<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Moon gambler</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_67862237</link>
        <description>یک هفده ساله ی کنجکاو به دنبال کمی یادگیری و زندگی در جامعه کنونی :)</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 16:49:24</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4080016/avatar/jnc4IB.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Moon gambler</title>
            <link>https://virgool.io/@m_67862237</link>
        </image>

                    <item>
                <title>خونه یا یه توهم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_67862237/%D8%AE%D9%88%D9%86%D9%87-%DB%8C%D8%A7-%DB%8C%D9%87-%D8%AA%D9%88%D9%87%D9%85-wotlchbp4uwu</link>
                <description>داریم میریم خونه. البته اونجا احساس خونه رو نمیده. خونه ای که توش حس امنیت نکنم خونه نیست، درسته؟ واقعا نمیدونم.هر چقدر سعی میکنم سر حال و شاد باشم باز هم واقعیت. روی سرم خراب میشه و مثل یه بارون از جنس تاریکی روی سرم میباره. بهم یادآوری میکنه که قدیسه ی توی ذهنم یه دروغ بود، در نهایت از طرف تقریبا همه دارم خیانت میبینم، دارم رها میشم و رها میکنم و نابودی رو دوباره میبینم.هیچ نیروی برتری نیست که ما رو از حماقت خود انسان ها نجات بده؟ متاسفانه انگار نه. حماقت انسان ها رو باید خودمون جبران کنیم احتمالا اما متاسفانه(باز هم) رد شدن از روی مردم با خودرو جرمه.نمیتونم بیش از این بنویسم. بغض و اشک برای الان مناسب نیست.</description>
                <category>Moon gambler</category>
                <author>Moon gambler</author>
                <pubDate>Mon, 23 Jun 2025 15:35:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان یک وارث: قسمت یکم (یک سرگذشت)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_67862237/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DB%8C%DA%A9-%D9%88%D8%A7%D8%B1%D8%AB-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%DB%8C%DA%A9%D9%85-%DB%8C%DA%A9-%D8%B3%D8%B1%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA-vm4xa5ff14oy</link>
                <description>سال ها پیش، در جایی دور از همه، خالقی متولد شد. کسی که قدرت خلق و ایجاد کردن را در خود پیدا کرده بود و موجودات و دنیا های جدیدی را خلق می کرد. خالق جوان توانسته بود عدالت، شادی و آزادی را به همه برگرداند و سازمانی خلق کرد تا ابعاد را نجات دهد. همه چیز در آرامش پیش رفت تا اینکه....تا اینکه مخلوقات او مورد قضاوت قرار گرفتند و حتی خود او توسط مخلوقاتش رانده شد. صدای آنها همه جا پیچیده بود: &quot;اون دیگه نباید چیزی خلق کنه&quot; &quot;اون خالق به کار ماها آسیب می‌زنه! وظیفه ی ما فرشته هاست که از بقیه حفاظت کنیم&quot; &quot;مخلوقاتش دارن همه چیزو خراب می‌کنن! ما باید جلوشو بگیریم!&quot; حرف های آنها از هر تیغی تیز تر بود و روح خالق را زخمی و درمانده کرد. خالق بیچاره که از طرف همه طرد شده بود، قدرت خلقش را رفته رفته از دست داد و جای آن را قدرت نابودی گرفت. وقتی نیمی از قدرت خلقش را از دست داد و قدرت فساد جای آن را گرفت همه چیز دچار تغییر شد.کسی که زمانی یک خالق بود حالا قدرت نابودی و خلق را با هم به دست آورده بود و از هر کسی خطرناک تر شده بود. ناگهان، خالق بخشی از مخلوقات خودش را نابود کرد و بعد یک وارث برای خودش ساخت. وارثی که مقدر شده بود تا راهی را ادامه دهد که او نتوانسته بود به اتمام برساند. و حالا آن وارث بازگشته بود تا بتواند آرمان های آن خالق در هم شکسته را به ثمر برساند.آن وارث، وارث قدرت آن خالق و ماه بود. کسی که &quot;قمار باز ماه&quot; خطاب می‌شد.(متاسفانه تصاویر ربطی به داستان ما ندارن ولی اونا رو بپذیرید)</description>
                <category>Moon gambler</category>
                <author>Moon gambler</author>
                <pubDate>Sun, 22 Jun 2025 14:51:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شرایط نابسامان و مهاجرت به ویرگول</title>
                <link>https://virgool.io/@m_67862237/%D8%B4%D8%B1%D8%A7%DB%8C%D8%B7-%D9%86%D8%A7%D8%A8%D8%B3%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%88-%D9%85%D9%87%D8%A7%D8%AC%D8%B1%D8%AA-%D8%A8%D9%87-%D9%88%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%84-ata1zf20tzfz</link>
                <description>راستش اولین باری نیست که اینجام و در واقع پیش از این هم به اینجا اومده بودم و می‌نوشتم‌ ( قبل از اینکه حسابم به طرز عجیبی از کار بیوفته :] ) امیدوارم که اکانت بنده از دسترس خارج نشه تا بتونم بمونم. بلاگفا و سرویس های دیگه کاملا فلج شدند. در واقع هیچ امیدی به برگشت اونا نیست. در هر صورت اینجا مینویسم تا نشون بدم حتی توی شرایط نابسامان هم میشه نوشت:) !وضعیت الان تعریفی نداره. در واقع امیدوار بودم داشته باشه اما اینطور نیست. امید کلمه ایه که باید الان زیاد استفاده بشه چون نیازش داریم- همه نیازش داریم. شاید بپرسی که چه احساسی دارم و نتونم جوابی جز &quot;خشم، درد، ناتوانی و تنفر&quot; بدم. نمی‌گم روح پر امید و شادی بودم اما حداقل چنین شدتی رو تجربه نکرده بودم.توی این مدتی که خونه نبودم متوجه شدم که اکثر کار های بنده به دید دیگران کاملا بی معنی و احمقانه اس و یکیش همین نوشتنه. برخی فکر میکنن نوشتن به درد نمی‌خوره و همش باید در حال یادگیری یا همچین چیزی باشیم اما نوشتن برای تخلیه ی روح و روان آدمه و بخوام رو راست باشم: بدون نوشتن شبیه یه بمب در حال انفجار خواهم بود.احتمالا شبیه ایشون هستم ولی از درون شبیه انبار باروتم...و خب چه می‌شه کرد. جامعه به من یاد داده که نباید به نظر همه احترام بذارم‌ (تلاش کردم به نظر دیگران احترام بذارم و خب اونا با تریلی از روی نظراتم رد شدن) در نتیجه حرف برخی رو نباید جدی گرفت.توی این وضع اینترنت بنده رفتم کالیمبا خریدم و با اختلاف اشتباه بزرگی بود چون توی یوتیوب آموزش های خوبی وجود داره که من به اونا دسترسی ندارم و در نهایت در حال گند زدن به آثار موسیقی ایران هستم. باید خوب یاد بگیرم حفظ کنم و با تموم وجود توی آهنگ ها غرق بشم.کنکور هم با موفقیت تاخیر خورد و حالا نمی‌دونم اگر زنده بمونیم میتونم کنکور بدم یا خیر. فعلا که با پایتون و خانواده اش درگیریم و همچنین با کالیمبا و یه مقداری هم کتاب. به زودی باز هم می‌نویسم. تا اون زمان از خودتون مراقبت کنید.</description>
                <category>Moon gambler</category>
                <author>Moon gambler</author>
                <pubDate>Sat, 21 Jun 2025 14:18:56 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>