<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ᵈᵒᶻʰᵃᵐ</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_67146524</link>
        <description>Waiting,Wishing,thinking</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 05:22:22</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3289398/avatar/nXeSH3.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>ᵈᵒᶻʰᵃᵐ</title>
            <link>https://virgool.io/@m_67146524</link>
        </image>

                    <item>
                <title>کلمات خاموش</title>
                <link>https://virgool.io/@m_67146524/%DA%A9%D9%84%D9%85%D8%A7%D8%AA-%D8%AE%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4-ahm2gzfvxahp</link>
                <description>شرحه شرحه ام،گیجم، همون که سورنا میگه:معلق بی فردا،غرق تو تباهیسقف آرزوهام همیشه بلند بوده و دست من کوتاه بلند پروازی خوبه؟ولی من همیشه تو زندگیم یه لامپ کم مصرف بودم یه لامپ کم نور و بادوام!...کلمات دیگر قدرت چیده شدن و نشستن ندارند شاید آنها نیز از خزعبلاتی که در ذهن دارم خسته شده و در گوشه ای از جانم بست نشسته اند وجودم سرشار از جملاتی است که بر زبانم رانده نمی‌شوند.در میان رقص و ساز و بازی عقربه‌های ساعت به وقت منزلگاه سکوت شب، خواب از خانه‌ی چشمانم هراسان می‌گریزد و من در میان گرد‌باد افکارم نشانی‌اش را گم می‌کنم.کلمات تنم را به بازی گرفته و من را خوابگرد کوچه‌های غم می‌کنند. به دنبال نشانی آشنا در مخروبه‌ی پیش‌رویم به کابوس شب چشم می‌دوزم و خود را تنها می‌یابیم.صدای خنده و قهقهه‌های گم گشته‌ام من را به کاوش خروار خروار ویرانه‌ی خاطرات مجاب می‌کند و من در جست و جوی آن به صدای باد گوش می‌سپارم. سکوت نسیم رعشه به جانم می‌اندازد و توان را از من می‌ستاند.اشک‌های گرمم صورت سردم را نوازش می‌کنند و من نمی‌دانم که در این مخروبه‌ی وجود به دنبال کدامین جلاد روحم رهسپارم. هر چه در میان قفسه‌های سر به فلک کشیده‌ی جانم تجسس می‌کنم، نشانی نمی‌یابم!تنهایی و سکوت راهزن گشته و جانم را به یغما می‌برند. روزگارم پر از حس بی‌کسی من تنها را به آغوش می‌کشد و من بسان طفلی سرگشته به این مادر غم‌هایم چنگ می‌زنم، روز به روز بیشتر در دامانش قرار می‌یابم و به آن خو می‌گیرم.هر لحظه بیشتر در خودم گم میشوم گویی هیچ ارتباطی به این دنیا ندارم‌‌.آدم ها می آیند و میروند،ولی من در میان آنها همیشه به نوعی غریب هستم حتی نگاه‌های دیگران برایم بی‌معنی شده، چون دیگر نمی‌توانم با کسی ارتباطی واقعی برقرار کنم. من در میان این همه زندگی زنده نیستم، تنها یک تصویر محو از خودم هستم که در دل شب گم می‌شود.همه‌چیز تغییر کرده، حتی خودم. روزها به‌سرعت می‌گذرند و من فقط در کنارشان ایستاده‌ام، بدون اینکه هیچ چیزی از آن‌ها را لمس کنم. این روزها هیچ شور و شوقی در دل ندارم. به جایی رسیده‌ام که دیگر نمی‌توانم حتی برای لحظه‌ای از این تنهایی رهایی پیدا کنم. از همه چیز و همه‌کس دور شده‌ام، انگار که خودم را در یک خلا بی‌پایان حبس کرده‌ام. دنیا به‌نظر می‌رسد به‌سرعت در حال پیشرفت است، اما من فقط ایستاده‌ام و نظاره‌گر تغییرات هستم، بی‌آنکه سهمی از آن‌ها داشته باشم.شب‌ها وقتی همه‌چیز آرام می‌شود و سکوت همه‌جا را می‌گیرد، تنها چیزی که می‌شنوم صدای خودم است. صدای فکری که هیچ‌وقت تمام نمی‌شود و همیشه درگیر سوالاتی است که هیچ‌گاه پاسخی برایشان ندارم. در دل این شب‌های تاریک، وقتی هیچ‌کس جز خودم نیست، نمی‌توانم از دست خودم فرار کنم. احساس می‌کنم که درونم گم شده‌ام، در این دنیای بی‌رحم که هیچ‌کس به‌دنبال من نیست. هیچ امیدی، هیچ رویایی، هیچ چیزی برای دست یافتن نیست. من در این مسیر بی‌انتها حرکت می‌کنم، بدون اینکه بدانم چرا و به کجا می‌روم.تمام این زمان‌ها را با خودم می‌گذرانم، به یاد نمی‌آورم آخرین بار کی لبخند زدم یا چه زمانی احساس شادی کردم. همه‌چیز برایم محو شده، به‌جای زندگی کردن، فقط زنده‌ام. انگار در یک دنیای موازی زندگی می‌کنم که هیچ راهی برای فرار از آن نیست. در این جایی که هستم، هیچ‌چیز نمی‌تواند حالم را بهتر کند. انگار هیچ‌وقت نمی‌توانم به خودم برسم. هرچه بیشتر به دنبال آرامش می‌گردم، بیشتر از آن دور می‌شوم.Leave it to God&quot;</description>
                <category>ᵈᵒᶻʰᵃᵐ</category>
                <author>ᵈᵒᶻʰᵃᵐ</author>
                <pubDate>Sat, 16 Aug 2025 20:33:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>منِ بدونِ تو</title>
                <link>https://virgool.io/@m_67146524/%D9%85%D9%86%D9%90-%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86%D9%90-%D8%AA%D9%88-usovqajpywdq</link>
                <description>کیک توی فر حالا طلایی شده بود و عطر پرتقال حسابی توی خونه پیچیده بود. لبخندی زدم و کیک رو از فر بیرون آوردم و چند تا توت فرنگی برداشتم و با ظرافت روی کیک گذاشتم.طبق عادت همیشگی چند چوب دارچین و کمی زنجبیل به چای اضافه کردم و گذاشتم که خوب دم کنه، از فنجون و بشقاب و چنگال و باقی وسایل، هر کدوم دوتا برداشتم و روی میز گذاشتم. یک نگاه سرسری به میز انداختم و خواستم از کامل بودن همه چیز به وجد بیام که یادم افتاد گل‌های بابونه و عودی که باید روی میز نیستن، با بالاترین سرعت اون‌ها رو هم حاضر کردم و حالا می‌شد به خودم به عنوان یه همسر نمونه افتخار کنم.دم اتاقش رفتم و چند تقه‌ای به در زدم، با اینکه همیشه می‌گفت لازم نیست اینکارو انجام بدم ولی هیچ‌وقت به خودم این اجازه رو ندادم. جواب نداد، لابد بازم هدفون و روی گوشش گذاشته بود و با روی اعصاب‌ترین آهنگ ممکن مشغول کشیدن نقاشی بود.دستی به موهام کشیدم و لباسم رو توی تنم مرتب کردم و دستگیره‌ی در رو فشردم و با نبودنش روی صندلی همیشگیش حسابی توی ذوقم خورد : سایه؟عشق من؟کوشی پس؟سرسری نگاهی به کل خونه انداختم که چشمم به قاب عکس روی میز افتاد، شاید عکس عادی بود ولی روبان مشکیِ مسخره‌ی کنار عکسش اصلا جالب نبود، پس عکسش و برداشتم و به وحشیانه‌ترین شکل ممکن کندمش و با شستم گونه‌ی سرخ شده‌ی توی عکس رو نوازش کردم و با یادآوری خاطره‌ی این عکس لبخندی زدم که قطره‌ای اشک روی قاب افتاد.چرا دارم گریه می‌کنم؟نکنه چرت و پرتای مردم و قبول کردم؟دست‌پاچه اشکام و پاک کردم و خندیدم : سایه می‌دونی به من چی میگن؟میگن تو مردی!هر چی سرشون داد می‌زنم، هر چی میگم می‌دونید که من بی‌جنبه‌ام و نسبت به سایه بی‌جنبه‌تر، پس این شوخی مسخرتون رو تموم کنید ولی به حرفم گوش نمیدن، الان 24 روز و 5 ساعت و 20 دقیقه گذشته سایه ..اصلا مگه خودت نمی‌گفتی بیشترین زمانی که تونستی نبود من و تحمل کنی 10 ساعت بوده؟نکنه دروغ می‌گفتی؟پس الان چطور تونستی؟قاب عکس و روی میز گذاشتم و فریزر و باز کردم که چند تا بستنی توی بغلم افتاد : ببین اینجا رو، آخرین بار که گفتی بستنی می‌خوای نذاشتم بخوری چون سرما خورده بودی، می‌دونی کی رو میگم؟حتی نذاشتی وقتی از سرکار برگشتم بغلت کنم و با لحن خودم ادام و دراوردی و گفتی سرما خوردم دیگه ..خندیدم و بستنی‌های روی زمین و توی تنها جای باقی‌مونده‌ی فریزر جا دادم : 24 روزه دارم میرم برات بستنی می‌خرمااشکام بی اراده می‌ریخت و چشمام به سختی رو‌به‌رو رو می‌دید : به لباسم توجه کردی راستی؟همونه که همیشه می‌گفتی دوستش داری ولی من نمی‌پوشیدم، الان فقط به عشق خودت پوشیدمش.این میز رو هم می‌دونی برای چی چیدم دیگه؟اولین کتابت به مرحله‌ی انتشار رسید، باورت میشه بالاخره شد؟دیدی گفتم قول انگشتی‌های من و باید جدی بگیری؟امروز پستچی اومد با هزار دردسر تونستم کتاب و ازش تحویل بگیرم، مرتیکه می‌گفت فقط باید امضای خودش باشه، من می‌گفتم مرد حسابی رنگ این کتاب و من انتخاب کردم، همه‌ی داستان این کتاب و از برم، اصلا می‌خوای صفحه‌ی هفتمش رو ببین، از من تشکر کرده، سایه باید بودی و می‌دیدی چجوری بهت افتخار می‌کردم، خلاصه هر طور که بود تحویلش گرفتم، خیلی خوب شده، همه چیزش همونطور که خودت می‌خواستی انجام شده.عاجزانه تکیه‌ام و به دیوار دادم و با زانوهای سست شده کنار دیوار سر خوردم : سایه من بدون تو نمی‌تونم، چجوری باید ازت خواهش کنم که برگردی؟بابا لامصب من نمی‌دونم بدون تو باید چکار کنم، زندگی کردن قبل از تو رو یادم نیست، بلدش نیستم ..صبحی که بدون بوس‌های به قول خودت صدادارِ سایه شروع نشه رو صبح حساب نمی‌کنم، شاید برای همینه زندگیم اینجوری سیاه شده و توی شب مونده.سایه کاش می‌ذاشتی آخرین بار بغلت کنم، کاش می‌دونستم آخرین باره و می‌ذاشتم بستنی بخوری، تهش سرماخوردگیت بدتر می‌شد دیگه نه؟بهت گفته بودم بدون تو زنده نمی‌مونم دیگه؟24 روز دووم آوردم، خیلیه واقعا به خاطرش از خودم بدم میاد، اخه تا حالا بهت دروغ نگفته بودم.دوستت دارم، خیلی زیاد.گفته بودی اغراق می‌کنم اینکه زندگی بدون تو برام معنایی نداره ولی باید می‌دونستی من بدون تو هیچی نیستم.اسلحه رو از روی زمین برداشتم و وسط پیشونیم گذاشتم : الان میام پیشت عشق من، نمی‌ذارم بیشتر از این تنها بمونی ..ماشه رو کشیدم و به زندگی‌ای که 24 روز پیش تموم شده بود به طور جدی پایان دادم و حالا سرشار از حس خوب بودم...</description>
                <category>ᵈᵒᶻʰᵃᵐ</category>
                <author>ᵈᵒᶻʰᵃᵐ</author>
                <pubDate>Wed, 16 Jul 2025 18:36:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مکروهاتِ ذهنی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_67146524/%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%A8%D8%A7-pjztvblrg6tq</link>
                <description>زندگی ؟چی هست ؟خیلی زود زود اسمشو میشنوماما نمی‌دونم چرا زندگی که اونا میگن با چیزی که من می‌بینم یکم زیادی فرق داره ؟  انگار این زندگی دوتا معنی داره !و خدا نصف آدمارو منتقل کرده به اون زندگی که معناش لذته و  نصف آدمای دیگه رو منتقل کرده به زندگی که معناش به جز درد و سختی چیزی نداره!نمیدونم شاید دلم میخواست جزو اولین آدما باشم!  تا تعریف کنم براتون که چیه و چه لذت هایی داره!اما من فقط دربارش شنیدم!میگن اونا صبح که بلند میشن باباشوندرحالی که داره آب پرتقالشو میخوره مکث می کنه و میگه شماره کارت بده!میگن اونا باید برای وقت گذروندن با مامانشون برنامه ریزی کنن که مبادا مامانشون وقت آرایشگاه داشته باشه،!میگن برا دیدن خواهر برادراشون باید صبر کنن که بعضیاشون اصلا ندارن!و اما ما! قصه ی ما آدمای گروه دوم یه ذره زیادی فرق داره! یه ذره سختی و بیشتر لذت دارهما صبحا که بلند میشیم بابا رو تا دم غروب نمیبینم!مامان همیشه پیشمونه و همیشه دردسترسه!با داداش و آبجیامون همیشه بحثمونه گاهی بازی و گاهی جنگ! اما این قشنگترین و زیباترین جنگ دنیا است! جنگی که صلاحاش بالشته!اثراتش برعکس جنگ های دیگه که زخم و خونه،خنده و ذوقه!باختن تو این جنگ بیشتر حال میده!سوت پایان این جنگ و بابا با اومدنش میگه!با خنده میگه:چرا بزرگ نمیشید؟؟مامان غر میزنه میگه به جای جنگیدن بیاید سبزی هارو خورد کنید!اره مث اینکه ما دسته دوما** بیشترحال می کنیم نه؟اما خب سختیای دسته دوم اینه کهپیر شدن مامان و با چشمای خودت میبینی!خم شدن کمر بابا که آدم و از غصه پیر می‌کنه!مشکلات آبجی و داداشات!خلیلی سخته آدم با چشم های خودش اینارو ببینه و کاری از دستش برنیاد!اخ خدا جونم یه ذره به ما دسته دومیا حال بده ما هایی که تو اوج غصه می‌خندیم وسط خنده اشکامون و با پشت دستمون پاک می کنیم!ماهایی که از خندیدن مامان عشق میکنیم!دلم میخوادتا ابددسته دوم باشم به شرطی که تا ابد بوی غذای مامان تو خونه بپیچه!تا ابد بابا در مورد کاربرد و خوبی های آچار فرانسهبرام بگه!کاش میدونستی چقد دلتنگتم بابا:)کاش میتونستم این اتفاقو هضم کنم چرا انقد یهویی چرا این روزا خدا انقد غافلگیرم میکنهکاش برام دعا کنید شدیدا &quot;التماس دعا&quot;</description>
                <category>ᵈᵒᶻʰᵃᵐ</category>
                <author>ᵈᵒᶻʰᵃᵐ</author>
                <pubDate>Sun, 13 Jul 2025 20:48:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من خوبم</title>
                <link>https://virgool.io/karisma/%D9%85%D9%86-%D8%AE%D9%88%D8%A8%D9%85-wo5my2nogj0b</link>
                <description>درآستانه ی زندگیم بالاجبار ایستادم و صدای سوختن هیزم درونم را میشنوم و تنها صدایی که از میان این سوختن خارج میشود&quot;من خوبم&quot;مصیبت ادمها اینست که به کلمات معتاد میشوند مانند اعتیاد به مشروب و سیگار و چه بی قراری تاب نیاوردنی را سپری کردم زمانیکه کلمات از من می گریختندنسیان و فراموشی قوتِ غالبِ این روزهاست،تنها چاره برای تمامی دردهای لاعلاج و سریع ترین راه برای نجاتمدت هاست که فراموش کردم برای چه میجنگم و این بلاتکلیفی خاموش ترین گونه ی فروپاشی ست...گاهی گلویم میخواهد از بغض پاره شود حس خارج از جریان زندگی کردن و گیر افتادن در بیغوله ای از بیهودگی و پوچی دارد خفم میکند مثل آدمی ام که سال هاست نخوابیده و سال هاست که در آینه به چهره بی رمق اش نگاه نکرده و به احساسات و نیاز های طبیعی وجودم بهایی نداده ام و کسی را عمیقا دوست نداشته ام پدربزرگ همیشه میگوید چه مفهمد از جهان آن کس که به دوست داشتن فکر نمیکند و عشق نمی ورزد.خودمان را خفه کرده ایم با فکر های پوچ و دویدن ها و دائما درحال تلاش کردن و جنگیدنیم مدام به فکر این هستیم که تهِ این دویدن ها و جنگیدن ها چه میشود اما باید بیخیال بود.تمام تلاشم را کردم برای رهایی از هرچیزی که آزارم میدهد بارها تلاش کردم و به نتیجه ای کارآمد و درست نرسیدم شاید چون برای این ساخته شده ایم که هزاران بار تلاش کنیم تا بفهمیم هرگز چیزی که میخواهی به راحتی از آنِ تو نمیشود..او به شلوغی‌های زندگی و دغدغه‌هایِ هم‌نسلانش تعلقی نداشت ؛ روحِ او تکه‌ای از دشت‌های باز ، دریاهایِ بی‌مرز و آسمان‌های تاریک بود.پ.ن1:اخرین باری که به ویرگول سر زدم عنوان اکثر پستا دردنوشت بود اما امروز نصف بیشترشون جنگ نوشت بود (هضمش زیادی سنگینه)پ.ن2:نمیدونم چرا امشب بعد مدت ها دلم خواست اینجا بنویسم فقط حس ُ حال ِ نوشتن نداشتم منتظر ی اتفاق خوب بودم تا بیام دربارش بنویسم ولی زهی خیال باطل. .میگردی، بین فلسفه میگردی، لا به لای ادبیات میگردی، درون سینما میگردی، میان موسیقی میگردی. بلکه فیلسوفی تورا یافته باشد، ادیبی تورا نوشته باشد، فیلمسازی تورا ساخته باشد، موسیقی دانی تورا نواخته باشد.پ.ن آخر:ای کاش یه مرجان بودم کف اقیانوس .این همه احساس غم و خشم زیادیه ...:)سینه مالامال درد است ای دریغا مرهمیدل ز تنهایی به جان آمد خدا را همدمیچشم آسایش که دارد از سپهر تیزرو؟ساقیا جامی به من ده تا بیاسایم دمیزیرکی را گفتم: «این احوال بین»، خندید و گفت:«صعب‌روزی، بوالعجب‌کاری، پریشان‌عالمی»سوختم در چاه صبر از بهر آن شمع چگلشاه ترکان فارغ است از حال ما، کو رستمی؟در طریق عشق‌بازی امن و آسایش بلاستریش باد آن دل که با درد تو خواهد مرهمیاهل کام و ناز را در کوی رندی راه نیسترهروی باید جهان‌سوزی نه خامی بی‌غمیآدمی در عالم خاکی نمی‌آید به دستعالمی دیگر بباید ساخت وز نو آدمیخیز تا خاطر بدان تُرک سمرقندی دهیمکز نسیمش بوی جوی مولیان آید همیگریهٔ حافظ چه سنجد پیش استغنای عشقکاندر این دریا نماید هفت دریا شبنمی_حافظ شیرازیشایداین بی هدمعزندگست</description>
                <category>ᵈᵒᶻʰᵃᵐ</category>
                <author>ᵈᵒᶻʰᵃᵐ</author>
                <pubDate>Thu, 26 Jun 2025 15:29:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عصرِ پاییزی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_67146524/%D8%B9%D8%B5%D8%B1%D9%90-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D8%B2%DB%8C-lpoqdar0hnsl</link>
                <description>وقتی پاییز میشه یاد خودم میوفتم یاد روز هایی که مامانم میگه رنگ و روم زرد شده یاد روزهایی که ناراحتم و بیصدا،سرد و تودار درست مثل پاییز،پاییز فصل عجیبیه هواش هوای دونفره اس که جون میده برای عاشقا بنظرم پاییز فصل عاشقاست فصل دل شکسته ها شاید پاییز هم عاشقه شایدم دلشکسته اره همینطوره ،قبلنا وقتی مامانم منو میبرد مهد از دیدن برگای خشکیده کف خیابون خیلی ذوق میکردم و تا همه برگارو له نمیکردم دست بردار نبودم شاید هر کدوم از برگا تیکه هایی از قلب پاییز ان وقتی برگارو له میکنم و صدای خش خش مانند شون رو میشنوم احساس میکنم که پا رو دلِ پاییز میزارم پاییز با همه رنگاش بازم برام تاریکه انگار فصل دلتنگیه حتی اگه دلتنگ کسی نباشی اما باز هم احساس دلتنگی میکنی برای همینه که میگم عجیبه،انگار برای این ساخته شده که فقط دل گرفته باشی ماتم زده و مبهوت،قدم زدن تو عصرای پاییز خیلی برام لذت بخشه هرچند که اونقدر غرق زردی نارنجیِ برگا و درنهایت له کردنشون میشم که خسته میشم و به بقیه نگا میکنم به کفترانِ عاشق دست در دست هم😄برای اولین بار خیلی دلتنگ پاییز و هوای غمناکش شدم خیلی دلتنگ بوی خاک نم زده و بارون و صدای ابر ها و رعد و برق شدم بوی بارون لذت بخش ترین عطر دنیاست شاید پاییز بهونه ای برای ابری شدن هوا، باریدن اَبرا و ریختن برگاست بهونه ای برای دلتنگ شدن سرد شدن اَبر شدن:) پ.ن:راستی مواظب باشید بجای برگا پا رو دلِ کسی نزارید.امیدوارم پاییزِ امسال خوش باشید هرجا که هستید:)ترکیب قشنگیهدلگیر:)ماهکه جهان رنجِ بزرگیست نگارا تو بخند:)پ.ن:عنوانی که انتخاب کردم اسم یکی از آهنگای مرتضی پاشایی هستش که خیلی دوسش دارم.</description>
                <category>ᵈᵒᶻʰᵃᵐ</category>
                <author>ᵈᵒᶻʰᵃᵐ</author>
                <pubDate>Fri, 20 Sep 2024 16:25:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تولدت مبارککک عاسیسمم🤭</title>
                <link>https://virgool.io/@m_67146524/%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF%D8%AA-%D9%85%D8%A8%D8%A7%D8%B1%DA%A9%DA%A9%DA%A9-%D8%B9%D8%A7%D8%B3%DB%8C%D8%B3%D9%85%D9%85-gzplcxgzumtw</link>
                <description>کسی رو داری که وقتی باهاشی خنده هات واقعی باشه؟کسی هست که باهاش کل دنیارو سوژه کنی؟یا کسی رو داری که کنارش خودِ واقعیت باشی؟کسی رو داری که از نگاه همدیگه بفهمید چخبره بعد از خنده منفجر شید؟تو زندگی هممون وقتی تنهایی،حوصله نداری و ناراحتی یکی تلاش میکنه که خوشحالت کنه حتی اگه درست نتونه این کارو بکنه ولی بازم با ارزشِ درست مثل تو رهای عزیزم امروز روز تولدته و از این بابت خیلی خوشحالم چون خدا خری مثل تو آفرید تا یونجه های زمین حیف و میل نشن پس تا میتونی بچرون 🤣 زیاد بلد نیستم احساسم رو نسبت به بقیه نشون بدم نمیدونم چی بگم درموردت؟! تو دلیل شادی منی راستش کلمه یا جمله ای واسه نشون دادن احساسم به تو ندارم ولی بدون که شوما تمامِ قلبِ منی من حاظرم تمامِ قلبمو فدای تو کنم!😻🍭خیلی برام باارزشی یادمه یبار بخاطر بیماریم موهام می‌ریخت منم خیلی ناراحت بودم با حالی داغون اومدم مدرسه فقط سلام دادم و نشستم سرمو گذاشتم رو میز اولش هرکاری کردی بهت نگفتم که چیشده نمی‌خواستم غصه منو بخوری اما بعدش انقد فش دادی قهر کردی با گریه برات همچیو تعریف کردم هیچوقت فکر نمی‌کردم بخاطر من گریه کنی یادمه خیلی گریه کردی بغلم کردی اون گریه کردنات بخاطر من غصه خوردنت خیلی برام باارزشه همیشه عین ی مادر دلشوره منو داشتی ازت ممنونم بخاطر همچی و معذرت می‌خوام که باعث ناراحتیت شدم.امان از روزی که پیاماتو دیر جواب بدم یعنی انقد فش میدی شرف نمیزاری واسه آدم... لامصبب شیفته همین اخلاق جنی شم با چاشنی طنز نفسسس کشششخدا میدونه چقد ملّتو سوژه کردیم از بچه های مدرسه و معلم و مدیر گرفته تا کراشای ماهک ماشاالله سرعت کراش زدن ماهک انقد زیاده که نگم درسته که با ماهک و مبینا خیلی صمیمی ام اما هیچکی برام رها نمیشه رها برام مثل خواهر نداشته ای هست که ساعت ها میتونم باهاش دردودل کنم یادمه روزای اول مدرسه قبل اینکه با رها و ماهک اینا آشنا بشم کل بچه های کلاس ازم میترسیدن آخه خیلی عصبی و گوشه گیر و البته دعوایی بودم منو رها اوایل خیلی از هم بدمون میومد یعنی دشمن خونی بودیم یبار هم دعوا کردیم ولی بعدش تبدیل شدیم به دوتا دوست صمیمی دوتا خواهر.رها،ماهک، مبینا با ارزش ترین آدمای زندگیم هستن، یکی از دلایل جهنم رفتنمون هم مسخره کردن معلما و بچه هاس   وقتی حوصله امون سر میرفت رها محکم میخابوند تو گوش ماهک بعد ماهک میخابوند تو گوش مبینا مبینا تا میومد منو بزنه من سریع میزدم تو گوشش خیلی حال میداد واقعا دیوونه بودیم با کاپشن تو مدرسه کُشتی میگرفتیم یعنی همش درحال کتک زدن همدیگه بودیم یا وقتی معلم درس میداد و چیزی نمی‌فهمیدیم بلند میگفتیم من که چیزی نفهمیدم بقیه میگفتن منم همینطور به همین خاطر از خداوند متعال بخاطر نفهم بودنمان شکر میکردیم و همچنان به نفهمیدنمان ادامه میدادیم فلذا خوشحال بودیم که فقط ما چهار تا نفهم نیستیم (چهار عدد عنتر برقی.)اتقد خل بودیم تو مدرسه به ترک دیوار هم میخندیدیمیکی از دلایلی که از خدا میخواستم پسر باشم 🦍نام این اثر:وقتی رها براش ی اتفاقی میوفته و سیر تا پیاز ماجرارو برام تعریف میکنهبنظرم دوست کسیه که  ضعیفترین ورژن خودتو  نشونش بدی و اون بجای دلداری های الکی  زخماتو ترمیم کنه نوازش کنه بهت بفهمونه که تنها نیستی خیلی زور زدم که دست خطم مثل تو بشه بیشعور آخرش هم راز خوش خطی تو نگفتی🥹جذبه رو باش قدرت خدارو باش هم الاغی هم خوش خطی هم خیلی خیلی خوشگلی هم ملیله کاری بلدی یک عدد دختر محصلی تازگیا گوینده هم شدی دیگه چی از این بهتر خب دیگه رهای خُلم ممنونم که همیشه بداخلاقیامو تحمل کردی ممنون که همیشه تشویقم کردی باعث شدی که نقطه ضعف هام تبدیل به نقطه قوت بشن تو بهترین همراهمی، آدم مورد علاقمی.آرامشی و دلیل قوی بودنم، خیلی خوششانسم از داشتنت و فقط میخواستم بدونی که‌چقدر از اینکه تو زندگیم دارمت خوشحالم ‌.برات آرزو نمیکنم که ۲۹۲۲۹۲سال عمر کنی آرزو میکنم که ۲۹۲۹۲۹۲۹۲ سال خوشبختی،خرذوقی،خر پولی،شادی،خوشی، سلامتی و بهترینارو تجربه کنی و همینطور که به این اعداد توجه نکردی به غم و دردای زندگی هم توجه نکنی تَفَلُدِت مُبااااااارَککککک گاو ترین خرِ دنیااااااااااااااا خیلی عزیزی برامم 🕯️🕯️🕯️لطفاً شمع هارو تف کن(اگه میخوایی اول مثل لوسا آرزو کن بعد تف یا فوت کن) چاکر شوما مرجان:)♥️بازم تولدت کلی مبارک عنتر برقیم🫂🫀</description>
                <category>ᵈᵒᶻʰᵃᵐ</category>
                <author>ᵈᵒᶻʰᵃᵐ</author>
                <pubDate>Tue, 10 Sep 2024 14:53:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>.محشون.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_67146524/%D9%85%D8%AD%D8%B4%D9%88%D9%86-stk322l1c6io</link>
                <description>دیگه موسیقی گوش دادن برام لذت بخش نیست حوصله خوندن و نوشتن هم ندارم چند ماه بود به ذور غذا میریختم تو حلقم که چاق شم ولی این یک ماه انقد حالم خراب بود که سه کیلو کم کردم دیگه وزنم برام مهم نیس این روزا دست و دلم به نوشتن نمیره نه گریه ام میگیره نه خنده هام از ته دل و واقعیه حالم انقدر این یک ماه خراب بود که هرچی آهنگ داشتم پاک کردم آهنگایی که ی زمانی از هرچیزی برام مهم تر بودن همیشه اینطور بودم ناگهانی مرده ام و مدتها طول کشیده به زندگی برگردم.احساس سنگینی میکنم احساس پر بودن، بیماریم این مدت خیلی تحت فشارم قرار داد و مثل همیشه اشکمو در اوورد دلم میخواد بلند فریاد بزنم تا هرچی خستگی دارم بریزه بیرون تا از این احساس سنگینی و پر بودنِ ناشی از درد رها شم اما بعضی وقتها فریاد رو باید تو گلو خفه کرد نزاشتم هیچکس بفهمه که این مدت چقد تحت فشار بودم چقدرر ناراحت و عصبی بودم و چقد درد داشتم صداهای توی سرم هرشب بهم یادآوری میکنن که چقد ضعیف و شکسته ام و نای ادامه دادن ندارم نمیتونم نسبت به این صداهایی که توی سرم اکو‌ میشن بی اهمیت باشم چون حقیقت تلخو میکوبن توی سرم گاهی وقتا برای رها شدن از دست این صداهای مضحک دلم میخواد  خودمو بزارم ی جایی و بعد بیام ببینم نیستم وقتی ناراحت و عصبی باشم یا بخاطر بیماریم درد داشته باشم فقط سکوت میکنم جوری که با شکنجه باید ازم حرف بکشن اما بعضی وقتا پرحرف و شیطون میشم بعضی وقتا هم از ناراحتی و احساس سنگینی دلم میخواد بمیرم اما چند ساعت بعد بلند میخندم میگیری که چی میگم؟ما آدما خیلی شبیه اَبریم مثل اَبرا حق داریم هروقت خسته شدیم بیصدا بباریم ولی خب زندگی همیشه اونجوری که میخوای پیش نمیره مدام درحال سورپرایز کردن و ضد حال زدن به توعه اما خب این طبیعت زندگیه باید تحمل کرد یا بقول ی عزیزی بعضی وقتها باید زنده بودن رو انتخاب کرد نه زندگی کردن رو که جفتش کار راحتی نیست:):))`پ.ن:تمام درکم از دنیا درون مصرعی جا شد که فقط سربسته میگویم«نبودم از اول ای کاش..»</description>
                <category>ᵈᵒᶻʰᵃᵐ</category>
                <author>ᵈᵒᶻʰᵃᵐ</author>
                <pubDate>Sun, 08 Sep 2024 12:21:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گیر کرده ام ، در اعماقِ افکارِ خود.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_67146524/%DA%AF%DB%8C%D8%B1-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D9%85-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D8%B9%D9%85%D8%A7%D9%82%D9%90-%D8%A7%D9%81%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%90-%D8%AE%D9%88%D8%AF-nazcqreb2tcq</link>
                <description>دیگر هیچ انگیزه و شوقی ندارم نمیدانم که چه شد ناگهان پژمرده و افسرده شدم ناگهان تمام دنیا برایم پوچ و بی معنا شد آرزوهایم رو طوفان زندگی باخود برد و رویاهایم از همان کودکی از محدوده ی خودشان خارج شدند رویاهایی که هرشب از فکر کردن زیاد به آنها تا پاسی از شب بیدار میمانم و از اینکه قرار است همیشه همانند بقچه ای از رویا در دلم خاک بخورند و هیچوقت به واقعیت تبدیل نشوند بغض ام میگیرد من از این افکار بهم ریخته ام خسته ام و هر لحظه غرقِ در آن میشوم؛ تاریکی ،حس پوچی،ناامیدی در تمام قسمت های ذهنم حاکم شده اند  صدای زمزمه قلب و مغزم و دستور هایی که مغزم به قلبم می‌دهد اما قلبم اجرا نمی‌کند مرا دیوانه میکند دلم میخواهد از همه چیز و همه کس فرار کنم فرار از تمام حسرت ها فرار از تمام دردهایم فرار از افکار مسخره ای که مرا دیوانه می‌کنند فرار از حرف های دیگران فرار از پشیمانی هایم و مهم تر از همه فرار از گذشته تلخ ام اما نمیتوانم فرار کردن کارِ من نیست  همیشه از پاییز و زمستان رنج میبرم چون تمام سختی ها و اتفاقات نحس و ناگوار برایم در این فصل ها اتفاق می‌افتد و خیلی هارا در کودکی پشت سر گذاشتم آنقدر اتفاق های بد و وحشتناک و غیر منتظره را در این فصل ها تجربه کردم که تابستان ها خود را برای اتفاقات دیگر آماده میکنم،سگِ دلشوره این روزها بازهم به جانم افتاده نمیدانم پاییز و زمستان چه اتفاقاتِ دیگری قرار است بازهم برایم رقم بخورد اما من اندوهگینم بیشتر از دیگران از خودم اندوهیگنم از این همه بدشانس بودن ام از کودکی تا الآن، محتاج لبخند و شادی عمیقی هستم که نگرانِ دلشوره بعد آن نباشم  میدانی وقتی دلت گرفته باشد دلت ابری میشود گویی انباری از درد و غصه در گلویت جا داده اند وقتی دلت گرفته باشد خسته میشوی از بودن احساس سنگینیِ این بودن کمر ات را خم میکند وقتی دلت گرفته باشد سعی میکنی آن رگِ بی‌خیالی را برجسته کنی اما نمیشود هرچقدر هم بدنبال داروی این دل گرفته در تمام داروخانه های شهر بگردی پیدا نمیکنی از همه مهم تر دلیلش را نمیدانی،وقتی دلت گرفته باشد دستت را به کدام سو بلند میکنی و غرق دعا میشوی؟ میدانی که وقتی دل گرفته باشی زمین جای قشنگی برای شنیدن حرف هایت نیست اگر گوش شنوایی برای حرف هایت میخواهی خلوتکده درونت را غبارروبی کن تا صدای خدا را بشنوی چون فقط اوست که میداند درد ات چیست به آسمان بنگر و او را صدا بزن شاید تو صدایش را نشنوی اما او میشنود تا شاید این بغض نفس گیر ات باز شود:)  دلم باران،دلم دریا،دلم لبخند ماهی ها،دلم اغوای تاکستان به لطف مستی انگور،دلم بوی خوش بابونه میخواهد دلم مهتاب میخواهد که جانم را بپوشاند دلم آواز های سرخوش مستانه میخواهد..دلم تغییر میخواهد:))&#x60; \نیما یوشیج\</description>
                <category>ᵈᵒᶻʰᵃᵐ</category>
                <author>ᵈᵒᶻʰᵃᵐ</author>
                <pubDate>Sun, 11 Aug 2024 13:54:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شاید درد نوشت جهت خالی شدن.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_67146524/%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%AF%D8%B1%D8%AF-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA-%D8%AC%D9%87%D8%AA-%D8%AE%D8%A7%D9%84%DB%8C-%D8%B4%D8%AF%D9%86-rzlspmhcrt0j</link>
                <description>شنیدین اینکه میگن خودکشی در هرکس منحصر به خودشه واقعا هم همینطوره نوع خودکشی در هرکسی متفاوته یکی دیگه آهنگ گوش نمیده یکی دیگه فیلم نمیبینه یکی دیگه از خودش عکس نمیگیره یکی دیگه به خودش نمیرسه یکی دیگه آرایش نمیکنه یکی دیگه بیرون نمیره یکی دیگه کمتر غذا میخوره یکی دیگه سرکار نمیره یکی دیگه درس نمیخونه یکی مدام با خودش درحال لج و لجبازی کردنه یکی دیگه مثل من ویرگول نمیاد و غم دلشو نمی‌نویسه:)،آره ما آدما هرروز خودکشی های متنوعی رو انجام میدیم و با این کارها خودمون رو نابود میکنیم ما آدما هرروز با همین دوتا دستامون قلبمون رو مچاله میکنیم خونش رو میگیریم و بعد روی طناب آویزون میکنیم ...این روز ها خیلی دلگیرم مخصوصا از پدرم چون نزاشت تو شرکتی که دوستم بهم معرفی کرد کار کنم حتی خانومه برام وقت مشاور گرفت تا با محیط کار آشنا بشم اما وقتی به پدرم گفتم اجازه نداد دلیل اینکه نزاشت رو واقعا نمیدونم چون ی دخترم؟ چون ی دختر نباید کارکنه؟نباید مستقل باشه؟ این سوال ها مدام توی ذهنم رژه میرن من از دختر بودن از مرجان بودن از قوی بودن از محدود بودن از زندگی از دنیا از آدماش از همه چی متنفرم توی این دنیا جسماً حاظرم اما روحم رو به نابودیه از این همه دل نازک شدنم حالم بهم میخوره چرا طاقت دیدن ی فقیر تو خیابون رو ندارم چقدر دلم برای اون پیرمرد و اون بچه ای که هرروز دستشون رو جلوی این جماعت زنده پرستِ آدم کش دراز میکنن میسوزه چقدر از دیدن آدمایی که از کنار فقیر تو خیابون با اکراه رد میشن بدم میاد،من چی؟ منم جز اینکه بهشون پول بدم کاری از دستم برنمیاد دلم چقد برای اون زنی که کف خیابون بچش بغلش بود و داشت زار زار گریه میکرد می‌سوزه بچش باید پیوند کلیه انجام میداد کاش میزاشتن کارت اهدای عضو بگیرم من که زنده موندنم تا چند سال معلوم نیس حداقل میتونم با اینکار دل چند نفر از مادرای این بچه های فقیررو شاد کنم احساس عذاب وجدان دارم چرا باید من جای نرم و گرم بخوابم اما اون بچه ها کف خیابون از گشنگی از گرما و سرما جون بدن این جمله چقدررر‌ حرف دل منو میگه«شاید ترافیک خیابون برای خیلیامون عذاب الهی باشه اما برای کودک کاری که گل میفروشه نعمته»حالم از این همه بی‌عدالتی بهم میخوره.</description>
                <category>ᵈᵒᶻʰᵃᵐ</category>
                <author>ᵈᵒᶻʰᵃᵐ</author>
                <pubDate>Mon, 05 Aug 2024 19:32:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>.دوچرخه.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_67146524/%D8%AF%D9%88%DA%86%D8%B1%D8%AE%D9%87-zkygftbplqtj</link>
                <description>بماند به یادگار از منِ کودکی ام.محله قدیمی که دوران کودکی در آنجا زندگی میکردیم بسیار با صفا و در عین حال خطرناک و پر از قاچاقچی بود به یاد دارم که یک همسایه بسیار مشکوک داشتیم و من یک روز دزدکی خانه شان را دید زدم،دیدم که بسته هایی که چیزی شبیه آرد درونش بود را در حیاط خانه شان جاسازی میکردند درست فهمیدید آن بسته آردی شکل مواد مخدر بود!آن زمان آنقدر فیلم های پلیس نگاه میکردم که حرفه ای شده بودم.. خاطره ای از کودکیِ من👇مادرم حمام بود بهترین موقعیت برای رفتن به کوچه بود به سختی از زیر پتو بلند شدم دیروز از بیمارستان مرخص شده بودم و بنابر گفته دکی خان(دکتر) که آن زمان برایم حکم دیو داشت باید یک هفته استراحت میکردم تا بخیه هایم خوب جوش بخورند سریع از خانه بیرون آمدم و پسرهمسایه علاف مان را که اسمش امیر رضا بود را دیدم آنقدر خسیس و گدا بود که هیچوقت سوار دوچرخه اش نمیشد و می‌گفت خراب میشود یا مدام درحال تمیز کردنش بود یا زل زدن به آن،من:سلام پ.همسایه: باز تو از بیمارستان اومدی بیرون این دفعه فکر دوچرخه مو‌ از سرت بیرون بیار دفعه پیش که بهت دادم کلا درب و داغونش کردی من: بخدا قول میدم این دفعه سالم پسش بدم اصلا هرچی بخوایی بهت میدم پ.همسایه: هرچی؟باشه باید همه تیله های خودت و داداش وحشی تو بهم بدی من:وحشی خودتی فهمیدی این گدا بازی ها چیه داداشم نمیزاره به تیله هاش دست بزنم چه برسه بخوام بدمشون به تو فقط مال خودمو میدم بهت پ.همسایه:نه نمیشه مال هردوتون رو میخوام زود برو بیار تا پشیمون نشدم به ناچار قبول کردم اما اگر برادرم میفهمید پوستم را میکَند من:بیا تیله ها پ.همسایه:فقط چند دقیقه آنقدر خوشحال شدم که دوست داشتم پرواز کنم سوار دوچرخه اش شدم سر کوچه مان شیب خیلی تندی داشت و برای دوچرخه سواری کیف میداد شوق زیادی برای رسیدن به آنجا داشتم با سرعت دوچرخه سواری میکردم که یه آن تعادلم را از دست دادم و محکم با دوچرخه پخش زمین شدم درد بد و سوزناکی در شکمم ایجاد شد که دیدم پیراهنم خونی شده است بخیه هایم زیر پانسمان خون ریزی کرده بودند به سختی بلند شدم و دوچرخه را به دنبال خود کشیدم،به سرکوچه رسیدم و بدون توجه به دردی که داشتم سوار دوچرخه شدم شیب آنقدر زیاد بود که دوچرخه خودش شروع به حرکت کردن به سمت پایین کرد دست هایم را بلند کردم و چشمانم را بستم لذت زیادی داشت آن لحظه هیچ حسی جز خوشحالی نداشتم آن لحظه برایم مهم نبوداگر مادرم بفهمد بیرون آمدم و زخمی شدم چقدر دعوایم میکند بعد از دوهفته از آن زندان تاریک(بیمارستان)آزاد شده بودم و دوست داشتم برای چند دقیقه هم که شده دیوانه وار بچگی کنم احساس آزادی میکردم باد موهایم را در هوا می‌چرخاند و هرچقدر دردم بیشتر میشد بلندتر میخندیدم اما ناگهان تصویر وحشتناک بیمارستان جلوی چشمانم مجسم شد و  سریع چشمانم را باز کردم فاصله من و دیوار یک قدم بود که سریع فرمان دوچرخه را گرفتم و ترمز کردم پسر همسایه غرغرکنان بسمتم آمد چه بلایی سر دوچرخه ام اووردی آدم نیستی بچه، ببینم مثلا شکمتو بخیه کردن الان باید از درد گوشه خونه افتاده باشی.چون حواسش به من نبود سریع جعبه تیله ها را از دستش گرفتم و فرار کردم تا خودش را رساند سریع در را بستم پشت در گفت:اگه دستم بهت برسه تیکه تیکه ات میکنم خیلی پررویی به مامانت میگم زمین خوردی بدون توجه به حرف هایش وارد خانه شدم و تیله هارا سرجایش گذاشتم که مادرم از حمام بیرون آمد با دیدنم گفت:باز من نبودم از فرصت استفاده کردی از جات.. ناگهان حرفش قطع شد و رد نگاهش روی پیراهنم بود...(اینجا چندتا برخورد فیزیکی همراه با فحش های آبدار بودکه ترجیح دادم ننویسمش😄) «رویای بزرگ شدن خوب نبود ای کاش تمام عمر کودک بودیم»:)))٫با اینکه کودکیِ تلخی داشتم ولی هرچی بود تلخیش اندازه الان نبود خیلی دیر میفهمیم که بزرگ شدن هیچ خوب نیست بزرگ شدن از نظر من یعنی به اجبار زندگی کردن به اجبار تحمل کردن و درد کشیدن بزرگ شدن اینطوریه که خیلی شبا میگی دیگه بسه دیگه بریدم دیگه نمیتونم ادامه بدم اما صبح پا میشی و با یه لبخند ساختگی به اجبار بازم ادامه میدی باز هم روز از نو و روزی از نو:))))کودکی‌هایم اتاقی ساده بودقصه‌اي، دور اجاقی ساده بودشب که می ‌شد نقش‌ها جان می گرفتروی سقف ما که طاقی ساده بودمی شدم پروانه، خوابم می‌پریدخواب‌هایم اتفاقی ساده بودزندگی دستی پر از پوچی نبودبازی ما جفت و طاقی ساده بودقهر میکردم به شوق آشتیعشق‌هایم اشتیاقی ساده بودساده بودن عادتی مشکل نبودسختی نان بودو باقی ساده بودقیصر امین پور </description>
                <category>ᵈᵒᶻʰᵃᵐ</category>
                <author>ᵈᵒᶻʰᵃᵐ</author>
                <pubDate>Tue, 23 Jul 2024 12:53:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ثبت یک خاطره.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_67146524/%D8%AB%D8%A8%D8%AA-%DB%8C%DA%A9-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D9%87-swiizeu5mc23</link>
                <description>چند روز پیش بعداز دوسال همراه خانواده ام راهی سفر شدیم به یه منطقه تقریبا کوهستانی و خیلی سرد که زمین هاش بیشتر گسل بود و آب و هواش خیلی خیلی سرد بود،پدربزرگم و داییم اونجا چادر زده بودن جای سرسبزی بود اما دماش خیلی سرد بود و هواش خیلی پاک بود شب که میشد ماه به وضوح دیده میشد و مثل همیشه دلبری میکرد من هم غرق زیباییش میشدم شهاب سنگ هایی که رد میشدن زیبایی آسمون رو دوبرابر میکردن باد خیلی سردی میومد تمام بدنم مور مور میشد، حس عجیبی اونجا داشتم به خلقت عجیب خدا به آسمونی که پر از ستاره بود و دور ماه میچرخیدن و ماه براشون می‌رقصد و ستاره ها دست میزدن نگاه میکردم و لذت میبردم همه میگفتن و میخندیدن اما من ی گوشه کز کرده بودم و به آسمون خیره شده بودم دخترداییم هم از دور مسخره ام میکرد و میگف چیه عاشق شدی مشکوکی باخودم روبه آسمون گفتم عاشقی!؟ هه حس مزخرفیه.اما دیروز خیلی روز پرخطر و هیجانی بود برام پدربزرگم اینا نزدیک ۵تا سگ که نگم غول پیکر  باخودشون اوورده بودن که دوتاشون انقد وحشی بودن ی جا بسته بودن منم با اون یکی سگا ی جورایی رفیق شده بودم چون باهام کاری نداشتن با دختر داییم داشتیم اون اطراف میگشتیم دوتا از سگاشون هم همراهمون میومدن اما نمیدونم یهو چیشد که یکی از سگا شروع کرد به حمله کردن من،اولش نترسیدم اما دیدم یا خدا اوضاع داره خطری میشه چون اون یکی هم اومد و با دندوناش شلوارمو گرفت و پاره کرد دختر دایی انگلم عین برج زهرمار وایساده بود می‌خندید بجای اینکه جلوی سگاشون رو بگیره منم دیدم اوضاع خیلی واقعا خیطه فرار کردم اما اونا سرعتشون خیلی زیاد بود و یکی شون چنگ انداخت به پام که باعث شد تعادلمو از دست بدم اما سعی کردم جلوی افتادنمو بگیرم دلم نمیومد بهشون آسیبی برسونم اما این آخر دیگه دیدم اگه کاری نکنم فاتحه ام خونده اس حالا هی من بدو سگه بدو هرچی چرت و پرت ب ذهنم می‌رسید نثارشون میکردم پیشته، چخه،قورمه سگ،جان جدت ولم کن من گوشت آنچنانی ندارم که بخوایی بخوری،شمارو به ارواح عمه تون به جوونیم رحم کنید اصلا برید ریش سفیدتون رو بیارید با گفتن این جمله ها خنده دختر داییم بیشتر میشد منم عصبی تر، یکی از سگا با دندوناش گازم گرفت اما دردی حس نکردم با دست گردنشو گرفتم و شلوارمو از حصار دندوناش آزاد کردم که دیدم یا خدا ریش سفیدشون هم اومد حالا من مونده بودم و سه تا سگِ هار منی که از هیچ جونوری نمی‌ترسیدم هرچی سوسک و رتیل بود میزاشتم رو دستم اونموقع واقعا ترسیده بودم از ی طرف هم بخاطر مشکل تنفسیم نفس کم اوورده بودم دوباره دوتا از سگا بهم حمله کردن منم با مشت و لگد از خودم محافظت میکردم با دستم گردنشو می‌گرفتم اما تا میخواستم فرار کنم دوباره میومدن پاچه مو میگرفتن که همون لحظه خداروشکر زن داییم اومد و منو از دست اون سه تا هیولا نجات داد وقتی از سگا با زن داییم دور شدیم دیدم همه جمع شدن بهم نگا میکنن و بچه ها داشتن میخندیدن بعضی ها هم با دهن باز نگام میکردن درد خیلی بدی داشتم هرکاری میکردم نفسم بالا نمیومد زن داییم فوری بهم آب داد منم تقلا میکردم تا نفس بکشم مامانم با دیدنم سریع به طرفم اومد مامان بزرگم هم میزد تو صورتش وحشت کرده بودم بلاخره نفسم بالا اومد و اشکام بی اراده سرازیر میشدن کمی آروم شدم چون شلوارم گشاد بود زیاد زخمی نشدم فقط چند تا خراش سطحی بود ولی از اینکه باعث خنده اون بچه ها شدم خوشحال بودم و بیشتر بخاطر شلوارم ناراحت بودم کلی پول خرجش کرده بودم😅همش تیکه تیکه شد،منو باش چقد به اون سگا گوشت دادم به حیوونا هم نباید محبت کرد ولی سگا وقتی بهم حمله کردن خیلی جو هیجانی بود و در عین حال ترسناک و خطرناک ولی من عاشق خطر و ریسک و هیجانم با خودم میگفتم کاش دوباره بهم حمله میکردن با اینکه ترسیدم ولی خیلی حال داد😄اما دیروز خیلی روز پرخطر و هیجانی بود برام پدربزرگم اینا نزدیک ۵تا سگ که نگم غول پیکر  باخودشون اوورده بودن که دوتاشون انقد وحشی بودن ی جا بسته بودن منم با اون یکی سگا ی جورایی رفیق شده بودم چون باهام کاری نداشتن با دختر داییم داشتیم اون اطراف میگشتیم دوتا از سگاشون هم همراهمون میومدن اما نمیدونم یهو چیشد که یکی از سگا شروع کرد به حمله کردن من،اولش نترسیدم اما دیدم یا خدا اوضاع داره خطری میشه چون اون یکی هم اومد و با دندوناش شلوارمو گرفت و پاره کرد دختر دایی انگلم عین برج زهرمار وایساده بود می‌خندید بجای اینکه جلوی سگاشون رو بگیره منم دیدم اوضاع خیلی واقعا خیطه فرار کردم اما اونا سرعتشون خیلی زیاد بود و یکی شون چنگ انداخت به پام که باعث شد تعادلمو از دست بدم اما سعی کردم جلوی افتادنمو بگیرم دلم نمیومد بهشون آسیبی برسونم اما این آخر دیگه دیدم اگه کاری نکنم فاتحه ام خونده اس حالا هی من بدو سگه بدو هرچی چرت و پرت ب ذهنم می‌رسید نثارشون میکردم پیشته، چخه،قورمه سگ،جان جدت ولم کن من گوشت آنچنانی ندارم که بخوایی بخوری،شمارو به ارواح عمه تون به جوونیم رحم کنید اصلا برید ریش سفیدتون رو بیارید با گفتن این جمله ها خنده دختر داییم بیشتر میشد منم عصبی تر، یکی از سگا با دندوناش گازم گرفت اما دردی حس نکردم با دست گردنشو گرفتم و شلوارمو از حصار دندوناش آزاد کردم که دیدم یا خدا ریش سفیدشون هم اومد حالا من مونده بودم و سه تا سگِ هار منی که از هیچ جونوری نمی‌ترسیدم هرچی سوسک و رتیل بود میزاشتم رو دستم اونموقع واقعا ترسیده بودم از ی طرف هم بخاطر مشکل تنفسیم نفس کم اوورده بودم دوباره دوتا از سگا بهم حمله کردن منم با مشت و لگد از خودم محافظت میکردم با دستم گردنشو می‌گرفتم اما تا میخواستم فرار کنم دوباره میومدن پاچه مو میگرفتن که همون لحظه خداروشکر زن داییم اومد و منو از دست اون سه تا هیولا نجات داد وقتی از سگا با زن داییم دور شدیم دیدم همه جمع شدن بهم نگا میکنن و بچه ها داشتن میخندیدن بعضی ها هم با دهن باز نگام میکردن درد خیلی بدی داشتم هرکاری میکردم نفسم بالا نمیومد زن داییم فوری بهم آب داد منم تقلا میکردم تا نفس بکشم مامانم با دیدنم سریع به طرفم اومد مامان بزرگم هم میزد تو صورتش وحشت کرده بودم بلاخره نفسم بالا اومد و اشکام بی اراده سرازیر میشدن کمی آروم شدم چون شلوارم گشاد بود زیاد زخمی نشدم فقط چند تا خراش سطحی بود ولی از اینکه باعث خنده اون بچه ها شدم خوشحال بودم و بیشتر بخاطر شلوارم ناراحت بودم کلی پول خرجش کرده بودم😅همش تیکه تیکه شد،منو باش چقد به اون سگا گوشت دادم به حیوونا هم نباید محبت کرد ولی سگا وقتی بهم حمله کردن خیلی جو هیجانی بود و در عین حال ترسناک و خطرناک ولی من عاشق خطر و ریسک و هیجانم با خودم میگفتم کاش دوباره بهم حمله میکردن با اینکه ترسیدم ولی خیلی حال داد😄فعلن)(:</description>
                <category>ᵈᵒᶻʰᵃᵐ</category>
                <author>ᵈᵒᶻʰᵃᵐ</author>
                <pubDate>Fri, 19 Jul 2024 17:35:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خدایِ نفس های عمیق و آه های بلند.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_67146524/%D8%AE%D8%AF%D8%A7%DB%8C%D9%90-%D9%86%D9%81%D8%B3-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B9%D9%85%DB%8C%D9%82-%D9%88-%D8%A2%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%84%D9%86%D8%AF-qvaprhx7lpct</link>
                <description>سلام بر یگانه دلم.خیلی دوست دارم باهات حرف بزنم اما بلد نیستم فقط تو دلم حرف میزنم که حس میکنم کافی نیست،دلم میخواد با خدا حرف بزنم اما نمیدونم برای حرف زدنِ باهاش از چی و از کجا شروع کنم!این روزا نفس کشیدن هم برام سخت و زجر آوره سعی میکنم با موسیقی،کتاب،شعر خودمو سرگرم کنم فیلم که یک ساله هیچ حوصله ای برای نگاه کردنش ندارم،حتی حوصله یه لیوان آب خوردن هم ندارم،این روزا هیچی حالمو خوب نمیکنه حتی موسیقی،کتاب،شعر،درست مثل یه مرده متحرک شدم دل نازک شدم، واسه خودم یه تیکه ابر شدم،حالم از نفس کشیدن زیر آسمونِ این شهر که آلوده به هر رنگی شده بهم میخوره.با چه حالی بنویسم به چه زبونی بگم دارم تیکه تیکه میشم روحم رو به نابودیه فقط خداست که می‌دونه من این روزا حالم چجوریه،حالم از بودن و انسان بودن بهم میخوره کاش درختی چیزی بودم این روزا برای انسان بودن خیلی زیاد آسیب پذیرم اخلاقم هرروز و هرروز داره مزخرف تر میشه، نمیدونم نمیدونم خدایا تو بگو که بدونم چرا هرروز غمگین تر از دیروز میشم من که تمام تلاشمو میکنم که با کوچیک ترین چیز حالمو خوب کنم من که توقعم ازت زیاد نیست فقط ازت میخوام زودتر از این حالِ مزخرف از این سکوت و تنهایی که برام پر از صداها و شلوغی هاست خلاصم کنی،واقعا دیگه خسته شدم از اینکه انقدرر به یه نقطه خیره شدم به گذشته ام به بدبختی هام و به دردام فکر کردم هی با خودم میگم آروم باش درست میشه درست میشه اما کی؟ این درست میشه ها فقط برای خر کردنِ خودمه تعداد درست میشه هاو تحمل کن هایی که هرروز به خودم میگم خیلی زیاد شده،اصلا قرار بود توی این متن فقط و فقط از تو بنویسم اما باز هم اومدم و ازت گله کردم باز هم ناشکری کردم بیخود نیست که همیشه فکر میکنم رفتی از دلم دلی که هربار جز سیاهی،درد، آه و ناله و نفس های عمیق چیزی نداره تا برات رو کنه،منو ببخش اگه انسان بودن خودم رو درست بجا نیووردم،میدونی که خستم از خودم از روز مرگی هام از نفرت ها از تاریکی ها،کمکم کن تا از این تاریکی ها و سیاهی ها بیرون بیام کمکم کن تا زودتر از این حالِ مرخرفم خلاص شم کمکم کن که تو تنها یاورِ بی ادعایِ روزای سختمی...دلارامِ من...🖤⛓️ </description>
                <category>ᵈᵒᶻʰᵃᵐ</category>
                <author>ᵈᵒᶻʰᵃᵐ</author>
                <pubDate>Thu, 11 Jul 2024 15:30:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وداع.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_67146524/%D9%88%D8%AF%D8%A7%D8%B9-oqhotexh9cvt</link>
                <description>گریه کن عیبی ندارد:))٫تابحال عاشق نشدم راستش نه به عشق اعتمادی دارم نه اعتقادی! از اون دخترایی هم نبودم و نیستم که روزی هزار تا دوست پسر عوض کنم از این کارها بشدت بدم میاد خیلی از دخترای فامیل بهم گفتن که حداقل محض سرگرمی با یکی آشنا شو ولی من از این حرفاشون خیلی عصبی میشم و چند باری باهاشون برخورد کردم،عشق بنظرم ی حس پوچ و زودگذره و این روزا برای خیلیا (دوستان ویرگولی منظورم از خیلیا با شما نیست خواهشاً به دل نگیرید) شده سرگرمی اصلا حیف عمری که بگذره پای عشقای کوچه و بازاری،با پسرای فامیل هم زیاد میونه خوبی ندارم یعنی قبلنا خیلی باهاشون صمیمی بودم برادرانه دوستشون داشتم اما بعدها فهمیدم که شاید رفتارهام برای من برادرانه باشه اما اونا اشتباه برداشت کنن بعد از مدتی خیلی سرد باهاشون رفتار کردم دیگه به بهونه های مختلف خونه فامیلامون نمیرم اما یه پسر عمو دارم که رابطه ام باهاش خیلی خوبه و دوسالی ازم کوچیکتره هفته پیش بهم گفت که عاشق یه دختر شده اولش خیلی عصبی شدم و ازش متنفر شدم چون فکر نمی‌کردم که از اون پسرایی باشه که با دخترا ارتباط داشته باشه ولی بعدش با خودم گفتم آخه مرجانِ احمق قرار نیست چون تو از این کارا خوشت نمیاد بزنی تو ذوق پسر عموت که براش مثل خواهر نداشته اش هستی خلاصه که عکس دختره رو برام فرستاد و گفت چند باری بیرون دیدتش اما نمیدونه که دختره واقعا دوسش داره یا نه حتی بهش گفتم شماره شو بده باهاش حرف بزنم گفت:نه نمیخواد خواهر جان تو در این زمینه‌ها خیلی بی استعدادی میترسم خراب ترش کنی،منم گفتم: ایش خیلیم دلت بخواد،ولی راست میگفت.بخاطر بیماریم از فامیل نیش و کنایه زیاد شنیدم و هیچوقت جوابشون رو ندادم خب بالاخره این حقیقت زندگی منه و شنیدن حقیقت تلخه،هیچوقت نمیخوام ازدواج کنم و یکی از بزرگترین دلایلش هم اینه که نمیخوام پسر مردمو بدبخت کنم و تا آخر عمر بخاطر بیماریم سرکوفت بشنوم.گاهی وقتا ی حسی توی دلم میگه چرا هیچوقت از خدا برای خودت آرزوی سلامتی نکردی شاید خدا منتظر خواسته توعه! اما من هیچوقت از خدا نخواستم اصلا برام مهم نیست من به این دردا عادت کردم،برام مهم نیس که تا چند سال زنده بمونم بلاخره هیچ رنگی بالاتر از این سیاهی که من دَرِش هستم نیست همیشه دوست داشتم کارت اهدای عضو داشته باشم و طبق تحقیقاتی که کردم گفتن تا رضایت پدر و مادر نباشه امکان گرفتن  کارت ممکن نیس چند بار از مامانم خواهش کردم و هربار گفت:تو هیچوقت قرار نیست چیزیت بشه تا بخوایی از این کارت استفاده کنی بعدشم گفت هروقت منو پدرت این دنیا نبودیم هر قلطی که دلت خواست بکن😐💔دیگه منم جرأت نکردم بحث شو پیش بیارم چون میدونم مامانم بازم مخالفت می‌کنه به پدرم هم کلا جرأت نمیکنم بگم،بگذریم تصمیم گرفتم این نوشته آخرم توی این سال باشه خداحافظ تا سال بعد یا شایدم برای همیشه. پایانی برای قصه ها نیستخسته ام از جنس قلابی آدم هادار میزنم خاطرات کسانی را کهمرا آزرده اندحالم خوب است اما گذشته ام درد میکند:)«حسین پناهی»</description>
                <category>ᵈᵒᶻʰᵃᵐ</category>
                <author>ᵈᵒᶻʰᵃᵐ</author>
                <pubDate>Wed, 26 Jun 2024 14:49:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دردودل..</title>
                <link>https://virgool.io/@m_67146524/%D8%AF%D8%B1%D8%AF%D9%88%D8%AF%D9%84-p1z1n28xwzno</link>
                <description>گاهی وقتا وسط جمع،مهمونی،بگو و بخند اونقدر شیرینه که هیچ غمی توش پیدا نمیشه همه میگن و میخندن اما یهو کاری میکنن حرفی میزنن که لبخندت محو میشه به جاش چشمات لبریز از اشک میشه ولی برای حفظ آبرو (مزخرف ترین کار دنیا) موهاتو می‌ریزی رو صورتت و جمع رو بدون هیچ دلیلی ترک میکنی تا این بغض از این بیشتر رسوات نکنه،میری ی جای خلوت تا صدای خنده های مزخرف و غیبت کردناشون به گوشت نرسه،باز هم لبخند تلخ و چشمای اشکی مهمون صورتت میشه چشماتو با درد می‌بندی،دستتو مشت می‌کنی و به ماه خیره میشی!فکر می‌کنی به آدما به زندگیت به این همه بدشانس بودن به سرنوشتت به من بودن ها و مانبودن ها،به این فکر میکنی که چقدر رنجیدی از آدما ها از حرفاشون کارایی که باهات کردن و میکنن به این فکر میکنی که بعضیا چقد ظلم میکنن در حقت و اینکه چطور با حرفاشون تورو توی گودال سیاه و عمیق چال میکنن.یکی از نامه های فروغ فرخزاد که حکایت خیلیامونه:نمیدانم چرا تحمل جمعیت را ندارم چرا تحمل زندگی فامیلی را ندارم..تا دور هستم دلم میخواهد نزدیک شوم،نزدیک که میشوم میبینم که اصلا استعدادش را ندارم:(</description>
                <category>ᵈᵒᶻʰᵃᵐ</category>
                <author>ᵈᵒᶻʰᵃᵐ</author>
                <pubDate>Sun, 23 Jun 2024 15:56:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>.سرنوشت تلخِ من.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_67146524/%D8%B3%D8%B1%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA-%D8%AA%D9%84%D8%AE%D9%90-%D9%85%D9%86-y0l4brofvrvb</link>
                <description>خیلی بده که درد داشته باشی و هیچ دکتری دلیل دردتو‌ پیدا نکنه ۶ سالم بود که دچار کم خونی شدید شدم اونقدر شدید که یه جا از حال میرفتم و چند دقیقه بعد پدرو و مادرم جنازه بی جون منو پیدا میکردن دکترای زیادی رفتیم تا اینکه دوتا از دکترا تشخیص سرطان خون دادن و گفتن که هرچی سریعتر باید آزمایش سرطان‌ بدم اونموقع خانواده ام خیلی ترسیدن خونمون عزای من بود عزای دختری که روز به روز بی جون تر میشد و جلو چشم پدر مادرش پرپر میشد هیچوقت روزی که آزمایش سرطان دادم رو یادم نمیره هیچوقت اون درد خفناکی که ذره ذره وجودم رو به ناله و گریه اوورد یادم نمیره گذشت و با درد گذشت تا اینکه جواب آزمایش اومد سرطان نداشتم خانواده ام نمیدوستن از این موضوع خوشحال باشن یا ناراحت از اینکه عامل درد من چیه تا اینکه دکترا فهمیدن مشکل از طحالمه، طحال یکی از عضو های مهم بدنه یکی از وظایفش از وارد شدن باکتری های مضر و عفونت به بدن جلوگیری میکنه،‌دکترا گفتن که هرچه سریعتر باید طحالم رو از بدن خارج کنن وگرنه خون بدنم تموم میشه و میمیرم برای جراحی حدود دوسه هفته ای خون بهم زدن چون خون خیلی کمی‌ داشتم اون روز ها درست ۶،۷ سالم بود اما اندازه یه آدم بزرگ درد کشیده بودم یادمه اونموقع با اون سن کم آرزوی مرگ میکردم، اونقدر آزمایش ازم گرفته بودن که کل دستام سیاه و کبود شده بودن و پدرم نظاره گر تمام اشک ها و ناله هام بود هربار که میرفتم آزمایشگاه از آمپول زدن میترسیدم اما پدرم منو میزاشت رو‌ پاهاش و دست هاشو میزاشت رو‌چشم هام و بهم میگفت:تا ده بشمر به هیچ چیز فکر نکن این ترفند پدرم برای آروم کردن من بود اما من باز هم درد سوزناک سوزن رو حس میکردم اما بعضی وقتا بخاطر پدرم تظاهر به حس نکردن درد میکردم و پرستار ها همیشه به پدرم میگفتن که دختر شجاعی داری چون هر بچه ای که میومد از ترس سوزن غش میکردن یادمه ی بار یه پسر بچه همسن‌ و سال من برای آزمایش اوورده بودن پسره تا آمپول رو دید شروع کرد به جیغ داد کشیدن و آخرش از ترس غش کرد اون زمان فقط من اون پسرک رو درک میکردم و میدونستم چ حالی داره.روز عمل جراحی رسید برای رفتن به اتاق انتظار باید ی نفر همرام میومد پرستاره ازم پرسید:خانم کوچولو میخوایی با مامانت بری یا بابات منم بدون فکر کردن گفتم بابا!وقتی به اتاق انتظار رسیدیم باید از مادرم جدا میشدم مامانم به ذور جلوی ریزش اشکاش رو گرفته بود ولی من از چشماش غم و استرس نگرانی مادرانه شو حس میکردم و میدونستم داره چه عذابی می‌کشه اومد و محکم بغلم کرد منم تنها کاری که کردم این بود که دست پدرمو گرفتم و برای مادرم دست تکون دادم وقتی دست تکون دادم مادرم نتونست جلوی اشکاش رو بگیره و مثل ابر بهار برای تک دخترش بارید منو پدرم لباسای مخصوص رو پوشیدم و ی مادر و پسر هم مثل ما تو اتاق انتظار بودن اون پسر هم مریضیش مثل من بود و نوبت من بعد اون بود وقتی از اتاق عمل بیرون اووردنش ی ملافه سفید رو صورتش بود و وقتی بردن صدای زجه کشیدن مادرش کل بیمارستان رو گفته بود مادرم با دیدن این اتفاق بیشتر دلش شور زد و گریه میکرد معلوم نبود شاید مامان منم بعد چند ساعت رخت سیاه دخترک شو میپوشید،وقتی وارد اتاق عمل شدم سماور اونجا ترکید و پرستار از ترس غش کرد منم با دیدن این اتفاق بیشتر ترسیدم دکتر گفت پدرم باید از اتاق عمل خارج شه تا این حرفو زد من دست پدرمو محکم تر گرفتم و شروع کردم به التماس کردن از پدرم بابا تروخدااا تروخدا نرو بیرون منو تنها نزار من میترسم پدرم وقتی داشتم التماس میکردم برای اولین بار جلوی من گریه کرد و انگاری قلب شکسته اش شکسته تر شد پدرم خواهش کرد که بعد از بیهوش شدنم بره بیرون تا آمپول رو دیدم شروع کردم عین دیوونه ها تکون خوردن میخواستم فرار کنم اما کلی پرستار به ذور منو گرفته بودن و پدرم اشک می‌ریخت و دلداریم میداد اون لحظه چیزی نمیشنیدم فقط میخواستم از دست دکتری که برام حکم دیو داشت فرار کنم تا اینکه ماسک بیهوشی رو گذاشتن رو صورتم آخرین کلمه ام بابا گفتن بود و آخرین تصویر از اون اتاق وحشتناک چهره گریون بابام بود که پرستارا به ذور بیرونش میکردن خدا یه بار دیگه بهم فرصت زندگی کردن داد نمیدونم هدف خدا از اینکار چی بود چرا اون پسرک زنده برنگشت ولی من رو از مرگ نجات داد میدونم ناشکری ولی کاش هیچوقت این کارو نمیکرد هنوزم که هنوزِ خوب نشدم و زنده بودنم به آمپول هایی که هرماه میزنم و آنتی بیوتیک هایی که هر شیش ماه میزنم بستگی داره هروقت میرم پیش دکترم برای معاینه سرزنشم میکنه اینکه چرا آمپولامو سروقت نمیزنم دکتر بهم میگه که خیلی هایی که مثل من بودن فقط یه ماه از وقت آمپول زدن شون گذشته و مردن و منی که بعضی وقتا حتی پنج ماه هم از وقتش میگذره ولی به حرف پدرم گوش نمیدونم و نمیزنم دکتر بهم میگه اگه میخوایی بمیری این راهش نیست چون با این کار راه جهنم رو برای خودت میسازی ولی من خسته شدم چرا باید سرنوشت من انقد تلخ باشه چرا باید تا آخر عمرم آمپول بزنم خدایا اگه اینطوری میشد چرا همون موقع مثل اون پسره جون منو هم نگرفتی چرا من باید این همه درد تحمل کنم ...🥀؟؟شکستن دلبه شکستنِ استخوانِ دنده می ماند!از بیرون همه چیز رو به راه است اما ...هر نفسی که می کشی؛درد است که می کشی#گرگ_برنت</description>
                <category>ᵈᵒᶻʰᵃᵐ</category>
                <author>ᵈᵒᶻʰᵃᵐ</author>
                <pubDate>Mon, 17 Jun 2024 22:23:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درد و غم..</title>
                <link>https://virgool.io/@m_67146524/%D8%AF%D8%B1%D8%AF-%D9%88-%D8%BA%D9%85-emb7841cew9h</link>
                <description>بگذار این بغض آخرم باشد عاشقانه ای آرام میان درد و غمم باشد:))  از زندگی از روزمرگی هام از از این همه تکرار از دورویی آدما،از نشدن ها و نبودن ها از عقربه ی ساعت روی میز خسته ام از این چهار دیواری کسل کننده که شده گوش برای شنیدن حرفام حتی خودمم نمیدونم چرا انقد خسته و ناراحتم دست خودم نیست وقتی به علتش فکر میکنم چیزی جز سیاهی مطلق نمی‌بینم ی چیزی داره اذیتم می‌کنه ی چیزی روی دلم سنگینی می‌کنه دلایل کوچک و بزرگ زیادی توی ذهنم پرسه میزنه اینکه کدومشون باعث این حال بدم شده همشون؟یکیشون؟هیچکدوم؟یا یه خراش جدیده که زخمش سر باز کرده اگه دلیل این حالم رو میدونستم اشکالی نداشت اما خیلی بده که حالت داغون باشه ولی دلیل شو ندونی این خودش هم یه درده بزرگه که روح و روانت رو بهم میریزه             آره تو راست میگفتی من یک نفرم اما چند هزار نفر غمگینم..🔗🌑</description>
                <category>ᵈᵒᶻʰᵃᵐ</category>
                <author>ᵈᵒᶻʰᵃᵐ</author>
                <pubDate>Sun, 16 Jun 2024 18:21:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلا نزد کسی بنشین...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_67146524/%D8%AF%D9%84%D8%A7-%D9%86%D8%B2%D8%AF-%DA%A9%D8%B3%DB%8C-%D8%A8%D9%86%D8%B4%DB%8C%D9%86-zf4yynfz2rlo</link>
                <description>دلا نزد کسي بنشين که او از دل خبر داردبه زير آن درختي رو که او گل هاي تر دارددر اين بازار عطاران مرو هر سو چو بي کارانبه دکان کسي بنشين که در دکان شکر داردترازو گر نداري پس تو را زو رهزند هر کسيکي قلبي بيارايد تو پنداري که زر داردتو را بر در نشاند او به طراري که مي آيدتو منشين منتظر بر در که آن خانه دو در داردبه هر ديگي که مي جوشد مياور کاسه و منشينکه هر ديگي که مي جوشد درون چيزي دگر داردنه هر کلکي شکر دارد نه هر زيري زبر داردنه هر چشمي نظر دارد نه هر بحري گهر داردبنال اي بلبل دستان ازيرا ناله مستانميان صخره و خارا اثر دارد اثر داردبنه سر گر نمي گنجي که اندر چشمه سوزناگر رشته نمي گنجد از آن باشد که سر داردچراغست اين دل بيدار به زير دامنش مي داراز اين باد و هوا بگذر هوايش شور و شر داردچو تو از باد بگذشتي مقيم چشمه اي گشتيحريف همدمي گشتي که آبي بر جگر داردچو آبت بر جگر باشد درخت سبز را مانيکه ميوه نو دهد دايم درون دل سفر دارد#مولانا🍃🖇️</description>
                <category>ᵈᵒᶻʰᵃᵐ</category>
                <author>ᵈᵒᶻʰᵃᵐ</author>
                <pubDate>Sun, 16 Jun 2024 08:03:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دنیای شیشه ای.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_67146524/%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D8%A7%DB%8C-oiz9pxtsl9zk</link>
                <description>سلام بر غمی که مرا بزرگ میکند🌑⛓️آدم ها زمانی خوشحال اند که بتوانند درمیان کسانی که دوستشان دارند زندگی کنند و در کنار آنها از زندگی و نفس کشیدن لذت ببرند،تنها بودن یعنی زندگی در میان کسانی که منظور شما را نمی‌فهمند کسانی که بودن یا نبودن شما برایشان فرقی ندارد،تنهایی بدان معناست که درمیان کسانی باشید که حرف ها،حرکت ها،نوع نگرششان،دست خطشان برای شما بیگانه است و رفتار و لحن و احساساتشان و خوشی و ناخوشی هایشان برای شما قابل احساس نیست کسانی که تحصیلات و ظاهرشان و نوع لباس پوشیدن و نحوه و کیفیت زندگی شان با شما بسیار متفاوت است گویی که تو از یک دنیای شیشه‌ای و ناشناخته به آنها نگاه میکنی و آنها به دنیای شیشه و شکننده ات سنگ پرتاب میکنند و تو فقط به تکه های شیشه ای که در قلبت فرو میروند نگاه میکنی اما باز هم ناله ای نمیکنی و به نابودی خود و دنیای ات تماشا میکنی و اگر بخواهی که همانند آنها سنگ پرتاب کنی نتیجه اش چیزی جز شکستن و نابودی دنیای تاریک و شیشه ای ات نیست...</description>
                <category>ᵈᵒᶻʰᵃᵐ</category>
                <author>ᵈᵒᶻʰᵃᵐ</author>
                <pubDate>Sat, 15 Jun 2024 19:48:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>...🔗🌚</title>
                <link>https://virgool.io/HeartWrittenNote/%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-fv9wlj8mbdz7</link>
                <description>این خیلی تناقض بدیه که منتظر باشی حرفیو بهت بزنن اما هیچوقت تلاشی برای اینکه بهت بگن رو نمیکنن و تو هیچوقت اون حرفو از جانب اون شخص نمی‌شنوی و من خیلی از این موضوع رنج میبرم و اذیت میشم میگن که اولین بار که کم میاری باهاش میجنگی دومین بار میزیزی تو خودت میجنگی سومین بار میشی یه آدم بی احساس آخرین بار برات مهم نیست اما اگه طرف برای من مهم باشه عمیق ناراحت میشم و فقط با خودم میجنگم و به خودم آسیب می‌رسونم.واقعا هم ما آدما موجودات عجیبی هستیم بچه که بودم(بقول مامانم هنوزم هستم😅)همیشه آرزوم بود شبا دیر بخوابم الان آرزومه یه شب مثل بچگیام تا سرم رو میزارم رو بالش به خواب عمیق فرو برم یا یادمه بچه که بودم دوست داشتم ۱۰ تا بستنی رو ی جا بخورم اما الان ی دونه شو ب ذور تموم میکنم.خیلی ناراحتم از چی نمیدونم از کی نمیدونم اصلا برای چی؟ فقط میدونم که گذشته حالم رو گرفته آینده هم حالی برای رسیدنش ندارم حال هم حالم رو بهم میزنه.فقط نوشتن رو صفحه سفید ویرگول و درد و دل کردن با خدا ی خورده سبکم می‌کنه خدایا گاهی فکر میکنم میکنم رفتی از دلی که جز سیاهی چیزی نداره که برات رو کنه...🌒⛓️اولین شکارم از ماه🌚✨هوای دلگیر🙁گاهی گمان نمی کنی ولی خوب میشودگاهی نمیشود، که نمیشود، که نمیشود...گاهی بساط عیش خودش جور میشودگاهی دگر تهیه به دستور میشود...گه جور میشود خود آن بی مقدمهگه با دو صد مقدمه ناجور میشود...گاهی هزار دوره دعا بی اجابت استگاهی نگفته قرعه به نام تو میشود...گاهی گدای گدایی و بخت با تو یار نیستگاهی تمام شهر گدای تو میشود...گاهی برای خنده دلم تنگ میشودگاهی دلم تراشه ای از سنگ میشود...گاهی تمام این آبی آسمان مایکباره تیره گشته و بی رنگ میشود...گاهی نفس به تیزی شمشیر میشوداز هرچه زندگیست دلت سیر میشود...گویی به خواب بود،جوانی مان گذشتگاهی چه زود فرصتمان دیر میشود...#قیصر_امین پور✨</description>
                <category>ᵈᵒᶻʰᵃᵐ</category>
                <author>ᵈᵒᶻʰᵃᵐ</author>
                <pubDate>Thu, 13 Jun 2024 19:17:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رهایم نکن.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_67146524/%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C%D9%85-%D9%86%DA%A9%D9%86-aygaj5aetcmo</link>
                <description>برای من هیچ چیز به زیبایی ماه نیست دیدن ماه تو آسمون آرامش خاصی رو بهم میده وقتایی که میگیره دلم میرم بیرون و دنبال ماه میگردم باهاش حرف میزنم انگاری که حرفامو می‌شنوه انگاری که بخاطر من گریه میکنه حس میکنم بهم میگه نگران نباش همچی درست میشه بهم امید میده شاید براتون مسخره باشه اما گاهی وقتا با خودم میگم شاید ماه هم جنسیت داشته باشه ی بار ی جایی خوندم که نوشته بود اگه با دقت از نزدیک به ماه نگاه کنیم تصویر ی دختروپسر درش هست گاهی وقتا برای اثبات این موضوع انقد به ماه خیره میشم تا این دختر پسر رو ببینم دیده نمیشه که نمیشه کاشکی میشد یه روز از نزدیک ماه رو ببینم. عاشق این شعر قیصر امین پورم دفعه بعدی کاملشو براتون میزارم🖇️روز ها و ماه ها و سال ها میگذره اما همچی برام تکراری و خسته کننده میگذره کاشکی زود تر با دنیای ویرگول و آدماش آشنا میشدم دنیای ویرگول پر از ترکیب درد و غم و شادی احساسات آدم هایی هست که تابحال نتونستن برای کسی ابراز کنن و مثل من به این دنیای شیرین پناه اووردن. چند وقته که حتی جواب پیام های دوستامو هم نمیدم و حسابی از دستم ناراحت شدن اما دست خودم نیست حالم بده حوصله هیچ چیز رو ندارم جز اینکه بیام اینجا و بنویسم. رها(دوستم) بهم میگه که تو مرز بین خوشحالی و جدی بودنی مرز بین عصبانی و مهربون بودنی رها بهترین همدم و رفیق و خواهر نداشته منه بودنش بهم آرامشی میده از جنس خدایی، دیروز که داشتم پیاماشو میخونم کلا فحش داده بود اما نمیخوام بفهمه حالم بده هرچند الان خودش فهمیده رها همیشه مراقبمه و میدونه چقد از بچگی تا الان از لحاظ روحی آسیب دیدم همیشه بهم میگه که تو همیشه مراقب منو و ماهک و مبینا(دوستام) هستی اما هیچوقت بفکر خودت نبودی چقد این بشر ماه و زیباست (امیدوارم همیشه برایم بمانی و رهایم نکنی رهای من) رهای من امیدوارم ی روزی اینارو بخونی که من  این دنیا نباشم.🌒🖤ی جا خونده بودم نوشتمش🙍راستی بنظر شما اگه ماه جنسیت داشته باشه جنسیتش چی می‌تونه باشه؟😅</description>
                <category>ᵈᵒᶻʰᵃᵐ</category>
                <author>ᵈᵒᶻʰᵃᵐ</author>
                <pubDate>Thu, 13 Jun 2024 08:44:15 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>