<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های حمیدرضا رضوانی اول</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_67677346</link>
        <description>سی سال زیر زمین ریشه می دواندم. حالا وقت بیرون آمدن است...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 03:51:22</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/488371/avatar/ptX7L6.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>حمیدرضا رضوانی اول</title>
            <link>https://virgool.io/@m_67677346</link>
        </image>

                    <item>
                <title>کتاب گروهی انتشارات آرسس</title>
                <link>https://virgool.io/@m_67677346/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%DA%AF%D8%B1%D9%88%D9%87%DB%8C-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B4%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D8%A2%D8%B1%D8%B3%D8%B3-epxovjnlua6r</link>
                <description>کتاب گروهی دانش آموزی چیست؟کتاب گروهی دانش آموزان دبستان حمایتی دخترانه دانشانتشارات آرسس بیش از یک دهه است که در مدارس، مسابقات داستان نویسی را برگزار می نماید. هدف از این طرح شناسایی دانش آموزان مستعد در زمینه نویسندگی و نقاشی و هنر است. در ادامه، چاپ و نشر مجموعه آثار دانش آموزان به نام خودشان و به نام مدرسه و با ذکر نام مدیر معاونین و آموزگاران انجام می شود.جلد کتاب مجموعه آثار دانش آموزی دبستان دخترانه نگینگام نخست: انتخاب یک موضوع خلاقانه.کودکان موضوعات تخیلی و خیالپردازی را خیلی دوست دارند و برای این موضوعات دست به قلم می شوند. موضوعاتی مثل: زندگی در سرزمین خیالی، سیاره ی خیالی من، مدرسه ای روی ابرها، معلم موجودات خیالی و یا حیوانات و میوه ها، سرزمین گل های سخنگو، اختراع یک وسیله عجیب، گروه نجات زمین و خیلی موضوعات دیگر که می تواند برای بچه ها جذاب باشد.انتخاب موضوعات خیالی برای دانش  آموزان بسیار جذاب خواهد بودگام دوم: صحبت کردن برای بچه هامغز دانش آموزان در مدرسه شرطی شده! آنها گمان می کنند اجازه ندارند درباره ی خیلی موضوعات بنویسند و حتی فکر کنند. باید با آنها صحبت کرد و گفت که در سرزمین های خیالی هر اتفاقی ممکن است بیفتد. گل ها می توانند سخن بگویند. درخت ها می توانند راه بروند، ماشین ها روی هوا پرواز می کنند، بچه ها می توانند دوست خیالی داشته باشند، و این دوست های خیالی هر شکلی می توانند باشند، چاق، باریک، می توانند نامرئی باشند و فقط آنها بتوانند او را ببینند نه کس دیگری! به هر رنگی می توانند باشند و اصولا ممکن است در سرزمین آنها رنگ هایی وجود داشته باشند که هیچ نامی نداشته باشد و حتی بتوانند در زمان سفر کنند. باید برای بچه ها توضیح دهیم آزاد هستند درباره ی موضوعات مختلف و موجودات مختلف فکر کنند و بنویسند. البته چند محدودیت وجود دارد: یکی اینکه تکراری و کپی برداری از روی کتابها و شخصیت های کارتنی و کتابهایی که خوانده اند نباشد و فقط از ذهن خودشان کمک بگیرند. حتی برای نام گذاری موجودات یا وسایل یا سرزمین شان از اسم های اختراعی خودشان استفاده کنند. دیگر اینکه نباید موضوعات وحشتناک و خشن بنویسند زیرا کتاب، گروهی است و شاید دیگر دانش آموزان از این موضوعات خوششان نیاید و یا بترسند. سوم اینکه باید داستان بنویسند نه انشا! یعنی موضوعی تخیلی و ماجراجویی و جذاب باشد و مانند داستان بنویسند نه مانند انشاهای کتابی که گاهی در زنگ انشا بصورت رسمی می نویسند.آثار دانش آموزی دبستان شمیم مبتکرانگام سوم: انتخاب آثارداستان ها و نقاشی ها کنترل می شود و بهترین ها انتخاب می شوند. البته بدلیل اینکه هدف، مشارکت دانش آموزان در یک کار گروهی و سپس ترغیب به خیالپردازی و کتابخوانی است زیاد سختگیری نشده و اثر بیشتر دانش آموزان پذیرفته می شود. این کار در کلاس درس و با حضور معلم انجام می شود تا دانش آموزان از کسی کمک نگیرند و بدون کمک اطرافیان بویژه مادران انجام شود.ده ها برگه نوشته و نقاشی به قلم دانش آموزانگام چهارم: هزینه هابا توجه به میزان مشارکت دانش آموزان مبلغی برای مشارکت هر دانش آموز تعیین می شود و با خانواده ها در میان گذاشته می شود. هیچ اجباری برای حضور دانش آموزان در کتاب وجود ندارد و هر کس به دلخواه می تواند مبلغ را پرداخت نماید تا نام و اثر فرزندش در کتاب گروهی وارد شود.من پرداخت می کنم، آخ جون منم پرداخت می کنمگام پنجم: آماده سازی کتابابتدا داستان های دانش آموزان تایپ می شود، سپس ویراستاری انجام می شود. پس از آن نقاشی ها اسکن شده و در فتوشاپ ایراداتش برطرف شده و برای قرارگیری داخل کتاب آماده می شود. سپس برای اینکه کتاب جذاب تر شود یک نویسنده ی اصلی (آقای حمیدرضا رضوانی اول: نویسنده و مدیر مسئول انتشارات آرسس) و یا یک نویسنده همکار، داستانی با توجه به موضوع نوشته و آثار دانش آموزان لابلای داستان اصلی قرار می گیرد. نام و نام خانوادگی هر دانش آموز زیر و یا بالای اثرش درج شده و پایه تحصیلی دانش آموزان هم در کتاب تفکیک می شود. البته اگر تعداد دانش آموزان مشارکت کننده بالا باشد کتابها به دو یا سه یا چهار کتاب تفکیک می شود. مثلا کتاب کلاس اولی ها و کتاب کلاس دومی ها و کتاب کلاس سوم تا ششمی ها جدا می شود و یا کتاب دبیرستانی ها. و یا بر اساس دوره یعنی دوره اول و دوره دوم دبستان.دانش  آموزان منتظرند کتابشان آماده شودگام ششم: دریافت مجوزاتانتشارات آرسس نسبت به دریافت شابک، فیپا، مجوز ارشاد و اعلام وصول اقدام می کند و به تعداد دانش آموزان و تعداد بیشتری که سفارش داده اند و تعدادی هم به سفارش مدرسه چاپ را انجام می دهد.گام هفتم: رونمایی کتابدر هر مدرسه با توجه به صلاحدید مدیریت به نحوی رونمایی کتاب انجام شده و دانش آموزان کتابهایشان را دریافت می کنند. در برخی مدارس برنامه های جانبی مانند خواندن بخش هایی از کتاب، اجرای نمایشنامه از روی محتوای کتاب به انجام می رسد.کلاس اولی ها از دریافت کتابشان خوشحالندیک سالن دانش آموز خوشحال از چاپ کتابشان برخی کتابها با حمایت سازمان ها  و نهادهای مختلف مانند محیط زیست، منابع طبیعی، شهرداری، پست و... به چاپ رسیدنمایشنامه هایی که پس از چاپ کتاب از محتوای کتاب برداشت شده و به اجرا رسیدهشما نیز اگر موسس یا مدیر یا معلم هستید و تمایل دارید برای دانش آموزان مدرسه شما این کتابهای گروهی را به انجام برسانیم با حمیدرضا رضوانی اول 09332735275 تماس حاصل فرمایید. حتی اگر در شهرهای دوردست حضور دارید می توانید با مدیریت خودتان آثار دانش اموزان را گردآوری نموده و برای انتشارات آرسس پست نمایید و کتابها را آماده دریافت نمایید.به راحتی از کنار استعداد دانش آموزان نگذرید، شاید در وجود او یک هنرمند بزرگ خفته باشد.</description>
                <category>حمیدرضا رضوانی اول</category>
                <author>حمیدرضا رضوانی اول</author>
                <pubDate>Thu, 26 Sep 2024 11:07:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ندود</title>
                <link>https://virgool.io/@m_67677346/%D9%86%D8%AF%D9%88%D8%AF-nnquylysswya</link>
                <description>ندودالبته این نوجوانی های ندود است.شاید شما بیشتر تصویر بچگی های ندود را دیده باشید.ندود وقتی بچه بود هم قوی بود!این شخصیتی است که ساخته شد تا نمادی باشد برای کودکان و نوجوانان و حتی جوانان و بزرگسالان که یادشان باشد نه به دود بگویند. ندود = نه به دود.البته ندود دشمنانی هم دارد. دوداژدها که عاشق پول و ثروت است و در پس کوههایی مخوف زندگی می کند. کوههایی که مارهایی سمی از آن محافظت می کنند.او در هاله ای از دود فرو رفته و دود از دماغش به آسمان بلند است. اما باز شاید شما تصویر بچگی های او را دیده باشید.دوداژدها زمانی که کودکی بیش نبود و هنوز در پول و ثروت غرق نشده بود.دوداژدها برای سازماندهی فرمانروایی اش بر جنگل تاریکی و حکومت بر موجوداتی که همگی به دود آلوده شده بودند نیاز به فرمانده داشت و او کسی نبود جز دود.دود بزرگ زمانی که با سربازانش دمار از روزگار موجودات جنگل تاریکی در آورده بودند.و باز شاید تصاویری از کودکی های او را دیده باشید.دود از بچگی هم همین شکلی بود. انگار تغییر نکرده.داستان ندود را می دانید؟شش هزار سال قبل در سرزمینی ناشناخته در جنگل تاریکی، موجودی به نام «دوداژدها» حکومت می کند. او فرمانده‌ای به نام «دود» دارد که با کمک هم و سربازانشان موجودات را به دود آلوده کرده اند. آن به وسیله گیاهانی که در دشت وارونه می روید و شیره هایش به خورد موجودات داده شده و دودش هوای جنگل تاریکی را پر کرده است. طلا و نقره ی فراوانی در سرزمین جنگل تاریکی پراکنده شده و دوداژدها که عاشق ثروت است موجودات را وادار می کند تا طلا و نقره ها را جمع کرده و تحویل او دهند و در برابر آن شیره دریافت کرده و دود کنند. موجودات که همگی دودی شده اند تنها فکرشان این است که زودتر طلای بیشتری را جمع کنند و دود کنند.در این میان یک زوج که وظیفه ی حمل گاری های طلای دوداژدها را بر عهده دارند صاحب فرزند می شوند. آنها دوست ندارند فرزندشان مانند بقیه موجودات آلوده به دود شود و کلبه شان را آتش می زنند و پنهانی فرزندشان را به جنگل سیب که در کنار جنگل تاریکی قرار دارد می برند و نام او را ندود می گذارند. ندود به مرور رشد می کند و نوجوانی نیرومند و پرقدرت می شود. او در این مدت از هوای پاک جنگل سیب تنفس کرده و میوه های جنگلی می خورده و از آب شفابخش چشمه می نوشیده است. یک شب که پدر و مادر ندود برای دیدار او آمده بودند سربازان دوداژدها متوجه می شوند و آنها را تعقیب می کنند و سر از کلبه ای در می آورند که در آن پنهان شده اند.پدر ندود در آخرین لحظه ضربه ای به سربازی که قصد دستگیری ندود دارد میزند و او را فراری می دهد و ندود تا اعماق جنگل سیب می دود اما به ناگاه سر از غاری در می آورد که او را به شش هزار سال آینده پرت می کند و...در آنجا ندود با پسری آشنا می شود که از دست گروهی که می خواهند او را به مواد مخدر آلوده کنند فراری است. یاد وضعیت خود می افتد و اینکه موجودات سرزمین شان در چه وضعیتی به سر می برند و خونش به جوش می آید. او تصمیم می گیرد به پسر کمک کند و در این حین دوستانی پیدا می کند که حاضر می شوند با ندود به سرزمینش بیایند و او را از دست دوداژدها نجات دهند...متن کامل این اثر را با عنوان «ندود و مبارزه در دشت وارونه« می توانید در اپلیکیشن کتابخوان «طاقچه» بصورت رایگان مطالعه فرمایید.کتاب ندود در دشت وارونه اثر حمیدرضا رضوانی اولو اما خالق ندود کیست؟حمیدرضا رضوانی اولحمیدرضا رضوانی اول، نویسنده بیش از چهل عنوان کتاب و ایده پرداز علاقه ی زیادی به خلق آثار متفاوت و جدید دارد. در خردادماه 1402 او از طریق خانه ی فرهنگ جوان واقع در محله ی افسران گرگان با شهرداری گرگان آشنا شد که می خواست مراسمی را برای روز جهانی مبارزه با مواد مخدر که 5 تیر قرار بود برگزار شود تدارک ببیند. حمیدرضا که متولد 16 بهمن 1356 است (البته در شناسنامه 25 شهریور 1356) فکرش را به کار انداخت تا یک کار جدید و متفاوت خلق کند. شب که شد، با فرزندانش همایون و کوروش و همچنین همسرش دور هم جمع شدند و شروع به بازی با کلمات کردند و حاصل آن شد دود، دوداژدها و ندود! سه شخصیتی که قرار بود داستان اصلی را تشکیل دهند. حمیدرضا درباره ی ندود یک کتاب ماجراجویی به نام «ندود و مبارزه در دشت وارونه» در 88 صفحه نوشت و پیشنهاد چاپ یک کتاب گروهی با کودکان هنرمند خانه های فرهنگ گرگان داد. این شد که کودکان درباره ی این شخصیت ها نقاشی کشیدند و حمیدرضا روی آثار ایشان داستانی گفت که شد کتابی با عنوان: «ندود در سرزمین نقاشی ها». خانم حوریه فولادی مهاجر هم دو عنوان کتاب شعر درباره ی ندود سرود و شد کتابهایی با عنوان: «پاکی با ندود» و «سلامتی با ندود». کتابها توسط انتشارات آرسس که مدیر مسئولی آن را حمیدرضا رضوانی اول بر عهده دارد به چاپ رسید و یک اتوبوس توسط سازمان فرهنگی، اجتماعی و ورزشی شهرداری گرگان به ندود اختصاص یافت و عروسک های ندود، دود و دوداژدها ساخته شد و هم اکنون اتوبوس ندود در نقاط مختلف شهر گرگان به اجرای نمایش عروسکی برای کودکان و نوجوانان می پردازد. این شخصیت ها و داستان ندود قابلیت این را دارد که در کشور و حتی در سطح جهان به یک نماد برای مبارزه با مواد مخدر و دود و سیگار و هر گونه موادی که به کودکان و نوجوانان آسیب می رساند باشد.ندود در سرزمین نقاشی ها کاری خلاقانه از حمیدرضا رضوانی اول درباره ندودمعرفی کتاب «ندود در سرزمین نقاشی ها»حمیدرضا رضوانی اول خالق شخصیت ندود، سالهاست که در سطح مدارس طرحی را به اجرا می رساند با عنوان «استعدادیابی کودکان و نوجوانان نویسنده و هنرمند». او این کار را در قالب مسابقات داستان نویسی گروهی به انجام می رساند و با دادن موضوعاتی خیالی به کودکان از آنها می خواهد تا درباره ی آن داستان بنویسند و نقاشی بکشند. آثار مطالعه می شود و بهترین آنها در قالب یک کتاب گروهی با داستانی از نویسنده اصلی که آقای رضوانی هستند و داستان ونقاشی دانش آموزان در میان اثر اصلی به چاپ می رسد. این مدل چاپ کتاب سبب می شود در پله اول تعداد زیادی از دانش آموزان از استعداد ذاتی خود آگاه می شوند. همچنین با درج نام دانش آموزان در کنار نام نویسنده ای حرفه ای اعتماد به نفس شان بالا می رود. در پله سوم، کودکان کتاب خود و دوستانشان را مطالعه می کنند و در ادامه به کتاب و کتابخوانی علاقمند می شوند. بسیاری از کودکانی که حمیدرضا رضوانی اول در سالهای گذشته در قالب کتابهای گروهی شناسایی کرده اکنون نویسندگانی قوی هستند که حتی نویسندگی رمان انجام می دهند و حتی با جلسات مشاوره ای که با والدین این قبیل دانش آموزان انجام می شود در رشته های مرتبط مانند علوم انسانی، ادبیات و هنر ادامه رشته می دهند.همین طرح برای کتاب ندود در سرزمین نقاشی ها اتفاق افتاد و آقای حمیدرضا رضوانی اول از کودکان خانه های فرهنگ گرگان خواست تا درباره ی این شخصیت نقاشی بکشند و داستان بنویسند و مجموع آنها شد کتاب «ندود در سرزمین نقاشی ها» که می توانید آن را بصورت رایگان در اپلیکیشن فیدیبو و طاقچه مطالعه نمایید.معرفی کتابهای شعر «پاکی با ندود» و «سلامتی با ندود»خانم حوریه فولادی مهاجر که یکی از علاقمندی هایش سرودن شعر است درباره ی شخصیت های «ندود» و «دود» و «دوداژدها» چندین شعر سروده که می توانید آنها را بصورت رایگان در اپلیکیشن طاقچه بخوانید و موزیک های آن را که آهنگسازی شده را بشنوید. این اشعار کودکانه سروده شده تا دانش آموزان بتوانند حفظ و زیر لب زمزمه کنند.کتاب شعر سلامتی با ندود سروده خانم حوریه فولادی مهاجرکتاب شعر پاکی با ندود سروده خانم حوریه فولادی مهاجرسازمان فرهنگی، اجتماعی و ورزشی شهرداری گرگان با حمایت از این طرح اتوبوسی را مخصوص تبلیغ فلسفه ندود آماده کرد تا در سطح شهر گرگان به فعالیت بپردازد.اتوبوس سلامتی با ندودو عروسک های تن‌پوشی که برای نمایش در میان کودکان و نوجوانان ساخته شد.عروسک تن‌پوش ندودعروسک تن‌پوش دوداژدهاعروسک تن‌پوش دودحمیدرضا رضوانی اول برای اینکه برای بچه ها نمادسازی کرده باشد از سر ندود الهام گرفت. سری که مانند یک دست است که انگشتان بازی دارد. در حقیقت بچه ها باید با به یاد آوردن ندود در برابر هر کسی که میخواهد آنها را به دود آلوده کند دستشان را کشیده به سمت او بگیرند و انگشت های دستشان را بگشایند و بلند بگویند: نه!با سپاس از آقای رضا تازیکه عزیز که عکس های زیبایی تهیه نمودند.زوج هنرمند، حمیدرضا رضوانی اول و حوریه فولادی مهاجرعکس یادگاری ندود و دوداژدها و دود با خالقشان و همسر خالقامیدواریم این نماد سازی و داستان ها و اشعاری که ساخته شد گامی باشد برای جلوگیری از آلوده شدن حتی یک نفر به دود. همه با هم نه به دود... ندود </description>
                <category>حمیدرضا رضوانی اول</category>
                <author>حمیدرضا رضوانی اول</author>
                <pubDate>Fri, 24 Nov 2023 08:53:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>افسون</title>
                <link>https://virgool.io/@m_67677346/%D8%A7%D9%81%D8%B3%D9%88%D9%86-sha8yjhhhfip</link>
                <description>وقتی روبرویم نشست برای لحظاتی فراموش کردم آمده تا کتابش را چاپ کنم. احساس کردم در یک همایش انگیزشی سخنان سخنرانی را میشنوم که من را دعوت میکند به یک زندگی بهتر. افسانه ابرادیافسانه ابرادی متولد ۱۳۷۰ خورشیدی است و کتاب معجزه کلماتش که شامل مجموعه اشعاری انگیزشی است در بهار ۱۳۹۸ توسط نشر آرسس به چاپ رسید.معجزه کلماتحالا دو سال پس از چاپ کتابش وقتی از او میخواهم کتابش را توصیف کند اینگونه برایم مینویسد:احساس میکنم نوشتن یک کتاب می تونه مثل این باشه که زایش افکارت به عنوان فرزندی از ذهن و روحت باشه،چون آنچه که را تو میبینی با احساست تلفیق میکنی و به تولد درمیاوری،مطمئنن اولین اثر من شامل کاستی های هم هست اما برای شروع خلق آفرینش بیشتر از ذهنم نیازمند پذیرش گرم و صمیمانه شما دوستان هست.با احترام افسانه?گر چه دوست داشتم کتاب دوم افسون را هم چاپ کنم اما از اشعاری که در فضای مجازی میگذارد و گاهی بدون نام بردن از اسمش سر از جاهای دیگر در می آورد هم لذت میبرم.حمیدرضا رضوانی اول. نویسنده و مدیر مسئول انتشارات آرسس</description>
                <category>حمیدرضا رضوانی اول</category>
                <author>حمیدرضا رضوانی اول</author>
                <pubDate>Sun, 15 May 2022 14:19:50 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتابی تخیلی از دل استعدادی نوشکفته</title>
                <link>https://virgool.io/@m_67677346/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%DB%8C-%D8%AA%D8%AE%DB%8C%D9%84%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D9%84-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%B9%D8%AF%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%D9%86%D9%88%D8%B4%DA%A9%D9%81%D8%AA%D9%87-dtjkikycyadg</link>
                <description>متولد آخرین ماه تابستان 1394 است و زمانی که هنوز لب به سخن نگشوده بود حس کنجکاوی اش را با چشم و انگشت هایش فریاد میزد. پدر و مادرش خیلی زود متوجه شدند او به پدیده های هنری واکنشی فراتر از سایر کودکان دارد و زمانی هم که به سخن گفتن آمد شمرده تر و واضح تر از سایر کودکان حرف میزد. زمانی که بزرگتر شد شروع به گفتن داستان های تخیلی کرد و نقاشی هایش با سایر کودکان فرق داشت و اگر هم با راهنمایی مربی های مهد کودک، کوه و خانه و خورشید می کشید، موجوداتی تخیلی هم مهمان نقاشی هایش بودند.وقتی شش سالش تمام شد و زمان رفتن به مدرسه رسید یک دفتر نقاشی هدیه گرفت و پس از چند ماه یک روز پاییزی که در خانه حوصله اش سر رفته بود شروع به کشیدن نقاشی های عجیب و غریب کرد و...کوروش رضوانی اول نویسنده شش و نیم ساله ای از شرق کشور و استان خراسان رضوی است که توانسته کتابی با نام «سرزمین خیالی کوروش» را به نام خود ثبت کند. این کتاب بیست صفحه ای داستانی کوتاه و تخیلی را در خود دارد که با نقاشی هایی که توسط نویسنده کشیده شده تزیین شده است. کتاب این استعداد نویسندگی توسط نشر آرسس به بازار نشر عرضه شده. کوروش پس از استقبالی که از کتابش شد کتاب دوم خود را آغاز نموده و آن هم داستان های کوتاه تخیلی است و تصویرگری کتاب را هم با خمیر بازی انجام می دهد.کوروش رضوانی اول کتابش را به کتابخانه اهدا می کند</description>
                <category>حمیدرضا رضوانی اول</category>
                <author>حمیدرضا رضوانی اول</author>
                <pubDate>Sun, 23 Jan 2022 20:51:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یکی از جوانترین نویسنده ها</title>
                <link>https://virgool.io/@m_67677346/%DB%8C%DA%A9%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AC%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%87%D8%A7-c3y9kdbzzemq</link>
                <description>کوروش مانند بقیه بچه ها نیست. مانند عده ی اندکی است. مانند قشر کودکان هنرمند. کودکانی که کمتر دیده می شوند. و در بین کودکان هنرمند که به نقاشی، عکاسی، سفالگری، تئاتر و... علاقمند هستند باز جزء عده ی اندکی است که کارشان زیاد دیده نمی شود و جدی گرفته نمی شود.یک کودک نویسنده اگر مانند بقیه ی کودکان که ناخودآگاه به کاری مشغول می شوند، به علاقه شان مشغول می شوند، مشغول نوشتن می شود، نوشتن که نه! چون هنوز سواد نوشتن ندارد. شش سال و نیمه است، به داستان سرایی و خیالپردازی، کسی جدی اش نمی گیرد. همان سخنان همیشگی که مگر نویسندگی هم شد کار. اما کوروش با خیلی کودکان خیالپرداز و نویسنده ی دیگر تفاوتی اساسی دارد. که وقتی می نویسند کاغذهایشان روی هم تلبار شود و بعد یک جایی خودشان هم به این نتیجه برسند که نویسندگی عاقبتی ندارد.پدر کوروش یک نویسنده و ناشر است و این سبب شده اولین کتاب او بدون هیچ دردسری به چاپ برسد. اما چقدر کودک های لایق و توانمندی داریم که عاشق نوشتن هستند و می توانند سری در میان گردن های کلفت خارجی در بیاورند و بخاطر نبود حمایت در نمی آورند؟ کوروش رضوانی اول شانس آورد که امروز رونمایی اولین کتابش «سرزمین خیالی کوروش» انجام شد، اما ای کاش آن روزی برسد که کودکی بخاطر نبود حمایت، و نادانی بزرگترهای این سرزمین از این هنر زیبا ناامید نشود.رونمایی کتاب کوروش رضوانی اول، شش و نیم ساله </description>
                <category>حمیدرضا رضوانی اول</category>
                <author>حمیدرضا رضوانی اول</author>
                <pubDate>Sun, 09 Jan 2022 19:52:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کوروش رضوانی اول</title>
                <link>https://virgool.io/@m_67677346/%D8%B3%D8%B1%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%84%DB%8C-%DA%A9%D9%88%D8%B1%D9%88%D8%B4-ggvuk8asem5t</link>
                <description>دو نسل نویسنده. کوروش و پدرشسرزمین خیالی کوروش، اولین کتاب رسمی کوروش شش و نیم ساله است. او به خیالپردازی، نقاشی، موجودات ناشناخته، نجوم، ریاضیات و نویسندگی علاقمنده. سال گذشته کتابی با عنوان خانه ها آماده کرد اما مجوز نگرفت، اما کوروش پا پس نکشید و تلاشش رو بیشتر کرد و در ژانر داستانی فانتزی کتاب جدیدش رو به چاپ رسوند.جلد اولین کتاب کوروشکوروش میخواد در آینده دانشمند و هنرمند بزرگی بشه.امیدواریم به آرزوش برسه ??</description>
                <category>حمیدرضا رضوانی اول</category>
                <author>حمیدرضا رضوانی اول</author>
                <pubDate>Thu, 06 Jan 2022 14:11:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شبا که ما بیداریم، آقا پلیسه تو خوابه!!!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_67677346/%D8%B4%D8%A8%D8%A7-%DA%A9%D9%87-%D9%85%D8%A7-%D8%A8%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D9%85%D8%8C-%D8%A2%D9%82%D8%A7-%D9%BE%D9%84%DB%8C%D8%B3%D9%87-%D8%AA%D9%88-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8%D9%87!!!-gwfmgetkxtcd</link>
                <description>دزدها زمانی را انتخاب نمی کنند که سوژه خواب باشد! زمانی را انتخاب می کنند که پلیس خواب باشد!!!ساعت هشت شب است که صدای عجیبی از گوشی ام بلند می شود، همیشه این موزیک را زمانی می شنوم که بستگان خارج از کشورم با من کار دارند. تماس واتساپ را پاسخ می دهم. صدای مردی است که با خوشحالی به من می گوید که در قرعه کشی رادیو گفتگو بخاطر استفاده بهینه از تلفن همراه و خط همراه اولم به پنج نفر جایزه نود میلیون ریالی باضافه یک لوح تقدیر و یک تبلت که از سوی وزیر ارتباطات آقای آذری جهرمی تعلق گرفته!!! وزیر؟ آقای آذری جهرمی؟ جایزه می دهد؟ این اگر زورش می رسید اینترنت رو توی ایران قوی تر می کرد تا اینقدر همین تماس تلفنی بی کیفیت نباشه. یادم میاد که توی خونه ی همکفی که هستیم همراه اول خوب آنتن نمیده و باید به پنجره بچسبم. می چسبم اما چیزی نمی گویم! به هر حال جایزه به من تعلق گرفته و نباید از دستش بدهم. گور بابای خطوط ضعیف ارتباطی. حالا اگر من حقیقت رو بگم چیزی عوض میشه؟ فعلا باید نه میلیون تومن رو بچسبم. مرد از آن سو می گوید که هم اکنون روی پخش مستقیم می رویم و از من می خواهد که مراقب سخنانم باشم و وارد مسایل سیاسی هم نشوم. خوب همین اول کار نود و نه درصد حرف هایم را قورت می دهم چون ممکن است حتی یه خورده بوی سیاست بده. من حمیدرضا رضوانی اول هستم از مشهد مقدس. (البته من معمولا خودم رو اینجوری معرفی نمی کنم، مگر برای گرفتن جایزه باشه از نهادهای دولتی!!!) شما از خط همراه اول در چه راستایی استفاده می کنید؟ خوب چون من نویسنده و ناشر هستم دایم از اپلیکیشن های کتابخوان استفاده می کنم و در این مدت کورونا کلی اطلاعاتم را بالا برده ام. مصاحبه ادامه پیدا می کند و من مانند یک شهروند نمونه حتی نوک پایم را هم در هیچ کلمه ای که حتی یه خورده بوی سیاست بدهد نمی گذارم و لایو تمام می شود. مرد از من تشکر می کند که سخنان بسیار خوبی گفته ام و سپس از شنوندگان تشکر می کند و آنها را به خدا می سپارد. و حالا می آید سراغ من. کد ملی و یک سری اطلاعاتم را می پرسد و پاسخ می شنود و سپس می گوید: خوب آقای رضوانی مبلغ را به کدام حسابتان واریز کنیم؟ در کدام بانک ها حساب دارید؟ ملی، ملت، تجارت. البته اصلی هایش را گفتم، چون در اصل یک کلکسیون کارت بانکی از تمام بانکها و موسسات مالی و اعتباری و غیراعتباری و به مو بنده و همه مدل بانکی دارم. به سرعت پیامک هایی برای من از بانک ها ارسال شد. مرد اصرار می کند تا با سرعت پیامک های بانکی را برایش بخوانم. تعجب کرده بودم. اینها پیامک برداشت از حساب بود. چرا باید آنها را به او می گفتم!ناگهان همه چیز دور سرم چرخید. ارتباط تلفنی از طریق واتساپ، دزدی های اینترنتی، پیامک برداشت از حساب. وقتی به خودم آمدم دیدم دارم من و من می کنم تا رمز را به مرد نگویم. او هم دایم می گفت که اگر سریع پول را به حسابتان واریز نکنیم به حساب خط موبایلتان واریز می شود و می توانم در طول یک سال رایگان از خطم تماس بگیرم. خدایا نه میلیون تومن به کی زنگ بزنم؟ من که با همه قطع ارتباطم و سرم را کردم توی لپ تاپم و دایم در حال نوشتن هستم. (از آخر نفهمیدم این لپ تاپ است یا لب تاب یا لب تاپ یا لپ تاب؟؟؟) یه لحظه باید سرچ کنم...انگلیسیش اینجوریه: laptop، و توضیح داده شده لپ به قسمت بین کمر و زانو گفته میشه و تاپ یعنی بالا و ترکیب این دو با هم میشه قسمت صاف بالای بین کمر تا زانو، یعنی کامپیوتری که می تونیم روی ران بگذاریم، پس میشه بجای لپ تاپ گفت رورانی! چه اسمای خنده داری دارن این خارجیا!!! رورانی، هههههههدر یک لحظه تصمیمم رو گرفتم و به مردک گفتم: نمی تونم رمز رو بدم چون ممکنه کلاهبرداری باشه و از پلیس فتا استعلام بگیرم که این شماره آیا مربوط به رادیو هست یا نه؟ مردک هم پس از سر هم کردن یک مشت اراجیف که آخرین تلاش هاش برای راضی کردن من بود  سرانجام خسته شد و دست از سرم برداشت...توی اینترنت برنامه رادیو گفتگو رو سرچ کردم و دیدم برنامه ای که دارن اصلاً ربطی به قرعه کشی نداشته و همش یک برنامه ی کثیف برای خالی کردن حسابم بوده. سریع به پلیس فتا زنگ زدم اما کسی پاسخ نداد. دنبال کارم رفتم تا اینکه دوباره چند دقیقه بعد تلاش کنم.ساعت ده و نیم شب بود که گوشی همسرم زنگ خورد. تماس از واتساپ بود و از رادیو گفتگو!!! همسرم برنده جایزه ی نود میلیون ریالی همراه اول شده بود به همراه لوح تقدیر و یک تبلت!!! تا اومدم دهانم رو مثل خرطوم فیل کش بیارم و چند تا دری وری پشت تلفن به مردیکه کلاهبردار بگم تماس قطع شد...دوباره با پلیس فتا تماس گرفتیم اما ظاهرا فقط در ساعات اداری پاسخگو بودن، (که اون رو هم پاسخگو نبودن، چون صبح روز بعد هم جواب ندادن!) و با پلیس آگاهی تماس گرفتم و اونها هم احتمالا خواب بودن! با صد و ده تماس گرفتم که گفتن کاری از دست اونها ساخته نیست و کار پلیس فتاست. حسابی داشتم حرص و جوش می خوردم که این کلاهبردارا از ظهر که آقای پلیس فتا رفته تا استراحت کنه جیب چند تا هموطن رو خالی کردن و حالا من باید کجا داد بزنم و صدام رو برسونم تا حداقل اون شماره رو مسدود کنن، اما سرانجام ناامید شدم و دست از تلاش برداشتم. آخر شب که شد زودتر خوابیدیم و تصمیم گرفتیم مزاحم خواب پلیس نشیم. وقتی رفتم توی رختخواب کلاه خوابم رو سرم کردم، از اونایی که اون ماره توی رابین هود سرش می کرد و می خوابید. لحظاتی بعد خوابم برد در حالی که کلاهم رو سفت چسبیده بودم!!!...</description>
                <category>حمیدرضا رضوانی اول</category>
                <author>حمیدرضا رضوانی اول</author>
                <pubDate>Sat, 02 Jan 2021 20:37:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قهرمان، دور مچ دستم!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_67677346/%D9%82%D9%87%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D9%88%D8%B1-%D9%85%DA%86-%D8%AF%D8%B3%D8%AA%D9%85-xqdthggu91j5</link>
                <description>اون شب نون برای خوردن نداشتیم! اما به آخرین مدل همراه مسلح بودیم. مثل چهار تا قهرمان!!!چه حالی میده واقعا!تا حالا همچی حسی رو تجربه نکرده بودم. خوب حالا هتل کالیفرنیا... انگشتام، روی سیم های فلزی، با هنرمندی بالا و پایین میرفت و آوای موسیقی تار و پود روانم رو قلقلک میداد. ناخودآگاه شروع کردم به خوندن. یک بزرگراه تاریک وسط بیابون...تا آخر آهنگ دووم نیاوردم. حالا باران نوامبر... یک بوس گنده از قهرمان کردم و ادامه دادم... حسابی توی حس فرو رفته بودم و تمام آهنگ هایی رو که از بچگی حفظ کرده بودم رو پشت سر هم میخوندم...اووو... متالیکا... خون تازه ای به زمین میریزد... خدایا سیر نمیشم از این دستکش جادویی.خوب برای منی که تا حالا حتا یه دونه آهنگ هم با هیچ سازی یاد نداشتم بزنم نواختن این آهنگ های رویایی اونم با گیتار الکترونیک سقف آرزوهام رو جر داده بود... با عجله بند رو از دور گردنم باز کردم و گیتار رو روی میز گذاشتم و از فروشنده پرسیدم: دیگه چی؟فروشنده نگاهی کرد و گفت: نقاشی هم دوست داری؟ گفتم: عاشق هر چی کار هنری ام...خوب پس حالا این دستکش رو دستت کن و به یک تصویر خیالی فکر کن و بکش. چشم هام رو بستم و بعد هم قلم رو در دستم گرفتم و دستم ناخودآگاه روی تابلو به حرکت در اومد. باورکردنی نبود! خواب دیشب که توی ذهنم اومده بود داشت با جزییات روی سطح سفید نقش میبست. اشک توی چشم هام جمع شده بود...فروشنده گفت: تازه میتونی در عرض یک هفته به هر زبان دنیا که بخوای کامل مسلط بشی. فقط کافیه وارد تنظیمات بشی و روی زبونی که میخوای کلیک کنی!باقی صحبت های فروشنده رو گوش نکردم و مثل دیوانه ها از در مغازه بیرون زدم و برای یک تاکسی که در حال پرواز بود دست تکون دادم. وقتی به خونه رسیدم سریع وارد شدم و تند تند برای همسرم که از دیدن من شوکه شده بود از موبایل هوشمند تعریف کردم. همسرم که گیج شده بود دستهام رو گرفت و روی مبل نشوند، بعد هم یک لیوان آب آورد و داد دستم و گفت: حالا با آرامش بگو ببینم چی شده؟ آب رو تا ته سر کشیدم و گفتم: باورت نمیشه. امروز برای عوض کردن گوشیم به فروشگاه رفته بودم. میدونی سامسونگ، نسل جدید همراهش رو عرضه کرده؟ باهاش میتونی پرواز کنی!همسرم که تعجب کرده بود گفت: واقعا؟!!!نه. پرواز که نه! ولی کاملا هوشمنده، از هر انسانی که دیدی داناتر... و از هر چیزی که توی عمرت دیدی خواستنی تر...!همسرم اخمی کرد و بهم خیره شد... آب دهنم رو قورت دادم و گفتم: ببین این گوشی مثل یک دستبند دور دستت بسته میشه، کنترل و تنظیم تمام بدنت در بهترین حالت ممکن و تبدیل شدن به یک منشی کامل که کاملا کارهات رو مدیریت میکنه از کمترین کارهاشه! باهاش میتونی بوسیله یک دستکش مخصوص تمام آهنگ های دنیا رو با هر سازی بنوازی، میتونی بهترین نقاشی های دنیا رو بکشی، بدون خوندن حتی یک کلمه، زبانی جدید رو به ضمیر ناخودآگاهت منتقل کنی، میتونی لباس مخصوصی به تن کنی و فقط به مدل لباست و رنگش فکر کنی، همون لحظه به شکلی که خواستی در میاد، میتونی بهترین اشعار دنیا رو بسرایی و روش آهنگ خودت رو بزاری و پخش کنی. میتونی باهاش کلی پول در بیاری...همسرم که بهت زده به من نگاه میکرد دستهاش رو به هم گره کرده و چشم هاش برق میزد و چند لحظه بعد حرف من رو قطع کرد و پرسید: ببینم هزینش چقدره؟ میتونیم بخریم؟من که مشغول دادن آگهی در سایت فروش لوازم دست دوم بودم گفتم: باید خونه و ماشین و لوازم رو بفروشیم و یک جفتش رو بخریم. اون دو تا کوله رو بیار و لوازم ضروری رو توش بریز. ما سبک زندگیمون رو عوض خواهیم کرد.و همسرم ادامه داد:ما، دو تا کوله به دوش، به همراه دو تا قهرمان دور مچ دستهامون، دنیا رو به تسخیر خودمون در خواهیم آورد...#روایتگرباش</description>
                <category>حمیدرضا رضوانی اول</category>
                <author>حمیدرضا رضوانی اول</author>
                <pubDate>Wed, 23 Dec 2020 10:08:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تونل زمان، البته با گوشیم!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_67677346/%D8%AA%D9%88%D9%86%D9%84-%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D9%84%D8%A8%D8%AA%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%DA%AF%D9%88%D8%B4%DB%8C%D9%85-mbz57hcs0qch</link>
                <description>یادش بخیر! دویست سال پیش وقتی اولین بار با گوشی نوت بیستم عکس میگرفتم این شکلی شدمساعت ۹ صبح بود که پهلو به پهلو شدم و چشمهام رو باز کردم. وقتی از تخت پایین اومدم، سامی پیام فرستاد تا تخت جمع شه. اون روز زیاد حالم خوش نبود و برای همین سامی برای شرکت پیام فرستاده بود که به خواب بیشتری نیاز دارم. وقتی کارم توی دستشویی تموم شد، از طریق سنگ توالت هوشمند تمام اطلاعات بدنم برای سامی ارسال و نیم ساعت بعد یک صبحانه عالی برام حاضر شد.خوب اجازه بدید سامی رو بیشتر بهتون معرفی کنم. اون یک گوشی!!! نه! دیگه نمیشه بهش گفت گوشی، اون در حقیقت یک همراه سامسونگ، سری مجیک ۲۲۲۰ هست که کل زندگی من رو در دست داره!شب که خواب هستم تمام اطلاعات بدنم رو اسکن میکنه و تشخیص میده کی بهتره از خواب بیدار بشم، اون روز بدنم به چه غذاهایی نیاز داره و چه مقدار! حتی تشخیص میده حال کار کردن دارم یا بهتره به یک موسیقی گوش بدم. میدونه به چه اخبار و اطلاعاتی علاقمندم و تا صبحانه ام رو میخورم برام پیامها رو میخونه و پاسخم رو ارسال میکنه.سامی به تمام وسایل خونه وصل هست و حتی میزان گرمایش خونه رو برام تنظیم میکنه. اون مثل یک فرمانده مقتدر تمام اوضاع و لوازم خونه و حتی اطرافیان رو زیر نظر داره. اگر از جانب موجودی حتی یک ویروس تهدید بشم با فرستادن فرکانس هایی امنیت رو برام تامین میکنه.سامی در حقیقت یک تراشه بسیار کوچک هست که در فضا معلقه و اگر هم تصمیم بگیرم بیرون برم و یا مسافرت کنم در شعاع پنج متری من به پرواز در میاد و همراهیم میکنه، اما هیچ میدان مغناطیسی و یا الکتریکی سبب نمیشه از من فاصله بگیره.گاهی یاد دویست سال پیش که میفتم خندم میگیره که وقتی برای اولین بار با گوشی سامسونگ نوت بیستم عکس گرفتم چقدر ذوق زده شدم، اما حالا تمام  تصاویر و منظره هایی که جلوی چشمم هست بصورت دایم با رزولوشن باورنکرونی برام ضبط میشه، حتی خواب هایی که شبها میبینم...خوب، ما انسانهای نامیرا هستیم و از ده سال پیش هم مردم دنیا به یک عقیده مشترک رسیدن که هیچ انسان جدیدی به جهان اضافه نشه، در عوض ما در کنار انسانهایی زندگی میکنیم که واقعا انسان هستن. بدون ذره ای غرور، حسد، دروغ و...ما امروز زندگی زیبا و بهشتی به نام زمین و حیواناتی که در آرامش در محیط زیستی پاک زندگی میکنن رو مدیون کسانی هستیم که صدها سال پیش زندگیشون رو برای پیشرفت تکنولوژی گذاشتن و میراثی ماندگار رو برای ما به ارمغان آوردن. تمام مردم دنیا در روز فناوری به همه کسانی که پله های توسعه رو جلوی پای نسل بعدی گذاشتند تا ما امروز بتونیم از همراهانی ارزشمند برخوردار باشیم ادای احترام میکنن...سامی! از تو و نیاکانت بابت این همه سال همراهی نسل بشر سپاسگزارم... ?#روایتگرباش</description>
                <category>حمیدرضا رضوانی اول</category>
                <author>حمیدرضا رضوانی اول</author>
                <pubDate>Mon, 21 Dec 2020 12:59:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سرانجام عشقم را در آغوش کشیدم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_67677346/%D8%B3%D8%B1%D8%A7%D9%86%D8%AC%D8%A7%D9%85-%D8%B9%D8%B4%D9%82%D9%85-%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%D8%BA%D9%88%D8%B4-%DA%A9%D8%B4%DB%8C%D8%AF%D9%85-jcwzcruyh4cc</link>
                <description>بچه که بودم دایم چشمم توی لباسای داداشم بود. آخه اون زمانا رسم بود داداش کوچیکه لباسای داداش بزرگه رو بپوشه! منم عید تا عید چشم میکشیدم کی داداشم قد میکشه و بزرگ میشه تا بتونم اون تیشرت سفیده یا شلوار لی آبی خوشرنگشو به غنیمت بگیرم. حتی بعضی وقتا توی عالم بچگی گوشتای غذام رو میدادم داداشم بخوره تا زودتر چاق و لباساش براش تنگ شه... چه روزگاری بود، گوشت هم که میخوردیم مثل الان نبود، گوشتآب بود بجای آبگوشت...خدایی همینقدر، بیشتر، گوشت میذاشتن تو کاسمونبزرگتر که شدم، یعنی خیلی بزرگتر، در حدی که یک زن و دو تا بچه داشتم! تاریخ تکرار شد. همسرم، تاج سرم، که همه چیزای خوب اول مال اونه، یک سامسونگ A50 خرید، منم با گوشی سامسونگ j3 با بدبختی روزگار میگذروندم! البته نه که گوشی بدی باشه، ولی خوب حافظش ۸ گیگ بود و برای من که دوست داشتم دایم اپلیکیشن های جدید رو نصب و امتحان کنم واقعا جوابگو نبود و گذاشتن کارت حافظه هم مشکل رو حل نکرد.(نمیدونم چرا برخی اپلیکیشن ها دوست ندارن وارد کارت حافظه بشن و دودستی به گوشی میچسبن، عین پسر کوچیکم که ول کن مامانش نیست! )پسر بزرگترم، هم که سیزده سالشه و تازه دبیرستانی شده با گوشی قبلی من که سامسونگ s3 هست اوضاعش از منم خرابتر بود، چون گوشیش +H بود و من، یعنی پدرش، باید در می اومدم تا بتونه یه فایل برای معلمش ارسال کنه!پسر کوچیک شیش ساله که بالا پایین هممون رو فحش میده و اگر کاری که میخواد رو به حرف نکنیم همه چیز رو بهم میریزه هم قوز بالا قوز شده و آویزون گوشی های ما بود...پسر کوچیکم، وقتی داداشش گوشیشو بهش نمیده!القصه، یک شب سرد پاییزی کورونایی که بچه ها خواب بودن برق ها رو خاموش کردم و یواش به خانومم گفتم بیاد تو اتاق. سریع رفتم و یک شمع روشن کردم و بعد  آروم با هم رفتیم تو اتاق و وقتی مطمئن شدیم که بچه ها خوابن در رو بستم و دستهام رو به کمرم زدم و جلوی همسرم که لبه ی تخت نشسته بود قرار گرفتم و بهش اشاره کردم! سرش رو تکون داد یعنی: منظورت چیه؟  با دست اشاره کردم اما باز هم نفهمید، با چشم اشاره کردم نفهمید، با سر اشاره... که گفت: کووووفت چی میگی؟؟؟ آروم گفتم: عززززیزم وقتشه!  گفت: وقت چی؟  گفتم: وقتشه که گوشی هامون رو ارتقا بدیم!  همسرم با خوشحالی گفت: با کدوم پول؟؟؟دیگه بقیش رو نمیگم وقتتون گرفته میشه. این همون شمعه است که روشن کردمامروز ما یک خانواده خوشحال و تا خرخره زیر قسط هستیم. چون همسرم یک گوشی جدید خریده. من سرانجام عشقم رو در آغوش کشیدم و بدون اینکه مجبور بشم گوشت های غذام رو بهش بدم صاحب سامسونگ A50 اون شدم. پسرم صاحب یک تبلت سامسونگ Tab A  شد و پسر کوچولوم هم سامسونگ J3 من رو تصاحب کرد...#روایتگرباش</description>
                <category>حمیدرضا رضوانی اول</category>
                <author>حمیدرضا رضوانی اول</author>
                <pubDate>Mon, 21 Dec 2020 00:12:28 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>