<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ♡نوشتن نوعی دوست داشتن است.♡</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_68226934</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 04:45:33</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2074898/avatar/mSvp8U.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>♡نوشتن نوعی دوست داشتن است.♡</title>
            <link>https://virgool.io/@m_68226934</link>
        </image>

                    <item>
                <title>خداحافظی با بچهای ویرگول...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_68226934/%D8%AE%D8%AF%D8%A7%D8%AD%D8%A7%D9%81%D8%B8%DB%8C-%D8%A8%D8%A7-%D8%A8%DA%86%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%88%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%84-xwkdfxbqrk93</link>
                <description>😥😰بنام خدا...با سلام... امیدوارم که حاالتون خوب باشه...منم متاسفانه باید برم واسع همیییشه...دلیلشم اینه که دور کارای معامله رفته بودم همراه بابام با داداش مجیدم...اینجوری شد که یه روزی خیلی سر بابام با دوستش شلوغ بود ...دوست بابام گفت نیلوفر بیا با منو بابات کار کن شریک یعنی اگه از فروش یه خونه صد میلیون سود داشت نصف نصف بین سه نفر...گفتم اوکی...بعدش دوست بابام گفت هر معامله ای تو به تنهایی انجام دادی کل سودش واسه خودت...گفتم اینم اوکی...خب...رفتم یکی دوتا مشتری اومد....من باید اونا  رو میبردم سر زمین ...ماشین بابام دست مامانم بود رفته بود خونه مادربزرگم اینا ...بعد دوست بابام گفت نیلو بیا کلید ماشین منو بگیر با هم برید...ازم پرسید گفت گواهینامه داری ؟!خندیدم گفتم آره بابا...😁بعد با بابام خندیدند گفت نه شوخی می کنه نداره ولی اوکیه ...خب به اونا سه تا مردا گفتم بیاین بریم رفتیم و اینا پسند کردن زمین رو گفت تا فردا من نصف پولو میدم شما هم هر وقت سند دادین به من منم بقیه پول رو نمیدم...خب واسع کارای سند هررر چی لازم بود رو گفتم آرود از طرفم سندش رو گرفتم و زدم به نام این ...حالا کارای سند تمام زنگ زدم گفتم آقای فلانی لطف کن هفصد میلیون رو واریز کن بعد تشریف بیار بانگاه سند ها رو تحویل بگیر...و البته نیاز به امضا خودتم هستش ...خب این صبح نیومد...شب زنگ زد گفتم الان بیام ؟ گفتم بانگاه هستن ولی بهت تحویل نمیدن و بااید حتما خودم باشم فردا ساعت هشت و ربع بیا البته قبلش پول رو حتما باید واریز کنی به شماره کارت طرف...خب از این فروش بیشتر چهل میلیون سود نکردم...تازه جدا از دوطرف  که قرار بود شیرینی بگیرم...اونی که زمینش رو فروختم هفت میلیون بهم داد...اونی که خرید هم شیش میلیون...این چهل میلیونم که مال متراژ زمین بود یعنی طرف گفته بود خانم محمدی هر متری مثلا اینقدر بفروش هر چی روش کشیدی مال خودت این چهل میلیون رو از اینجا بدست آوردم...خب البتع اینم بگم نامردی نکردم...ده میلیون دادم دوست بابام ده میلیونم بابام بقیه ش خودم ...خب هفته قبلی یه پسری اومد گفت یه خونه شیک میخوام واسه ازدواجش ...باز معامله کردم یه خونه رو فروختم براش یه سود خوبیییییی کردم... ‌که دوست  بابام گفت سالهاست خودمون کار  کردیم اینجوری که نیلوفر با حرف زدن مشتری رو سریع راضی میکنه منو تو بلد نیستم والا ازم تعریف کردن...😂😉 خب ....اینجوری بگم از وقتی رفتم ‌با چند تا معامله  قشششنگ  پول ماشین مورد علاقم رو در آوردم ماشین دنا پلاس...😍🥰 خب دلم ماشین نمیخواااد  وگرنه پولش  توو کارتمه دمت گرررم نیلوووو ...طلا هم که اصلا خوشم نمیاد... فقط تنقلات میخوااام  بس...😍👌خب....ولی اینم بگم به همین راحتی ها هم نیست معامله کردن...پدرت در میاد تا معامله جور بشه والا...سختی های خودش رو داره..... خلاصه... ولی بخاطر یه مشکلی خیلی خیلی بزرگ...می خواهیم بریم...نظر مامانم مشهد بود ولی نشد خداروشکر... حالا...خب...همین و منم امشب با  داداش مجیدم میریم مشهد و البته دیروزم شیراز بودیم و کلییییی خوش گذشت جاتوت خالی...😍🥰🩵 الانم شیرازم و ساعت یک میریم اصفهان بعدش تهران آخرین مقصد مشهد بعدش واسه بازگشتم معلوم نیست کجا بریم چووون که ما گراش دیگه هیچی نداریم نه خونه نه ماشین نه باغ نه زمین نه پول یعنی هیچی... و الان دو روزه مامان بابام مشهدن منتظریم‌ تصمیم اونا به کجا  بشه که از حرفای  مامانم معلومه به تهرانی که ازش نفرت دارم...😭 خب اینم از این...داداش بی معرفتمم واسه هییشه رفت ترکیه گفت جلوم میرم از ترکیه دیگه هم نمیاد...آخرشم منو نبرد...😭😭😭😭😭😭🤧🤧به درک... خب دیگه چی بگم...آره... همین دیگه... حالا با وجود این مشکلات چرا من باید برم؟! آره من اینجوری ام که به خودم قول دادم تا لحظه مرگم بمونم پاای خانوادم و بخصوص بابا مامانم که کل این مشکلاتی واسه بابام ساختم تقصیر منه و هیچی نگفته بهم و منم تا تهش راه میام... یعنی هررر جور شده من باید بمونم و   خودمو سر حال نگه دارم ولی نمیشه چون این روزا حالم بی نهایت بده خب با این جمله زندگی می کنم...این نیز بگذرد.... آره این روزا هم ماندگار نیست...میگذره... ولی من هیییچ وقت فراموش نمی کنم... که کی توی این  روزای سختم موند باهام شناختم کلان آدمای زندگیم رو حتی مجازی ها رو که ادعا می  کردن من همیشه کنارتم...آره جون عمه ت خیلی بودی...کوچیک ترین چیزی که می تونستن برام انجام بدن حرف زدن بود که  اوونم من مث سگ باید التماس می کردم فقط بخاطر آشتی  کردن و حرف  زدن بعضی هایی که هیچ ارزشی نداشتن اونا  آره نیلوفر اینم میگذره...و مهم نیست برام... کلا روی آدما نباید حساب کرد .. چون فقط ادعا می کنن...طرف کل زندگیش می گفت نیلوفر پول منم میدادم بهش تا بیست میلیون پول دادمم به کسی  که یک مااه از دوستی مون گذشته بود گفتم  کارش گیره کمکش کن گناه داره ...ولی الان خودش  منو بببنه سلاممم نمی‌دهد انگار نه انگار والا تا دیروز چه گوهی بود الانم همون گوهه ها ولی کلاسش منو کشته... اینم مهم نیست... فقط اینو بگم بهتون اونایی که میگن ما تا تهش هستیم کنارت کمکی خواستی من هستم روی منم حساب کن اوناااا رو کلا یه درصدم روشون حساب نکنید چون وقتی روزش برسه بخدا بلاکت می کنن جوابتم نمیدن ... اینو تجربه کردم... حالا من باید برم یعنی من معلوم نیست تیر سال بعد بیام سر به ویرگول بزنم یا سال بعدش تیر بیام یعنی دو سال دیگه...کلا نیستم...یعنی این زندگی تا درست شه دو سال کامل یا سه سال طول خواهد کشید...ما کلا مشکل پول توی زندگی نداریم ...مشکل چیز دیگه ای هست اون سخته...خب  زندگی بدون مشکل نمیشه کلا...🤧اینم من مطمئنم که درست میشه...من تا یه چند روز دیگه بیشتر توی ویرگول فعال نیستم بچها ... می خوام عذرخواهی کنم از اونایی که شاید حرفی زدم ناراحت شدین از دست من حلالم کنید چون من شاید واسه همیشه رفتم و هیچ وقت نیومدم ...😭🤧 اگه چیزی هم گفتم بزارین پای شوخی های همیشگیم...🙂🩵 خب من فقط یکی از بچهای ویرگول رو هیییییچ وقت حلال نمی کنم دست منو یقه اون طرف اون دنیا همین...دیگه همین... قضاوت ها هم مهم نیست برام... حتی بعد از اینکه دیگه نیام...من هیچی برام مهم نیست...معرفی و ادامه کتاب سامورایی مهربان هم موند بچها...ادامه یه چند کلمه حرف هام موند...اصلا نصف برنامه هام موند...نصف آرزو هام موند...همششش شد آرزو های محالم... اینم مهم نیست... اینم نیز بگذرد... آره...همین  دیگه حرفی ندارم...فقط منو ببخشید اگه چیزی گفته بودم یا کاری کرده باشم...منم که تک تک شما ها رو اگه چیزی گفتید بخشیدم و حلالتون کردم ...🥰😍جز یه نفر... همین...تا یکی دو روز دیگه ببیشتر نیستم خوشحال میشم هررر حرفیه مستقیم بهم بگید بچها زیاد پست سرم حرف زدین و بهم رسید یه بارم منو از ته قلبم خوشحالم کنید مستقیم بهم بگید تو اینجوری بودی و ما دوست نداشتیم...🙂 من احتمال نود و نه درصد دیگه نیام کلا..‌.. بازم هیچی مشخص نیست بچها شاید خدا یجوری حلش کرد که منم برگشتم شایدم نه نابودم کرد توی این دنیا و زندگی...😥😓آرزوی موفقیت سلامتی شادی واسه تک تک شماها دارم عزیزان ویرگول...🥰🩵خدانگهدار ‌...9/4/1404 تیر...</description>
                <category>♡نوشتن نوعی دوست داشتن است.♡</category>
                <author>♡نوشتن نوعی دوست داشتن است.♡</author>
                <pubDate>Mon, 30 Jun 2025 12:56:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سه  شبانه‌روز در  خانه مادربزرگ...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_68226934/%D8%B3%D9%87-%D8%B4%D8%A8%D8%A7%D9%86%D9%87-%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%AF%D8%B1-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-f8a0wqa5exmz</link>
                <description>بنام خدا... سلام به همگی امیدوارم که حاالتون خوب باشه...😍خب یه بند خدایی بهم پیام داده توی ایتا گفته میگم نیلوفر چرا آتش بس شده!؟😳😱 گفتم عليکم سلام چه بدونم والا من از شروع جنگ خبر نشدم چه برسه به آتش بس کردنشون من از این چیزی نمیدونم و لطفا دیگه حرفی هم نزن و در مورد اینجور چیزای سیاسی بهم اصلااااا پیام نده ...خب به من چه الان که چرا مثلا آتش بس شده...😠😡😡🤣🤣بابا من توی عالم خودم بدجور غرقم ...یعنی دارم دیوونه میشم موندم توی این زندگی با این همه مشکل بعد تو میای چرت و پرتم تحویلم میدی که چییی تروخدا؟؟🤧درسته که هیچ کدوم از آدمای زندگیم به درد بخور نیستن و نمی تونی کمک کننده باشی واسم حداقلش هیچی نگو لطفا با روح و روانم بازی نکنید که حلالتون نمی کنم بعد یکی یکی اون دنیا ازتون انتقام میگیرم فقط دست منو یقه شما قرارم سر پل صراط فقط هررر کی بهم بدی کرده یکی یکی حلشون میدم برن پایین توو جهنم خودمم برم بهشت حااال کنم فکر کنید بجای آب عسل بیا بره از جوی آب به به من بشینم فقط نوش جان کنم....😂😂🤣🤣 بابا نیلوفر جان تو خودتم جهنمی هستی دختر خوب دل خودتو خوش نکن ...😂😂🤣 وااااای خداااا از خنده مردم... همین دیگه... ایشالا همه با هم بریم از عسل های بهشت بخوریم تازه توی بهشت خبری از سرویس بهداشتی نیست این خیلییی خوبه بچهاااا هررر چی بخوری عضم میشه توو بدن ...تازه ملت بیشتر توی جهنم هستن بهشت خیلی خبری نیست فقط ائمه اونجا هستن ...هر جا شلوغ باشه من همونجا میرم همراه کل فامیل بخصوص پسر خاله هام پسر عمه هام دخترا شون اینا دقیقا وسط جهنم هستیم اینو بدون شک میگم ...🤣😁😂😂😂😍😍😍😍😍😍😍😍😍خب بیخیال فقط شما هم دلتون خوش نباشه تک تک تون در کنار من هستید دقیقا وسط جهنم دور هم آب جوش خدا بهمون میده...🙃 پناه بر خدا... امان از این دنیای پر از ظلم و بدی و کاری زشتی که باعث میشه ما نریم بهشت عسل بخوریم با بادام وای دلم رفت...😭😭😂😂خب... چی می خواستم بگم حالا از متن اصلی دور شدیم که...حالا بریم سر اصل مطلب....عید قربان امسال خب دقیقا شب عید بود که دایی مامانم فوت کرد و رفتیم کل خاله هامم اومدن...همراه کل فامیل شون ...بعد فرداش از اصفهان و تهران و اینجا هم اومدن اونم با کل خانواده شون می اومدن مثلا...خب فردا صبح ش ساعت ۹ هم مراسم خاکسپاری بود...حالا همه جمع شدن و اینا خونه مادربزرگمم شلوغ شلوغ شده بود...بیشتر از همه مادربزرگم گریه می کرد که حالا داداش فوت کرده بود ازدواجم نکرده بود ولی پیر پیر بود...😓😭 خب حالا شبش که می خواستیم بخوابیم ...مامانم به همراه خاله هام گفتن امشب مال خوابیدن نیست واسه خودمون تاااا دلت بخواد کار داریم چون خیلی ها قرار بود بیان...خالم گفت نه بگیر بخوابیم انرژی بگیریم فردا نماز صبح که بیدار شدیم دیگه نمی خوابیم...ساعت دو خوابیدن همه...یکی از پسر خاله یکی دو سال کوچیک تر از منه گفت من امشب می خوام اذیت چند تا پیرزن کنم...😂گفتم نگا نکن همه ناراحتن تو هم آبرو ریزی نکن ...گفت فقط بشین تماشا کن نیلوووو... خب منم یجورایی ته دلم می گفت که آفرین ارسلان برو هر کاری دلت میخواد بکن حداقلش من که می خندم... آقا ساعت سه بلند شد پیامک زد توی گوشی من گفت نیلو من رفتم...😂خب منم منتظر گند کاریش بودم...رفته بود اتاق مادربزرگم پتو رو کشیده بود از روی مادربزرگم خب بعد بیدار شده بود که هیچ کس نیست همه هم خوابن...خودشم میرفته زیر تخت...😂🤣دوباره اومده بود بیرون کف پاش رو خارونده بود...😂دوباره بالشتش رو کشیده بود پرت کرده بود کلا پایین تخت...😅اینم جدی جدی ترسیده بود یهو صدای داد و بیدادش بالا اومد که توی اتاقم جن هستش بخدا قسم یکی هست اینجا داره اذیتم می کنه و اینا مادربزرگم از حال میره بعد خاله هام مامانم اینا رفتن آب زدن صورتش مثلا یکی از خاله هام می گفت بخاطر اینکه زیاد گریه کردی اینجوری شدی هیچ کس نیست توی خیالت میاد اینجور چیزا ... حالا من زیر پتو یه لحظه نتونستم خودمو بگیرم بلند بلند خندیم دختر خالم گفت چته گفتم بخداااا ارسلان اذیت بی بی جون کرده همین الان داره پیام میده میگه اگه همه خوابن تا از زیر تخت بیام بیرون دارم خفه میشم از گرمااا...🤣🤣🤣 گفت تو میدونستی قراره این کارو کنه؟!گفتم آرع... خلاصه...شب صبح شد...ساعت هشت و نیم بقیه مهمونا رسیدن ...آدمای عجیبی بودن من تا حالا نمیدونستم که همچین آدماییی داریم توی فامیل پسرا خوشگل دخترای خوب ...خب عمه م اینا هم اومدن...ساعت ۹ شد همه رفتیم گلزار...اونجا فقط گریه می کردن ...بعد منم که اصلا گریم نمی گرفت...تازه با شنیدن نعره هایی که میکشیدن خندم میگرفت...ولی قابل کنترل بود خندهام...خلاصه اون لحظه ای که مرده رو داشتن میزاشتن توی قبر دلم یه جوری شد گفتم فکر کن اون من باشم واااای خدااا نههههههه نمی تونم تحمل کنم اونجا میمیرم بعد با خودم گفتم خب تو که مردی دیگه نمیترسی نیلوفر ولی نهههه ترس داره خداییی خب گریه کردم کلی...گفتم از امروز گناه کردن تعطیل کلان... خلاصه همینجور که ادامه دار شد مراسم خاکسپاری یکی از پسر عمه هام اومد گفت نیلوفر اولا ‌که گریه کلان بهت نمیاد تو فقط باید بخندی ...گفتم نگاه مگه باید گریه کردنم به کسی بیاد؟؟گفت آره خدایی به هررر کی بیاد به تو نمیاد...خلاصه گفت همین الان یه حرفی رو مادربزرگت اشتباه گفت اگه بشنوی اونو به مولا از خنده میری توی هوا...😂گفتم جون خودت نگو بزار واسه خونه باشه الان خنده و گریم قاطی میشه خدا خوشش نمیاد برو...گفت باشه ولی بیا یه صحنه ای رو نشونت بدم حالت عوض شه گفتم خنده داره؟؟!گفت حقیقتش آرههههه خیلی...گفتم نه یه عکسی بگیر بزار واسه خونه...خلاصه یجورایی نشونم داد یه دفعه شالم رو گرفتم جلو صورت زدم زیر خنده حالا الکی صدای گریه در می آوردم خاک برسرش منو خندوند و رفت...🤣🤣حالا هرررر کاری میکنم از جلو چشام نمیره اونطرف...مامانم متوجه شد که گریه نمی کنم و خنده هست ...اومد کنارم گفت خفه شو بیشعور کثافت...😡یعنیییی فقط نفرینش کردم  پسر عمم رو...گفتم خب باشه باشه.... یه جوری جمع و جورش کردم ... حالا واسه شب بعدش چیییی شد...؟!ده نفر بودیم پنج تا پسرا پنج تا هم دخترا  همه شونم دختر خاله پسر خاله یا عمه بودیم...پایه پایع هم بودیم...خب رفتیم خونه مادربزرگم اینا بازم...از قضیه اون شب مامانم فهمیده بود با ارسلان که اذیت مادربزرگم کرده بودن...و اون خنده های من توی گلزار وقتی رفتیم خونه ...یعنییی فقط روی مخ مامانم بودم بدجورم...بهم گفت پاشو برو خونه...گفتم من تنها میترسم گفت تنها نیستی داداش مجید و امیرعلی اینا با بابات خونه هستن گفتم من دوست ندارم با اونا باشم...گفت من الان زنگ میزنم بیان دنبالت گفت مایه آبرو ریزی هستی اینجا ...گفتم چطوری به پسری خواهرت نمی گی به من میگی مامان؟!گفت آره تو بدتر اونایی گفت شما ها که جمع شدین دور هم هررررر کاری می کنید ...گفتم خلاصه اگه فاطمه رضا سارینا علیرضا اینا برن خونه هاشون منم میرم در غیرررر این صورت بخدا اگه تکونم بخورم از اینجا...خلاصه مامانم داد زد گفت کوچیک ترین حرف یا بی ادبی بی احترامی به کسی دعوا با کسی خنده هرررر چیزی ازت ببینم من میدونم با تو...خب ما فقط سواستفاده می کردیم از وقت و شلوغی و این که پدر و مادرا درگیر بودن ...ده نفریم زدیم بیرون از خونه فقط حاااااال کردیم بخدااا...🥰😍😍😍👌👌👌👌 خب توی کتابخونه دختر خالم گفت اون پسره هستا ازش خوشم نیومد گفتم دقیقا...پسر عمم گفت اونا به کنار اون دختره روی مخ منه...گفتم اینااا به کنار اون پیرزنه یه جوریه واسم دلم میخواد گازش بگیرم...🤣🤣همه شون خندیدن گفتن خب چیکار کنیم ...؟یکی از پسر خاله م گفت من دلم میخواد فقط کرم بریزم همین...گفت امشبو قید خواب رو بزنید ...گفتم نگا من فکر نمی کنم مامانم بزاره امشب بخوابم این‌جا...😓😭😭😭 دختر دایم گفت نه نیلوفر نباشه فایده نداره که...گفتم پایه هستید همه تون بریم خونه ما ؟!تازه فقط بابام خونه هست که اونم ساعت ده صدای خروپف ش ده تا کوچه اونطرف ترم میره...🤣🤣پسر دایم گفت نه آخه بریم خونه شما واسه کی کرم بریزیم؟! یه لحظه فکر کردم با خودم...گفتم نیلوفر مگه تو امروز صبح به خدا نگفتی گناه تعطیله ؟!پس این کارا چیه الان میکنی تو؟! خب گفتم بچها من کاری ندارم باهاتون نظرم عوض شد کلان شبو میرم خونه بدون دردسر می خوابم گناه هم برای خودم نمیخرم...گفتم نگا داریم برنامه ریزی میکنم سر پسر  و دخترای مهمونا که چییی بشه الان؟؟؟😠😭 گفتم نههههههه من نمیخواااام باهاتون غرق گناه بشم...خب پسر خالم گفت که خاک توو سرت بااااز نیلو رفت روی اون دنده ی مذهبی بودنش ...😂گفتم ربطی نداره من نمیام باهاتون توی این کارا...خلاصه گفتن باشه نیا ولی امشبو بمون خونه مادربزرگ گفتم باشه ولی اگه اذیت ‌کسی کنید من بدون شک قشنگ لو میدمتون بخدا...گفتن نه وقتی دخالتی نداری پس حقم نداری لو بدی  تو بخواب چیکار ما داری ...گفتم اوکی....رفتیم بیرون کتابخونه صدای اذان اومد رفتیم مسجد کنار کتابخونه توبه کردیم و راهی خونه شدیم... شب شد...حالا اون مهمونا اینقدرررر موأدب بودن که بگی ...البته ما هم جلو اونا با ادب بودیم ولی در اصل ته ذهنمون یه چیزی دیگه بود...اونا خیلی خوش اخلاق بودن...ما در برابرشون هیچی نبودیم...خلاصه آخر شب شد...موقع خواب شد...😁😂یه اتاقی بود کل خاله هام مامانم همه مون توی یک اتاق قرار بود بخوابیم ...یکی از خاله هام اومد گفت خب چشااا بسته من میخوام لباس عوض کنم گفتم هررر کی چش ببنده من بخدا نمی بندم و نگاه میکنم گفت من که از تو خجالت نمی کشم گفتم خب پس راحت باش...خب اینم دیدیم...حالا یکی دیگه از خاله هام اومد گفت وااای خفه شدم توو این همه لباس...بدون هیییچ حرفی زد همه رو در آورد...🤣🤣 منم روسریم رو محکم تر آوردم دور گردنم خوابیدم خالم گفت خفته نمیشی ...؟!گفتم نه والا روسری سرم نباشه کلا خوابم نمیبره عادت کردم گفت به به  آفرین...خب ...نصف شب شد...این هیولا های خاله هام  بیدار شدن...رفتن ...دقیقا مثل اون شب کردن یکی از اون پسرا و دخترا نشسته بودن می گفتن این خونه ها جن داره به پیغمبر...نمی خوابیدن لامپ رو روشن  کردن  گفتن جن میاد اگه خاموشش کنیم...😁در حالی که پسر خاله های من تبدیل شده بودن به جن ...خلاصه چند تا پیرزنم بیدار شدن گفتن ما هم اذیت میشیم اینجا والا...خب جوون هاشون پا کردن توی یه کفش که ما رو ببرین یه جای دیگه‌...خب همه شون با چند تا ماشین رفتن پخش شدن خونه خاله هام و خودمون خوابیدن... 😂😂 یعنی خاله ها عشقن عشق....خیلی پایه هستن اونا که رفتن نشستیم کلییی حرف زدیم چایی خوردیم و اینا نماز صبح خوندیم و خوابیدیم تا ساعت هفت که دوباره جمع شدن...بعدش خالم گفت دهن همه تون سرویس بخدا...گفتم خاله کی تموم شه این مراسم عزاداری بریم باغ؟!گفت والا واسه شما الانم کلیییی خوش میگذره این‌جا همش دارین دسته گل به آب میدین دیگه چه برسه برین باغ ...خلاصه که شب سوم من باهاشون نبودم کلا... توی دلم گفتم نگا هررر کاشتی کنی همونو فرداش برداشت میکنی...گفتم اگه گندم کاشتی بعد چند ماه سیب برداشت نمی کنی که همون گندم رو برداشت می کنی...اگرم خوبی کردی همون خوبی بهت بر خواهد گشت... یه کم باهاشون بودم ولی اذیت هیچ کسی نکردم توی خواب...اونا رفتن واسه اذیت کردن... من با خودم گفتم تو هم شاید فردا رفتی یه جایی مهمونی شاید دختر و پسرهایی سر راهت قرار گرفتن که همین بلا رو سرت آوردن...پس نکن... خلاصه تر بگم و نتیجه گیری کنم که زیادی حرف زدم... پری شب رفتیم با خالم اینا جهرم خونه یکی از فامیل و فرداشم می خواستیم برگردیم خونه...ولی خب باید یه شبو می خوابیدیم اونجا...وقتی رفتیم اونجا دوتا پسر داشتن سه تا دختر...من بودم داداشم مامان بابام خالم شوهرش پسرش دخترش...اونا اینقدررررر اذیتمون کردن که بگی...برگشتم به پسر خالم گفتم دیدی ارسلان هررر کشتی کنی همون برداشت خواهی کرد...من چقدر گفتم بیخیال خودمون شاید روزی جای اینا قرار گرفتیم خوبی کنیم که خوبی ببینیم...گفتم اگه اون  شب با اونا دوست شده بودیم رفتار خوبی داشتیم الان اینا هم همون جور بودن ...اینا الان هررر کاری کنن با ما حقمونه ...بعدشم کنترل دست خودشون نیست خدا وسوسه شون میکنه که بهمون بدی کنن تااات ما متوجه اشتباهات خودمان بشویم...پس توی کل زندگیت این درس خدا و خودت رو فراموش نکن البته با خودمم هستماااا...🤣خیلی درس خوبی بود واسه  بدی کردن و اذیتمون کردن...مثلا اومدن سوسک انداخته بودن توی کفش مون...یا نمیزاشتن بخوابیم یا شکلک در می آوردن سمت مون با اینکه اندازه یه خری هم سن داشتن خجالتم نمی کشیدن...ولی روز آخر گفتم ارسلان بگیر بزن بهشون دلم خنک شه گفت نه نیلوفر نون و نمک شون رو خوردیم بزاز دنیا گرده بلاخره مسیرشان میخوره به گراش یه روزی بعد بشین تماشا کن ...😁😁گفتم الان بهت گفتم درس بگیر و تمامش کن ...گفت نه این فراموش نمیشه حتی اگه ازدواجم کنن من ازشون انتقام خواهم گرفت...😂گفت خب باز دنیا گرده به قول خودت روز اونا هم میرسه...پس نکن ...خب همین دیگه...درس خوبی بود داخلش ...لیاقت نوشتن رو داشت...و وقت گذاشتن رو... من این رو بار ها و بارها تجربه کردم توی زندگی...و جالب ترینش همین بود که نوشتم... امیدوارم که خدا بهمون کمک کنه دیگه دور این گناه ها نریم و تکرار نکنیم...امیدوارم... یعنی امیدوارم...😂 با وجود این کارا توقع خوردن عسل و بادام هم از بهشت دارم خیلی جالبه...😂😁 بخاطر همینه که من حتی توی خوابم نمی بینم بهشت رو چه برسه تجربش کنم ...ولی خب خدا رو چه دیدی یه روزی یه کار خوبی انجام دادم و مستقیم رفتم بهشت...واقعا بهشت رفتن رو خیلی دوست دارم ولی سخته محاله رفتن به اونجااااااا...🤧🤧😭خب چی بگم والا... خدا خودش جای حق نشسته خودش بهتر میدونه کی بره بهشت کی بره جهنم ... یه حسم میگه نیلوفر تو جات وسط بهشته چون بهشت جای قشنگیه تو باید بری اونجا هررر خوراکی که توی ذهنت اومد سریع جلو چشات میاد وای چقدر خوب ...😂😍👌 همین دیگه...یکی دو روز نیستم از دست مشکلات و گرفتاری های زندگیم...🤧😭بخاطر همین دوتا پست نوشتم براتون تا وقتی میام سرگرم  باشید تا من برگردم فکر کنم خوندنش رو تموم کنید ....التماس دعا بچها  خیلی بدجور گرفتارم ...🤲🤧😭🤲🤲پایان بدم...پست بعدی معرفی کتاب سامورایی مهربان رو می خونیم با هم قسمت اعتمادش رو البته اگه دوست داشته باشید و پایه باشید ...🥰امیدوارم که لذت برده باشید ...خدانگهدار...</description>
                <category>♡نوشتن نوعی دوست داشتن است.♡</category>
                <author>♡نوشتن نوعی دوست داشتن است.♡</author>
                <pubDate>Fri, 27 Jun 2025 22:57:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قضاوت بیخود بچهای ویرگول در مورد من...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_68226934/%D9%82%D8%B6%D8%A7%D9%88%D8%AA-%D8%A8%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%AF-%D8%A8%DA%86%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%88%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D9%88%D9%84-%D8%AF%D8%B1-%D9%85%D9%88%D8%B1%D8%AF-%D9%85%D9%86-v2ba8ldkikyt</link>
                <description>🤧بنام خدا...سلاام به همه... امیدوارم که حاالتون خوب باشه ...خب... بریم حرف بزنیم؟!😄 آرههههه معلومه بعضی تون میگن نه تروخداااا ولیییی این نهههه جواب نیستا باید بگید آره تو فقط بگو ...🙃🥰اصلااا این روزا بر سر یه موضوع سه چهار ماه که شده از بس فکر کردم بهش به این که سر و ته نداره کاملا دیوونه شدممممم...😭😭😭نه فقط من کل اعضای خانوادم... نه جایی میرم نه دلم میره سمت کاری ...نه شوری نه شوقی...نه ذوقی...کلا یه جوریه...منی که عشقم رفتن به مشهد بود الان که موقعش شده بهم پیشنهاد میدن میگم نه فقط خونه و تنهایی  همین و تمام..... داداش مجیدم گفت بریم گفتم فکرشم نکن که با تو حتی سر کوچه برم چه برسه مشهد... بابا مامانم می خوان برن فردا ... ولیییی من اصلا حسی ندارم که برم حرم امام رضا چون هفت سال پیش براش یه نامه ای فرستاده بودم چقدر دلخوشیم بود چقدر بهش رو کردم هییییییچ جوابی بهم نداد ...😭 الانم چه کنم که پاشم برم حرم امام رضا که چیییی بشه مگه دیوونه هستم که برم؟! نمیرم ... خودم و خدای خودم راحتم توو خونه از تنهایی بهترین استفاده رو میکنم و لذتشم میبرم...فقط بعد هفت سال یه چیزی شد که اونم من بهش اعتقادی ندارم...کلاس هفتم که بودم یه زنی توو مدرسه مون بود واسه سوال های دینی و کمک به بچها و یه جورایی مشاوره هم بود ولی مشاوره مدرسه جدا هم داشتیم یه مزخرفی بود که همشششش زر میزد بدرد نخور بود توو کل مدرسه چون گولم زد گند زد به کل انتخاب رشته من حلالش نمی کنم هیچ وقت...😓یعنی توو کل زندگی من از طرف همه خیانت دیدم و بدی ...خب این زنه که مال دینی بود با من یه دوست صمیمی بود ...🩵 خب همیشه با هم حرف های مذهبی میزدیم و اون از امام حسین و خدا و اینا حرف میزد برام منم کلی لذت میبردم و آگاهیم زیاد میشد...یه روزی از امام رضا گفت ...تا شروع کرد...گفتم خب من برم ...متوجه شد گفت خوشت نیومد انگار آره؟!.گفتم آره دقیقا یا موضوع رو عوض کن بی زحمت یا من میرم یه دوری میزنم توو حیاط و بر می گردم کلاس... گفت نیلوفر تعریف کن چرا و چی شده که تو مثلا از این موضوع خوشت نمیاد؟!گفتم آقا امام رضا(ع) دلمو سیاه کرده ...هفت سال پیش دست یه بنده خدایی یه نامه فرستادم تا الان که الانه جواب نامه منو نداده منم خب دیگه خوشم نمیاد از این داستانک ها همین...😓 مگه من با بقیه ای که بلافاصله جوابشون رو میده چه فرقی دارم خانم یکه گرد عزیز؟؟؟🤲🙁☹️ برگشت زد روی شونم خندید گفت نیلوفر جان تو از کجا میدونی جواب نداده بهت شاید خیلی جاها می خوردی زمین ولی اون نزاشته... توو دلم گفتم جون جدت بس کن چرت و پرت تحویل من نده که حرصم بگیره باهات دعوا میکنم...😄خلاصه هی تعریف کرد و هی ادامه داد... نتوست موفق شه که طرز فکرمو عوض کنه نسبت بهش... رفت و رفت تا اینکه یه روزی شماره منو گرفت.... تنهااا برنامه ای که داشتم ایتا بود دیگه تا کلاس هفتمم من حتی واتساپ هم نمیشناختم...😄 صبح ها بعد نماز صبح سر میزدم به ایتا...یع روزی خب دقیقا یادمه صبح روز جمعه بود سر جا نماز نشستم که یه کم بیشتر دعا کنم و اینا بعد گفتم بزار امروز روی جا نماز بشینم گوشیم رو چک کنم...دیدم همون لحظه خانم یکه گرد بهم پیام داده گفته بود ...سلام نیلوفر صبح بخیر و احوالم رو گرفته بود ...بعدش همزمان منم آنلاین شدم باهاش...😊جوابشو دادم...گفت نیلو یه خوابی دیدم امشب اومدم بهت بگم...گفتم خب خدا خیر کنه مشتاق شنیدنم بگو...گفت خواب دیدم توی یک مسجد بی نهایت زیبا هستم خب امام رضا هم اونجا بود بهم گفت که بهت بگم خیلی دوستت دارم...خب منم قبول کردم ...بعدش کلی فکر کردم گفتم برو بابا امام رضا اگه دوست من داشت توو هفت سال به خودم معجزه شو نشون میداد حاجی... خلاصه کلی توی مدرسه بهم گفت خوش بحالت که دوستت داره امام رضا...گفتم خانم تو از کجا میدونی به من گفته ؟!گفت نگا تو که توی خواب من نبودی بدونی دقیقا آدرس تو رو بهم داد که بهت بگم... هیچی منم خندیدم گفتم برو ولمون کن ... خب توی این مدت طولانی من چقدر اومدم به سمتت آخه چیزی ازت کم که نمیشد دلمو خوش کنی...😓😭 اصلا هررر دری رو میزنم این روزا بسته هست هرر کاری میکنم هرر سمتی میرم به بن بست میخورم چرا آخه؟؟😭😭 واقعا موندم توی این زندگی که چجوری ادامه بدم؟!دیگه کم کم دارم کم میارم دارم کوتاه میام دیگه توان جنگیدن ندارم بخاطر هررر چیزی...اونم خدا اومده کل در هاشو به روی من بسته که چی بشه؟!😭😥 کلان موندم این روزا... کمک کننده هم هیچ احدی نیست...منم دل به آدما خوش نمی کنم خیلی وقته چون همه ره گذرن ...و قابل اعتماد هم نیستن آدمای نسل جدید ... همینقدررر که حرف زدم و به جایی نرسیدم با یه مشت  احمق از این بعد با هیچ کس حرف نزنم بهتره ها ولی سخته هی بریزی توو خودت واقعا سخته...😔 یعنی اگه یه نفر توی کل عمرم جواب خوبیم رو با خوبی داده باشه بخدا اسممو عوض میکنم تااا هررر چه فکرم کار میکنه  چشم کار میکنه می بینم همشششس تهش با یه عالمه بدی و تهمت و خیانت جواب دادن بهم ...مهم نیست برام... چون هیچ شبی ماندگار نیست...و هیچ روزی هم موندگار نیست...شب روز میشه روزم شب میشه...خوشحالم از اینکه نه روزای خوب برای آدما دائمي هستش نه روزای بد و تلخ زندگی موندگار و دائمي هستش این هست که من دارم ادامه میدم ‌...من مطمئنم این روزای بدمم یه روزی تموم میشه میره و تهشم به خودم افتخار میکنم که تحمل کردم و خودم به تنهایی حلش  کردم و برگشتم به روزای خوب زندگی...من مطمئنم که خدا منو تنها رهام نمی کنه بین این آدمای بدرد نخور زندگیم...یعنی واقعا موندم که چرا همش من این روزا بشینم به راه حل های متفاوت فکر کنم...؟!🤧 اشکال نداره خودم عزیزم این نیز بگذرد...من همیشه سعی میکنم امیدوار باشم به زندگی ولی بعضی جاها آدم کم میاره آدم میرسه به ته خط و به لبه ی پرتگاه اصلا به مو میرسه ها ولی خدا باز یه جورایی دلتو آروم می کنع... آخه من وقتی دارم فکر میکنم که چرا باید این همه درد و سر داشته باشم...؟! کلا یه جوری بی اعصاب شدم که قشنگ ترین حرف دنیا برام بدتر از ده فحش میمونه بخدا...اصلا نمی تونم حرف بزنم با کسی چون همش دلم میخواد طرفی که داره باهام حرف میزنه بگیرم خفش کنم فقط داد میزنم سر همه اوضاع بدی دارم کلا...اصلا غیر قابل کنترلم نمی تونم خودمو کنترل کنم اصلا یعنی بهم بگن از اینجا پاشو اینجا بشین تمام واویلا بر پا کردم ...دیروز در حال عصبانیت فحش داده بودم به آبجیم اونم زد زیر خنده گفت حالت بد خرابه خداحافظ...بعد همون لحظه زنگ بابام زد گفت نیلوفر فحشم داد بابا چرا؟!😅بابامم خندید گفت ولش کن این روزا خودشم نمیدونه چی میگه بد داغونه بهم گفت فحش دادی نیلوفر؟!گفتم نهههه والا کی به کی؟!😳😱گفت همین الان به آبجیت...گفتم نمیدونم اگرم دادم نوش جانش بگو رو مخ من نرن چون همینجوریشم من عصاب درستی ندارم چه برسه الان که پر از مشکلم ...یعنیییی واقعا موندم توو خودم ...خلاصه که همین ... حقم این نبود ...این همه من حال بقیه رو در روزای بد شون خوب کردم که نگو...ولی الان هیچ کدومشون نیستن و نمیان جلو حتی یه کلمه حرف بزنم باهاشون چه برسه از اونا در خواست کمک کنم...خب اشکال نداره...توقعی هم ندارم ازشون...مهم هم نیستن برام...فقط قید منو در هررر لحظه از زندگی شون بزنن دیگع... دیگه بد تصمیم گرفتم واسه خیلی ها... فقط و فقط با کمک خدا بع راهم و زندگیم ادامه میدم فقط بخاطر خدا... خب جدا از این قضیه یه چیزی تعریف کنم... مدتهای طولانی توی ویرگول یه بنده هایی یه چیزی فرستادم براش توی همین فضای ویرگول هم بودش غیر اونجا حرفی رابطه ای نداشتیم بخدا...خب بعد از مدتهای دور و طولانی یه فکرایی در مورد من کرده بود که خودش خودش رو قشششنگ لووو داد که مثلا فلانی می خواست بیاد توی رابطه با من من مقاومت کردم و یا تلاش ‌کرد که غیر ویرگول باهام باشه...😳😱 من بعد از یک سال که خودش لو داد متوجه شدم قضیه چیه ؟! حاجی دهنت سرویس شما به چپمم نیستی ...من می خواستم کمکت کنم چون می دونستم که می تونم کمکش کنم...ولی فکر اون منحرف رو بعدها متوجه شدم که منظورش من بودم...بخدا قسم به یه ورمم نیستی... هدفمم اون چیزی که فکر کرده بود نبود ها ولی این فکر کرده که نیلوفر در تلاشع بیاد توی رابطه و حرف زدن و چت کردن...😅من با بزرگتر و با کلاس تر و با سواد و با چه تحصیلات برگشتم نه گفتم دیگه میام با تو ؟!خاک توو سرم کنن اگه  دیگه توی کل زندگی کمک کسی کنم ...حتی توی ویرگولم من بدی دیدم...بخدا اگه من می خواستم چیزی بگم یا چیزی بفرستم برات هدفم کمک کردنت بوده... حتی توی فضای ویرگول من خیلی چیزا دیدم از کسانی که توقعشم نداشتم...بعدم من از غیر مستقیم حرف زدن بدم میاد صد بار گفتم توی همین ویرگول که هررررر چیزی ازم دیدید مستقیم بهم بگید نیلوفر خوشم نمیاد از این رفتارت  و یا هر چیز دیگه ای... مثل اون بنده خدا بلاکم کنید راحت...😅من برام مهم نیست بخدا این چیزا...ولی هیچ احدی حق نداره هر چرت و پرتی رو که ار دهنشون در اومد بگن بهم این حقو به کسی نمیدم... هر کی ام باشی مهم نیستی برام از این بع بعد ببینم کوچیک ترین چیز ببینم یا بشنوم از هر کی ام باشع باشع برخورد جدی و  بد میکنم گفته باشم...بعدشم بلاکت میکنم ...تا الان اگه چیزی نگفتم چون مهم بود برام اعتماد به نفس پایینی داشتم ناراحت میشدم هیچی نمی گفتم...ولی واقعا بسه...بعدم برای بااااار هزارم ازتون خواهش میکنم هررر چی هست در مورد من به طور کاملا مستقیم بهم بگید لطفا...🤧😭😓 خب اون طرفم مذکر بوده خب عامو جان قربونت برم من چرا ضایع بازی در آوردی من که منظوری نداشتم بخدا قسم ولی شما چرا؟! خب مهم نیست بیخیال...نمیخوام واسه کسی ثابت کنم که من منظورم این نبود یا من اهل این چیزا نیستم یا مثلا خوشم نمیاد من فقط می خواستم کمکت کنم یا هر چیز دیگه ...ولی رابطه و حرف اینا رو از کجا در آوردی بخدا...؟!😅🤣به چپمم نیستی در حد من نیستی از خداتم باشه من دنبالت کنم یا واست کامنت بزارم نگاتم نمی کنم چه برسه عاشقت بشم مگه چی هستی کی هستی شاید واسه خودت یه چیزی باشی ولی واسه من بخدا قسم یه ذره هم ارزش نداری پیش من همین...خب اینم از این... من انقدر توی زندگیم مشکل دارم که حال و حوصله حرف زدن و ثابت کردن و دقت کردن به این چیزا رو ندارم عامو برو بیخیال این چیزا شو شما واسه خودتون یه چیزی هستی واسه من هیچی ... بجای این کارا برو بشین فکر آیندت باش...فکر کاری انجام ندادت باش...فکر ازدواجت باش که کسی نگاتم نمی کنه...🤣😅بشین گرفتاری هااات رو حل کن...مردم رو قضاوت نکن ...خب... من از این به بعد فقط بلاک  میکنممم... مهمم نیست... فقط اینو بهت بگم دل آدم خر که نیست میدونه کی با کیه...؟! ازت خواهش میکنم ضایع بازی در نیار جلو ملت ویرگول زشته... 😅😅خب ...جدا از این فرد...یه جاهاش رو با همه بودم...یعنی یه افرادی که تازه اومدن منو دنبال کردن چون آشنایی ندارن باهام چیزی نمیگن فعلا...بقیه یه بار از یه طریقی یجورایی یه چیزایی گفتن که من فقط انداختم پشت گوش گفتم بیخیال شو نیلوفر همین...😊🙃ولی اشکال نداره... منم هدفم نوشتنه و حال خوب خودم...و خاالی شدن دلم راحتی قلبم... ولی دیگه خیلی فشاری شدم اونقدر که نگم... خب...این قضیه کلا مال یک سال قبله یا هم شاید زودتر دقیق نمیدونم... بزار برم چک کنم ببینم مال کی بوده کل کامنت هام هستش بخدا... بعد تک تک پست های اون طرفم هست...که بعدش اومد هی نوشت که فلانی ها تلاش کردن با من باشن...😅🤣 بعدش گفتم شاید قضاوت من بد بوده ولی هی پست نوشت هی گفت تابلو بود با من بود فقط مونده بود بگه نوشتن نوعی دوست داشتن است عزیز من خیلی خوشحالم که در برابر پیشنهاد های عاشقانه تو مقاومت کردم...🤣😅😅😅😅😅🤣🤣خدااایااااا بهم صبر بده ... استغفرالله... پناه بر خدا... دارم دیوانه میشم...خب که چییییی؟! حیف ذهنم نکرده درگیری یکسری احمق ها بکنمش...بابا بیخیال ...من فکر حل مشکلات زندگی هستم...امیدوارم که بتونم حلشون کنم اونم تنهایی...خب همین دیگه...می خواستم یه پست با حال بنویسم ولیییی باز نشد...خب سعی میکنم که سر اولین فرصت بنویسم و پست کنم...خب با آرزوی موفقیت و سلامتی برای تک تک شما ها...🩵🥰تا پست بعدی خدانگهداااارر...</description>
                <category>♡نوشتن نوعی دوست داشتن است.♡</category>
                <author>♡نوشتن نوعی دوست داشتن است.♡</author>
                <pubDate>Fri, 27 Jun 2025 01:27:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همیشه با نوشتن حالم خوبه...✍️😍📚🩵</title>
                <link>https://virgool.io/@m_68226934/%D9%87%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-%D8%AD%D8%A7%D9%84%D9%85-%D8%AE%D9%88%D8%A8%D9%87%E2%9C%8D%EF%B8%8F%F0%9F%98%8D%F0%9F%93%9A%F0%9F%A9%B5-igfuiqslmvrc</link>
                <description>✍️📚😍🩵بنام خدااا...سلام به همگی امیدوارم که حاالتون خوب باشه ...خب قرار بود از اون اتفاقه بگم بهتون توو این پست ولی نمیگم...چون دلم میخوااد پست سوم اون باشه...خب...امروز اومدم یه چیزای دیگه تعریف کنم...ولی از کجا شروع کنم که قشنگ و واضح بتونم توضیح بدم نمی دونم والا...☹️نه واقعا از کجا باید شروع کنم الان؟!سخته واقعا...کلا نوشتن واسه من سختیش قسمت شروعشه با پایانش خیلی برام سخت تموم میشه والا ...🙃🥲اینم از اینجا بزار بگم...از معرفی داش مجیدم...😅این مجید داداش من نیست عموی منه در اصل ...ولی یه بار که بچه بودم بابام جلوم گفت مجید یعنی من تا اون موقعه بهش می گفتم عمو...از اونجا بع بعد می گفتم مجید که کلی کتک خوردم از بابام که نگم مجید خب بچه بودم فقط هر کی هر چی می گفت رو تکرار می کردم تازه از دهن بابام چند سال اسم مامانم رو صدا میزدم ...😄😄مامانم رو الان مامان میگم ولی عمو رو نه داداش مجید صدا میزنم...چون بعد اون کتکه بازم می گفتم مجید ولی بعد بهم گفت نگا نیلوفر بابات میزنه بهت منم نمی تونم نجاتت بدم پس یه داداشی به اسمم اضافه کن الان چهل و چهار سالشه هنوز که هنوزه بهش میگم داداش مجید...😁خب...من کلا با این داداش مجیدم خیلی صمیمی و راحتم از اول تا الان...یعنی چه روزایی که بعد بزرگ شدنم در کنارش بودم همه جوره موندم باهاش چرا حالا؟!چون خودم خیلی دلی و قلبی دوستش داشتم یعنی بیشتر بابام بهش علاقه مند بودم یعنی کلا کمک کننده بودم براش...تازه شیش ماهش بوده که بابا مامانش فوت کردن اینم افتاده دست مثلا عموی بزرگم اونا بزرگش کردن ...بعد که هی بزرگ و بزرگ تر شد خودش کار کرد و واسه خودش زندگی ساخت...ازدواج نکرد کلی بهش بابام پیشنهاد داد گفت تو قبول کن ازدواج کنی کل خرج عروسیت با من ...گفت نه تا به این زندگی سر و سامون ندم خبری از ازدواجم نیست بحث پولشم نیست چون خودم دارم...خلاصه...یه روزی شد که...یکی گولش زده بود...یعنی کل پول و خونه و زمینش رو کشوند بالا اینم ترسید به هیچ احدی نگفت...بعد چند روز به من گفت که بیا بریم بیرون...اون زمان ها اصلا منو اجازه نمیدادن حتی با داداش مجیدم برم بیرون سخت گیر سخت‌گیر بودن...گفتم بابام میگه نه ...😭گفت خب بیا خونه م گفتم میگه نه ...گفتم نگا مامان بابام دارن میرن بیرون تو بیا پیش من گفت پس هر وقت از خونه زدن بیرون زنگم بزن ...خلاصه اینا رفتن و منم زنگ زدم اومد‌...نشستیم حرف زدیم و اینا گفتم بریم بازی داداش مجید؟!گفت نه بیخیال بازی نیلو کل زندگیم به فنا رفت ...گفتم چی شده مگه؟!😳تعريف کرد برام...گفتم خب داداش مجید من الان چه کاری از دستم ساخته هست ‌هررر کاری تو بگی برات حاضرم انجام بدم  بگو؟!🥰🩵😘گفت پول چیزی داری؟!گفتم آخه منو پول از هم فاصله مون بی نهایته مجید جووون...😅گفت طلا که داری؟!گفتم آره ولی کمش دست خودمه دست مامانمه...گفتم نگا این گوشواره هامه با یه انگشتر با دستبند با یه اسم الله که دوست بابام برام توو تولدم گرفته بود ...گفت نگا من نمیخوام کسی بدونه حتی مامان بابات...گفت فقط گوشواره هاتو بده بهم من باید وکیل بگیرم تا این قضیه رو حل کنم گفت فقط شکایت کردم وکیل پول میخواد...گفتم بعد به مامان بابام بگم چیکار کردم گوشواره هام رو چی بگم ؟!گفت من قبلش تو رو میبرم جایی بگو که یه لحظه از داداش مجید  دور شدم دو تا مردا اومدن ازم گرفتن همین من بهت قول میدم مثل خود گوشواره هات برات بخرم...گفت نه این دلیلت چرته داداش مجید بابام عمرا اگه قبول کنه...گفتم نگا بیا دستبندم رو بگیر میگم جایی از دستم افتاده تموم شد و رفت ...گفت نه دستبنده ارزشش کمه ...گفتم بخدا گرونتر از گوشواره هامه خودم بودم که خریدم...گفت باشه فردا خودم زنگ میزنم به بابات میریم بیرون اجازت رو میگیرم...خب خلاصه بهش دادم دستبندم رو با لنگه ی یکی از گوشواره هام گفت بگو یکیش گم شده که قابل قبول باشه...بعد چند روز که گذشت...اومد گفت اسم الله ت رو در بیار بده بهم زنجیرش واسع خودت اینم بهش دادم...چند روز بعدش اومد گفت گل انگشترت رو خوردش کن بگو دستم گیر کرد خورد شد گم شده گلش فقط حلقش موند برام با یه زنجیر خالی با لنگه گوشواره...هر بارم به مامان بابام می گفتم به این دلیل گم شده اونا هم قبول می کردن ...🥲😭😅تا چند سال از قضیه نگفتم به کسی...بعد یک سال کل چیزایی رو که دست داده بود رو دوباره بدست آورد ...ولی هیچ کدوم از طلا های منو نخرید برام...منم گفتم نیلوفر بیخیال همین که کسی نمیدونه و اون روز کار داداش مجیدم راه افتاد خوشحالم...🥰🩵هی سالها گذشت هیچ وقت حرفی نزدم بعد پول دار شدن عموم...خودشم هیچی نمی گفت...بیشتر از سه چهار شده بود...خب جدا از این چیزااا...تا الان که الانه باهاش رفیقم اونم چه رفیقی بیشتر از جونم و خودم دوستش دارم...🩵اینم میدونم که مجیدم خیلی دوستم داشته تا الان هوامو داشته بوده همیشه ولیییی اونجوری که دلم میخواد نبوده اونجوری که من بودم پاش اون نبوده...حالا...هفته قبلی بهش زنگ زدم گفتم میای بریم بیرون ؟!گفت نخیر حوصلت رو ندارم اومد دیگه هیچی نگفت بهم تلفن رو قطع کرد رفت که رفت...😥خاک توو سر خودم که اینقدر پای همه از دل جون میمونم کمکش میکنم تهشم اونا میرن...متاسفم به خودم و این قلب مهربونم و دل سادم...😓😰خب...بعد سه ساعت پیام داده نیلوفر ببخشید من اعصابم خورد بود...کلییییییییییییییی پیام داد ...منم بلاکش کردم گفتم فایده نداره باهات دوستیم رو ادامه بدم ...صد بار بیشتر زنگ زد باز از اینجا هم بلاکش کردم...یکی دوتا برنامه دیگه که فعال بودم اومد فقط بلاکش می کردم منم...واقعا  خیلی خیلی از دستش ناراحت شدم...چه روزایی که من کنارش نبودم روزایی که می خواست خودکشی کنه روزای سخت زندگیش کمکش کردم ...تهشم اینجوری جوابمو داد...تازه هفته قبلش به من گفت حالم خوب نیست میای بریم کافه الف؟!با اینکه مث سگ بدم میاد از کافه رفتن...فقط بخاطر  شادی دل داداش مجید گفتم آره...بعد رفتیم دیدم اصلا حوصله حرف زدن نداره...حالش خرابه...همش می خواد گریه کنه...حتی دلش نمی‌خواست نگامم کنه...خلاصه رفتیم نشستیم گفت نیلوفر هر چی خوردی واسه منم همونو سفارش بده من حوصله حرف بزنم ندارم...🙁☹️گفتم چیزی رو که من دوست دارم تا جایی که میدونم تو ازش نفرت داری ...گفت اشکال نداره تو هم از کافه نفرت داشتی...منم مث تو...خلاصه همین...اومدم یه چیزی تعریف کردم نتوست خودشو بگیره و خندش رو کنترل کنه زد زیر خنده گفت دهنت سرویس نیلوفر...😄😃😀😅گفتم آرهههه والا آبروم رفت اونجا...خلاصه با یه چیز خنده داره کل هواش و حالت روحیه ش عوض شد...بعد که دیدم حالش خوب شد...گفتم داش مجید موافقی بریم غیبت کنیم؟!😅گفت آره بابا بگو ...منم شروع کردم غیبت کردن از همه گفتم ده تا هم عمو گذاشت روش تهشم با خنده تموم شد و در آخر گفت پاشو بریم مسجد امام رضا توبه کنیم ...😥😁گفتم خوبه بریم رفتیم...کلا غیبت کردن فقط و فقط با داش مجید حال میداد چووون نه گوش میداد درست حسابی نه به کسی می گفت نه اصلا یادش می موند بخدا به کل فراموش می کرد خیلی خوب بود یعنی من که حاال می کردم یه روزی هم بهم گفت نیلوفر تو زن شیطانی چون عاشق غیبتی...😅🤣یه بار بهم گفت بیا بریم رستوران...گفتم نه نمیام دوست ندارم...اصرار کرد کلی...گفتم باشه ولی واسه اولین بار و آخرین بارت باشه بهم پیشنهاد رستوران رو میدی...😠همون رستورانی که خیییلی شلوغه منو برد منم که مخالف شلوغی که اون شبم رفت...اونجا یه چیزی گفتم خندید گفت آبرو ریزی نکن جون من ساکت شو...😁دوباره گفتم وااای داش مجید اونجا رو بااااش تروخدااا...🤣گفت میگم چیزی نگووو ...وقتی اومدیم بیرون بهم گفت که بخدا آبرو نزاشتی برام نیلوفر من غلط بکنم تو رو ببرم جایی با خودم کلا کارت آبرو بردنه...😅گفتم دلتم بخواد من باهات بیام...خب این از این...بیخیال...بعد این همه سال الان به با یه  شماره دیگه بهم پیام داده که نیلوفر من اون طلا هات توو ذهنمه اگه قهری بخاطر اونا بهت میخرم ولی جون من برگرد مثل اول باهام رفتار کن...فقط بهش گفتم من توو فکر اون طلا ها هم نبودم و یه ورمم نیستن اونا مهمم نیستن...ولی من فقط در حد سلام و خداحافظی باهات هستم ...شماره جدیدشم بلاک کردم تا اینکه هفته قبلی سیم کارتم سوخت و تا الان هم شماره جدید نگرفتم ...هی زنگ زده دیده خاموشم زنگ بابام زنگ گفت که نیلوفر چرا گوشیش خاموشه گفت سیمکارتش سوخته میگه تا یه مدتی هم میخوام شماره نداشته باشم...خب تو اگه برات مهم بودم من یه بار توو کل زندگی حال توو رو نداشتم به تو پیشنهاد بیرون رو دارم ...تو اگه مهم بود برات بود و نبود من خیلی کارا می کردی برام...تو نگران حال من شده بودی و برات ارزش داشت اونطوری باهام رفتار نمی کردی...خیلی جاها هم می تونستی کمکم کنی ولی نکردی...خیلی می تونستی دستمو بگیری ولی نگرفتی...حالا که گوشیم خاموشه میگه من نگران نیلوفر شدم عجیبه برام...نخواستم مهم باشم برات نخواستم چیزای ازت ...یعنی خدا نکنه من دور کسی خط بکشم ...دیگه عمرا اگه مثل قبل بشم باهاش...اینم خیلی کارا کردم براش ولی هیچ وقت قدر منو نمیدونست...تازه هیچ احدی جرأت اینو نداره که حتی نگامم کنن چه برسه بهم دست بزنن یا بزنن...ولی اگه یه چیزای تعریف می کردم که خوشش نمی اومد یا عصبانی میشدم یه حرف بدی از دهنم در میرفت...بارها شده بود سیلی زده بود بهم گریه کرده بودم ولییییی یه کلمه هم توو دعوا چیزی بهش نگفته بودم که حالا زبون درازی کنم باهاش همیشه هم احترامش رو داشتم...ولی اون بیشتر روزا اذیتم می کرد...خیلی ام اذیتم می کردم...ولی من نه همه جوره باعث حال خوبش بودم...خب پشیمونم نیستم از کارای خوبی در حقش کردم تا الان...ولی از این به بعد توو دلش بمونه اون نیلوفر قبلی...خب...خلاصه همین...تازه بهم چند باااار عاشق چند تا دخترا شد بهم گفت ...دلو به دریا میزدم میرفتم یه جورایی از زیر زبونشون حرف می کشیدم و در مورد‌  ویژگی ها و گذشته هاشون خانواده هاشون رو اطلاعات جمع آوری می کردم می اوردم بهش بعد می گفت نه اینم کنسله...😁خلاصه هرررررررررررررررررررررررر   کااااااااااااااااااااررریییییی بگییییییید توی دنیاااااا برای مجید انجام دادم...ولییییی تهشم هیچ که هیچ....هیچ وقت براش مهم نبودم...امروز اومده بود خونه مون من خواب بودم پر روو پر روو اومد بیدارم کرد گفت نیلوفر تروخدا منو ببخش...گفتم تو باید مراقب دهن ولت باشی من خدا نیستم که کسی رو بتونم ببخشمم...گوشواره هام دستبندم با یه گردنبند قشنگ با یه انگشتر خوشگل برام آورده بود...گفتم منو بکشی هم ازت نمیگیرم نمیخوام نشونه ای از تو جلو چشام باشه همین...اصلا برام مهم نیست این  چیزا واسه خودت باشه همین که مامان و بابام نمیدونن خودش کلی حرفه از این به بعدم نمیخوام بدونن و یا توضیح بدم که به چه دلیلی تو واسم این طلا ها ر  گرفتی؟!.خب بیشتر از این نمیگم بهتون...من توی زندگی به هرررر آدمی که دلبستم تهش منو پس زدن و بعد مدتها بودن در کنار اونا در روزای سختشون که تموم شد منو پس میزنن ...کلا تا الان با هرر کی دوست شدم کمک کردم بهشون حرف زدم باهاشون  تهش با یه چیز بد جوابمو دادن...مثلا خیلی وقتا شده توو زندگی به یه آدمی نیاز داشتم حرف بزنم باهاش بوده آدمش پیام دادم خیلی مستقیم گفته حوصله ندارم نیلوفر خدانگهدار...زنگم که زدم جواب ندادن...رفتم پیششون یه حرکت هایی زدن که از صدتا فحش بدتره بوده خودم برگشتم توو تنهایی ام غرق شدم و خودم حال خودمو خوب کردم...روزایی شده نوشتنم جواب نداده برام ولی من بااز از تنهایی نشستم نوشتم و تهشم کل برگه هام رو تیکه تیکه کردم من هرررر وقت توو حال بدی هام می نویسم برگه ها یا دفترم رو نمیزارم کنار که تاریخم بزنم بعد ها برم سراغش بگم ای داد چقدر روزای بدی رو به تنهایی ازش در اومدم...نه همون لحظه برگه ها رو پاره میکنم میریزم سطل آشغال بعدش میگم نگا نیلوفر تو کل حرفاتو گفتی اونم گوش کرد و تا آخر عمرت به کسی هم نمیگه اینجوری راحتم کلا...بعضی چندش ها هستن میگن که خب بزار بمونه نوشته هات واسه ده سال ديگه بشین نگا کن بگو احسنت بر خودم که این روزای سخت رو گذاشتم کنار...چندش جان من خوشم نمیاد روزای بد خودم رو به خودم ده سال دیگه یاد آوری کنم ...بجاش از روزای خووووبم می نویسم قابم میگیرمش قشششنگ میزارم توو خاطره هام واسه چهل سالگیم...😍🩵البته اگه عمر کنم...😁خلاصه که می تونم بگم هیچ کسی نتوسته کمک کننده باشه برام توو زندگی...ولی خودم بر عکس به کل آدمای زندگیم یه جورایی کمک کردم منتم نمیزارم پشیمونم نیستم ولیییی از این به بعد به هیچ احدی کمک نمی کنم حال خراب هیچ کسی رو توو زندگی خوب نمی کنم فقط تا جاییی که بتونم ازشون دوری میکنم همین...نه خوبی میکنم نه بدی ...دیگه از هیچ آدمی خوشم نمیاد توو دنیا...کلان یه حس بدی دارم به انسان‌ها...خوشم نمیاد ازشون...اصلااااا چی بگم !؟؟کلااان دست کشیدم از کل آدما...اصلا دلم نمیخواد با کسی ارتباطی داشته باشم ...با هیچ کس...خداروشکر که سیمکارتم سوخته یع مدتی کلا شماره ندارم بعدشم که حالا شماره جدید بگیرم به هیییچ احدی نمیدم فقط اعضای خانوادم...خسته شدم از این همه بدی ...واقعا آدم یه روزی از یه جایی به بعد خسته میشه از همه چییی...منم همینجور خسته شدم...مهمم نیست برام ...فقط دیگه رفتار و اخلاق خوب منو توو خواب ببینن از جمله داداش مجیدم...😑کلا هیچ کسی واسه من خوبی نکرده ...منم بهتره خودمو محدود کنم واسه یکسری احمق های زندگیم...واقعا که....😭منم  الان ناراحت نیستم که کسی بیاد منو دلداری بده و یا چیزی بگه از اون حرفای انگیزشی بهم بزنه...اصلا مهم نیست برام چون خودم برای خودم منبع انرژی هستم خودم برای خودم مشاوره هستم خودم برای خودم دکترم خودم برای خودم همه چیز هستم و خوشحالم که نیازی به هیچ احدی ندارم...😍😍🩵🩵خب همین...خیلی دلم پر بود امشب اونقدررر که نگم نمی تونستم چیزی ننویسم یا چیزی نگم...😄ولی نتوستم خودمو بگیرم و کنترل کنم ...خب اینم مهم نیست بچها...این چیزا به یه ورمم نیست به چپمم نیست والا...ولی خب امیدوارم که بتونم دیگه به کسی کمک نکنم و مهربونی هم نکنم اهمیت ندم به کسی فقط سلام و خداحافظ تمام....و تصمیم خوبی ام گرفتم...خب ...هیچی دیگه...یه پستی   قرارع بنویسم  براتون که حال کنید...هررر چند حال کردنتون مهم نیست برام ولی خب ...😄حرفی ندارم دیگه...همین....از من نصیحت به شما ها وقتی نیاز به حرف زدن دارین فقط بهترین راهشش اینه که بنویسید والا بهتره صد آدم جواب میده بی منت...بله فقط نیاز به خودکار داری و دفتر تمیز و یه ذهن پر از حرررف بشین حاال کن و بنویس دمتم گرم آمو جان...خب اینم ربطی نداره به من که شما چه می کنید و چه نمی کنید همین هر جور عشقتونه همونو پیش ببرید توو زندگی همین....خدانگهدار تا پست بعدی...</description>
                <category>♡نوشتن نوعی دوست داشتن است.♡</category>
                <author>♡نوشتن نوعی دوست داشتن است.♡</author>
                <pubDate>Wed, 25 Jun 2025 22:59:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خاطرات خووب من از دوران مدرسه...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_68226934/%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%AA-%D8%AE%D9%88%D9%88%D8%A8-%D9%85%D9%86-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D9%88%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D9%87-b30haonwxsgi</link>
                <description>😅👌رفیقای  قشنگم دلم یه ذره شده براشون ...😥😗😭بنام خدا...خب ... سلام...بریم یه قسمتی از مجموعه کتاب‌های درسنامه حفظ موضوعی قرآن رو با هم بخونیم و یه خاطر ای هم دارم از کتابه که سر کلاس باید هر کسی حداقل یه بار تدریس می کرد... و این کتابم باید هر چه زودتر تمومش کنم و برگردونمش بع صاحبش که اونم شیراز تشریف دارن فقط آخر هفته ها میاد خب بریم...خدا دیده نمی شود... لاتُدرِلَا تُدْرِكُهُ الْأَبْصَارُ وَهُوَ يُدْرِكُ الْأَبْصَارَ ۖ وَهُوَ اللَّطِيفُ الْخَبِيرُ ﴿١٠٣﴾چشم ها او را در نمی یابند نمی بینند ، ولی او چشم ها را درمی یابد و او لطیف و آگاه است...بسیاری از منکران وجود خدا می گویند چون خدا را نمی شود مشاهده کرد ، پس وجود ندارد ، ولی این سخن نادرست است ؛ چون خیلی چیزها در جهان وجود دارد که ما آن را با چشم نمی بینیم ، ولی چون آثار و نشانه هایش را می بینیم ، وجود آن را پذیرفته ایم ، مثل هوا ، جریان الکتریسته و برق ، نیروی جاذبه ی زمین و .... خب... دلیل ساده ... !!! استاد پرسید:(( آیا در این کلاس کسی هست که صدای خدا را شنیده باشد؟)) کسی پاسخ نداد. استاد دوباره پرسید:(( آیا در این کلاس کسی هست که خدا را لمس کرده باشد؟))دوباره کسی پاسخ نداد. استاد برای سومین بار پرسید :(( آیا در این کلاس کسی هست که خدا را دیده باشد؟))برای سومین بار هم کسی پاسخ نداد. استاد با قاطعیت گفت: با این وصف خدا وجود ندارد. دانشجو _ که با استدلال استاد موافق نبود - اجازه خواست تا صحبت کند. استاد پذیرفت. از جایش برخواست و از همکلاسی هایش پرسید:(( آیا در این کلاس کسی هست که صدای مغز استاد را شنیده باشد .؟))همه سکوت کردند.  آیا در این کلاس کسی هست کع مغز استاد را لمس کرده باشد؟کسی چیزی نگفت.آیا در این کلاس کسی هست که مغز استاد را دیده باشد؟وقتی برای سومین بار کسی پاسخی نداد. دانشجو گفت: آیا می توانیم نتیجه گیری کنیم که استاد مغز ندارد؟!😁همه ساکت و مبهوت شدند.آری ! اگر چه خدا - چون جسم نیست - دیده نمی شود ، ولی می توان او را واقعااا احساس کرد.او کسی است که از پدر و مادر مهربان تر است و هیییچ وقت ما را تنها نمی گذارد...ایستگاه اندیشه  بریم :خب... آیا کسی هست که بگه خدا چرا دیده نمی شود؟! و ما آیا در روز قیامت او را می بینیم مثلا وقتی همه به خوبی و بدی های خودشون رسیدن میگن که اونجاست ما می تونیم خدا رو ببینیم ولی باید از کجا  این حرفا رو باور کنیم ؟! واقعا فکر کردن به خدا سخته...چون به هییچ نتیجه ای نمیرسی والا...پس فکر کردن به خدا خوبع ولی کم زیادی  به تهش فکر کنی بی نتیجه میمونی ...☹️خب ...این کتاب چهل تا درس داره ...ما سی نفر توو یه کلاس بودیم و باید هر کسی یه درسی بر می داشت واسه تدریس و حفظی هم بود ... خب یه روزی نوبت من بود...😱 و منم که اصلا برام مهم نبود درس و تکلیف و این چیزا...😅آقا اومدیم سر کلاس زنگ اول بچها گفتن نوبت کیه تدریس منم که در عالم خودم غرق بودم آخر کلاس...🤣یهو دیدم اسم منو آوردن گفتم چیه چی شده گفت حاجی نیلوفر تدریس داری زنگ بعد بشین تمرین کن گفتم نه والا خبر نداشتم...👌😀😥 خب حالا نگم از این شانس افتضاحی که داشتم من...😭 نشستم یه روخوانی کردم یه چند کلمه از خودم بهش اضافه کردم کلی و مفهومی سریع جمع بندیش کردم برای زنگ بعدی ...از اداره هم برای بازدید کلاس ها اومده بودن...منم طبق معمول دمپایی پا کردم و نشستم آماده تا معلمه بیاد و برم ...👌😍😀 خب...اول حضور و غیاب کرد بعدش گفت بزار نگا کنم نوبت کیه ؟!منم گفتم خانم نیازی نیست نگا کنی الان میام...📚🥰 تا بلند شدم دیدم یه مردی وارد کلاس مون شد برای بازدید و یک زنگ می خواست بشینه توو کلاس ما...منم کفشم بیرون کلاس بود دمپایی پام بود...خدایا چیکار کنم چیکار نکنم؟!☹️به هیچ عنوان اجازه بیرون رفتن نمی دادن معلم ها به من چون سابقم خراب بود اگه میرفتم دیگه بر نمی گشتم سر کلاس...😀😁 خب نشستم سر جام شروع کردم صلوات فرستادن...می گفتم خدایا تروخدا بیخیال من بشه صدام نزنه آخه این دمپایی ها  رو چیکار کنم من ؟خلاصه با خودم گفتم زود باش کفش یکی از بچها رو بگیر...برگشتم جامدادی از زیر صندلی پرت کردم واسه پشت سریم که نگاه کنه تا نگاه کرد گفتم کفش هاتو بده گفت نیلو خفه شو منم دمپایی پامه بخدا موندم چه کنم؟!😅😅ما همه مون گل یه باغ بودیم والا... خلاصه اون مرده گفت من یکی رو انتخاب میکنم بیاد اینجا ازش چند تا سوال می پرسم ... گفتیم خدایا شکرت معمولا ما رو صدا نمیزنن...🥰 کار همیشگیمون جا مدادی رو ریختیم کف زمین که به بهونه اون بریم پایین ما رو نبینه صدا بزنه...😅🤣 چهار پنج نفری که دمپایی داشتیم رفتیم پایین... آقاااا نگمممم چی شد...😥😭 تا می خواستم برم پایین گفت شما تشریف بیارین اینجا... خدااااا ...گفتم باشه الان ... خب وایسادم که برم خندم گرفت وقتی چشمم خورد به اون دمپایی هام...گفتم خانوم میشه من برم بیرون مدیر کارم داشت ...؟!گفت خیر...هیچ راهی نبود...هیچ کاری نبود...مجبور شدم برم...گفتم خدایا حداقل کمکی کن چشای اون طرف نخوره به دمپایی های آبی من...😅😅 تاااا رفتم گفت به به مپایی هاش فقط!👌🥰😍🤣🤣😅😅 گفت قانون مدرسه تون ااینه کلا؟!گفتم نه می خواستم برم وضو بگیرم دیگه به کل فراموش کردم کفشمو پا کنم به هر حال ببخشید...گفت عجب دختر خوبی همین زنگ اول وضو میگیره نمیزاره واسه زنگ آخر گفت دمت گرم آفرین بهت...😃حالا این بهونه من ولی اون طرف بخاطر این کارم از اداره جایزه فرستاد برام خدایا قربونت برم من که اینقدر ذهن فعال دادی بهم همیشه می تونم خودمو نجات بدم و یه حرفی جور کنم که قابل باور باشه...🤣😅صلوات فرستادن هام جوابگو بود خدایی ...الهی قربون بزرگی خدا بشم من...😚😗😘😃گفتم خدایا این قضیه اگه مشکل ساز بشه پدرمو در میارن...علتش رو از اونا که پرسید چرا دمپایی پا کردن خندشون گرفت گفتن واسه مسخره بازی پوشیدیم این دلیل اصلی ش بود بچها...🤣ولی دلیل من بیشتر مورد پسند اونا بود ...🤣👌این همینجور که نشسته بود با دیدن دمپایی های من بلند شد شروع کرد قدم زدن توو کلاس بقیه رو هم دید...خلاصه اومد هر کی دمپایی داشت رو بلند کرد شدیم ده نفر عکس گرفت البته صورتمون نیومد گفت میزارم اینستا زیرشم می نویسم بچهای نیازمند مدرسه نرجس خاتون ...😅 دوستم گفت آبرومون رفت بخدا ...گفتم بیخیال بابا مهم نباشه براتون به چپمم نیست این چیزا ...گفت نیلو چه کنیم اگه بزاره گفتم تا جواب های شاخ دار منو  و  برگه های امتحانی منو گذاشتن توو اینستا به یه ورمم نبود اینا هم روش...😃😀گفتم من که اینستا ندارم خداروشکر...خلاصه توو اداره یه کاری داشتم اونو دیدم برگشت گفت سلااام دختر دمپایی آبی چطوری؟!😅یعنییی مونده بودم چطوری منو شناخت؟!خب من موندم چطوری با این اوضاع درس و نمره هام هی رفتم پایه بالاتر تا الان موندم تووش بخدا؟!🤣📚😳من هیییچ وقت سر هییچ کلاسی نبودم والا...برای هیییچ امتحانی نمیخوندم حتی امتحان های هماهنگ کشوری یا هماهنگ استان اصلا برام مهم نبودن اصلا روی کتابم باز نمی کردم... ولی هی همچنان قبول میشدم و بیشتر وقتا هم مورد تشویق قرار می گرفتم بعد از خنده دل درد می گرفتم می گفتم خدایا اینا سر حال هستن که منو تشویق می کنن؟!😅🤔✍️خب...کاشکی برام مهم بود...😁ولی نبود... خب ...این درسو دوس داشتم چون داستانی شده برام...خب فقط خاطرات مدرسه خوبه چون اونا تا آخر باهاتن با کلیییی حس و حال خوب... من که از ثانیه به ثانیه ش استفاده کردم و خاطر ساختم هرررررر کاری بگید توو مدرسه انجام دادم جز درس خوندن و به خودم افتخار میکنم که با این اوضاع هی رفتم پایه های بالا و هیچ کلاسی رو دو بار نخوندم...خب... این از این... یه چیز دیگه بگم که خیلی مهمه... نگا گوشی من کاملا قشنگ هنگ میکنه یعنی خودش میاد شماره ها رو پاک میکنه وقتی هنگ کرد بعدش میاد پیامک های الکی میفرسته این طرف و اونطرف کلمه های درستی رو که من تایپ میکنم میاد اونا تبدیل میکنه به یع کلمه اشتباه...بعد خلاصه که داغونه...اگه چیزی اشتباهی تایپ شده یا جمله ها بهم ریخته شده علتش اینه که گوشی ما خرابه ...😅خب اینم از این...کی موافقه بریم ادامه کتاب سامورایی مهربان رو بخونیم با هم قسمت های بعدیش رو...؟!خب اگرم مخالف هم هستید مهم نیست... موافقم هستید که چه بهتر...🥰🩵خب دیگه حرفی نیست... فقط اینکه یه دوری با مامانم زدیم توو فضای بیمارستان توو قسمت اورژانس مامانم کار داشت خب اونجا برای من با یه دکتری یه اتفاقی افتاد که اگه بگم خیلی می خندین ...یعنییی تا الان میگم آقای دکترررر دهنت سرویس بخدا...😅🤣 توو پست بعدی میگم چه حرکت ضایعه‌ای زد اونم با من ره گذر ...😅 خب دکتر جون تو برو با یکی مثل خودت رل بزن ما بدرد هم نمی‌خوریم به مولا ...🤣😅 خب وارد جزئیات نشم فقط خواستم کنجکاو بشید بی صبرانه منتظر پست بعدی من باشید که چه کار کرد این دکتر...؟!😁👌👌 خب ... همین... اینترنتم هنوز که هنوزه قطع خدایا چیکار  کنیم ما؟!😅 فعلا صبر کنیم باید... فقط دلم خنک میشه واسه اونایی که وابسته اینستا و تلگرام بودن الان دیوونه دارن میشن از جمله برادر بزرگ خودم یعنی داره روانی میشه...😅😅 میگم فقط نگاات میکنم حاال میکنم بخدا الان بیست و چهار ساعته داره نگاه فیلم می کنه یا هم می خوابه ...😃 منم که اصلااا برام مهم نیست والا برای همیشه هم قطع بشه تازه بیشتر خوشحال میشم ...اینطوری آرامش دارم ... خب اینم از اینترنت...حرفی ندارم دیگه...فکر کنم حوصله شما هم سر رفت از بس به قول پسر خالم زر زدم...😅یه پسر خاله ای دارم میشینه چندین ساعت حرف میزنه برات بعد تهش میگه نیلوفر اونقدررر زر زدم که خودم سر درد گرفتم دقیقا راستم میگه بخدا من اصلااا به حرفاش گوشم نمیدم فقط میگم آره آره آرهههههه ولمون کن تروخدااااا...😅حالا تصمیم گرفتم  برای یه بارم شده گوش بدم ببینم سه چهار ساعت چیییی زر میزنه والا ؟! خب دیگه تموم تموم شد حرفا ... خدانگهدار...</description>
                <category>♡نوشتن نوعی دوست داشتن است.♡</category>
                <author>♡نوشتن نوعی دوست داشتن است.♡</author>
                <pubDate>Tue, 24 Jun 2025 00:52:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قضیه  رل  زدن عسل و ابوالفضل (1)...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_68226934/%D9%82%D8%B6%DB%8C%D9%87-%D8%B1%D9%84-%D8%B2%D8%AF%D9%86-%D8%B9%D8%B3%D9%84-%D9%88-%D8%A7%D8%A8%D9%88%D8%A7%D9%84%D9%81%D8%B6%D9%84-1-ianfdewjurl0</link>
                <description>...بنام خدا...سلااااام به همه امیدوارم که حاالتون خوب باشه.... چه خبر ؟! چیکارا میکنی ؟! من هییییچ حرفی از این جنگ نمیزنم کلااااا وقتی آگاهی ام اونقدر نیست کع بشینم قضاوت کنم یا واسه چون و چراش یا دلیل هاش که چرا اینطوری شد یا نباید میشد ها...بخاطر همین هیچ حرفی ندارم به گفتن...و بحث سیاسی نمی کنم و ربطی به من نداره...من در مورد چیزی که اونجوری دلم میخواد به صورت کامل اطلاعات نداشته باشم حق صحبت کردن رو به خودم نمی دهم به هیچ عنوان...ولی خالم که تهرانه همون روز اول که موشک زدن  پاش خورد شده بدتر از همه حامله هم بوده و اصلا حالش  خوب نیست ...نیاز به عمل داره بخاطر اینکه حامله هست عمل هم نکردن می خواد بیاد گراش خونه مادربزرگم بعد اینجا گچ بگیره و اینا تا بعد به دنیا اومدن بچه ش عمل کنه... خب همین دیگه ‌...مثل اینکه پسر خالم زنگ زده بود گوشی مامانم ولی خب مامانم نماز می خوند من جواب دادم دیدم اوضاع خوب نیست از صداش مشخصه بعد گفت که نیلوفر گوشی بده مامانت گفتم نماز میخونه صبر کن لحظه الان تموم میشه... میگه که  ما می خواهیم بیایم گراش یه لحظه خندم گرفت خندیدم بهش بر خورد گفت زهرمار اگه تهران بودی موشک بارانت می کردن خونه یهو می آمد پایین اون موقعه خندیدن یادت میرفت...😭😓😀 گفتم نگا به حرف تو خندم گرفت بخدا گفتی ما بیایم گراش؟؟طوری گفتی انگار کل گراش بنام ما باشه خب بیاین قدمتون بر چشم همین اینم اجازه گرفتن داره ؟! گفتم من خندیدنم به اوضاع اونجا نبود به حرف تو بود حاجی... خلاصه که همین... بیخیال این ...از حااااال اینترنت بگم که گفتن نداره والا کلا قطعه...😥 تنها جایی که کار میکنه ایتا هست که متاسفانه ایتا کسی نیست باهاش حرف بزنیم چون ایتا رو کسی استفاده نمی کلا ولی من اونجا فعالم با چهار پنج نفری در ارتباطم که بیشترش گروه های نویسندگی هست و اون نویسنده ها و بچهایی که توی گروه هستن و اینم بگم استاد ها همه شون خانم هستن و هیییچ مذکری ام نیست و استاد ها هم میگن به‌هیچ عنوان آموزش واسه مذکر ها نمی دهیم خداروشکر...👌👌😅😅فقط دخترا هستن و یه عده ای خانوم های بچه دارن که فعالیت شون خییلی خیلی کمه ...خب اینم از این...دیگه از چی بگم؟کتاب سامورایی مهربان رو داشتم تموم می کردم که متاسفانه این کلیه های داغون من شروع کرد به درد کردن و تهشم یه عفونت شدید گرفت که با هیچ دارویی دکتر گفت رفع نمیشه و اینکه باید بستری بشی از طریق سرم و یکسری آمپول ها خوب میشه ... و منم با یه عالمه حس بد و حال بد و این بیمارستان لار که امشب قرار بود بریم شیراز بیمارستان شهید رجایی چون دکتره می خواست بره و یه اتفاقی افتاد که گفت تا یک ماه دیگه هستم بمون همینجا خوشبختانه که کنسل شد وگرنه مامان و بابام گرفتار میشدن شیراز بدتر از همه خودمم خیلی اذیت میشدم ...ولیییی امیدوارم که اینم هررر چه زودتر بگذره و تموم بشه... خب اینم مهم نیست چون من صد در صد مطمئنم فردا مرخص میشم چون امروز تمام جواب آزمایش هایی که شب قبلش داده بودم خوووب اومده بود و دکتر هم که اومد دید و اینا گفت از امشب همین آزمایش ها رو تکرار می کنن اگه جوابش خوب بود تب و درد و عفونت نداشت کلیه ت تا قبل از ظهر مرخصی خب من الان نه تب دارم نه درد دارم هیچی بیخودی اینجا خوابیدم که چی بشه قصد فرار دارم ولی خب نمیشه فکر کنم حالا تا صبح هم تحمل می کنم اگه مرخص نکردن یا جواب آزمایش ها خوب نبود هزار در صد فرار می کنم چون مهم درده کلیه هست که من ندارم پس فرار حق منه ...😅😅خب دیگه چی بگم ؟!🤔✍️ آهااااا ...یادم اومد... یادتونه به بار رفته بودم کتابخونه یه روزی جواب نامه یه پسری رو داده بودم؟؟!!!😁✍️ هر کی یادشه دستااا بالا..✋️🤞🫰خب حالا که یادت نمیاد مطمئنم آلزایمر داری برو خودت رو درمان کن...😁 اونایی که یادشونه بنازم این ذهن فعالتون رو بچهااااا...🥰👌 خب ...از اون دوستم گفته بودم که یه چیزی گفت دهنم باز مانده بود از تعجب ...😳☹️😥خب اومدم تعریف کنم از قضیه ش که چی بهم گفت و چه کمکی می خواست ازم...دو سه روز بیشتر هی پشت سر هم رفتیم کتابخونه هی قرار میزاشتیم تا اینکه توی سه روز کل حرفاش تموم شد...حالا من از کجا بگم نمیدونم والا؟! یه حرفای بدیه کلا ... ولی تجربه خوبیه...درس عبرت میشع واسه بقیه ...گفتنش و درکش تحملش سخته خیلی ام سخته غیر قابل باوره و درکه ولیییی ارزش نوشتن و وقت گذاشتن رو دارع که بقیه پدر و مادر ها بشینن مراقبت کنن از دختر و پسراشون توو این دنیای کثيف...😥☹️خب بزن بریم...ببین روز اول که دیدمش رنگش پریده بود یجوری بود دختره...😳 عجیب بود...!همش می گفت نیلوفر...هی نیلوفر...هی نیلوفر... گفتم نگاااا یه چیزی شده حس میکنم بگو بهم ... بازم نگفت هی حرف رو می برد یه جا هایی دیگه بعدش می گفت هی نیلوفر...🤣🤣آخر گفتم هی نیلوفرو مرض زهرمار بگو چه مرگته؟!😠😠 گفت نیلوفر چرا بی اعصاب شدی؟!گفتم خب هر کی جای من بود الان از دست تو بهم ریخته بود یک ساعته داری میگی هی نیلوفر مگه من سوژه تو هستم که هی نیلوفر هی نیلوفر بهم بر خورد خب ...☹️☹️😠گفت خب حقم داری ... اشک اومد توو چشاش باز گفت هی نیلوفر بگو چییی شده بگو چه بلایی سرم در آورده؟! گفت خب انشالله که خیره بگو چی شده تا جایی که بتونم از دل جون کمکت میکنم عزیزم...🥰🪻🙃 گفت اون ابوالفضل رو یادته باهام دوست بود؟! گفتم آره بابا اون تو رو نمی خواست فقط ازت استفاده می کرد مشخص بود از چیزایی که بهم تعریف می کردی حالا چیکارت کرده مگه؟! من همیییشع بهش میگفتم عسل ابوالفضل ارزش و لیاقت تو رو نداره ولش کن بهش می گفتم عسل حیف چشای رنگیت نکرده حیف این زیبایی ات نکرده که به این راحتی ها خودتو مفت و مجانی در اختیار یه خری مثل ابوالفضل قرار بدی ولش کن ابوالفضل پسر بگیری نیست فقط میخواد وقت ش رو با تو پر کنع همین بخدا... بهم می گفت نه ابوالفضل عشق منه ...🤣🤣 همیشه می گفتم تو معنی عشقم نمی دونی بخدا تو معنی هییییچ چیزو نمیدونی تو هنوز هجده سالت نشده که بفهمی این چیزا رو به اون عقل برسی که بزار بشه بیست سالت بعد فکر این چیزا باش و اینم بهش گفتم که توی زندگیت حتی شده یکبارم سعی و تلاش نکن که ببینی و تجربه کنی رل زدن رو چون بخدا قسم سر و ته نداره فقط پسرا تو رو وابسته خودشون می کنن وقتی کامل متوجه شدن و مطمئن شدن که دختره الان وابستگی شدید به من پیدا کرده دقیقا همونجا یه بهونه ای دست میگیرن میگن یا علی من تو رو در حد خودم نمیدونم و خدانگهدارت ....پسرا ایننن عسل خانوووم...همیییشه بر سر این بهش می گفتم ابوالفضل رو بیخیال باهام دعوا می کرد عسل یادمه یه روزی یه بطری آب خنک بی خبری از پشت سرم ریخت توو لباسم هوا هم سرد سرد بود گفتم مگه مریضی دختر گفت این کارو کردم که دیگه منو نصیحتم نکنی بهم نگی از ابوالفضل جدا شو تازه بعدش چقدررر سرما خوردم بخدا ...😁😁در همین حرفا بودیم که همش اشک تمساح میریخت برام کتابخونه داشت بسته میشد و ما هم اومدیم... روزم بعدش بهم گفت نگا ابوالفضل از من خواستگاری کرد خانوادم مخالفت کردن...منو ابوالفضل هم تصمیم گرفتیم فرار کنیم ...گفتم یا قمر بنی هاشم(ع)...😳 گفت آره... خلاصه اینو خرش میکنه...با هم کلییییی قول و  قرار مرار میزارن تااااا اینکه این عسل آخر متوجه میشه بعد چند هفته حامله هست...😱😱😱 یه دختر پانزده سال فکرش کنید ...؟! ذهنم هنگ کرده بود خداشاهده...گفتم تو چیکاری کردی دختر؟ گفت تازه متوجه شدم بخدا...گفتم خدا بزنه توو بند کمرت ...😠😠 گفتم خانوادت می دونن؟!گفت خیر  می خوام خودکشی کنم...گفتم خاااک توو سرت با خودکشی کردن کاری حل نمیشه بخدا فقط ابوالفضل حال میکنه توی این دنیا و تو قوی باشی بهش این اجازه رو نده همونجور که زده لذتشم برده حالشم برده کیفشم کرده بزن نابودش کن عسل...😠😠 گفتم نگا زنگش بزن همین الان بگو این بچه رو چیکارش کنیم؟!زنگش زد جواب داد ...گفت نگا عسل برو بندازش همین دیگه ام زنگ نزن ...😳😳گفتم بترسونش بابا به همین راحتی ها هم نیستش...گفتم فکر کردی این بچه رو هم بندازیش کسی میاد تو رو بگیره ؟!گفتم میگیرنت ها ولی همون شب بر می گردونت خونه بابات پس بهش بگو بیا ازدواج کنیم یا میرم به خانواده ت میگم و به خانواده خودمم میگم از راه قانونی و پلیس و دادگاه پیش میریم...گفتم زنگ بزن اینا رو بگو بهش...دوباره زنگ زد بهش گفت برگشته میگه این حرفا رو کدوم عاقل یادت میده تو که یه جاهل بودی تا دیروز اگه عاقل بودی با من نمی  اومدی پای رابطه جنسی...😱😥 گفتم یه راه حل دیگه ام هست اون قبول کنه که باهات ازدواج کنه و سر یک ماهه کل قضیه خواستگاری و ازدواج رو جمعش کنید و تا یک ماه هم شکمت نمیاد بالا کسی ام متوجه نمیشه که آبروتون بره و از این حرفا...پسره گفت فکر ازدواجم نکن برو هرررر کاری می کنی بکن به من چه؟! گفتم عسل مو روی زبونم سبز شد از بس گفتم نکن این کار ها رو نکن ابوالفضل رو ول کن و یک خط قشنگ دور خودت بکش کسیو اجازه نده وارد دایره ای که دور خودته بشه خودت رو محدود کن خودت رو در اختیار هر لاشی قرار نده چووون پسرای درست حسابی وارد رابطه نمیشن  پسری که زن بخواد و بگیر باشه قشنگ میاد پیش خانوادت همین... یعنیییی روزی صد بااار بهش می گفتم اینا رو ولی خب کو گوش شنوااا؟!خلاصه گفت نیلوفر بیخیال میرم امشب خود‌کشی میکنم راااحت شم ...گفتم نه صبر کن به مامانت میگیم اون راه حل پیدا میکنه بهتره که بمیری و این پسر رو ول کنی ‌به زندگیش ادامه بده گفتم هیچ وقت کوتاه نیا ...گفتم نگا این حرف کمی نیستااا اگه مامانت مشکل قلبی چیزی نداره همین الان زنگ بزن آدرس بده بیاد حالا ما میگیم غش کنه ولی بهتره که بدونه چون مامانا عقلشون میرسه و کمک می کنن در حال بچه شون رو... خلاصه که همین...دستم خستع شد بچها ادامه ش رو توو پست بعدی میگم ... از اون حرفایی که توو چند کلمه حرف هام میزدم می خندیدن هم توو قسمت آخر این پست میگم بازم...😁 خب تصمیم خوبی داشتم واسه انتقام از حاجی علیرضا ولی اسرائیل موشک زد  فراموشی گرفتم خدا نابودش کنه که قضیه انتقام منو به عقب انداخت ...😅😅خلاصه جهت یادآوری بود بهت علیرضا فکر نکن یادم رفته نه عامو من چیزی یادم نمیره خیالت راحت...😁👌 خب التماس دعا...یه دعایی هم بکنید که خدا این جوونای نادان رو به راه راست هدایت کنه...صلوات هم  فراموش نشه ...یعنی صلوات نفرستی همین الان فکر کن من یه پس کله ای سختی خوابوندم پس کلتون ...پس صلوات بفرست.... خدانگهدار همه تون...دوم تیر...</description>
                <category>♡نوشتن نوعی دوست داشتن است.♡</category>
                <author>♡نوشتن نوعی دوست داشتن است.♡</author>
                <pubDate>Mon, 23 Jun 2025 01:48:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اعتماد...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_68226934/%D8%A7%D8%B9%D8%AA%D9%85%D8%A7%D8%AF-pjg9d1u6gmxu</link>
                <description>کتاب سامورایی مهربان....بنام خداااا....سلام مجددد...خب...کتاب سامورایی مهربان... قسمت اعتماد...رو بریم ادامه بدیم ولیییی کم می نویسم و ده تا صفحه مونده تا تموم شه قسمت اعتمادش...اعتماد چیست؟!اعتماد کردن به دیگران یعنی اطمينان داشتن  به شخصیت ،توانایی ها و سخنان آن شخص .معنای جمله ی (( به تو اعتماد دارم)) چیست؟وقتی یه فرزندانتان چنین جمله ایی را میگویید منظورتان این است که به آنها اطمینان دارید که در ساعتی مقرر به خانه برگردد یا سراغ استفاده از موارد مخدر نروند.باید برای اعتماد تان موضوعی مشخص در ذهن داشته باشید در غیر این صورت جمله ی.(( به تو اعتماد دارم)) میتواند عبارتی گمراه کننده و مبهم باشد.چرا اعتماد؟ تا زمانی که فواید اعتماد کردن را نچشیده باشید ، دوست نخواهید داشت در زندگی به کسی اعتماد کنید. پنج فایده ی مهم وجود دارد که به خاطر آنها سامورایی های مهربان در زندگی شان اعتماد بر می گزینند...1_ اعتماد تنها راه دست‌یابی به افزایش توان و بهره‌وری در کار های گروهی...2_ اعتماد روابط را عمیق می کند و صمیمیت را افزایش می دهد3_ اعتماد تأثیر گذاری را افزایش می دهد. 4_ اعتماد وسیله ای است برای در خدمت دیگران بودن...5_ اعتماد موجب شادی و نشاط می شود... عضوی از هر یک گروه بودن باعث می شود توان تان به شکلی مضاعف افزایش یابد. این افزایش مضاعف توان ، قدرت سینرژیک نامیده می‌شود. درباره قدرت سینرژیک می توان گفت که توان گروه از جمع جبری توان تک تک اعضای آن بیشتر است.به عبارت دیگر در یک گروه دو نفره ، یک به علاوه ی یک بر خلاف منطق معمولی سه خواهد شد. فرض کنید قادر هستید با دست راست تان ۵۰ کیلو بار بلند کنید و با دست چپ تان هم ۵۰ کیلو بار. ریاضیات منطقی می گوید که با هر دو دست تان قادرید ۱۰۰ کیلو بار از زمین بلند کنید. در حالی که در دنیای واقعی قادرید با هر دو دست تان ۱۴۰ کیلو بار بلند کنید. این توان اضافی برای بلند کردن ۴۰ کیلو از کجا آمده است؟؟؟؟!!!این یک پدیده علمی است که سینرژی نامیده می شود...در دنیای مالی اگر سه نفر یا چهار نفر منابع شان را همراه هم انباشته کنند؛ چه این منابع پول ، زمان یا دانش سرمایه گذاری باشد ، آن ها قادر خواهند بود به میزان بیشتری از منابع شان سود ببرند. برای انباشتن این منابع به چیزی به نام اعتماد نیاز دارید. باید به همدیگر اعتماد داشته باشید. بسیاری در چنین موقعیت هایی ظرفیت اعتماد کردن رو ندارند، چووون گمان می کنند ممکن است منابع شان  را از دست بدهند. هیییچ کس دوست ندارد از او سواستفاده شود.اما اگر اعتماد اعتماد نکنید از کار گروهی خبری نخواهد بود و از فواید سینرژی نیز بهره ای نمی برید. در این حال ممکن است شما ماهی بزرگی باشید ، اماااا در حوضی کوچک زندانی شده اید!نکته دوم  این است که  بدون اعتماد حتی اگر به هدف مورد نظرتان برسید،  تنها خواهید بود.در این صورت کسی را ندارید که لذت پیروزی را با او شریک شوید...وقتی نمی توانید اعتماد کنید ، قادر نخواهد بود کار ها را به زیر دستانتان یا همکاران‌تان بسپارید. در این صورت توان تان با توجه به ساعات کاری تان کاهش خواهید یافت .با اعتماد می توانید از قدرت اهرم در انجام کارها استفاده کنید و حتی کارهایی را در ساعاتی که به کار مشغول نیستید انجام دهید...خب .... اعتماد خوبه هاااا ولی به هر کسی نه...من فقط به خودم و خدا اعتماد دارم دیگر بخ هیچ احدی توی زندگیم اعتماد نمی کنم چون هیچ کسی قابل اعتماد نیستش...پس من به کسی اعتماد نخواهم کرد...شما ها ر  نمی دونم والا...😅 اعتماد کردن سخته...خیلی ام سخته...پس اعتماد نکن به هر کسی...خب گوشیم هنگ می کنه از بس تایپ کردم باهاش بعضی کلمه ها رو اشتباه می نویسه دیگه من مقصر نیستم ببخشید واقعا‌...</description>
                <category>♡نوشتن نوعی دوست داشتن است.♡</category>
                <author>♡نوشتن نوعی دوست داشتن است.♡</author>
                <pubDate>Sat, 07 Jun 2025 17:53:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در کتابخانه آن روز چه اتفاقی افتاد...؟!📚</title>
                <link>https://virgool.io/@m_68226934/%D8%AF%D8%B1-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%DA%86%D9%87-%D8%A7%D8%AA%D9%81%D8%A7%D9%82%DB%8C%F0%9F%93%9A-amjljjmgzknv</link>
                <description>📚🥰بنام خدااا...سلام به همگی امیدوارم که حاالتون خوب باشه...خب بازم یه سری کلیپ هایی رو دیدم که خیییلی برام جالب بودن و عالی بریم اونا  رو  با  هم بخونم ...خب...میگه که :قلب شما در هر ۲۴ ساعت بیش از یکصدهزار بار می تپد...شما اراده نمی کنید که بتپه ...کلیه های شما در شبانه روز به اندازه یک بشکه ۲۲۰لیتری خون تصفیه می کنه خون شما ممکنه ۵ لیتر باشه ولی این دائم داره میچرخه و تصویه میشه بدون اینکه شما بدونید ...شما بین ۷۰ تا ۱۰۰ تریلیون  ببین میلیون نه ها میلیارد نمیگما هزار برابر بیشتر  تریلیون سلول در بدنتان هست ...😳هرررر یک از این سلول ها در هر ثانیه بیش از ۳ میلیون عمل حیاتی انجام میدن دقت کن در هرررر ثانیه بیش از ۳ میلیون عمل حیاتی...😳🫥در هر یه دونه سلول از اون ۱۰۰ تریلیون سلول انجام میشه...وای این اعداد رو اصلاااا نمیشه فهمید عامو جان...😱اینا اصلا غیر قابل فهمه غیر قابل درکه!یعنییی همین الان که شما اینجا نشستین بیشمار عمل حیاتی در بدنتون انجام میشه ...نکته جالب اینجا... که حتی شما خواب هستید و حتی وقتی که یک نفر بیهوشه قلب میزنه !این هفتاد یا صد تریلیون سلول شما همه کاراشونو انجام میدن توی هر سلول جانوری توی هر یه دونه سلول جانوری یک غشا داره سلول یه هسته که و ژنوم D.N .A توی هسته سلوله و یه فضای درونی سلولی یا سیتوپلاسم سیتوپلاسم یا محیط درونی سلولی یسری اندامک ها یا اورگانل ها اندامک های کوچولو وجود دارن که هررر کدوم یه کاری انجام میدن هر کدوم یه وظیفه ای دارن یکسری اعمال حیاتی رو انجام میدن هر کدومشون یه دسته از اینها میتوکندری هستند ...میتوکندری ها مثل رآکتوراتمی کار می کنن ...رآکتوراتمی !!یعنی اینکه ماده رو میگیره انرژی تولید می کنه نسبيت خاص انیشتین ۱۹۱۵ماده و انرژی قابل تبديل به همدیگر هستند و این اتفاقی که در رآکتور های اتمی میوفته ....ولی اونجا از پلوتونیوم استفاده می شود...از مثلا اورانیوم ایزوتوپ اورانیوم غنی شده استفاده شده...و در بدن شما نمیخواد اورانیوم بخورید که انرژی تولید کنه...آش میخورین ،سیب میخورین، موز میخورین اصلااا هررر چییی بخورید انرژی تولید می کنه...نکته جالب تر ...هر یه دونه سلول دقت کن هر یه دونه سلول از اون هفتاد تا صد تریلیون سلول هر یه دونه شون اندازه بعضی از این اورگانل ها یک میلیارد برابر از بعضی از اورگانل های دیگه کوچک تره یعنی هررر یه دونه سلول خودش به تنهایی مثل یک کهکشان....نکته شگفت انگیز تر...تمام اجزا در هماهنگی با هم به شکل syncronizedشده یعنی همزمان عملکرد شون تغییر میکنه ...جالب بود حرف سلول ها و این همه توضیح و اینا...اینو فقط و فقط بخاطر توضیح هاتش نوشتم و یه زمانی عاشق توضیح دادن علوم و سلول ها بودم حتی الانم بهش علاقه مندم بدجوررررر...ولی خب نشد یه چیزایی...مهمم نیست...و اینکه قربون خدا و این همه عظمتش  ...چقدررر با دقت و نمی دونم  چی ساخت ازمون ...اصلا آدمو به تعجب می ندازه ...هفته قبلی با یکی از بچها هماهنگ کردم که  بریم یا کتابخونه یا پارک اونم گفت هیچ کدوم کافه ونیز بریم ...گفتم من هررر جا بگی میام جز کافه اصلا خوشم نمیاد از رفتن به کافه تا الانم هیچ وقت امتحانش نکردم حتی یه بار خوشم نمیاد کلا...گفت پس منم با تو نمیام گفتم خب نیا ...😁دیدم چند دقیقه بعد اومد پیام نیلو بریم کتابخونه؟!😅📚گفتم خیرررر منم با تو جایی نمیرم الانم دیگه تصمیم خوابیدن رو گرفتم خدانگهدار...گفتم  بزار یه کم پشیمون  بشه از کارش یه کم  التماسم کنه بعد باهاش  میرم چون خیلی وقتع نرفتم کتابخونه تازه عضویتم تموم شده بود ...یک ساعت اصرار کرد التماس کرد گفتم باشه بریم...خلاصه رفتیم همزمان دم در کتابخونه رسیدیم سلام و احوالپرسی کردیم  و اینا...گفت نیلوفر بیا بریم  بخش  آقایون طبقه بالا ..😅گفتم خب مرض که نداریم سارا خانوم بریم اونجا...گفت نه جون من بیا بریم گفتم نهههههه....گفت تروخدااااااا....نهههههههه..جوووون من...نهههههه.‌‌‌‌...زهرومار نهههه خب بیا دیگه...خلاصه رفتیم کل کتابخونه رو گشت زدیم بعدش رفتیم بخش کودک نشستیم و اینا  در اتاقم نه بستیم دوتا پسرا رد شد که برن طبقه بالا ما رو دیدن  اون قسمت یهو خندیدن...😁سارا گفت مثلا کجاش خند داشت حاجی ؟آقااا اونا  سریع رد شدن دوستمم  رفت روی پله ها دنبالشون گفت برگرد علت خندیدتون رو بگید و برید ...😅😅🤣🤣خااااک توو سرت کنن سارا ول کن  بیا ...یکی شون برگشت گفت بخدا منظوری نداشتیم ما...اون یکی ام گفتش که خب من حقیقتش توی بخش کودک دیدمتون  خندم گرفت که شما از کودک رد کردین  باید بچه هاتون  رو بیارین این قسمت نه خودتون...🤣🤣👌👌این منطقی جواب داد و خیلی ام موأدبانه حرف زدن....گفتم خب ربطی نداره هاااا ما خودمونم کودک درونمونم فعاله و داریم...👌🥰😍گفتم اینم اوکی ولی خب بهتر بود حداقل شعرهای بچگانه نخونید اون ما رو به خنده در آورد آهوی دارم خوشگله فرار کرده ز دستم دوریش برایم مشکله ای خدا چیکار کنم...؟!!🤣اینو من می خوندم اونا شنیده بودن و خندیده بودن...خلاصه گفتم بیخیال بابا شما هاا بجای خندیدن به ما برید فکر کودک های درونتون باشید ...خخخپسره برگشته میگه  که جوووون تو فقط بخون آهویی دارم خوشگله فرار کرده ز دستم.... گفتم کوفت خند ... 🤣🤣🤣🤣اصلا پسرای با حالی بودن لحظه آخرم که رفتن بیرون من  دوستم رفته بود بیرون من داخل بودم صدا زد گفت دختر آهویی دارم گوشگله خدانگهدار...یه لحظه خندم گرفت  توی  دلم  گفتم بزار یه لب خندی هدیه بدم بهش دلش خوش شه ...😊🙃منم  توی دلم گفتم  بیخیال نیلوفر اگه جواب بدی باز ادامه  دار میشه قضیه با  خنده گفتم خدانگهدار تون ....🪻🥰تا ساعت ۷ نشستیم کتابخونه دوستم گفت نیلو بیا بریم اتاق شخصی یه چیزی بهت بگم ...گفتم معمولا اتاق شخصی همیشه هستن بچها...گفت حالا نگا میکنم...تا رفتیم درو باز  کردیم دیدم متاسفانه یه پسری نشسته گفتم  ببخشید فکر کردیم کسی نیست  ...پسره برگشته میگه که نه خواهش میکنم بفرمایید من  الان  میخوام برم خب ما رفتیم دیدیم نه  بابا  نشست دوستمم نمیدونم چی می خواست بگه ولی  خب خیلی شخصی بود نمی خواست کسی بشنوه ...خلاصه چند دقیقه ای گفتیم بریم دور گوشی تا این جمع و جور کنه و بره ....آقا خبری از رفتن نبود که آخر سارا گفت میری یا نه آقا!؟😅گفت نه کارم داره طول میکشه...خدا نکنه  سارا روی نده ی لج بره واویلا...خلاصه رفت اون...اینم یه چیزی تعریف کرد که من هنگ کرده  بودم گفتم ای وااااای خاک توو  سرت کنن دختر...😳😱رفت  و رفت تا اینکه کتابخونه داشت بسته میشد ساعت ۷ و نیم کلا تعطیل می کنن...گفت ادامع ش فردا ساعت چهار همینجا...گفتم خب باشه ولی تهش چی میشه  گفت فردا برو...اگه بگم چی گفت یعنی پشماتون میریزه میگم ولی الان نه...خب فرداش رفتم بی  صبرانه منتظر اش بودم که باز سر و کله اون دو نفر پیدا  شد...😅من حواسمو پرت کردم کلا رفتم ته کتابخونه تا برن اونا بالا...صدای اون مو فرفری می  اومد می گفت   امیرمحمد نگا اون دختره توی بخش کودک بود آهویی دارم خوشکله رو می خوند  گفت کوووووو...😁قشششنگ میشنیدم حرفاشون رو...چقدر لوس...اومد گفت سلاااام ...گفتم عليکم سلام بفرما!؟😠😠متوجه شدم که اگه امروزم بخندم دیگع پیله میشن تند  برخورد کردم گفتم ببین آقا جنبه داشته باشید لطفا اون قضیه دیروز خیلی اتفاقی رخ داد که هم کلام شدیم و خندیدم اینااا  تمومش کنید دیگع....😠😠هیچی ‌ نگفتن رفتن ....خب من  با خودم  فکر  کردم گفتم اگه ادامه میدادم و روز دومم شروع می کردم به بگو و بخند خب ادامه دارمه دار میشدد شماره رد و بدل می کردیم حرف میزدم و تهشم هیچ که هیچ...ولیییی نه جواب سخت رو روز دوم دادم ...شوخی ام حدی داره واسه خودش...بعضی ها دیگه شورش رو در میارن...خب بیخیال ....یه پسری روی برگه ای نوشته بود سلام دوست قشنگم...حالت خوبه؟!گفته بود که آیا  خدا وجود داره؟!اگه آره دلیل بیار لطفا!؟؟وگرنه من خودکشی میکنم...😁جالبه...پایین برگه شماره  داده  بود...بعدش نوشته بود که اگرم دلت نمیخواد  و دوست نداری بهم پیام بدی...دلیلت رو بنویس روی برگه ای و بچسبون پایین برگه خودم...👌سوالش ذهنمو  درگیر کرده بود خدایی...گفتم خب بیخیال شمارش بابا...بیا چند جمله بنویس براش شاید قانع شد این شخص روانی...توی کتابخونه قسمت خانوما نوشته رفته...😁جمله من:خدا هست  در وجود توعه دیوونه...😅ببین پسر خوب...خدا واقعا وجود دارد بار ها و بار ها توی زندگی بهم ثابت شده...خدا هیچ چیزو درست نمیکنه...تو الان یک مشکلی داری که این سوال اومده سمت ذهنت که چرا خدا نیست و یا اگه هست کجاس؟؟خدا قرار نیست کاری کنه چون قراره اینجا منو شما ایفای نقش کنیم...اگر الان من اینجا هستم که دارم به سوال شما جواب میدم دلیلی داره حتما...آقا بزار واضح بگم بهت خدا یک  شخص نیست اوکی تا اینجا...؟؟!!!خدا یک آگاهی هست نور و عشق...بعدش خداوند از آسمونا نگاه ما نمی کنه از درون می نگرد به تو ای مرد مهربون پس درونت رو پاک کن مخصوصا قلبت رو....بعدش خداوند در تک تک ذره های  اتم های جهان هستی فرماندهی دارد...ببین نگو با توکل بر خدا درست میشه نه درست نمیشه تو باید بلند شی خودتو تغییر بدی خودتم خوووووب میدونی همه چیز رو خودت خووووب بلدی که چه کاری انجام بدی الان...نگو من برم استراحت کنم خدا خودش  انشاءالله درست می کنه...نههههه نمیشه خدا خودش درست نمی کنه عزیزمن نمی کنه درستش خدا حتی در دینم همیجوره ها تا جایی من میدونم البته توکل کن درست میشه نه نمیشه هرگز نمیشه به والله نمیشه ...خدا سر نوشت هیچ قومی رو تغییر نمیده مگر اینکه خودش تغییر بده اساسا خدا سرنوشت‌ کسی رو تغییر نمیده تا جایی که من برام ثابت شده خب اگه باید جهانم و دنیام عوض شه تغییر کنه چی باید تغییر کنه !؟خودم آره من ...پس تو طرز فکرت رو تغییر بده و بگو خدا هست خدا وجود دارد و من به خدا ایمان دارم حتی اگه به نعمت های خدا در زندگیت فکر کنی ها متوجه وجود خدا در زندگی ات خواهی شد...پس خدا وجود دارد بدون شد که خدا هستش...فقط نوره و عشقه آگهی هستش...پس برو دنبال خدا...پس ناامید نشو و با عشق برگرد سمت خدا...خداچون واقعا خدا  وجود دارد...اینمم جواب من به سوال  اوون فرد ناشناس امیدوارم که خوشش بیاد و کمک کننده باشه براش...و دیگه نرفتم که ببینم جواب داده یا نه...😁خلاصه ذهن منم درگیر  کرد  ها ولی  خب من جواب هایی پیدا کردم که  توی پست بعدی  همراه با معرفی کتابم میگم...متشکرم که تا  اینجا با من همراه بودی...اینم اتفاقی که در این مدت برایم رخ داد بود...قضیه دوستمم  میگم چون  جالبه و کلی  درس میشه گرفت ازش...پس فعلا خدانگهدار...</description>
                <category>♡نوشتن نوعی دوست داشتن است.♡</category>
                <author>♡نوشتن نوعی دوست داشتن است.♡</author>
                <pubDate>Sat, 07 Jun 2025 16:47:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اعتماد...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_68226934/%D8%A7%D8%B9%D8%AA%D9%85%D8%A7%D8%AF-tjecddffeshx</link>
                <description>سامورایی مهربان...📚👌بنام خدا... سلام به همگی امیدوارم که حاالتون خوب باشه... خب کتاب سامورایی مهربان رو دارم می خونم که قسمت اعتماد کردن خیلی قشنگ نوشتع و زیادم هستش ولی کلمه به کلمه پر معنی هست و در یکی دو قسمت می نویسم بخونید...البته اگه یه قسمت باشه بهتره ها ولیییی هم من خسته میشم از این همه تایپ کردن هم شما ها خسته میشید از خوندن پس بهتره که کم کم بنویسم تا نه من جونم بالا بیاد نه شما ها...😁خب ... اعتماد....ممکن است به خاطر اعتماد بیش از اندازه فریب بخورید ، اما اگر نتوانید به اندازه ی کافی اعتماد کنید پیوسته در عذاب خواهید بود. دکتر فرانک کرین...یکی از جملاتی که در جوامع امروزی بیش از اندازه استفاده می شود...((دوستت دارم))  است. این جمله ای است که می تواند قدرت زیادی داشته باشد، اما در موارد   بسیار وقتی گوینده ی آن برای صداقت در گفتارش امتحان می شود ، از این امتحان سربلند بیرون نمی آید. دلیل این مسئله این است که قبل از به زبان آوردن این جمله درباره ی اثراتش فکر نمی کنیم . خیلی ها از این جمله استفاده می کنند تا به بخش هایی از زندگی خصوصی دیگران وارد شوند...آنها پس از آن که به چیزی که می خواهند می رسند ، آن چه را که به زبان آورده اند فراموش می کنند یا رفتار درستی با کسی که این جمله را به او گفته اند ندارند. به همین دلیل است که بسیاری از روابط ما به سرعت و سادگی نابود می شوند.چرا چنین اتفاقی رخ می دهد؟ دلیل آن از میان رفتن اعتماد و اطمینان است. اعتماد می تواند روابط را در سختی ها و چالش ها حفظ کند. این جمله به علت اقتدارش را از دست داده که بدون تعهد به زبان آورده می شود......سامورایی های مهربان این ظرفیت را دارند که به دیگران اعتماد کنند و از خردی بر خورد دارند که می دانند چه زمانی چه کاری را انجام می دهند.....عبارت ((به تو اعتماد دارم)) هم می تواند چنین اقتداری داشته باشد. با این وجود خیلی ها می ترسند آن را به زبان بیاورند. آن ها نمی توانند به خودشان یا دیگران اعتماد کنند. برخی حتی از فایده های اعتماد کردن آگاه نیستند. سامورایی های مهربان ظرفیت دارند به خودشان و دیگران اعتماد کنند و از خردی بر خوردارند که می دانند چه زمانی این کار را انجام بدهند. اگر شما می خواهید سامورایی ای مهربان باشید و زندگی ای فوق‌العاده داشته باشید باید اعتماد کردن را یاد بگیرید. بسیاری از ما طوری بزرگ شده ایم که اعتماد کردن را بلد نیستیم. وقتی جوان تر بودم به من گفته شد که در دنیایی پر از فریب و حیله زندگی می کنم و اگر مراقب خودم نباشم کسی مراقبم نخواهد بود. درست است که در دنیا اعتماد زیادی میان افراد وجود ندارد. آیا شما باید با این حال به دیگران اعتماد کنید؟آیا دوست دارید فردی عادی باشید یا فوق‌العاده؟برای فوق‌العاده بودن باید بتوانید اعتماد کنید. آن‌هایی که از اعتماد شان سواستفاده شده است اعتماد کردن دوباره سخت می یابند اما باید بتوانند اعتماد کنند. عشق می تواند نقص ها و کاستی ها را نادیده بگیرد انا اعتماد این گونه نیست اعتماد به درستی و کمال نیاز دارد. بر خلاف عشق اعتماد را باید به دست آورد....خب من فقط یه بار اعتماد کردم ...در نتیجه خیانت بر اعتماد دیدم ...و تا آخر عمرم می تونم بگم اعتماد نمی کنم به کسی ...حالا شاید با خوندن این کتاب نظرم عوض شد ...وگرنه من به هیچ احدی توی زندگیم اعتماد نمی کنم و نخواممم کرد...چون هیچ کس برای من توی  زندگی قابل اعتماد نیست... امیدوارم که حداقل شما ها به آدمای درست اعتماد کنید...من که حساسم روی اعتماد کردن ...تا قسمت بعدی خدانگهداااارر....</description>
                <category>♡نوشتن نوعی دوست داشتن است.♡</category>
                <author>♡نوشتن نوعی دوست داشتن است.♡</author>
                <pubDate>Sun, 01 Jun 2025 18:54:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>((آشغال ترین جای دنیا ‌‌‌...))</title>
                <link>https://virgool.io/@m_68226934/%D8%A2%D8%B4%D8%BA%D8%A7%D9%84-%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D8%AC%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7-mt1iljradpub</link>
                <description>📚🩵😂👌...بنام خدا...سلام به همه... و اما قرار شد واسه نشانی خانوم عزیزم یه قسمت دیگه از کتاب مشکلات را شکلات کنيد را بنویسم براتون ... حالا فقط بخاطر نشانی خانوم بد آبروی ریزی ام کردم جلوش ...خخخ😅 من چیزی نمیگم که چطوری؟!ولی میزارم بخونید متوجه میشید که چی بهش گفتم و در نتیجه چی در اومد... بهم گفت نیلوفرها عشقن خب جواب منو برید بخونید ...🧕🌾 نشانی خانوم عزیز من جدی جدی نمی دونستم وگرنه عمرا اگه همچین جوابی میدادم حتی بخاطر شما و احترامت به جون خودم نمی گفتم باید زودتر بهم میگفتی خب...😁😊ولی بعدش خجالت کشیدم خیلی زیاد...خب بریم یه کم بخونیم...((آشغال ترین جای دنیا...))سال 1982 تصمیم گرفتم همه چیز را رها کنم و جهان را بگردم، تا در زندگی ام به معنایی دست یابم. در این سرگردانی دوره ای در هلند در مکانی بنام ((کولموس))زندگی کردم. اشخاصی که با هم پیوندی داشتند آنجا جمع می شدند.شبی ، یک خانم هلندی از من پرسید که برزیل چگونه جایی است. شروع کردم به صحبت درباره مشکلاتمان ، درباره فقدان آزادی _ در آن زمان تحت یک رژیم نظامی زندگی می کردیم ،_بدبختی و مشکلات زندگی یک هنرمند. سپس گفتم : (( اما شما در بهترین مکان دنیا زندگی می کنید ، زندگی در بهشت چگونه است؟))خانم هلندی زمان درازی ساکت ماند. سپس پاسخ داد: ((آشغال ترین جای دنیاست، اینجا همه چیز قطعی است ، نه مبارزه ای هست و نه هیجانی . کاش من هم مشکلات شما را داشتم ، در این صورت این احساس را می یافتم که بخشی از انسانیت هستم.))........ واقعا که زندگی با مشکل رو من بیشتر دوست دارم اینو وقتی این کتاب رو خوندم قبولش کردم ...یعنی هر چه زندگی سخت و چالش سخت و پر مشکلات بعد از حل کردن اونا زندگی شیرین تر میشه نتیجه فوق‌العاده میشه و توام همیشه در حال حل اونا هستی و تهشم که دیگه مشخصه عالی ... پس از امروز شکرگزار مشکلات زندگیت باش ولی خب در صورتی قشنگه که راه  حلشون رو بلد  باشی و اونا رو حل کنی ... دیگه همین ...ایجا سابقه هم توی این کتاب قشنگه فرصتی نیست وگرنه حتما می نوشتمش...خب دیگه........... هیچ چیز تسلی بخش تر از آن نیست که دریابید مشکلات همسایه نیز دست کم به اندازه مشکلات خودتان بزرگ است........باور دارم که اوج عظمت یک انسان زمانی تجلی می یابد که خود را از قید تمام دلبستگی ها و علایق زمینی رها می کند و شجاعانه قدم در جاده ای می گذارد که به خوبی می داند در آن مرگ را ملاقات خواهد کرد..........خب خانوم نشانی عزیز امیدوارم که لذت برده باشی بیشترم خواستی فقط واتساپ می تونم بفرستم برات ...🙃😚📚🩵تا پست بعدی خدانگهداااارر.... نهم خرداد...</description>
                <category>♡نوشتن نوعی دوست داشتن است.♡</category>
                <author>♡نوشتن نوعی دوست داشتن است.♡</author>
                <pubDate>Fri, 30 May 2025 16:28:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تجربه خوب او ...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_68226934/%D8%AA%D8%AC%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%A8-%D8%A7%D9%88-ywy7lgpbbxji</link>
                <description>...بنام خدا... سلام به همه...امیدوارم که حاالتون خوب باشه... بریم یه کم از حرفایی دکتر ایرج رضایی گوش کنیم که در مورد آداب عشق در فرهنگ ایرانی میگن...من‌ خیلی باهاش موافقم یعنییییییی حرف های دل منو میزنه ها ولی من هیچ وقت  مهارت آنچنانی توی جمله بندی ها ندارم ولی ایشون قشششنگ جمله بندی کرده و کامل توضیح داده....خب...میگه  :عاشق با ادبه ...عشق با بی ادبی نسبتی نداره...شما در فرهنگ ما نگاه بکنید در شاهنامه نگاه کنید هر جا که عاشق و معشوق با هم میگن چقدررر مهر آميز...فردوسی بزرگ هر جا که سخنی هست با همسر خودش یا معشوق خودش سخن میگه : مهربان یار....یار مهربان...یار مهربان...همش همین الطاف محبت آمیز...میگه که در جامعه امروزی میبینم...که چقدررررر بی ادبانه عشق می ورزند...عشق با بی ادبی هیچ نسبتی نداره... چقدرررر از این چند حرفاش خوشم اومده....اینکه‌ عشق با بی ادبی هییییییییییییییییییییییییچ  نسبتی ندااااااااااااارد... اینووو خییییییییلییییییییی  از احمق های  امروزی متوجه نیستن...و توی رابطه بعد از یه مدتی میان یه حرفایی میزنن بهت که ای وای ...😳😱چشای آدم گرد میشه از تعجب وقتی حرفای زشت میزنن با خودت میگی واقعا که متاسفمم به خوددم که اون اول راه به این آدم اعتماد کردم چون پسرا  تا یکی دو ماه اول خوب تر از خودشون هیچ کس نیست...بعد رفته رفته و قدم به قدم پیش میرن...بزار سرتو خلاص کنم اون فیلم شون هست که باهاش ادامه بدی پس گول نخور چون اونا فیلم بازی کردن خوب بلدن ... یه چیز دیگم بگم بهتون اگه مثلا تا هفت ماه حالا یا شیش ماه یا بیشتر ادامه دار شد  ارتباط تون و اون همون جوری که دکتر ایرج رضایی گفتن با عشق ورزیدن و کلام خوب بود بدونید که اون پسر واقعا و واقعا شما رو میخواد و اگه من جای تویی باشم که شیش ماه از رابطه ام کذشته باشه و اون پسر حرفی از رابطه جنسی و حرف های زشت و چندش نزده بود توی این مدت بدون شک که باهاش ازدواجم می کنم ...یه معلمی داشتیم همون موقع ها هم توی تجربه اولین رابطم بودم یادمه ساعت دو هم بود... کنار معلمون نشسته بودم دستام روی میزش بود بعد سرمو گذاشته بودم روی میز خوابم میبرد نگام کرد گفت نیلوفر وقتی می بینمت می بینم که جفت من توی دنیا تو هستی توی مهربونی و ساده دلی ...گفت یه نصیحتی میکنم بهت تا آخر عمرت یادت باشه و آویزه گوشت کن همیشه ازش استفاده کن ...بهم گفت که اولا گول نخور و وارد هیچ نوع رابطه ای نشو ...اگرم اون شیطونه گولت زد و یه کاری شد و می خواستی تجربش کنی اینو یادت باشه : پسری که تو رو بخواد تو بگو ده سال توی رابطه باشید توی همین مدت ده سال هییییییییییچ وقت از رابطه جنسی باهات بحث نمی کنه و هیچ سوالی هم نمیرسه ازت چووووون عاشق توعه و می خوادت و همشو میزاره برای بعد رسیدن....از اونجااااا بود که برگشتم به خودم گفتم نیلوفر خاااااااااااااااااااااااک  عااااااالم بر سرت شده دختر بکش کنار تا احمق تر از این نشدی و دست به کاری نزدی ... اونجا بود که واقعا حرفشو و نصیحت ش رو دوست داشتم چوووون خیلی به موقعه و به جا بود خداییی  و هیییچ وقتم فراموشش نمی کنم چون واقعا نمیدونستم اینو و اونجا بود که برگشتم بررسی کردم اون رابطه رو گفتم نه فایده نداره من هرررر چقدرم با ادب باشم توی این رابطه و یه چیزی اون بگه محاله منم یه چیزی نگم پس اونا با زدن اون حرفا حااال می کنن چون روانی هستن ولی منی که سالمم و یه معلم با تجربه داره بهم میگه پس عقلم رو بکار انداختم و گفتم گور بابای ‌کل دنیا بیخیال این چرت و پرت های دنیا ...من صبرم زیاده  و بیشتر از سه بارم میبخشم خیلی ام  فرصت  میدم به طرفم اون شاید بگه این بخشنده  هست و اینا و هی تکرار کنه با اینکه این نشونی احمق بودن طرفو میرسونه ولی خب اونا دیگه...ولی خدا نکنه که  برمم  و دیگه برنگردم یعنییییییی صبرم تموم بشه کل دنیااااااااا رو هم  به پام بریزه اوون ستاره آسمونی که محاله پایین آوردنش و برام بیاره ها دیگه حتی نگااشم  نمی کنم چه برسه برگردم یا ادامه بدم من تا زمانی که باب دلم باشی هستم و  تا ته دنیا  هم می مونم ولی اگه بد شدم بدتر از خودم زیر کره زمین نیست....ولی خب سعی میکنم با کسی بد نشم ...من توی دنیا با هر کسی مثل خودش رفتار میکنم هر کی باهام خوب بود خوب از اون میشم من ولی اگر دیدم نه خیلی نرمال نیست و اینا منم مثل خودش باهاش رفتار میکنم چون لیاقتش همینه ...خلاصه عشق با بی ادبی نسبتی نداره اینو خیلی تکرار ‌کنید چون معنیش قشششنگه خدایی ...🙂👌اگه معلمی لطفا و خواهشا از تجربه های زندگیت به دانش آموزان تون بگید و اونا رو آگاه کنید از یه سری کارا... وقت های خالی سر  کلاس  رو بشین تعریف کن براشون...ولی متاسفانه حجم کتابا زیاده و جدیدا معلما نمیرسن درس بدن چه برسه تعریف غیر درسی و کلاسی داشته باشن... یادمه کلاس هفتم و هشتم و نهم که بودم  معلم هام توی سه سال یکی بودن و برنامه شون اینجوری بود که می گفتن بچها ساکت بشید تا توی نیم ساعتع  درس رو تموم کنم  بعدش  از تجربه هام بگم...البته بجز معلم ریاضی که همیشه خدا وقت کم داشت با علوم... ما هم  عادت  کرده بودیم و خییییلی  تجربه هاشون جالب بود  پر از درس بود...و ‌‌کل دانش آموزان به عشق این چند ساعتم شده بود صداشون در نمی اومد و چقدرررر همه چیز یادم گرفتیم ...واقعا خوبه  از تجربه های دیگران استفاده کنی... مثلا اون معلمم چه میدونست من در حال تجربه کردنم ولیییی  وقتی بهم گفت ها می تونم بگم نصب زندگی منو نجات داد و خیلی از معلم های من در بعضی شرایط زندگی بهم کمک کرده والا...بخاطر همینه‌ که من همیشه از تجربه هام میگم و اصرار بر روی این دارم که شما ها هم بگید تا منم بیشتر متوجه بعضی چیزا بشم ...امیدوارم که برداشت درستی داشته باشید از این متن...😁و اینکه گفتن تجربه ها برای اونی که هنوز  تجربه ش نکرده خیلی کمک کننده  هست پس اگر چیزی برای نوشتن و گفتن ندارید توی ویرگول قرار نیست که همه کتابی بنویسن و بخونن و این چیزا یا از کلمات گنده استفاده کنن تاااا یه چیز خوووب  و بی نظیر تحویل بدن نه  والا من اینجوری نیستم  پس تو هم نباااش...چون همیشع یه جای کار می‌لنگد هر چقدر وقت بزاری اونجوری که دلت می خواد نمیشه...پس سخت نگیر نوشتن رو... از همین تجربه هایی که داشتی توی زندگیت بشین بنویس یکی مثل من استفاده می کنه ازش توی زندگی دمتم گرم خدا خیرتم میده والا....🙃🥰😄 پس قرار نیست اینجا فقط خواننده باشی عزیزمن بلاخره توام باید بنویسی تا ما  بخونیم ...😉 و قرارم نیست که مثل یک نویسنده ماهر بنویسی...من خودم اصلااااا قلمم خیلی  ضعیف شده این چند سال... چوون دست ‌‌کشیدم از آموزش دیدن و  اینکه بايد برگردم از نو اون  چیزایی که بهم گفتن اون نویسنده ها مرور کنمم تا بتونم توی  نوشتن موفق تر بشم.... امیدوارم که لذت برده باشید ...🩵 آرههههه مهمه  که  لذت  ببرید از خوندن نوشته های من یعنییی باید لذت ببرید اجباریه والا...😂😂و برای منم مهمه...حالا که گفتمم مهمه  لوس نشوووو  لطفا...یه  پوولی  بهم بدین  منو سیدآقا  بریم استانبول والا...🥲🤣 من که خیلی توو فکرش نیستم ها ولییییی سید ماشالااا بااااید بره وام هم  بهش نمیدن خداروشکر وگرنه منتظر  من نمیشینه خودش میره ....😅😅خب بیخیال این چیزا... اگه کافیه خدا بخواد وقتی اون بخواد هیییچ کس جلو دارش نیست نگرانم نیستم چون سفر استانبولم جور میشه با  توکل بر خدا ...😉 ما به خدا ایمان و باور قلبی داریم پس خدا هم ما رو دوست داره ... متشکرم که تا اینجا با من بودی و گوش دادی به حرفام... خب دیگه همین...حرفام تموم شد...اگه حرفی داری ...نظری داری...در خدمتم من...😅😄 خب...خداحافظ...خداحافظ....خداحافظ...سوم خرداد...</description>
                <category>♡نوشتن نوعی دوست داشتن است.♡</category>
                <author>♡نوشتن نوعی دوست داشتن است.♡</author>
                <pubDate>Sat, 24 May 2025 22:05:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا به من اعتماد کردی...؟؟😳</title>
                <link>https://virgool.io/@m_68226934/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D9%86-%D8%A7%D8%B9%D8%AA%D9%85%D8%A7%D8%AF-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%DB%8C-isooiqnaj1eu</link>
                <description>بنام خدا...جدا از این کتاب  مشکلات را شکلات کنيد  بیاین یه چیز دیگه ای براتون تعریف کنم بچها در مورد اعتماد کردن های زود...یک ماه قبل توی یک عروسی یع دختری اومد پیشم سلام و احوالپرسی کرد بهم گفت بیا بریم اون طرف بشینیم و اینا منم که اصلا خوشم نمیاد وقتی جایی میرم از کنار مامانم جایی برم یا توی جمع دخترا برم اصلا خوشم نمیاد نفرت دارم از این کار و همیشه هم از قبل به مامانم توی خونه میگم که اگه دخترا اومدن هی گفتن نیلوفر بیا بریم اونجا یا حالا هرررر جاییی که دور از تو باشم بهم نمیگی خب پاشو برو باهاشون...چون همیشه مامانم میگه برو منم مجبور میشم برم ولی اگه مامانم چیزی نگه خودم یه کاری می کنم‌ و باهاشون نمیرم... یه دختری هی پیله کرده بود که تو بااااید با من بیای بریم تنهایی بشینیم یه گوشه ی دیگه دور از مامانت توی دلم شک اومد گفتم بابا چه خبره این همه بهم گیر داده حتما می خواد چیزی بهم بگه بازم گفتم نه من زنگ بابام زدم الان میاد می خواهیم بریم خونه ما گفت حالا تا بابات بیاد بیا بریم گفتم خدایا اصلا حال اینو ندارم نجاتم بده وگرنه یه چیزی میگم ناراحت میشه این دختره...😁دیدم نه والا ول کن نیست آخر مامانم گفت خب نیلوفر حالا چند دقیقه ای برو باهاش...😠😠یعنیییییییی مااامااان من چیییییی گفته بودم توی خونه بهت ؟؟؟؟!!!😭😥چراااا ماماناااا میزنن زیر حرفشون؟؟هیچی مامانم خندید ...😁رفتم باهاش ولییی توی دلم خیلی بد و بیرار به اون دختره  گفتم ...😃 تاااا رفتیم گوشی رو برداشتم و اولین پیامی که دیدم براش اومده از یه شماره ناشناس این بود: جانم عشقم... 😅😅 قربون چشم های بینای  خودم که سریع یه چیزی رو میخونه...😂🤣 جمله بعدی رو بگم : من امشب باید تو رو ببینم عزیزم... جمله بعدی : من عاشق خداحافظ گفتن های تو هستم...جمله بعدی: عشقم تو فقط حرف بزن... جمله بعدی: نفسهای منی...جمله بعدی : حالم خوبه با تو ... جمله بعدی : اینجا اومدی نگاه هیچ دختری نمی کنی چون دخترای قشنگ تر از منم هستن.... بیخیال اونا فقط خودت رو عشقه عشقم...😅😅😅😅خب فضولی بسه بابا جمله های بعدییی رو نمی گم ول کنید...😁 اگه بگم از خنده میروید توی فضاااا والا... چقدر چندشم شد...خب در حال حرف زدن و پیام دادن به پسره بود که یهو مامانش اومد گوشی ام مال مامانش بود ...سریع از صفحه چت اومد بیرون و گوشی رو تحویل داد... 🤯 خب بعد بهش گفتم ببین منو کشوندی اینجا که فقط بشینم کنارت گفتم همونجا کنار مامانم راحت بودم راستش...برگشت گفت متوجه پیام هایی که دادم شدی!؟ گفتم چه دروغ بگم یه ذره ای متوجه شدم چطوری مگه؟! حالا این ذره بود بچها؟!😁😄 گفت ببین نیلوفر راننده تاکسی بود یه پسر ای که خوشگله و چند بار ما باهاش رفتیم اینطرف اونطرف یه روزی تنهایی باهاش رفتم بهم گفت که عاشقت شدم من...😳😱 چقدر با جرأت والا... گفتم خب ادامه بده ... گفت منم عاشقش شدم و الان با هم در ارتباط هستیم میگع که هر وقت تو بگی من میام خواستگاری تو... عجیبه ...! گفت روز اول به مامانم گفته که من دوتا بچه دارم ... بعد به من گفته مجردم...منم بهش گفتم قسم بخور که مجردی و بچه ای نداری و زنم نداری  بهم گفتش بخدا قسم من مجردم...و به مادرت دروغ گفتم... خب این دختره اونقدررر احمق و جاهل بوده که حتی از پسره نپرسیده مگه مجبور بودی به مامانم دروغ بگی ؟!اصلا الکی هم شوخی این حرف که من دوتا بچه دارم قشنگ نیست والا ... پس این پسره به  مامانت دروغ نگفته ... داره تو رو خر میکنه که باهاش وارد رابطه بشی و وقتش رو با تو پر کنه جز این هدفی نداره حاضرم قسم بخورم... اسم و فامیل پسره رو پرسیدم... یه جوراییی از بابام پرسیدم گفتم فلانی با فلان فامیل رو میشناسی بابا؟؟؟!! گفت آره توی تاکسی کار میکنه دوتا بچم داره ...😱😱😳😳😳یا خدااااا ...این دخترا چرااااااااااااا اینقدررررر زووووود اعتماد می کنننننن....؟؟؟!!!🤧☹️اعتماد نکنید به هرررر پسری ... اینو گفتم که رابطه های امروزی همش الکیه و در حد یه وقت پر کردن... ببین دختره باور کرده که اون مجرده... ولی بابای من سیر تا پیازش رو در آورد با جزئیات کامل و دقیق... ولی بابام گفت خب حالا تو اونو از کجا میشناسی؟!گفتم ول کن بابا متوجه نشی که قضیه چیه بهتره...خب اصلا این دختر از روی چه حسابی با اولین نگاه و بر خورد به من اعتماد کرد؟!.اصلا چرا به من اعتماد کرد؟!خب حالااااا چرا به من گفت از این قضیه؟! فکرشم شاید نکنید چرا؟! بهم گفت گوشیتو میدی بهش زنگ بزنم ؟!😳 گفتم عزیزدلم من اهل این برنامه ها نیستم شرمنده نه من کسی رو توی اینجور برنامه ها کمک نمی کنم و شماره من الکی نیست که دست هر احمقی یکی مثل دوست پسر دروغگوی تو بره...گفت حالا چرا داری توهین میکنی بهش؟!گفتم بدم میاد و حرصم میگیره که اینجور پسرا که دخترا رو گول میزنن با اون یه تیکه زبون چربشون ...گفتم بیا خط بکش دور این پسر چون سر و ته هرررر رابطه ای خرابیه گفتم ببین تو یه دختری و الان نوزده سالته اگه قصد ازدواج داری بشین توی خونه یه خواستگار خوب که اومد قبول کن از راه درستش ازدواج کن برو این کارا چیه می کنی هم داری آبروی خانواده ت رو میبری هم آبروی خودت رو ... گفت چطور آبروی خودمو میبرم و خانواده ام؟! گفتم نگا این پسرا بین دوست هاشون میگن که من با دختر فلانی هستم و اسم کل خانواده تو رو بد در می کنن اعتماد نکن تروخدا... و داداشم اهل اینجور برنامه ها اصلا نیست بیست و هشت سالشه اون روز نشسته بودیم تنها هم بودیم مامان بابام رفته بودن بیرون بهم گفت نیلوفر تو با  خواهر فلانی دوستی؟!گفتم نخیر اون با چندین تا پسر بوده و از وقتی متوجه شدم از خودم دورش کردم...گفت آفرین گفتم چطور مگه؟!گفت هیچی بین پسرا حرف خودشه با کل خانواده ش گفت بیا اینجا یه چیزی توی اینستا نشونت بدم ... رفتم یعنیییییی باورم نمیشه تک تک دخترایی که میشناختم رو داداشم نشونم داد گفت یکی برام فرستاده گفته می خوام بین اینا انتخاب کنم و ازدواج کنم باهاشون...😥اصلا من موندم چرا این کارا رو می کنن با خودشون  آبروی  چندین ساله خانواده ها ؟!بابا من میگم هر دختری توی سن بیست سالگی یک بار رابطه رو تجربه کنه خوبه ...یک  بار برای آخرین بار... اونم توی سن  بیست سالگی دیگه تو توی اوج پختگی هستی و با هر پسر ولی وارد رابطه نمیشی یه پسر خوب رو که پیدا کردی اولین رابطه ات رو شروع کن و زودم پایانش بده...چون ازدواجی که با دوستی شروع بشه ها سر و ته نداره همینی که من میگم...😊😁 پس لطفا گول نخورید... حالا چرا اینقدر روی دخترا تاکید می کنم؟! چونکه دخترا خیلی ساده دل هستن توی رابطه هیچ دروغی در کار نیست ولی پسرا نه پسرا کلا یه موجودات عجیب هستن...جدا از بعضی پسرای ویرگول...😅لطفا به کسی بر نخوره و سوتفاهم نشه واسه کسی...خب بازم میگم زود اعتماد نکنید حداقلش صبر کنید به یه شناخت کلی برسید بعدش اعتماد کن تا پنج شیش ماه که اصلا اعتماد نکن توی رابطه چون شناختن آدما سخت ترین کار این دنیاست اینو بار ها و بار ها بهم ثابت شده... چقدرررررر از این آدمادی احمق من آسیب دیدم همش بخاطر اعتماد زود بوده یا بخاطر شناخت ...حالا نه اینکه بار ها و بارها وارد هر نوع رابطه ای شده باشم و از اونجا آسیب دیده باشم...نه منظورم این نبود بقیه آدمای زندگی...مثل دوستای احمقم که هر کدومشون بهم یه درسی دادن توی زندگی هیچ کدوم اونا موندگار نبودن فقط بهم درس دادن و رفتن ...هیچ اشکالی نداره...خدا خیرشون بده که ذهن و فکر منو بیشتر باز کردن درس های خوبی بهم دادن تا دیگه اجازه ورود به هیچ نوع آدم احمقی رو ندم ...حیف من نکرده با هرررر احمقی دوست بشم ...😁😉من  توی تعجبم که چرا این دختر به من اعتماد کرد؟!من به هیچ کس توی زندگی اعتماد نمی کنم والا.... 👌🙃اینا دیگه کی هستن ....😁امیدوارم که تصمیم های درستی رو بگیرید توی زندگی هاتون دختر و پسر و زن و مَردم نداره فقط همیشه توی زندگی سعی کنید بهتره تصمیم ها رو بگیرید و از عقلی که خدا بهتون داده استفاده کنید تا فردا نگید ای کاش فلان کار رو کرده بودم ای کاش فلان فکر زودتر از اینا اومده بود توی فکرم...به همه تون آرزوی خوشبختی می کنم ...و دعا میکنم برای عاقبت بخیر تون...و همیشه میگم خدایا جوونای امروزی رو به راه راست هدایت کن...امیدوارم که شما ها هم از تجربه های زندگی تون بگید تا ما هم دچار اشتباهاتی که شما ها کردین و ما ها انجام ندهیم...ممنون که تا اینجا با من همراه بودی... تا پست بعدی خدانگهدار... یکم خرداد ...</description>
                <category>♡نوشتن نوعی دوست داشتن است.♡</category>
                <author>♡نوشتن نوعی دوست داشتن است.♡</author>
                <pubDate>Thu, 22 May 2025 22:28:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حضور...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_68226934/%D8%AD%D8%B6%D9%88%D8%B1-wzaoju50ru23</link>
                <description>.بنام خدا...سلام به همه امیدوارم حااالتون خوووب باشه دلتون شاااد باشه حس درونی تون هم بی نظیر باشه...🙃 خب بریم یک قسمت دیگه از کتاب مشکلات را شکلات کنيد رو با هم بخونیم و این آخرین قسمتی هست‌ که میگذارم براتون اگه براتون تا اینجا جالب بوده و یا مورد پسنده شما بوده می تونید این کتابو تهیه کنید و بخونید ...حضور....مردی با خود زمزمه کرد: خدایا با من حرف بزن .یک سار شروع به خواندن کرد.فریاد بر آورد: خدایا با من حرف بزن ، آذرخش در آسمان غرید.اما مرد گوش نکرد.مرد به اطراف خود نگاه کرد و گفت: خدایا بگذار تو را ببینم.ستاره ای درخشید.اما مرد ندید.مرد فریاد کشید: یک معجزه به من نشان بده. نوزادی متولد شد.اما مرد توجهی نکرد.پس مرد در نهایت یأس فریاد زد: خدایا لمس کن و بگذار بدانم که اینجا حضور داری.در همین زمان خداوند پایین آمد و مرد را لمس کرد.اما مرد پروانه را با دستش پراند و به راهش ادامه داد.این تقریبا یه جورایی شبیه اون پستی شده که سفیرپاکی نوشته بود میگفت کجاشو دیدی هی هر بار همینو می گفت هنوز کجاشو دیدی و خیلی جالب بود کلی خندیدم...فقط اینکه اون دونفر همو می دیدن و می گفتن تو کجاشو دیدی ولی این مرده نمی دید کار های خدا رواین مرد هم هی گفت با من حرف بزن خدا هم هی یه چیزی نشونش داد ها ولی متوجه نمیشد... چقدر صبر و حوصله خدا زیاده ...با این یک مشت بنده های احمقش چیییی میکشه از دست اوناااا....البته که منظورم فقط بنده های احمق خدا بود به خودتون نگیرید درسته همه بنده های خدا هستیم ولی بنده های خوووووووووووووووب خدا هستیم پس شما خوبید و منظور من آدم های سالم نبود اون غیر سالم ها بود...🙂 ......و خدایی که در این نزدیکی است:لای این شب بوها، پای آن کاج بلند روی آگاهی آب ، روی قانون گیاه...سهراب سپهری........مشکلات فرصت هایی هستند که به ما داده شده تا بتوانیم جوهر وجود خود را آشکار کنیم. ....خوندن این کتابو تموم نکردم ولی دیگه نمی نویسم اینجا خودتون برید زحمتش رو بکشید  بخونیدش....😁.........................................................................تا پست بعدی خدانگهداااارر....یکم خرداد ماه...🥰</description>
                <category>♡نوشتن نوعی دوست داشتن است.♡</category>
                <author>♡نوشتن نوعی دوست داشتن است.♡</author>
                <pubDate>Thu, 22 May 2025 22:21:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دنیای کودکان را دوست دارم...🥰</title>
                <link>https://virgool.io/@m_68226934/%D8%AF%D9%86%DB%8C%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%88%D8%AF%DA%A9%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-ucdzdlnriw3s</link>
                <description>...زینب و عروسکش بینا کوچولو از گفته خودش...😄😚😚قبل از اینکه بخوابه...😊این عکسمو نمیدونم مال کی هست فقط اینکه دیروز برام فرستادنش...😅بنام خدا...سلام به همه...انشاءالله که حالتون خوب باشه عزیزان... وقتی میگم عزیزان یاد کلاس هفتمم می افتم...یکی از دانش آموزان نوشته بود پایه تابلو فردا امتحان داریم عزیزان خر دقت کنید...😅😅معلمون اومد و ما هم نشستیم و فراموش کردیم پاکش کنیم به کل کلاس مفنی داد ما هم بخاطر اینکه بیشتر حرصشو در بیاریم گفتیم اشکال نداره ما روزانه میلیون هاتا منفی میگیریم اینم فدای سرمون یعنییی بدجور عصبی شده بود از حرفمون...😁صدای مدیر و معاون زد یه کم چرت و پرت تحویلمان داد و رفت...خب بیخیال  این چیزا... بریم یه کم از هفته قبل بگم بهتون ... هفته قبلی یکی از روز هاش اصلا دلم نمی گرفت توی خونه همش بی حوصله و یه جورایی حس نا امیدی داشتم بی قرار بودم ...علتشم نمیدونم چی بود واقعا؟!خلاصه ساعت شد چهار عصر دیگه بدتر شدم گفتم دارم میمیرم توی خونه باید برم توی دنیای کودکان و خودمو غرق اونا کنم...آماده شدم  به همراه خواهرم با محدثه و زینب راهی پارک شدیم گفتم اصلا حوصله علیرضا رو ندارم چون باید بغلش کنی اونجا هم هیی توی بغلت داد و بی داد میکنه که بره سوار تابش کنی گفتم بیخیال علیرضا بابا...رفتیم توی پاررک نشستیم یه پسر بچه ای کنار ما بود خیلی خووشگل  بود به زینب گفتم بببن زینب خاله این پسره  رو برات میگیرم در آینده بشه شوهرت...😁محدثه کلییی خندید گفت خاله آفرین راست میگی زینبم گفت نه من اینو نمی خوام من با تو ازدواج میکنم خاله...یعنی عقلش نمیکشه والا...😅😅گفتم  نه نمیشه دختر با دختر ازدواج کنه فایده نداره زینب جان برو با اون خوشگله اونو رو عشقه فقط گفت نه گفتم آرهههههه نه چیه دیوونه هر چی خاله گفت باید گوش کنی این زینب عصبی شد  زد زیر گریه و پرید روی  من دو دسته رو سریم رو کشید  چند تا پسرا هم  با فاصله کم کنار ما بودن یعنی هرررر کاری کردم ها  نتونستم خودمو نجات بدم بعدش  رو سریم رو در آورد فرار کرد گفت بهت  نمیدمم حالا خدا خیر بده  ااون پسرا رو اصلا نگا نکردن  پسرای خوبیی بوددن...ازش گرفتم و ساکتش کردم گفتم حالا نه که تو بیست سالته اینجوری می کنی گفتم اگه من باهات ازدواج کنم ساکت میشی ؟!گفت آره ...😅 گفتم خب من  فقط با زینب ازدواج میکنم خوبه؟!! خب خلاصه بردمش مغازه خوراکی گرفتیم و خوردیم بعدش رفتیم بچها رو بردیم سوار وسایل بازی کردیم...نشسته بودم یه دفعه حس کردم یکی پشت سرمه و داره  بهم دست میزنه ولی هیچ صدایی نمیاد ...یه لحظه ترسیدم اونقدر ترسیده بودمم که از ترس نگاه پشت سرمم نمی کردم  گفتمم بخاطر اینکه زیادی ناراحت بودمم یا استرس و اینا شاید همچین حسی دارم من...دیدم  نه اصلا قشششنگ مشخصه یکی داره دست میکشه پشت  کمرم اصلا من یه دستی رو حس میکنم ...آخررررر داد زم فرارر کردم ...😥😳بعدش دیدم خواهرم با علیرضا زیر همون صندلی بودن  و اون دسته هم  علیرضا بوده...😅گفتم باید فحش تون بدم تا دلم خنک  شع وگرنه قلبم میگیره و می افتم  میمیرم اینقدر ترسیدم...خواهرم گفت  به  من فحش نده  به علیرضا بده فحش مادری هم نده  پدری بده لطفا...😅خب بیخیال....منو فحش دادن بعیده بابا...گفتم  من امروز ااصلا   حوصله اینو ندارم از پیش منم برین ...اونا رفتن  منو دوتا دخترا موندیم... تا اونا اومدن من کلیی فکر کردم به اون چیزایی که باعث درگیری ذهنم  شده بود رو حلش  کردم... تویی  فکر عمیقی بودم در عالمم خوددم غرق بودم...یه پسری  رد شد گفت به چی داری فکر کنی دختر پاشو بیخیال دنیا ...😳 خب در تعجبم من !آقاااا به تو چه ؟!چرا بعضی از آدمای این دنیا اینقدر چندشن؟خب مگه تو مرض داری یا تو مریضی که به یه دختری که نه دیدی نه حرف زدی نه از ذهنش چیزی میدونی نه از قلب و دلش با خبری که چه میگذره میای میگی بیخیال دنیا یا بهش فکر نکن آقا به تو چه؟!حالا فکر کرد منم از اون دخترا هستم که بر میگردم میگم ای جون بیا که با تو هم صحبت بشم تا ذهن و دلم آروم شه برو عامو اشتباه گرفتی خوبه که آبروت رو نبردم جلو چهار نفر راه تو بگیر برو خب مریض که نیستی... خب جواب اینجور آدمای ابله توی پارک و خیابان خاموشیه باید جواب ندین چون اونا مرض دارن ما که سالم هستیم و میدونیم پس خیلی ساده از کنارش باید رد شد...جدا از این قضیه ...من خودم بعضی وقتا که دیگه از این متلک های زشت بگن بهم یا هر چیز دیگه اونجاس که دهنشون رو سرویس میکنم چندین بار دهن اینجور پسرا رو سرویس کردم ولی خب اینو گفتم حالشو ندارم بیخیالش شدم...ولی بیشتر وقتا اصلا جواب نمیدم چون این بهترین راهشه...خب... دلم خیلی می خواست سوار  سُرسُر بشم ولی خیلی شلوغ بود پارک ...😅 خب نشسته بودم توی فکر بودم زینب اومد گفت من تشنمه گفتم باید بریم آب بخریم...رفتیم بعدش زینب نشست کنارم بهم گفت نیلوفر خوشحال به حالت ...خب هر وقت دلش بخواد خاله میگه نخوادم نیلوفر میگه و برای من فرقی نمی کنه والا میگم هر جوری راحتی صدام بزن ولی هیچ وقت اسمو مثلا نگو لولو چون خیلی بدم میاد کسی مسخره کنه یه مدتی از دهن دختر همسایه مون بهم می گفتن لو لو همون یکی دو بار زدم زیر گوشش گفتم نیلوفر فهمیدی ؟! خب ادامه داد...خوش به حالم بیتا کوچولوی من...خوش به حال آدما...خوش به حال مامانی...خوش به حال آبجی محدثه...خوش به حال داداش علیرضا ...خوش به حال شیرین خانوم...خوش به حال حامد...خوش به حال هانیه...خوش به حال عمه جونم...اصلا خوش به حال همه ... خب زینب کسانی رو که میشناخت گفت خوش به حالشون فقط بیتا کوچولو اسم عروسکش هستش...گفتم زینب چرا خوش به حال همه ولی خودت نه؟!گفت آخه بابایی اجازه نمیده بیام خونه تون شب بخوابم ...😁🙃دلش و غمش چقدر شیرینه واقعا دلم رفت براش...😊من از قبلا به این نتیجه رسیده بودم که هیچ وقت توی زندگی نمی گم خوش به حال فلانی...چرا؟!چون من از درون اون فرد چیزی نمی دونم پس این چند لحظه ای که با من میگه و میخنده این اجازه رو نمیدم به خودم که بگم وااای خدا خوشاااا به حالش چقدر شاده چقدر میخنده کاشکی منم مثل این بودم...اشتباه ترین کار همینه...از روی ظاهر  شادی کسیو تشخیص ندین لطفا یا با چند دقیقه حرف زدن و خندیدن چون از عمق قلب و دلش چیزی نمی دونی ...پس بگو خوش به حال خودم که می تونم خیلی کارا انجام بدم توی دنیا خوش به حال خودم که می تونم حال خودمو خوب کنم و  به  خودم امید بدم  انگیز بدم و برم سمت موفقیت های بیشتری توی زندگی...پس خوش به حال شما که سواد خوندن دارین و دارین نوشته های منو می خونید شما واقعا خوش به حالتونه...😅😁چند روز پیش رفته بودیم خونه دختر عمم اینا پسرش بهم گفت ازم عکس بگیر...😅😁گفتم به چه دلیلی ازت عکس بگیرم آقا پسر؟!گفت چون دوشت دارم  و دلم می خواد...توی دلم گفتم چه لوس خداوکیلی...گفتم خب بیا وایسا تا عکست بگیرم گفت نه خودتم بیا گفتم عجب این کیه دیگه اصلا به  بچه نمیخوره که...😅خلاصه به خاطر دل اون پسربچه باهاش یه عکسی گرفتم.... بچه لوس...😁.بچه پرروها زیاد داریم توی فامیل متاسفانه...نا گفته نماند همشونم یک سری کتک منو خوردن ...🩴 خب امروزم کل روز علیرضا خونه مون بود و واقعا یک مادر چقدرررر زحمت میکشه تا یه بچه رو می خواد بزرگش کنه...خب اومدم اول آب گذاشتم بجوشه واسه شیر خشک علیرضا بعد درست کردم بهش دادم حالا بیا یک ساعت روی پات اینو تکونش بده تا خوابش ببره...بعدش حالا زیاد بخوابه خوبه هاا اگه چند دقیقه ای بخوابه عذاب آوره ...و واقعا به خواهرم گفتم خدا صبرت بده بیا اینو ببرش بیا که میزنمش حوصله منو لب ریز کرده...با این وجود بعضی هامون قدر مامان هامون رو نمیدونیم چرا واقعا؟!از جمله خودم...😁 خب امیدوارم که قدر مادر هامونو تا زنده هستن بدونیم...من که خیلی کتک خوردم از مامانم یه بار یادمه مامانم نماز می خوند منم رفتم سوار شدم پشتش خم و راست که میشد می خندیدم خب بعد نمازش درست حسابی بهم زد ولی حیا نداشتم بازم همون کارو انجام میدادم اونقدر بهم زده بود که پوست کلفت شده بودم...و وقتی نماز می خوند در رو قفل می کرد....😁خب مادرایی که خونید این پست رو خواهشا نزنید به بچه تون چون اونا پوست کلفت میشن و بیشتر میرن روی مخ ...😃امیدوارم که دیگه به کسی نگید خوش به حال فلانی...چون  اون روز غمگین تر از من زیر کره زمینم می‌گشتین پیدا نمی کردین زینب داشت بهم می گفت خوش به حال نیلوفر...اون که از درون من چیزی نمیدونست ... 😊پس بجاش بگید خوش به حال من چون خیلی کارا می تونم انجام بدم ...امیدوارم که همیشه و همیشه خوش به حالتون باشه...و سالم باشید...فردا یه قسمت از کتاب مشکلات را شکلات کنيد رو میزارم اگه فرصت کردم... خدانگهدار...سی و یکم اردیبهشت...</description>
                <category>♡نوشتن نوعی دوست داشتن است.♡</category>
                <author>♡نوشتن نوعی دوست داشتن است.♡</author>
                <pubDate>Wed, 21 May 2025 01:37:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آن را که تویی چاره بی چاره نخواهد شد...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_68226934/%D8%A2%D9%86-%D8%B1%D8%A7-%DA%A9%D9%87-%D8%AA%D9%88%DB%8C%DB%8C-%DA%86%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%A8%DB%8C-%DA%86%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D9%86%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D8%AF-%D8%B4%D8%AF-kjk4jceiorcf</link>
                <description>...بنام خدا....سلاااام مجددد خدمت تویی که داری پست  های منو می خونی و لایک می کنی  ممنونم از همه تون... خب رسیدم به  یه قسمت کتاب مشکلات را شکلات کنيد که خیلی خیلی خوشم اومده ازش...و باید اینجاش رو با  هم بخونیم و لذتشم ببريم....خب اگه حوصله داری انرژی داری یا خوابت نمیاد بزن بریم با من و کتاب  همراه  شووو عزیز با نشاد من...خدایا!همیشه در ذهن من باش.... وقتی که از خواب بیدار می شوم...سراسر روز بر من بتاب....بگذار هر دقیقه زمانی باشد برای همنشینی با تو نگذار فراموش کنم...در هر ساعت از این که با من مانده ای و خواهی ماند تا صدای مرا بشنوی و به من پاسخ دهی  شکر  به  جا آورم...خدایا!وقتی که شب می رسد ...بگذار که افکارم  از تو و عشق تو آرامش گیرند... بگذار که بخوابم از امنیت و مهر تو اطمینان داشه باشم....و آگاه باشد که من متعلق به تو هستم...یعنی از موفقیت صحبت کرده اونم در کنار خدا یعنی واقعا که این کتاب خوندن داره...من عاشق این قسمت کتاب شدم چون خیلی قشنگ نوشته شده باب دل من بود...لذت  بردم امیدوارم شما ها هم  لذت برده باشید تا قسمت بعدی کتاب تک تک شما ها رو واگذار میکنم به خدای یگانه... بیست و هشتم اردیبهشت... دوستدار  همیشگی شما ها نیلوفر مهربون...🤣😅چقدر از خود راضی والا...بیخیال...فقط خواستم حرص بعضی هاتونو در بیارم همین بخاطر همین لقب مهربونی رو به خودم دادم...😉😄خدانگهدار...</description>
                <category>♡نوشتن نوعی دوست داشتن است.♡</category>
                <author>♡نوشتن نوعی دوست داشتن است.♡</author>
                <pubDate>Sun, 18 May 2025 00:33:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دعا میکنم برات...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_68226934/%D8%AF%D8%B9%D8%A7-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D9%86%D9%85-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%D8%AA-xumyicuthyps</link>
                <description>...بنام خدا... سلام به همگی امیدوارم که حاالتون خوب باشه عزیزان... منم با خوندن این کتاب واقعا حس و حال خوبی دارم .. خب امروز همراه بابام رفتیم مامانمو با آبجیم بردیم دکتر از سه ماه قبل توی نوبت ام آر آی بود و امروز نوبتش شد بخاطر عفونت شدید گوشش که نزدیک شده بود برسه به مغزش اینا و قضیه خطرناک بشه که جوابش رو بردیم پیش دکتر گفت کل عفونت هاش تموم شده  و الان سالمه فقط یه قرصی نوشت که باید بگیریم براش همین... خلاصه منو بابامم نشستیم منتظر  تا کارشون تموم  بشه و بیان ...من حوصلم  سر رفت گفتم بابا بریم بگردیم گفت صبر کن فکر کنم کجا ببرمت ؟! به چند دقیقه فکر کردن گفت نیلوفر بیا بریم یه  دختری رو نشونت  بدم که در کنار باباش و پا به پای  باباش  توی نجاری  کار میکنه  خیلی دختر باهوش زرنگه و کارشم بیسته...گفتم بریم.... رفتیم اونجا سلام کردیم و یه خسته نباشید گفتیم  کلی حرف  زدیم واقعا خوشم اومد از اون  دختره و باباش یه دختر خوشگل مانتوی  مشکی پوشیده بوده با شوار لیه آبی  عینکی با حال و مهربان بود واقعاااا...خب بعدش اومدیم گفت حالا کجا بریم؟گفتم هیچ جا من گشنمه بابا....خب  چی چی برات بخرم؟؟! یه چیزی که خوش مزه باشه ....بابام برگشت گفت این  کارتم این تو موجودیشم زیاده ...رفتم مغازه که خوراکی بگیرم دیدم یه پسر بچه ای اومد کنارم بهم گفت خاله من برات دعا میکنم  خیلی ام دعا میکنم برام  یه چیزی برام بخر بخورم ... منم نگاش  کردم هیچی نگفتم...خخخخب شما ها میدونید که  همیشه کارای عجیب  میکنم...یه لحظه توو ذهنم با خودم به این  فکر کردم گفتم  ببین  نیلوفر تو این  همه سالهاست با خدا راز  و نیاز می کنی دعا می کنی که خدایا اول  همه عزیزان منو عاقبت بخیر کن بعدش منو به  خواسته هام برسان ... گفتم خدا  شاید دعای اینو قبول کنه بیا براش یه چیزی بخر بخوره...با خودم توو ذهنم گفتم نگا این بچه اگه یه پدر و مادری داشت که وضع مالی شون خوب بود هیییچ وقت نمی اومد پیش من و شما ها یا بقیه بنده های خوب خدا بگه یه چیزی واسم بخر بخورم بعدش دعا کنم برات... خلاصه توو ذهنم کلیییی حرف زدم با خودم کلی فکر های چنینی کردم و تهشم جالب شد ...گفتم چی می خوای برات بخرم گفتم یه چیزی بگیر من حساب میکنم....خب اونم رفت سمت خوراکی های خارجی گرون که برای خودمم حقیقت نمی گرفتم...🤣🤣🤣😅گفتم آقا پسر قربونت برم من بیا اینجا خودم برات خرید کنم بیا پسر خوب ...🤣🤣اومد براش تنقلات گرفتم گفت دستت درد نکنه خندید و خوشحال شد و رفت یه گوشه ای توو خیابون نشست خورد ...جالب بود برام که رفت سمت چیزای گرون قیمت ...بعدش من از ذوق و خوشحالی اون پسر خیلی خوشحال شدم...به بابام تعریف کردم برگشته میگه به به بلاخره من زنده بودم یه کار عاقلانه دخترم رو توو دنیا دیدم...😅 گفتم متاسفم بابا واقعا...بابام برگشته میگه که نیلوفر در ماشینو ببند از اینجا بریم گفتم چرا بریم حالا!؟؟ گفتم میترسم خوراکی های خودتو بخوری بری از اون بنده خدا پس بگیری گفت از تو هیچ کاری بعید نیست بخدا ...🤣🤣 واقعا بابام منو چه فرض کرده  بچها؟؟بابا بیخیال این چیزا من اینقدرا هم که بد نیستم مهربونم ...اون چند باری که حالا پول دادم به بقیه و پس گرفتم یه ذره ناقص عقل بودم باور کنید... مهم اینه که من اون پسرو خوشحال کردم امروز... به خدا گفتم ببین خدای عزیزم منو پولدارم کن تا وقتی دفعه بعدی این جور پسر بچه هایی رو سر راهم قرار دادی بهش اجازه خرید دادم به حساب من وقتی اونم رفت سر خوراکی های خارجی و با کیفیت  و خوش مزه و هر چیزی رو که دلش خواست  برداشت بهش نگم نه بیا با هم خرید کنیم...😅فقط  بگم هرررر چیییی دلت کوچکت می خواد بردار چون من اون‌موقعه پولدارم دیگه فرقی   نمی  کنه برام قیمت  ها ‌...وااای  نیلوفر چقدررر ذهن تو  فعاله چقدررر تو ارتباطتت  با خدا خوبه چقدر خدا عاشق توعه ...خب خلاصه امیدوارم که خدا به حرفای  اون پسره گوش کنه و منو پولدارم کنه ... واقعا پسر خیلی باا  حالی بود به حرفمم گوش  کرد اومد هر  چی خودم گرفتم براش قبول کرد و البته لواشک و بستنی رو خودش   گفت منم گرفتم  .... پس منم  مهربونم ...پس اینقدر به من و  کارام نخندین  .‌‌‌... بزارید به  زودی کتابم چاپ بشه و بفروشمش میلیون بعد بهتون میگم که این نیلوفر با ایمان قوی  به خدا تونست بع همه جااای این جهان  برسه با پول کتابش ...توی خواب هم نمی بینم این چیزا را خداوکیلی ‌‌‌...🤣خب بیخیال بابا... بزارین یع قسمت دیگه از  کتاب مشکلات را شکلات کنيد رو  توی پست بعدی بگم و برم تا بعد امتحان عربی یعنی میشه دوشنبه...مهمم  نیست برام امتحانه ...🙃امیدوارم که لذت  برده  باشید لذتم نبردین هم به کلیم یا کبدم تموم ...بی خود و بی جهت صلوات... علی یارتون عزیزان ویرگول...بیست و هفتم اردیبهشت ماه...اینم منو علیرضا هفته قبلی توو یا باغی که از  اتفاقات اونجا  میگم براتون....🙃🩵💞</description>
                <category>♡نوشتن نوعی دوست داشتن است.♡</category>
                <author>♡نوشتن نوعی دوست داشتن است.♡</author>
                <pubDate>Sun, 18 May 2025 00:14:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>الفبای موفقیت...📚📃</title>
                <link>https://virgool.io/@m_68226934/%D8%A7%D9%84%D9%81%D8%A8%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%88%D9%81%D9%82%DB%8C%D8%AA-qww9efr4n6iy</link>
                <description>...بنام خدا ....سلام مجدد ....امیدوارم حالتون خوب باشه...اینقدر به بعضی از اشتباهات من و تجربه هام نخندین زشته خجالت داره خندیدن به دیگران... 😁😁امشبم قراره با بچها بریم بیرون چه اتفاقاتی بیفته معلوم نیست سعی می کنم سر به زیر باشم و بمونم و نگاه هیچ احمقی نکنم با فروشنده ها هم سعی می کنم صبحت نکنم اگرم صحبتی بود با اشاره بپرسم فکر کنه من لال هستم... 😄😁 بابا بیخیال این چیزا بیاین بریم سراغ کتاب مشکلات را شکلات کنيد یه قسمتش رو بگم بهتون که خیلی قشنگ نوشته شده من دارم کیف می کنم از خوندن این کتاب ...((الفبای موفقیت))الف. اشتیاق برای رسیدن به نهایت آرزو...ب. بخشش برای تجلی روح و صیقل جسمپ. پویایی برای پیوستن به خروش حیاتت. تدبیر برای دیدن افق فرداهاث. ثبات برای ایستادن در برابر بازدارنده هاج. جسارت برای ادامه زیستنچاره اندیشی برای یافتن راهی در گرداب اشتباه ح.حق شناسی برای تزکیه نفسخ.خویشتن داری در برابر تهمت ها و ناسزاهاد.دور اندیشی برای تحول زندگی ذ. ذکرگویی برای اخلاص عملر.رضایتمندی برای احساس شعفز.زیرکی برای مغتنم شمردن دم هاژ. ژرف بینی برای شکافتن علت هاس.سخاوت برای گشایش در کارهاش. شایستگی برای لبریز شدن در اوجص.صداقت داشتنض. ضرر را تحمل کردنط. طهارت و پاک بودن نیت در راهی که قدم برداشته ایمظ. ظلم نکردن و مظلوم نبودنع. عمل به دانسته هاغ.غیرت نسبت به اهدافف. فکر بزرگ در سر داشتنق. قدرشناسی نسبت به همه ک‌. کمال گرایی گ‌. گذشتل. لزوم ایمان به قدرت لایزالم. مشکلات را شکلات دیدنن. نداشتن ترس و هراس از تلاشو. وابسته پنداشتن موفقیت خود فقط به دو نفر :خدا و خودمانهه.هدف دقیق و مناسب داشتن ی. یافتن راه های درست برای رسیدن به هدف... بریم چند تا جمله از این کتاب بخونیم با هم لذت ببریم ... دعا کنید چنان که همه چیز به خدا بستگی دارد. و کار کنید چنان که همه چیز به انسان بستگی دارد...طوفان ها سبب عمیق تر شدن ریشه درختان می شود.. اگر تو بچه بودی به این آدم بزرگی که حالا هستی می بالیدی؟ خب بسه دیگع...خودتون برید این کتاب رو تهيه کنید بخونیدش...علی یارتون بچها...🌸👌</description>
                <category>♡نوشتن نوعی دوست داشتن است.♡</category>
                <author>♡نوشتن نوعی دوست داشتن است.♡</author>
                <pubDate>Fri, 16 May 2025 15:56:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اشتباهات منو دوستم...😥</title>
                <link>https://virgool.io/@m_68226934/%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D9%87%D8%A7%D8%AA-%D9%85%D9%86%D9%88-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA%D9%85-bnihg9xtixu4</link>
                <description>...بنام خدا...سلام به همگی...امیدوارم که حاالتون خوب باشه و سر حال باشید پر انرژی توی فضای ویرگول بچرخید ... و بخونید و حال کنید و بخندین و برقصین و بگید و برید و دیگه بر نگردین... 😅😅😅بچها من عربی امتحان پایانی دارم سوال ها هم هماهنگه استانه فکر کنم... ولیییی همچنان دارم کتاب غیر درسی می خونم و همچنان دارم هی پست می نویسم براتون ...واقعا که باید قدر این نیلوفر رو بدونید چونکه امتحانمو بیخیال شدم اومدم پیش شما ها تا از تجربه های زندگیم بگم و کتاب های خووووب زندگیم تا شما حال کنید و بعضی از اشتباهات منو تکرار نکنید... بیخیال بابا معلم عربی مون کل سوالات رو گفته با جواب بعدم سر جلسه امتحان خیلی میرسونه دمشم گرم ... بعدم من تقلبمو نوشتم میزارم توو جورابم و در نتیجه با یه نمره فوق‌العاده پاس میشم رااااحت بدون هیچ فکر و دردسری فقط خودم رو عشقه که عشقی زندگی می کنم بیخیال کل دنیا شدم ... خب من کاری به شما ها ندارم ها که چقدر درس خونی و تشویقم نمی کنم کسی رو به تقلب یا درس نخوندن  یا هر چیز دیگه من کاری بقیه ندارم والا ...من خودم اینطوری هستم و دلم می خواد اینجوری ادامه بدم به زندگیم و حال کنم و لذتش رو ببرم... دیروز با دوستم رفتیم بیرون یه زنی بهمون گفت پول کمکم کنید ...دوستم کارت داشت فقط سی تومن پول نقدی داشت...منم کارت داشتم با پنجاه تومن پول نقدی ...من پنجاه تومنم رو دادم بهش دوستمم سی تومنش رو داد...بعدش کمی که راه رفتیم یه دست فروشی بود بدلیجات داشت یه دستبند خوشم اومد چهل تومن بود دوستمم یه انگشتری پسند کرد اون طرفم کارتخوان نداشت گفت فقط نقدی میگیرم عابر بانکی ام نبود اطراف مون نزدیک گفتم فاطی جون بزن بریم دنبال اون زنه پول هامون رو پس بگیریم ازش...😅😅😁😄😄 گفت کجا رفت گفتم توو بیمارستان بزن بریم...علیرضا هم بود یه لحظه به مرده گفتم ببخشید این بچه رو چند دقیقه ای میشه مواظبش باشی منو دوستم بریم پول بیاریم؟گفت آره ..یعنی یه لحظه داشتم دیوونه میشدم یعنی علیرضا می خواستم بدم دستی یکی که نه می‌شناختمش نه هیچ ...😳😳 خلاصه علیرضا رو دادم بغلش که من برم علیرضا بلافاصله زد زیر گریه اون پیر مرده داشت ساکتش می کرد ما هم رفتیم اونطرف خیابون دیدم نه بابا علیرضا بد جور داره گریه می کنه به دوستم گفتم تو برو هم پنجاه تومن منو پس بگیر هم مال خودت من باید برگردم علیرضا رو بگیرم ...من دلم هنوز پیش علیرضا بود ته  دلم راضی نبود که ولش کنم و برم و برگشتم علیرضا رو گرفتم از بغلش  ....خلاصه رفت بعد نیم ساعت اومد گفت کل فضای بیمارستان رو گشتم نبود رفتیم توو یه مغازه ای که پول نقد بگیریم اونجا کارت بکشیم دیدیم زنه اونجا بود رفتم گفتم خاله ببخشید پنجاه تومنی که بهت دادم پشیمون شدم من الان چهل تومنش رو لازم دارم بهم بده ده تومنش برای خودت...😅😅😅😅🤣🤣 خاااک توو کلت کنن نیلوووفر... دوستم برگشت گفت ببخشید من سی تومن بهت دادم اگه میشه ده تومن نیلوفرم بده به من بشه چهل تومن یه دستبند ست بگیریم ...😅😅 خااااک عالم ... خلاصه بگم وقتی اینو داشتم تعریف می کردم به بابام خندید گفت چطوری روتون شد پس بگیرین پولتون رو بعدش بابام بهم گفت کارتون اشتباه بوده گفت اولش باید نفری ده تومن میدادین نه کل پول تون رو که بعدش پشیمون بشید... خلاصه بگم فقط ده تومن بهش دادیم زنه هم گفت نه دوستت گفت برای خودت ده تومن بهت نمیدم ...من چند بار این اشتباه رو کردم یکی این بود...یه بار دیگه همراه بابام بودم بچه بودم پولمو دادم به زنی بعد بابام گفت پولی که بهت دادم رو برو بستنی بخر گفتم اونو دادم به اون زنه که گفت بهم پول بده گفت اشکال نداره بیا دوباره بهت پول میدم...منم زدم زیر گریه گفتم نه من پول قبلی خودمو می خوام زنه رو هم دیده بودم کجا بود گفت نکن بیا بریم بجای یه بستنی دوتا برات می خرم با یخمک و پفک پا کرده بودم توو یه کفش که نه پول خودم فقط...😅😅 از ماشین با گریه رفتم بیرون پیش اون زنه گفتم زود پولم رو پس بده زود پولمو بده می خوام بستنی بخرم...😄اونم بهم پس داد ...😁بعدش یادمه بابام رفت دوباره به اون طرف پول داد... یه بارم تعطیل شده بودیم اون موقعه کلاس هفتم بودم یه زنی اومد دم در مدرسه مون گفت خوراکی پول هر چی دارین بهم بدین...دوست یه کیک بهش دادم...منم توو کیفم پاستیل بود بهش دادم...یکی بهش پول داد.....یکی ام سیب...داشتیم می رفتیم توو کوچه دوستم گفت کاشکی پوله رو نداده بودم بهش الان یخمک می خریدیم  هوا گرم بود می چسبید هااا...رفت گفت پولمو بده یخمک می خرم گفتم پاستیل منم پس بگیر ازش...😅😄😄 یه بار دیگه با دوستم بودم یکی اومد گفت پول دوتا پسرای خوشگلم اونطرف خیابون بودن من بهش گفتم خاله من پول ندارم ببخشید ولی اون دوتا پسرا رو میشناسم خیلی پولدارن یعنی به نیازمندان کمک می کنن گفتم نگا از سر و وضع شون مشخصه برو پیش اون دوتا پسرا تا یک میلیون بهت میدن...🤣🤣😁رفت منو دوستمم رفتیم توو کوچه نگاه کردیم یه هزار تومنم ندادن بهش خاک توو سرشون واقعا...😁🤣😄😅خدا میدونه چقدر نفرینمون کرد اون زنه ...خب آدم همیشه اشتباه می کنه توو زندگی ولی من اشتباهاتم فراوان بوده ... یعنی اگه  فکر الانم بودم اینقدرا هم این کارا را تکرار نمی کردم ...اون شبم اگه عابر بانک بود اصلا نمی رفتیم سمت پولمون... خب بیخیال بابا من که پشیمون نیستم از انجام کارایی که قبلا انجام دادم ... امیدوارم که دیگه این اشتباهات رو تکرار نکنم یعنی به هیچ عنوان انجام ندم این کارای اشتباه رو... یعنی محاله من برم بیرون یه دسته گلی به آب ندم...محاله برم بیرون بدون اینکه یه اتفاق کوچیک بیفته برگردم خونه...کلا هررر بار که میرم یه شاهکاری می کنم که بر می گردم خونه از خنده غش می کنم با خودم اصلا روم نمیشه تعریف کنم به خانواده م ... بعضی وقتا میگم آیا من آدم سالمی هستم؟! 😁😄 خب شما هایی که دارین به من میخندین بدتر از کارای منو انجام دادین فقط گفتنش سخته براتون...ببین مثل من هررر کاری انجام دادی بیا بگو اينجا تا من احساس تنهایی نکنم اينجا از حالت عذاب وجدان در بیام تروخدا بیا بگو بهم که بدتر من بودین... منو از این تنهایی درم بیارین لطفا...😁مهمم نیستا ولی حس میکنم خدا خوش نمیاد از این کارا...😥 خب منم قول دادم ترک کنم انجام این کار ها رو ... امیدوارم که بتونم موفق بشم و سر قولی که به خدا دادم بمونم...🩵🙃 علی یارتون بچها🎀💞</description>
                <category>♡نوشتن نوعی دوست داشتن است.♡</category>
                <author>♡نوشتن نوعی دوست داشتن است.♡</author>
                <pubDate>Fri, 16 May 2025 14:48:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اشتباهات مادرم...🥲🩵</title>
                <link>https://virgool.io/@m_68226934/%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D9%87%D8%A7%D8%AA-%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1%D9%85%F0%9F%A9%B5-hvbhgxpcafn4</link>
                <description>.بنام خداااا ... سلام به همگی امروز مامانم با داداشم از بچگی های من می گفتن بهم  وای چقدررر دوستم داشتن ولی الان حس میکنم ندارن ولی در اصل دارن من قبول و باورش ندارم...خخ خب داداشم می گفت التماست می کردیم منو آبجی بزرگم که بیا با ما بخواب میگه نمی اومدی میرفتی با مامان می خوابیدی ...اصلا اگه از زمان شیر خوردنم بگم بهتون بخدا خجالت میکشم ولی تقصیر مامانم بوده که تا چهار پنج سالگی به من شیر میداد من تا الان یادمه اینقدرررر کتک خوردم که بگید... خب نگا یکی دوتا نصیحت کنم پدر و مادر های آینده ویرگول رو و اونایی که در حال حاضر مادر و پدر هستن و اونایی که قراره پدر و مادر بشن به زودی این پست رو حتما بخونید حالا مجردا رد نکنید لطفا اشکال نداره در آینده که قراره بشید بابا و مامان پس بخون و بعضی اشتباهات رو تکرار نکنید... خب ... اولین اشتباه مادر من: تا پنج سالگی به من شیر می داد  یادمه خونه مون یه حیاط بزرگ داشت اون زمان اون قدیم ها اجباری بود هررر روز صبح حیاط و دم در رو جارو بزنی مامان منم کل کارای خونه تموم میشد میرفت حیاط هوا هم گررررم بود یادمه و یه گوشه از حیاط هم سایه بود بقیه ش آفتاب ...بعد تا حیاط جارو میزد منم توو حیاط هی می رفتم دنبال مامانم ...مامانمم عصبی میشد وقتی خسته میشد کلا تا الان عادتشع...منم حقیقتش جرات نمی کردم بگم مامانی شیر می خوام ...خخخبخدا خجالت میکشم وقتی اینو می نویسم ...اینم بگم کنجکاو نشید شیری وجود نداشت هاااا ولییی من عادت داشتم به خوردن ... خب بعد به مامانم می گفتم مامانی بیا اینجا توو سایه بشین خسته میشی مامانمم اصلا خیلی بد نگام می کرد بچها می ترسیدم بدجوررر ازش جالبش اینجاس که به حرفم گوش می کرد می اومد می نشست دقیقا همون جایی که من بودم بعدش منم یواشکی می نشستم همونجا کنارش هیچی نمی گفتم یعنی هییچی ساکت ساکت می نشستم  بعد چند دقیقه ای نگام می کرد و می گفت پاشو بیا منم که از خدا خواسته یا علی می رفتم بعد حالاچند دقیقه ای می گفت بسته پاشو منم بلند نمی شدم بهم میزد اونم چه کتکی والا ...خخخ خب این از این قضیه آقا درسته مادری ولی تا دو سالگی بیشتر به بچه ت شیر نده که فردا بزرگ بشه بیاد مثل من بیاد تعریف کنه از کتک هایی که می خورده بخاطر یه قطره شیر والا خداشاهده ارزشش رو نداره نمیدونم من چه دیوونه ای بودم یعنی چی بگم نمی دونم والا ...خخ خب مورد بعدی رو بگم : خوابیدن بچهاتون نهایت نهایتش تاااا چهار سالگی من میگم بچه با پدر و مادرش بخوابه بعد که وارد پنج سالگی شد جدااااش کنید ... من تا هشت سالگی با مامان بابام بودم یعنییییی اینجوری بگم خیلی ام کتک خوردم ...خخ یعنی کل بچگیم رو کتک خوردم من... من عادت داشتم مو های مامانم رو  بپیچونم دور انگشتم بعدش اون موهایی که دور انگشت دستم بود رو روی صورتم می کشیدم هی می بوسیدم سر مامانم رو بو می کردم خوبیش در این بود که به هیچ عنوان توو بچگی هام عصر ها نمی خوابیدم شبا همین که سرمو میزاشتم روو بالشت بلافاصله خوابم میبرد ولی قبل خوابیدن باید با مو های مامانم ور می رفتم ...خخخ یه بار یادمه کشیدم مو های مامانم رو دردش گرفت یعنی اینقدر بهم زد که بگی یادمه همون شبم کلا تنها خوابیدم...خخ هررر چقدر بگی از راه ها و روش های درست استفاده کردن و بهم پیشنهاد دادن مخصوصا بابام ولی من به بابام می گفتم چیکار داری تو من کاری با تو ندارم کنار توام نمی خوابم به اندازه مامانمم دوستت ندارم ...خخخ خب مشکل یه جای دیگه بوده بچه نفهممم... خلاصه با هزار و یه بدبختی از این قضیه هم جدا شدم و رفتم توو اتاق خودم راااحت می خوابیدم و زندگی خودمو کردم تا الان... ولیییی اول هاش سختم بود خدایییی که از مامانم جدا شدم شبا با گریه می خوابیدم همش یادمه میرفتم دم در اتاق مامان بابام از ترس بابام جرأت نمی کردم برم همونجا می نشستم به گریه کردن می گفتم من دوست ندارم اینجا بخوابم همینجور گریه می کردم ...چقدر عذاب کشیدم سالها گذشت تا عادت کردم به تنهایی خوابیدن سالها طول کشید تا عادت کردم با شیر نخوردن ... یعنی نصب عمر من توو گریه و کتک خوردن رد شد...بابا بیخیال این چیزا خواستم کمی زنده کنم خاطراتم رو و گفتم بهتون که این اشتباه رو تکرار نکنید... و اماااا سومین اشتباه رو هم تکرار نکنید مامان و بابا های عزیز آینده...:::دختراتون رو به هیچ عنوان اجازه ندهید با پسرا هم بازی بشن...من خودم تک تک رفیق و دوست های بچگیم پسرا بودن ...خخخ یعنی خبری از خاله بازی نبود هاا فقط توو کوچه بزن بزن بود اینو بگم راحتتون کنم...یکی از دوستام بنام محمد امسال کنکور داره...خخخ محمد بهترین دوستم بود توو بچگی هام بچها شاید باورتون نشه ... قضیه دوستی مون رو توو پست بعدی می نویسم چون زیاد میشه الان و منم حوصله ش رو ندارم... خب و چهارمین مورد خیلی به بچه هاتون کتک نزنید لطفا... بابا من خیلی کتک خوردم حالا دلیلش این بوده که بی نهایت شیطون بودم طوری که مامان بابام تعریف می کنن و خودم یادمه خدایی هیچ کس نمی تونسته جلوم رو بگیره ... هررر کاری بگید من انجام دادم شیطونی هاییی کردم که به عقل جن هم نمیرسد دیگه حوصله تعریف کنم ندارم... یه بار دوستم رو حل دادم توو برکه ای که آب نداشت چون اون با محمد  دعوا کرده منم به محمد گفتم اونی که بهت زد رو انداختم توو برکه برگشت گفتی چی کار کردی نیلوفر توو کدوم برکه گفتم بیا بریم نشونت بدم محمدم تا شنید رفت به مامانم گفت خاله خاله نیلوفر مجید رو انداخته توو برکه اونم داره جيغ میزنه ...خخخ خلاصه زنگ بابام زد گفت بیا که این دختر شیطونت زده پسر مردم انداخته توو برکه بیا یه کاری کن بیارینش بیرون...همه جمع شدن  و خلاصه که بیرونش کردن ... خب یه  بارم یادمه یکیو گاز گرفتم دستش خون اومد بابای طرف اومد بهم زد منم تا رفت پشت کرد به من با دمپاییم پرت کردم خورد توو کمرش برگشت که بهم بزنه دوباره منم فرار کردم خونه...خخخ چقدر با جرأت بودم ... خب یه بار یادمه یکی از دوستای بابام توو کوچه گفت نیلوفر بیا بریم مغازه منم رفتم باهاش بابامم خونه بود اون روز اومده بود توو کوچه گفته بود بچها نیلوفر با شما نبود الان اینجا؟اونا هم گفتن چرا با یه مردی با موتور رفتن جایی آقا بابام در به در می گرده وقتی منو آورد خونه مون حالت مرگ بهم زد ... گفت دیگع با کسی جایی نمیری...خلاصه اونقدررررر شیطون بودم که کار مون کشیده بود  بع اونجاییی که مامانم به بابام گفت از این به بعد هررر جاا رفتی سر کار نیلوفر رو هم با خودت ببر چون نمی تونم جلوش رو بگیرم ... رفتم  محل کار بابام توو اتاق در قفل کرد بابام گفت صدات  در  نیاد بشینن تا  من کارم تموم بشع بابام که حواسش پرت شد از پنجره رفتم بیرون و توو خیابون بازی کردم بابام  اومد گفت واقعا که حق با  مامانتع کسی  نمی تونه جلوت  رو بگیره...خخخ خلاصه خیییلی شیطون بودم البته ااینم بگم  شیطون باا نمک بودم  با حاال  بودم از اون شیطون های بی ادب نبودم  که فحش بدم یا بپرم به کسی وحشی نبودم  اگرم دعوا میکردم آروم دعوا می کردم... خیلی کارهای دیگه هم ‌کردم که اگه فرصت کردم می نویسم براتون...فقط این چند اشتباه رو اول   متن  گفتم رو ازتون خواهش میکنم تکرار نکنید....البته خیلی کم پیش میاد این قضیه ها...مثلا ما اون شب عروسی بودیم یه دختر کلاس دومی شیر می خورد تعجب کردم یه لحظه بعدش مامانم گفت تعجب نکن بدتر این بودی تو ولی به زود همین کتک گرفتمت از شیر...خخخیعنی دختر کلاس دومی بخدا خیلی زشته دیگه....مهم  اینه که پیش میاد ها ولییی خیلی کم پس دقت کنید و سعی کنید تا دو سالگی بیشتر نباشه این قضیه ها کتکم زدی حداقلش یادش نمی مونه که...خب  فردا هم یه  قسمت جالب و آموزنده ديگه از  کتاب مشکلات را شکلات کنيد را می نویسم براتون.... ممنون که تا اینجا با من همراه بودی... خدانگهدار همه تون...بیست و ششم اردیبهشت ماه...</description>
                <category>♡نوشتن نوعی دوست داشتن است.♡</category>
                <author>♡نوشتن نوعی دوست داشتن است.♡</author>
                <pubDate>Fri, 16 May 2025 01:26:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>((پرسش کلید پاسخ است...))</title>
                <link>https://virgool.io/BABA-YAGA/%D9%BE%D8%B1%D8%B3%D8%B4-%DA%A9%D9%84%DB%8C%D8%AF-%D9%BE%D8%A7%D8%B3%D8%AE-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-m0kpqh5qg9vn</link>
                <description>👌💞بنام خدا... سلام به همگی... امیدوارم که حاالتون خوب باشه... حال  آدم هیچ وقت نمی تونه بی دلیل و یا بی انجام کاری توی زندگی خوب باشه ... کلا خودت باید دست بجنبی تاا حال خوب برای خودت بسازی حالا با هررر چیزی که شده یا با خوندن کتاب یا رفتن به کتابخانه یا با قدم زدن توی پارک ها یا شهر یا کوچه پس کوچه ها یا رفتن به دل کوه ها یا خرید کردن یا حرف زدن با هوش مصنوعی یا  مثلا در کنار بچهای خواهر و برادر هاتون برید توو دنیای کودکان خلاصه بگم بهتون این روزا از هررر طریقی شده ها حال خوب برای خودتون بخرید و بسازيد چون اگه امروزت رفت دیگه هیچ بازگشتی از امروز نداری پس طوری زندگی کن امروزت رو که فردا بهش نگاه کردی بگی به به و آفرین به خودم که در هر زمان حال خودمو خوب نگه داشتم و از اون روز های زندگیم بهترین استفاده رو بردم... پس حال خوبتون مهمه نع واسه من هااا واسه خودتون و به رسیدن هدف و اون خواسته  هاتونم کمک کننده هستش اینو من تجربه کردم یعنی حال خودمو خووب نگه داشتم زودتر رسیدم به اون چیزی که دلم می خواد البته در کنارش ارتباطم رو با خدا بی نهایت قوی کردم ... خب من دارم کتاب مشکلات را شکلات کنيد رو دوباره می خونم و رسیدم به یه قسمتش که خیلی جالبه قبلا که پست هامو حذف کرده بودم این کتاب رو اگه یادتون باشه معرفی کرده بودم کتاب خوبیه یعنی اگه جای شما باشم از همین الان میرم پی دی اف این کتاب رو دانلود می کنم و می خونمش اینقدررر کتاب خوبیه  یعنی  کلا  می تونه زندگی آدم رو خوب کنه عالیه به هر حال....خب بریم یه قستمش رو با هم بخونیم و لذت ببریم ...(( پرسش کلید پاسخ است)) بهترین طریق  تنظیم مرکز توجه استفاده از نیروی((پرسش))  است. آیا می دانید که طرح یک سوال صحیح می تواند عملا جان انسان را نجات دهد؟پرسش، جانِ ((استانیسلاوکی_ لخ)) را نجات داد. یک شب نازی ها به خانه او ریختند  و او و خانواده اش  را به  اردوگاه مرگ بردند و اعضای خانواده اش را در جلوی چشمان او  به قتل رساندند. او  در کنار سایر زندانیان اردوگاه  با ضعف، اندوه  گرسنگی، از صبح تا شب کار می کرد . چگونه ممکن است انسان در چنین شرایط سختی زنده بماند؟؟ اما او هر طور که بود به زندگی ادامه داد.  یک روز  به جهنمی که در آن زندگی می کرد نگاه کرد و دانست که حتی اگر یک روز دیگر در آنجا زندگی کند از بین خواهد رفت . تصمیم به فرار گرفت. هیچ کس قبلا نتوانسته است از آنجا بگریزد ، با وجود این با خود اندیشید که حتما راهی برای فرار هست.او مرکز توجه خود را از این مساله که چگونه می تواند شرایط موجود را تحمل کند ،تغییر داد و به جای آن پرسید : چگونه می توان از این جای وحشتناک گریخت؟؟و هر بار جواب قبلی به نظرش رسید: احمق مباش! راهی برای فرار نیست. با این پرسش ها فقط روح خودت را شکنجه می کنی.اما این پرسش برایش قابل قبول نبود.او مرتبا از خود می پرسید: چگونه می توانم این کار را انجام دهم؟ چگونه می توانم از این محل خارج شوم؟یک روز پاسخ خود را گرفت: بوی گوشت فاسد شده را در نزدیک محل کار خود احساس کرد. مردان ، زنان  و کودکان را از اتاق گاز می آوردند و اجساد عریان  آنان  را در یک  کامیون می ریختند.. لخ  به جای  اینکه به این سوال توجه کند که چرا  خداوند دلش  راضی می  شود که در روی زمین این همه  جنایت اتفاق بیفتد؟ازخود پرسید: چگونه می توانم از  این موضوع برای فرار استفاده کنم؟ چون غروب آفتاب فرا  رسید و زندانیان به  استراحت گاه  خود  رفتند ،   او تمام لباس هایش را در آورد و دور از چشم دیگران با بدن برهنه، خود را در میان اجساد مردگان پنهان ساخت.  او در حالی که خود را به مردن زده بود و بوی تعفن و سنگینی لاشه های دیگر  را بر روی خود احساس می کرد ، مدت ها منتظر ماند.سرانجام صدای روشن شدن موتور کامیون را شنید.پس از سفری کوتاه ، انبوه اجساد تا اطمینان یافت که کسی در آن حوالی نیست و پس از آن با بدن عریان حدود ۴۰ کیلومتر مسافت را دوید تا به آزادی دست یافت.چه عاملی باعث شد تا ((استانیسلاوسکی _ لخ)) سر نوشت غیر از میلیون ها نفری که در اردوگاه های مرگ مردند ، داشته باشد؟ او سوالات بی شماری از خود پرسیده  بود.  او این پرسش را بارها تکرار کرد، انتظار کشید و اطمینان داشت که بلاخره پاسخ را خواهد یافت...داستان جالبی بود بچها مگه نه ؟؟من که خوشم اومد شما  رو نمی دونم والا..خخ واقعا به هر چیزی که ایمان داشته باشی تهش بهش میرسی... یه جمله قشنگی ام داره این کتاب بزار بگم اینم: کیفیت زندگی هر کس را نوع سوالاتی که از خود می پرسد تعیین می کند...کلید دستیابی به موفقیت بزرگ ، پیروزی، احترام احترام، مقام و خوشبختی در زندگی این  است  که بتوانی ذهنت را تمام  و کمال روی مهمترین کار یا هدفی که داری متمرکز کنی، آن را درست انجام دهی و  تا آن را به اتام رسانده ای دست  از کار نکشی...گاه آنچه مصیبتی بزرگ به نظر می رسد به عظیم   ترین خیر و صلاح زندگیمان بدل می شود..موفقیت یعنی رفتن از شکستی به شکست دیگر بدون از دست دادن ذوق و شوق...خب بسه  دیگه بابا ولییی خدایی کتاب خوبیه از بقيه قسمت هاشم  می نویسم براتون ...خب  بچها یک  ساعت قبل مامانم  بهم  گفته ظرف ها رو  بشورم ولییی گفتم اینو بنویسم ديگه ميريم میشورم چشم تون روز بد  نبینه صدای ظرف ها میاد داره خود  مامانم  میشوره...خخخفقط نگاه هاش اگه برم بیرون ..😶👁👀😅حالا چی میگه بهم اگه برم بیرون از اتاقم: نیلو مامان خیلی ممنون که ظرف ها رو  شوستی ...🥰💞😁خدا خیرت بده ...انشاءالله که خدا منو به تو احتیاجم نکنه برو که نبینمت...خخخخ 😅فقط نگاهاش رو دارم تصور میکنم بچهاا وااای از خنده رفتم توو فضاااا...خخخخ😁بیخیال بابا کتاب خوندم تموم کردم ظرف ها رو هم که تمیز شست مامانم  خداروشکر منم قراره  علیرضا و زینب رو ببرم بیرون...امیدوارم که واقعا و جدی جدی لذت برده باشید از این قسمت کتاب ...اگرم با خودت و توو ذهن خودت گفتی خوشم نیومد خب بع درک به جهنم سیاه به من چه که تو خوشت اومد یا نیومد ...خخخ بابا بیخیال....خداحافظ...خب تا قسمت بعدی کتاب مشکلات را شکلات کنيد خدانگهدار...بیست و پنجم اردیبهشت ماه...</description>
                <category>♡نوشتن نوعی دوست داشتن است.♡</category>
                <author>♡نوشتن نوعی دوست داشتن است.♡</author>
                <pubDate>Thu, 15 May 2025 16:17:16 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>