<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Duckling</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_67673604</link>
        <description>اردکی افسرده،در جست و جوی معنای زندگی.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 12:58:02</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2916509/avatar/qARh8I.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Duckling</title>
            <link>https://virgool.io/@m_67673604</link>
        </image>

                    <item>
                <title>فریاد</title>
                <link>https://virgool.io/@m_67673604/%D9%81%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D8%AF-qfpyqmvlwp7f</link>
                <description>برای بار هزارم تلاش کرد.دختر با لبخند و آرامش به پدر گفت:(نمیشه فردارو استراحت کنید و شنبه برگردید؟از صب قراره رانندگی خسته میشی).اونگران بودونگران مسافرتی که قرار بود به دعوا ختم شود.نگران خواهر و مادرش که قرار بود با ماشینی به خانه برگردند که راننده اش بسی خسته و عصبی است. نگران پدر اما نبود... . فریاد پدر علاوه بر چهارستون خانه،تن و روح دختر را نیز به لرزه درآورد.ضربان قلبش تند تر شد.ته دلش خالی شد.دوباره و دوباره و دوباره امیدهایش برای بهبود رابطه شان،برای داشتن خانواده ای معمولی،سوخت و دود و شد و به هوا رفت.هیچوقت قرار نبود طعم داشتن خانواده ای امن را بچشد.در حسرت داشتن خانه و کنج دنج و خانواده و افرادی که اوراعمیقا دوست دارند و حمایتش میکنند و با یکدیگر رابطه ای سالم دارند،میسوزد و تب و لرز برای چندمین بار در این ماه،بدنش را تسخیر میکند.حقیقتا خانه کجاست؟نگران پدرش نبود،اما حال آرزوی مرگش را میکرد.مثل آرزوی مرگ زندانی ای برای زندانبانش.قربانی ای برای متجاوزش.از این فکر شرمگین میشود و عذاب وجدان خنجرش را در دلش فرو میکند.چه فرزند ناخلفی.پدر اما حال اورا نمیبیند.به فریادهایش ادامه میدهد.پدر منظور دخترش را نفهمیده بود.اما تلاش برای گفتن دوباره و توضیح مسئله چه فایده ای دارد،وقتی حتی خودش هم حرف و منظورش را فراموش کرده.رو برمیگرداند و تند تند پلک میزند.نفس عمیق میکشد و آب مینوشد تا گریه اش را قورت دهد.تا اجازه ندهد پدر شکستنش را ببیند:). چون در این صورت برای این گریه هم دعوایی به پا میکرد.به جای تمام حرف های ته نشین شده در دلش،گفت:بابا،اگه قراره اینجوری کنی نریم خب.فریادی دیگر... . صدای آهنگ را زیاد میکند تا شاید صداهای درون مغزش خاموش شوند.تا شاید صدای فریاد های کر کننده و سنگینی حرف های نگفته اش،کمتر شود.نمیشود.بیشتر میکند.تاثیری ندارد.ولوم را تا ته زیاد میکند.گوش هایش از بلندی صدا سوت میزنند سردرد امانش را بریده.اما پا پس نمیکشد.موسیقی را عوض میکند.راک.خواننده از ته دل فریادی میزند.مثل اینکه او نیز شرایطی یکسان دارد.روحش با روح خواننده یکسان میشود.فریاد او  به فریادش تبدیل میشود.درحالیکه اشک از گوشه ی چشمانش جاری میشود،به کامل کردن نقاشی اش میپردازد... . </description>
                <category>Duckling</category>
                <author>Duckling</author>
                <pubDate>Fri, 03 May 2024 00:28:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ساقه طلایی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_67673604/%D8%B3%D8%A7%D9%82%D9%87-%D8%B7%D9%84%D8%A7%DB%8C%DB%8C-divnh7tkktgu</link>
                <description>دقیقه ها کش میان مثل وقتیکه منتظری نت کار کنه و سایت به زور دعا و توسل بالا بیاد.هردقیقه،یکسال طول میکشه که بگذره.اما در نهایت وقتی به گذشته نگاه میکنی 4 سال دانشگاهت به اندازه 4 دقیقه گذشته. هرسال به اندازه یک دقیقه.دقیقا دوسال پیش بود که نتایج کنکور اومد.یک عمر با هیجان منتظر این لحظه بودم.اما .قتش که شد،حال و احوالم مثل یک علامت سوال بزرگ بود:همین؟.قبول شدم.قبله امال منم این بود گویا.رشته مورد علاقه والدین و تاحدودی مورد علاقه خودم که هزار سال پاره شدن و یک اقیانوس اشک ریختن و سیصد برابر ارتفاع قله اورست،تلاش پشتش بود.دلم نمیخواست دانشگاه شروع بشه و این تابستون تموم بشه.در عین حال هیجانشو هم داشتم.یک زندگی و شروع جدید.شهر و مردم جدید و تجربه های متفاوت.دانشگاه از بهترین های کشور بود اما گند و کثافط درونشو گرفته بود.مهم نبود جو دانشگاه مثل جو مدارس راهنمایی دخترانه و دختران تازه به بلوغ رسیده ی حسود بود و سطح سواد استادا در حد بچه های ابتدایی بود اصلا مهم نیست.وضع کثافط خوابگاه هارو هم که نادیده میگیریم.چه اشکالی داره مگه،بلاخره همه جا ایرادای خودشو داره دیگه.منِ قانع کی باشم که اعتراض کنم.مهم اینه که پشت در این دانشگاه خیلیا حسرت به دل موندن که بیان تو... .اما دوست و رفیق نداشتم و تو دانشگاه به اون بزرگی تنها بودم.این مهم بود.حسادت و رقابت و قحطی زدگی موج میزد.عین قحطی زده های آفریقا که ملت همو هل میدن و میکشن کنار تا خودشون به غذا برسن . اینجا هم به جای تلاش مضاعف برای پیشروی کردن، تلاش مضاعف میشه برای عقب کشیدن بقیه.این مهم بود.دوترم،هرماه 2 بار از شدت فشار تنهایی وترس از رفتار وحشیانه بقیه و بوی نفرت و حسادت و طرد شدن ها و تبعیض های بقیه به خاطر اهل شهرستان بودنم،بستری میشدم.این مهم بود.نمره هام در حد عالی نبودن چون این درسا ارزش وقت گذاشن و خوندن و تلاش کردن نداشتن. به جاش روی خودم کار کردم.تروما ها وعقده هامو تا حدودی حل کردم و پشت سر گذاشتم و تا حدودی از وقتم درست استفاده کردم.تا خرخره خوردم و خوابیدم و فیلم دیدم و کتاب علمی-روانشناسی و رمان و مقاله های مختلف خوندم. به طور خیلی اتفاقی دوست هایی پیدا کردم و باهاشون خوش گذروندم. این کار ها و حضور دوستام شدن مرهمی برای زهری به نام دانشگاه.اهمال کاری تو خیلی جاهای یقمو گرفته و مثل تیکه ی بزرگ ساقه طلایی تو گلوم گیر کرده و هیچ جوره پایین نمیره و نمیذاره نفس بکشم.اما سعی میکنم نفس کشیدن رو به روش های مختلف یاد بگیرم و به این ساقه طلایی که داره با احساسات مختلف ترکیب میشه و هر لحظه بزرگ و سنگین تر میشه توجهی نکنم و اهمیتی ندم. شاید با این بی توجهی دوست نه چندان عزیزمون از رو رفت و از گلوی من مهاجرت کرد.برگرفته از ویرگول:نویسنده:پیش گوی معبد دلفینوشته:هست را اگر قدر ندانی میشود بود(2)</description>
                <category>Duckling</category>
                <author>Duckling</author>
                <pubDate>Mon, 22 Apr 2024 00:07:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حسادت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_67673604/%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D8%AF%D8%AA-v6vtnu4eit5n</link>
                <description>به نظرم اینکه بعضیا میگن من به کسی حسودی نمیکنم دروغی بیش نیست.مگه میشه زندگی کسی رو ببینی که دقیقا جایی وایساده که تو در آرزوشی و دلت نخواد و نگی کاش من به جاش بودم؟ مگه میشه سبک زندگی کسی رو ببینی و نگی کاش منم این سبکو داشتم؟ یا مثلا مگه میشه شخصیت یکی رو ببینی و عاشق بشی و بگی کاش منم همچین شخصیتی داشتم؟اعتراف میکنم منم آدم حسودی هستم. اونم از نوع شدیدش.اما نه ازون حسودا که دست به هرکاری میزنن که سطح تورو بیارن پایین و یا موقعیتت رو بدزدن.نه.من به هیچ عنوان ازوناش نیستم.چه بسا از ته دلم برات خوشحالی میکنم و برات دست میزنم. من ازون دست حسودام که از دست خودم ناراحت میشم و در حالیکه دارم برای تو دست میزنم، از ته دلم دارم برای خودم خون گریه میکنم . اما به چه کسایی و یا چه چیزایی حسادت میکنم؟به آدمایی که اونقدر مشغول زندگی کردن هستن و در روزمرشون غرق شدن و سرشون شلوغه که وقتی برای چک کردن صفحات مجازی ندارن. میتونن چند ساعتی ازش دور بمونن و ککشونم نگزه. خیلی دلم میخواست ازین آدما باشم اما متاسفانه درست برعکس این دسته از افراد، هر چند دقیقه یک بار گوشی رو چک میکنم . حالا یا برای فرار از واقعیت زندگیم . و یا حرف زدن با دوستان مجازیم که چند صد کیلومتر از هم دوریم و چند ماهیه همو ندیدیم.همش دلم میخواست زندگیم رو پر کنم از کار های مورد علاقم و ازش لذت ببرم و دیگه سری به گوشی نزنم اما خب، به چیزی علاقه ی خاصی ندارم و از هیچچیزی لذت نمیبرم. و تنها چیزی که در وجودم هورمون های لذت رو ترشح میکنه گوشیه :) شما به چی حسادت میکنید؟</description>
                <category>Duckling</category>
                <author>Duckling</author>
                <pubDate>Tue, 14 Nov 2023 21:11:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تکرار مکررات</title>
                <link>https://virgool.io/@m_67673604/%D8%AA%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D8%B1-%D9%85%DA%A9%D8%B1%D8%B1%D8%A7%D8%AA-thzlnii2tjvw</link>
                <description>هر روز از وقتی که چشمات رو باز میکنی به زمین و زمان فحش میدی و این روند تا اخر روز ادامه پیدا میکنه . یا در حال حش دادن و کار کردن هستی. یا در حال نشخوار فکری و کار کردن.کل روزو داری تو سرت با ادما میجنگی و جوابشونو میدی و حقی که چندسال پیش ازت خوردن رو  پس میگیری.به دنبال اتفاق جدید و تنوعی ، اما دریغ از یک مثقال اتفاق جدید . تکرار پشت تکرار.تاریکی پشت تاریکی.اخر شب، موقع خواب هم قرص فکر کردن میندازی بالا، که تاثیرشم 2 ساعته. از وقتی رفتی تو تختت تا وقتی که خوابت ببره 2 ساعت طول میکشه و 2 ساعت فکر میکنی.به حرفای روانشناسی زرد یا شایدم رنگای دیگه، فکر میکنی. میگن باید از لحظاتت لذت ببری. زندگی همین مسیریه که داریم طی میکنیم و باید بتونیم ازین مسیر لذت ببریم. عادیه ادم از کارهای تکراری که هرروز باید انجام بده (یک ساله داره انجامش میده) لذت ببره؟ ینی من غیر عادیم؟ منم که توانایی لذت بردنمو از دست دادم؟بعدشم عذاب وجدان کل وجودت رو فرامیگیره. و 1 ساعت هم باید به خاطر این حس عذاب وجدان بیدار بمونی. ینی زندگیم داره تلف میشه؟ ینی کل لذت تو انجام دادن این کارهاست و منی که لذت نمیبرم دارم زندگیم رو از دست میدم؟ بعدش یک شوق و انگیزه ای در درونت بیدار میشه که 1 ساعتم برا این بیدار میمونی.از فردا دیگه لذت میبرم.از فردا در لحظه زندگی میکنم. از فردا کارام رو متفاوت تر انجام میدم. ایول.زندگی خوبه.همه چی خوبه.منم خوبم.فردا میشه؟ اتفاقی که میفته؟     ____تکرار مکررات____</description>
                <category>Duckling</category>
                <author>Duckling</author>
                <pubDate>Fri, 10 Nov 2023 12:30:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هدف خلقت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_67673604/%D9%87%D8%AF%D9%81-%D8%AE%D9%84%D9%82%D8%AA-frqbf3k25n4x</link>
                <description>گاهی وقتا همش از خودت و خدا میپرسی، هدف از خلقت من چی بود؟میشینی اطرافیانت، هم سنو سالات رو میبینی که درحال تفریح و خندیدن و گشت و گذار و تجربه ی چیزهای متفاوت هستن. ولی تو حتی اخرین باری که از ته دل خندیدیرو هم یادت نمیاد . اطرافیان درحال پریدن از ادمی به ادم دیگه هستن. دوست داشتن و دوست داشته شدن رو تجربه میکنن.دوستان متفاوت. اکیپهای متفاوت . تو هم بعد از سالها قلبت واسه کسی میتپه و اون تورو نمیبینه.کل فکر و ذکرت پیششه و حتی به خاطرش نمیتونی کس دیگه ای رو حتی نگاه کنی.ولی اون تورو اندازه ی مورچه هم نمیبینه . دوستان با تورهای متفاوت میرن گردش، با اکیپشون کل شهرو زیرو رو میکنن، میگن میخندن میرقصن.و زندگی میکنن. تو هم گوشیرو برمیداری و به دوستت پیام میدی که بعد دو ساعت بیاد باهم چت کنید. اونم اگه درحال تفریح نباشه و بتونه از زندگی واقعیش بیاد به زندگی مجازی و باهات ارتباط برقرار کنه . شایدم مدت ها پیام ندی و مدتها نبیننت.و در تنهایی مطلق سر کنی. دوستات اونقدر خونگرم و شاد و شنگول و تو دل برو  باشن و روابط اجتماعی قوی ای داشته باشن که مجلس گرم کن بشن. ولی‌برعکس، تو هرچقدرم سعی کنی نتونی حرف بزنی و ارتباط برقرار کنی و بحثو کش بدی.اونی باشی که گوشه ی مجلس نشسته . داره فقط گوش میکنه . وقتی هم کسی نگاش میکنه، بهش لبخند میزنی،اما با اخم روشو برمیگردونه. چون بنا به دلایلی که نمیدونی اونم ازت خوشش نیومده و فکر می‌کنه ادم نچسب و مغروری هستی.درحالیکه خجالت کل وجودتو گرفته و این حس که جمع تورو نمیپذره و کسی ازتو خوشش نمیاد از هر طرف داره بهت فشار میاره. شایدم واقعا ادم نچسبی هستی؟! شاید واقعا شخصیت کسل کننده ای داره و دوست داشتنی نیستی؟ این فکرا دایم تو سرت تکرار میشه.اما نمیخوایی باور کنی و سعی میکنی خودتو اروم کنی. میگی اخه چطور ممکنه با کسی حرف نزده بشناسیش. نمیدونم.شاید هم تیپت و قیافت اونقدری بده که در نگاه اول هم کسیو جذب نمیکنه . اره خلاصه خدا جون . سوالم این بود:دقیقا مارو برا چی افریدی؟بهر تماشا؟</description>
                <category>Duckling</category>
                <author>Duckling</author>
                <pubDate>Tue, 24 Oct 2023 20:47:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>احتیاج</title>
                <link>https://virgool.io/@m_67673604/%D8%A7%D8%AD%D8%AA%DB%8C%D8%A7%D8%AC-nji6umfqrfkm</link>
                <description>به کسی که محتاج باشی. مجبوری حرفهاش رو تحمل کنی. تیکه هاش رو، کنایه هاش رو، دعواها و توهیناشو.نمیتونی جوابشو بدی.نمیتونی از خودت دفاع کنی. چون بهش وابسته هستی.چون نمیتونی شرایطتت رو عوض کنی . اما امان از روزی که دیگه نتونی خودت رو کنترل کنی.دیگه صبرت لبریز شده باشه.دلت اونقدر شکسته که دیگه نمیتونی تحمل کنی. اونموقعست که مثل توفان، همه چیو نابود میکنی. مثل ابربهار گریه میکنی. اما بدترین قسمتش اینه که مجبوری در دلشکسته ترین حالتت هم ارامشت رو حفظ کنی. </description>
                <category>Duckling</category>
                <author>Duckling</author>
                <pubDate>Tue, 24 Oct 2023 13:57:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>طناب</title>
                <link>https://virgool.io/@m_67673604/%D8%B7%D9%86%D8%A7%D8%A8-lhrmt1yfojtn</link>
                <description>وجودم مثل کوره داغه.قفسه سینه و قلبم به قدری میسوزن که انگار با چاقو بریدی و روش آبلیمو و فلفل ریختی. همینقدر دردناک و عذاب آور.خوابیده بودم و وقتی بیدار شدم،همه جا تاریک شده بود.بازم پرت شدم تو چاه غم و درد،چشمام هیچ چیزو نمیبینه. ذره های تاریکی حتی مولکول های اکسیژن رو هم بلعیدن. هوا سنگینه و ریه هام از کمبود اکسیژن دارن میسوزن.احساس خفگی بهم دست میده و به سرعت بلند میشم.دستمو میبرم سمت گلوم و محکم فشارش میدم. این گلوله ی توی گلوم چیه؟ به خاطر نبود اکسیژنه یا بغضه؟کورمال کورمال حرکت میکنم و دستم رو دراز میکنم به امید پیدا کردن و گرفتن ریسمان امید و زندگی. ریسمان نجاتم.چرا کسی طنابی نمیفرسته سمتم؟ مگه نمیشنون صدامو که همش دارم جیغ میزنم و کمک میخوام؟صدای خس خس سینمو نمیشنون که دارم خفه میشم؟مگه نمیبینن گم شدم؟ اصلا دنبالم نگشتن؟جای خالیمو حس نکردن؟ مگه نمیدونمم از تاریکی میترسم و الان تو چاه گیر کردم؟دستم به چیزی برخورد میکنه.طنابه!محکم میگیرمش.حرکتی نمیکنه. مدت طولانی ای میگذره.هیچ خبری نیست.میندازمش دور گردنم.میشینم و زانوهامو بغل میکنم و سرمو میذارم رو زانوهام.طناب حرکت ریزی میکنه و به سمت بالا کشیده میشه.چقدر دیر و چقدر نابه جا. دس و پاهام شل میشه و لذتی وجودم رو فرامیگیره.خودمو تسلیم این لذت میکنم.___؛___</description>
                <category>Duckling</category>
                <author>Duckling</author>
                <pubDate>Thu, 19 Oct 2023 21:51:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عجایب خلقت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_67673604/%D8%B9%D8%AC%D8%A7%DB%8C%D8%A8-%D8%AE%D9%84%D9%82%D8%AA-t6suziczlw87</link>
                <description>__________________________________________________________این آدمیزاد چیه که با کوچک ترین چیز امیدشو از دست میده و دوباره با کوچکترین چیز اون رو به دست میاره.امروز به خاطر وجود یکی تو زندگیم، انگار که بهم شوک الکتریکی داده باشن،از مرگ و کما بیرون اومدم.به خودم گفتم ببین فلانی چقدر مثبته.ببین چقدر پر انرژیه.دیدش به زندگی رو ببین.استعدادشو ببین،افکارشو،مهارتشو.تو چرا اینجوری نباشی؟ چرا کاری نمیکنی که لیاقت کنارش بودن رو داشته باشی؟چرا کاری نمیکنی که توهم به یه آدم خفن تبدیل بشی و بتونی یه انگیزه ای تو زندگی بقیه ایجاد کنی و باعث بشی که اگه یکی تورو خواست، تلاش کنه و خودشو بالا بکشه؟اره خلاصه.انسان موجود عجیبیه.---------------------------------------------------------------------------------------------free____positive vibes</description>
                <category>Duckling</category>
                <author>Duckling</author>
                <pubDate>Tue, 17 Oct 2023 10:50:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کوری</title>
                <link>https://virgool.io/@m_67673604/%DA%A9%D9%88%D8%B1%DB%8C-kuj1kkn0hpnd</link>
                <description>_________________________________________________________________________گاهی وقتا اونقدر یچیزی رو میخواییم که خواستن چشممون رو کور میکنه و نمیتونیم حقایق پشت پرده رو ببینیم.وقتی آدم اشتباهی رو دوست داشته باشی،هیچوقت نمیتونی عیب هاشو ببینی.هیچوقت به حست که همش میگه یچیزی اشتباهه توجه نمیکنی.اما کمی که دور بشی و خودت و شرایطتو از دور نگاه کنی،میفهمی که بعضی چیزا درست نیست.یکی از معیارهای من برای آشنا شدن باکسی و دوست داشتنش اینه که برای زندگی هدف و برنامه داشته باشه.عیش و نوشش سرجاش باشه. نه اینکه شب روز با آدمای مختلف باشه و همش درحال پارتی کردن و مشروب خوردن باشه. دلم میخوادطرف مقابل به بقیه احترام بذاره.نکه نادیده بگیره و وقتی طرف مقابلش باهاش حرف میزنه بهش بی توجهی کنه. درسته شوخ طبع بودن و انرژی زیادش دلمو گرم کرده بود و بهم امید و انگیزه داده بود.اما وقتشه که حقایق رو هم ببینم.______________________________________________________________________؛______________________________________________________________________</description>
                <category>Duckling</category>
                <author>Duckling</author>
                <pubDate>Sun, 15 Oct 2023 21:45:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آغاز</title>
                <link>https://virgool.io/@m_67673604/%D8%A2%D8%BA%D8%A7%D8%B2-daqvfbxebi4e</link>
                <description>-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------همه چی از دوست داشتن شروع شد.دوست داشتن پسری شوخ طبع ، خوش مشرب، صمیمی و شیطون که با رقص قشنگ آذریش هوش از سرم برد و مجلس گرم کنیاش و انرژیش روحمرو،دلم رو،گرم کرد. پسری که روح جاه طلب و عقیده ی سیاسی و آزادی خواهی داشت.پسری که ظاهرا شاد و خوشحال بود،اما غم و آتیش درونش از چشماش معلوم بود.معلوم بود که این روح بلند پرواز و این عقاید توی این جسم و این موقعیت جغرافیایی زندانی شدن.معلوم بود افکار و عقایدش چقدر دارن اذیتش میکنن.این پسر روح سرکش و آزادی خواهم رو بعد از چندسال بیدار کرد.همون بخش از وجودم که فکر میکردم کشتمش و خاکش کردم . غافل ازینکه خیلی ساکت در گوشه ای تاریک از وجودم منتظر ایستاده بود و منتظر یک تلنگر و جرقه برای آزادی و انتقام جویی بود.این بخش الان بیدار شده و کنترل وجودم رو به دست گرفته. چرخ دنده های مغزم جیرجیر کنان دارن کار میفتن.یادم نبود این بخش  چقدر قدرتمنده و چقدر نیرو  داره. تمام وجودم از شدت انرژی و حس قدرت داره میلرزه.این هنوز آغاز قصست.-------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------------؛-----Free-----؛</description>
                <category>Duckling</category>
                <author>Duckling</author>
                <pubDate>Thu, 12 Oct 2023 23:30:23 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>