<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Hope :)</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_68405611</link>
        <description>یه خیال پرداز ...</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 10:49:03</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1243752/avatar/8oPGaK.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Hope :)</title>
            <link>https://virgool.io/@m_68405611</link>
        </image>

                    <item>
                <title>دلم تنگ شده</title>
                <link>https://virgool.io/@m_68405611/%D8%AF%D9%84%D9%85-%D8%AA%D9%86%DA%AF-%D8%B4%D8%AF%D9%87-qfhq2qdnjg9p</link>
                <description>مستخدم مدرسمون یه پسر بچه کوچیک داره که اکثرا توی مدرسه راه میره و با بقیه صحبت میکنه....خیلی کوچیکه و این حجم از هوش اجتماعی چیز عجیبیه باید اعتراف کنم از من توی ارتباطات بهترهیا شایدم دنیا باهاش مهربون ترهامروز توی حیاط بودم و داشتم به توپ بسکتبالی که وقتی میزنی زمین هوا نمیره ور میرفتم🥲 (به شدت کم باد بود)که این بچه با دستایی به پهلو اومد دم حیاط و با عصبانیت نشست گوشه ای ازش پرسیدم :« ناراحتی؟»و اون با عصبانیت و بغض گفت «آره»وقتی گفتم «چرا؟»گفت که باباش رفته بیرون و به خاطر همین عصبانیه، بهش گفته بود که زود بر میگرده، اما زود بر نگشته بود و اونم با خودش نبرده بود .....مسخره است اما به شدت حسرت خوردم چقدر دلم میخواست دوباره کوچیک باشم!چقدر دلم میخواست دوباره به این سن برگردم و اوج غمم توی کل زندگیم این شکلی باشه .....و بعد مثل اون، یکی از بچه ها را ببینم که توی مدرسه است بدومم سمتش و اون بدون اینکه به این فکر کنه که من کیم...رقیب؟ دوست؟ سودی بهش میرسونم یا نه؟ صرفا چون یه بچه ام باهام خوب باشه....دنیا برای بچه ها... نه همشون.... ولی اکثرا.... یه جور دیگه ای خوشگل و مهربونه و من برای اون دنیایی که هنوز ذاتش را نشونم نداده بود دلتنگم  :)قایقی خواهم ساخت خواهم انداخت به آب .... (صبر کن... چی میگی سهراب؟ اینجا که آب نیست!) (+ من هنوزم نمیتونم از این شهر غریب دور بشم :::) ساعت اینجا ۱۰:۲۲ دقیقه است و من توی مدرسه امآهنگای زیادی تو سرمهWe used to be close, but people can goFrom people you know to people you don&#039;tAnd what hurts the most is people can goFrom people you know to people you don&#039;tبا وجود همه اینهاJust smile :)))) a big one, please....https://music.apple.com/tr/song/it-was-september-when-i-pushed-you-back/1789893999?l=tr</description>
                <category>Hope :)</category>
                <author>Hope :)</author>
                <pubDate>Mon, 16 Feb 2026 10:31:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سخته :) لبخند</title>
                <link>https://virgool.io/@m_68405611/%D8%B3%D8%AE%D8%AA%D9%87-%D9%84%D8%A8%D8%AE%D9%86%D8%AF-r5cown405zjb</link>
                <description>خیلی سخته پذیرفتن اینکه شاید آدمی که اینهمه وقت صرفش کردی از اولش یک اشتباه بودهاینکه همه‌ آدم ها شبیه ما نیستنو در ذاتشون فراموشکارنشاید این مهر مداومه که تبدیل یه وظیفه میشه و بریدن طناب های شل خیلی بهتر از تلاش برای ننداختنشون از تکیه گاههچون اگه ببری دیگه ازش بالا نمیری که سقوط کنی:)یکسری چیزها خیلی واضحن اما بازار دروغ خیلی شلوغ ترهمثل اون شیرینی های خوشمزه که مردم بیشتر تخم مرغ دوستش دارنگاهی باید بپذیری ارتباطت توی این جهان با همه آدم ها از سر نیاز بوده تا علاقه و متقابلا ارتباط اونهااحتمالا کسی که الان باهات خوبه وقتی کارش تموم شد میتونه مثل یه نفر که از گوشیش محافظت میکرده تا هنوز کار بده و الان اون گوشی دیگه به اندازه قبل بدرد بخور نیست پرتت کنه بیرون و تو تنها با خیال اینکه یه احمقی یا انسان باقی بمونیسخت تر اینه که بپذیری اینها همش از ذات جهانه و تو هرکار کنی نمی‌تونی چیزی را تغییر بدی‌اما این پذیرش چه آرامش زیبایی داره:)میگفت: فاطمه مردم شهر خرس را دوست داشت چون وقتی که اومد توی این شهر، تنها با یه بچه تو شکم، اولین کلمه ای که یاد گرفت به لهجه اونها سخت بود اینکه سختهمردم اینجا قبول میکردن که بعضی چیزا خیلی سختن اما پشت سرش میگفتناگه آسون بود که همه اون بچه شهریای لوس انجامش میدادنپی‌نوشت: نقل کوتاه بالا را شنیدیم از فردریک بکمن با اندکی تغییر :)پی‌نوشت دوم : دلیل تغییر ذات فراموشکار آدم شارژ تمام شده برای چک و عدم دسترسی به کتاب می‌باشد، سپاس فراوان ؛)پی‌نوشت سوم : اگه دوست داشتین یه نگاه به کامنتا بندازین :)</description>
                <category>Hope :)</category>
                <author>Hope :)</author>
                <pubDate>Fri, 12 Dec 2025 22:06:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مامان بزرگ سلام رساند و گفت متاسفه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_68405611/%D9%85%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85-%D8%B1%D8%B3%D8%A7%D9%86%D8%AF-%D9%88-%DA%AF%D9%81%D8%AA-%D9%85%D8%AA%D8%A7%D8%B3%D9%81%D9%87-jqxsixvmau5z</link>
                <description>یه زمانی مامان‌بزرگ خیلی عجیب‌وغریب بوده؛ طوری که بیشتر از اینکه زندگیشو توی دنیا بگذرونه، توی میاماس می‌گذرونده.صبر کن تا بهت بگم میاماس کجاست.وقتی مامان‌وبابای السا از هم جدا شدن، السا دیگه نمی‌خوابید؛ چون از کابوس‌های همیشگیش می‌ترسید.مامان‌بزرگ هم شب‌ها براش داستان می‌گفت و اون نباید چشم‌هاشو می‌بست. و السا از این به بعد، وقتی می‌خوابید خواب میاماس رو می‌دید.همه‌چی اوکی بود…تا وقتی که…السا فهمید مامان‌بزرگ مریضه.السا نباید اینو می‌فهمید؛ چون مامان‌بزرگ یه ابرقهرمانه و ابرقهرمان‌ها هیچ‌وقت سرطان نمی‌گیرن.این نیروی ماوراییِ یه ابرقهرمانه.هر بچه‌ی هفت‌ساله‌ای هم به یه ابرقهرمان نیاز داره. هرکی قبول نداره باید خودشو به دکتر نشون بده!این رو مامان‌بزرگ می‌گه.الان السا داره وارد هشت‌سالگی می‌شه.و آروم‌آروم باید یه چیز رو یاد بگیره:اینکه…همه‌ی ابرقهرمان‌هاهمیشه ابرقهرمان نبودن.مامان‌بزرگ متأسفه.و با یک نامه‌ی تأسف برای همیشه با السا خداحافظی می‌کنه.مامان‌بزرگبه میاماس می‌ره.مامان‌وبابا می‌گن “مرده”.اما اون رفته میاماس.السا اینو می‌دونه.هر آدم دیگه‌ای هم، هرچقدر هم احمق باشه، اینو می‌فهمه… مگه نه؟اما یه مشکل وجود داره.این مامان‌بزرگ بود که همیشه السا رو می‌برد میاماس.هر شب.السا نمی‌دونه چطور باید بره میاماس…اون نامه رو باز می‌کنه.اما نامه به السا نبود.به هیولا بود.هیولاااا!مگه مامان‌بزرگ نمی‌دونست السا از هیولا می‌ترسه؟السا نامه رو نگاه کرد و خواست بخونه که فهمید نامه به یه زبان دیگه‌ست.بهت قول می‌دم اگه اون روز توی نامه اسم میاماس — که به زبان خودش نوشته شده بود — رو نمی‌دید، هیچ‌وقت اون رو به دست هیولا نمی‌رسوند.…یه روز السا از بریت‌ماری می‌پرسه:«دوست داری مردم چی دربارت بدونن؟»بریت‌ماری جواب می‌ده:«اینکه یه روز اینجا بودم.»و این می‌شه کهالان دیگه همه می‌دونن بریت‌ماری اونجا بوده.اگر خواستی لحنش رو رسمی‌تر، شاعرانه‌تر یا محاوره‌ای‌تر </description>
                <category>Hope :)</category>
                <author>Hope :)</author>
                <pubDate>Sun, 23 Nov 2025 16:30:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مدتیه میمم به هیچ نونی نمی‌چسبه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_68405611/%D9%85%D8%AF%D8%AA%DB%8C%D9%87-%D9%85%DB%8C%D9%85%D9%85-%D8%A8%D9%87-%D9%87%DB%8C%DA%86-%D9%86%D9%88%D9%86%DB%8C-%D9%86%D9%85%DB%8C-%DA%86%D8%B3%D8%A8%D9%87-jpuzq6mgo1nq</link>
                <description>اسمش را پرسیدم او بوداسمم را پرسید من بودم اسممان را گذاشتیم مــــــــــــــــــــــــــــــــا ابتدای من و ابتدای اودوستش داشتی؟دوستم داشتدوستش داشتی؟دوستش دارم دوستت دارد؟نمی‌دانملبخند میزنداز آن لبخند های بی رمقخسته ای؟نبودماو چی او خسته است؟بغض میکندنمی داندآزارم ندهفکرش آزارت می‌دهد؟فکر منفکرتان آزارت میدهد؟ما نه، من، من بدون اومی‌رود اوی بدون منتنها می‌روی؟تنها رفتمی‌روی؟می‌رومچرا؟باید همین جا ها باشداو می گرددیک الف ندیدی؟الف؟  می‌خواهم با نون عوضش کنماینجا مدت هاست الف را با نون عوض نمی‌کنندباز هم میگرددیک الف ندیدی باید با نون عوضش کنمالف؟عینک می‌زنید؟!باید دقیق تر ببینم این کار خیلی هزینه داردیکبار یک نفر به من الف داد تو بهش چی دادی؟میمقشنگهباز نیز می‌گرددتو گفتی که نون داری؟الف می‌دهی؟الف را برد ولی نونم را گم کردم، اگر نون نمی‌خواهی به من می‌دهی ؟باید با الف عوضش کنمبرایت الف می‌جورم نون می‌دهی؟دنبال نون میگرددگمش کردمکِی؟نمی‌دونمبیشتر بگردنیست!باید همون موقع گمش کرده باشیکِی؟همون موقع که الفش را گرفتی  شاید او هم واو را گم کرده ! برای همین بر نگشتهباید نون پیدا کنیم وقتی به ن بچسبد دیگر الف نمی‌خواهیمبا هم دنبال نون می‌گردندباید همانجا افتاده باشد همانجا که الفش را گرفتمشاید نونم هم همانجا افتاده باشداز هم جدا می‌شوند می رسددنبال نون می‌گرددمن یک نون گم کردم، باید اینجا باشد ، نون منو ندیدی؟تو چی تو نون منو ندیدی؟ منم اینجا یک نون گم کردمسرش را بالا می‌بردنگاهش می‌کندتو به من الف دادیمن هم الف تو را گرفتمتو رفتی الفت را هم بردیتو هم رفتی و الفت را هم بردییک نون جستم، به میم من نمی‌چسبدمن هم یک‌نون جستم شاید مال تو باشد هر دو میم هایشان را بیرون می آورند هیچ نونی به میم هایشان نمی‌چسبداز آن موقع که الفت را دادی به میمم دیگه هیچ نونی بهش نمی‌چسبه  میم منو بگیر شاید بتونی یه نون بهش بچسبونی تو هم میم منو بگیرمیم ها در دست دیگری ما می‌شودآنها مدت هاست که من هایشان را گم کردند همان موقع که مای همدیگر شدندمیم دیگر قبول نمی‌کند بدون الف بماندآن دو می‌خندنداین مــــا دیگر هیچ وقت من نمی‌شودالان دیگر هردو می‌دانند که میم هایشان در دست هم دیگر معنی می‌دهد هیچ کس الفش را با خود نمی‌برد و از دیگر پس نمی‌گردپس دوباره ما شدیمدوباره ما شدیمدیگر نمی‌روی؟بدون تو میمم تنها می‌شودتو چی دیگر نمی‌روی؟بدون تو میم من هم تو میم من هم تنها میشه:)) پیشنویس:تموم عکساش مال یه بازی ئه فکر کنم اسمش children of the sky هست من حوصله ام سر رفت باهاش ولی گرافیکش باحال بود:)</description>
                <category>Hope :)</category>
                <author>Hope :)</author>
                <pubDate>Sat, 22 Nov 2025 11:18:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یکم درد و دل :)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_68405611/%DB%8C%DA%A9%D9%85-%D8%AF%D8%B1%D8%AF-%D9%88-%D8%AF%D9%84-gmchpuchnxwo</link>
                <description>:)یکی از احساسات عجیبی که توی زندگیم و مخصوصاً در دوران دبیرستان حس کردم، بی‌ارزشی عجیبیه که از ارزش میاد.شبیه اینکه انگار برای هیچ احدناسی اهمیت نداری، با وجود اینکه مهمی، محترمی، اما دوست‌داشتنی نه.چیزی شبیه تنهایی بین تن‌ها...از موقعی که یادم میاد همیشه یکی از درسخون‌ها بودم.یکی از اون رتبه‌های اول که معلم‌ها میرن برای بقیه کلاس‌هاشون ازش تعریف می‌کنن و تقریبا همه می‌شناسنش.و موقع امتحانات تبدیل میشه به محبوب‌ترین بچه کلاس چون صدها سوال هست که باید جواب بده.اما همیشه این سوال هم داشتم:«آیا من برای دوستان اطرافم ارزشی به جز دایرةالمعارف دارم؟ اگه هیچ کدوم از این‌ها نبود، اگه یه آدم به اصطلاح مفید نبودم، اگه سود نمی‌رساندم، چیزی در شخصیتم هست که اهمیت داشته باشه؟»فکر کنین این هفته امتحان ندارین و قراره برین مدرسه:۱. می‌دونین قراره تنها باشین.۲. موضوعی برای حرف زدن با کسی پیدا نمی‌کنید.۳. هیچکس اصلا یادش نیست شما هستین یا نه.اما اگر این هفته امتحان داشته باشین:۱. می‌دونین که سرتون شلوغ خواهد بود، همه دور میزتون جمع می‌شن و سوال دارن و شما هم با صبر جواب می‌دین، اما وقتی سوالات تموم شه، شما دوباره هیچ اهمیتی ندارید.من یه انتخابم یا یه اجبار؟اگر درسم خوب نبود همین احترام را دریافت می‌کردم؟اینکه باهام خوبن، دلیل بر این نیست که ترس نیاز در آینده دارن؟یا واقعاً باهام خوبن؟شاید چیزی برای حرف زدن نداریم؟اصلا من به جز این عدد چیز دیگه‌ای هم هستم؟آیا من توی زندگیم بجز درس خوندن کار دیگه‌ای کردم؟حرف زدن درباره‌اش راحت نیست و اینکه چرا؟دلیلش اینه که ما یاد گرفتیم اینطوری باشیم.دلیل اینکه درسم خوبه همینه: اینکه ابراز نیاز نکنی.چه ربطی داره؟خب ساده است: جدای از لذتی که از مطالعه می‌برم، اگه مطالعه نکنم تحقیر می‌شم. قبول کردنش برام سخت بود، اما اگه فقط برای علم درس می‌خونم، چرا باید توی راهنمایی که معدلش جایی اثر نداشت، تفکر و پژوهش رو می‌خوندم؟ یا من که مفهوم علمی دینی رو فهمیدم، چرا دارم عین کلمات را حفظ می‌کنم؟و این حس ترس شدید از تحقیر شدن همونیه که باعث می‌شه به عنوان یه شخص درسخون، هرگز سوالی رو نپرسی مگر اینکه به اندازه کافی روش فکر کرده باشی. و اگه به اندازه کافی فکر کرده باشی و تحقیق کنی، یا خودت به جواب می‌رسی یا هم‌کلاس‌هاتم به جواب نمی‌رسن، جز دبیر که اونم امکان داره نرسه.و حتی حرف زدن درباره این هم سخته، چون ابراز اینکه من هم نیاز دارم به یه مکالمه معمولی، دوباره برمی‌گرده به همون ریشه که چرا الان توی این اوضاعم؟پس تو می‌مونی و حس عجیب اینکه به هیچ جا تعلق نداری و یکم زیادی با جهان اطرافت متفاوتی.یکی از چیزهایی که مدام می‌شنویم، آسیبیه که مدرسه به کسایی که نمی‌خوان درس بخونن وارد می‌کنه.اما آسیبی که به درسخون‌ها وارد می‌شه، هیچ وقت دیده نمی‌شه.تنهایی عجیب این افراد، در حالی که تنها نیستن.ذهن پر از سوال، که ارزش‌شون را زیر سوال می‌بره.و اینجا دو دره خطرناک هست:غرور و کمبود اعتماد به نفس.دو تا برداشت کاملاً متفاوت که به نسبت زیاد درستن.میتونی حسادت را از سوی برخی افراد حس کنی، کسایی که فکر می‌کنن اندازه تو تلاش می‌کنن، اندازه تو عاشقن، ولی اونا هیچ‌چیز نمی‌دونن و بعد به سریع‌ترین نتیجه‌گیری می‌رسن:«اون از من بهتره»؛ نه چون تو بهتری، اما اگه واقعاً چنین چیزی را حس کنی، امکان داره مغرور بشی به چهارتا عدد.و بعد کمبود اعتماد به نفس، جایی که فکر می‌کنی شاید اصلاً به خاطر نمرات نیست، شاید مشکل از منه!این خیلی عجیبه.تو به این نتیجه می‌رسی که بقیه مثل تو به مسائل نگاه نمی‌کنن و تو تفکر عجیب و متفاوتی داری، با این حال این باعث تنهایی بیشتر می‌شه.تو بیش از حد همه‌چیز را تحلیل می‌کنی، زندگی را سخت می‌گیری.ولی دقیقاً همین تفکره که باعث شده این باشی.در هر حال، بگذریم...مدت زیادیه حس تنهایی عجیبی دارم.تنها نیستم، اما تنهام.هرچقدر می‌گذره، ساکت‌تر می‌شم.نمرات بالا، سکوت در کلاس...بلدی، اما نمی‌خوای جواب بدی.چون وقتی جواب بدی سوالی را، و دورت شلوغ بشه، دوباره همین احساسات شروع می‌شن.تو توی یه چرخه گیر افتادی، بین آدم بودن و ماشین‌ابزار بودن.میتونی هر دوتاش باشی، اما اولی هیچ‌وقت دیده نمی‌شه.و اگه دومی دیده بشه و اولی نه، نبودِ اولی بیشتر حس می‌شه.</description>
                <category>Hope :)</category>
                <author>Hope :)</author>
                <pubDate>Sat, 22 Nov 2025 10:49:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سلام من اومدم :)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_68405611/%D8%B3%D9%84%D8%A7%D9%85-%D9%85%D9%86-%D8%A7%D9%88%D9%85%D8%AF%D9%85-kqrgidnhnovs</link>
                <description>مدت زیادیه چیزی ننوشتمنه اینجا و نه هیچ جای دیگهتا به حال اینجا هم از نوشته هام نگذاشتم به جز یک بار که یه داستان نوجوانانه بود و یروز که خوندمش به نظرم اونقدری قشنگ نبود که نگهش دارم:)پس اگه دارین این را میخونین احتمال زیاد نمیدونین این طرف که طوری حرف میزنه انگار صد ساله شما را میشناسه کیه و این جای تعجب ندارهچون این منم :)داشتم فکر می‌کردم که چرا نمی‌نویسم و یه چیزی به ذهنم اومد:شاید دلیلش اینه که حس عجیب و دردناک شنیده نشدن چیزیه که حتی توی جمع هم انسان را رها نمی‌کنه و اینکه به خودت بگی حرف نزدم که شنیده نشدم خیلی راحت تره تا اینکه بگی شاید ارزش شنیده نشدن نداشتم، چون نوشتم ولی کسی نخوند :)))یه نقل قول از ویکتور هوگو شنیده بودم که به دخترش گفته بود :این مال یه کتابه که وقتی رفتم سر کلاس یکی زیر نیمکتم گذاشته بود:)نمیدونم به هر حال میخواستم یه داستان بزارم برای شروع °~° (شاید نوعی مقابله با بزدل بودن؛ چون شجاعت نقطه مقابل لحظه ای نیست که ضربان قلبت بالا رفته و نفس نفس میزنی؛ چیز های زیادی هست که ثابت میکنه یه انسان ترسویی بدون اینکه شیمی در صحنه تنت حاضر بشه و قلبت به تقلا بیفته)داستان معرکه ای نیست اما حس عجیبی بهم داد موقع نوشتنش و این حس شاید تنها دلیلیه که می‌خوام بزارمشدستانش یخ زده بود ....خیلی سرد بود... خیلی سرد...لااقل او فکر می‌کرد که هوا سرد استپاهایش را در کفش هایش فروتر برده بودکفش هایش پاره بود اما هنوز باعث می‌شدند کمی گرم تر شودرفت و رفت و رفتتا اینکه به ایستگاه اتوبوس رسید و مدتی گذشت تا اتوبوس بیایید و او لابه‌لای شلوغی خود را در اتوبوس جا کندداخل اتوبوس توجهش به دختر بچه ای جمع شد که تنها روی صندلیی کنار پنجره نشسته بود و با بخار دهانش و انگشتانش روی شیشه نقاشی می‌کردلبخندی از جنس دلتنگی بر لبانش نشستدلتنگی برای زمانی که خودش هم روزیبا بخار شیشه‌ها بازی می‌کردو باور داشت که پرنده‌های نقاشی اش روزی واقعاً پرواز خواهند کرداما ایا واقعا پرواز خواهند کرد؟نگاهش به دخترک خیره شده بود که با دقت تمام و شادی داشت نقاشی اش را می‌کشیددر لبخندش چیز عجیبی بود چیزی که رهاورد کودکی معصومانه اش بود و او مدت ها فراموش کرده بوداهی کشیدخانمی که کنار دخترک نشسته بود ایستگاه بعد پیاده شداطراف دخترک را با دقت نگاه کرد، دختر تنها بود هیچ آشنایی همراهش نبود با تعجب روی صندلی کنار دختر نشست و دخترک به او لبخند زد، لبخندی سریع و محو و دوباره شروع به نقاشی کرد و او به نقاشی دخترک خیره مانددختر نقاشی خانه می‌کشید و او خانه را می‌شناختمطمئن بود این همان خانه استبا دقتی بیشتر به دختر نگاه کرددختر هیچ توجهی به او نداشتخواست چیزی بپرسد اما کلماتش مانند بغض راه گلویش را بستند و او خیره به کفش های پاره اش فکر کرد، کنار دختر بماند و همان ایستگاهی که او پیاده می‌شود پیاده شودوقتی نقاشی تمام شد دختر آه دیگری کشید و طرح خانه از قبل واضح تر شدمطمئن بود این خانه را میشناسدبار ها رویایش را دیده بودوقتی دخترک ایستاد او هم بلند شد بی انکه دلیلی بخواهد همره او از اتوبوس بیرون رفتدخترک روبه او چرخید و صبر کردزل زد در چشمانششما آنجا را میشناسید؟‌دختر نوجوان به چشم های روشن دخترک نگاه کرد و ارام گفت بلهدخترک لبخند زد و به راهش ادامه داد و نوجوان هم همراهیش کردتعجب می‌کرد که دختری به این بچگی چگونه تنها تمام این مسیر را تنها آمده، کمی ترسید و آرام زمزمه کردتو از کجا ان خانه را میشناسیدخترک به اسمان نگاه کرد:« خانه؟من خانه ای نمی‌شناسمانجا خانه نیستنه دقیقاً...»دخترک این را گفت و روی صندلی ایستگاه اتوبوس دیگری نشست و به تصویرش در آب باران -که در چاله ای روی خیابان جمع شده بود- زل زدخانم نوجوان هم کنارش نشست و به تصویر هردوشان زل زدآن دو شباهت عجیبی به هم داشتند:نوجوان آهسته گفت«ما... شبیه همیم.»دخترک سرش را خم کرد و آهسته، مثل زمزمه‌ای گم‌شده در باد گفت:«شاید تو هم... از آن‌جایی»نوجوان پرسید:« کجا داری میری؟»دخترک گفت:« جایی که تو میری»و او پرسید:« من کجا میرم؟»دخترک خندید و گفت:« جایی که من میرم» و به پاهایش خیره شداتوبوس بعدی آمد اما دخترک کمی به آن نگاه کرد و از کنارش رد شد و به راهش در خیابان ادامه داد تا به یک کوچه رسید نوجوان نمی‌دانست چه کار می کند و دقیقا قرار است چه اتفاقی بیافتد چشم هایش پر از تردید و ترس بود در حالی که چشم های دخترک جسورانه درون کوچه را نگاه میکرددخترک کیفش را باز کرد و عروسکی بچه گانه از آن در آورد و به نوجوان داد«این رو تو به من دادی!مامان میگه دیگه یادت نمیاد، یا شایدم مامان می‌گفت»نوجوان عروسک را می‌گیرد«مامان؟»و بعد لبخند میزند:«این را یادم می‌آید اما من گمش کرده بودم»نوجوان عروسک را در دستانش گرفتدخترک آرام گفت : «وقتایی که از یه چیزی میترسیدم با خودم میگفتم عروسکا دلشون نمیلرزه چون می‌دونن خوابن، ما هم خوابیم همیشه! تا موقعی که بمیریم»به خانه ای رسیدند شبیه همان نقاشیدختر بچه به آرامی در را هل دادروی دیوارهای خانه، نقاشی‌هایی از خواب‌هایش بوددرختی که شب نفس می‌کشید،پرنده‌هایی با چشم‌هایی چون آینه،و دختری کوچک، با عروسکی در دست.دخترک جلوتر رفت،اما وقتی نوجوان خواست قدم بگذارد،احساس کرد چیزی در گلویش گیر کرده.دخترک برگشت و گفت«نترساگه واقعاً مال تو نیستتو رو پس می‌زنهاما اگه مال تو باشهخودش راهو نشونت میده»قدم در خانه گذاشتدخترک حالا دیگر کنار او نبود.یا شاید بود،اما در جایی دورتر درون خودش‌زنی که دم در ایستاده بود دستش را گرفت او را به سمت پله ها برد«اتاقت خیلی وقته منتظرته»دختر وارد اتاق شد و بعد به حرف های دخترک فکر کرد«خانه ؟ آنجا خانه نیست، نه واقعا»دستانش لرزید و سرد شدهوا دوباره سرد شده بود یا شاید هم او از درون سرد شده بود سعی کرد پاهایش را در کفش هایش فرو ببرد اما آنها را دم در ورودی در آورده بودبه زن نگاه کرد و با ترس دستش را از دستان او بیرون کشید زن با تعجب پرسید که «چیزی شده؟»دختر گفت «تو کی هستی؟»و زن جواب داد«شخص قابلی نیستماما تو منو میشناسی مگه نه»دختر نوجوان به او زل زدآرام زمزمه کرد:« تو مادر من نیستی»زن سرش را خم کرد«نه نیستماما شاید، زمانی بودمیا تصویریم از آنچه باید می بودم»دختر پرسید «من خوابم؟»«نه»بعد آرام اضافه کرد:«تو همیشه از اینجا میترسیدی اما همیشه دوباره بر می‌گشتی»دختر به دخترک نقاشی شده روی دیوار نگاه کرد،  تمام دیوار ها این نقش را بر خود داشتند نقاشیی که سبکش شبیه نقاشی دخترک بودزن گفت :« اون هنوز اینجاست تکه ای از تو که جا مونده بود»دختر به چشمان زن خیره شدبر زمین افتاد و شکستاو همانجا تمام شب را گریه کرد‌‌روز بعد بی آنکه با کسی حرف بزند از خانه بیرون رفت و روی نزدیک ترین ایستگاه اتوبوس نشست تا اینکه دخترک کنارش نشستهمان عروسک روز قبل را بدست داشت و منتظر اتوبوس نشسته بودنوجوان با تعجب به دخترک خیره شده بود که دخترک پرسید :« اتفاقی افتاده؟».نوجوان سوالات زیادی داشت اینکه آیا او تجسم کودکی خودش است ؟اصلا چیزهایی که میبیند حقیقت دارد؟دیروز چه اتفاقی افتاد و آن خانه کجا بود؟آن زن واقعا مادرش بود ؟اما در نهایت فقط به چیز پرسید:«هر روز همینجا مینشینی و وقتی اتوبوس می‌آید سوار نمی‌شوی؟»دخترک مصمم اما با اندوهی فراوان گفت :« امروز سوار میشم!».بعد متوجه شد دارد اشک میریزد، عروسکش را روی پای نوجوان گذاشت و با مشتش اشک هایش را پاک کرد«چاره دیگه ای ندارم!»دوباره عروسک را بغل کردنوجوان فکر کرد چقدر آشنااتوبوس آمد و دخترک خواست سوار شود که نوجوان به عروسک دخترک که از دستش آویزان بود چنگ زد.«نرو! نباید بری! چیزی درست نمیشه!»خاطره ای در کورسوی ذهنش روشن شده بود و ترس سرتاپایش را گرفته بود، این لحظه را به یاد داشت...دخترک درحالی که گریه می‌کرد به چشمان اشک آلود نوجوان نگاه کرد و عروسک را رها کرد تا خودش بروددر خیلی سریع بسته شد سریعتر از اینکه نوجوان خودش را داخل اتوبوس بیندازد و عروسک روی زمین افتادنوجوان به اتوبوس خیره ماند و دخترک را دید که بی توجه به او به منظره بیرونی خیره شده و دستانش را روی شیشه ها گذاشته و اشک میریزدوقتی اتوبوس راه افتاد نوجوان دنبال آن دویدفریاد زد که راننده نگه دارد اما راننده توجهی نداشت راند و راند و راند و نوجوان جایی وسط های خیابان پرت زمین شد و دعا کرد دخترک دوباره همین ایستگاه پیاده شود.به سمت ایستگاه برگشت و تصمیم گرفت منتظر بماندشاید او برگردد‌‌هوا داشت تاریک می‌شد که همان زن برگشت و کنار دختر نشست:« پس دوباره اینجا نشستی؟»زن با اندوه سرش را زیر انداخت و گفت باید پیش از این می‌فهمیدم...نوجوان گونه زن را نوازش کرد:« تقصیر تو نبود!»ا «بود، بود، بود» زن این را گفت و بلند شد، برای دختر ناهار آورده بود دختر به غذا خیره ماند«بچه که بودی دوستش داشتی»دختر لبخند زدبه یاد نمی آوردهیچ چیز از گذشته اش را به یاد نمی‌آورداما الان انگار همه چیز داشت آرام آرام باز می‌گشتتا نیمه شب آنجا نشست و با هر بار ورود اتوبوس ضربان قلبش بالا میرفتدخترک در هیچ کدام از اتوبوس ها نبوداو قرار نبود بر گردددر نهایت به همان خانه برگشتچرا آنجا ؟شاید چون هیچ جای دیگری را به یاد نداشتوقتی وارد خانه شد همان زن کنار در ورودی به دیوار تکیه داده بود و داشت نقاشی های روی دیوار را نگاه می‌کردنقاشی دخترک که عروسکش‌ را در دست داشتاکنون آن عروسک در دست زن بود و اشک در چشمانش حلقه زده بودنوجوان کنار زن زانو زد و دستانش را در دست گرفتـ«چی شده؟»زن با هق هق گفتوقتی رفتی این عروسک جلوی ایستگاه افتاده بودنوجوان پرسید:« چرا رفتم؟ »«دونستن بعضی چیزهاتوی زندگی فقط زندگیت را سخت تر میکنه»«اما من میخوام بدونم»«یادت میاد در زمان مناست و مکان مناسب، مطمئنم»«اون دختری که روی دیواره منم؟»زن لبخند میزنددختر جواب را می داندارهوقتی شب شد دختر موقع شام مزه غذا را به یاد می آورد و مطمئن می‌شود اینجا خانه استبه یاد نداشت چرا رفتهاما یک چیز را خوب میدانستگفت:«خوشحالم برگشتم»زن پاسخ داد:«خوبه»زن گفت که او هم خوشحال است و هردو برای خواب آماده شدندچقدر خانه را دوست داشت...و این که برای</description>
                <category>Hope :)</category>
                <author>Hope :)</author>
                <pubDate>Tue, 04 Nov 2025 20:08:32 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>