<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های پیمان</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_68708599</link>
        <description>بعداز۲۸سال توبه کردم و خداوند درمغزم طنین انداخت اول موج رادیو بودیک دفعه گفت هرشب به دنبال پناهی امن برای پناه می گردیم
که نه خود پناهیم ونه پناهگاه</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 01:37:11</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4150170/avatar/mIbuEl.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>پیمان</title>
            <link>https://virgool.io/@m_68708599</link>
        </image>

                    <item>
                <title>بسم الله الرحمن الرحیم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_68708599/nayebghalbigmailcom-ytzk9ibhqmqh</link>
                <description>فصل اول : کودکیداستانی ازجوانی ۳۲ ساله از اصفهانکاملا واقعیت دارد:  خدایا درهمین تابستان به خاطر تمام نعمت هایت که هر لحظه به لحظه زندگی به ما ارزانی دادی،سپاسگزارم....به خاطرخورشیدگرمابه آسمان آبی زمین پربرکت از اعماق قلبم سپاسگزارم...خدایا شمارا میستایم که در لحظات سختی و چالش ها نوری ازامید وآرامش رابه دلم می انگیزی هرروزی که براما میگذردیادآورمهربانی عشق واز همه مهمتر هدیه زندگی که به قلب نوزادی ام که دکترها امید 5سال زندگی داده بودند را سپاسگزارم وتو را می‌پرستم چون که در همان 5سالگی ازعلم وآگاهی وقدرت خودت برقلب من دمیدی وبه گفته خودت تو را چشمان خودم روی زمین قرار دادم که چون عزیزم ستوده آفریدمت با 2فرشته نگهبان که همه فامیل و دوست وآشنا وحتی پدرم فکرمیکردند روح من شیطان است حتی که همه برای مرگ من را، حتی او پدرم هم دعا ی مرگم رو میکرد منو از همان 7 سالگی وارد جنگ روانی ولی رحمانه وبی صلاح وبی خبر کردند تا کشته یا دیوانه شوم دریغ ازآنکه کارگردان خداست وناظر به من سیگارمیدادندو القا به مواد مخدرمیکردند حتی برادرم بهم همش می‌گفت تو تزریقی میشی میری و  ازچپ و راست عذابم می‌دادند مادربچه های کوچه ازمن بیزار بودند دوستی نداشتم...سفارش میکردن پیمان رو بازی ندین ومن ازپشت پنجره حسرت میخوردم... تا اون دوست هم سن و بازیگر نقش دوم هم با نقشه اینکه منو خلاص کنه اومد جلو تریاک می‌کشیدیم سیگار،وحتی جوری باموتور منوبه تیربرق زد که بیهوش افتادم و فقط خرخر میکردم که ازاین لحظه های فریبانهزیاداز زسرگذروندم...شکرت خداحتی بچه ها ی کوچه دزدی یادم دادند که ازجیب بابات برداری پول  ثوابم داره پسرعموم منو به عمدباچرخ میزدزمین تاضربه مغزی بشم منم ساده برای اینکه تنها یی عذابم میدادبرا اثبات خودم میکردم و نترس بودم اول مهر دبستان بر روی ذهن معلم تأثیر گذاشتم وبه دستورازذهن به ذهن بهش میگفتم ازکی سوال کنه تا خودم رو لو دادم... درآخرگفتم حالااز من بپرس فهمید و جهنم آغازشد...  همه می‌ترسیدند و لعنتم میکردند باقدرت خدا منو خنگ وساده ونه شنیده رد میشدم. قربان خدا برم که بهم گفت اولین نفری هستی که باقیام باامام زمان بلندمیشی واین چشمان خدا با،نور سبز یا بنفش روی معانی قرآن نورافشانی میکرد بهم گفت تو تنها رابط امام با مردم در این غیبت هستی ولقب نایب قلبی روبهت میدم وشب اولی که ازته دل با32سال سن توبه کردم از گناه چون هیچکس منو به نماز یا خوبی دعوت نمیکرد تاکه صدای غریبی به خوابم اومد گفت اولش صدای موج رادیو پیچید تومغزم وبا این شعر:که همچنان هرشب به دنبال پناهی امن دنبال پناه هستیم...که وای برما نه خود پناهیم ونه پناهگاه... با معانی قرآن باچشمهایم ورقص روی آیا تش کلمه به کلمه گفت خواستم قوی بشی خواست و مراقبت و هدایت من باعث شد این همه گناهو معصیت که ازطریق دشمنان به ظاهردوست ازسمت من باشه  و شکنجه. وعذاب تهمت غربت و آوارگی  ودربدری اون همه شکنجه توسربازی شدی تا بتونی قضاوت کنی خوب،بد،باتجر به با گوشت. و. خون  صحرا به. دصحرا بردمت  دریا به دریا گشتمت شهربه شهر ، جنگل  به  جنگل، جاده به جاده هیچوقت  در راه نماندی ۱۰بارتا لبه مرگ رفتی تا تصادف ، چاقو،خوردی،نزاشتم در راه بمانی وفقط میخواستم باوجودت بار دیگه مردم رو به مومنان و شیعیان متظاهر به حیرت دربیاورم که هرکس تورو عذاب داد د رگرو اعمال خودش با خودش میسوزه وانگشتان  دستانشان را قطع تاکه شرمندگی شأن را ازچشمانت ببینم که خودت قضاص  کننده هستی.پایان فصل اول میکنی وقصاصذمیکنی میکرد </description>
                <category>پیمان</category>
                <author>پیمان</author>
                <pubDate>Mon, 28 Jul 2025 07:15:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مهمانسرای عاقلان...</title>
                <link>https://virgool.io/Operationsgeneral34/nayebghalbigmailcom-r9vkararmqbw</link>
                <description>سرای دیوانگان(بخشی از۲۸ سال جنگ روانی)✍️ روایت زندگی پیماندر روزگاری که دیگه مصرف مشروبات الکلی برام شده بود هرروز، یعنی قبلش هفته‌ای یک‌بار بود ولی نقابداران – منظورم نارفیقام هستن – هر شب به هر شب کار منو به عرق‌خوری انداختن. یه ۵ ماهی از کار کردن من بعد از جمع کردنم و ورشکسته شدنم از شوینده بهداشتی‌فروشی گذشت که به بنگاه، که اولش خودم تنها بودم، مثل تمام کارای قبلی که اخراج شدم، اینقدر اونجا شلوغ می‌شد و من درگیر دو تا مستاجر بودم و باید تحویل یه کلینیک با یه آرایشگاه زنونه می‌شد که دیگه و میزها همه تو بنگاه پر شد و از روی نقشه می‌خواستن داغونم کنن. من بعد از عرق، آلپرازولام می‌خوردم تا ۴ ساعت مغزم استراحت کنه، ولی همه دست به دست هم، مثل تمام ۲۸ سال جنگ روانی که داشتم، بلاخره بعد از یک سال و ۴ ماه رفتم سمت مواد.در همین حال، مسافرین کربلا اومدن، منم مریض شدم و در همون حال سیاتیک پام گرفت و فلج شدم. دیگه افتادم یک ماه تو جا. منی که عادت به یک جا موندن نداشتم.و تا یک ماه نمی‌تونستم راه برم.واقعا فهمیدم نون بنگاه خوردن نداره که همش خرج مهمونی وپارتی‌وتصادف‌و...این کارمن ادامه پیدا کرد. که همش نقاب‌دارای دورم می‌رفتن رومغزواعصاب من هرکس به شیوه خودش من به خاطر یکیشون گوشم از وسط دوتا شد، غرق به خون، پشت فرمون. همون رفیق بچگی‌ام با پیراهنش خونمو پاک می‌کرد و من می‌خندیدم، چون کسی حق ندارد پشت رفیق من حرف بزنه. من چقدر احمق بودم که اون مهره بازی بود. در بیمارستان گفتن چاقو خوردی؟ گفتم خیر، خوردم زمین وشکایتی ندارم. و دکتر آمد و بخیه زد و پانسمان کرد. دست و پنجه‌ی خوبی داشت، اصلاً بعدهاهم معلوم نبود. ولی این دشمنی‌هاشون منو تا حد مرگ آخر کشاند. و یک شب، از مستی زیاد و ضعف بدن و خماری، ناامید از زندگی گفتم: حالا دیگه وقت رفتنه. امشب خودمو می‌کشم.خیلی مست بودم و یک خشاب قرص یه جا خوردم. رفیقام فهمیدند و زنگ زدن آمبولانس که جرات نمی‌کرد منو با خود ببره. تا که به هوش اومدم، دیدم اتاقی‌ام، رو تختم. پاشدم، سرم وسرنگ رو کندم و به وسیله‌ها حمله می‌کردم که چرا زنده‌ام هنوز؟ با شتاب رفتم دم در، ۲ نگهبان بلندقد، یکیشون هم نیروی انتظامی بود. اونجا درگیر شدم با مامورا. هرچی از دهنم دراومد به اون مامور زدم که منو حلال کنه دست خودم نبود. تلفن هم شکستم. ولی نازم کرد و سرم رو بوسید. باز بردندم اتاق. بیمارستان پر از دیوانه مثل خودم بود همه تختها دخترانی کم سن و زیبا که روانی شده بودند. . از یه مایع سیاه‌رنگ به خوردم دادن تا که افتادم رو تخت.صبح دیدم دست و پاهایم همش با کمربندی به تخت بسته شده. از خجالت خودمو به خواب زدم تا که دکتر اومد و گفت: تو خیلی خوبی ومظلوم، پس چرا دیشب اینجور بودی؟لبخندی زدم از شرمندگی.رفت. برادرم و ۲ تا دوستانم اومدن دنبال من ترخیصم کنن از بیمارستان خورشید.باز دوباره برادرم منو به بیمارستان اعصاب و روان برد.اون می‌گفت از اثر قرص و الکل و متادون و گل اینجوری شدی.با کیسه‌ای دارو مرا به خانه برد.من که به یک هفته نکشید، یه شب که خیلی مست بودم، برادرارشدم اومد  جلوی چشمام.  . با این حال دلم براش می‌سوخت. اومد و با کارهاش تیر خلاص رو بهم زد.ومنو به مرزجنون کشید...من هم شبانه به دنبال یه پناه، سر از جلوی درب دیوانه‌خونه درآوردم که مثل بهشت بود؛ با دیوارهای بلند و آدم‌هایی که دیگه نقاب نداشتن و خود واقعیشون بودن. گریه‌هایی از سر دلتنگی، خنده‌هایی از ته دل که آدم لذت می‌برد. من تنها کسی بودم که از دست آدما به اونجا پناه برده بودم.شب اول رو ترسیدم، جوری که لای چشمام باز بود. مراقب بودم کسی خفم نکنه.صبح شد و بادیگارد گفت: بلند بشین. تخت‌ها آنکارد. مثل ارتش منظم. برید برای صبحانه.و منی که تازه به خود اومده بودم: اینجا چی کار می‌کنم؟و صبحانه رو که خوردیم، به زور دارو به صف می‌شدیم و به حلقمان فرو می‌دادن.دهن باز، جلو دوربین،یالا قورت بده.آفرینو گفتن: حالا هواخوری.تو همون روز اول، عشق و محبت و صداقت رو تو آدما می‌دیدم. خیلی‌ها با دوستای خیالی از نظر من لذت می‌بردند. تو آفتاب قدم می‌زدند تا صدای ساز موسیقی – عشق همیشگیم – گوشم رو نوازش کرد.و من به سمت سالن موسیقی درمانی رفتم. کلی آلات موسیقی با مربی خوش‌اخلاق دیدم.از من کنار دوستان که صندلی اول نشسته بودم پرسید: آهنگ درخواستی؟گفتم: سلطان قلب‌ها.دوباره، بعد از سال‌هاسکوت فریادزدم، خوانندگی در دلم موج می‌زد.باعشق درمیکروفون. گفتم یک دو یک سه بریم: می‌تونم بخونم؟گفت: چرا که نه.من هم با صدایی خسته و فریادی پر از غم شروع کردم به خوندن. سالن پر شد از دوستان، عاشقان واقعی، کسایی که انگار به زیر باران خدا داشتند رقص‌کنان اشک می‌ریختند. من هم دل نمی‌کندم از خوندن.هی شعرها یکی‌یکی یادم می‌اومد. ترانه‌های عاشقانه از الهه، هایده، مهستی...مربی بهم گفت: خواننده بزرگی مثل تو دو سال اینجا بستری بود. همه بهم می‌گفتن تو خواننده‌ای، خیلی باقدرت و با تمرکز می‌خوندی. عجب صدای سوزناکی داری.چقدربه دل میشینهکه درروزترخیص دلتنگی وناراحتی رومیدیدم بابی زبانی میگفتن پیمان نرو چندین شماره تلفن که با به امید دیدار بیرون قفس هموببینیم...من عشق، دوستی، گذشت و محبت رو بعد از ۲۸ سال داشتم اونجا حس می‌کردم. نگهبان بهم می‌گفت: تو یا واقعاً عاقلی یا واقعاً دیوانه که با پای خودت اومدی.منم خیلی آرامش داشتم. سروقت ناهار و شام و قرص و خواب.ما سالن طبقه بالا بودیم. با همه رفیق بودم.تا شخصی که ۱۰ سال در بازداشتگاه خمینی‌شهر با ۲ نفر دیگه دستبندشون کرده بودن.توهمدیگه به خاطر سرقت.وقتی دیدم خمارن، ژلوفن ریختم دهنشون و جیباشون، بعد با کیک و شیرینی داخل جیب کتم گذاشتم دهنشون.۳ نفر.بعد از ۱۰ سال، زمان...یک روز ۴ نفری بازداشتگاه دادگاه خمینی‌شهر با هم بودیم تا بریم پیش قاضی.اونو یه‌دفعه تو دیوونه‌خونه دیدمش.شناختمش.پیر شده بود.از همون‌جا شروع کرد برای همه تعریف کردن که پیمان در حق من لطف کرده.هر چی لازم داشتم مثل سیگار، فندک، از همه مهم‌تر عشق...من، اونو حتی در حال نماز خوندن و ستایش می‌دیدم و حسرت می‌خوردم، چون هنوز توبه نکرده بودم...از فردا، سالن پر از تماشاچی و رقص می‌شد. لباس فرم آبی و سفید پزشکان دانشجو قاطی همدیگه. با عشق لذت می‌بردند.من بیشتر به آرامش می‌رسیدم. و گفتم:یکی از راه های رسیدن به خدا آوازوموسیقی هستولی چرا اینجا ،انتظار داشتم همه‌جا ازت، غیر از اینجا...با کوله‌ای پر از گناه، رنج و زخم، به دوستانم زنگ می‌زدم.سر کارم می‌ذاشتن ودروغحتی برای یه لحظه ملاقاتم نیومدن.ولی عوضش کلی رفیق با مرام پیدا کردم که هر شب دور من جمع می‌شدن و سیگار می‌کشیدیم و براشون جک بی‌معنی تعریف می‌کردم وازخوراکی و سیگارهام به همشون میدادم و لذت می‌بردیم.یکی‌یکی ازشون سؤال می‌کردم:یکی به خاطر مصرف شیشه آورده بودنشیکی برای افسردگی شدیدیکی آلزایمریکی دوقطبییکی از فراق عشقش مجنون شده بودیکی خودکشیو من... تنها کسی بودم که ازدحام عاقلانی رو می‌دیدم که از دانستن‌های زیاد خودشونو به دیوانگی زده بودن.ظرف یک هفته مادرم آمد و من رو ترخیص کرد و به خانه با تجربه‌ای جدید از روزگار برگشتم.و در این سفر هم مثل همیشه، خالق بی‌همتا تنهایم نگذاشت و در راه نماندم.سپاسگزارم....و با خودم نذر کردم که یک روز با هزار بسته سیگار میام اینجا و هدیه می‌کنم به همه یک به یکشون، چون خیلی از بی‌سیگاری، نداشتن پول و ملاقاتی، در عذاب بودن.وا اینکه خداوندا در اون مکان گلایه کردم ازت وگفتی ازاین بدترسرت میارما ساکت گفتم چشم ساکت میشم ومداوا نورهدایتت رودیدمخدایا ازت سپاسگزارم...پایان قسمتی کوچک از۲۸سال جنگ روانی...هدیه زندگی مرا زنده نگه داشته است</description>
                <category>پیمان</category>
                <author>پیمان</author>
                <pubDate>Sun, 27 Jul 2025 03:54:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>۲۸سال جنگ روانی</title>
                <link>https://virgool.io/Operationsgeneral34/peyman1371abangmailcom-dvinbsssqigx</link>
                <description>داستانی سراسر واقعی که به خاطر نارسایی قلبی تا۵سالگی عمر نمی‌کرد ومردم اوراشیطان می‌دیدند تا که فهمیدن درسن ۳۲سالگی بعدازکلی عذاب وشکنجه تیراندازی چاقو زدن و همه راه حتی در ارتش که نابودش کنند فهمیدن برگزیده است وخودشخص بعد هزاران گناه و اشتباه که افراد محله خانواده دوستان کاسب‌ها و نهادها نقاب زده و ۲۸سال شکنجه درحدمرگ شبی که توبه می‌کنه به اوازمعانی قرآن الهام می‌شود به وسیله چشمانش وبازشدن چاکراها سبزوبنفش که نورش صفحه سفید را روشن میکرد قدرتش را چشم سوم به وحرف زدن دیدن جن ها وحتی فرشته ها وخبرازآینده وگذشته را یاد میگیرد وخدا به او میگوید درخواب هرشب به دنبال پناهی امن برای پناه میگردیم؟!دریغ ازآنکه نه خود پناه ونه پناهگاهیم و مثل موج رادیو قطع می‌شود اذان صبح نمازمیخواندچون که به موسیقی و خوانندگی علاقه وبلدبودقرآن را بهترین صوت می‌خواندم جن ها ظاهرمیشوندوشخصیتی که بالباسی ازجنس حریرسفید باعطری بهشتی در کنارش لذت میبرد.این پسرجوان اندازه هزاران صفحه کتاب داستان غم انگیز خیانت دارد که کامل برایتان می‌نویسم فعلا پایان از۵سالگی تا۳۲سالگی</description>
                <category>پیمان</category>
                <author>پیمان</author>
                <pubDate>Sat, 26 Jul 2025 13:09:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چشمان خدا</title>
                <link>https://virgool.io/Operationsgeneral34/peyman1371abangmailcom-hxutjtxykpqo</link>
                <description>داستان واقعی و قسمت قبلش ۲۸سال جنگ روانی هم دارم.                      « چشمان خدا»سلام برخالق یکتا بعدازتوبه و استغفار بعداز۲۸سال بی خدایی وبی ایمانی من ازکودکی با موسیقی باخدا ارتباط می‌گرفتم و اکنون با خواندن شعروغزل که دیگران می گویند صدای دلنشینی داری ویابا صوت خواندن قرآن عالم غیب در اطرافم ظاهرمیشودازجن تا فرشته وشخصی که لباس حریرسفیدباشال سبزپهن ازقرآن خواندم لذت میبردبنده دیگه نمی‌خوام چشمهام بدی وزشتی ببینه فقر،شلوغی،دعوا،دزدی،اختلاص،گرونی،دخترومادری که ازناچاری تن فروشی میکنندیا پدری درقماردخترجوانش روببازدظلم وآزار به افغانها مردی که سرزن یا بچه خود را درخواب میبردمردی که به خاطر عمل بچه یا جهیزیه دخترش به خاطر پول کلیه اعضای بدنخونه زندگیشو میفروشه نمی‌خوام ببینم اعتیادی که منجر به کتک زدن فرزندبه مادری شودنبینم پدری یافرزندی سرنگ دردست هم ناچارازخماری برای هم تزریق بکنند و وسایل زندگی روبفروشناین دیدن ها منو ویران کرده ونمیدونم چگونه تاالان زنده موندم چجوری طاقت آوردم برای چه هدفه چی دیگه به هیچکس اعتمادندارم چون عمری فقط دردوبدبختی مردم راازصبح تاشب دیدم وکاری نتوانستم بکنم جز اینکه به خودم ضربه زدم ودرخودم فروریختم.خسته شدم نمیخواهم دیگه ببینم پدری تافوت شد خواهروبرادربه جون هم می افتندومادری که سالها باآبرو زندگی کرده آواره بنگاه ومستاجری کننددیگه نبینم زن و شوهری که مادریاپدرناتوان و سالخورده رابه سرای سالمندان فرستند.نبینم باکلک پدررابه مهظرثبت اسنادبرده وبی خبرازخواهروبرادرها تمام دارایی و املاک روبه اسم خودبکند وبعددق مرگشان کندیاسرای سالمندانخسته از دیدن پسری جوان که پدرپیرسیدخودرا افسار انداخته وجلوی همه مردم آبادی به آخورببنددنمیخواهم ببینم که پسرهمین شخص بافوحش وناسزا سالیان بعد چوبی محکم به کمرپدرش بزندخسته از دیدن پسرانی که به خاطر ثروت زیادپدرهمیشه منتظرمرگ اووبه جون هم افتادن برای بیشتریاجایی خوش آب وهواترو نمیخواهم ببینم دختری به خاطر محیط آلوده خانه ومحل زندگی که پاتوق عرق خورها موادکشها حاضربه ۲شیفت کارسخت باحقوق ناچیز باشدنبینم خواهروبرادری ازفقرخودکشی کرده باشندنمیخواهم ببینم پولدارها وسرمایه داران خونخوار به خاطر منافع دست به سربه نیست کردن میزنند ویک زن و بچه بیوه میمانندویتیم وداغ دلو نگاه‌های کثیف مردهای مریض وشهوت پرستخسته ام نمیخواهم ببینم کاسبانی که ازروی حسادت حرص وطمع قیمت خودرا حتی به ضررپایین می آورند تا جوان تازه کار ظرف ۶ماه برشکسته ودلشکسته ازآنجا برودنبینم به خاطر پول نوجوانان راآلوده به مواد میکنند وبافریب مشتری بیارخودت رایگان، زنجیره اعتیادبزرگ بشودنبینم کارمندان شرکتها واداره ها بازیرآب زنی وآدم فروشی برای ارتقا درجه یکی رو ازنون خوردن بیاندازند حتی پاپوش وشایعه برای بهانه اخراجش.خدایا یه وقتایی آگاهی و دانایی زیادهم خوب نیست بلکه دانستن زیاد آدم روبه خطرمی اندازه که تبعاتش خانواده و اقوام هم درگیر می‌کنه بعضی وقتها سیاست پدرومادرحالیش نیست به خصوص در جوامع ما قدرتمندی و دیکتاتوری درآن وجود داره واگرباجنگ روانی یانرم بدون اصلحه قتل خونریزی تازه اگرخداباهات یارباشه کاربه دیوانه خانه اعدام یاخودکشی نرسیدبایدبازبان بدن با زبان خودفرم نوع برخوردتغییروتوبه باتفکروتحلیل فراوان شایدبخشیده شوی ولی ضرباتش مثل ترکش تاسالها بر روی جسم وروان میماندحالا خداوند عالم آگاه توانا قادرمن چه بکنم من الان این وسط گیرافتادم خودت رحمی بهم بکن من بنده هات دیگه کاری ندارم واگذار والله به خودت کردمیابرایم آخراین داستان رو خوب رقم بزن تاسربلندشوم یاکه همین امشب مرگ خودآرامشه برامخدایا نمی‌خوام ببینم دختری ۵ساله لواشک میفروشه ودختری که تنهاآرزویش نان وگرسنه نماندن باشدوپدری که دختر۱۳ساله خودرابه پول به مردی فاسدوشهوت ران به خاطرفقروگرسنگی بفروشدونبینم انفجارهایی که پاساژها و مراکز تجاری رو باخاکستریکی میکند که تمام دسترنج وتلاش یه عمر کاسبان اونجا باشدمن نمیخواهم ببینم مادرانی چشم به راه فرزندنه جنازه یاآثارازاون عزیزنبینم پدران دلسوخته وناامیدکه فرزندشان ناخواسته زیرحکم اعدام یاتزریقی معتاد مثلی شمع بسوزندخدامراخلاص کن چرابه من بگومن از دیدن مردیازنهایی که روزگاری خونه وزندگی وآبرویی داشتن واعتیادآنهارو به شیشه پاک کردن برسرچهارراههایااسفندگرداندن درسرماوگرما یادرب پاساژیامغازها برای رفع خماری التماس پول میکنندخسته امخسته شدم از دیدن از دختران و پسران نوجوان که بابی حجابی وعقده مورد سواستفاده ساقی های گل پیکو دستمال و...که دیدن مصرف کردنشون در پارکها و مهمونی خسته شدمخسته ازاون دسته تیغ زنها که باعشق نمایشی روش کاسبی درست کردن وحتی برای گرفتن مهریه دیدن پسری خام که به زندان میرودوجالب تر چونکه اوهم نقش پولداربازی می‌کرده وهردو بازندهمن از دیدن جادو و طلسم کردن بی زارممن از دیدن صحنه زنی برای گرفتن پول ازبیمه تصادفی نمایشی وتاجان وفلج شدن خسته امنمیخواهم ببینم مردی که از۶صبح تا۱شب برای شهرداری پاک بانی میکند و به من می‌گوید نمیخواهم خانه بروم همسرم ازغصه آب شده ومن طاقت دیدن اون وپسر۱۳ساله فلج ازدودست ویک پا را ندارم ببینم. الهی بمیرم که ۹میلیون حقوقته خونه وزندگیتم فروختی ته دنیا باهمه قطع رابطه کردی ۵میلیون اجاره خونه و هزینه پمادوپوشک که بابغض واشک به من گفت با۵۰۰میلیون تومان درآلمان عملش میشه کرد آه ای خدا که چرا به من پول ندادی تا هدیه شادی وزندگی روازطرف خالق بی همتا بهشون میدادم.خدایا ممنونم بابت دیدن چشمهایم سپاسگزارم ولی دلم میخواست ومیخواهدزیبایی ها گذشت ها معرفت مردانگی عشق و محبت را ببیند.همه روخوشحال وخندان ببینمو برعکس زنی تنها درزیرپل اتوبان درفصل سرما با آتش نیم خاکستر نشسته به کمک یایاری برای پول وکسی هم ساعت۲شب جرات نکند بایستدومن هم همیشه پول درکارتم وکمی ترس، کاری از دستم برنیامدنمیتونم ببینم کارتن خوابی که تاکمردرسطل زباله رفته وگرسنه دنبال غذاست نمی‌خوام ببینم مادرانی باپسرودخترانی خردسال در بیابان کثیف به دنبال ضایعات و لاستیک باگونی که از خودشون سنگینتررابه دوش میکشن دیگه نمیخواهم ببینم.ای خالق بی همتا حکمت وبزرگی شما به من ثابت شده آنقدربه من پول و ثروت وسیع برسان تا بادیدن این صحنه ها خنده و شادی و سپاسگزاری ازشمارودرقلب و روحشان جاری کنم شما بیشترازخودمان عاشق اشرف مخلوقاتتان هستید ازروح خودتان هستیم پس چرااین همه زجروعذاب؟مگه پسریادختر۵ساله چه گناهی دارد افغانی هاچرااینقدرموردظلم حقیروخارمیشوند من که هرروز دارم میگویم بسم الله الرحمن الرحیم دلیلش چیه؟چرابه یک نفرگنج قارون میدهی ویکی نون وگلیم پاره درفقرهمیشه باشد«من دیدم از پسری۱۲ساله پرسیدند آرزویت چیست گفت آرزو یعنی چی گفت که من فقط از صبح تا شب تو کارگاه ریخته‌گری کار می‌کنم و تمام اون حقوق ناچیز رو به خانوادم می‌دهم تا خرجی شود برای اینکه گرسنه نمانند و پسری دیگه در رفاه و امکانات تفریح کودکی کردن کامل بهترین مدرسه معلم همه چیز در سطح بین‌المللی...من دیدم پسری ۱۳ساله که اصلاً مدرسه نرفته بود، پدرش رو وقتی اعدام کردند کارتن‌خواب با مادرش آواره خیابان‌ها شدند و حسرت کودکی کردن و حتی زنگ آخر مدرسه دم در دعوا کنیم داشت...»«نمی‌خواهم ببینم استادان و دبیرانی بی‌شرف که به خاطر نمره آخر ترم سوءاستفاده جنسی می‌کنندازشاگردان .نمی‌خواهم زنانی را ببینم که به صورت عادی و عمومی به همسران خود خیانت می‌کنند.خسته شدم، نمی‌خواهم مردان ایرانی بی‌غیرت را ببینم که در پارتی‌های شبانه یا سوئیچ‌پارتی جای همدیگر می‌خوابند.خدا خسته است چشم‌هایم،من از دیدن رئیس‌ها و کارفرماهایی که حقوق چهار ماه کارگرشان را نداده و اجاره خانه‌شان گارگرمظلوم می‌گوید سه ماه رونداده بعد به اسم دین و امام حسین وانت پر کند از برنج و روغن و گوشت برای ظهر عاشورا که حسین جان را هم شرمنده آن کارگر مظلوم کردی، چه‌ها دیدم. همین افراد باعث شدند ۲۸سال بی اعتقادی وبی خداباشم شیاطین روزمین اندخدا با من از دیدن مدعیان دینی و مؤمن نما در نماز اول وقت مسجد خون می‌دیدم با منشی و کارمند خود هم خواب می‌شدند. اول محرم هم پرچم سیاه و دکورهامذهبی به نذری پخش کردن برای آبروداری، والله که خسته شدم...»«خدایا این‌ها شک به دل من انداختند، همین‌ها بی نمازم کردندواین شد که بی‌برکتی و خشکسالی آمد.دیگر کسی نه خدا، نه امام، نه دین و هیچ اعتقادی ندارد. خدایا کمکمان کن، رهایمان نکن.و آن دسته هم که واقعاً مومن و خداپرستند، پاسوز این جاعلین دینی شدند.دیگر تاب و توان این حجم از گناه و فساد را ندارم.جوان دهه هشتادی در حسرت یک پراید یا حتی موتورسیکلت،و خسته از دیدن مست کردن‌هایشان برای حسرت و غم‌هایشان که بدتر غم فرو آید، بغض و اشک و زاری تا که با چشمان تار توی گاردریل اتوبان چپ کنند، عده‌ای ضربه مغزی پا شکسته یا قطع نخاع، آخرینش دیار باقی، صلوات.خدا تو به من در خواب گفتی: چشمان من روی زمین هستی من ر و چشمان خدا صدا کردی. من که دیگر سو ندارد و نه امید، بیا فکری به حالمان بکن. من شکرگزارم و سپاسگزار...»خسته‌ام از دیدن مادری که پسرش به رحمت خدا رفته و انگار نه انگار...نه اشکی، نه حسرتی، نه حتی یک فاتحه از دل.حاضر نیست از خانه و ماشینش که مال متوفی‌ست، برای خرج مجلس یک قدم برداره.برگشته دنبال خرمای ارزون، کل شهر را گشت، که ختم رو برگزار کنه،اونم تو شرایطی که وقتی پدر من فوت شد،تو سه شهر مختلف، با رسم و رسوم،دو تا گوسفند گفتند رسم است عقیقه کردیم،گوشت خیرات دادیم، نذری دادیم،بی‌این‌که منت بذاریم سر کسی، ولی…مجلس این مرحوم رسوم میوه و شیرینی و پذیرایی برداشته شدآخرش برای پدرم همه شاکی بودن که چرا کمتر گرفتین، چرا ساده گرفتین!پدرتون کم نزاشته براتون همونی که تا دیروز براش خلافکار بود،نون خوردن سر سفره‌ش رو فتواحرام داده بودند.الان شده پسرخان،کم کسی نمرده و...الان شده عزیزدردونه،با بهترین پذیرایی، بهترین مهمون‌داری…و باز هم طلبکارن.خسته‌ام از دیدن اون مادر،که بین بچه‌هاش، اونم یتیمها، فرق می‌ذاره.می‌گه دختر اولم سهم نمی‌بره،همه چی رو می‌نویسه به اسم دختر کوچیکه و برادراش،وهمه امضامیکنندیه مادرچطوردلش میاد ای خدامادری که به عدالت پشت کرده،خواهری که از سهم حق گذشت تا راضی نگه داره بقیه رو،و برادرهایی که سهم بیشتری خواستن،بدون ذره‌ای انصاف.واقعاً خسته‌ام.نمی‌خوام ببینم توی ده‌کوره‌ای خشک و بی‌حاصل پرازفتنه ونفرین....سر یه تیکه زمین،وآب که حدود پنجاه سال سرش دعوا خانوادگیه که بااین قهرخدا همه رو خشک می‌کنه.سه نسل افتادن به جون هم،که چی؟ملکی که برکت نداره، زمینی که خاکش شور شده،ولی دل‌هاشون از اون شورتر و تلخ‌تر.خسته‌ام از دعواهای ساعت ۳ صبح توی روستا،که خاله و دایی و پسرخاله و پسرعمه سر یه کوچه یا دیوار فحش وناسزا بهم میدننمیخواهم ببینم پسرهمسایه که چاقو گذاشته زیر گلوی پدرش وسط کوچه،وفوحش وناسزا جلوی مردم بهش میدهدیدم پسری که به مادرش فحش می‌ده وسط جماعت مومنولی همون مادر، پنهونی می‌ره سر کار پسر،براش دعا می‌کنه، قربون صدقه‌ش می‌ره…چه دردی از این سنگین‌تر؟چه تصویری از این تلخ‌تر؟نمی‌خواهم ببینم پسری که صبح تا شب کار می‌کند،نه برای خودش، نه برای تفریح،فقط برای اینکه پدر مریضش دارو داشته باشد،مادرش گرسنه نخوابد،خواهر کوچکش لنگ دفتر و کفش مدرسه نباشد.پسرکی که تو سن ۱۴ سالگی پیر شده،پیر با دلی زخمی،پیر با کف دست‌های تاول‌زده،و آرزوهایی که هنوز جرات نکرده حتی به زبان بیاورد،چون می‌داند وقتِ آرزو کردن ندارد…نمی‌خواهم ببینم پسری که بغضش را توی گلویش دفن کرده،وقتی هم‌سن‌وسال‌هایش پست می‌گذارند از تفریح و تولد و سفر،او فقط خیره می‌ماند به گوشی ارزانش که با هزار قسط خریده،و خدا را صدا می‌زند…اما در جواب فقط صبرحس می‌شود...نمی‌خواهم ببینم پسرهایی که برای نان، برای سهمی از زندگی،برای دو لقمه غذا،زانو زده‌اند جلوی دنیاو دنیا لگد زده به غرورشان.خدایا،من دیگر تحمل دیدن ندارم…این چشم‌ها، نه اینکه نبیند،دارد می‌میرد از بس دیده…و تو می‌دانی چه می‌گویم.خدایا…نمی‌خواهم ببینم دختری که تمام کودکی‌اش زیر دست مادر ناتنی کتک خوردهو نوجوانی‌اش در ترس و آزار پدر معتاد سوخته،و حالا، جوانی‌اش را با لباس‌های قرضی،در اتوبوس و مترو،با نگاه‌های گرسنه‌ی نامحرمان،با دل لرزان دنبال یک لقمه نان می‌دود.نمی‌خواهم ببینم دختری که فقط می‌خواست درس بخواند،اما به‌خاطر پول کتاب، مدرسه را رها کرد،و حالا بایداز صبح تا شب در خانه‌ای کار کندکه اهل آن حتی «اسم» ندارند،فقط «صدا» می‌زنند:هی! دختر!خسته‌ام از دیدن دختری که برای کمک به مادر پیرش،شب تا صبح در خیابان لواشک و جوراب می‌فروشد،در حالی که هم‌سالانش با لباس‌های شیک و لبخند مصنوعی،مهمانی به مهمانی، عکس به عکس،کودکانه دارند.غرق در فالوئرها و فیلترها می‌گردند.خدایا...خسته‌ام از دیدن آن‌همه دختر و پسر نوجوان که آرزویشان نان است،نه عشق،نه آینده،نه سفر،نه آزادی…از دیدن کودکان کار،که بجای دفتر، بیل و تیشه و دستمال در دست دارند،بجای عروسک،نگاه‌شان تلخ و بزرگ شده.از دیدن کودکانی که نه از زلزله، نه از انفجار، نه از گرسنگی،بلکه از «آدم‌ها» می‌ترسند.خدایا…اگر مرا برای دیدن این صحنه‌ها آفریدی،دست‌کم آن‌قدر به من توان بده تا کاری کنم،نه فقط اشک بریزم.یا دستم را بگیر تا نجات دهم،یا چشمانم را بگیر که دیگر نبینم…خدایا…نمی‌خواهم ببینم پسری که فقط سیزده سال دارد و هنوز معنی زندگی را نفهمیده،اما در سن بازی و خنده،کمرش زیر بار قرض و اجاره و خرجی خم شده،پدری ندارد،و هر روز با کارگری، با وانت‌کشی، با فروش فال و اسپند،نقش مرد خانه را بازی می‌کند،در حالی که هنوز خودش یک کودک است.نمی‌خواهم ببینم مادری که از سر اجبار،با سه کودک خردسال،در بیابان‌های اطراف شهر،در سرمای استخوان‌سوز یا گرمای طاقت‌فرسا،در بین زباله‌ها به دنبال بطری و ضایعات می‌گردد،و شب با گونی‌های سنگین‌تر از تن نحیفشان به خانه برمی‌گرددتا نانی بخرد که دیگر مزه ندارد،فقط سیر کند…خسته‌ام از دیدن جوانی که برای خریدن یک موتور قسطی،هر روز جان می‌کند،و باز هم نمی‌رسد…در حالی که عده‌ای تنها دغدغه‌شان،مدل کفش و سفر بعدی‌شان است.خسته‌ام از دیدن دختری که برای کار در خانه‌ای ثروتمند،تحمل تحقیر و آزار می‌کند،و وقتی حتی پولش را نمی‌دهند،می‌گویند: «ما صدقه نمی‌دهیم، کار بلد نبودی!»نمی‌خواهم ببینم پدری که صبح تا شب استخدام شهرداری پاک بانی است که از۶صبح تا۱۲شب اینجام ولی بابغض وآه میگویدای کاش نرم خانه همسر مثل شمع سوخت ومن وقت خواب میروم تا غصه همسروپسر۱۳ساله که از۲دست ویک پا فلج است به خاطر اینکه یک دقیقه در دستگاه خاموش ماندهبا اینکه خونه وزندگی خودراخرج این فرشته کرده با ۹تومن حقوق و۵تومن اجاره خونه آخردنیاباخرج پمادزخم بستروپوشک باگریه گفت طاقت دیدن عذاب پسر فلجش را نداردو اشک در چشمانش جمع می‌شود وقتی می‌گوید:&quot;با ۵۰۰ میلیون تومان می‌شود در آلمان عملش کرد&quot;و من فقط می‌خواستم بگویم:خدایا، چرا من این پول را ندارم تا این پدر را نجات دهم؟!نمی‌خواهم ببینم بیماری را که برای دارو به هر دری می‌زند،و تنها پاسخش این است:دارو نیست!و در آن‌سو کسانی داروها را انبار می‌کنندبرای «موقعش»…خدایا…این‌همه دیدم…دیگر چشمم خسته استقلبم سنگین شدهو باورم لبریز از درد است…یا مرا از این دنیا ببریا مرا قادر کن یافارق ازدنیاچشم دیدن بی‌عدالتی‌های بیشتر را ندارم…خدایا…خسته‌ام از التماس‌های شبانه به تو،با چشم‌هایی ورم‌کرده از گریه،با دلی زخمی از دیدن این همه ظلم،این همه بی‌عدالتی،این همه تفاوت…یکی نان ندارد،یکی سطل سطل نعمت دور می‌ریزد...یکی سقف ندارد،یکی ویلاهایش را اجاره می‌دهد تا با پولش دور دنیا بگردد.خدایا…کجای این عدالت است؟کجای این &quot;رحمان و رحیمی&quot; که هر شب صدایش می‌کنم؟خدایا…من بنده‌اتم.بنده‌ای زخمی، تنها،اما هنوز امیدوار،نه به دنیا…بلکه فقط به تو.اگر هنوز در تقدیرم مانده،نقشی برای نجات،نوری برای دل‌هایی خاموش،سایه‌ای برای کودک بی‌پناهی در زیر آفتاب تابستان،یا پناهی برای مادری درمانده در سرمای زمستان…پس به من قدرتش را بده،تا بجای بغض، فریاد باشمبجای سکوت، فریادرسیبجای تماشا، دستانی بخشنده.و اگر نه…اگر قرار نیست باشم،اگر قرار نیست گرهی بگشایم،اگر قرار است فقط ببینم و بسوزم…پس رهایم کن،آرامم کن،و این جسم خسته را از این دنیا بگیر،که دیگر هیچ توان دیدن این‌همه زشتی در دل این‌همه ندارم زیبایی</description>
                <category>پیمان</category>
                <author>پیمان</author>
                <pubDate>Sat, 26 Jul 2025 09:58:39 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>