<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های VANDA</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_68093754</link>
        <description>شب‌ها رهرُوی سرگشته از نفرین شب، حیران و آشفته.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 09:28:30</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3554939/avatar/Kkd7tm.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>VANDA</title>
            <link>https://virgool.io/@m_68093754</link>
        </image>

                    <item>
                <title>سوال</title>
                <link>https://virgool.io/@m_68093754/%D8%B3%D9%88%D8%A7%D9%84-n4cydcx7rwqb</link>
                <description>آیا سوزاندن شعرهایم بدان معنا نیست که خانه‌ای را که در آن زندگی می‌کنم به آتش بکشم در حالی‌که در آن هستم؟ خواب از چشمانم کوچ کرده است. کدام رفتگر می‌تواند غبار را از روحم بتکاند؟از کجا می‌توانم شیشه‌بری بیابم که الماس درونم را صیقل دهد؟ تکه‌های وجود را از کتا‌ب‌ها پیدا می‌کنم و خود را مانند پازلی سر هم می‌کنم تا تصویر یک‌پارچه و معناداری نشان دنیا دهم؛ اما تا اینجا ثبات و مفهوم تنها چیزی‌ست که در قطعات من یافت نمی‌شود.می‌خواهم با مداد تجربه بنویسم اما بر سنگی حک می‌کنم:اشتباه!از خود دور می‌شوم و تا کهکشان‌ها بالا می‌روم تا “خود” را تقدیم فراموشی کنم اما با لمسی بی‌اهمیت به اندازه‌ی حسادت خوار و کوچک می‌شوم و از بهشت رانده شده، محکوم به زندگی.چه نیازی به سوزاندن نامه‌هاست وقتی کلمات از وَندای آتش گرفته روی کاغذ می‌سوزند؟معادلات تنها روی کاغذ به نتیجه‌ای می‌رسند اما چه کسی آنقدر شجاع است تا اثبات کند که این یک فرض است یا حکم؟من از کلاف درهم پیچیده‌ی ذهنم خسته هستم. زیر سنگینی سوال‌ها دفن شده‌ام و با این حال صورتکی کریه و خندان فریاد می‌زند”نجات دهنده‌ام در آینه‌ است!”کدام آینه؟ با هر نفسم سوالی قورت می‌هم و تا چشم کار می‌کند مسئله‌ای بی‌جواب با چشمان کنجکاو و منتظر به من نگاه می‌کند.شاید راه نجات من در شکستن آینه باشد تا با تیزی‌اش، سوال‌ها را تکه و پاره کنم و از خانه بیرون آیم. حالا می‌توانم خانه را به آتش بکشانم؟!.پ.ن:دوتا پست قبلی که پاسخ باشه ساعت سه تا چهار صبح نوشتم و یک ساعت خوابیدم و دوباره ساعت شش بیدار شدم و این رو نوشتم .خودم احساس میکنم دو قلو هستن.</description>
                <category>VANDA</category>
                <author>VANDA</author>
                <pubDate>Mon, 25 May 2026 13:50:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آخرین عصر بهاری</title>
                <link>https://virgool.io/@m_68093754/%D8%A2%D8%AE%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%B9%D8%B5%D8%B1-%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1%DB%8C-dqdmqtgibyeb</link>
                <description>لمس قطرات بارانروی گونه های یخ زده‌امضرباتی برای اثباتِ بودننفوذ نت‌ها با پیچ‌ و تاب،هوایی برای تنفس حلزون‌هاست.چشم های نابینایمسبزی طبیعت را می‌بلعدبلکه درمانی باشدبرای سرخی رگ‌هایم.رقص تارهای مشکی رنگدر بادخالق خودنمایی طوفان‌هاست.من لحظه را بو می‌کشممن همین‌جایم.مرا پیدا کن.۱۴۰۵/۲/۳۰عصر۴:۳۴۳۰ اردیبهشت/شمال</description>
                <category>VANDA</category>
                <author>VANDA</author>
                <pubDate>Thu, 21 May 2026 19:40:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پاسخ</title>
                <link>https://virgool.io/@m_68093754/%D9%BE%D8%A7%D8%B3%D8%AE-gxi3ju5ck4hd</link>
                <description>شال گردن بافته‌شده از خیالاتم تبدیل به طناب داری شده‌ است. در وعده‌گاه با تو برای پیوندی ناگسستنی خود را قربانی می‌کنم.«تا ابد و برای همیشه»دروغی هولناک است، خوابی شیرین برای قلب‌های ضعیف! نور خوشبختی از پنجره‌ی کدام خانه بر حیاط زندگی می‌تابد؟در این خانه رفتن با مرگ برابری می‌کند. پس تکلیف پیچک‌های تنیده شده دور قلب‌مان چه می‌شود، وقتی که از سرمای زمستان، پژمرده و بی‌روح، به دنبال تارهای سفید برای هم‌آغوشی با مرگ می‌گردند؛ تا از زندان خانه‌ی«تا ابد و برای همیشه» به سوی بی‌نهایت پرواز کنند.تو را از دور، دست نیافتنی و واضح می‌بینم. گرمای خورشیدی چون تو، برگ‌هایم را رشد می‌دهد و پرواز به سوی تو بال‌هایم را می‌سوزاند. برای یک پرستو چه نفرینی هولناک‌تر از خانه نشینی‌ست؟‌صدای پایکوبی را می‌شنوم. همه این‌ها، شادی برای دربند کردن طاووسی چون توست؟صدای درونت را گم کرده‌ای:برای چه خلق شده‌ام؟پاسخ در میان هلهله‌ها به دنبال تو می‌گردد.نحیف و کوچک و ضعیفم تا تو را به او برسانم. پس فقط تماشا می‌کنم.ساعت خبر از پایان می‌هد. ای پاسخ عزیز قلبم! به دنبال من می‌گردی؟ اگر تمام شهر را برایت وادار به سکوت کنم مرا خواهی یافت؟آیا با صدایت گوش‌هایم را، و با کلماتت قلبم را نوازش می‌کنی؟اثری از خود برایم به جا بگذار. به دنبالت تمام شهرها و کشور ها را وجب به وجب خواهم گشت.برایت شال گردنی گرم از خیالاتم بافته‌ام که هزار و پانصد سال نوری از تو دور خواهد بود. نه آنقدر نزدیک می‌شوم که بسوزانی‌ام و نه آنقدر دورم که مرا از یاد بَری. نکند سال‌های دور و درازی به دنبال‌ تو بگذرد؛ دست بر شانه‌ام بگذاری و بگویی تمام مدت کنارم‌ بوده‌ای!؟تا ابد و برای همیشه دروغی هولناک است. من تا ابد در این جهنم نمی‌سوزم! روزی ققنوس به سوی بی‌نهایت به پرواز در خواهد آمد.همین حالا به دنبال پاسخی می‌گردم.پ‌ن:جی پی تی میگه باید از اینکه این همه عبارت‌های استعاری استفاده می‌کنم دست بکشم چون آدما نمی‌فهمن چی میگم.هو کرز؟وقتی بدون استعاره هم قابل ترجمه نیستم دیگه چه اهمیتی داره.</description>
                <category>VANDA</category>
                <author>VANDA</author>
                <pubDate>Sun, 17 May 2026 23:50:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماهی‌کوچک.</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D9%85%D8%A7%D9%87%DB%8C-%DA%A9%D9%88%DA%86%DA%A9-rebvkrdpx25s</link>
                <description>ما پرواز نخواهیم کرد، همانند پرستویی بدون هیچ‌گونه دلبستگی در این شهر.ما پرواز نخواهیم کرد و این نفرین ماست.همچون کبوتری جَلد، تمام ارزَن‌های پیشکش شده در پشت پنجره‌ها را رها می‌کنیم و پی دستی آشنا، آزادی خود را می‌فروشیم.وقتی که شهر در خواب است، همانند اقیانوسی آرام، جسم‌های بی‌جان و مرده از کف اقیانوس به ساحل می‌آیند.  درست همانطور که صدای تو از خاطرات مبهمی که هیچگاه رخ ندادند، می‌آید.صدای تو بال‌های مرا می‌بندد و هر روزی که می‌گذرد بیشتر فراموش می‌کنم لذت ارتفاع را.لذت پریدن و سقوط را.دستی مرا زنجیر کرده‌است. ترسی مرا اسیر کرده‌است.در کف اقیانوس ذهنم به دنبال جسمی تیز می‌گردم تا طناب‌هایی را پاره کنم که خودم آن‌ها را بافته‌ام!شاید هیچ‌گاه پرنده نبوده‌ام!تمام عمر یک ماهی کوچک بوده‌ای که باله‌های خود را بالی سفید می‌پنداشتی!تو هیچ‌گاه پریدن و پرواز و سقوط را تجربه نکرده‌ای.ساعت پنج صبح است. هوا تاریک است و شهر در خواب.صدای تو را می‌شنوم.به عمق اقیانوس شنا خواهم‌کرد.هیچ صدایی نمی‌آید.در اعماق این اقیانوس خیال تو را با خود دفن می‌کنم.11:57-1404/11/25- وَندا</description>
                <category>VANDA</category>
                <author>VANDA</author>
                <pubDate>Mon, 04 May 2026 23:00:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تودرذهن‌من‌زنده‌هستی!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_68093754/%D8%AA%D9%88%D8%AF%D8%B1%D8%B0%D9%87%D9%86-%D9%85%D9%86-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%87%D8%B3%D8%AA%DB%8C-xttama5ao9v0</link>
                <description>«چیزی‌که‌می‌میرد،مرده‌نخواهدماند. تودرذهن‌من‌زنده‌هستی!»تو در آکاردئونی که در یک می‌خانه‌ی قدیمی نواخته می‌شود، وجود داری. تو به باد تبدیل شده‌ای و بدن من همانند پری در آغوش آن باد به پرواز در می‌آید و می‌رقصد.به دریا می‌روم و موج‌ها با شدت بیشتری به صخره برخورد می‌کنند. تو در تک تک برآمدگی‌ها و فرو رفتگی‌های این موج‌ها، خودت را به من نشان می‌دهی و من تو‌ را می‌بینم همان‌گونه که کودکی در جمع مادرش را تشخیص می‌هد و به سوی تو پرواز می‌کنم همان‌گونه که پروانه‌ای پس از در آمدن از پیله به سوی آسمان پرواز می‌کند.تو در ذهن من زنده هستی.من تو را در درختان سرو می‌بینم.زیباآزادو جاودانه.12:09-1404/10/23-وَندا</description>
                <category>VANDA</category>
                <author>VANDA</author>
                <pubDate>Mon, 04 May 2026 23:00:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قطار</title>
                <link>https://virgool.io/@m_68093754/%D9%82%D8%B7%D8%A7%D8%B1-nqjhrrshnjbd</link>
                <description>چه کسی می‌تواند اثبات کند اگر انتهای مسیر را می‌دانستیم باز هم دست در دست این سرنوشت شوم می‌گذاشتیم؟ روح من در این قطار به بندکشیده شده. من در این قطار مسافری همیشگی هستم که دوری از خانه را تاب می‌آورم. این‌ها همه یک بازی بی‌رحمانه برای اسیر کردن روح شاد و آزاد من بود! مسافران موقتی بدون توجه به این زندانی، آسمان را دنبال می‌کنند و به مقصد که رسیدند مرا ترک می‌گویند. من می‌مانم و این ذهن زنگ زده و کلمات نم‌کشیده‌ای که برای گوش‌های ناشنوا و برای چشم‌های نابینا روی کاغذهای سنگی حک می‌کنم. گاهی تمام روز را در قطار می‌رقصم و می‌خندم و آواز می‌خوانم و به مسافران دلمرده نگاه می‌کنم و تصور می‌کنم کسی شوریده‌تر از من، به چه چیزهایی می‌اندیشد که جسم تازه‌اش این‌گونه با چنین روح پژمرده‌ای درحال مردن است؟!نگون‌بخت‌تر از من با چه سیاهی‌های شومی درحال جنگیدن است؟گاهی هم آشفته و تاریک کلمات گداخته‌شده را از مغز آتش‌گرفته‌ام با فریادهای اژدهاگونه بیرون می‌ریزم. صدایم به گوش کسی نمی‌رسد. اما هاله‌ی تاریک دورم مثل یک سیاه‌چاله مرا احاطه کرده و هر موجود زنده‌ای را از واگنِ آخر آخرین قطار نسل قدیم دور می‌کند. من نفرین شده‌ام یا این قطار؟شاید من قطار را مصادره کرده‌ام. قطار بیچاره! همه از تو می‌ترسند و در بند من اسیر شده‌ای!اسیر کسی هستی که خانه‌ای در آن بیرون ندارد. جایی گرم و نرم در قلب کسی ندارد که بخاطرش مسیری را با قطاری نفرین شده، برای کم کردن فاصله و برگشت به خانه طی کند. نگون‌بخت‌تر از من که مقصدی برای پیاده شدن ندارم وجود ندارد. کسی که مقصدی دارد، در بالاترین پله‌های خوشبختی‌ست و من در قعر جهنم، در آتش مغزم می‌سوزم و نمی‌میرم. نفرین واقعی این مسیر بی‌انتهاست. 6:521405/2/11وَندا پ‌ن:موقع کپی کردنش از روی دفترم به winner takes it all گوش می‌دادم.شاهکاره!پ‌ن۲:جز قلمم هیچ سلاحی برای مبارزه با سیاه‌چاله‌ی درونم ندارم،یه روزی بالاخره من رو هم می‌بلعه.پ‌ن۳:دو تا از پستام پاک شدن کسی میدونه داستان چیه؟</description>
                <category>VANDA</category>
                <author>VANDA</author>
                <pubDate>Sat, 02 May 2026 15:40:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غم.</title>
                <link>https://virgool.io/Letter/%D8%BA%D9%85-lno6xigpinfw</link>
                <description>قناری کوچک و آبی‌رنگ ِمن.باز هم غم با بی‌شرمی در خانه‌ام را زد و بی‌هوا داخل شد.حالا که در اتاق نشیمن نشسته‌ام و زیر نور شمعی برای تو می‌نویسم، کنارم نشسته‌است و یک دستش را دور گردنم انداخته و با دست دیگر از کمر، مرا در آغوش گرفته‌است.صورتش یک هوا بیشتر با صورتم فاصله ندارد. با آن چشم‌های سیاه و غمگین طوری مرا خیره نگاه می‌کند که شرم دارم از زنده بودن بعد از تو.دست‌هایش سنگین هستند و نفس‌هایم را به غل و زنجیر کشیده‌اند. احتمالا امشب در آغوش غم می‌خوابم و تا چند شب آینده بساطمان همین خواهد بود.غم بر صورتم دستی خواهد کشید و اشک‌هایم جاری خواهند شد.دست‌هایش را روی گوش‌هایم خواهد گذاشت و برای لحظاتی هیچ صدایی را نخواهم شنید جز صدای غم.وقتی غم اینجاست، در گوشم زمزمه می‌کند که بیا از روی پشت بام با یکدیگر پرواز کنیم. اما او دروغ می‌گوید زیرا هیچ جانداری در این دنیا سنگین‌تر از غم نیست و نخواهد بود.غم هرگز نمی‌تواند کاری کند که من پرواز را تجربه کنم زیرا ماهیت غم سقوط است.من نمی‌توانم پرواز را تجربه کنم.  من اینجا هستم! در این خانه! در انتظار تو.هر بار که با امید بازگشت تو در را با شوق می‌گشایم، این غم گور به گور شده فرصت طلبی می‌کند و داخل می‌شود.او دروغ می‌گوید، خودم می‌دانم. اما تو که غریبه نیستی! گاهی یواشکی بدون اینکه او بفهمد به این فکر می‌کنم که امتحانش که ضرری ندارد شاید توانستیم پرواز کنیم! گاهی به این موضوع می‌اندیشم و حالا می‌خواهم به تو گله‌ای کنم. حقا که غم، از تو برایم با وفاتر بود.غم همیشه بود؛ گاهی که افکار و خاطرات تو پر رنگ می‌شدند او را از خانه بیرون می‌انداختم اما هر بار باز می‌گشت.غم اشک‌هایی را پاک می‌کرد که تو مسبب آن‌ها بودی! خب البته نمی‌توانیم منکر این شویم که پس از هر گریه با دست‌هایش سرم را بر سینه می‌گرفت و به قصد کشتن من آن را می‌فشرد.غم برایم دلداده بهتری از توست!حالا که خودت نیستی و نمیایی شاید غم  ِتو بتواند این حجم از دلتنگی را برطرف کند.تلگرام:@imstill_blue1:27-1404/12/7-وندا</description>
                <category>VANDA</category>
                <author>VANDA</author>
                <pubDate>Fri, 27 Feb 2026 00:50:18 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>