<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Sana</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_67857131</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 13:26:07</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4077663/avatar/aO4YeU.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Sana</title>
            <link>https://virgool.io/@m_67857131</link>
        </image>

                    <item>
                <title>تنهایی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_67857131/%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-iplueywx72ca</link>
                <description>تو این سن و سال کمم زیاد احساس تنهایی کردم اما الان بیشتر از همیشه این حسو دارم،هیچکدوم از اینا حجم استرس و ترومایی که تجربه می کنم رو درک نمی کنن ،این که هیچ آینده روشنی برای خودم نمی بینم ،اینکه این حجم خشونت یه چیزی درونمو کشته و دیگه زنده نمیشه ، تو طول روز سعی می کنم روحیه خودمو حفظ کنم و یه کم دوره آموزشی ببینم یا هرچی  ولی شب که میشه حجم افکار دیوانم می کنه و  کسی نیست تا باهاش دردودل کنم ، انگار دوباره اون بچه ۶ سالم که منتظر یه آغوش بازه ولی هیچوقت لیاقتشو نداشته.پ.ن: از ترحم بدم میاد ،اینارو صرفا نوشتم تا خالی شم.</description>
                <category>Sana</category>
                <author>Sana</author>
                <pubDate>Sun, 25 Jan 2026 00:48:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این روزها</title>
                <link>https://virgool.io/@m_67857131/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%B2%D9%87%D8%A7-vumznh53ulgb</link>
                <description>این روزها به چیزهای مختلفی فکر می کنم و در آن واحد تو سرم هزار تا تب باز میشه،و اغلبشون هم نتیجه ای نداره و مغزم هم مثل لپتاپم گرم میشه .خیلی عجیبه که تو این حدودا دو هفته چه حس هایی متفاوتی تجربه کردم از ترس و امید بگیر تا خفقان و انفعال و نفرت.خیلی هنر میخواد آدمی مثل من که همیشه آروم و خونسرد بودم و تا حالا با کسی مشکلی نداشتم رو به کسی تبدیل کرد که هرروز تو دلش مرگ یه سری افراد رو آرزو بکنه.تو وضعیت سعی می کنم با همه دوستام در تماس باشم و حالشون رو بپرسم ،سعی می کنم زیاد امید و ناامیدی بهشون تزریق نکنم ولی واقعا اینهمه سرد و گرم شدن تا کی ؟لیوان هم می ترکه چه برسه به ادم!</description>
                <category>Sana</category>
                <author>Sana</author>
                <pubDate>Sat, 17 Jan 2026 22:38:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درماندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_67857131/%D8%AF%D8%B1%D9%85%D8%A7%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-urphj0pfyuyc</link>
                <description>میدونم که احتمالا این نوشته خونده نمیشه ولی از سر بی حوصلگی و هجوم افکار مریض نوشتن رو غنیمت شمردم؛تا این نقطه از زندگیم اتفاقات وحشتناکی برای ایران افتاده و تو هر کدوم علاوه بر فشار بیرونی باید توی خانواده محافظه کار و مذهبی از حق خودم دفاع می کردم،الان ولی اون قدر نامید شدم که تو طول روز شاید چند جمله بیشتر حرف نزنم ،از اون ور کارم که ریموت بود همونجوری مونده و بی خبر از همه همکارام هستم.راستش تا قبل این اعتراضات هم امیدی نداشتم زندگیم بهتر شه الانم از اینده وحشت دارم.کاش منم می کشتید لعنتیا</description>
                <category>Sana</category>
                <author>Sana</author>
                <pubDate>Tue, 13 Jan 2026 23:37:45 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>