<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Fateme.sheikhi.koohsar91</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_67940064</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-06 09:46:18</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1733594/avatar/3ZvEpt.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Fateme.sheikhi.koohsar91</title>
            <link>https://virgool.io/@m_67940064</link>
        </image>

                    <item>
                <title>آرزوی شغل بچگی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_67940064/%D8%A2%D8%B1%D8%B2%D9%88%DB%8C-%D8%B4%D8%BA%D9%84-%D8%A8%DA%86%DA%AF%DB%8C-q2hw5qdtvd3h</link>
                <description>بچه که بودم دوست داشتم یک خانم دکتر خوب و زیبا بشم تا کلاس نهم میگفتم میخوام خانم دکتر بشم دهم که شدم تصمیم گرفتم رشته ی انسانی برم . اما هدفم چی بود ؟هدفم این بود بشم پلیس یگان ویژه. بزرگ تر که شدم بیشتر به شغلم علاقه مند شدم .?گذشت گذشت گذشت که دیگر سنم زیاد شده بود حالا بنظرشما  آخر پلیسیم چی شد ؟شهادت  ????</description>
                <category>Fateme.sheikhi.koohsar91</category>
                <author>Fateme.sheikhi.koohsar91</author>
                <pubDate>Fri, 07 Oct 2022 10:43:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شب ترسناک بارانی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_67940064/%D8%B4%D8%A8-%D8%AA%D8%B1%D8%B3%D9%86%D8%A7%DA%A9-%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-oqihtng9jlts</link>
                <description>رفتم امشب لب پنجره که از خانه ی روبه رو دو چشم دیدم فکر کردم کسی پشت پنجره است چون دختر کنجکاوی بودم یک چراغ قوه ی پر نورم را زدم و دیدم کسی پشت پنجره نیست و دو چشم هست من خیلی ترسیدم مادر و پدرم و خواهر کوچیکم که خانه ی خاله ام بودند ترسیدم و به ماد  زنگ زدم که جواب نداد کسی رو دیدم جلوی آینه وایستاده جیغ زدم جیغ زدم همسایه آمد از خانه بیرون رفتم خانه ی همسایه از ترسم شب که مادر پدر آمدند در اتاقم نمیخوابیدم ?فردا صبح مادرم گفت برو پنیر و کره بخر رفتم که یکی را دیدم داره جلوی سطل آشغال راه میره ولی صورت نداره کاملا سیاه است به یک خانمی گفتم ببخشید شما هم آن مرد را میبینید که گفت نه دختر توهم زدی رفتم خانه صبحانه خوردیم من همش تو فکر بودم که هیچ اتفاقی وجود نداشت همه خواب بود دیدم مادرم و پدرم جلوی صورتمم و دارن میگن پاشو پاشو از خواب ?</description>
                <category>Fateme.sheikhi.koohsar91</category>
                <author>Fateme.sheikhi.koohsar91</author>
                <pubDate>Fri, 09 Sep 2022 23:52:18 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اتفاقات ترسناک</title>
                <link>https://virgool.io/@m_67940064/%D8%A7%D8%AA%D9%81%D8%A7%D9%82%D8%A7%D8%AA-%D8%AA%D8%B1%D8%B3%D9%86%D8%A7%DA%A9-spxnpfr34diq</link>
                <description>امشب من داشتم میخوابیدم که یک صدای خیلی خیلی ترسناک و وحشتناک آمد از تخت خواب پرید پیش مادرم برق ها را روشن کردیم و با اینکه یک قابلمه ی شیشه ای مادرم شکسته بود من از ترس پیش مادرم خوابیدم صبح بیدارم شدم رفتم دست و صورت بشورم که در حال مسواک زدن بودم که شیر آب خود به خود باز شد از ترسم دوباره با دهان مسواکی آمدم پیش مادرم مادرم یک لحظه خواست بگوید توهمی شدی ولی گفت خودم هم دیشب دیدم قابلمه شکست مادر رفت چای بریزد که لیوان از وسط دو تا شد من دیگر در این خونه توان ماندن نداشتم یک روز رفتیم خانواده گی گردش از گردش آمدیم که صدای خنده در خانمان می آمد پدرم در را باز کرد که دید تلویزیون خانه روشن است و کسانی که در کارخانه ی پدرم با پدرم دشمن بودن آمدن در خانه ی ما و دارن ما را اذییت میکنن در آن لحظه دشمنان پدرم بیدار شدند دست پاچه به ما نگاه کردن و گفت بازی ادامه داشت ولی شما نقشه رو فهمیدین من نمی دانستم آنجا بخندم یا عصبانی باشم </description>
                <category>Fateme.sheikhi.koohsar91</category>
                <author>Fateme.sheikhi.koohsar91</author>
                <pubDate>Mon, 05 Sep 2022 00:48:41 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>باران</title>
                <link>https://virgool.io/@m_67940064/%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-a49h1ryzhbol</link>
                <description>روزی مهسا داشت به مدرسه می رفت . به مدرسه رفت برای برگشت از راه مدرسه ،باران شدیدی راه افتاد . مهسا وقتی دید باران می آید سریع پالتو اش را پوشید با دوستش خداحافظی کرد و به راه خانه می آمد در راه دختری را دید که در این باران لباس نخی تابستانه دارد و از سرما دست هایش میلرزد و داره نماز میخواند مهسا جلو رفت وقتی نماز دخترک تمام شد به او گفت چرا لباس تابستانه داری دخترک گفت دوست عزیز من پولی ندارم که لباس بخرم مجبورم این شکلی لباس بپوشم مهسا دلش خیلی خیلی سوخت و پالتو اش را داد به دخترک دخترک گفت خودت تا خونه سردت میشود من دوست ندارم کسی به خاطر من سرما بخورد یا دست هایش بلرزد مهسا گفت نه من زیاد پالتو دارم الانم خونه مون نزدیکه شما نگران من نباش دخترک پالتو را گرفت و به مهسا گفت سر نمازم خیلی دعا ات میکنم</description>
                <category>Fateme.sheikhi.koohsar91</category>
                <author>Fateme.sheikhi.koohsar91</author>
                <pubDate>Sat, 27 Aug 2022 18:38:14 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دختر جوراب فروش</title>
                <link>https://virgool.io/@m_67940064/%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1-%D8%AC%D9%88%D8%B1%D8%A7%D8%A8-%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%B4-onn8huv723km</link>
                <description>شبی سردی بود و بارانی . دختر جوراب فروش که هیچ کس جوراب هایش را نمیخرید از سرما دیگر هیچ کاری نمی توانست کند و در یک گوشه نسشته بود و خیلی سردش بود .حنا با مادرش داشتند در این هوای سرد و بارانی قدم میزند که با این دخترک روبه رو شدند . حنا پرسید : دختر خانم چرا اینجا نشستی ؟ دخترک با گریه و لرزیدن در این هوای سرد گفت : من جوراب فروش هستم کسی جوراب هایم را نمیخرد و من هیچ پولی ندارم و در این هوا دارم یخ میزنم راستی شما کی هستین ؟ حنا که کمی پول های تو جیبی اش در جیبش بود گفت : مادر اجازه میدهید من جوراب های این دخترک را بخرم و پول بدهم به این دخترک ؟ مادر خوشحال شد که دختری انقدر مهربان دارد گفت : بله دخترم چرا که نشه عزیزم . دخترک خوشحال  شد جوراب هایش را به حنا داد و پول گرفت مادر حنا چند هزار تومن که همراهش بود به دخترک داد و گفت الان میتونی کمی خرید کنی تا در این هوا سردت نشود . دخترک باخوشحالی اشک هایش را پاک کرد و از مادر حنا و خود حنا تشکر کرد . مادر حنا و حنا رفتند دیگر خانه .صبح شد دخترک رفت در یک مغازه پالتو فروشی پرسید : ببخشید یک پالتو چند است ؟آقای فروشنده گفت دویست هزار تومن . دختر که دویست و پنجاه  پول داشت خوشحال شد و پالتو را خرید و پنجاه تومن هم خوراکی خرید و خیلی خیلی برای حنا و مادرش دعا کرد .</description>
                <category>Fateme.sheikhi.koohsar91</category>
                <author>Fateme.sheikhi.koohsar91</author>
                <pubDate>Thu, 04 Aug 2022 12:51:06 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شب سرد بارانی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_67940064/%D8%B4%D8%A8-%D8%B3%D8%B1%D8%AF-%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-zkjzrnimatld</link>
                <description>شب سرد بارانی بود . رعد برق می آمد هوا ترسناک بود . نفس لب پنجره بود که در آسمان موجود ترسناکی را دید با خودش گفت : فکر نکنم چیزی باشد چون رعد برق می آمد فکر کردم چیز ترسناکی است . نفس خوابید با خرگوش کوچولواش . خواب و بیدار بود که دید خرگوشش حرف میزند ترسید و گفت : چرا حرف میزنی تو عروسکی یا خرگوش واقعی ؟ که چشمش به کمدش خورد و خرگوش را انجا دید گفت : خرگوشم در کمدم هست پس تو کی هستی ؟ و با ترس از اتاقش امد بیرون . امد در حال کسی را دید که او سیاه بود بدوبدو به پیش مادر و پدرش رفت که در اتاق باز نمیشد فهمید همان موجود سیاه در را قفل کرده از ترس داشت سکته میکرد که دید او کفش دارد پارچه را کشید و دید آن که سیاه بود خواهرش بود که چون نفس کتاب ترسناک خونده بود چون آن را بترسوند .</description>
                <category>Fateme.sheikhi.koohsar91</category>
                <author>Fateme.sheikhi.koohsar91</author>
                <pubDate>Wed, 03 Aug 2022 01:17:36 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هیئت امام حسین</title>
                <link>https://virgool.io/@m_67940064/%D9%87%DB%8C%D8%A6%D8%AA-%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%85-%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86-kosm6itaaqax</link>
                <description>محرم از راه رسید . ملیکا خوش حال بود که دوباره هیئت امام حسین شان راه افتاده . ملیکا هر روز با این هیئت مشغول بود . روزی با مادرش داشتن به هیئت میرفتند که دختری را دیدند نشسته و داره گریه میکنه. ملیکا به مادر گفت : مادر بنظرت این دختر تک و تنها در اینجا چرا نشسته و داره گریه میکنه ؟ مادر گفت : نمیدانم ! ملیکا با مادرش کمی نزدیک دختر شدند و از او پرسیدند که چه اتفاقی افتاده . دختر با گریه سرش را بالا کرد و گفت : من چون گل فروش هستم و کسی را ندارم نمیتونم الان که محرم هست به هیئت برم خیلی ناراحتم حتی لباس مشکی هم ندارم . ملیکا و مادرش به الان گفتند : ما هیئت امام حسین داریم شما هم میبریم عزیزم .دختر خوشحال شد ولی دوباره گفت : لباس مشکی ندارم چی بپوشم ؟ مادر ملیکا گفت : امام حسین لباس مشکی نداشته باشی ناراحت نمیشه باید قلبت با امام حسین باشه .دخترک خوشحال شد و با آنها به هیئت امام حسین رفتند .</description>
                <category>Fateme.sheikhi.koohsar91</category>
                <author>Fateme.sheikhi.koohsar91</author>
                <pubDate>Tue, 02 Aug 2022 00:26:29 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پادشاه خسیس</title>
                <link>https://virgool.io/@m_67940064/%D9%BE%D8%A7%D8%AF%D8%B4%D8%A7%D9%87-%D8%AE%D8%B3%DB%8C%D8%B3-j67gdlslhlxf</link>
                <description>روزی پادشاهی بود که  همسرش مرد ، و باغی که به اسم همسرش بود را فروخت پادشاه چون خسیس بود نمی دانست با این پول چیکار کند ؟ با خودش گفت : چون دو خدمت کار دارم یک خدمت کار دیگر هم اضافه کنم ؟ با این پول چیکار کنم . خدمت کار ها خیلی دوست داشتند پادشاه چند خدمت کار دیگر اضافه کند آخه در این قصر بزرگ فقط دو خدمت کار بود .پادشاه شب خوابی دید، که خدمت کار ها چقدر رنج میکشند همه ی کار قصر با آنها هست و خیلی سخت است .پادشاه صبح از خواب بیدار شد کمی به این خواب فکر کرد و دستور داد که آن پول را خدمت کار بگیرند و سربازان هشت خدمت کار را اضافه کردند خدمت کار ها خیلی از این کار پادشاه خوشحال شدند .و دیگر همه کار قصر به خوبی گذشت .</description>
                <category>Fateme.sheikhi.koohsar91</category>
                <author>Fateme.sheikhi.koohsar91</author>
                <pubDate>Mon, 01 Aug 2022 20:12:46 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>