<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Elh</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_67717426</link>
        <description>نیمچه پرستار.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 04:42:26</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/819805/avatar/4LqPJM.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Elh</title>
            <link>https://virgool.io/@m_67717426</link>
        </image>

                    <item>
                <title>13</title>
                <link>https://virgool.io/@m_67717426/13-fvpclh1ja0kg</link>
                <description>هرکه گفته هیچ کس از انجام کاری پشیمان نمی شود و پشیمانی برای عدم انجام آن است؛ چرت گفته.دروغ محض است.صد بار پشیمانم از آنکه انجام دادم.ای کاش...ای کاش آن روز صبح من به تو زنگ نزده بودم و ای کاش تو، پی حرف مرا نگرفته بودی.ای کاش، باورم بر نشدن بود و ای کاش این در چشمانم جور دیگری جلوه می‌کرد.ای کاش نگفته بودمت و ای کاش هیچ‌گاه نفهمیده بودم پاسخش را.</description>
                <category>Elh</category>
                <author>Elh</author>
                <pubDate>Mon, 09 Feb 2026 13:27:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شادکامی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_67717426/%D8%B4%D8%A7%D8%AF%DA%A9%D8%A7%D9%85%DB%8C-r4eo2ckoyxiz</link>
                <description>نه آقای داستایفسکی! نه آقا یک دقیقه تمام شادکامی برای تمام عمر کافی نیست؛منم یه خیال پردازم آقا. بدون هیچ زندگی واقعی. توی یه اتاق شبیه همون اتاقهای نمور و رنگ و رو رفته‌ی داستان.ولی یک دقیقه برای من کافی نیست، نمیدونم شاید هم من هیچ وقت به &quot;شادکامی&quot; مد نظر شما نرسیدم، نمیدونم خیلی حرف دارم ولی فقط اومدم بگم نه؛ نیست.</description>
                <category>Elh</category>
                <author>Elh</author>
                <pubDate>Sat, 11 Oct 2025 23:21:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرخ زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_67717426/%DA%86%D8%B1%D8%AE-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-dcsihx6kuoab</link>
                <description>او پر از آرزوهای بزرگ بود. پر از خواستن ها. پر از امید اما خالی از شور زندگی.این بود که خاک شد.خاکش جوانه زد و خانه ی گلی سرخ شد. گل چیده شد و به دست عاشقی، لبخندی بر لب کسی ساخت.خاکش سبز شد و غذای اسبی. اسب دوید و دوید و دوید و نعلش چون قلمویی خاک های باقیمانده را در سر تا سر دشت کشید.خاکش دل به باد سپرد اوج گرفت و در فضا جاری شد.خاک درخت شد و درخت میوه داد و ثمره زندگی اش در دستان دختری پر از آرزو نشست.درخت سایه داد و او دستانش را بر هر رهگذری گشود.درخت کتاب شد و کتاب دنیایی شد که او در آن زنده بود. آنطور که همیشه می خواست.کتاب دست به دست چرخید و چرخید و تمام جهان را گشت و بیشتر از زمان زیست.خاک، خانه شد. خانه جان گرفت؛ سرشار از عشق و محبت شد. خون گرفت؛ غم شد؛ شاد شد و چرخ زندگی شد.او چرخ زندگی شد و چرخید و چرخید.و زمانی که همه او را دیگر در جهان نمیدیدند؛ خود جهان شد. خود امید شد؛ این بار سرشار از زندگی.زنده تر از زمانی که زنده بود.</description>
                <category>Elh</category>
                <author>Elh</author>
                <pubDate>Wed, 13 Aug 2025 23:07:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وسایل با سرنوشت نا معلوم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_67717426/%D9%88%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%84-%D8%A8%D8%A7-%D8%B3%D8%B1%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA-%D9%86%D8%A7-%D9%85%D8%B9%D9%84%D9%88%D9%85-kjf0tvbwip8y</link>
                <description>بهش گفتم میخوایش؟گفت نه دیگه؛هیچ وقت بهش نیاز پیدا نمی کنم ولی هنوز نمیتونم بندازمشهنوز آماده نیستمچون اگه بندازمش یعنی از اون گذر کردم، ولی نه من هنوز آماده نیستم ازش بگذرم،هنوز نمیتونم فراموش کنم.و من نگاه کردم به همهٔ چیزایی که برای من هم همون حکم رو داشتن.بعد هم آروم هلش دادم تو کارتون وسایل بردنی به جای دور ریختیو همهٔ چیزهای خودم هم گذاشتم توی دسته بندی &quot;وسایل با سرنوشت نامعلوم&quot; تا ببینم فردا آماده‌ی گذشتن از اون فصل زندگیم هستم یا نه.</description>
                <category>Elh</category>
                <author>Elh</author>
                <pubDate>Mon, 02 Jun 2025 22:30:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گاه‌نوشت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_67717426/%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA-nrecgsqjiek9</link>
                <description>آسمون ابریه و گه گاهی یه بارون نرمه‌ریز(؟) میاد.دیگه هوا به سردی که بود نیست. حدودای یازده شبه و حیاط یه جوری ساکته انگار زندگی ای هیچ جای دنیا جریان نداره.یه آهنگی داره پلی میشه که نه میدونم کی می‌خونش و نه یادمه چی می‌خوند. فقط چیزیه که برای حال و هوای اون وقت شب عالیه.نشستیم روی جدول سرد با یه لیوانِ چایی توی دستمون که دیگه چایی نداره.میگه :&quot;ولی میدونی... من حس می کنم اینجوری نمی‌مونه من حس می کنم یه اتفاق خوب برامون میوفته...&quot;اون یه جمله میگه و به جای آسمون چشمای من می‌بارن.</description>
                <category>Elh</category>
                <author>Elh</author>
                <pubDate>Fri, 14 Mar 2025 16:18:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از بیمارستان(۱)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_67717426/%D8%A7%D8%B2-%D8%A8%DB%8C%D9%85%D8%A7%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DB%B1-i8jchz6ofyvs</link>
                <description>جلسه اول کارآموزی ما توی بخش درمانگاه عمومی بیمارستان انجام می شد و از اونجایی که بچه ها قبل از من رسیده بودن، خیلی برای پیدا کردن مکان موردنظر دچار مشکل نشدم ولی خب برای پیدا کردن شخص مورد نظر چرا:)بعد از گذشت یه زمان خیلی خیلی طولانی و پرسیدن از کلی شخص که شخص موردنظر نبودن و نشستن روی صندلی های سرد بیمارستان مربی خودش مارو پیدا کرد.یه کم درس تئوری و بعد راه افتادن توی راهروهای بیمارستانمتأسفانه عکس بهتری موجود نیست. انتظارم این نبود اولین بخشی که میرم زایشگاه باشه اما چون کلاس آموزشی بود و ما هم دانشجوهای جویای علم:)))) استاد ما رو به سمت زایشگاه و طریقه شیر دادن به نوزاد و شیر دوشیدن با دستگاه شیردوش برقی و ... هدایت کرد. اگه از اینکه چقدر معذب بودیم بگذریم و اینکه چقدر آقایون توی اون جمع پرستارای خانوم ناراحت بودن، استاد اونجا خیلی احساس گرم و صمیمی با همکاراش داشت شاید بخاطر اینکه اونجا جایی بود که توش راحت بود و سالهای سابقه اش توی NICU  و بخش زنان و ... رقم خورده بود.بعد از گذشت یه زمان حتی طولانی تر از اون زمان طولانی اول، وقتی فکر میکردیم هیچ وقت قرار نیست این کلاس تموم بشه یه خانوم پرستار یا شاید هم ماما ناجی ما شد و گفت که کلاسو برای یه کار دیگه میخوان و خانم امامی که فکر می کنم مسئول بودن بالاخره ما رو رها کردن(فارسی DISMISS?)باز دوباره راهروهای پیچ در پیچ بیمارستان.توی این همه مسیری که در رفت و آمد بودم وقتی یه جای کار استاد منو برای کاری فرستادن پیش سوپروایزر توی بیمارستان متاسفانه احساس جهت یابیم رو از دست دادم و گم شدم و برای پیدا کردن مسیر درست از بیمارستان بیرون زدم تا همه چیز رو ریست کنم و مسیریابی مجدد مغزم رو به درمانگاه بزنم در همین حال یک نفر آدرس پذیرش رو از من پرسید منم کم لطفی نکردم و در حالی که گم شده بودم به یه سمتی که خودمم نمیدونم کجا بود راهنماییشون کردم. ان شالله که درست بوده باشه؛)کلا بخوایم نگاه کنیم، بیمارها وقتی سوالهای ما از استاد رو میشنیدن و یا دست دست کردنمون رو میدیدن میخواستن که شخص دیگه ای براشون کار رو انجام بده که کارآموز نباشه درسته خیلی ناراحتم می کرد ولی شاید رفتاری بود که خودم هم انجام می دادم البته یه پسر ۱۷ ساله و یه آقای ۴۰ و خرده ای ساله با روی گشاده پذیرای ما شدن باهامون گپ زدن و آرزوی موفقیت کردن و گذاشتن چیزای زیاادی ازشون یاد بگیریم. ان شاالله که زودتر خوب بشن♡یک خانوم سالمندی هم بودن که اصرار داشتن دانشجو انجام نده ولی همسرشون اطمینان عجیبی به ما داشتن و با قوت قلب خانوم رو راضی کردن که ما هم کار رو بلدیم و باید از یه جایی شروع کنیم .یه آقای میانه سال بودن که بعد از ورود ما و بعد از توضیح های کوتاه تئوری و قبل از اینکه حتی یک نمونه هم ببینیم با صدا کردن من و خانوم دکتر گفتن هی میگفتن سرمشون تموم شده و در بیارم حالا هی از من انکار که آخه باباجان من هنوز ندیدم تئوراً بلدم استاد هنوز اجازه نداده بیام بالای سر شما...آدم قلبش از مهربونی بعضیا ذوب میشه:&quot;)اون موقعی که باید پیش سوپروایزر می رفتم گفتن که الان بخش NICU  هستن، اونجا ۴ تا نوزاد بودن که هر کدوم توی یه مکعب پلاستیکی بودن و احتمالا به زحمت نفس می کشیدن:&#x27;( اینکه یه سری آدم کوچولوی غریبه رو ببینم در حالی که اولین روزهای زندگیشونه و اونا قرار نیست هیچ وقت من رو یادشون بمونه، فضای اونجا، خیلی خاص و جالب بود. اون بچه هایی که حتی اسمشون رو هم نمیدونم یه حال خوب رو به من تزریق کردن و شدن ۴ تا کوچولویی که قرار نیست فراموش کنم.از حال خوب بچه ها گفتیم، آدم های مضطرب پشت در icu روی صندلی های سفید چرک هم که نگاهشون هر کسی که از راهرو میگذشت رو دنبال میکرد، حالم رو دگرگون کرد. نمیدونم چه حسی بهش داشتم ولی جدید بود از اون حس های جدیدی که میدونی قراره هزار بار تجربه کنی. شاید ترکیبی از غم ناراحتی و همدردی شدید.کادر خیلی مهربون بودن و به عنوان دانشجو باهامون خوب رفتار کردن ان شاالله که ادامه دار باشه.</description>
                <category>Elh</category>
                <author>Elh</author>
                <pubDate>Thu, 27 Feb 2025 14:34:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در آستانهٔ نوزده</title>
                <link>https://virgool.io/@m_67717426/%D8%AF%D8%B1-%D8%A2%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D9%87%D9%94-%D9%86%D9%88%D8%B2%D8%AF%D9%87-sjf9xqbe1fgj</link>
                <description>دلم برای وقتایی که چیزی می نوشتم تنگ شده؛ انگار هرچی بزرگتر میشیم کمتر برای چیزایی که دوست داریم وقت داریمدر واقع وقتش هم هست اما... خدا میدونه چی میشه که نمیشه.بعضی وقتا فکر می کنم اجباره که شاهکار خلق می‌کنه. شاید درستش هم همینه حداقل برای من که جواب بوده.خلاصه اینکه:اجباری نیست، تنگناهامون رو هم رد کردیم و هنوز شاهکاری خلق نکردیم، هوا خوبه، حال دل ما؟ هنوز معلوم نیست در واقع بد نیست ولی بهتر هم بوده، بهتر هم میتونه باشه گهگاهی سیاه میشه و یادش میاد چه دوراهی هایی رو اشتباه رفته یکم خودشو خالی می‌کنه و دوباره کیسه اش رو میدوزه تا وقتی دوباره پاره بشه.پارسال این موقع فکر می کردم کجام؟ سوال خوبیه مسلما نه جایی که الان هستم. تصوراتم کیلومتر ها دورتر  و بهشتی تر بود.قرار بود سال رویایی باشه که بگیم همچی از اینجا شروع شد و ..؟ نه متاسفانهبرای سال دیگه؟ هیچی. مطلقا نه تصوری دارم نه خواسته دیگه ای. آرزوهای بزرگ دیگه بسهمتاسفانه غبار نوجوونی از جلوی چشمام کنار رفته و دیگه دنیا همون دنیایی نیست که من قراره نجاتش بدم یا  توی اون شخص خاصی باشم. فقط منمI wanted to be someone.A very specific someone And...ahI think I&#x27;m losing that person-911</description>
                <category>Elh</category>
                <author>Elh</author>
                <pubDate>Sun, 02 Feb 2025 11:40:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بیگانه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_67717426/%D8%A8%DB%8C%DA%AF%D8%A7%D9%86%D9%87-qpouqm4pjkme</link>
                <description>شخصیت اصلی داستان به خاطر طرز تفکراتش بولد شده؛ یه آدم تقریبا بی تفاوت و فاقد قابلیت تصمیم گیری. در واقع این درست نیست احتمالا دارای قابلیت تصمیم گیری ولی خب وقتی آدم میدونه نهایتا به هر چیز عادت می کنه و تفاوتی در عواقب کار نمیبینه انتخابش خیلی مهم نیست. حالا چه فرقی می کنه ازدواج کنم یا مجرد باشم و رابطه ام رو ادامه بدم؛ چه فرقی داره که اینجا ادامه کار بدم یا باقی زندگیم رو در پاریس بگذرونم. در نهایت آدمی عادت می کند و همچنان زندگی به روال انچه بود جریان دارد.اما چرا تقریبا بی تفاوت؟چون نظر مردم براش مهم بود. توی اون دنیای یک رنگی که برای خودش درست کرده بود سعی داشت تا به بقیه اطمینان بده اونم یه آدم عادی مثل بقیه است. نمیدونم چه چیزی توی کلمه عادی و نرمال وجود داره که همه ما تمام عمر سعی داریم خودمون رو در اون جعبه جا بدیم. میدونید شاید روسو چنین زندگی ای داشت چون باور کرده بود انتخابی ندارهنمیدونمبعضی انتخاب ها توی صورتش داد می زدند واقعا نمیدونمدر واقع زندگی روسو یک جورایی خالی از تجملات بود اونطور که خودش رو توی یک اتاق خونه جا داده بوداز اونجایی که راوی داستان شخص اوله عاشق ریز بینی و لذت های ریز روسو شدم. یه جاهایی دوست داشتم اون لحظه های کوچیک رو زندگی کنم کامیون ها رو توی جاده ساحلی دنبال کنم بخندم و خودم رو از عقب کامیون آویزون کنم و دستم رو به سمت دوستم دراز کنم تا با هم از طریق کامیون اجاره ای بریم غذاخوری مورد علاقه امون سلستبعضی جاها من خیلی زندگی روسو گونه ای داشتمبی تفاوت نسبت به تغییرات و ایمان به عادتالبته شاید تنها چیزی که اون بهش ایمان داشتآسایش و شاید خوشبختی ای که آخر کتاب داشت عجیب بود. شاید نویسنده سعی داشت این آرامش رو نتیجه تفکرات شخصیت اصلی بدونه. که بدون باور به وجود جهان برتر هم میشه در لحظه آرامش رو داشت. نمیدونم واقعا از کجا اومده نمیدونم.شخصیت های فرعی کتاب رو فراموش نکنیمبنظر تفکر اون همسایه و سگش اون جالب بود. کسی که تظاهر به اهمیت ندادن به چیزی که دوست داره می کنه. برخلاف روسو من معتقدم که اون کار از سر عادت نبود. درسته که زندگی خالی پیرمرد رو پر کرده بود. درسته پیرمرد در نهایت نمیدونست دیگه چیکار کنه و چطور روزهاشو پر کنه ولی در آخر روز پیرمرد نگران بود که سگ رو نکشته باشن. در آخر روز پیرمرد جای سگ رو با دیگری عوض نکرد که فکر می کنم کاری بود که روسو می کرد.دختر داستان هیچ طرز فکر مشخصی جز مونث بودن نداشت.شاید من متوجه نشدم به هرحال مطمئنا طرز فکر خاصی میخواد که به بی تفاوتی پارتنرت اهمیت ندی  شاید اون هم دنبال منافع خودش از این رابطه بود. به هرحال اون هم هیچ توجهی به مشکلات روسو نمیکرد.و اما دادگاه....اگه بخوام صبر کنم تا وقتی این بخش هم بنویسم این نوشته هیچ وقت منتشر نمیشه پس در آخر فقط اینکهاین اولین کتابی بود که از کامو خوندم و هیچ زمینه ای هم نسبت به پوچ گرایی و اگزیستانسیالیسم نداشتم ولی خب قطعا قرار نیست آخرین باشه.</description>
                <category>Elh</category>
                <author>Elh</author>
                <pubDate>Sat, 30 Nov 2024 10:50:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_67717426/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-mle893utzyyx</link>
                <description>گفت:« اون حقش نبود این طور بمیره»و من در این فکر بودم که چه کسی واقعا لایق چنین مردن است و یا چه کسی لیاقت دیگری را می سنجد و یا برای کسی که تمام عمر دویده، باز هم دویدن برای زندگی، باز هم نمایش خواستن زندگی چیزی است که لایقش نباشد؟اما ... واقع بین باشیم؛ زندگی ما نه آن فیلم بلند است و نه آن کتاب، که شخصیت اصلی تا آخر برای رسیدن به خواسته اش بدود و در خلاف جهت زمان در رودخانه زندگی شنا کند و در نهایت با لبخند روی لب بداند حتی یک لحظه هم نیاسوده و از دست نداده.پس شاید واقعا چنین مرگی لایق کسی نباشدگفت &quot;اون حقش نبود اینطور بمیره&quot;اما مسئله اینجاست که اون هنوز نفس می کشید و هنوز می دوید.</description>
                <category>Elh</category>
                <author>Elh</author>
                <pubDate>Sun, 26 Nov 2023 22:40:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_67717426/%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-bgxbbai4cxrd</link>
                <description>نمیدونم چرا ولی حس می کنم پخش شدن آهنگ های معروف بچگی،از شهربازی ای که تازه یه جایی نزدیک خونه‌ی ما افتتاح شده خیلی برام غم انگیزه؛ هر روز رأس یه ساعت خاص _که از قضا همون ساعتیه که من فکر می کنم به همه کارهای نکرده و نصفه نیمه ام_ شروع به خوندن می کنه. صداش خیلی بلند نیست؛ در واقع لازمه همه رو ساکت کنی تا بتونی صداش رو راحت بشنوی ولی خب نسبت به بقیه‌ی نقاط خونه صداش توی اتاق من بیشتره.این صدای آرومی که تو اتاق من بلند تر از بقیه‌ی جاهای خونه ست، باعث میشه بفهمم چقدر از اون دنیای &quot;حسنی میای بریم حموم؟...&quot; و &quot;عمر ما کوتاه ست چون گل صحراست...&quot; فاصله گرفتم. ولی خب حداقل نسبت به بقیه بهش نزدیک ترم:&quot;)</description>
                <category>Elh</category>
                <author>Elh</author>
                <pubDate>Wed, 08 Mar 2023 19:39:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>:&quot;)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_67717426/%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-ealhe2quhubt</link>
                <description>هیچ وقت این رو درک نکردم که چرا میگن برای آدم بزرگا سخته که بپذیرن اشتباه کردن؛ سخته تغییر کننتا الان.فکر کنم طبق معیارهای اون موقع هام الان آدم بزرگ به حساب بیام. میدونی من همیشه فکر میکردم شجاعت تغییر رو دارم ولی الان من اینجام  یکی از بزرگ ترین دوراهی های زندگیم رو رد کردم هنوز نفهمیدم مسیر درست رفتم یا نه اما هر چند قدم که عقبو نگاه می کنم و میخوام برگردم می فهمم شجاعتشو ندارم و می ایستم.نمیدونم ایستادم یا دارم میرم جلونمیدونم ته این مسیر به جایی می رسه یانهاما فکر کنم اگه خود بچگیام منو می دید ازم ناامید می شد شاید همون طور که خود الانم شده؟اگه نا امیدت کردم و اگه واقعا باید برمی‌گشتم برای شجاعتی که هیچ وقت نداشتم ببخشم؛ چون هنوز هم نمیدونم چی درسته.این روزا فقط به این فکر می‌کنم که ممکنه هیچ کدوم از چیزایی که آرزوشون رو دارم هیچ وقت تجربه نکنم.شنیدی میگن یه روزی کسی که میتونستی باشی ولی نشدی رو میبینی؟ آرزو می‌کنم که هیچ وقت نبینم.</description>
                <category>Elh</category>
                <author>Elh</author>
                <pubDate>Sat, 17 Dec 2022 19:33:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ناطور دشت-چالش کتابخوانی طاقچه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_67717426/%D9%86%D8%A7%D8%B7%D9%88%D8%B1-%D8%AF%D8%B4%D8%AA-%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D8%B7%D8%A7%D9%82%DA%86%D9%87-euvzc8pliccl</link>
                <description>مهر: کتابی که داستانش در مدرسه یا دانشگاه اتفاق می‌افتدخب مسلما الان دیگه مهر ماه نیست؛ ولی وقتی این موضوع رو دیدم واقعا دلم نیومد راجع به ناطور دشت حرف نزنم.هولدن یه نوجوان یه جورایی مردم گریزه! اون خسته ست... از همه کارهای مزخرفی که آدما می کنن.  دغدغه های کوچیک و قشنگی داره که همه نمیتونن درکش کنن؛ اینکه مرغابی ها زمستونا کجا می رن. هولدن از آدمای ویترینی بدش میومد. از آدمای جعلی. درسته معلم زبانش بهش می گفت باید طرز فکرشو پیدا کنه اما بنظر من اون پیدا کرده بود. از کارهای مزخرف آدما که منطقی نیستن! از تعریفای الکیشون و تظاهرنماییهاشون. هولدن کالفید از اینا متنفر بود.اگه فقط شخصیت پردازی هولدن رو در نظر بگیرم من چیزی که میخواستم رو پیدا کردم.به اون بخش کالفیدی وجودم سرک کشیدم.همون که از این همه تظاهر نمایی خسته است.از کارهای الکی مردم؛از اداهاشون؛از اشتباهای رایجشون؛از استعدادهایی که وجود ندارن؛از آدمای ویترینی و الکی؛....همون که از همه اینا متنفره؛ و حال کاری رو نداره؛ هر لحظه تصمیمی میگیره و بعدش متوجه میشه این اون چیزی نیس که بخواد؛ همون که در اصل نمیدونه برای آینده اش چی میخواد و از حرفای حوصله سر بر هم بعدش میاد مثل حرفای دیوید کاپرفیلدطور:)من با هولدن به یه بخشی از وجودم سر کشیدم و فهمیدم با نصف کارای مردم مخالفم و از نصف دیگشون  سر در نمیارم. من میخواستم ناطور دشت باشم؛ اما خودم از صخره پایین افتادم و شاید الان فقط یه ریشه نازک بین من و اون دره سهمناک فاصله میزاره.دره ای که میخواد همه زندگی و باورهامو ببلعه و منو تبدیل به کسی کنه که ماربوآ رو از کلاه تشخیص ندم.همش مجسم می‌کنم چَن تا بچه‌ی کوچیک دارن تو یه دشتِ بزرگ بازی می‌کنن.هزار هزار بچه‌ی کوچیک و هیشکی هم اونجا نیس ، منظورم آدم بزرگه ، غیرِ من.منم لبه‌ی یه پرتگاه خطرناک وایسادم و باید هر کسی رو که میاد طرف پرتگاه بگیرم،یعنی اگه یکی داره می‌دوئه و نمی دونه داره کجا می‌ره من یه دفه پیدام می‌شه و می‌گیرمش.تمام روز کارم همینه.ناتورِ دشتم.می‌دونم مضحکه ولی فقط دوس دارم همین کار رو بکنم ، با این که می‌دونم مضحکه.-دی.جی.سلینجر_ناطور دشتلینک کتاب در طاقچه: https://amp.taaghche.com/book/48763/%D9%86%D8%A7%D8%B7%D9%88%D8%B1-%D8%AF%D8%B4%D8%AA-%D9%86%D8%A7%D8%AA%D9%88%D8%B1-%D8%AF%D8%B4%D8%AA </description>
                <category>Elh</category>
                <author>Elh</author>
                <pubDate>Sun, 23 Oct 2022 22:51:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گریه‌ی خاموش</title>
                <link>https://virgool.io/@m_67717426/%DA%AF%D8%B1%DB%8C%D9%87-%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4-sdiosg92meyr</link>
                <description>دخترک چشمانش را بست و آرزو کرد؛ آرزو کرد باران های بلورین چشمهایش به جای پرده شدن، کلمه شده و  خود را از قلب قلم  به پهنه کاغذ جاری کنند.او آرزو کرد به جای اینکه گرهی در گلویش شوند و صدایش را بشکنند، فریاد خاموش قلمش شوند و سکوت را دیوانه کنند.این طور دیگر نه کسی سراغی از  دل او می گرفت و نه گونه هایش خیس می شدند.و او.... به آرزویش رسید.کاغذهایش را پر از قطراتی کرد که قبل از سقوط مردند و پر از بغض هایی که قبل از گره شدن به دست مداد باز شدند.کاغذهای دخترک پر از درد شد.و برگه ها، سنگ صبور او شدند.می دانید؛ این سنگ های صبوری که حامل گریه های خاموش اند،می توانند چنان غمناک باشند که  سبزی دلی را به یغما ببرند؛ حتی اگر آن دل، دلِ مادر زمین باشد:) ‌</description>
                <category>Elh</category>
                <author>Elh</author>
                <pubDate>Sun, 15 May 2022 12:47:41 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطرات نوشته نشده :)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_67717426/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D9%86%D8%B4%D8%AF%D9%87-wjnri5jt6nn9</link>
                <description>می دانید تولد خیلی سخت است. تولد واژگان از نوکِ سیاهِ یک مدادِ سفت و سخت و یک ذهن پریشان که پر است از هزارتوهای خواب آلود، خیلی خیلی سخت تر است. خصوصا اگر بخواهی واژگانی به دنیای کاغذ بیاوری که در ذهن های خواب آلود آدم ها برقصند!حال تصور کنید؛ این واژگان رقصنده حتی در درون خاک گرفته ترین صندوقچه ذهنتان نباشند و تنها جایی که بتوان از آنها سراغ گرفت؛ششمین پرونده‌‌یِ سومین قفسه‌‌یِ ردیفِ دوازدهمِ شمالی طبقه‌یِ منفیِ ۵۴۸۴ باشد.  پرونده ای که در ذهن من با مهر قرمز، رویِ پاکتِ خاک گرفته‌ی زردش، واژه‌ی &quot; فوق محرمانه&quot;  را نوشته اند. -چه کسی؟ باور کنید خودم هم نمی دانم-ششمین پروندهٔ سومین قفسه‌ی ردیف دوازدهم شمالی طبقه منفی ۵۴۸۴ همزمان با دوازدهمین برخورد ناقوس ساعت در نیمه شب آخرین سالگرد بایگانی شدنش، گشوده شد و چون غباری بر سطح اندیشه ام نشست و تک تک روح های سرگردان فراموشی را از آن خانه‌ی متروکه به در کرد.و من ماندم با ذهنی که کنون می دانستم، سیاهی اش نبودِ نورِ خاطراتم بود و ظلمت برایش معنایی نداشت. کنون من ماندم با شعفی فرا زمینی که در ترازوی ذهنم، یارای برابری با شادترین لحظات عمر کوتاهم را نداشت. شعفی که از دل روشن و پاک کودکی دنیا ندیده بر می خاست.و سپس، من ماندم و تمام لحظاتی که بودند و نبودند و تمام پیمان هایی که بستند و شکستند.و صدها فسوس که کبوتری نبود تا پیغامبر من باشد و مرگش، رهایم کند. اما... مرگ پاکی، دخترک را به آن داشت تا آنقدر بِگِریَد تا عارف شود:)</description>
                <category>Elh</category>
                <author>Elh</author>
                <pubDate>Tue, 22 Feb 2022 01:24:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_67717426/%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-cxhqpfduugbu</link>
                <description>شنیده شدن، بزرگ ترین دردی است که گریبان هر که حرفی دارد و از صداهای جهان به قلم روی آورده را گرفته است.حرفی ندارم، امّا واژه هایی که در قفس ذهنم محبوس اند و آنان که آزادانه بر سفیدی کاغذ رقصان اند، مرا بر آن کردند تا پی گوشی بگردم و زمانی هدر دهم؛ شاید رسالت قلم من گرفتن وقت تو باشد، شاید هم نشاندن لبخند روی لب های فراموشکار تو... نمی دانم اما هرچه که هست، در پی شنیده شدن است و تو اگر به اینجا رسیدی؛ نبوتت شنیدن است:)</description>
                <category>Elh</category>
                <author>Elh</author>
                <pubDate>Sat, 19 Feb 2022 14:00:03 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>