<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های محمّد ابراهیم پور</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_67579857</link>
        <description>علم گنج بزرگی است که با خرج کردن تمام نمی شود.  
گفتار حضرت علی (ع) در مورد علم</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-08 07:19:49</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/482117/avatar/l8bHoy.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>محمّد ابراهیم پور</title>
            <link>https://virgool.io/@m_67579857</link>
        </image>

                    <item>
                <title>گلستان سعدی: در سیر پادشاهان حکایت ۲۰</title>
                <link>https://virgool.io/@m_67579857/%DA%AF%D9%84%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D8%B9%D8%AF%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%DB%8C%D8%B1-%D9%BE%D8%A7%D8%AF%D8%B4%D8%A7%D9%87%D8%A7%D9%86-%D8%AD%DA%A9%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%DB%B1%DB%B9-g0yfsvf96uyr</link>
                <description>????????يكى از وزيران مغرور و غافل، خانه يكى از افراد ملتش را ويران كرد، بى خبر از سخن حكيمان فرزانه كه گفته اند:آتش سوزان نكند با سپند؟آنچه كند دود دل دردمند؟گويند: شیر، بالاترین مقام حیوانی و سلطان در میان جانوران است و الاغ حقیرترین آنهاست. اما به همراه الاغ باربر راه رفتن بهتر است از همراهی با شير درنده.?مسكين خر اگر چه بى تميز است?چون بار همى برد عزيز است?گاوان و خران بار بردار?به ز آدميان مردم آزار و اما ادامه داستان وزیر ... پادشاه از روى قائن و نشانه ها، به زشتى اخلاق آن وزير غافل و مغرور پى برد، او را دستگير كرده و در زير سخت ترين شكنجه ها كشت.?حاصل نشود رضاى سلطان?تا خاطر بندگان نجويى?خواهى كه خداى بر تو بخشد?با خلق خداى كن نكويىيكى از افرادى كه مورد ستم همان وزير قرار گرفته بود از كنار جسد او گذر كرد، وقتى كه وضع بد او را ديد، بينديشيد و گفت:?نه هر كه قوت بازوى و منصبى دارد?به سلطنت بخورد مال مردمان به گزاف?توان به حلق فرو بردن استخوان درشت?ولى شكم بدرد چون بگيرد اندر ناف?نماند ستمكار بد روزگار?بماند بر او لعنت پايدار  </description>
                <category>محمّد ابراهیم پور</category>
                <author>محمّد ابراهیم پور</author>
                <pubDate>Sat, 30 Oct 2021 00:02:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گلستان سعدی: در سیر پادشاهان حکایت ۱۸</title>
                <link>https://virgool.io/@m_67579857/%DA%AF%D9%84%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D8%B9%D8%AF%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%DB%8C%D8%B1-%D9%BE%D8%A7%D8%AF%D8%B4%D8%A7%D9%87%D8%A7%D9%86-%D8%AD%DA%A9%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%DB%B1%DB%B8-squlwcjoglkk</link>
                <description>???????? پادشاهى از دنيا رفت و ملک و گنج فراوانى نصيب فرزندش شد، شاهزاده دست كرم و سخاوت گشود و به سپاهيان و مردمش نعمت فراوان بخشيد:?نياسايد مشام از طبله (1) عود?بر آتش نِه كه چون عنبر ببويد?بزرگى بايدت بخشندگى كن?كه دانه تا نيفشانى نرویديكى از همنشينان كم عقل به عنوان نصيحت به شاهزاده گفت: شاهان گذشته با سعى و تلاش اين ثروتها را اندوخته اند و براى مصلحت آينده انباشته اند. از اين گونه دست گشادى دورى كن، كه حادثه ها در پيش است و دشمن در كمين. نبايد به گونه اى رفتار كرد، كه هنگام نياز درمانده گردى.?اگر گنجى كُنى بر عاميان بخش?رسد هر كد خدايى را برِنجى?چرا نستانى از هر يك جوى سيم?كه گِرد آيد تو را هر وقت گنجىشاهزاده از سخن او ناراحت شد و چهره اش درهم گرديد و او را از چنين سخنانى بازداشت و گفت: خداوند مرا زمامدار اين كشور نموده تا بخورم و ببخشم، نه اینکه نگهبان اموال باشم.?قارون هلاک شد كه چهل خانه گنج داشت?نوشيروان نمرد كه نام نكو گذاشت (1)_ طبله: صندوقچه  </description>
                <category>محمّد ابراهیم پور</category>
                <author>محمّد ابراهیم پور</author>
                <pubDate>Fri, 29 Oct 2021 09:02:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گلستان سعدی: در سیر پادشاهان حکایت ۱۷</title>
                <link>https://virgool.io/@m_67579857/%DA%AF%D9%84%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D8%B9%D8%AF%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%DB%8C%D8%B1-%D9%BE%D8%A7%D8%AF%D8%B4%D8%A7%D9%87%D8%A7%D9%86-%D8%AD%DA%A9%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%DB%B1%DB%B7-oyls01gmtm4f</link>
                <description>???????? با چند نفر از سالكان و رهروان راه حق همنشين بودم. در ظاهر همه آنها با شايستگى آراسته بودند، يكى از بزرگان دولت نسبت به آنها حسن ظن بسيار داشت و حقوق ماهانه ای برايشان تعيين كرده بود و به آنها پرداخت مى شد، تا اينكه يكى از آن سالكان ، رفتار ناشايسته اى انجام داد، كه آن بزرگمرد نسبت به آن سالكان بدگمان گشت و در نتيجه حقوقشان را قطع نمود. خواستم تا از راهى آن سالكان و ياران را از اين مشكل نجات دهم. به سوى خانه آن بزرگمرد رهسپار شدم، دربان او اجازه ورود نمى داد و به من جفا كرد. سعی کردم از رفتار آنان دلگیر نشوم زيرا نكته سنجان گفته اند:?درِ مير و وزير و سلطان را?بى وسيلت مگرد پيرامن (1)?سگ و دربان چو يافتند غريب?اين گريبانش گيرد، آن دامناما زمانیکه مقربان آن بزرگمرد از آمدن من آگاه شدند با احترام شايان از من استقبال نموده و مرا به مجلس خود دعوت کردند و در صدر مجلس نشاندند، اما من رعايت تواضع كرده و در پايين مجلس نشستم و گفتم:?بگذار كه بنده كمينم (2)?تا در صف بندگان نشينمآن بزرگمرد گفت : تو را به خدا چنين نگو و جاى چنين گفتارى نيست:?گر بر سر چشم ما نشينى?بارت بكشم كه نازنينىخلاصه اين كه : نشستم و از هر درى به سخن پرداختم تا اينكه سخن لغزش برخی از آن سالكان را به پيش كشيدم و گفتم :?چه جرم ديد خداوند سابق الانعام?كه بنده در نظر خويش خوار مى دارد?خداى راست مسلم بزرگوارى و حکم?كه جرم بيند و نان برقرار مى داردحاكم بزرگمرد سخن مرا بسيار پسنديد و دستور داد مانند گذشته، حقوق ماهيانه ياران و سالكان را بپردازند و آنچه را كه قبلا قطع كرده اند نيز پرداخت نمايند، از او خاضعانه تشكر كردم و عذرخواهى نمودم و هنگام خداحافظى گفتم :?چو كعبه قبله حاجت شد از ديار بعيد?روند خلق به ديدارش از بسى فرسنگ?تو را تحمل امثال ما ببايد كرد?كه هيچكس نزند بر درخت بى بر، سنگ1_ یعنی در اطراف مکان های دولتی بدون واسطه گردش نکن2_ کمین: کمترین </description>
                <category>محمّد ابراهیم پور</category>
                <author>محمّد ابراهیم پور</author>
                <pubDate>Wed, 27 Oct 2021 09:00:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گلستان سعدی: در سیر پادشاهان حکایت ۱۶</title>
                <link>https://virgool.io/@m_67579857/%DA%AF%D9%84%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D8%B9%D8%AF%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%DB%8C%D8%B1-%D9%BE%D8%A7%D8%AF%D8%B4%D8%A7%D9%87%D8%A7%D9%86-%D8%AD%DA%A9%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%DB%B1%DB%B6-ex8c7kyko1x1</link>
                <description>????????يكى از دوستان كه از رنج روزگار خاطرى پريشان داشت، نزدم آمد و از روزگار گله می كرد که عیالوار هستم و درآمد ناچیزی دارم و نمى توانم این وضعیت را تحمل كنم. بارها خواستم به سرزمينى ديگر كوچ كنم تا کسی از حال و روز من با خبر نشود.?بس گرسنه خفت و كس ندانست كه كيست?بس جان به لب آمد كه بر او كس نگريستاما از دشمنان ترس دارم كه در غيابم بخندند و مرا نسبت به خانواده ام به ناجوانمردى نسبت دهند و بگويند:?مبين آن بى حميت را كه هرگز?نخواهد ديد روى نيكبختى?كه آسانى گزيند خويشتن را?زن و فرزند بگذارد بسختىچنانكه مى دانى در علم حساب اندک اطلاعى دارم. اكنون نزدت آمده ام تا به واسطه شناختی که از تو دارند كارى در دستگاه دولتى برایم فراهم کنی تا خاطرم آرام شود و باقيمانده عمر تو را سپاس گویم. به او گفتم: اى برادر کار کردن براى پادشاهان دو حالت دارد. از يكسو اميدوار كننده است و از سوى ديگر ترسناک است و بهتر است به خاطر آن اميد، خود را در معرض ترس قرار ندهی.?كس نيايد به خانه درويش?كه خراج زمين و باغ بده?يا به تشويش و غصه راضى باش?يا جگربند پيش زاغ بنه  دوستم گفت: پاسخ درستی به من نگفتى. مگر نشنيده اى كه هر آن کس که خيانت كند باید از حساب بلرزد‌?راستى موجب رضاى خدا است?كس نديدم كه گم شد از ره راست  حكيمان مى گويند: چهار كس از چهار چيز از صميم دل آزرده خاطر می شود: رهزن از سلطان، دزد از پاسبان، زناكار از سخن چين، زن بدكار از نگهبان. ولى آن را كه حساب پاک است از محاسب و چه باک است.?مكن فراخ روى در عمل اگر خواهى?كه وقت رفع تو باشد مجال دشمن تنگ?تو پاک باش و مدار از كس اى برادر، باک?زنند جامه ناپاک گازران بر سنگ  گفتم: حكايت تو مانند حکایت آن روباه است که ديدند از خود بى خود شده است و پریشان حال و گریان است. شخصى از او پرسید: چه چيز موجب این حالت در تو شده است؟ روباه گفت: شنيده ام شتر را به بازی گرفته اند و بی مزد از او کار می کشند. آن شخص به روباه گفت: اى احمق ! آخر تو چه شباهتى به شتر دارى و تو را به شتر چه كار؟ تو كه شتر نيستى تا با تو اینگونه رفتار کنند. روباه گفت: خاموش باش كه اگر افراد حسود از روى غرض ورزى اشاره به من كنند و بگويند اين شتر است (نه روباه) و در نتيجه گرفتار می شوم و كسى نیست که به من فكر کند و مرا نجات دهد. و از طرفی تا بیایند از عراق ترياق (پادزهر) بياورند، مارگزيده خواهد مرد.اى رفيق ! با توجه به این حكايت به تو مى گويم كه قطعا داراى دانش و دين و تقوا هستى و امانتدار خوبی، اما حسودان در كمين هستند و اگر با سخن چينى هاى خود تو را به عنوان خائن در نزد شاه جلوه دهند، آیا مى توانى از خود دفاع كنى و آیا فرصت دفاع به تو خواهند داد؟ بنابراين مصلحت آن است كه زندگى را با قناعت بگذرانى و در فکر رياست نباشی.?به دريا در منافع بى شمار است?اگر خواهى سلامت در كنار استدوستم پس از شنیدن گفته هایم، چهره اش را درهم كشيد و سخنانی این چنین رنج آور گفت که: اين چه عقل و شعور و تدبير است. سخن حكيمان درست است كه مى گويند دوستان تنهو در زندان به كار آيند چرا كه در کنار سفره همه دشمنان، همانند دوست هستند.  ?دوست مشمار آنكه در نعمت زند?لاف يارى و برادر خواندگى?دوست آن دانم كه گيرد دست دوست?در پريشان حالى و درماندگىديدم كه از نصيحتم آزرده خاطر شده و آن را نمى پذيرد. او را نزد صاحب ديوان كه سابقه آشنايى با او داشتم برده و وضع حال و شايستگى او را به عرض وى رساندم. صاحب ديوان او را به سرپرستی كاری سبک گماشت. مدتى از اين ماجرا گذشت، وزير و خدمتكاران او را مردى خوش اخلاق و پاک سرشت يافتند و تدبيرش را پسنديدند. درجه و مقامی عاليتر به او دادند. او همچنان ترقى كرد و به مقامى رسيد كه مقرب دربار شاه و مستشار و مورد اعتماد او گشت. من هم خوشحال شدم و گفتم:?ز كار بسته مينديش و در شكسته مدار?كه آب چشمه حيوان درون تاريكى است?الا لا یجأرَنَّ اخو البلیّة?فللرّحمنِ الطافٌ خَفیّه ?منشين ترش از گردش ايام كه صبر?تلخ است وليكن بر شيرين داردسعدى در ادامه داستان مى گويد: در همان روزها اتفاقا با كاروانى از ياران به سوى مكه براى انجام مراسم حج، سفر كردم. هنگامى كه بازگشتم همين دوستم در دو منزلى وطن(شيراز) به پيشوازم آمد، ديدم ظاهرى پريشان دارد و با همان حالت فقیرانه. پرسيدم: چرا چنين شده اى؟ جواب داد: همان گونه كه گفتى! طايفه اى بر من حسد بردند و مرا به خيانت متهم كردند. شاه درباره اين اتهام تحقيق و بررسى نكرد و دوستان قديم دم فروبستند و صميميت گذشته را از ياد بردند.?نبينى كه پيش خداوند جاه?نيايش كنان دست بر برنهند (1)?اگر روزگارش درآرد ز پاى?همه عالمش پاى بر سر نهندخلاصه آنکه مرا به زندان انداختند و بسیار شکنجه دادند تا اینکه در هفته گذشته مژده خبر سلامت حاجيان رسيد، مرا از بند سنگين زندان آزاد كردند و شاه ملك را كه از پدرم برايم به ارث مانده بود خود مصادره نمود.سعدى مى گويد: به او گفتم، قبلا تو را نصيحت كردم كه كار براى شاهان مانند سفر دريا، هم خطرناک است و هم سودمند، يا گنج برگيرى و يا در طلسم بميرى، ولى نصيحت مرا نپذيرفتى.?يا زر به هر دو دست كند خواجه در كنار?يا موج ، روزى افكندش مرده بر كنار  بيش از اين مصلحت نديدم زخم درونش را با شانه سرزنش ها خراش دهم و نمک بر آن زخم ها بپاشم. لذا به همين سخن اكتفا نمودم:  ?ندانستى كه بينى بند بر پاى?چو در گوشت نيامد پند مردم ؟?دگر ره چون ندارى طاقت نيش?مكن انگشت در سوراخ كژدم 1_ آیا ندیده ای که مردم در برابر صاحب مقام، آفرین گویان و دعا کنان، دست بر سینه ادب زنند؟</description>
                <category>محمّد ابراهیم پور</category>
                <author>محمّد ابراهیم پور</author>
                <pubDate>Wed, 27 Oct 2021 08:36:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گلستان سعدی: در سیر پادشاهان حکایت ۱۵</title>
                <link>https://virgool.io/@m_67579857/%DA%AF%D9%84%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D8%B9%D8%AF%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%DB%8C%D8%B1-%D9%BE%D8%A7%D8%AF%D8%B4%D8%A7%D9%87%D8%A7%D9%86-%D8%AD%DA%A9%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%DB%B1%DB%B5-zz6hf3ds0hco</link>
                <description>????????  پادشاهى يكى از وزيرانش را از وزارت بركنار نمود. او از مقام و رياست دور گرديد و به مجلس پارسايان و درویشان راه يافت و در كنار آنها زندگی کرد. بركت همنشينى با آنها به او روحيه عالى و آرامش خاطر بخشيد. مدتى از اين ماجرا گذشت، نظر پادشاه درباره وزير عوض شد و او را طلبيد تا او را در مقامی شایسته وزارت قرار دهد. اما او آن مقام را نپذيرفت و گفت: گوشه گيرى در نزد خردمندان بهتر از نگرانى و دلواپسی است.   ?آنان كه كنج عافيت بنشستند ?دندان سگ و دهان مردم بستند ?كاغذ بدريدند و قلم بشكستند ?وز دست و زبان حرف گيران (1) رستند  پادشاه گفت: ما به انسان خردمند كاملى كه لياقت تدبير و اداره كشور را داشته باشد نياز داريم. وزير در پاسخ گفت: نشانه خردمند كامل آن است كه هرگز خود را به اين كارها نيالايد. ?هماى بر همه مرغان از آن شرف دارد ?كه استخوان خورد و جانور نيازارد از سياه گوش پرسيدند: چرا همواره با شير ملازمت مى كنى؟ در پاسخ گفت: تا از باقيمانده شكارش بخورم و در پناه شجاعت او، از گزند دشمنان محفوظ بمانم. به او گفتند: اكنون كه زير سايه حمايت شير هستى و شكرانه اين نعمت را بجای مى آورى، چرا نزديك شير نمى روى تا تو را از افراد خاص خود گرداند و تو را از بندگان مخلص شمارد؟ سيه گوش پاسخ داد: هنوز از حمله او خود را ايمن نمى بينم ?اگر صد سال گبر آتش فروزد ?اگر يك دم در او افتد بسوزد  آن كس كه نديم شاه است، گاه ممكن است به بهترين زندگى از امكانات و پول دست يابد و گاه سرش در اين راه برود، چنانكه حكيمان گفته اند: از دگرگونى طبع پادشاهان برحذر باش كه گاهى به خاطر يك سلام برنجند و گاهى در برابر دشنامى جايزه دهند، از اين رو گفته اند:  ظرافت بسيار كردن هنر نديمان است و عيب حكيمان .(2) ?تو بر سر قدر خويشتن باش و وقار?بازى و ظرافت به نديمان بگذار 1_ حرف گیر: عیب جو 2_خوش طبعی و شوخی بسیار برای همنشینان شاه هنر است ولی برای حکیمان عیب می باشد.</description>
                <category>محمّد ابراهیم پور</category>
                <author>محمّد ابراهیم پور</author>
                <pubDate>Wed, 27 Oct 2021 06:01:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گلستان سعدی: در سیرت پادشاهان حکایت۱۴</title>
                <link>https://virgool.io/@m_67579857/%DA%AF%D9%84%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D8%B9%D8%AF%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%DB%8C%D8%B1%D8%AA-%D9%BE%D8%A7%D8%AF%D8%B4%D8%A7%D9%87%D8%A7%D9%86-%D8%AD%DA%A9%D8%A7%DB%8C%D8%AA%DB%B1%DB%B4-vuqlhoh9wux3</link>
                <description>????????در سیرت پادشاهان يكى از شاهان پيشين، در نگهدارى كشور سستى مى كرد و بر سپاهيان سخت مى گرفت و آنان را در تنگدستى رها مى كرد تا اينكه دشمن قوى و ظغيانگرى به آن كشور حمله كرد. شاه به دست و پا افتاد و سپاهيان خود را به جلوگيرى از دشمن فرا خواند، ولى آنها پشت كردند و از اطاعت فرمان شاه خارج شدند.?چو دارند گنج از سپاهى دريغ?دريغ آيدش دست بردن به تيغيكى از آن سپاهيان كه نافرمانى از شاه نموده بود، با من سابقه دوستى داشت. او را سرزنش كرده و گفتم: از فرومايگى و حق ناشناسى است كه انسان به خاطر رنجش اندک، هنگام حادثه از فرمان نعمت بخش خارج گردد و حقوق و محبت چند ساله شاه را ناديده بگيرد.او در جواب گفت: اگر از روى كرم و بزرگوارى عذرم را بپذيرى شايسته است، حقيقت اين است كه: اسبم در اين حادثه جو نداشت و زين نمدين آن را براى تامين زندگى به گرو داده بودم. شاهى كه سپاه خود را از اموال و نعمتها دريغ دارد و در اين راه بخل ورزد، نمى توان با او راه جوانمردى پيش گرفت.?زر بده مرد سپاهى را تا سر بنهد?و گرش زر ندهى، سر بنهد در عالم?اذا شبِعَ الکمیُّ یَصولُ بَطشاً?وَ خاوی البطنِ یَبْطِشُ بِالفَرارِ (1)1_ مفهوم بیت: اگر جنگجو از نظر خوراک تأمین باشد با نهایت توان به دشمن حمله می‌کند و اگر شکمش خالی باشد در فرار کردن پیروز است.</description>
                <category>محمّد ابراهیم پور</category>
                <author>محمّد ابراهیم پور</author>
                <pubDate>Sat, 16 Oct 2021 08:56:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گلستان سعدی:در سیرت پادشاهان حکایت ۱۳</title>
                <link>https://virgool.io/@m_67579857/%DA%AF%D9%84%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D8%B9%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%DB%8C%D8%B1%D8%AA-%D9%BE%D8%A7%D8%AF%D8%B4%D8%A7%D9%87%D8%A7%D9%86-%D8%AD%DA%A9%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%DB%B1%DB%B3-n0psx3ylgpjt</link>
                <description>????????در سیرت پادشاهانيكى از شاهان، شبى را تا بامداد با خوشى و عيش به سر آورد و در آخر آن شب گفت:?ما را به جهان خوشتر از اين يكدم نیست?كز نيک و بد انديشه و از كس غم نيست   فقيرى صبور كه در بيرون كاخ، در هواى سرد خوابيده بود، صداى شاه را شنيد، به شاه خطاب كرد:?اى آنكه به اقبال تو در عالم نيست?گيرم كه غمت نيست غم ما هم نيستشاه از سخن و صبر فقير شاد گرديد و كيسه اى با هزار دينار از دريچه كاخ به سوى فقير نزديك كرد و گفت : اى فقير! دامنت را بگشا. فقير گفت: دامن ندارم زيرا لباسی ندارم ! دل شاه به حال او بيشتر سوخت و يك دست لباس خوب به آن دينارها افزود و به آن فقير داد. آن فقير در حفظ آن پول و كالا نكوشيد، بلكه در اندک زمانى همه آن را خرج كرد و پراكنده نمود. و در مورد اموال، اسراف و زياده روى كرد.?قرار بر کف آزادگان نگیرد مال?نه صبر در دل عاشق نه آب در غربالماجرا را در آن وقت كه شاه از آن فقير بى خبر بود به شاه گزارش دادند. شاه ناراحت شد و چهره در هم كشيد. به همین خاطر است كه هوشمندان آگاه گفته اند: از تندى و خشم شاهان بر حذر باش، زيرا تلاش آنها در امور مهم كشور مى گذرد و تحمل ازدحام عوام نكنند.?حرامش بود نعمت پادشاه?كه هنگام فرصت ندارد نگاه?مجال سخن تا نبینی ز پيش?به بيهوده گفتن مبر قدر خويششاه گفت: اين گداى گستاخ و اسراف كار را كه آن همه نعمت را در چند روز اندک تلف كرد از اينجا دور كنيد، زيرا خزانه بيت المال غذاى تهيدستان است نه طعمه برادران شيطانها.(1)?ابلهى كو روز روشن شمع كافورى نهد?زود بينى كش به شب روغن نباشد در چراغيكى از وزيران خيرخواه به شاه گفت: چنين مصلحت دانم كه به چنين فقيران به اندازه كفاف و اندک اندک داده شود، تا هنگام خرج كردن، راه اسراف را نداشته باشند، ولى براى صاحبان همت نيز مناسب نيست كه با خشونت شديد و زننده با فقير برخورد كنند، به طورى كه يكبار با لطف سرشار او را اميدوار سازند و سپس دل او را با تندى و خشونت رنجور و خسته نمايند.?به روى خود در طماع باز نتوان كرد?چو باز شد، به درشتى فراز نتوان كرد?كس نبيند كه تشنگان حجاز?به سر آب شور گرد آيند?هر كجا چشمه اى بود شيرين?مردم و مرغ و مور گرد آيند 1_ اشاره به آيه 27  سوره اسراء: (همانا، اسراف كنندگان، برادران شيطانها هستند.((اندازه نگه دار كه اندازه نكوست ))</description>
                <category>محمّد ابراهیم پور</category>
                <author>محمّد ابراهیم پور</author>
                <pubDate>Sat, 16 Oct 2021 08:54:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گلستان سعدی: در سیرت پادشاهان حکایت ۱۲</title>
                <link>https://virgool.io/@m_67579857/%DA%AF%D9%84%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D8%B9%D8%AF%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%DB%8C%D8%B1%D8%AA-%D9%BE%D8%A7%D8%AF%D8%B4%D8%A7%D9%87%D8%A7%D8%AA-%D8%AD%DA%A9%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%DB%B1%DB%B2-ll1kh1ngkrh3</link>
                <description>???????? در سیرت پادشاهان شاه بى انصافى از پارسايى پرسيد: كدام عبادت ،بهترين عبادتها است ؟ پارسا گفت : خوابيدن هنگام ظهر براى تو بهترين عبادتهاست تا در آن هنگام به كسى آزار نرسانى .?ظالمى را خفته ديدم نيم روز?گفتم اين فتنه است خوابش برده به?و آنكه خوابش بهتر از بيدارى است?آن چنان بد زندگانى ، مرده ، به (1)1_ مردن بهتر از اینگونه بد زندگی کردن است</description>
                <category>محمّد ابراهیم پور</category>
                <author>محمّد ابراهیم پور</author>
                <pubDate>Sat, 16 Oct 2021 08:44:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گلستان سعدی: در سیرت پادشاهان حکایت ۱۱</title>
                <link>https://virgool.io/@m_67579857/%DA%AF%D9%84%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D8%B9%D8%AF%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%DB%8C%D8%B1%D8%AA-%D9%BE%D8%A7%D8%AF%D8%B4%D8%A7%D9%87%D8%A7%D8%AA-%D8%AD%DA%A9%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%DB%B1%DB%B1-g7h8kdudjdvr</link>
                <description>????????در سیرت پادشاهان روزى زاهد فقيرى كه دعايش به اجابت مى رسيد، وارد بغداد گرديد. بغداد در آن عصر، روستايى بيش نبود. حجاج (1) او را طلبيد و به او گفت: براى من دعاى خير كن . زاهد فقير گفت: خدايا! جان حجاج را بگير. حجاج گفت: تو را به خدا چه دعايى است كه براى من نمودى ؟ زاهد فقير: اين دعا هم براى تو و هم براى همه مسلمانان، دعاى خير است.?اى زبردست زير دست آزار?گرم تا كى بماند اين بازار؟?به چه كار آيدت جهاندارى?مردنت به كه مردم آزارى1_ در زمان حكومت عبدالملك بن مروان (75 - 95 ه‍ ق ) پنجمین خلیفه از خلفای اموی در دمشق ؛ حجاج بن يوسف ثقفى را كه خونخوارترين و بى رحمترين عنصر پليد بود، استاندار عراق (كوفه و بصره ) كرد. حجاج بيست سال حكومت نمود و تا توانست ظلم كرد.</description>
                <category>محمّد ابراهیم پور</category>
                <author>محمّد ابراهیم پور</author>
                <pubDate>Sat, 16 Oct 2021 08:43:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گلستان سعدی: در سیرت پادشاهان حکایت ۱۰</title>
                <link>https://virgool.io/@m_67579857/%DA%AF%D9%84%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D8%B9%D8%AF%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%DB%8C%D8%B1%D8%AA-%D9%BE%D8%A7%D8%AF%D8%B4%D8%A7%D9%87%D8%A7%D8%AA-%D8%AD%DA%A9%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%DB%B1%DB%B0-zqhwi09mp97b</link>
                <description>???????? در سیرت پادشاهان در مسجد جمعه شهر دمشق، در كنار مرقد مطهر حضرت يحيى پيغمبر(ع) به عبادت و راز و نياز مشغول بودم، ناگاه ديدم يكى از شاهان عرب كه به ظلم و ستم شهرت داشت براى زيارت قبر يحيی (ع) به آنجا آمد و دست به دعا برداشت و حاجت خود را از خدا خواست.?درويش و غنى بنده اين خاك درند?و آنان كه غنى ترن محتاج ترندپس از دعا به من رو كرد و گفت: از آنجا كه فيض همت درويشان (مستمندان ) عمومى است و آنها رفتار درست و نيك دارند، تقاضا دارم عنايت و دعايى براى من كنند، زيرا از گزند دشمنى سرسخت ، ترسان هستم. به شاه گفتم: بر ملت ناتوان مهربانى كن، تا از ناحيه دشمن توانا نامهربانى و گزند نبينى.?به بازوان توانا و قوت سر دست?خطاست پنجه مسكين ناتوان بشكست?نترسد آنكه بر افتادگان نبخشايد ?كه گر ز پاى در آيد، كسش نگيرد دست?هر آنكه تخم بدى كشت و چشم نيكى داشت ?دماغ بيهده پخت و خيال باطل بست (1)?ز گوش پنبه برون آر و داد و خلق بده?و گر تو مى ندهى داد، روز دادى هست?بنى آدم اعضاى يكديگرند?كه در آفرينش ز يك گوهرند?چو عضوى به درد آورد روزگار?دگر عضوها را نماند قرار?تو كز محنت ديگران بى غمى?نشايد كه نامت نهند آدمى 1_ دماغ بیهده پختن: اشتباه فکر کردن . فکر باطل کردن</description>
                <category>محمّد ابراهیم پور</category>
                <author>محمّد ابراهیم پور</author>
                <pubDate>Sat, 16 Oct 2021 08:41:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گلستان سعدی: در سیرت پادشاهات حکایت ۹</title>
                <link>https://virgool.io/@m_67579857/%DA%AF%D9%84%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D8%B9%D8%AF%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%DB%8C%D8%B1%D8%AA-%D9%BE%D8%A7%D8%AF%D8%B4%D8%A7%D9%87%D8%A7%D8%AA-%D8%AD%DA%A9%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%DB%B9-cdjf97kgynej</link>
                <description>????????در سیرت پادشاهانيكى از شاهان عجم، بسیار پير، فرتوت و رنجور شده بود، به طورى كه ديگر اميد به ادامه زندگى نداشت. در اين هنگام سوارى نزد او آمد و گفت: مژده باد بر شما، فلان قلعه را فتح كرديم و دشمنان را اسير نموديم و همه سپاه و جمعيت دشمن در زير پرچم شما آمدند و فرمانبر فرمان شما شدند. شاه رنجور، آهى سر كشيد و گفت: &quot;اين مژده براى من نيست، بلكه براى دشمنان من يعنى وارثان مملكت است.&quot;?بدین امید به سر شد دریغ عمر عزیز?که آنچه در دلم است از دَرم فراز آید?امید بسته برآمد ولى چه فایده زانک?امید نیست که عمرِ گذشته باز آید?کوس رحلت بکوفت دست اجل?اى دو چشمم ! وداعِ سر بکنید?اى کف دست و ساعد و بازو?همه تودیع یکدیگر بکنید (1)?بر منِ اوفتاده دشمن کام?آخر اى دوستان گذر بکنید?روزگارم بشد به نادانى?من نکردم شما حذر بکنید1_تودیع: وداع کردن</description>
                <category>محمّد ابراهیم پور</category>
                <author>محمّد ابراهیم پور</author>
                <pubDate>Sat, 16 Oct 2021 08:39:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گلستان سعدی: در سیرت پادشاهان حکایت ۸</title>
                <link>https://virgool.io/@m_67579857/%DA%AF%D9%84%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D8%B9%D8%AF%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%DB%8C%D8%B1%D8%AA-%D9%BE%D8%A7%D8%AF%D8%B4%D8%A7%D9%87%D8%A7%D9%86-%D8%AD%DA%A9%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%DB%B8-sm64exktobah</link>
                <description>???????? در سیرت پادشاهانهرمز، فرزند انوشيروان وقتى به سلطنت رسيد، وزيران پدرش را دستگیر و زندانى كرد. از او پرسيدند: تو از وزيران چه خطايى ديدى كه آنها را دستگير و زندانى نموده اى؟ هرمز در پاسخ گفت: خطايى نديده ام، ولى ديدم ترس از من، قلب آنها را فرا گرفته و آنها بى اندازه از من مى ترسند و اعتماد كامل به عهد و پيمانم ندارند، از اين رو ترسيدم كه در مورد هلاكت من تصميم بگيرند. به همين خاطر سخن حكيمان را به كار بستم كه گفته اند:?از آن کز تو ترسد بترس اى حکیم?وگر با چون او صد برآیى بجنگ?از آن، مار بر پاىِ راعى زند (1)?که ترسد سرش را بکوبد به سنگ?نبینى که چون گربه عاجز شود?برآرد به چنگال، چشم پلنگ (1) _ راعی: چراننده گله  </description>
                <category>محمّد ابراهیم پور</category>
                <author>محمّد ابراهیم پور</author>
                <pubDate>Fri, 15 Oct 2021 14:19:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گلستان سعدی: در سیرت پادشاهان حکایت ۷</title>
                <link>https://virgool.io/@m_67579857/%DA%AF%D9%84%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D8%B9%D8%AF%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%DB%8C%D8%B1%D8%AA-%D9%BE%D8%A7%D8%AF%D8%B4%D8%A7%D9%87%D8%A7%D9%86-%D8%AD%DA%A9%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%DB%B7-saowdkox9fvj</link>
                <description>????????در سیرت پادشاهانپادشاهى با غلامش در كشتى نشست تا سفر كند، از آنجا كه آن نوكر نخستين بار بود كه دريا را مى ديد و تا آن وقت رنجهاى دريانوردى را نديده بود، از ترس به گريه و زارى و لرزه افتاد و بى تابى كرد، هرچه او را دلدارى دادند آرام نگرفت. نا آرامى او باعث شد كه آسايش شاه را بر هم زند، اطرافيان شاه در فكر چاره جويى بودند تا اينكه حكيمى به شاه گفت: اگر فرمان دهى من او را به طريقى آرام و خاموش مى كنم. شاه گفت: اگر چنين كنى نهايت لطف را به من نموده اى. حكيم گفت: فرمان بده نوكر را به دريا بيندازند. شاه فرمان را صادر كرد. او را به دريا افكندند. او پس از چندبار غوطه خوردن در دريا فرياد مى زد مرا كمك كنيد! مرا نجات دهيد! سرانجام موی سرش را گرفتند و به داخل كشتى كشيدند. او در گوشه اى از كشتى خاموش نشست و ديگر چيزى نگفت.شاه از اين دستور حكيم تعجب كرد و از او پرسيد: حكمت اين كار چه بود كه موجب آرامش غلام گرديد؟ حكيم در پاسخ گفت: او رنج غرق شدن را هرگز نچشيده بود و همچنین قدر امنیت و بودن در كشتى را نمى دانست. بنابراین قدر عافيت را آن كسی می داند كه قبلا گرفتار مصيبتی شده باشد.?اى سير، ترا نان جوين خوش ننماید?معشوق من است آنكه به نزدیک تو زشت است?حوران بهشتى را دوزخ بود اعراف?از دوزخيان پرس كه اعراف بهشت است (۱)?فرق است ميان آنكه يارش در بر?با آنكه دو چشم انتظارش بر در1_ اَعراف :  برزخ، مکانی بین بهشت و جهنم</description>
                <category>محمّد ابراهیم پور</category>
                <author>محمّد ابراهیم پور</author>
                <pubDate>Fri, 15 Oct 2021 14:17:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گلستان سعدی:در سیرت پادشاهان حکایت ۶</title>
                <link>https://virgool.io/@m_67579857/%D8%AD%DA%A9%D8%A7%DB%8C%D8%AA-abawe5jsnhia</link>
                <description>????????پادشاهى نسبت به ملت خود ظلم مى كرد، دست چپاول بر مال و ثروت مردم دراز كرده و آن چنان به آنان ستم می نمود كه آنها به ستوه آمدند و گروه گروه از كشورشان به جاى ديگر هجرت كردند و غربت را بر حضور در كشور خود ترجيح دادند. همين موضوع موجب شد كه از جمعيت بسيار كاسته و محصولات كشاورزى كم شود و به دنبال آن ماليات دولتى اندک و اقتصاد كشور فلج و خزانه مملكت خالى گرديد.ضعف دولت او موجب جرات دشمن شد، دشمن از فرصت استفاده کرد و تصميم گرفت به كشور حمله كند و با زور وارد مملكت شود?هر كه فريادرس روز مصيبت خواهد?گو در ايام سلامت به جوانمردى كوش?بنده حلقه به گوش ار ننوازى برود?لطف كن لطف كه بيگانه شود حلقه به گوشدر مجلس شاه(چند نفر از خيرخواهان ) صفحه اى از شاهنامه فردوسى را براى شاه خواندند كه در آن آمده بود:&quot;تاج و تخت ضحاک پادشاه بيدادگر با قيام كاوه آهنگر به دست فريدون واژگون شد.&quot; تو نيز اگر همانند ضحاک باشى، نابود مى شوى.وزير از شاه پرسيد: آيا مى دانى كه فريدون با اينكه مال و حشم نداشت، چگونه اختياردار كشور گرديد؟شاه گفت: چنانكه از شاهنامه شنيدى، جمعيتى متعصب دور او را گرفتند، و او را تقويت كرده و در نتيجه او به پادشاهى رسيد.وزير گفت: اى شاه ! اكنون كه گرد آمدن جمعيت، موجب پادشاهى است، چرا مردم را پريشان مى كنى ؟ مگر قصد ادامه پادشاهى را در سر ندارى ؟?همان به كه لشكر به جان پرورى?كه سلطان به لشكر كند سرورى   شاه گفت: چه چيز باعث گرد آمدن مردم است؟ وزير گفت: دو چيز؛ اول كرم و بخشش، تا به گرد او آيند. دوم رحمت و محبت، تا مردم در پناه او ايمن كردند، ولى تو هيچ يك از اين دو خصلت را ندارى...?نكند جور پيشه سلطانى?كه نيايد ز گرگ چوپانى?پادشاهى كه طرح ظلم افكند?پاى ديوار ملک خويش بكندشاه از نصيحت وزير خشمگين و ناراحت شد و او را زندانى كرد. طولى نكشيد پسر عموهاى شاه از فرصت استفاده كرده و خود را صاحب سلطنت خواندند و با شاه جنگيدند. مردم كه دل پرى از شاه داشتند، به كمك پسر عموهاى او شتافتند و آنها تقويت شدند و براحتى تخت و تاج شاه را واژگون كرده و خود به جاى او نشستند، آرى :?پادشاهى كو روا دارد ستم بر زير دست?دوستدارش روز سختى دشمن زورآور است?با رعيت صلح كن وز جنگ خصم ايمن نشين?زانكه شاهنشاه عادل را رعيت لشكر است</description>
                <category>محمّد ابراهیم پور</category>
                <author>محمّد ابراهیم پور</author>
                <pubDate>Wed, 06 Oct 2021 00:51:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گلستان سعدی:در سیرت پادشاهان حکایت ۵</title>
                <link>https://virgool.io/@m_67579857/%D8%AD%DA%A9%D8%A7%DB%8C%D8%AA-gbp1sztj0pfh</link>
                <description>????????سرهنگى پسرى داشت كه در كاخ برادر سلطان مشغول خدمت بود. با او ملاقات كردم، ديدن هوش و عقل نيرومند و سرشارى دارد، و در همان زمان خردسالى، آثار بزرگى در چهره اش ديده مى شود.?بالاى سرش ز هوشمندى?مى تافت ستاره بلندى اين پسر هوشمند مورد توجه سلطان قرار گرفت، زيرا داراى جمال و كمال بود كه خردمندان گفته اند: توانگرى به هنر است نه به مال و بزرگى به عقل است نه به سن و سال. مقام او در نزد شاه موجب شد، آشنايان و اطرافيان نسبت به او حسادت ورزند و او را به خيانتكارى تهمت زدند و در كشتن او تلاش بى فايده نمودند چرا که&quot;آنجا كه يار، مهربان است، سخن چينى دشمن چه اثرى دارد؟&quot; شاه از آن پسر پرسيد: چرا با تو آن همه دشمنى مى كنند؟ او در پاسخ گفت: زيرا من در سايه دولت شما همه را خشنود كرده ام مگر حسودان را كه راضى نمى شوند مگر اينكه نعمتى كه در من است نابود گردد.?توانم آن كه نيازارم اندرون كسى?حسود را چه كنم كو ز خود به رنج در است?بمير تا برهى اى حسود، كين رنجى است ?كه از مشقت آن جز به مرگ نتوان رَست   ?شوربختان به آرزو خواهند?مُقبلان را زوال نعمت و جاه?گر نبيند به روز، شب پره چشم?چشمه ی آفتاب را چه گناه ؟ (۱)?راست خواهى هزار چشمِ چنان?كور، بهتر كه آفتاب سياه۱_ اگر شب پره لياقت ديدار خورشيد ندارد، از رونق بازار خورشيد كاسته نخواهد شد.</description>
                <category>محمّد ابراهیم پور</category>
                <author>محمّد ابراهیم پور</author>
                <pubDate>Wed, 06 Oct 2021 00:39:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گلستان سعدی:در سیرت پادشاهان حکایت ۴</title>
                <link>https://virgool.io/@m_67579857/%D8%AD%DA%A9%D8%A7%DB%8C%D8%AA-ssgof7qldjlg</link>
                <description>????????گروهی راهزن بر سر کوهی، در کمینگاهی به سر میبردند و سر راه غافله ها را گرفته و به قتل و غارت می پرداختند و موجب نا امنی بسیاری شده بودند. مردم از آنها ترس داشتند و نیروهای ارتش شاه نیز نمی توانستند بر آنها دست یابند، زیرا در پناهگاهی استوار در قله کوهی بلند کمین کرده بودند و کسی را توان رفتن به آنجا نبود. مشاوران و فرماندهان کشور، به گرد هم نشستند و درباره دستیابی بر آن دزدان غارتگر به مشورت پرداختند و گفتند: هر چه زودتر باید از دزدی آنها جلوگیری کرد و گر نه آنها پایدارتر شده و دیگر نمی توان در مقابلشان ایستاد.?درختی که اکنون گرفته است پای?به نیروی مردی بر آید ز جای?و گر همچنان روزگار هلی?به گردونش از بیخ بر نگسلی?سر چشمه شاید گرفتن به بیل?چو پر شد نشاید گذشتن به پیلسر انجام چنین تصمیم گرفتند که یک نفر از نگهبانان با جاسوسی به جستجوی دزدان بپردازد و اخبار آنها را گزارش کند و هر گاه آنان از کمینگاه خود بیرون آمدند، گروهی کارآزموده را به سراغ آنان بفرستند. همین طرح اجرا شد، گروه دزدان شبانگاه از کمینگاه خود خارج شدند، به قدری خسته شده بودند که خواب آنها را فرا گرفت، همین که مقداری از شب گذشت و هوا کاملا تاریک گردید:?قرص خورشید در سیاهی شد?یونس اندر دهان ماهی شد  دلاورمردان از کمین برجهیدند و خود را به آن دزدان از همه جا بی خبر رسانده و دست یکایک آنها را بر شانه خود بستند و صبح همه آنها را دست بسته نزد شاه آوردند. شاه اشاره کرد که همه را اعدام کنید.اتفاقا در میان آن دزدان، جوانی نورسیده و تازه به دوران رسیده وجود داشت، یکی از وزیران شاه، تخت را بوسید و به وساطت پرداخت و گفت: (این پسر هنوز از باغ زندگی گلی نچیده و از بهار جوانی بهره ای نبرده، کرم و بزرگواری فرما و بر من منت بگذار و این جوان را آزاد کن.) شاه از این پیشنهاد خشمگین شد و سخن آن وزیر را نپذیرفت و گفت:?پرتو نیگان نگیرد هر که بنیادش بد است  ?تربیت نااهل را چون گردکان بر کنبد استبهتر این است که نسل این دزدان قطع و ریشه کن شود و همه آنها را نابود کرد، چرا که شعله آتش را فرو نشاندن ولی پاره آتش رخشنده را نگه داشتن و مار افعی را کشتن و بچه او را نگه داشتن از خرد دور است و هرگز خردمندان چنین نمی کنند.?ابر اگر آب زندگی بارد?هرگز از شاخ بید بر نخوری?با فرو مایه روزگار مبر?کز نی بوریا شکر نخوریوزیر، سخن شاه را پسندید و تحسین کرد و گفت: رای شاه عین حقیقت است، چرا که همنشینی با آن دزدان، روح و روان این جوان را دگرگون کرده و همانند آنها نموده است. ولی، امید آن دارم که اگر او مدتی با نیکان همنشین گردد، دارای خوی خردمندان شود، زیرا او هنوز نوجوان است و روح ظلم و تجاوز در نهاد او ریشه ندوانده است و در حدیث هم آمده:&quot;کلُّ مولود یولدُ علی الفطرةِ فَاَبواهُیهوّدانه وَ یُنصرانه و یُمجّسانِه&quot;✔️هر فرزندی بر اساس فطرتش زاده میشود، ولی پدر و مادر او، او را یهودی یا نصرانی یا مجوس می سازند.?با بدان یار گشت همسر لوت?خاندان نبوتش گم شد?سگ اصهاب کهف روزی چند?پی نیکان گرفت و مردم شدگروهی از درباریان نیز سخن وزیر را تایید کردند و در مورد آن جوان شفاعت نمودند. شاه ناچار آن جوان را آزاد کرد و گفت:(بخشیدم اگر چه مصلحت ندیدم)  ?دانی که چه گفت زال با رستم گرد?دشمن نتوان حقیر و بیچاره شمرد?دیدیم بسی که آب سرچشمه خرد?چون پیشتر آمد شتر و بار ببردمختصر آنکه: آن نوجوان را با ناز و نعمت بزرگ کردند و استادانی برایش گماشتند و آداب زندگانی به او آموختند به طوری که مورد پسند همگان واقع شد. وزیر نزد شاه رفت و از وصف آن نوجوان میگفت که دیگر اثری از خوی زشت در وجودش نیست اما شاه با لبخندی می گفت:?عاقبت گرگ زاده گرگ شود?گر چه با آدمی بزرگ شودحدود دو سال از این ماجرا گذشت. گروهی از اوباش و افراد فرو مایه با آن جوان رابطه بر قرار کردند و با او محرمانه عهد و پیمان بستند که در فرصت مناسب، وزیر و دو پسرش را بکشند. پس در فرصتی مناسب با کمال ناجوانمردی دست به این کار زدند و مال فراوانی برداشتند و به کمینگاه بالای کوه رفتند و پسر به جای پدر نشست. شاه با شنیدن خبر انگشت حیرت به دهان گزید و گفت:  ?شمشیر نیک از آهن بد چون کند کسی ?ناکس به تربیت نشود ای حکیم کس?باران که در لطافت طبعش خلاف نیست?در باغ لاله روید و در شوره بوم خس?زمین شوره سنبل بر نیاورد?در او تخم و عمل ضایع مگردان?نکویی با بدان کردن چنان است?که بد کردن به جای نیکمردان</description>
                <category>محمّد ابراهیم پور</category>
                <author>محمّد ابراهیم پور</author>
                <pubDate>Mon, 04 Oct 2021 08:59:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گلستان سعدی:در سیرت پادشاهان حکایت ۳</title>
                <link>https://virgool.io/@m_67579857/%D8%AD%DA%A9%D8%A7%DB%8C%D8%AA-nmljejhzz1ek</link>
                <description>????????پادشاهی چند فرزند داشت که از میان آنها یکی كوتاه قد و لاغر اندام بود و ديگر برادرانش بلند قد و زیبا روی بودند. پادشاه همیشه با كراهت و استحقار در او نظر می كرد. پسر از روی هشیاریش از احساس پدر مطلع گردید پس رو به پدر کرد و گفت: ای پدر، كوتاه خردمند بهتر از نادان قد بلند است. چنان نیست که هر کس قامت بلندتر داشته باشد، ارزش بیشتری دارد .  اقلُّ جبالِ الارضِ طورٌ و اِنّهُلاَعظَمُ عندَ اللهِ قدراً وَ منزلا?آن شنيدى كه لاغرى دانا?گفت باری به ابلهى فربه?اسب تازى وگر ضعيف بود?همچنان از طويله خر بهشاه به سخنان پسرش خندید اما بزرگان دولت سخن او را پسندیدند، و برادرانش نیز رنجیده خاطر شدند.?تا مرد سخن نگفته باشد?عيب و هنرش نهفته باشد?هر پيسه گمان مبر نهالى?باشد كه پلنگِ خفته باشد(هر بيشه گمان مبر که خالى‌ست باشد كه پلنگ، خفته باشد)از اتفاق در آن ایام سپاهی از دشمن برای جنگ با سپاه شاه فرا رسید. زمانی که رو در رو شدند نخستین کسی که دلاورانه به قلب سپاه دشمن زد همین فرزند کوتاه قد بود.?آن نه من باشم كه روز جنگ بينی پشت من?آن منم گر در ميان خاک و خون بينی سری?كان كه جنگ آرد به خون خويش بازی مي كند?روز ميدان وان كه بگريزد به خون لشكری اين جملات را میگفت و به سپاه دشمن یورش برد و چند تن از سران دشمن را به خاک و خون کشید. چون پيش پدر آمد با احترام وارد شد و گفت :?اى كه شخص منت حقير نمود?تا درشتى هنر نپندارى?اسب لاغر ميان به كار آيد?روز ميدان نه گاو پروارى آورده اند كه هنگام جنگ سپاه دشمن بسيار بود و افراد شاه بسیار اندک. گروهی از سپاه پادشاه پا به فرار گذاشتند، پسر کوتاه قد نعره ای زد که:  (اي مردان بكوشيد يا جامه زنان بپوشيد.) همین نعره از دل برخواسته او باعث تقویت سپاه گردید و با جان و دل به مبارزه پرداختند و باعث پیروزیشان گردید.پادشاه سر و چشمان پسر را بوسید و او را امور کارهو نزدیک خود قرار داد تا سرانجام او را ولیعهد خویش کرد. برادران نسبت به او حسد ورزیدند و زهر در غذایش ریختند تا او را بکشند خواهرش از میان در فتنه آنها را دید، دريچه را محکم بست تا پسر متوجه شود، پسر جریان را فهمید و بی درنگ دست از غذا کشید و گفت: (محال است كه هنرمندان بميرند و بی هنران جای ايشان را بگيرند.)?كس نياید به زير سايه بوم?ور هماى از جهان شود معدوم پادشاه از ماجرا باخبر شد، برادرانش را پیش خود خواند و هر کدام را به گوشه ای از کشور فرستاد و از فتنه های بیشتر جلوگیری کرد. چنانکه گفته اند:(ده درويش در گليمى بخسبند و دو پادشاه در اقليمى نگنجند.)  ?نيم نانى گر خورد مرد خدا?بذل درويشان كند نيمى دگر?ملک اقلمى بگيرد پادشاه ?همچنان در بند اقليمى دگر</description>
                <category>محمّد ابراهیم پور</category>
                <author>محمّد ابراهیم پور</author>
                <pubDate>Sun, 03 Oct 2021 05:49:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گلستان سعدی:در سیرت پادشاهان حکایت ۲</title>
                <link>https://virgool.io/@m_67579857/%D8%AD%DA%A9%D8%A7%DB%8C%D8%AA-dv8xnistndni</link>
                <description>????????يكى از فرمانروایان خراسان، سلطان محمود غزنوی را در عالم خواب ديد كه تمام بدنش پوسیده و متلاشی و با خاک در هم آمیخته است به غیر از چشمانش كه همچنان سالم است و در حال نظاره به اطراف. خواب خود را برای حکیمان و دانشمندان بسیاری گفت اما آنها به نوعی از تعبیر آن بازماندند مگر درویشی تهیدست که اینگونه خواب را برایش تعبیر نمود: (سلطان محمود هنوز نگران این است که ملکش در دست دگران است)?بس نامور به زير زمين دفن كرده اند?كز هستيش به روى زمين بر نشان نماند?وان پير لاشه را كه سپردند زير خاک?خاكش چنان بخورد كزو استخوان نماند?زنده است نام فرخ نوشين روان به خير?گرچه بسى گذشت كه نوشين روان نماند?خيرى كن اى فلان و غنيمت شمار عمر?زان پيشتر كه بانگ بر آيد فلان نماند✔️ابوالقاسم محمود بن سبکتکین، ملقب به سیف‌الدوله، یمین‌الدوله، امین‌الملة، غازی و مشهور به سلطان محمود غزنوی پادشاه سلسله غزنویان بود.</description>
                <category>محمّد ابراهیم پور</category>
                <author>محمّد ابراهیم پور</author>
                <pubDate>Sat, 02 Oct 2021 19:55:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گلستان سعدی:در سیرت پادشاهان حکایت ۱</title>
                <link>https://virgool.io/@m_67579857/%D8%AD%DA%A9%D8%A7%DB%8C%D8%AA-%DB%B1-d5b4ueqvkqmx</link>
                <description>????????در يكى از جنگها، عده اى را اسير كردند و نزد شاه آوردند. شاه فرمان داد تا يكى از اسيران را اعدام كنند. اسير كه از زندگى نااميد شده بود، خشمگين شد و شاه را مورد سرزنش و دشنام خود قرار داد كه گفته اند: هر كه دست از جان بشويد، هر چه در دل دارد بگويد.  ?وقت ضرورت چو نماند گريز ?دست بگيرد سر شمشير تيز  ?اذا یئِسَ الانسانُ طالَ لِسانُهُ ?کَسنّورِ مغلوب یَصولُ عَلی الکَلب  پادشاه از وزیران خود پرسيد: اين اسير چه مى گويد؟ يكى از وزيران نیک سرشت گفت: اي خداوند همي گويد: (والكاظمين الغيظ و العافين عن الناس) آل عمران _ 134  ✔️ معنی آیه: پرهیزکاران آنهایی هستند که هنگام خشم، خشم خود را فرو برند و لغزش مردم را عفو کنند و آنها را ببخشند.  شاه با شنیدن این آیه، به آن اسیر رحم کرد و او را بخشید، اما یکی از وزیرانی که مخالف او بود نزد شاه آمد و گفت: نباید وزیرانی چون ما نزد شما سخنی دروغ بگویند. اين اسیر به شما دشنام داد و به باد سرزنش گرفت.  شاه با شنیدن این جملات سخت آشفته شد و گفت: دروغ آن وزیر برایم پسندیده تر از صداقت تو بود، زیرا دروغ او از روی مصلحت و نیکی بود و حقیقت تو از روی پلیدی. چنانکه خردمندان گفته اند: ( دروغ مصلحت آميز به ز راست فتنه انگيز)  ?هر كه شاه آن كند كه او گويد ?حيف باشد كه جز نكو گويد  و بر پيشانى ايوان كاخ فريدون شاه ، نبشته بود:  ?جهان اى برادر نماند به كس ?دل اندر جهان آفرين بند و بس ?مكن تكيه بر ملک دنيا و پشت ?كه بسيار كس چون تو پرورد و كُشت ?چو آهنگ رفتن كند جان پاک ?چه بر تخت مردن چه بر روى خاک</description>
                <category>محمّد ابراهیم پور</category>
                <author>محمّد ابراهیم پور</author>
                <pubDate>Thu, 30 Sep 2021 05:30:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این جزیره هنوز در تصرف آدمخوار هاست!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_67579857/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%AC%D8%B2%DB%8C%D8%B1%D9%87-%D9%87%D9%86%D9%88%D8%B2-%D8%AF%D8%B1-%D8%AA%D8%B5%D8%B1%D9%81-%D8%A2%D8%AF%D9%85%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%B1-%D9%87%D8%A7%D8%B3%D8%AA-m1hhge7ex6ns</link>
                <description> در هندوستان حدود ۱۲۰۰ جزیره وجود دارد. این جزیره‌ها، به دلیل دارا بودن صخره‌های زیبا، سواحل مرجانی، کوه‌های آتش‌فشانی و طبیعت دیدنی، توریست‌های زیادی را به خود جذب می‌کنند. یکی از بهترین و زیباترین جزیره‌های هندوستان، جزیره سنتینل شمالی است. اما مردمان این جزیره به شیوه عصر حجر زندگی می‌کنند و هیچ‌گونه ارتباط و تماسی با دنیای خارج از جزیره ندارند.*جزیره سنتینل معروف به باغ وحش انسانی*  طی سال‌های متمادی، افراد زیادی برای برقراری ارتباط و دوستی با افراد ساکن در این جزیره و دعوت آن‌ها به ادیان مختلف وارد جزیره سنتینل شدند. ولی با استقبالی نظیر انسان‌های اولیه رو‌به‌رو شدند. به همین دلیل، این جزیره به باغ وحش انسانی مشهور گشته است.  زبانی که آن‌ها با هم صحبت می‌کنند شباهتی به زبان‌های ساکنین جزایر اطراف ندارد و می‌توان گفت که آن‌ها، از قدیمی‌ترین قبایلی هستند که تا به حال مشاهده شده است. گفته می‌شود اهالی این جزیره، شکارچیانی هستند که ۶۰ هزار سال پیش از آفریقا به این منطقه آمده‌اند.  از شیوه زندگی و رسم و رسوم ساکنین این جزیره، اطلاعاتی در دسترس نیست. اما ادعایی مبنی بر آدم‌خوار بودن اهالی این جزیره وجود دارد. افرادی ادعا کرده‌اند که توانسته‌اند به این جزیره بروند و بدون اینکه آسیبی به آن‌ها برسد از این جزیره خارج شوند ولی شواهدی برای تایید ادعاهای آن‌ها وجود ندارد.  *واکنش دولت هندوستان در رابطه با جزیره سنتینل*دولت هندوستان بارها تلاش نموده است تا با مردم جزیره سنتینل شمالی ارتباط برقرار کند. ولی با حساسیت و واکنش بیش از حد ساکنین جزیره رو‌به‌رو شد. بنابراین، دولت هندوستان اعلام کرد هیچ کس به‌منظور ماهی‌گیری و گردشگری حق نزدیک شدن، بیش از 3 مایل به این جزیره را ندارد. زیرا ساکنین این جزیره تمایلی به خوشامد‌گویی به بیگانگان و توریست‌ها ندارند و اغلب کسانی که به این جزیره پا گذاشته‌اند، زندانی یا کشته شده‌اند.  همچنین، نزدیک‌شدن هر گونه هواپیما، بالگرد یا چرخ‌بال به این جزیره با پرتاب سنگ، نیزه و تیر و کمان مواجه می‌شود. کشتی‌هایی که با هدف یا بطور تصادفی به آن نزدیک می‌گردند، همگی ناپدید می‌شوند. ماهی‌گیرانی که حتی بصورت اتفاقی به این جزیره برخورده‌اند، ناپدید و یا کشته شده‌اند. بطور خلاصه می‌توان گفت، نزدیک شدن به این جزیره، خطرناک و دور از عقل است.</description>
                <category>محمّد ابراهیم پور</category>
                <author>محمّد ابراهیم پور</author>
                <pubDate>Tue, 27 Jul 2021 12:36:11 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>