<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های RAHMATULLAH MOHAMMADI</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_68631404</link>
        <description>پسری از جنس تنهایی</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 22:04:31</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4857026/avatar/2mr0ni.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>RAHMATULLAH MOHAMMADI</title>
            <link>https://virgool.io/@m_68631404</link>
        </image>

                    <item>
                <title>((حامی ثامن))</title>
                <link>https://virgool.io/@m_68631404/%D8%AD%D8%A7%D9%85%DB%8C-%D8%AB%D8%A7%D9%85%D9%86-ysnz4sbzcbsk</link>
                <description>امام ضامندر دل هر انسان، جایی هست که احساس می‌کند نیاز به یک حامی دارد. همه ما در زندگی خود، لحظاتی داریم که احساس می‌کنیم تنها هستیم، که شاید هیچ‌کس نمی‌فهمد، که در پیچ و خم مشکلات و سختی‌ها گم می‌شویم و دلمان می‌خواهد کسی باشد که در کنارش آرامش پیدا کنیم. همان حامی‌ای که در زمان‌های سخت، دستمان را بگیرد و بگوید: &quot;من با تو هستم.&quot;همه ما به نوعی، همیشه در جست‌وجوی یک سنگ صبور هستیم، کسی که راز دل‌مان را بشنود، کسی که در شادی‌ها و غم‌ها در کنارمان باشد و در لحظاتی که دل‌مان شکسته، امیدی دوباره به قلب‌مان بدمد. اما در زندگی، گاهی این حامی‌ها را پیدا نمی‌کنیم. گاهی همه به دنبال خودشان هستند، همه درگیر دغدغه‌های خودشان، و آن وقت است که احساس می‌کنیم دنیا بر دوش‌مان سنگینی می‌کند. احساس تنهایی و فقر عاطفی، ما را در چنبره می‌گیرد.من خودم همیشه در جست‌وجوی چنین حامی‌ای بودم. در کنار همه دوستان و آشنایان، هیچ‌گاه نتواستم کسی را پیدا کنم که بتواند در سخت‌ترین لحظات زندگی‌ام کنارم باشد. فقیر بودم، فقیر از نظر مالی و عاطفی. خیلی‌ها از من دوری می‌کردند، چون نمی‌خواستند درگیر مشکلات من بشوند. در دلم همیشه حسرت یک برادر بزرگتر بود که از او یاد بگیرم، که در کنار من باشد، که گاهی مرا لوس کند، گاهی با من دعوا کند، گاهی به من ناز کند و حتی گاهی مرا کتک بزند. اما به هر حال، همیشه در دلم آرزو داشتم که کسی باشد که بگوید: &quot;من کنارت هستم، تو را در هیچ شرایطی تنها نمی‌گذارم.&quot;این خلا در زندگی‌ام همیشه به چشم می‌آمد، تا اینکه روزی، در بدترین شرایط، ضامن من را صدا کرد. گفت: &quot;بیا، پسر. بیا پیش من. خودم حامی‌ات می‌شوم. دستت را می‌گیرم و با هم جلو می‌رویم. اما باید بدانی که وقتی دست من را گرفتی، باید از خیلی چیزها بگذری، باید از نگاه‌ها و نظرات مردم چشم‌پوشی کنی و تنها به من اعتماد کنی.&quot;من، که به این شرایط عادت کرده بودم، با تمام وجود گفتم: &quot;چشم.&quot; و آن لحظه بود که در دل خود تلنگری عظیم احساس کردم. وای بر من که در جست‌وجوی مهر دیگران بودم و هیچ‌گاه به این فکر نکرده بودم که مهر اصلی و حمایت واقعی همیشه در کنار من بوده است.بلافاصله پس از آن تصمیم، به حرم امام رضا (ع) رفتم. وقتی پایم به صحن حرمش رسید، انگار زمان برایم متوقف شد. نگاه من به گنبد طلا دوخته شد، و قلبم به لرزه افتاد. لحظه‌ای را که در آن ایستاده بودم، هیچ‌گاه فراموش نمی‌کنم. به سمت ایوان طلا رفتم و احساس کردم که تشنه‌تر از همیشه‌ام. چشمم به آب در دست یار افتاد. &quot;آب خوردن از دست یار چه لذتی دارد!&quot; این لحظه، نه فقط جسمم، بلکه روحم نیز سیراب شد. انگار وارد بهشتی از آرامش شده بودم. دیگر هیچ غم و رنجی نداشتم.همان لحظه بود که حس کردم دوباره متولد شده‌ام. افکارم، باورهایم، احساساتم، همه چیز دگرگون شده بود. انگار کسی، مرا از نو ساخته بود. دیگر آن خلا وجود نداشت. از آن روز، من مصمم‌تر و قوی‌تر از همیشه قدم برداشتم. دیگر آن پسر سرگردان نبودم، دیگر از گذشته‌ام هراس نداشتم. از آن روز، هر وقت که دچار تردید و شک شدم، صدای امام رضا (ع) در گوشم می‌پیچید: &quot;بلند شو، من با تو هستم.&quot;و من، با نوری که در قلبم روشن شده بود، به راه خود ادامه دادمدر حرم تو دوباره جان گرفتم،با نور عشق تو، ایمان گرفتم....ارادت‌مند،رحمت‌الله محمدی</description>
                <category>RAHMATULLAH MOHAMMADI</category>
                <author>RAHMATULLAH MOHAMMADI</author>
                <pubDate>Mon, 04 May 2026 21:10:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&lt;&lt;جهان خاکستری&gt;&gt;</title>
                <link>https://virgool.io/@m_68631404/%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D8%A7%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D8%B1%DB%8C-dov5l8ejl3za</link>
                <description>همه از دلتنگی غروب جمعه گفتند، ولی کسی از دلتنگی و چشم‌انتظاری صبح‌های جمعه نگفت؛ شاید کسی دلتنگت نیست؟جمعه‌ها آمد و رفت، ما هنوز از تو بی‌خبریم.برای دلتنگ چه فرقی می‌کند غروب جمعه یا شنبه؟عید باشد یا ایام مستی، کودکی باشد یا تنومندی؟شهد باشد!شیرین‌ترین عالم!زهر است برای چشم‌براه.رنگ‌ها بی‌رنگ‌اند، جهان خاکستری و بسی سرد و بی‌روح.آن کودک بی‌رفیق و گوشه‌گیر بزرگ شد، فرتوده و تن‌سرد.نیامدی، عین دیوانگان سراغت را از در و دیوار هر کوچه می‌گیرم.ولی دریغ از یک نشانه!برگ‌ها زرد شدند و دیگر راه رفتن روی آن‌ها خوشایند نیست؛ خش‌خش شان نجوای مرگ می‌دهد.دارد دیر می‌شود؛ زندگی من در فصل سرد و بی‌روح گیر کرده.بیا و بگذر از این کوچه تا بهار شود.به هر مسیری رفتم، به درد دوری تو رسیدم.گر دور بودم، دستم را گرفتی؛گر نزدیک بودم، دست گذاشتی روی شانه‌ام.می‌دانم، خوب می‌دانم؛ نااهلم، نارفیقم، ناسپاسم، گنه کارم، بیچاره‌ام.نادیده‌ بگیر؛ ما را از کریمان، امید بخشش است.همچون کوران نیاز ام به رهگشا و رهنماچون از سنگینی گناه، تلو‌ تلو‌ زنان راه می‌آیم.نفسم میبّرد، نمی‌توانم پا‌به‌پای تو بیایم،بمان رهگشا منمبادا ولم‌کنی.شاید هم قدِ جون بن حُوَی سیاه‌چهره و سفیددل نباشم؛آن‌ها خوبانِ عالم‌اند، ما بدبخت و بیچاره.غرقم در سیاهی و تباهیعین سگان ولگرد، چشم‌به‌راهم تا در باز کنی و راهم بدی به خانه.دلتنگ را چه بهره است از دنیا جز دیدارِ دلدار و دلربای خویش!ای عزیز دل، نرجس، بده بر این گدا-رخ نشان.بده رخ نشان...</description>
                <category>RAHMATULLAH MOHAMMADI</category>
                <author>RAHMATULLAH MOHAMMADI</author>
                <pubDate>Sun, 03 May 2026 17:30:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>درخت سرنوشت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_68631404/%D8%AF%D8%B1%D8%AE%D8%AA-%D8%B3%D8%B1%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA-epcshosazi84</link>
                <description>می‌گویند انسان با دست خالی به دنیا می‌آید...اما من باور دارم که هرکس، هنگام تولد، نهالی در دست دارد؛نهالِ سرنوشتش.پروردگار، هم مرداب را نشان داده،هم زمین‌های پاک و حاصل‌خیز را.و این ماییم که تصمیم می‌گیریم:نهال زندگی‌مان را در کدام خاک بکاریم.اگر آن را در لجن‌زار مرداب بکاریمدر آلودگی، فریب، فساد و تباهی،نه تنها به بار نمی‌نشیند،بلکه ما را نیز در خود غرق می‌کند...اما اگر تصمیم بگیریم که نهال‌مان رادر زمین پاک بکاریم،با مراقبت، با تلاش، با نورِ امید و آبِ دانش،کم‌کم ریشه می‌گیرد، رشد می‌کند،و روزی می‌رسد که میوه‌های شیرینشزینت زندگی‌مان می‌شود؛برای خودمان، و خانواده‌مان، و حتی نسل‌های بعد.مرداب، نماد گمراهی‌ست:مواد، فساد، تنبلی، دروغ...و زمین پاک، نمادِ آگاهی‌ست:هدف، علم، زحمت، و صداقت.در نهایت، این ما هستیم که انتخاب می‌کنیمدرخت زندگی‌مان کجا ریشه بزند.سرنوشت، فقط سهم نیست؛بیشتر از آن، نتیجه‌ی تصمیم‌های ماستاز دل رحمتاز دل رحمت برای انان که به روشنایی باور دارن.</description>
                <category>RAHMATULLAH MOHAMMADI</category>
                <author>RAHMATULLAH MOHAMMADI</author>
                <pubDate>Sun, 03 May 2026 16:20:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فانوس</title>
                <link>https://virgool.io/@m_68631404/%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86-%D8%AE%D8%A7%DA%A9%DB%8C-msqls9buqvrm</link>
                <description>در پی نور، فانوس را خاموش می‌کنند... نیمه‌شب‌ها، آنانی که در می‌زنند و دم از یاری می‌زنند،باورشان مکن...نه دل‌شان به اندیشه می‌ارزد، نه نوری که می‌جویند.نور دلت را پنهان کن پشت پنجره‌ی خانه‌ات،که اگر بیایند، ربایند و خاموشش کنند.اگر به صدای قلب‌شان گوش دهند،نیازی نیست که پروانه شوند و گرد شمعی بچرخند.می‌شود کرم خاکی بود؛در دل تاریکی درخشید،هرچند که خود، غرق در همان تاریکی‌ست.جهان، جهانی‌ست برای کرم‌ها،نه شمعی در آن هست، نه پروانه‌ای...نه یاری هست که از فراقش بنالند،نه وصالی که از شوقش بخندند.نه رنگی هست،نه نیرنگی...نه وفایی هست،نه بی‌وفایی...و درست همین‌جاست که می‌شود گفت:«یک دست، صدا دارد.»نور، از دل من است؛و هیچ رباینده‌ای در این جهان،توان گرفتنش را ندارد.از دل رحمت </description>
                <category>RAHMATULLAH MOHAMMADI</category>
                <author>RAHMATULLAH MOHAMMADI</author>
                <pubDate>Sun, 03 May 2026 16:10:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فراق و امید</title>
                <link>https://virgool.io/@m_68631404/%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%82-%D9%88-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF-oi57zsnpisfe</link>
                <description>درست هفت ماه می‌شوددر گوشه‌ی اتاقم،غرق در خودم و افکار خودم.گاهی به سقف چوبیِ فرسوده و قدیمیِ خانه خیره می‌شوم،گاهی هم به پنجره‌ای که شیشه‌های مات و گل‌دارشآن‌سویش را نامعلوم کرده است.این تصویرِ پرتکرارِ هفت‌ماهه،معرف من بوده است؛به بیکاره گفتنِ بعضی‌ها،به بی‌عرضه و بدنخور گفتنِ بعضی دیگر.عده‌ای گفتند:«با رفاقتمان، در سختی سنگ صبورت می‌شویم»اما محو شدند.عده‌ای عهد بستندو شکستند.هر چه گفتند، هیچ بودو هر چه هم بگویند.من اگر شرح حال بگویم،همه هیچ است.ایستادم به یک نقطهو ترمز زدم.گاهی ترمز زدن لازم است؛برای تفکیک کذب‌ها از واقعیت‌ها،برای به خود آمدن،برای شکستن بت‌خانه‌ایکه از آدم‌ها در قلبمان ساخته‌ایم.من در این هفت صبای تیره و تارتبر برداشتمو بت‌خانه را نابود کردم؛دانه‌دانه بت‌ها را شکستم.آن‌هایی که باید محو می‌شدند، محو شدندو ماندگارها، ماندند.خودم را بهتر از هر زمان یافتم.راستش را بگویم،من چهارده تن را یافتم؛درست دو برابرِ آن هفت صبای تیره.آنان بر کمرم طناب امداد بستند.هرچند قدم بر لبه‌ی پرتگاه نهادم،خیالم تخت بود از پرت شدن.از لبه‌های پرتگاه نهراسیدمو محکم‌تر چنگ زدمبه طناب امدادِ آن چهارده تن.قاضی خدا، آنان‌اند؛من از خودم اختیاری ندارم،هر سو که طناب بکشد، می‌روم.حالا که به آن سقف فرسودهو آن پنجره می‌نگرم،سقف نماد گذشته است؛اگر آوار شود و مرا در خود غرق کندگله یی نیست .و شاید شیشه را برایم بشکنندتا آن‌سوی ناپیدایش را ببینم؛جایی که امید باشد و نور،بوستان باشد و گل و بلبل،لبخند باشد و شعر.در هر صورت، گله‌ای نیست؛من کامل تسلیمم.در این هفت صبا،از فراق آینه‌ها نالیدم؛آینه‌هایی که هر بار دیدم‌شانتصویر خودم را کامل نشان می‌دادند،در حالی که دیگر آینه‌ها ناقص بودند؛یا صورت بود و تن نه،یا تن بود و سروصورتی در کار نبود.دوست دارم دوباره به آن آینه‌ها بنگرم؛خودم را کامل ببینم،در اوج،و در عین حال،در نهایتِ تواضع.ای دوست،امید آن استکه فرداپایانِ فراق باشد.از دل رحمت </description>
                <category>RAHMATULLAH MOHAMMADI</category>
                <author>RAHMATULLAH MOHAMMADI</author>
                <pubDate>Sun, 03 May 2026 16:00:27 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>