<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ‌‌‌</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_67400883</link>
        <description>𝔓𝔢𝔬𝔭𝔩𝔢 𝔞𝔯𝔢 𝔣𝔬𝔯𝔤𝔦𝔳𝔢𝔫, 𝔟𝔲𝔱 𝔱𝔥𝔢𝔦𝔯 𝔭𝔩𝔞𝔠𝔢 𝔴𝔦𝔩𝔩 𝔫𝔬𝔱 𝔟𝔢 𝔯𝔢𝔱𝔲𝔯𝔫𝔢𝔡 𝔱𝔬 𝔱𝔥𝔢𝔪...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-24 06:37:52</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3605694/avatar/Z2OKZb.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>‌‌‌</title>
            <link>https://virgool.io/@m_67400883</link>
        </image>

                    <item>
                <title>تنهایی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_67400883/%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-oo6bsklfgsio</link>
                <description>با هیچ جمعی حس نزدیکی نمیکنم، انگار هیچ بحثی به من مربوط نیست، دور ایستاده‌ام و از دور همه چیز کوچک، آرام و بیهوده به نظر میرسدولی من هیچوقت نتونستم به اجبار برای دیگران اهمیت قائل بشم، هر حرفی که زدم، هر احترامی که گذاشتم، هر کمکی که کردم، همش از ته قلبم بوده، همینقدر بدون نقاب، عمیق و واقعی.رابطه خیلی عجیبی هست بین بخشیدن و علاقه، از سر علاقه آدمی رو چند بار میبخشی بعد همون علاقه با هر بار بخشش کمتر میشه، انگار که هر بخشش میشه جراحتی که نادیده میگیری، تلنگری به منطقت، یجا بهت دیگه بر میخوره و حذفش میکنی. وقتی آدم یه چیز خیلی باارزش رو از دست میده و مدت طولانی‌ای بخاطرش ناراحت میمونه، اگه دوباره چیزی رو از دست بده دیگه به اندازه اولین بار ناراحت نمیشه، شاید حتی طوری رفتار کنه که انگار خیلی براش مهم نیست و برگرده به روال قبلی زندگیش.وقتی به لحاظ عاطفی هوش بالایی داشته باشی هیچوقت نمیتونی صد در صد از کسی متنفر باشی، چون همیشه درک میکنی که حتما یکسری دلایل وجود داره که‌ اون آدم اینطوریه</description>
                <category>‌‌‌</category>
                <author>‌‌‌</author>
                <pubDate>Tue, 08 Jul 2025 17:46:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_67400883/%D8%AF%D9%84%DB%8C-tku72psqpsss</link>
                <description>نه اینکه دیگه حوصله آدمای جدید رو نداشته باشم یا تنهایی رو به یه اکیپ باحال ترجیح بدم ؛ نه!راستش این اواخر اونقدر آدمای اشتباهی رو تجربه کردم که ناخواسته سعی میکنم از آدمای جدید دوری کنم ؛ تا حد ممکن فاصلمو باهاشون حفظ کنم .انقد عوض شدن آدما رو تو یه مدت کوتاه دیدم که دیگه انرژی ای برای غصه خوردن و ناراحت بودن رو ندارم ..این روزا شاید آدمای کمی رو دور برم داشته باشم که نگرانم بشن یا باهاشون صحبت کنم اما خوب در عوضش حالم خوبه !سعی میکنم زندگیمو کنم و بهترین ورژن خودم باشم و کم کم خودمو پیدا کنم .اون منی که به حرفا و کارای خیلی از آدما اهمیت میداد خیلی وقته دیگه کنسله !</description>
                <category>‌‌‌</category>
                <author>‌‌‌</author>
                <pubDate>Tue, 08 Jul 2025 17:44:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شمع خاموش!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_67400883/%D8%B4%D9%85%D8%B9-%D8%AE%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4-gnly08otwsi1</link>
                <description>امسال هم گذشت! اما نه به چشم زدنی! این بار پلک هم روی هم نگذاشتیم و ناچار نظاره گر گذر زمان بودیم.. عقربه های ساعت چه بی رحمانه ساکن بودند.. وچه بی رحم، بی حرکت باقی ماندند! به گمانم بوی عید این سال هم چون زمستانش تاخیر دارد.. نمی دانم! شاید هم چشمان من مشکل دارند! اخر  دیگر شوقی نمی بینم.. لبخندشان به دل نمی شیند! خوش حالی شان تصعنی است! تو هم میبینی ماه من؟! حتی تو هم مثل گذشته نیستی! همه چیز نو شده... همه تغییر کرده اند! اما من&quot; این&quot; تازگی رو نمی خواهم! دیگر مثل قبل تر ها تک تک سین های هفت سین را با عشق کنار هم  نمی چینم... سبزه ی عید را خودم نمی کارم! همه چیز فرق کرده! اسمان شب همچون تنگ ماهی       دیگر ماهی ندارد! و آینه در این میان، عجیب غبار آلود است! شهر پر هیاهوست      اما هیاهویی که آشوب است! و من در میان این تلاطم ها گم شده ام! دلم برای آن روز هایی که برای ماهی گلی که روی سطح آب شناور بود عزادار بودم و اشک می ریختم... و برادرم به سادگی ام می خندید! آن روز ها که برای فوت کردن شمع سر سفره ی عید با برادرم دعوا لحظه شماری می کردم! شمعی که&quot;تازگی ها&quot;خاموشش می کردند! کاش زمان به عقب بر می گشت... می دانی به گمانم به حال همان شمع دچار شده اماتش درونم مدتها پیش در درز دیوار های پیش دبستانی روستامون خاموش شدهاما هنوز هم می سوزم اتشم این بار محو و بی دود استو من در این سوختن بی صدا هنوز هم به جوانه زدن و شکوفه ی زندگی، از دل این خاکستر امیدوارماحمقانه به نظر میرسدمی دانم اما این بار واقعا می خواهم زندگی کنممن&quot;این زندگی را نمی خواهم&quot;زندگی دیگر را چطور؟ •من این زندگی را می طلبم تا شعله ور تر شوم•گذشته را به آتش بکشم و خاکسترش را محفوظ بدارمتا سازنده ی فعل مستقبل آینده ام باشد. ماه من! این بار دیگر خاموش نخواهم شد</description>
                <category>‌‌‌</category>
                <author>‌‌‌</author>
                <pubDate>Fri, 09 May 2025 23:06:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تنهایی!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_67400883/%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-pn8i0wz6ufud</link>
                <description>با هیچ جمعی حس نزدیکی نمیکنم، انگار هیچ بحثی به من مربوط نیست، دور ایستاده‌ام و از دور همه چیز کوچک، آرام و بیهوده به نظر میرسدولی من هیچوقت نتونستم به اجبار برای دیگران اهمیت قائل بشم، هر حرفی که زدم، هر احترامی که گذاشتم، هر کمکی که کردم، همش از ته قلبم بوده، همینقدر بدون نقاب، عمیق و واقعی.رابطه خیلی عجیبی هست بین بخشیدن و علاقه، از سر علاقه آدمی رو چند بار میبخشی بعد همون علاقه با هر بار بخشش کمتر میشه، انگار که هر بخشش میشه جراحتی که نادیده میگیری، تلنگری به منطقت، یجا بهت دیگه بر میخوره و حذفش میکنی. وقتی آدم یه چیز خیلی باارزش رو از دست میده و مدت طولانی‌ای بخاطرش ناراحت میمونه، اگه دوباره چیزی رو از دست بده دیگه به اندازه اولین بار ناراحت نمیشه، شاید حتی طوری رفتار کنه که انگار خیلی براش مهم نیست و برگرده به روال قبلی زندگیش.وقتی به لحاظ عاطفی هوش بالایی داشته باشی هیچوقت نمیتونی صد در صد از کسی متنفر باشی، چون همیشه درک میکنی که حتما یکسری دلایل وجود داره که‌ اون آدم اینطوریه</description>
                <category>‌‌‌</category>
                <author>‌‌‌</author>
                <pubDate>Fri, 09 May 2025 23:00:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>النانوشته</title>
                <link>https://virgool.io/@m_67400883/%D8%A7%D9%84%D9%86%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-pkbspgfhmxsv</link>
                <description>من خیلی کم آوردمخیلی جاها زمین خوردم تا بلند بشمخیلی سختی کشیدم و خیلیا اومدن توزندگیم و گند زدن و رفتناما هیچوقت جا نزدمشبا تاصبح اشک ریختم اما بعدش بلند شدم صورتمو شستم، موهامو بافتم و ازنو شروع کردمیه جاهایی الکی امیدوارشدم و الکی دلسرداما الان..به اوج رسیدم.میدونم که هیچکس برای من، من نمیشههیچکس اندازه خودم توزندگیم مهم نیستمن ِ تنها در این دیار فقط من را دارد :) 👩‍🦯#النانوشته</description>
                <category>‌‌‌</category>
                <author>‌‌‌</author>
                <pubDate>Fri, 09 May 2025 22:59:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سکوت...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_67400883/%D8%B3%DA%A9%D9%88%D8%AA-mh8dny78icq6</link>
                <description>بعضی وقت ها سکوت خودش یه راهکاره،یه چاره هست،من خودم وقتی کسی بهم ظلم میکنه سکوت میکنموقتی کسی با حرفاش خوردم میکنه سکوت میکنموقتی کسی قلبم رو میشکنه سکوت میکنموقتی همه بر علیهم میشن سکوت میکنموقتی همه از هر طرف بهم ضربه میزنن سکوت میکنموقتی ناراحت میشم سکوت میکنموقتی عصبانی میشم سکوت میکنموقتی ضربه ببینم سکوت میکنممن سکوت میکنم و همه به کارشون ادامه میدن،من سکوت میکنم و همه فک میکنن ابلهم که جوابی بهشون نمیدم،ولی نمیدونن من؛همه این ضربه ها،سکوت ها،ناراحتی ها،عصبانیت ها،حرف ها،ظلم ها،خورد شدن ها و شکسته شدن هارو یادم میمونه،من همه این هارو تو یه گوشه از ذهنم ثبت میکنم و یه روز که صبرم تموم بشه،یه دفعه منفجر میشمیه دفعه یه کاری میکنم که همه شگفت زده بشن،اون روز دیگه من این مظلومِ ساکت نیستم که همه تو سری بزنن بهم،خودم میشم کسی که همه جلوم زانو بزنن.من عوض میشم،خودم رو عوض میکنم،نمیتونم تحمل کنم تا ابد و تا عمر دارم بهم ظلم بشه،من باید عوض بشم و به آدمها بفهمونم همون آدم قبلی نیستم،نمیزارم دیگه آدمها با حرفاشون خوردم کنن،نمیزارم دیگه قلبم بشکنه،قلبم رو از اول ترمیم میکنم و بعدش جوری ازش محافظت میکنم که حتی یک ترک هم برنداره درسته هر کاری کنم به تنظیمات کارخونش بر نمیگرده و همیشه رد زخم ها روش میمونه ولی حداقل که میتونم براش مرهم باشم مگه نه!؟من به خودم،به چشمام،به جوونیم،به روح و روانم،به قلبم،به احساسات پاکم بدهکارم،بدهکارم چون اجازه دادم هر کسی که از راه رسید یه ضربه بهشون بزنه،بدهکارم چون ازشون خوب مراقبت نکردم،ولی دیگه تموم شده دوره نادانیِ من؛دیگه به هیچکسِ هیچکس اجازه ضربه زدن به خودم رو نمیدم،اجازه ورود به حریمم و تجاوز به حریمم رو نمیدم؛چون اون من مرد و این من جدید متولد شد.</description>
                <category>‌‌‌</category>
                <author>‌‌‌</author>
                <pubDate>Fri, 04 Apr 2025 11:34:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot;بدون عنوان&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@m_67400883/%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D8%A7%D8%B5%DB%8C-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%87-khayapt2odvi</link>
                <description>قلم را تر می کنم و در این هوایِ بارانیِ بهار، چنان می نویسم تا آرامشی چندان جانانه در منِ نویسنده رخنه کند. پایِ برهنه ای خویش را بر زمینِ نمناک از اشکِ ابر می نهم، خود را رها می سازم و چنان درونِ باران رها شده ام که خداداندو من دانم! دقایقِ اندکی را مسافرِ خیالِ مهدیسِ جهیده می شوم.. از درختان، کوهان و از پرندگان می گذرم و بوسه ای بر ابرِ گریان می کارم، ابر چنان می گرید که دلم به حالش پریشان می شود، گویند باران باشد و عشق باشد و قلم!. من تمدید می کنم، بهارِ گریان باشد و جان باشد و چَشم باشد و من، مستِ مست باشم و چتر باشد و غم، تا بشوید وین دلِ غمناکِ من، تا بماند دلِ خندان ترَز چشمانِ من🫴🏻.. و  سرانجام بهاری باشد برای تمامِ خسته دلان در تاریکیِ زمستان🖤</description>
                <category>‌‌‌</category>
                <author>‌‌‌</author>
                <pubDate>Fri, 04 Apr 2025 11:29:21 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>