<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های F_baghrean</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_683300</link>
        <description>اینجا داستانی را با شما به اشتراک می گذارم ونقد شما  برایم ارزشمند است من را در Instagram دنبال کنید! نام کاربری: mitra_bn47 https://www.instagram.com/mitra_bn47?r=nametag</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 19:50:59</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/294029/avatar/UShL2M.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>F_baghrean</title>
            <link>https://virgool.io/@m_683300</link>
        </image>

                    <item>
                <title>قانون کارما</title>
                <link>https://virgool.io/@m_683300/%D9%82%D8%A7%D9%86%D9%88%D9%86-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%85%D8%A7-piwulnwrc90h</link>
                <description>برخی افراد اصلاً کارما را درک نمی کنند. آنها فکر می کنند همه چیز از پیش تعیین شده است، برای همین اعمالشان هم چندان اهمیت ندارد چون خدا، از قبل، برای آینده تصمیم گیری کرده است. خالق بسیار هوشمند است و ما را خلق نکرده تا مثل عروسک هایی دست نشانده باشیم. قومی ادراک به ما اعطاشده و می توانیم جوری زندگی کنیم که خودمان تصمیم بگیریم کار خوب انجام دهیم یا بد، البته، ما باید تلاش کنیم تا زمانی که زنده هستیم، قانون کارما را درک کنیم.هر اتفاقی که در گذشته ما رخ داده، مثل یک جاده یا بزرگراه در زندگی فعلی ما شکل گرفته و تأثیرگذار است. اعمال گذشته ما این مسیر را ساخته اند. اینکه این مسیر جادهی خاکی است یا بزرگراهی سریع السیر، با اعمال گذشته ما تعیین می شود. این امر غیر قابل تغییر است. با اینکه نمی توانیم گذشته را تغییر دهیم، اما قطعاً این توانایی را داریم که آینده مان را تغییر دهیم چون آینده ما مثل اتومبیلی است که پشت فرمان آن نشسته ایم. این ما هستیم که انتخاب می کنیم سریع یا آهسته برویم یا به سمت راست یا چپ بچرخیم. این ما هستیم که می توانیم در هر مسیری که دلمان می خواهد، برانیم. به ما قوه ادراک و نیروی اراده داده شده تا انتخاب کنیم. هر کاری که انجام دهیم، اعمال فعلى ما، مسير بعدی که در آینده می رسیم را مشخص خواهد کرد. کارمای خود ماست که وضعیت آینده مان را مشخص می کند. این، همان قانون کارماست.آتمان این راویقانون کارما@vision_attitude</description>
                <category>F_baghrean</category>
                <author>F_baghrean</author>
                <pubDate>Sat, 26 Oct 2024 07:37:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بهارم خواهد آمد</title>
                <link>https://virgool.io/@m_683300/%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D8%AF-%D8%A2%D9%85%D8%AF-zfxxcmfn1vlf</link>
                <description>امروز هم برای دیدنت آماده شدم مثل بیست و یک روز گذشته...دوباره ساک کوچک لباس هایت را مرتب کردم و پودرِ خوشبویی که هفت ماه قبل با ذوق و شوق برایت از سیسمونی فروشی گرفته بودم را با دلی پر درد و چشمانی که برای نباریدن به سوزش افتاده بود، بوییدم.از شیشه های پنجره ی آشپزخانه که هر بار با چند تکه ظرف و لیوان نشُسته کنار سینک، هر روز منظره ی کثیف تری به خود می گیرد، به کوچه نگاه می اندازم و رسیدنِ آژانس دیگر اجازه ی فکر کردن به صحبت های پزشکت را نمی دهم.کیسه ی داروها را از روی اُپن برمیدارم و باسرعت کفش هایم را می پوشم واز آپارتمان خارج می شوم.در طول مسیر رسیدن به بیمارستان یکبار دیگر شماره ی مامان را می گیرم اما باز هم بی جواب می ماند، هزینه های بیمارستان کاری کرده تا غرورم را کنار بگذارم و برای رهایی بهارم از بیماری نفس گیری که فرشته ی کوچکم را به مبارزه طلبیده، به هر کاری دست بزنم و بعد از دو سال از کسانی کمک بخواهم که بخاطر ادامه ی زندگی و راهی که میخواستم برای آینده ام بروم، از همه شان دست کشیده بودم.از پشتِ شیشه هایی که دستم را از فرشته ی کوچکم دور کرده به چشمهای بسته اش که سه هفته است دیگر آنها را ندیده ام، خیره شده ام، لوله های امداد رسانش همچنان نفس را به او می‌رسانند و نفس های مرا به شماره می اندازند.پرستارِ شیفت شیشه ی کوچک را در دهانش گذاشته، لبهای کبودش اشک هایم را جای می کند و صورت یخزده ام را می سوزاند و سینه ام از نبودنش در آغوشم، به سوزش می افتد.برای نجاتش از این لوله ها و تخت لعنتی همه ی  وجودم را می دهم، غرورم که دیگر در برابرِ نفس هایِ به شماره افتاده اش برایم هیچ ارزشی ندارد.صدای زنگ، نگاهم را از روی دستهای کوچک و زخمی از سِرُم را  به گوشی جلب می کند و با دیدن لبخندِ مهربان مادرم، روی صفحه ی تماس، چشم می بندم تا قطره ی اشکِ مزاحم روی صورتم جاری نشود و صفحه ی گوشی را بهتر ببینم صدای گرفته ام را با تک سرفه ای صاف می کنم._سلام مامان.... خوبی؟_سلام عزیزِ دلم، الان تماستو دیدم... بیمارستانی؟_آره مامان... دکترِ بهار میگه باید عمل بشه...بغض مثلِ گویِ داغی به گلویم چنگ انداخت و جمله ام ناتمام ماند. مامان باصدایی گرفته و آرام  صدایم زد_سماء... مادر فدات شه.... نگران نباش من هستم، هرچقدر لازم داشتی جور می کنم، تنهات نمی زارم...آب دهانم را بسختی فرو دادم و اشکم را پاک کردم._مامان.... بچه ام داره از دستم میره.... من همه ی تلاشمو کردم، زندگیمو حفظ کنم.... نشد.... نشد مامان... من برای نگه داشتن بچه ام همه ی سختیا رو تحمل کردم اما حالا بازم سر جای اولم هستم..... هنوزم برای از دست ندادنِ عزیزام باید خودمو به در و دیوار بکوم..... مامان من برای ازدواج با بهادر شما رو خیلی از خودم رنجوندم.... وقتی بهادرو از دست دادم دلم خوش بود بهارم هست اما..... مامان دلتو شکستم میدونم ولی برا بچه ام دعا کن... کمکم کن نجاتش بدم....صدای مامان از گریه ی زیاد گرفته بود وقتی حرفهایم را قطع کرد._این حرفا چیه میزنی مادر، من هیچوقت نفرینت نکردم عزیزم... منو بابات اگر مخالف بودیم فقط بخاطر خودت بود بیماری بهادر ارثی بود، از همین روزا میترسیدم...غم از هم پاشیدن زندگیِِ دخترِ نا فرمانش آنقدرها سنگین بود که نتواند گریه اش را مخفی کند. صدای هق هقِ مظلومش قلبم را آتش می زد. دیگر توانی برای ایستادن رویِ پاهایِ خسته و لرزان را نداشتم، روی صندلیِ کنارِ راهرو رها کردم و سعی کردم آرام باشم تا مامان را دلداری بدهم._مامان... مامان گوش کن ببین چی میگم... الان تنها چیزی که بهارو نجات میده آرامش ما هست.....برای عملش پول لازم دارم، مامان من باید برم...... دکترحبیبی منتظرمِ_باشه مادر برو منو بی خبر نزار... کارت تموم شد بیا خونه مادر دلم برات تنگ شده.... بیا کارتِ حسابم هم بهت بدم إن شالله با همین عمل بهارمون بر می گردهمی دانم که بهارم بر می گردد می دانم مادر...</description>
                <category>F_baghrean</category>
                <author>F_baghrean</author>
                <pubDate>Fri, 18 Mar 2022 23:21:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لحظاتی که برنمی گردند</title>
                <link>https://virgool.io/@m_683300/%D9%84%D8%AD%D8%B8%D8%A7%D8%AA%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D9%86%D9%85%DB%8C-%DA%AF%D8%B1%D8%AF%D9%86%D8%AF-kntawme2vxmr</link>
                <description>جای تو امن است اینجا در دلِ منمغزم پر شده از بگو مگو های امروز،شهاب دیگر به تنها چیزی که اهمیت نمی دهد زندگی سخت و پیچیدی امروزمان هست.باغچه ی کوچکِ خانه را به من و حنا ترجیح می‌دهد. می دانم که باز هم برای فرار از اختلافاتی که با برادرش بر سرِ ارث و میراثِ پدرشان دارند، خودش را سرگرم این کار کرده و آرامشی که از رسیدگی به گل و گیاه می گیرد تنها درمانِ روحیه ی شکننده اش است‌ اما من و حنای سه ساله و بازیگوش مان هم به او نیاز داریم.یکساعت پیش که شهاب تلفنی با برادرش حرف زد و با زهم با فریاد گوشیِ تلفن را روی اوپن آشپزخانه کوبید، دیگر صبرم تمام شد و با اعصابی خراب و جرو بحثی که هیچوقت تمام نمیشد حنا را آماده کردم و برای خرید از خانه بیرون زدم. نمی‌دانم تا چه زمانی میتوانم این وضعیت را در خانه تحمل کنم. غمِ نبودنِ پدر شوهر مهربانم یکطرف، اختلافِ شهاب و آرش برادرِ بزرگترش همه ی روزهایمان را آزار دهنده کرده است. سردی و بی حسیِ شهاب در خانه مرا هم به زنی افسرده و مضطرب تبدیل کرده است.دستهای کوچکِ حنا که ازدستم رها می شود، ناگهان به حال برمی گردم، اما صدای وحشتناک ترمز یک خودرو قلبم را به تپش می اندازد و تا سرم را بر می گردانم و می‌خواهم خودم را به حنا برسانم بدنِ کوچکش را روی اسفالتِ داغ و تبدار خیابان می بینم نفسم در سینه حبس می شود و پاهایم را برای رسیدن به دخترکم با تمام قدرت بکار می گیرم کفش های کوچک و سفیدش زیر تایر های سیاه و قاتلِ خودرو زانوهایم را سست می کند و محکم در کنارش به زمین می خورم جیغ هایم مثلِ سوتِ کشدار در مغزم می پیچد و گیج و منگ با چشمانی که اشک، سیل آسا در آن سونامی بپا کرده دستهای لرزانم را به زیرِ بدن نیمه جانش می رسانم.شقیقه هایم نبض می‌زند، دلم می‌خواهد سوزنِ سِرُمم را از مچِ درد ناکم جدا کنم و هر طور شده خودم را به اتاق عمل برسانم.حنای کوچکم دو ساعت است در اتاق عمل، بدون من، روی تخت بیمارستان است و قلبِ من و شهاب برای دیدنِ چشمهای زیبایش تکه تکه است.وقتی کلافه و نگران باشد کف دستهایش را محکم روی صورتش می کشد.بغض سربی داغ شده و گلویم را آتش زده._شهاب... حنای ما از اون اتاق... زنده بیرون میاد.... مگه نه؟وچشم میدوزم به مردی که امروز صبح با فریاد هایش از خانه فراریم داده بود اما حالا دلم می‌خواهد، فقط و فقط دلگرمم کند و تا بیرون آمدن حنا از اتاق عمل قلبِ هر دویمان را زنده نگه دارد.نگاهش آرام می‌شود و پلک هایش را روی هم  فشار می دهد و با تاخیر باز می کند. می دانم که برای آرامشِ من لبخندِ نیمه جانش را روی چهره ی رنگ پریده اش نگه داشته. لبهای لرزانش که روی دستم می نشیند، قطره های داغ اشک روی گونه ام را می سوزاند_منو ببخش...نگاهم گُنگ و خسته، روی مردمک سیاه و لرزانش می نشیند. صورتِ داغ و ملتهبم که از بی تابی های چند ساعته، پشت در اتاق عمل، قاب دستهای بزرگِ مردانه اش می شود،قلبم به آرامش می رسد و دستِ سالمم را روی دستش می گذارم و خیره به مردمک های لرزانش می شوم. دلم می خواهد زمان به عقب برگردد دقیقأ همان لحظه ای که شهاب گوشی تلفن را روی اوپن آشپزخانه پرت کرد، برای آرامشِ قلب بیقرار ش، لیوان دمنوشِ آرامبخش را به اتاقش ببرم و دلداریش بدهم تا آرام شود و حنا را که برای پختن کیکِ نارگیلی روی مبلها ذوق زده بالا و پایین می پرد، در آغوش بکشم، ببوسم. شهاب را صدا بزنم وبا همین کیک ساده، جشن بگیریم تا شادی‌هایمان همه ی غم ها را بشورد و با خودش به ناکجا آباد ببرد.</description>
                <category>F_baghrean</category>
                <author>F_baghrean</author>
                <pubDate>Fri, 25 Feb 2022 16:58:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خسوف چشمهایم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_683300/%D8%AE%D8%B3%D9%88%D9%81-%DA%86%D8%B4%D9%85%D9%87%D8%A7%DB%8C%D9%85-vttfvztbtpwp</link>
                <description>تلخ کنی دهان من، قندبه دیگران دهیاتفاقی که در این لحظه شاید مرا به آرزویم می رساند، فرا تر از چیزی بود که در تمامِ سال‌های عمرم آنرا شنیده و یا حس کرده بودم.با شنیدن صدای آرام دکتر، نفسِ حبس شده ام را بشدت بیرون دادم و همزمان دستهای گرمِ  مامان انگشتان یخزده ام را لمس کرد._ مونا خانم وقتی باند رو باز کردم سعی کن بدون هیچ عجله ای کم کم پلکهاتو باز کنی و هر چی حس کردی یا دیدی بهم بگی....آماده ای؟ سعی کردم با نفسی عمیق صدای لرزانم را صاف کنم. _بله.. صدای خش خشِ باز شدن باند ها تپش های نا آرام قلبم را تند تر می کرد. دستهای مامان را محکمتر گرفتم و بی صدا در دلم صلوات فرستادم. حسی شبیه صدف را در اعماق اقیانوسی تاریک داشتم که از آنچه بودم، در بی خبری محض به سر می بردم. لمس هاو صداها تنها راه ارتباط من با جهانی بود که از وجودش کمترین اطلاع را داشتم و تاریکی همه ی داشته هایم را از نظرم پوشانده بود. نوری ضعیف از زیر پلکهای خسته ام، عبور کرد و نسیمی به لطافتِ ابریشم، قلبم را نوازش کرد. با ذوقی وصف نشدنی در حالی که بی اختیار لب‌هایم به دو طرف کشیده می شد، مادرم را صدا کردم.مامان دستم را بالا آورد و روی سینه اش فشرد و من سعی کردم چشمانم را برای دیدنش بیشتر باز کنم اما نور با شدت بیشتری به مردمک چشمانم هجوم آورد بقدری که دوباره پلکهایم بی اختیار روی هم افتاد. با صدای دکتر کریمی، مثل کسی که راهی طولانی را دویده باشد نفسم به شماره افتاد و آنرا بشدت بیرون فرستادم. _نترس دخترم.... خیلی آروم پلکتو باز کن... نگران چیزی نباش... سعی کردم نسبت به تمامِ حس های اطرافم بی خیال باشم و فقط روی این حسِ جدید و هیجان انگیز تمرکز کنم. دوباره که پلک هایم را برای باز شدن حرکت دادم چیزهایی غیر از نور هم به تصویرِ مات و غیر واضح روبرویم اضافه شده بود، احتمالا رنگهایی بودند که من در تمامی 18 سال عمرم فقط از آنها اسمی شنیده بودم و آرزوی دیدارشان را با تحمل این عمل سنگین برای خودم و مادرم محقق کرده بودم. وقتی انگشتانِ یخزده ام روی صورتِ گرد و نرم مادر به حرکت درآمد و با قطره های اشک خیس شد، مطمئن شدم تصویر مات و نا واضحی که می بینم، تصویر مادرِ مهربانم است که همه ی روزها و ثانیه های پر رنج و سختِ زندگیم را پا به پایم آمد و امید دیدنِ جهانی را که تنها تاریکیش سهم من شده بود را در من زنده نگه داشت.</description>
                <category>F_baghrean</category>
                <author>F_baghrean</author>
                <pubDate>Sat, 29 Jan 2022 16:16:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آمار بازدید پست‌های من در سال ۹۹</title>
                <link>https://virgool.io/@m_683300/%D8%A2%D9%85%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%D9%BE%D8%B3%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%DB%B9%DB%B9-ayev9gav1atg</link>
                <description>در طول تاریخ از اعداد استفاده کردیم تا اغلب داد و ستد کنیم و آن‌چیزی که شمردنی است را بشماریم. برای هر عدد واحد درست کردیم تا عددهای زندگی قاطی نشوند و از اعداد، شفاف‌تر استفاده کنیم؛ مثلا وقتی می‌گوییم ده هزار تومان به پول اشاره داریم و وقتی می‌گوییم ده هزار بلیط به بلیط!روز به روز که در زندگی جلو‌تر رفتیم عددها فرقی نکردند ولی این واحدها بودند که زیاد شدند. واحد کریپتو، واحد اصله درخت، واحد فاصله و …«واحد» یک توافق عمومی است برای شمردن؛ تا همانطور که گفتم شمردن‌ها قاطی نشود. مشاهده افراد دارای ثروت (اجتماعی یا مالی) به من ثابت کرده اینکه چه چیزی را بشماریم از اینکه چطور بشماریم مهم‌تر است. هرکس با واحد خاصی مسائل زندگی را می‌شمارد. اینطور به نظرم آمده که مشخص کردن واحد یعنی مشخص کردن اینکه من در زندگی برای چه چیزهایی ارزش قائلم و می‌خواهم چه چیزهایی را در زندگی بشمارم. https://cdn.virgool.io/annual-report/1399/huzunsqxkuxw-hjPhA.mp4 اعدادی که بدون واحد ثبت کردمبه ویدیویی که ویرگول برایم ساخته که نگاه می‌کنم میبینم که در سال ۹۹، من در مجموع ۸,۱۲۷ کلمه در ویرگول نوشتم و منتشر کردم و مخاطبین، پست‌های من را ۷۷ مرتبه پسندیدند و  ۳۶ بار هم نظر خود را روی پست‌های من به اشتراک گذاشتند. در سال ۹۹، ۱۱ نفر در ویرگول من را دنبال کردند تا پست‌های بعدیم را بخوانند. این اعداد نشان میدهند من کاری کرده‌ام. هرکدام به واحدی وصل هستند. از خودم می‌پرسم من کدام واحد را شمارش کرده‌ام؟ کدامیک از واحدهای بالا از همه برای من مهم‌تر است؟ ادامه ویدیو را می‌بینم.آمار از اثر بیرونی می‌گویندطبق آمار پست‌های من ۵۰۰ بار خوانده شدند و ۲۹,۰۶۶ ثانیه صرف مطالعه آنها شده است، که با توجه به جمعیتی که در ایران به اینترنت دسترسی دارند، ویرگول به من می‌گوید که توانستم  ۰/۰۰۰۳۹۸۴۹۲ ثانیه، سرانه مطالعه دیجیتال کشور را بالا ببرم.از طرف دیگر ویرگول به من می‌گوید که اگر قرار بود پست‌هایم را چاپ و به دست تک تک خوانندگان برسانم باید ۲,۲۶۵ کاغذ مصرف می‌کردم.آن عددهای کوچک ابتدای ویدیو حالا تبدیل شده‌اند به عددهای بزرگ به اینکه من جلوی مصرف این تعداد کاغذ را گرفتم یا به اینکه من  ۰/۰۰۰۳۹۸۴۹۲ ثانیه، سرانه مطالعه دیجیتال کشور را جابه جا کرده‌ام. واحد این عددها برای من ملموس‌تر است.واحد نوشتن چیست؟همه عددهای بالا و همینطور اثر بیرونی که روی خوانندگان و همینطور در مقیاس بزرگتر طبیعت و جامعه اطرافم گذاشتم اعدادی هستند که من دوستشان دارم و به آنها افتخار می‌کنم. اگر چنین ویدیویی دست شما نیز رسید به شما بابت تک تک اعداد تبریک می‌گویم.اثر هر نوشته تا حدودی معلوم است، اگر بنویسید جلوی قطع درخت را می‌گیرید، به سرانه مطالعه کشور اضافه می‌کنید و خوانندگانی جذب می‌کنید که شما را از طریق نوشته‌هایتان می‌شناسند و …به نظرم می‌رسد که نوشته‌های من و شما واحد ندارند ولی اثر بیرونی دارند.</description>
                <category>F_baghrean</category>
                <author>F_baghrean</author>
                <pubDate>Wed, 24 Mar 2021 01:27:52 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تصویر یک رویا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_683300/%D8%AA%D8%B5%D9%88%DB%8C%D8%B1-%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7-kph1poc0bauo</link>
                <description>روزهای نبودنت را بی نفس طی می کنمتصویر یک رویاباپدر کنار اتوبوسی ایستاده ام. به اطرافم نگاه می کنم وباخودم فکر می کنم. چقدر دلم برایش تنگ شده بود.پدرم عجله دارد! حرکاتش تند وبا شتاب است وصورتش شاد و نورانیست.افرادی که چهره هایشان را تشخیص نمی دهم یکی یکی سوار اتوبوس می‌شوند.پدرم مانند کسانیکه مأموریت بسیار مهمی دارند، به همه جاسَرکشی می کند.وقتی خیالش از همه چیز راحت می شود، بِسمت من می آید و می گوید: «دخترم مسافر دارم، میرم مشهد» وبعد هم باسرعت می رود.من در دِلم می گویم «من خیلی ساله زیارت نرفتم، اونوقت بابا راننده اتوبوس مشهده!» حسرت میخورم که چرا من آرزومند این سفرم و پدر مرا با خود نَبرده.یکباره خودم را در اتاقی بزرگ وقدیمی می بینم. از آن اتاقهای پر از رنگ، باپنجر های بزرگ که شیشه های رنگیشان نور را به زیبایی، روی دیوارهای کاهگلی انعکاس می دهند. فرشهایی که کف اتاق را پوشانده پر از رنگ ونقشهای دِلبر است.شادی غیر قابل وصفی در قلبم لانه کرده. خودم هم نمی دانم چرا؟ چشمم به گوشه ای از اتاق می افتد. یک کرسی بزرگ بالحافی گلدار پُر از رنگهای شاد آنجاست. پدر ومادرم زیر کرسی نشسته اند ومرا نگاه می‌کنند.از دیدنشان یکه می‌خورم، اما پدر خیلی عادی نگاهم می کند ونام مادرم راصدا می‌زند و می گوید: «بلند شو برو سوغاتی های دخترمو براش بیار»مادر از جا بلند می‌شود وبه صندوقخانه ی کنار اتاق می‌رود وبا چند جعبه برمی گردد. آنها را روی کرسی می گذارد.من هنوز هم باتعجب نگاهشان می کنم.نمی دانم منظور پدرم چیست؟بعد خودش جعبه ها را یکی یکی باز می کند وسوغاتی ها را نشانم می‌دهد.یک انگشترِطلا که نگینِ آن عقیق است و یک سجاده ویک تسبیحِ سبز!!فاطمه باقریان</description>
                <category>F_baghrean</category>
                <author>F_baghrean</author>
                <pubDate>Tue, 15 Dec 2020 03:38:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خواب های سپید</title>
                <link>https://virgool.io/@m_683300/%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%A8-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%B3%D9%BE%DB%8C%D8%AF-c4a9maucnbhq</link>
                <description>خواب دستهایم را به تو می رساندخوابهای سفیدفضایِ ذهنم مثل یک آسمانِ تاریک پُراز ابرهایِ سفید پراکنده است. ابرهایی که هرکدام یکی از خوابهایم راتشکیل می دهند. حجمشان برایم قابل تصور نیست. ابتدا وانتهای آنها را به درستی درک نمیکنم. هرشب یکی از آنها ازبالای فضای تاریک ذهنم عبور می‌کند، وسفیدیشان یک تکه از خوابم را روشن میکند. پراکندگی شان آنقدر زیاد است، که خواب‌ها مثل تکه های پازل جدا از هم در ذهنم نقش می‌بندند وتکه های سفیدتر وبزرگتر، تصاویرِ خوابم را در نقطه ای روشن می‌کند وتنها همان‌ها رابیادم می آورد.یک سکوتِ روشن وتابلویِ متحرک از تصاویری که بعد از بیداری هم مرا رها نمی کندوسکوتشان فریاد می شود در حلزونِ گوشم، جیغ بنفش می کشد وچشمان دلم را می گشاید. نمی دانم این ابرهای سپید وبی وزن از کجا می آیند وبه کجا می روند.انگار فقط آمده انداز فضای تیره ی خواب من عبور کنند و صحنه هایی را که در بیداری نمی بینم در خواب بر من نمایان کنند. از رنگهایشان متعجب می‌شوم. از واقعی بودنشان قلبم سرشار ازشوق می شود. من در این دنیایی که نمی دانم کجاست، زندگی می‌کنم. چشمهایم بیشتر از همیشه باز است و رنگهامرا بُهت زده می کنند. آنقدر همه چیز شفاف وروشن است که وقتی از خواب بیدار می شوم، اینجا را دنیایی تیره و تار و مجازی می یابم وآنجا را واقعی و حقیقی.</description>
                <category>F_baghrean</category>
                <author>F_baghrean</author>
                <pubDate>Tue, 15 Dec 2020 03:24:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روشنفکر کیست؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_683300/%D8%B1%D9%88%D8%B4%D9%86%D9%81%DA%A9%D8%B1-%DA%A9%DB%8C%D8%B3%D8%AA-khhdxvqa6k6m</link>
                <description>اندیشه ی تازهاتاق تاریک با چه چیزهایی روشن می شود؟ شمع، چراغ یا یک لامپ؟ هرکدام از این وسایل نورانی می توانند بقدر انرژیی که دارند بر تاریکی غلبه کنند.اما قدرتِ بینایی ما در هر کدام از آنها متفاوتند.نور یک شمع نیز ما را از ظلمت وسیاهی نجات می دهد اما هر چقدرروشنایی بیشتر باشد،سطح شناخت ما از مکانی که در آن هستیم و، وسایلی که در اطرافمان وجود دارد بیشتر می شود وحقایق اطرافمان را بیشتر می شناسیم.حالا بهتر می توانیم به این سؤال پاسخ بدهیم که افکار و ذهن ما  تا چه اندازه روشن است وبقولی تا چه اندازه روشنفکر هستیم؟معمولا میزان روشنفکری افراد را از روابط اجتماعی ومیزان پذیرش ایده‌ های دیگران هم می توان سنجید.آدمهای حق به جانب معمولا روابط ضعیفی دارند آنها برای به کرسی نشاندن نظراتشان از روش‌هایی استفاده می کنند که در روابطشان اخلال ایجاد می کند و معمولا افراد تنهایی هستند.یکی از متفکران می گفت&quot; نیاز به اینکه همیشه حق با ما باشد،بزرگترین مانع بر سر راه ایده های نو است. اینکه ایده های نویی داشته باشیم خیلی بهتر از آنست که همیشه درست بگوییم اما ایده ی نویی نداشته باشیم&quot;وقتی کسی ایده ی نویی مطرح می کند که با ایده‌ای ما تفاوت دارد، باید صبور باشیم و گوش کنیم زیرا ممکن است ما اشتباه کرده باشیم.به گذشته فکر کنید. چه تعداد از نظراتی که در گذشته داشته ایم تغییر کرده اند؟رشد بدون تغییرات مثبت در ما امکان پذیر نیست. استفاده از نظرات و راهکارهای مناسب برای پیشرفت نیاز ماست. افکار روشن وذهن های باز هیچوقت به روی ایده های مثبت بسته نیست.افکار وایده ها ونظرات ما باید گاهی تغییر کند وگاهی باید جایگزین شود. گاهی اوقات هم کافی است که باایده های دیگران ترکیب شود.وقتی روشنفکر باشیم و با آغوش باز نظرات دیگران راپذیرا شویم رشد می کنیم و همین امر باعثِ اعتماد بنفس در ما خواهد شد.کسانی که احساس می کنندهمیشه باید حق با آنها باشد، برای داشتنِ اعتماد بنفس به دیگران وابسته هستند و نیاز دارند دیگران آنها را تشخیص داده و تأیید کنند اما اگر بجای درست گفتن درست عمل کنند، اعتماد بنفسشان را تقویت کرده و برای خود کسب احترام می کنند وبرای شادی و خوشبختی خود به کسی وابسته نمی شوند.سعی کنیم روشنفکر باشیم. وقتی دیگران حرف می زنند بدنبال نکاتی برای مخالفت با آنان نباشیم.دنبال منطقی باشیم که به اطلاعاتمان افزوده شود.افراد روشنفکر حقیقت را در چیزهای متفاوت می بینند و افراد کوته بین در تفاوت‌ها می بینند.خصوصیات افراد روشنفکر چیست؟ روشنفکری صرفا نیازمند تحصیلات، سن، نژاد، فرهنگ ویا جنسیتِ خاصی نیست. این افراد یک خصوصیت بارز دارند، آنها دغدغه مند هستند و مشکلات ومعضلات جامعه مبنایی برای تفکر وچاره جویی در آنان می شود.در حالی که همین مسائل برای عده‌ای افسردگی و نا امیدی بهمراه دارد. روشنفکر برای رسیدن به راه حل بدنبال ایده و راهکار تلاش می کند. نیش زبان تنگ نظران و موشِ کورِعاشق تاریکی او را از جستن راه، خسته و دلسرد نمی کند.تفکر خلاق، عشق به انسانها و دید گسترده از او انسانی روشنفکر،  دلسوز و مسئول ساخته است که در هر شغل و موقعیت اجتماعی،انسانهای همنوعش را به تفکر وجستجوی راهکار هدایت می کند، بدون آنکه شخصیتشان را خدشه دار کند واز آنها افرادی وابسته بسازد.</description>
                <category>F_baghrean</category>
                <author>F_baghrean</author>
                <pubDate>Mon, 02 Nov 2020 23:51:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عشق بی ثمر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_683300/%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D8%A8%DB%8C-%D8%AB%D9%85%D8%B1-utzt2e7shmbt</link>
                <description>نیم ساعت از رفتنش گذشته ومن هنوز لبه ی تختم نشسته ام و عقربه ی احساسم روی چند کلمه اش گیر کرده بود. اول صبح که پیدایش شد از روی ایوان حیاط به استقبالش رفتم جواب سلامم را با اکراه داد ومن به راه رفتنش نگاه کردم. دست روی زانوی دردناکش می کشید واز پله های ایوان بالا می آمد ،صورت گُر گرفته واخمهایش را که دیدم سَرَم را به آسمان بلند کردم و زیر لب گفتم: _خدابخیر کنه.مادر که احوالپرسی کرد رفتارش با او هم دستِ کمی از من نداشت._خوبی سیمین جون_چه خوبی؟ چه خوبیی زن داداش؟ این چه برخوردی بود با دوست من داشتید؟چهره ی مامان متعجب شده بود وگیج پرسید:_از چی حرف میزنی سیمین؟  دستش را به سمت من بالا وپایین کرد . _می خوای بگی خبر نداری، دیروزدخترعقل کُل ت با خواستگارش قرار گذاشته، خودش هم جواب آخرشو داده؟حالا مامان نگاه متعجبش روی من بود. قبل از آن که حرفی بزند رو به عمه کردم ولیوان شربتی که مامان آماده کرده بود به دستش دادم ._عمه جون شما بفرمایید بشینید خستگیتون در بره، براتون توضیح میدم. مامان که از حرفهای دیروزم فهمیده بود چه جوابی به پسر صدیقه خانم، دوستِ عمه داده ام ،روی دستش زد و بی حال روی مبل کنارش نشست. عمه همانطور که لیوان به دست می نشست گفت:_می بینی زن داداش، آبروی منو چطور پیش این خانواده برد؟این هجم از نگرانی شان برایم قابل درک نبود، قرار نبود چون سی سالم شده بود بی چون وچرا هر کس برای خاستگاری آمد قبول کنم ._عمه جان این چه حرفیه؟ چه آبرو ریزی؟ این قراری بود که با آقا سعید همون روز خواستگاری گذاشتیم، قراربود هر وقت خواستم جواب بدم یه قرار بزاریم، بعد هم دلایلمو براشون بگم .عمه لیوانش را روی میز کوبید ._تینا خانم من میخوام بدونم این پسر عیب و ایرادش چی بود که جواب رد دادی؟عمه انگار نتوانسته بود از راهِ آه وناله برای مامان او را به جانم بیندازد ،تاکتیک را عوض کرده بود ومیخواست ثابت کند که من بهانه گیری می کنم. _عمه جان، سعید خان شما از هر پنج کلمه که م یگفت چهار تاش درباره ی خانواده اش بود، هیچ هدفی برای زندگی دو نفره نداشت، من چطور می تونم به مردی که بجای همسر ،خانواده اش در اولویتن تکیه کنم، در ضمن این آقا هیچ اعتقادی به استقلال زن نداره وبا کار کردنِ من مشکل داره در صورتی که من هیچ اعتقادی به اینکه زن وظیفه اش فقط خانه داریه ندارم، می بینید عمه جون، ما مثل دو تا خط موازی هستیم که هیچوقت بهم نمیرسن.مامان که از شوک اولیه اش خارج شده بود ونگاهش به من مأیوسانه بود گفت: _تیناخانم همه ی اینایی که گفتی برای یه مرد حُسن حساب میشه نه ضعف، خانواده دوست بودن واینکه نمیخواد تو بیرون از خونه خسته بشی برای اینه که مسئولیت پذیره ،آخه این کجاش بَده؟تعریف من از یه همسر ایده آل با اونا، تفاوتش باندازه ی یه گُسل عمیق بود وادامه ی بحث بی فایده. اونا فقط یه هدف داشتند ،دختر سی سا له شان باید ازدواج می کرد تا آبرویشان در فامیل حفظ شود ومن حاضر نبودم آینده ام را با این حرفهای خاله زنک تباه کنم ومجبور شوم بجای زندگی باعشق، زندگیم را تحمل کنم یا در راهروهای شلوغ دادگاه خانواده دنبال رهایی از زنجیر افکار همسرم باشم ._این زندگیِ منه مامان، اون پسر شاید از نظر شمایه مردهمه چی تموم باشه ولی برای من نیست واجازه نمیدم کسی بجام تصمیم بگیره.صورت عمه چنان تغییر حالت داد که مامان خم شد ولیوانش را دوباره پرُ کردوبه دستش داد عمه که هنوز ازبهت خارج نشده بود کلافه لیوان را روی میز برگرداند. _زن داداش الان قندم رفته بالا، هی اول صبح شربت به خوردم میدی؟ ببین دخترت چطوری جواب خوبی منو میده؟ من دلم برا تو وداداش سوخت می خواستم دخترتون خوشبخت بشه،وقتی صدیق جون گفت برای پسر آخریش دنبال یه دختر خوب می گرده، گفتم کی از تینای خودمون بهتر، این پسر دستش به دهنش میرسه محجوب وسر براهه اهل رفیق بازی و دود و دم نیس ،حالا این بود دستمزد م که دخترت بگه ما داریم تو زندگیش دخالت می کنیم وبجاش تصمیم می گیریم؟  دیگر از این نمایش مظلوم نمایی عمه خسته شده بودم. وقتی پدرم ور شکست شده بود وطلبکارها در خانه مان صف کشیده بودند ،با اینکه توان مالی داشت ،اما هیچ کمکی نکرد .ولی وقتی شایان داروخانه اش را افتتاح کرد پیشنهاد استخدام با حقوق خوب داد. با اینکه رشته ی تحصیلی ام شیمی آزمایشگاهی بود وآرزوی کار در آزمایشگاه مرکزی شهرمان را داشتم اما بخاطر نیاز مالی، دعوت شایان را قبول کردم. دقیقا از همان روزها عمه کاسه ی داغتر آش شده بود وراه و بیراه خواستگار روانه ی خانه مان می کرد و حالا هم حرف از دلسوزی برای برادر  وحفظ آبروی خانواده را می زد. _عمه جون ممنون که بفکر آبروی ما هستید اما من هیچوقت با مجردبودن آبروی خانواده ام رو نبردم. _تینا خانم یه ذره هم بفکر پدرت باش، تا کی داداش مریضم با این حالش باید توی اون مغازه کار کنه ونگران تو باشه؟ رو کرد به مامان و با سرخوشی که اصلا با نقشِ قبلی که داشت بازی می کرد، همخوانی نداشت گفت:_راستی زن داداش امشب برای شایان می ریم خاستگاری، دختر عصمت خانم که یادت هست؟ الان تو بیمارستان امام انترنه، شایان راضی نیست اما مطمئنم وقتی ببینتش با سلیقه اش جوره و راضی میشه، دعا کن همه چیز به خیر و خوشی تموم شه.....عمه تند وتند با مامان حرف می زد ومن پشت صحنه ی نمایش خیر خواهیش  را کامل و واضح رصد می کردم. از روی تخت بلند شدم واز پنجره به درخت بید مجنون نگاه کردم. شایان همیشه از جنون بید وعشق بی ثمرش برایم می گفت. انگار می دانست که روزی علاقه اش را به من باید زیر همین درخت خاک کند. عمه وقتی خبر ورشکستگی پدرم را فهمید تقریبا با ما قطع رابطه کرد هرچند شایان رابطه اش را باپدرم قطع نکرد وامید داشت عمه دست از افکار پوسیده اش بردارد وراضی شود برای خاستگاری به خانه مان بیاید وآبروی عروسش را در ثروت نبیند. عمه ولی راه خودش را می رفت وقتی پدرم با فروش اموالش بدهی هایش را صاف کرد، عمه در نقش خواهر دلسوز وارد صحنه شد وبرای پیدا کردن خاستگاری همه چیز تمام برای من، همه ی تلاش خود را کرد وحالا هم با پیدا کردن عروس مناسب و ایده آلش می خواست به شایان بفهماند که حتی با استخدام من در داروخانه اش هم نمی تواند را به جایی ببرد. معنای دلسوزی هایش شده بود نرسیدن ما به هم. فاطمه باقریان15/5/99  </description>
                <category>F_baghrean</category>
                <author>F_baghrean</author>
                <pubDate>Sun, 18 Oct 2020 16:47:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیدار</title>
                <link>https://virgool.io/@m_683300/%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B1-mnxhw92rev9f</link>
                <description>فاصله ی قدمهایم تا دیدارش کمتر از روزهای ندیدنش شده بود. هرچه به لحظه موعود نزدیکتر می شدم ثانیه ها کندتر می گذشت.نمی خواهم بدانم امروز که مرا می بیند، هنوز هم مثل یکسال پیش می تواند در چشمانم نگاه کند وبگوید: «باور کن امیر این بهترین تصمیمیه که در تمام عمرم گرفتم.»من تمام روزهای نبودنش رابا درد نفس کشیدم. او سالها همکار وهمدلِ من بود. روابط مافراتر ازیک دوستی ساده ویا حتی عمیق بود. سینا برایم از برادرِ همخون نزدیکتر بود. خانواده ی من غیر از مادرم که فرهنگی بود، همگی نظامی بودیم.پدرم سرهنگ امیرعباس زند، بازنشسته ی نیروی انتظامی بود وبرادرِ بزرگم سرگردامیررضازند در ستاد مبارزه با مواد مخدر در یکی از مأموریت‌ها به شهادت رسید.با سینا در دانشکده افسری همدوره بودیم وهر دو با یک هدف. سالها در مأموریت‌های خطرناک روبروی آدمهایی ایستادیم که هر دواز آنها زخم خورده بودیم. برادر من و پدرِ سینا که درتعقیب و گریز پلیس ماشینش بوسیله ی قاچاقچیان به دره سقوط کرده بود.مادرِ سینا بعد از کشته شدنِ همسرش،سینا وسارینا را با درآمدِ ناچیزی که از خیاطی در منزل کسب و می‌کرد بزرگ کرده بود واین اواخر بیماری قلبی او را ضعیف کرده بود.سارینا دختری درسخوان و کم حرف بود، که با موفقیت در دانشگاه تهران در رشته ی شیمی تحصیل کرد. همه ی حوادث بد وغیر مترقبه در زندگی ساده وآرام آنها از زمانی شروع شد که شهاب سالاری به خواستگاریِ سارینا آمد و سینا بخاطر گذشته ی نچندان آبرومند خانواده ی شهاب جواب رد داد، غافل از اینکه،روزگاری امتحانی سخت و پیچیده از سینا وخانواده اش خواهد گرفت. شهاب که در مقطع فوق لیسانس شیمی تحصیل می کرد. برای رسیدن به اهداف شوم خود سارینا را بهترین گزینه برای احداث بزرگترین آزمایشگاه زیرزمینی برای تولید قرص روانگردان وشیشه می دید. شهاب توانست سارینا را به خود دلبسته کندواصرارشان برای ازدواج بلاخره جواب داد ومادرِسینا علی رغم نارضایتی سینا، موافقت کرد. روزی که سینا متوجه شد، شهاب رئیس باند بزرگترین تولیدکننده وپخشِ شیشه است، هرگز فراموش نمی کنم. داوطلب شدو برای نابودی باند ودستگیری اعضا آن به ستاد آمد. سرهنگ فخار برای همراهیش در این مأموریت مخالف بود، اما سینا با معرفی شهاب وتحویلش به سرهنگ می خواست سارینا را از خطری که او راتهدید می‌کرد، نجات بدهد. شهاب بی‌رحم ترو نامردتر از آن بود که سینابتواند به او اطمینان کند. سارینا فرزندی در راه داشت، همین حالِ و اوضاع سارینا باعث شد سینا از آبروی چند ساله ی شغلیش هم بگذرد. سارینا از فعالیت‌های شهاب خبر داشت. وهمین موضوع او را در نزد دادگاه مقصر نشان می داد. شهاب همه ی سابقه ی کاری وآبروی چندین ساله اش را با فراری دادنِ خواهرش تاخت زد وتنهایی و غربت را انتخاب کرد. دوسال از آنروزها می گذشت و من امروز صبح پیامکی از خط قدیمی سینا، مبنی بر اینکه هواپیمای مسافر بری آلمانی حامل او و خواهرش، ساعت یازده صبح در فرودگاه یادگار امام می نشیند، دریافت کردم. با آنکه از او دلخور بودم، اما بشدت دلم برایش تنگ شده بودو مشتاق دیدارش بودم.بیماری مادرش وعمل قلب بلاخره او را مجبور به بازگشت کرده بود. می دانست دادگاه نظامی انتظارش را می کشد اما، همه ی امیدش اینجا روی تخت بیمارستان با مرگ دست وپنجه نرم می کرد. روزی که می رفت به او گفته بودم می تواند از خواهرش رفع اتهام کند ولی شدتِ نگرانیش برای سارینا اجازه ی درست فکر کردن را به او نمی داد.  نمی دانستم وقتی با او روبرو شوم، می توانم خود را کنترل کنم وسیلی جانانه ای میهمانش نکنم یا خیر!سرهنگ فخار که پیگیر احوال مادرِ سینا بود، اعتقاد داشت می تواند با مدارکی که از شهاب دارد سینا خواهرش را نجات دهد. دقیقا یک ساعت وچهل وپنج دقیقه است اینجا در سالن بزرگ فرودگاه روی صندلی منتظر اعلامِ فرودِ هواپیما یشان هستم اما ثانیه هابطرز وحشتناکی کشدار شده اند.پاشنه ی کفشم را ناخواسته برویِ سرامیک براق سالن می کوبم و ریتم تکراریش آشوبی در دلم ایجاد می کند. می دانم که بمحض نشستن هواپیما در باند سرهنگ دستورِ دستگیریش راکه از قبل صادر شده، اجرا می کند.سینا بخاطر نجاتِ خواهرِ باردار ش از دستور مافوقش تمرد کرد و لی باعث شدت بیماری مادرش شد. صدای اعلان سالن برای نشستن هواپیمای مسافربری آلمانی مرا از سفر به گذشته، به خود می آورد. بمحض اینکه می خواهم از روی صندلی بلند شوم، گوشی در دستانم میلرزید. با دیدن شماره ی سینا بسرعت تماس را وصل می کنم و صدای بلند ولرزانِ سینا پاهایم را میخکوب وقلبم را به قفسه ی سینه ام می کوبد. _امیر.... امیر سام، بد بخت شدم..... خودت و برسون به درب خروجی... _ سینا..... سینا، آروم باش پسر، چی شده؟ اگه منظورت سرهنگ فخار هست، نگران نباش اون در جریانه همه ی مدارک بی گناهی تو و خواهرت  رو به دادگاه تحویل دادیم..... جای هیچ نگرانی نیست..... کلافه وبا صدایی که سعی داشت بلندتر نشود با حرصی مشهود گفت:_امیرررر...... گوش کن الان تنها چیزی که من بهش فکر نمی کنم سرهنگ و دادگاهِ نظامیه..... امیر، بچه ی خواهرم شروین همین الان دزدیده شد...... امیر سریع خودتو برسون...... خواهش می کنم.....تماس رو قطع کردم، وپیامی مبنی بر دزدیده شدن پسر سارینا برای سرهنگ تایپ کردم واحتمال دزدیده شدن کودک راتوسط شهاب دانستم. سرهنگ سریع جواب داد که: اوضاع تحتِ کنترل است ونوچه های باندِ شهاب  در فرودگاه شناسایی شده اند وهمین الان رباینده تحت تعقیب است و جای نگرانی نیست. قدم‌هایی بلند وسریع خودم را به درب بزرگ خروجی رساندم. با نگاهی ترسیده ومضطرب سعی کردم سینا خواهرش را لا بلای جمعیت شنا سایی کنم اماجمعیت چمدان بدست مسافر اجازه ی تشخیص درست نمی داد، با فریاد وشیون یک زن، سَرم بسمت صدا چرخید وباسرعت در همان مسیر دویدم. سینا را دیدم که زیر بغلِ سارینا را گرفته بود و می خواست بسمتِ دفتر هواپیمایی برود خودم را به او رساندم. _ سینا.... سینا داداش صبر کن... چشمانِ غمگینش سرتا پایم را رفت وبرگشت، میزان دلتنگی وغم شانه های ستبرش را خمیده کرده بود. سارینا را روی صندلی نزدیکش نشاند. دستهایم را برای در آغوش کشیدنش باز کردم. سرش روی شانه ام خم شد وبا صدایی گرفته نامم را چندین بار زمزمه کرد. خودم را کمی کنار کشیدم تا صورتش را بهتر ببینم. _سینا چطوری پسر.... نگران نباش... سارینا هم متوجه ما شد وگریه هایش کمی آرام‌تر همچنان ادامه داشت. _سلام داداش امیر.... صورت جوان وسرحالِ سارینا دو سال پیش کجا واین زن درمانده و نالان کجا، شهاب نامردی را درحقش تمام کرده وآوارگی کمترین دردی بود که به او تحمیل شده بود. حالاهم  با دزدیدنِ کودکِ بی گناهش ظلم را در حق این دختر تمام کرده بود. _سلام سارینا خانم به وطن خوش اومدید. نگران کوچولوت هم نباش همین چند دقیقه پیش سرهنگ اطلاع داد که اوضاع تحت کنترل هست وشروین پیدا شده. _خوش خبر باشی داداش امیر.....مادرم حالش چطوره؟ صورتش از خوشحالی شکفته شده بود، وسینا همچنان خیره مرا نگاه می‌کرد. همینطور که جوابِ سارینا را میدادم به چشمان دلتنگ سینا خیره شدم. _نگران مادر نباش... شکر خدا عملش امروز صبح با موفقیت انجام شدفقط دلتنگ هر دو تونه.... که اونم با کمک سرهنگ بدونِ دردِسر همین الان میریم بیمارستان.... خوب معطل چی هستی سینا؟ باید چمدوناتونو تحویل بگیریم..... حرکت کن پسر! ودستش را فشار دادم، سرش را پایین انداخت وبسمت خواهرش رفت. وقتی دستش را گرفت تا بلندش کند. شنیدم که آهسته می گفت:_پاشو خواهرم بلند شو عزیزِ دلم اگه خدا بخواد شبهای تارِ فراق بپایان رسید. ومن به این فکر می کردم کجا می توانم بارِی از روی دوشِ این برادر وخواهر رنج کشیده بردارم. فاطمه باقریانچهارشنبه18/4/99</description>
                <category>F_baghrean</category>
                <author>F_baghrean</author>
                <pubDate>Fri, 16 Oct 2020 07:50:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مسئولیت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_683300/%D9%85%D8%B3%D8%A6%D9%88%D9%84%DB%8C%D8%AA-szztqkiukcnf</link>
                <description>اولین پله راکه پایین آمدم،باتنی خسته همانجانشستم، کمی خودم راعقب کشیدم و سَرم رابه نرده تکیه دادم.کلافه دستهایم را روی صورتم کشیدم نفسم رامحکم بیرون فرستادم، چشم که بستم، صدای لرزان وبغض کرده ی مادر در گوشم پیچید«خدا روشکر..... شکر که بموقع رسیدی سامان وگرنه کارِ پدرت به بیمارستان می افتاد»من اما داشتم به این فکر می کردم که سه روز دیگه چطور میتونستم پدر را با این حال وخیم به امان خدا رها کنم وبرای عقدِقرارداد به کیش سفرکنم. شرکتی که من وفرهاد تاسیس کرده بودیم، درتولیدقطعات آسانسور موفق عمل کرده وبخاطر قیمت مناسبش تقریبا در همه ی شهرها نمایندگی داشتیم و من نمیخواستم این موقعیت خوب را از دست بدهم.ما در این شهر بی درو پیکر قوم وخویشی نداشتیم که پدر ومادرم را به امیدشان رها کنم و به سفرِ کاریم برسم. دیگر برای حل این مشکل فکرم به جایی قد نمی‌داد. مجبور بودم به پیشنهادِ فرهاد برای استخدام یک پرستار برای پدرجدی تر فکر کنم.صبح مادر تماس گرفت. التماس گونه با گریه وحالی خراب ازمن میخواست که هرچه سریع‌تر به خانه بروم که حال پدر بد شده، جلسه را به فرهاد سپردم وپله ها را دوتا یکی پایین آمده و خودم را داخل ماشین انداختم وبا سرعت بسمتِ خانه راندم، وقتی درِ خانه را باز کردم. وبه اتاق پدر رسیدم،چشمان ترسیده وپر اشک مادر دنیا را روی سَرَم خراب کرد.حالا چطور می‌توانستم باخیال آسوده به سفرم برسم.کمی خودم را بالا کشیدم. تلفنِ همراهم را ازجیبِ تنگِ شلوارِجینم بیرون آوردم. با روشن شدن صفحه ی گوشی، تماس‌های بی پاسخ که همگی از طرف فرهاد بود ،لبخندروی لب‌هایم نشاند. نگران شده بود! روی شماره اش ضربه زدم وتلفن را کنار گوشم گرفتم. با اولین بوق جواب داد «الو سامان، بابا مُردیم از نگرانی! دِ آخه چرا گوشیتو جواب نمیدی پسرخوب؟ »با دو انگشتِ شست واشاره چشمهایم را فشردم وجواب دادم «سلام، شرمنده داداش گوشیم سایلنت بود» صدای بسته شدن در راشنیدم حتما جلسه تمام شده واز اتاق بیرون آمده بود. پرسید«الان حال حاجی چطوره؟» سرم راتکانی دادم وگفتم «شکر بهتره، وقتی رسیدم خونه، مامان به هر ضرب وزوری شده بود کپسول اکسیژن رو روی زمین هل داده بود اما نتونسته بود شلنگو عوض کنه، خدا رو شکر بموقع رسیدم» نفسش را آسوده بیرون داد«خدارو شکر، خوب!حالا میخوای چکار کنی؟با این اوضاع بیماری حاجی ودستِ تنها بودن مادرت؟این دفعه بخیر گذشت سامان! اگه خدای نکرده تهران نباشی و این اتفاق بیفته چی؟ »پشت سرم را نگاهی انداختم وگفتم «فکر کنم دیگه واقعأ چاره ای جز استخدام یه پرستار ندارم! » فرهاد تک خنده ای کرد وگفت «این بهترین تصمیمه، نگران نباش خودم تماس میگیرم، سفارش میکنم یه پرستار خوش اخلاق وباتجربه معرفی کنن» گوشی به دست از جام بلندشدم وهمینطور که بطرف اتاقم میرفتم گفتم«ممنون فرهاد! تو که هستی خیالم ازبابت شرکت وبابا راحته رفیق! » خندید وگفت «چکار کنیم دیگه خرابِ رفاقتیم!» ازجلوی اتاقشان که رد شدم از لای در نیمه باز، مادر رادیدم که روی صندلی کنار تختِ پدر نشسته بود وباعینک مطالعه، کتاب به دست دعایی را زمزمه می‌کرد. گفتم«إن شالله عروسیت! جبران کنم داداش، راستی امروز دیگه نمیام شرکت، صورتجلسه هم بده خانم پاینده تایپ کنه، بهش بگوصبح اول وقت روی میزم باشه» باهم که خداحافظی کردیم تماس راقطع کردم. دراتاق راباز کرده وگوشیم را روی میز تحریر گذاشتم. همانطور که آستین پیراهنم را بالا میزدم به سرویسِ اتاقم رفتم و شیر آب را باز کردم. چند مشت آب که به صورتم پاشیدم کمی حالم بهتر شد. وضو گرفته وبیرون آمدم. سجاده ام را که پهن کردم آرامش، ذهنم را کاور کرده بود. وقتی قامت بستم، ریتم قلبم ملودیِ زیبای آرامش می‌نواخت.</description>
                <category>F_baghrean</category>
                <author>F_baghrean</author>
                <pubDate>Wed, 14 Oct 2020 14:38:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پیام</title>
                <link>https://virgool.io/@m_683300/%D9%BE%DB%8C%D8%A7%D9%85-kekjtaeygtfd</link>
                <description>پلکهایم دیگر از مغزم فرمان نمی‌گیرند. بااینکه درهواپیماتمام مسیر ازمشهدبه تهران راخوابیده ام، اماهنوز کمبود خواب دارم. بمحض گفتن آدرس به راننده تاکسیِ فرودگاه، انگارموسیقی بی کلامی که ازضبط ماشین پخش می‌شود،لالایی گوش نواز خانجون را برایم تداعی می‌کند ومرا به عالم بی خبری می‌کشاند.باصدای زمخت راننده، چشم می گشایم. کرایه راپرداخت وباتشکر، ساک کوچکم رابرمیدارم واز تاکسی پیاده میشوم. ابتدا وانتهای کوچه را نگاهی می اندازم مثل همیشه خلوت است. بقولی پرنده پرنمیزند، کلید که به در می اندازم، بمحض بازشدن درحیاط، گربه ی همیشه دردسرسازمحله با سرعت خودش را از لای درنیمه باز، به کوچه پرت می کند. ومن وحشت‌زده دستم روی قلبم مشت می‌شود. بااحتیاط  داخل خانه ســرک میکشم. اوضاع آرام است اما وجود گربه ی مزاحم در خانه ام برایم کمی مشکوک است، هنوز به سکوی ورودی نرسیده، بویی عجیب شامه ام را آزار میدهد. حالا دیگر مطمئنم اتفاقی افتاده، تا کلید به درِ هال می اندازم، صدای ضعیفی از داخل  خانه فرمان ایست به انگشتانم می‌دهد وضربان قلبم را روی دور تند می اندازد. گوشم را به در فشار میدهم تاصداها را بهتر بشنوم، امافقط صدای نفسهای کشیده وبی تاب خودم در گوشم می پیچد، احساس میکنم کسانی که آنسوی در هستند، ازآمدنم خبردار شده وساکت گوشه ای سنگر گرفته اند. به گوشهایم شک کرده ام. نکند ترسِ زیاد متوهمم کرده، اما بمحض چرخاندنِ دوباره ی کلید در قفل، صدای کشیده شدن چیزی روی زمین دستهایم را خشک می‌کند. خدایا اگر دزد هم باشد، آنقدر می‌فهمد که برای نجات خود باید سکوت کند، دیگر از این بوی تند و حال بهم زن، جان به لب شده ام. نکند کسی در خانه مرده و بوی جسدش خانه را اینچنین عطر آگین کرده. اگر اینگونه باشد پس این صداها چه می‌گویند. نه دیگر جای تأمل نیست. مرگ یکبار شیون هم یکبار، در را باشدت باز میکنم ونگاهِ ترسیده ام را دور تا دور پذیرایی می چرخانم. صداهاقطع شده اما بوهاغیرقابل تحمل است.  کفشهایم را درمی آورم، ساکم راکنار در رها کرده وسعی میکنم باغلبه برترسم، عاقلانه فکر کنم. چیزی برای ترسیدن وجود ندارد. ازکنار میز ناهارخوریِ کنار دیوار که عبور میکنم، درِاتاق خوابم راهم باز میکنم. خوشبختانه اینجاهمه چیز سرجایش است. چشمانم را می بندم، نفسی از سرآسودگی میکشم. قدمی که بسمت آشپزخانه برمیدارم، زیرپایم نرمی چیزی را حس میکنم. نگاهم به سرعت به پایین کشیده می‌شود. خدای من این پرها صددرصد متعلق به یک پرنده  است اما اینجا چه می‌کند؟ من که پرنده ای در خانه نگهداری نمیکنم واصولا اینکار راظلم درحقشان میدانم خم میشوم وپر را از روی موکت برمیدارم کنارهایش آغشته به خوناست وبویی مشمئز کننده می‌دهد. خدای من اینجا چه اتفاقی افتاده، سرعت قدمهایم را بسمت آشپزخانه تندترمی کنم وصدایی شبیه نوزاد توجهم را جلب می‌کند.نوک انگشتانِ هر دودستم یخ کرده، پرِخونی را کفِ دستم فشار میدهم. ازکنارِاُپنِ آشپزخانه که رد می‌شوم. بادیدنِ تصویرِ مقابلم، پاهایم فرمان ایست می‌دهد. تاکنون پارادوکس را در یک تصویر دیده اید؟ این حس الان من است. زیباییِ دیدنِ تصویر یک گربه ی مادر، در حال نوازش بچه‌هایش در حالیکه آنان را درآغوش گرفته ولیس میزند، همزمان دیدن لاشه ی کبوتری سفید که نیمی از بدنش خورده شده وبوی بدی از آن به مشام می رسد. حالا فرار گربه دردسرساز محله لبخند به لب‌هایم می آورد. خانه ام شده بود زایشگاه و آسایشگاه خانواده اش و احتمالاً در حیاط دنبال شکار بعدی بوده، که با شنیدنِ صدای در، از ترس پا به فرار گذاشته.انگار گربه ی مادر لبخندم را دیده، که از جایش تکان نمی خورد و آسوده خاطر و با آن چشمان سبزش به من زُل زده است. در نگاهش چشمان مُلتمسِ آهویی را می بینم، که من امروز از زیارت ضامنش آمده‌ام. فاطمه باقریان99/2/22</description>
                <category>F_baghrean</category>
                <author>F_baghrean</author>
                <pubDate>Tue, 13 Oct 2020 09:20:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ترسی که آرزویم را محال می کرد</title>
                <link>https://virgool.io/@m_683300/%D8%AA%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A2%D8%B1%D8%B2%D9%88%DB%8C%D9%85-%D8%B1%D8%A7-%D9%85%D8%AD%D8%A7%D9%84-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D8%B1%D8%AF-d4zo688dpwsw</link>
                <description>قسمت دوم شهر بازی برایم آرزویی محال بود_خوشکل بابا من که میدونم عمه مژگانت بااون وروجکش اومده. آخه غیر از این دوتا مزاحم دیگه کی میاد خونمون !_ اِ بابا صدرا! زشته شما خودت همیشه می گی باید به مهمون وبزرگتر احترام گذاشت، واقعاً که!  _بله دختر گلم صد در صد اما این دو نفر مزاحم همیشگی استثناءاَن  «ثنا» عمه با یک لنگه اَبروی بالا رفته و دستهای گره زده روبروی بابا ایستاده _به به آقا صدرا! چشمم روشن! پس اینطوری داری دختر گلُم تربیت می ک نت؟بابا در حالی که چشمکی حواله ی من می کنه دستاشو بطرف عمه دراز می کنه _به ببین کی اینجاس، بفرما آبجی قشنگم  ، خودم در بست نوکرتمکل‌کل بینِ بابا صدرا وعمه مژگان تا پذیرایی ادامه دارد که البته با خنده وشوخی های بابا، عمه هم کوتاه می آید. من هم از فرصت استفاده می کنم ودر آشپز خانه شربت خاکشیر بابا را که عمه آماده کرده برایش می برم. حالا دیگر نوبتِ زبانِ چرب و نرم عمه مژگان است که بابا را برای رفتن به خانه ی مامان جون راضی کند،نه  بخاطر اینکه بابا نمی خواهد به خانه ی مادرش بیاید، نه! بلکه بابا امروز بهانه می گیرد که کار مهمی دارد وهمه ی ما میدانیم که می خواهد برای روز دختر که فردا هست، کادو بخرد واین درست همان چیزی است که ما برایش برنامه داریم وتمامِ نقشه هایمان روی همین گزینه است: کادوی روز دختر «صدرا» می دانم کاسه ای زیر نیم کاسه ی مژگان است. اینهمه اِصرار برای رفتن به خانه ی مادر مرا به شک انداخته، معمولا اوسط هفته مادر به خانه ی ما می آید وآخرِ هفته ها من ومژگان با بچه ها مهمانِ او هستیم. بهانه هایم برای خرید یواشکی کادو، با التماس های ثنا وحسنا، دود می شود و به هوا می رود. وروجک ها می دانند که من نمی توانم دلشان رابشکنم. مثلِ دو قلوهای افسانه ای بهم وابسته اند وبرای هر کاری مشاورِ یکدیگرند. ثنا وحسنا ریتمیک وباهم درمی زنند، وقتی صدای شاکیِ مادر را می شنوند یکصدا می گویند: مامان جو نی باز کن شنگولو منگولت اومدن مادر از پشتِ در قربان صدقه شان می رود. وروجکها آویزان مادر می شوند وصدای سلامِ من و مژگان در سروصدایشان گم می شود. 	از سقف پذیرایی تا روی فرشِ دستبافِ مادر تزیین شده بادکنک های رنگ وکاغذ رنگ های آویزان ا ز لوستر برق شادی را در نگاه شان روشن می کند. ونگاه من خیره به چوب پنبه های رنگی و برش خورده ایست که روی دیوار، روز دختر را تبریک می گوید.حدس می زدم وقتی دخترانِ نینجای خانواده باهم تبانی می کنند، روز دخترهم یکروز از تقویم جلو می زند. بعد از شام پذیرایی پرو پیمان مادر، نوبت به کادو می رسد ولی من هیچ کادویی روی میز نمی بینم، فقط لبخند معنا دارِ مادر ومژگان وسکوتِ ثنا وحسنا شَکم را به یقین تبدیل می کند.ثنا سر به زیر در جوابم که کادویش را به فردا موکول می کنم لب می زند:_ممنون باباصدرا من از شما کادو نمی خوام فقط یه خواهش دارم، من وحسنا می خوایم بریم شهربازی همین!  بلاخره کار خودش را کرد، می دانست در مقابلِ مادر واین روز مهم که متعلق به دختر است، نمی توانم روی حرفش حرف بیاورم  جز اینکه بگویم:_ هرچی تو بخوا ی دخترم! فاطمه باقریا ن 99/4/4 </description>
                <category>F_baghrean</category>
                <author>F_baghrean</author>
                <pubDate>Mon, 12 Oct 2020 14:13:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ترسی که آرزویم را محال می کرد</title>
                <link>https://virgool.io/@m_683300/%D8%AA%D8%B1%D8%B3%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A2%D8%B1%D8%B2%D9%88%DB%8C%D9%85-%D8%B1%D8%A7-%D9%85%D8%AD%D8%A7%D9%84-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D8%B1%D8%AF-ld8iomrnlops</link>
                <description>قسمت اولشهربازی کابوسم شد پشت چراغ قرمز که ترمز می گریم با دیدنِ دختر بچه ای که یک دسته گل نرگس به دست دارد،.تصویرِغمگینِ دخترم ثنا رابیاد می آورم .اصرارش برای رفتن به شهر بازی کلافه ام می کرد. هیچ وقت نگذاشتم ازعلتِ واقعیِ مرگ مادرش باخبر شود شهربازی از آن روزِ شوم، برایم مکا نی ممنوعه شد. عشقم را، مادر دخترم را آنجااز دست دادم وکشتی هدهد شهربازی، که باعث شادمانی مشتریانش بود، کابوسِ شبهای تنهایی من شد. ودختر پنج ساله ام با تمام کوچکی مونس تنهاییم شد.باصدای ظریف دخترک گل فروش که با التماس می خواهد دسته گل نرگس را برای خانمم بخرم، از خاطراتِ تلخم جدامی شوم. بانگاهی به شمارنده چراغ راهنمایی، کیفِ پولم را از رویِ داشبورد برمی دارم ویک تراول بیرون می کشم وبه دخترگلفروش می دهم. چشمانش ستاره باران می شود وبا  ذوق می گوید: _آقا پول خورد ندارماسرم رابطرفش  کج می کنم و می گویم : _ همه اش برا خودت لبخند می زند، تشکر می کند وبه سمت پسربچه ایکه فال می فروشد می دود و تراول را در دستش تکان می دهد، از مقابلم که عبور می کند، چراغ سبز می شود وحرکت می کنم. تا رسیدن به خانه، به ثنا واصرار ش برای شهربازی فکر می کنم. هرچند که برای نرفتن به این مکانِ شُوم،بهانه ام جور شده بود. آنقدر برای رفتن به شهربازی اصرار کرد که چاره ای جز گذاشتن این شرط نداشتم. قرار شد اگر معدلش امسال بیست شد با حسنا دختر خواهرم همگی به شهربازی برویم، کاری که من بشدت از انجامش وحشت داشتم و خاطره ی مرگ همسرم از من آدمی مار گزیده ساخته بود. اما دختر باهوشم بیشتر از سنش می فهمد و از عشقم به خودش، آگاه است. می دانم که از خواسته اش دست نمی کشد. بعد از فوت زهرا پزشک قانونی علت مرگ را ایست قلبی تشخیص داد و مشخص شد بخاطرِهیجان بالا، درشهربازیقلبِ بیمارش طاقت نیاورده. ثنا را از پنج سالگی، سالی دو بار برای چکابِ قلب به مطبِ متخصص بردم، اما هنوز هم وحشت از دست دادنِ ناگهانی عزیزتر از جانم رهایم نمی کند. به خانه که می رسم هنوز هم  مطمئن نیستم چکار کنم اما این را خوب می دانم که طاقت شِکستن قلب کوچکِ ثنا را ندارم وباید با روانشناسم درباره ی این موضوع مشورت کنم.«ثنا»دست به کمر از آینه ی کمد، خودم رابرانداز می‌کردم. “واقعا که عمه مژگان خوش سلیقه اس، این مانتو وشالو میزارم برای روزی که بابا صدرا را ضی شد بریم شهر بازی می پوشم&quot;با صدای جیغ جیغوی حُسنا از آینه دل می کنم. حسنا که واردِ اتاق می شود مات به من نگاه می کند.  _وای ثنا جونم چه نازشدی، حال می کنی چه عمه ی باسلیقه ای داری؟ خداییش خیلی بهت میاد  _آره بهم میاد ولی اگه بابا راضی بشه بریم شهربازی، هدیه عمه بیشتر بهم می چسبه!  حسنا چپ چپ نگاهم می کند_یعنی می خوای بگی هنوزم به نقشه ای که من کشیدم اطمینان نداری؟ _ آخه می دونی حسنا جون! من مطمئن نیستم بابا صدرا از معدلِ لبِ مرز من بگذره_چی می گی آخه تو؟ ما که دیگه این مشکلو حل کردیم در ادامه چشمک می زند وبا لحنی پیروزمندانه می گوید: _ طبق نقشه ای که با مامان کشیدیم،قرار شد بابات که از سرکار اومد، به بهونه ی سر زدن به مادر جون، همونجا روز دخترو جشن بگیریم و اونوقت نوبت شماس ثنا خانم که دایی صدرای مهربون وعشقِ دخترو،سوپرایز کنی! که از سرکار اومد، به بهونه ی سر زدن به مادر جون، همونجا روز دخترو جشن بگیریم و اونوقت نوبت شماس ثنا خانم که که دایی صدرای مهربون وعشقِ دخترو،سوپرایز کنی! _بعله خاله ریزه! ولابد شما هم با اون قاشق سحر آمیز بابا صدرای یک کلامو گوش بفرمان می کنی؟_ایول ثنا جونم امیدوار باش! چون این زبون خوشکل من دستِ کمی از قاشق سحرآمیز نداره با حرص دستم رابه شانه اش بند می کنم وبه بیرون اتاق هلش می دهم._خاله ریزه! فعلا تشریف خوشکلتو ببر بیرون تا من لباس عوض کنم بیام، برو تا بابا صدرا نیومده  در اتاقم را که بستم، با سرعت لباس عوض کردم و شال ومانتوی سوغاتِ عمه مژگان هم در کمد آویزان کردم. دلم.می خواست وقتی بابا آمد خودم از او پذیرایی کنم. بابا بعد از فوتِ مامان زهرا، خیلی سختی کشید برای بزرگ کردنِ من، از هیچ کس کمک نگرفت. حتی اجازه نمی داد مامان جون و عمه مژگان برای کارهای خانه کمکش کنند. عمه ولی گوش نمی داد، هر وقت بابا خانه نبود، می آمد و برایمان  چند نوع خورش بار می گذاشت.وقتی بابا صدرا اعتراض می کرد، می گفت:می ترسم این بچه سوء هاضمه بگیره، از بس که غذاهای فست فود می پزی! اما من غذاهایی  که باهم درست می کردیم را بیشتر دوست داشتم. باباصدرا هیچوقت نگذاشت احساس بی مادری آزارم بدهد، آنقدر به هم وابسته بودیم که حتی یک شب هم نتوانستم در خانه تنهایش بگذارم و خانه ی مادرجون بمانم. او تمام زندگی وکارش را فدایِ من کرده بو د.«صدرا» درخانه را مثل همیشه دخترک شیرینم باز می کند. دستانم را برایش باز می کنم، سلام می کند وهمزمان خودش را در بغلم می اندازد، موهای همیشه خوشبویش را بوسه میزنم _سلام، سلام، دختر کدبانوی بابا چطوره؟ _سلام بابایی تشریف بیارید مهمون داریم</description>
                <category>F_baghrean</category>
                <author>F_baghrean</author>
                <pubDate>Sun, 11 Oct 2020 07:38:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سقوط یک زندگی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_683300/%D8%B3%D9%82%D9%88%D8%B7-%DB%8C%DA%A9-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-abodtgns6c08</link>
                <description>دستهای کوچکش را محکمتر می گیرم. برای رسیدن به خانه هیچ عجله ای ندارم ولی تاریکی ومحله ی نا امن وادارم می کند قدمهای بلندتری بردارم. دخترکم خواب آلود غُر می‌زند._مامان شیدا کفشام داره از پام در میاد یواشتر برو...نگاهم از روی صورت معصوم وزیبایش رد می‌شود وبه کفش های قرمزِ عروسکی می‌رسد. توپ پلاستیکی وکهنه که به پایم می خورد در جایم می ایستم. نزدیک کوچه ی همیشه شلوغ خانه رسیده ام وسعید را می بینم که خودش رابه توپ که حالا از من گذر کرده ونزدیک تیر چراغ برق متوقف شده، می‌رساند._ببخشید خاله شیدا این مسعود بلد نیس بازی کنه همه اش اوت میشهوقتی دور می‌شود به پاهای برهنه وخاکیش نگاه می کنم وخم میشوم تا بند کفش عسل را محکم کنم. خدا را شکر می کنم که با وجود زندگی تباه شده ام هنوز می توانم با اضافه کاری در تولیدی لباس، خرج خورد و خوراک ولباسِ عسل را تامین کنم. هر چه آرش مصرف موادش بیشتر می‌شود، ساعت اضافه کاریم درد کمر وگردنم را هم افزایش می دهد.دخترکم باچشمان نیمه باز سرش را بالا می گیرد. دلم برای مظلومیتش تکه تکه می‌شود. هر روز صبح دخترکم را از خواب ناز، با هزار ترفند بیدار می کنم و با کمترین صدا از خانه بیرون می زنم ترس از بیدار شدن آرش ودعوایش برای گرفتن پولِ مواد وکتک کاریش، مرا مانند روحی سرگردان کرده که در خانه ی ویرانه ام، جرات گریه ی صدا دار هم ندارم.کلید را بآرامی در قفل میچرخانم ودلم بهمراهش پیچ می خورد. عسل پشت سرم سنگر گرفته. وقتی صدایی نمی شنوم دستم را روی موهای بلند ونرمش می کشم وبه سمت اتاق هدایتش می کنم. درهال چشم میچرخانم، تشکِی که صبح رویش خوابیده بود هنوز پایِ بقول خودش بساط عیشش پهن است. اما خبری از خودش نیست. باعجله به آشپزخانه می روم. سقفش از دود سیاه است وبا وجود لامپ روشن انگار که در مه قدم میزنم. غذای ساده ی هر شب را که آماده می کنم سهم آرش را در بشقاب روی اجاق می گذارم وبقیه را به اتاق خودم وعسل می برم. از وقتی منطقش کتک زدن شده. برای حفظِ دخترکم از خشم وعصبانیتِ آرش، در این اتاق سنگر گرفته ام. پتوی کهنه را که روی عسل می‌کشم، صدای کوبیده شدن در شانه هایم را بالا می پراند.شربت آلبالوی پر ازیخ را بهمراه ویتامین بدستم می دهد وبا نگاه مهربانش برای خوردنش اشاره می‌زند._اینهمه بهم میرسی لوس میشما، اونوقت دخترت که بدنیا اومد باید برام خدمتکار بگیری آقا آرش!همانطور که از پشت میزِ صبحانه بلند می شود وظرفها را جمع می کند لب می زند:منو از چی می ترسونی شیدا خانوم! خودم در بست نوکر خودت وعسل بابا هستم!شما یکمی تحمل کن ببین با این سرمایه گذاری که ایندفعه کردم، کل زندگیتو زیر ورو می کنم. ومن از کلمه ی زیر و رو، لرزی به تنم می افتد که از نگاهش دور نمی ماند. کنارم روی صندلی می نشیند و دستش را دورم حلقه می‌کند. سرم را روی شانه اش می‌گذارم وچشم می بندم. می خواهم به او تکیه کنم ودل نگرانی هایم را پس بزنم اما صدایی در ذهنم آزار دهنده تکرار می شود «زندگیتون زیرو رو میشه» انگار افکارم را می‌خواند که انگشتانم را روی لبش فشار می دهد ومی بوسد. _شیدا ازت خواهش می کنم بهم اعتماد کن، کامران تمام فوت وفنِ رستوران داری رو میدونه.اون سالها توی ایتالیا مدیریت کرده، من بهش اعتماد دارم نصف سرمایه ی رستوران مالِ منه، بهت قول میدم وقتی عسلکمون دنیا بیاد همه ی زندگیتو عوض کنم. باصدای زنگ گوشی، به اتاق می‌رود. و من فکر می کنم چگونه می توانم از اینکار منصرفش کنم. روزی که در جشن تولد دختر سینا شرکت کرده بودیم همسرش، به من برای دوست مشترکمان کامران هشدار داده بود که: در ایتالیا در پوششِ رستورانی مجلل قاچاق مواد مخدر می‌کند. صدای بستن در نگاهم را متوجه اش می کند. در دلم قربان صدقه ی قد وبالایش می روم. کت وشلوار خوش دوختِ طوسی رنگش به تنش نشسته، از اینکه اینقدر به خودش رسیده نگرانش می شوم وآیت الکرسی را به سفارشِ مامان مریم زیر لب زمزمه می کنم. نگرانیم را می فهمد ولحنش شوخ می شود. _بادمجون بَم آفت نداره خانومم، من باید نگران شما دوتا باشم! جملاتش جدی ومهربان می شود. _ معذرت میخوام اما امشب احتمالا دیرتر میام خونه، دکور رستوران باید برای افتتاحيه تکمیل بشه هنوز کلی کار داریم. خواهشاً زنگ بزن مامان مریم بیاد پیشت. هرکاری هم پیش اومد فوراً تماس بگیر، نزار نگرانت باشم مواظب عسل بابا هم باش! استراحت کن! باشه؟ دستم را به نرمی روی شکم برجسته ام می لغزانم وباصدای نازک شده، خودم را برایش لوس می کنم._چشم بابا آرش خودم مراقب شیداجونیت هستم، فقط بستنی توت فرنگی فراموش نشه!نگرانی نگاهش کمتر می‌شود ولبهایش لبخند می زند._ای به چشم دختر بابا قول میدم صبح که بیدار شدی بستی روی میز صبحونه باشه.و همانطور که خم می‌شود تا کیف چرمش را از کنار جا کفشی بردارد، بوسه ای نرم میهمانِ چالِ گونه ام می کند. در را که پشت سرش می بندد قلبم از جای خالیش در خانه می لرزد. دیگر طاقت یک لحظه دوریش هم برایم سخت شده. روزی که در دانشگاه، باسری زیر افتاده جلو آمد وشماره تلفن منزلمان را برای امر خیر گرفت، هیچگاه فکر نمی کردم روزی تمام قلبم برایش بتپد وثمره ی عشقمان در راه باشد. اما زمانه بمن فهماندکه هیچ چیز دنیا قابل پیش بینی نیست واصلِ غافلگیری یکی از قوانین آن است.صدای قدمهای سُست وصدای بی حالش مرا از خاطراتِ نچندان دور به جهنم امروز می کشاند. مواد ویرانگرصدای بَم ومردانه را از حنجره اش دزدیده ومردِ مغرور مهربانم را به موجودی مفلوک وغمزده مبدل کرده.در اتاقم را می کوبد. _کدوم گوری رفتی شیدا؟ بیا بیرون از اون دخمه من گرسنه ام...گوشه ی چشمم از کلماتِ ویرانگرش نیشتر می‌زند واولین قطره اشک ِ سهمیه امروز هم روزیم می شود. صدایش از فاصله ای دورتر بگوشم می‌رسد._ای خاک بر سرت آرش که ارج وقربت از ممد پاپتی هم توی خونت کمتره،چقده من بدبختم آخه؟ هر شب مثه سگ یه لقمه برات میندازن تو آشپزخونه..... بیا بیرون شیدا.... یکم از زهرا خانوم همسایه بغلیت یاد بگیر ممد میگه هرشب شامش که روبراه هیچی زهرا خانوم بساطشم براش آماده می کنه!....باصدایش که اسمم را فریاد می کشد از ترس بیدار شدن عسل خودم را به آشپزخانه می رسانم وبا وحشت در مردمکهای غوطه ور در خونش نگاه می کنم، از دیدنِ چهره ی وحشت‌زده ام، لبخندکجی می‌زند. ومن یک قدم از او فاصله می گیرم._چی شده آرش چرا داد میزنی؟ خواهش می کنم آروم باش شامتو گذاشتم روی اجاق الان برات گرم می کنم.هنوز از کنارش رد نشده ام که بازوی نحیفم را چنگ می‌زند وبسمت اتاق متعفنش می کشد. جیغِ خفیفی می کشم وبرای رهاشدنِ بازویم تلاش می کنم اما هنوز زورش به من می چربد وخنده ی چندش آوری سَر می‌دهد.یادآوریِ شکنجه هایش بارشِ اشکهایم را شدیدتر می کند وصورتم خیس می شود. بازویم را رها می‌کند وبرای اینکه کمتر تقلا کنم موهایم را در مشتش می گیرد وبا بی رحمی می کشد. از درد ناله ای عاجزانه می کنم. سرم را بالا می کشد وبا غیض موهایم را بیشتر می کشد._آه وناله هات مونده شیدا خانوم! صبح که داشتی یواشکی با اون توله ات میرفتی دنبالِ یللی تللیت باید فکر الانم میکردی، نگفتی پول برام نمیزاری واز خونه فرار می کنی آرش بدبخت از کجا باید پول موادشو جور کنه؟ مگه شرط نداشتم که وقتی اجازه داری بری سرِ کار که سهم من هر روز بالای سرم باشه؟ هان.... هان جواب بده زنیکه ی هرزه.....ناله هایم را دیگر کسی نمی شنود صدایم به خدایی که از رگ گردن هم نزدیکتر است نمی‌رسد.،وارونگی حرفهایش مرا بیاد کارکترِ دیوی در کلاه قرمزی می اندازد وچشمهاو صورت غرقِ اشکم با لبخندم از من تصویری غمناک وبیچاره می‌سازد. اما او دیگر آرشی نیست که تمام حالات مرا درک می کرد. مواد افیونی او را به ظالمی مفلوک و ضعیف کُش تبدیل کرده. کسی که برای یک قطره اشکم جان می داد وتاب یک لحظه دردم را نداشت امروز سیلی اش صورتم را کبود می کند. آرش تو با خودت وما چه کردی؟ دخترعسلت ازهمیشه تلختر شده وپدر مهربانش را از دست داده واز تو که دیگر ما را نمی شناسی، می ترسد وشبها کابوسش شده ای.کیف پولم را کنارش پرت می کنم. مسیرش را دنبال کرده ومرا رها می کند._آفرین دختر خوب.... از همون اول باید اینکارو میکردی....پاهایش قدرت ندارد مرا که رها می کند بازانو فرود می آید وچهار دست وپا خودش را به کیف می‌رساند.او که بزمین می افتد من وزندگی هم سقوط می کنیم.فاطمه باقریان1/5/99</description>
                <category>F_baghrean</category>
                <author>F_baghrean</author>
                <pubDate>Fri, 09 Oct 2020 17:54:07 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>