<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Loran 09197731742</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_67849366</link>
        <description>نویسنده زندگی نامه واقعیت</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 08:06:26</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>Loran 09197731742</title>
            <link>https://virgool.io/@m_67849366</link>
        </image>

                    <item>
                <title>بامن بزرگ میشی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_67849366/%D8%A8%D8%A7%D9%85%D9%86-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-%D9%85%DB%8C%D8%B4%DB%8C-qwj0kfmuqzx5</link>
                <description>امروز 1377/08/21 ساعت ۸شب منو به درمانگاه شخصی بردن تازه دارم به دنیا میام.پدرم درحال بکشمکش با پرستار صندوق درمانگاه برای پرداخت پول به دنیا آمدن همون موقع مادرم با صدای جیغ درد گریه زاری التماس کردن ب آدم های اونجا برای کمک کردن بهش نمی‌دونم شاید ازاول تقدیر سرنوشت من این بود با سیاه بختی بی پولی فقر به دنیا بیام خلاصه با هزار زور التماس مادربزرگم اینا میرسن درمانگاه پول بدنیا آمدن منو پرداخت میکنن همون موقع بجای اینکه منو یکی کردن بگیره تو آغوششون باشم  پدرم درحال بحث کردن دعوا کردن با خانواده و مادرم سر بی پولی پرداخت نکردن پول بدنیا آمدن من پدرم منو از بغل مادرم درمیارن پرت می‌کنه کف اتاق اینم شانس مایه نمی‌دونم بازم معجزه میشه زنده میمونم ولی وسط کله ام می‌ره داخل چون سرم میخوره وسط پایه میز اونجا اما نمیشکنه خلاصه داستان ازاینجا شروع میشه.</description>
                <category>Loran 09197731742</category>
                <author>Loran 09197731742</author>
                <pubDate>Sun, 10 May 2026 06:01:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ادامه‌ی زندگی من</title>
                <link>https://virgool.io/@m_67849366/%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D9%85%D9%87-%DB%8C-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%85%D9%86-h5kpcmppyiig</link>
                <description>دیگ چیزی یادم نمیاد تا۵سالگی وقتی خواستن ختنه ام کنن انگار یه تکونی های خورده بود زندگیمون پدرم ماشین داشت  خونه اجاره کرده بود توی کارخونه بزرگ شهرمون مشغول به کار شده بود انگار همه چیز اوکی بود مراسم خوشگل شادی برام گرفته بودن منم خوشحال بودم تا قبل اینک ختنه ام‌کنن بعدش سر کننده زد باز شاد شدم خلاصه تاجایی که بچه محل هام بامن بازی نمیکردن انگار غریبه بودم یا خیلی ضعیفه بودم درسته چندتای دوست خیلی ازخودم داغون تر داشتم ولی همیشه دوست داشتم پیش قوی تر باشم تاجایی که خیلی وقت ها این‌قدر دوست رفیق داشتم باشون بازی می‌کردم ولی همیشه قسمت تنهایی من سرجاش بود پر نمیشد چون اون‌تنهای من از درون خانواده بود هیچ وقت پدرم محبت بهم نمی‌کرد مادرم منو نمی‌خواست  وقتی همه با ذوق شوقی می‌رفتند مدرسه من شش ساله با لباس دمپای شلوار بزرگ کهنه بچه محل هام میرفتم اون بی شرف هام همیشه منو‌ مسخره میکردن نشونم میدادن که لباس من تنشه عه شلوارش مال من نداد نصفه کنه کتاب کنه دار نصفه من</description>
                <category>Loran 09197731742</category>
                <author>Loran 09197731742</author>
                <pubDate>Sun, 10 May 2026 06:01:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ادامه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_67849366/%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D9%85%D9%87-xuqfmwzpdpmj</link>
                <description>خلاصه ازتون مهدکودک بیزار بودم از خودم از خانوادم متنفر بودم می آمدم خونه بی دلیل کتک کتک کتک منو می‌انداخت تو زیر زمین در قفل میکرد برق خاموش میکرد. صدای ترسناک در می‌آورد جیغ میزدم می‌خندید بی شرف من چه کارت کردم چه بدی بهت کردم مگ من خواستم ب دنیا بیام مگ من مقصر بودم اصلا من چ‌کارت کردم گذشت رفتم اول ابتدایی همه با لباس نو کتاب کیف کفش نو مادرشون می آمد در مدرسه بچه هارو می آوردن از زیر قرآن یه شاخه گل لباس اتو کشیده خوشحال می امدن داخل مدرسه مادرم منو برد جلو در مدرسه رفت امیدوار بودم برگشت بیاد دنبالم ولی نیومد تنها بودم بین اون همه خنده شادی الآنم ک‌دارم می‌نویسم اشکم درمیاد.مدرسه من خیلی از خونمون دور بود ما پایین شهر بودیم‌ مدرسه‌ بالای شهر بود منم ۷سالم بود خلاصه برگشت با مادر یکی از بچه محل هام آمدم توی راه محو تماشای نگاه مادرش به اون بودم بوسه هایش خنده هات نوازشش هاش بازم منو تنهایی حتی گریه بلد نبودم نمیدونستم و کار کنم آروم بگیرم فقط داغون بودم  آمدم خونه مادرم گفت مدرسه چطور بود باورم</description>
                <category>Loran 09197731742</category>
                <author>Loran 09197731742</author>
                <pubDate>Sun, 10 May 2026 06:01:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ادامه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_67849366/%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D9%85%D9%87-lrfrc5i3mw05</link>
                <description>نمیدونستم چی بگم شاید ذوق داشتم بام حرف میزنه شاید نمی‌دونم چی بود انتظار نداشتم براش مهم باشه ازم اینو می‌پرسه درکی نداشتم ازش رفتم بیرون بازی کنم پدرم دیدم خشکم‌زد ترسیده بودم با ماشین با سرعت امد سمتم یهوزد روترمز پیاده شد زد زیر گوشم هیچی نکردم و گریه ن بغض ن ترس فقط نمیدونستم چرا دستم گرفت بلندم کرد پرتم کرد تو راه پله بعدش بدو بدو رفتم بالا پشت گاز قایم شدم دستام چسبونده بودم به صورتم فشار میدادم چشام محکم بسته بودم که منو نبینه خوب نمی‌فهمم که من اونو نمیبینم.امد بالا داد بیداد مادرم زد میگشت دنبال من چرا تو کوچه بود پیام کرد گاز روشن کرد سرم گذشته رو‌گاز صورتم فشار میداد داد میزد بسوزونمت  موهای سرم مژه هام ک خیلی بلند بود چشام درشت بود سوخت  مجبور شدم موهای طلایی رنگم با تیغ بزنم البته شوهر خاله منیر صاحب خونه امون منو بردن پیش خودشون چشم هام رنگ طوسی داشت عکس هام هستش هنوز ولی از ترس فشار های ک‌امده بود بعد مدتی کوتاه موهام دیگ طلای رشد نکرد</description>
                <category>Loran 09197731742</category>
                <author>Loran 09197731742</author>
                <pubDate>Sun, 10 May 2026 06:00:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ادامه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_67849366/%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D9%85%D9%87-pji1jwfpqsl9</link>
                <description>رنگشون خاکستری خاکی شبیه سفید مشکی درآمد رنگ چشم هام ب سیاهی قهوه ای تیره رفت دوست سفیدم تغییر رنگ داد‌.مدتی خونه خاله منیر بودم بماند چ بلاهای اونجا سرم آمد خودش دختراش بامن چ کردند اونم تجربه های بچگانه بود دیگ ولی کاش الان بود خلاصه تاجایی که مچ منو با یکی از دختراش درحال خوردن مالیدن گرفتن البته زودکشیدیم بالا ولی خوب تو اتاق من رو اون اون زیر من زیر پتو جالب نبود بگذریم تموم شد.دای من سرباز بود من نوه اول کل فامیل بودم همه بخاطر زیبای ساکت بودنم خیلی منو دوست داشتن جز خانواده ام من رفتم کلوپ پایین خونه مون پدرم آمد یه گلال بزرگ داشتیم وسط کوچه  منو شب بست به  میله بزرگه گلال نوش از روم رد میشد گربه از روم رد میشد جیغ میزدم گریه میکردم همسایه ها پدرم نفرین میکردم بعضی هام میخندین دای ام آمده بود خونمون با صدای فریاد من میاد تو کوچه میبینه  اونجام درحال بحث کردن با پدرم میگه تو انباری با دختر منیر بوده هیچی کسی کمک نیومد تاصب زجه زدم  نزاشتم همسایه ها بخوابم </description>
                <category>Loran 09197731742</category>
                <author>Loran 09197731742</author>
                <pubDate>Sun, 10 May 2026 06:00:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ادامه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_67849366/%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D9%85%D9%87-qtpgpgtll9j7</link>
                <description>رفتم مدرسه راهو گم میکردم ازاین سر شهر تا اون سر شهر من۷ساله همش گم‌میشدم دیر می‌رسیدم اونجا هم همش کتک کتک فقط تنها لطفی که بهم شده بود آدرس خونه اسم آدرس مدرسه تو جیبم بود نشون میدادم راه پیدا میکردم بقیه با سرویس میرفتن من پیاده همیشه ام دیر می‌رسیدم گذشت .حسرت ساندویچ های ۱۰۰تومانی سمبوسه های ۵۰تومانی مداد پاکن ها خودکار پاک‌کن عطری ها تراش شکل دارها کیف های مرد عنکبوتی باب اسفنجی پاتریک خلاصه کلی انیمه دیگه مونده بود به دلم آخه من پلاستیک داشتم  فقط لباس های ک عموم چون خیاط بود بهم نو داده بود شاید چون یکم رنگش رفته بود بهرحال سرلباسم خیلی از گذشته بهتر بود اما دوستی پیدا نکردم تنها بودم گذشت جلو درمدرسه ۱۰۰۰تومان پیدا کردم نمیدونی چ کیفی داشت چ ذوقی داشت البته کلی وایسادم شاید صاحبش بیاد امامن نادون نمیدونستم ک‌چ کار کنم فکر میکردم تو جیبم باشه صاحبش میاد میگه پول منو بده خلاصه نیومد با پول رفتم خونه داشتم میمردم  از خوشحالی البته اینو بگم چون همیشه موقع رفتن مدرسه دیر می‌رسیدم کتک می‌خوردم برگشتن هم دیر می آمدم باز کتک می‌خوردم شاید تقصیر من بود که ۷سالم بود بلد نبودم نمی‌دونستم.خلاصه   تاصبح هزار بار پاشدم ببینم پول سرجاش یان  ذوق داشتم کلی برنامه داشتم براش فرداش راه گم کردم مثل همیشه وسط خیابون کاسه  چ کنم چ کنم گرفته بودم اسم مدرسه یادم رفته بود مادرم لباس هام شسته  بود آدرس خونه مدرسه خراب  شده بود وسط خیابان ها بدو بدو میکردم یه جا گریه یه جا قفلی الان کجام مونده بودم یه آقای که دست پسر مدرسه ایش گرفته بود داشت می‌رفت منو دید خیلی مهربون بود گفت گم شدی مونده بودم چی بگم اولین بار بود کسی سرم نوازش میکرد لپم می‌کشید باخنده  بام حرف میزد خلاصه با مشخصات مدرسه مدیر منو برد مدرسه خیلی دیر شده بود در مدرسه بسته بود تا زنگ اول پشت در موندم البته کلی در زدم اون گندهه مرد بداخلاق چندبار آمد دربار کرد دید منم باز در بست گفت برو با مامانت بیا باز دربست رفتم براخودت ساندویچ گرفتم سمبوسه خریدم مداد خودکار خریدم پاک کن غلط گیر کلی چیز دیگه با ذوق جلو در بودم یهودرباز شد ناظم بود  آقای گودرزی منو برد داخل حیاط مدیر آقای بختیاری آمد تا بمیرم فراموش نمیکنم هیچ وقت نمیبخشمشون وسط زنگ تفریح چون همیشه کیف هارو میگشتن کیف منو باز کرد تو حیاط چندتا لگد کتک زد تو صورتم بعدش خوراکی های ک آرزو بود برام بخورم انداخت اشغالی خودکار غلط گیری که با کلی ذوق خریده بودم شکوند انداخت اشغالی دنیا رو سرم خراب شده بود گذشت وسط کلاس خانوم طباطبایی لعنتی کل هواسم پیش اتفاقات صبح بود آمد بالا سرم خودکار قرمزش کرد تو دستم از بالای آرنج کشید تا موچ دستم باز شد می‌سوخت ولی اینقدر بلا سرم آمده بود سر شده بودم بخاطر هیچی کلی دستم خونی شد چندتا سیلی خوردم رفتم خونه بازم کتک خسته شده بودم بریده بودم کم آورده بودم از مدرسه خانواده متنفر بودم بدم می آمد از همه بخاطر همین اصلا درس نمی‌خوندم بااینکه می‌فهمیدم یاد می‌گرفتم ولی از حرصم همش صفر مدرسه زنگ زد خونه ما پدرم آمد کلاس ما دقیقا چسبیده به راه پله بود جلو در کلاس جوری با لگد گذاشت رو سینه ام از بالا پله‌ها قل خوردم آمدم پایین جلو در دفتر بختیاری بی ناموس زد تو صورتم پدرم با لگد منو زد یه خانوم یا معلم بود یا هرچی منو از دستشون نجات داد اشکم شرشر می آمد بند نمی آمد ولی صدام خفه‌شده بود لال بودم انگار درد نداشتم فقط نفرت بود نگاشون میکردم شرشر اشک می آمد برگشتم‌خونه از طبقه سوم منو از پنجره آویزون کرد کلوپی پایین خونه صدا کرد بندزاش پایین شوتش کنم بالا شاید خنده ام گرفته بود تو اون شرایط ولی دیگ واقعا دردی نداشتم حسی نداشتم گذشت تا تو راه مدرسه همون آقای مهربون دیدم رفتم سمتش همه چیز گفتم بهش باورش نمیشد فک میکرد از خودم درمیارم دروغ میگم تا رفتیم مدرسه شرایط منو دید بچه ها تایید کردن موقع برگشت مدرسه منو سوار ماشینش کرد رفتیم خونمون باپدرم حرف زد پدرم منو بغل کرد گفت زندگی منه اشتباه کرده داره دروغ میگه اون رفت من تنها شدم بایه هیولا مادرم نبود با خاله منیر رفته بودن خونه همسایه مراسم نمی‌دونم چی‌چی .بابام منو برد بالا دست پام‌بست  انداختم تو حموم دوش باز کرد خیس آب شدم شلنگ برداشت منو زد زد زد زد زد زد زد زد زد زد زد  تنها چیزیمنو</description>
                <category>Loran 09197731742</category>
                <author>Loran 09197731742</author>
                <pubDate>Sun, 10 May 2026 06:00:35 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>