<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های smiling؛)</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_67814356</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 12:26:19</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4836511/avatar/Kxo1DS.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>smiling؛)</title>
            <link>https://virgool.io/@m_67814356</link>
        </image>

                    <item>
                <title>صفحه هایی از دفتر خاطراتم برای تو..</title>
                <link>https://virgool.io/@m_67814356/%D8%B5%D9%81%D8%AD%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D9%81%D8%AA%D8%B1-%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA%D9%85-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%88-kpzyjwik5gwf</link>
                <description>مرد شطرنجی! اگه روزی سر یک میز نشستیم و با هم داشتیم صحبت میکردیم میخوام برات چند صفحه از دفتر خاطراتم که راجب توعه رو بخونم۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۴نگاهم قفل شدقلبم ثانیه یادش رفت هدف وجودش زنده نگه داشتن من بودچشمام میگفت اون نیستقلبم میخواست که اون باشهمغزم می‌ترسید که اون باشه۳ بهمن ۱۴۰۴تو هیچوقت معمولی نبودیومن بعد تو هیچوقت معمولی نخواهم شدهمیشه نگاهت میکنم از دور، از خیلی دور... جوری که شاید اصلا نمیبینمت. حقیقتا نمی‌شود بهت فکر نکنم؛ شاید هم بشود. به هر حال که تلاش های من نتیجه ای نداشتنشاید بتونم تحمل کنم با شخص دیگه ای باشی... ولی تو سکوت مطلق یهو صبر لبریز میشهیهو قلبم تکه تکه ترک میخوره و خورد میشه.. شاید واقعا لازم است فراموشت کنمحقیقتا بار اول نیست که تلاش کردم فراموشت کنم.. منتهی هر سری کسی که این تلاش هارو پوچ میکنه تویی..هر بار کسی که باعث میشه نتونم فراموشت کنم توییمرد شطرنجی کاش یا مال من بودی یا اصلا نمی‌بودی:&#039;)۹شهریور ۱۴۰۴هر روز خبر جدیدی ازت دارمبا آدم های جدید رفت و آمد داری و &quot;من&quot; جزو اون&quot; آدم های جدید&quot; نیستمتو اون هوایی که تو وجود داری و نفس میکشی نیستم. اونی که قبل خواب باهاش صحبت میکنی نیستم . اونی که بهش فکر میکنی و قلبت با اسمش صدای گنجشک میده نیستمنیستم نیستم نیستم...!!تو آغوشت نیستم! تو نیستی! تو توی آغوشم نیستی... جلوی چشم هام نیستی.. تو صفحه چتم نیستی...ولی هستی!تو ذهنم هستی تو قلبم هستی تو فکرم ، تو حرفام تو خوابم تو رویام توی فوت شمع هام... تو هستی.. در حالی که نیستی...هستی در حالی که من نیستم.. هستی پیش کسی که من نیستم...۲۶ مرداد ۱۴۰۴نمیدونم چرا نمیتونم ازت دست بکشم و هنوز هم دوستت دارم.. تقریبا ۳ ساله که ازت خوشم میاد و هنوز به من حسی نداری..نمیدونم چرا نمیتونم تصور کنم که مال من باشی و‌ما با هم باشیم.. یه روزی تو چشم هام نگاه کنه و بهم بگم دوستم داره؟ میتونم همه رو توی ایم حالت تصور کنم به جز اون... یه روزی برگرده به کسی بگه من از smiling خوشم میاد؟ آرزومه آرزوم...همش میگم شاید اگه این بلا رو سر ظاهرم بیارم اون بلا رو سرش بیارم... شاید شانس با اون بودن رو در خودم ببینم... نمیخوام برای با اون بودن خودم رو تغییر بدما! نه! من فقط فکر میکنم اگه به قدر کافی خودم خودم رو دوست داشته باشم اونم میتونه منو دوست داشته باشهمیتونه یه روزی یه اهنگ‌رو با گیتارش بزنه و یه من تقدیمش کنه... &quot; چون تو این آهنگ رو دوست داری خودنمش&quot; &quot;چون این کتاب رو دوست داری منم خوندمش&quot; &quot; چون خواستی امتحانش کنی فراهمش کردم&quot; &quot; چون تویی&quot; &quot;چون دوستت دارم...&quot;خدای من...کاش دوستم داشت... کی مثل من ازت تعریف میکنه اخه؟ کی مثل من تونسته دوستت داشته باشه؟ تو همیشه وقتی بهت اهمیت میدادم حالت خوب میشد... چیشد که هیچوقت تلاش نکردی جبران کنی اون همه اهمیت رو؟ یعنی حتی دلت برام نسوخت ؟؟ دلت نخواست با من (مهربون) باشی؟نکنه چون فقط بهت اهمیت میدادم برات خسته کننده بودم؟ چون دختر دورت زباد بود برات کمرنگ بودم؟ چون همه دوست داشتن؟ واقعا؟ دارم روانی میشم... روانیم کردی!نمیشد یه روز بیدار شی و به این نتیجه برسی که عه چه جالب یکی منو واقعا دوست داره!؟ البته.. حق هم داشتی x به اون خوشگلی y به اون جذابی... حق داری... من باید عقب بکشم...ولی میدونی چیه؟ هروقت تصميم گرفتی برگردی من منتظرتم...چون من گم کردم خودمو... اگه تو نبودی الان یکی دیگه کنارم بود.. الان خیلی چیزا رو تجربه کرده بودم..چرا چرا چرا این کارو با من میکنی؟؟چرا یه بار هم دلت نخواست به ما فرصت بدی...اگر منو تو قرار نیست &quot;ما&quot; باشه کاش منو تویی نباشه... مرد شطرنجی.. کاش من و او باشه... کاش بشه بگم ما فقط دوستیم... از ته دل باور کنم که فقط دوستیم..-to chessman:)7:16am</description>
                <category>smiling؛)</category>
                <author>smiling؛)</author>
                <pubDate>Thu, 21 May 2026 17:00:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انگيزه شروع...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_67814356/%D8%A7%D9%86%DA%AF%D9%8A%D8%B2%D9%87-%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-imqzaaufl3fp</link>
                <description>من شروع متن:الان که دارم اینو مینویسم جون توی تنم نیستپاهام بی حس و سنگینن و سرم انگار برای بدنم نیست الان برای من نیست انگشت هام به قدری سر شدن که حس میکنم هنوز خودکار دستمهولی شادم و‌حالم خوبه با اینکه خستممن صبح ها:میدونین چرا؟؟چون ۱ ساعت و ۴۵ دقیقه تایم مطالعه ام از دیروزم بیشتر بوده...واقعا واقعا حس میکنم دلم میخواد فردا رو بیدار باشم و زندگی کنم و ادامه بدم با اینکه خیلی سختمهموقع درس خوندن هی نا امید میشم هی خسته میشم هی میگم دیگه نمیکشم ولی وقتی ساعت ۹ میشه و دیگه باید از کتابخونه برم دیگه اون احساسات رو ندارم...قبلا اینطوری نبودم فقط بی هدف میخوندم فقط میخوندم که خونده باشمدروغ چرا گه گاهی هم کلا نمیخوندم.. ولی چند شب پیش در حالی که مست مست بودم دوستای صمیمیم بهم گفتن میدونن آینده ام اونی میشه که میخوان...گفتن آینده منو روشن میبینن و &quot;ایمان&quot; دارن که یه جایی بالا قراره منو ببینن..دروغه بگم بار اوله که اینو می‌شنومبار اولمم نیست که میخوام کسی رو نا امید نکنمولی همیشه شکست خوردم... و همیشه خدا اونایی که نا امیدشون کردم فقط فدا سرم بهم گفتن و دلداریم دادن و به روم نیاوردن که از من نا امید شدن...فقط میخوام این سری تموم تلاشم رو بکنم.. که حتی اگه نشد نگم کم کاری کردم... چون واقعا سری های قبلی کم‌کاری کردم...:))اگه اینو میخونی و انگیزه نداری بزار کمکت کنموقتی فقط برای خودت تلاش کنی کم میاری عزیزم.حق هم داریا اینطوری نیست که تنها باشی ولی میدونی چیه؟ شروعش کن! برای درس خوندن برو کتابخونه مجبور میشی درس بخونی! مجبوررر میشی رها نکنی!حتی اگه اونجا هم ول کردی بنظر من خودت رو وابسته کن. نه به درسهااا،اصلا اتفاقا به یه آدم.. و به خاطر اینکه مجبور بشی بهش قول بده.. بهش قول بده که موفقیتت رو با هم جشن بگیرینواقعا میگم!! ترجیحا اون شخص پارتنر احساسی شما نباشه.. چون همونقدر که کمک کننده میشه آسیب زننده هم میتونه باشه... و هممون اینو خوب میدونیم...پسموفق باشیشروع کن:&#039;)-smiling :) _Smiling 🥹</description>
                <category>smiling؛)</category>
                <author>smiling؛)</author>
                <pubDate>Thu, 30 Apr 2026 01:20:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عشق یکطرفه من..</title>
                <link>https://virgool.io/@m_67814356/%D8%B9%D8%B4%D9%82-%DB%8C%DA%A9%D8%B7%D8%B1%D9%81%D9%87-%D9%85%D9%86-cykrrpjdeyy8</link>
                <description>حقیقتا فکر میکنم بار اوله که صادقانه راجبش قراره صحبت کنم..از دور...همیشه دارم راجبش مینویسم... تو تمام صفحه های دفتر خاطراتم و توی تمام کتاب هایی که اقدام به نوشتنشان کردم و هرگز موفق به پایانشان نشدم...نمیدونم از کجا شروع کنم برات بگم..از اون جایی که وسوسه تو شدم یا از اونجایی که عاشقت شدم؟ از اونجایی بگم که محو چشم هات شدم یا از اونجایی که دیدم قلبم داره به خاطرت تلف میشه؟ شایدم از اونجایی که حس میکردم همش دلم میخواد بقلت کنم..بدنم ناخوداگاه همش در تلاش دعوت تو به اغوش من بود..اولش نمیخواستم تو دام احساسات بیوفتم.. از اونجایی که تا به حال تو همچین دامی نیوفتاده بودم حتی حدس هم نمیزدم که چقدر خطرناکه؛ به قدری خطرناک که از همون شروعش ازت ترسیدم. هم از تو هم از اون چشم هات. چشم هات هنوز هم بعد 4 سال جلو چشم هامه ... این در حالیه که تو هنوز من رو فقط یه دوست میبینی...اره درست شنیدین من عاشق یه مذکری شدم که دوستمه... اوایل واقعا دوستم بود یه اکیپ برای اوایل نوجوانیم که من واقعا با همه دوستم بودم و همه هم به معنای واقعی کلمه فقط دوست بودن. تا دیدارمون... بعد از اون دیگه دلم نمیخواست باهاش دوست باشم، میخواستم بهش اعتماد کنم و دلم میخواست براش یه سکو پرتاب باشه دلم میخواست همش کنارش باشم و میخواستم که براش ارزشمند باشم.. ولی اون فقط بمونه...حتی تو تصوراتم به خودم اجازه نمیدم تصور کنم که ما بیشتر از دوستیم..ولی تو واقعیت آرزو میکنم که حداقل تو به خودت همچین اجازه ای بدی.. وقتایی که نوتیفیکیشنی از تو میاد به مدت یک ثانیه یادم میره نفس بکشم و شاید باور نکنی ولی اون یک ثانیه ها طولانی ترین ثانیه هام تا اینجا بود...بعدش... عشقم به تو افتاد تو چالش، جایی که بین دوست و عشق باید انتخاب میکردم . انتخاب کردم البته ،فکر میکنم انتخابم دوست بود ولی نمیدونم چرا در عمل انگار عشق انتخاب شد... این هم با هر درد و گریه ای بود در سکوت گذروندم و این بار یه چالش جدید برام اومد... یار جدیدت... نمیدونم الان چی بگم ولی اولش خیلی درد داشت.. هنوزم درد دارم.. مثل یه تیر بود که در ادامه زخمش قرار بود برام همچنان دردناک باشه ولی اوج دردش اون اولشه... همون لحظه اصابت گلوله...اولش خیلی دردم اومد و همش درحال مقایسه کردن خودم بودم و مثل همیشه برای هزارمین بار تصمیم گرفتم دیگه حسی بهت نداشته باشم...و برای بار هزار و یکمین بار باختم...کلی حرف دارم برای اینکه بهت بگم.. مثلا تا حالا شده به من فکر کنی؟ تا حالا شده تلاش کنی بهم حسی داشته باشی؟ تا حالا شده به خاطر من کاری کنی؟ تا حالا شده دلت برام تنگ شه؟تا حالا شده به عکسم خیره شی؟تا حالا به خاطرم دودل شدی؟ تا حالا...خیلی خیلی خیلی سوال تو سرمه... ولی چه فایده که بازنده بازی فقط و فقط منم؟ولی یه روزی میدونم بهت میگم.. بهت میگم که لطفا دوستم داشته باش..چون من با دوست داشتنت باختم...از اسمایلینگ به م.ب.اگر زنده ماندم و روزی با هم در یک خانه چایی خوردیم؛ برایت تعریف میکنم که این روز ها چقدر سخت، دیر و دور گذشت:)</description>
                <category>smiling؛)</category>
                <author>smiling؛)</author>
                <pubDate>Wed, 22 Apr 2026 12:19:10 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>