<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های امیر کبیریان</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_68943912</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-18 11:50:08</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1977085/avatar/ffmJkW.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>امیر کبیریان</title>
            <link>https://virgool.io/@m_68943912</link>
        </image>

                    <item>
                <title>پیکان نارنجی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_68943912/%D9%BE%DB%8C%DA%A9%D8%A7%D9%86-%D9%86%D8%A7%D8%B1%D9%86%D8%AC%DB%8C-liu9adbmqcs9</link>
                <description>میانه‌های دهه هشتاد بود؛ همان سال‌هایی که خیابان‌های شهر هنوز سرشان شلوغ نشده بود، زمان آرام‌تر می‌گذشت و زندگی با همه سختی‌هایش هنوز یک‌جور سادگی بی‌شیله‌پیله داشت. من آن روز در حوالی میدان شهر ایستاده بودم، کتاب‌ها در زیر بغلم و سرما تا مغز استخوانم می‌زد. تمام فکرم گیرِ امتحان پایان‌ترم مدرسه بود.پای پیاده هم می‌شد رسید، اما دیرم شده بود و نباید ریسک می‌کردم. به اولین تاکسی که کنارم ایستاد، اشاره کردم: «مستقیم.»راننده بی‌آنکه نگاهش را از خیابان بردارد، گفت: «بفرما بالا.»سوار شدم و وقتی روی صندلی عقب نشستم نگاه کوتاهی به آینه انداختم؛ راننده مردی حدود پنجاه‌ساله با سبیل مرتب و صورتی آفتاب‌سوخته بود. همان قیافه‌ای که نصف راننده‌های آن زمان داشتند.گاز داد و ماشینش مثل یک کشتی کهنه لرزید و به راه افتاد. به ساعت نگاه کردم. فرصت کم بود. همان موقع دستم رفت سمت جیبم و یک‌باره خشکم زد. خالی بود! حس بدی توی دلم نشست. به پشت صندلی تکیه دادم و در ذهنم دنبال بهانه می‌گشتم.چی بگم؟ بگم جیبمو زدن؟ پولمو دزدیدن؟ یا اینکه عجله داشتم و یادم رفته؟ هیچ‌کدام کافی به نظر نمی‌رسید.در همین حال‌و‌هوا بودم که صدای مسافر جلویی، جهان ذهنم را قطع کرد: «آقا من پیاده می‌شم، همینجا وایسین.»راننده آرام ماشین را کنار خیابان کشید و مسافر پیاده شد. کمی بعد دکمه رادیو را چرخاند و صدایش را بلند کرد. آهنگ «گل ارکیده» مانند نسیمی ملایم در فضا پیچید و راننده همراه با آن زمزمه می‌کرد. حس کردم آدم بدی نیست. جرات پیدا کردم و با خود گفتم شاید بتوانم با او حرف بزنم.گفتم: «آقا… یه موضوعی هس.»صدای رادیو را کم کرد: «چی شده جوون؟»آب دهانم را قورت دادم.«کیف پولم… جا مونده. یعنی… راستش هیچ پولی همرام نیس.»لحظه‌ای سکوت کرد؛ آن‌قدری که فکر کردم الان می‌ایستد و می‌گوید پیاده شو! اما فقط توی آینه نگاهم کرد. چشمانش خسته بود، اما هیچ عصبانیتی در آن‌ها نبود.گفت: «کجا کار داری؟»«بعد از سه‌راه اول. امتحان دارم… می‌دونم خیلی مسخره‌س، ولی…»نگذاشت جمله‌ام را تمام کنم. بلافاصله گفت: «می‌رسونمت.»ماشین کمی سرعت گرفت. هوا از دریچه خراب بخاری می‌زد تو و صورت آدم را گرم می‌کرد. توی مسیر، بدون اینکه ازم بپرسد، شروع کرد به حرف زدن:«من اگه اون روزایی که تو سن تو بودم، یکی این‌جور کمکم کرده بود، شاید حال‌و‌روز زندگیم فرق می‌کرد... جوونی که چیزی نداره جز امیدش، اونم اگه ازش بگیری چی براش می‌مونه؟»من ساکت بودم. فقط بوی تند بنزین که در فضا می‌پیچید و صدای خش‌خش آرام رادیو را می‌شنیدم.نزدیک سه‌راهی که رسیدیم، ماشین یک‌باره گیر کرد توی ترافیک. راننده برگشت و گفت:«نگران نباش؛ وقت داری. پیاده دو دقیقه بیشتر نیس.»پیاده شدم. قبل از اینکه در را ببندم، خم شدم و گفتم:«آقا… کاش می‌تونستم جبران کنم.»لبخند زد؛ از آن‌جور لبخندهایی که از ته دل می‌آید و آدم را به آرامش دعوت می‌کند.گفت: «جبران نکن. فقط… وقتی یه روزی یکیو دیدی که مشکل داشت، تو هم همین کارو بکن. کمکش کن، درکش کن.»در را بستم و پیکان نارنجی، با آن بدنه رنگ‌و‌رو‌رفته و دود خاکستری، آرام از کنارم دور شد؛ مثل یک خاطره مهربان که در ازدحام شهر گم می‌شود.آن روز امتحانم را دادم؛ ولی بیش از هر چیزی، آن نصیحت و آن درس توی ذهنم ماند.</description>
                <category>امیر کبیریان</category>
                <author>امیر کبیریان</author>
                <pubDate>Mon, 24 Nov 2025 13:39:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جنون یک نابغه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_68943912/%D8%AC%D9%86%D9%88%D9%86-%DB%8C%DA%A9-%D9%86%D8%A7%D8%A8%D8%BA%D9%87-ljy1xygyi21a</link>
                <description>جراح دیوانه -اثر درخشان و تحسین‌برانگیز یورگن توروالد- داستان زندگی عجیب و حیرت‌آور پزشک و جراحی آلمانی را روایت می‌کند که در سالیان پایانی عمرش به جنونی ادواری مبتلا و اشتباهات نابخشودنی فراوانی را مرتکب شد که صدمات بسیاری به بیماران زد و بسیاری از آنها را کشت. فردیناند زائربروخ، ابتکارات متعددی در جراحی ایجاد کرد که نام وی را تا ابد در دنیای پزشکی ماندگار کرده است؛ او نخستین کسی بود که کارد پزشکی را در قلب انسان فرو برد و برای اینکه در حین عمل، خون به بدن بیمار برسد، از قلبی مصنوعی ساختۀ خودش بهره برد؛ درمان بیماری‌های سل ریوی، سرطان مری و خارج کردن غدد سرطانی از کبد یا ریه به کمک عمل جراحی، تنها چند نمونه از ابتکاراتی است که این پزشک نابغه برای نخستین بار به انجام آن‌ها روی آورد. بسیاری از رهبران کشورهای جهان همچون استالین و آلفونس سیزدهم -پادشاه اسپانیا- توسط او تحت عمل جراحی قرار گرفتند. زائربروخ با اینکه نابغه جراحی بود، جراحی را ناشی از ناتوانی علم پزشکی می‌دانست و می‌گفت: &quot;اقدام به عمل جراحی، اعتراف به عجز از طرف علم پزشکی و در واقع از طرف پزشکان است که نتوانسته‌اند تمام قواعد علمی را که بر بدن انسان حکومت می‌کند از قبل کشف کنند.&quot;تمام پزشکان آلمان، از جنگ جهانی دوم از زخم زبان زائربروخ رنجور بودند چون او، بدون اینکه نظریات خود را در لفاف الفاظ ملایم بپیچاند به پزشکان آلمانی می‌گفت: &quot;هر کس که از یک بیماری می‌میرد، قربانی نادانی شما می‌شود و مسئول هر تومور غیر قابل علاج که در بدن کسی به وجود می‌آید شما هستید و اگر مرگ اشخاص در پایان یک دوره از عمر حتمی بود، هیچ کس نباید قبل از آن از بیماری و غده‌های غیرقابل درمان بمیرد چون محال است که علم پزشکی، قادر به درمان تمام امراض و زخم‌ها و غدد بدن نباشد ولی شما، بر اثر تنبلی و بطالت و تمایل به استفاده از لذات زندگی در صدد برنمی‌آیید که به تمام قواعد علم پزشکی پی ببرید.&quot; زائربروخ پزشک متبحری بود که کم‌کم دچار آلزایمر شد و جنون خطرناکی بر تمام زندگی‌اش سایه افکند، به طوری که در اتاق عمل در حین انجام یکی از جراحی‌ها، مغز یکی از بیمارانش را تکه‌تکه کرد! با هم بریده‌ای از کتاب را که به شرح این واقعه می‌پردازد می‌خوانیم:&quot;موهای بلند سر زن بیمار را زده بودند و زائربروخ در حالی که دانشجویان، صحنۀ عمل را به دقت از نظر می‌گذرانیدند شروع به گشودن جمجمه بیمار کرد. او قسمتی از استخوان جمجمه را بعد از اره کردن، بلند و آنگاه تا کرد و روی جمجمه قرار داد. پس از اینکه دریچه جمجمه گشوده شد زائربروخ به دانشجویانی که در اتاق حضور داشتند گفت: نزدیک شوید و مغز زنده را ببینید و اظهار نمود: به شما گفته‌اند که مغز آدمی دارای 10 میلیارد سلول است در صورتی که فقط یک قسمت از مغز که کورتکس می‌باشد 14 میلیارد سلول دارد! به شما گفته‌اند که سلول‌های مغز قابل تجدید نیست و اگر سلولی از مغز جدا شود خواهد مُرد؛ آنها که اینها را به شما گفته‌اند نادانند! دستهای خود را جلو بیاورید! و چند تن از دانشجویان که به او نزدیک‌تر بودند دست‌های خود را جلو بردند؛ آن مرد مانند اینکه یک نان کیک را قطع می‌کند کارد جراحی خود را در مغز زن بیمار فرو برد و قطعه‌ای از مغز را جدا کرد و در کف دست یکی از دانشجویان گذاشت و زن پرستار که کنار زائربروخ بود با تانپون، خونی را که به جریان درآمده بود پاک کرد. زائربروخ 6 بار کارد جراحی را در مغز بیمار فرو برد و هر بار قطعه‌ای از مغز را برید و بیرون آورد و در دست یکی دیگر از دانشجویان نهاد و خطاب به آنها گفت: اینها را به شما دادم تا ببرید و در آزمایشگاه در ظرفی که دارای ماده مغذی سلول‌هاست بگذارید و خواهید دید که بعد از 15 روز دو برابر خواهد شد و آنچه به وجود آمده باز دو برابر می‌شود و رشد سلول‌های مغز آنقدر ادامه خواهد یافت که اگر شما همچنان به سلول‌ها غذا برسانید دیگر این کشور، گنجایش آنچه را که به وجود آمده نخواهد داشت ولی استادان شما که همه نادان هستند می‌گویند که سلول‌های مغز تجدید نمی‌شود. زنهای پرستار که در اتاق بودند با وحشت، صحنۀ عمل را می‌نگریستند که در این موقع دکتری که متصدی بی هوشی بود متوجه شد که بیمار مرده است! وی بلافاصله از اتاق عمل خارج شد تا از کارکنان بیمارستان کمک بگیرد و بیایند و زائربروخ را بگیرند تا نتواند به کار غیرعقلانی خود ادامه دهد. . .&quot;فردیناند زائربروخ بعد از گرفتار شدن به این جنون، حاضر به ترک بیمارستان و محل کارش نمی‌شد و با افزایش علائم بیماری بیش از پیش خود را فردی سالم و خبره می‌دانست اما در نهایت او را به اجبار از حرفه‌اش برکنار کردند.نویسنده کتاب -یورگن توروالد (با نام اصلی &quot;هاینس بونگارتز&quot;)- مورخ و روزنامه‌نگاری آلمانی بود که تحقیقات گسترده‌ای در تاریخ پزشکی قانونی و جنگ جهانی دوم انجام داد و ایرانیان احتمالا او را با سریال &quot;قرن کارآگاهان&quot; می‌شناسند که بر اساس کتاب 2 جلدی‌اش -قرن کارآگاهان: تاریخچه پیدایش و پیشرفت جرم‌یابی علمی- ساخته و در دهه 70، از صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران پخش شد. زمانی که توروالد تصمیم گرفت شرح حال زندگی زائربروخ را مکتوب کند این پزشک مشهور رخت از جهان بر بسته بود و دسترسی به وی امکان نداشت. از این رو توروالد برای نوشتن وقایع زندگانی او به سراغ دستیاران، شاگردان و بیمارستان‌هایی که زائربروخ در آن‌ها فعالیت می‌کرده رفت. جراح دیوانه، کتابی خواندنی با ترجمه مترجم نام‌آشنا و صاحب سبک ایرانی –ذبیح‌الله منصوری- است که خواندن آن را به همه علاقمندان به علم پزشکی و رمان‌های تاریخی توصیه می‌کنم!</description>
                <category>امیر کبیریان</category>
                <author>امیر کبیریان</author>
                <pubDate>Sat, 25 Feb 2023 01:41:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ناطور دشت</title>
                <link>https://virgool.io/kangonioclub/%D9%86%D8%A7%D8%B7%D9%88%D8%B1-%D8%AF%D8%B4%D8%AA-qqvaz3tohxfy</link>
                <description>&quot;ناطور دشت&quot;، رمانی بسیار معروف و خواندنی از جی. دی. سلینجر -نویسنده نامدار آمریکایی- است. این رمان برای اولین بار در سال‌ 1945 میلادی انتشار یافت. کاراکتر اصلی کتاب، شخصی به نام &quot;هولدن کالفیلد&quot; است -نوجوانی با 17 سال سن که در یک کلینیک درمانی بستری است-؛ او تصمیم دارد تا سرگذشت خود را قبل از ورود به این مرکز درمانی برای روانکاو خود بازگو کند. رمان، بر اساس تعریف این شخصیت ادامه می‌یابد: وقتی که هولدن  16 ساله بود، مسئولین مدرسه او را به دلیل کسب نمره‌ مردودی در چهار درس، از مدرسه اخراج می‌کنند و هولدن به زادگاه خود -شهر نیویورک- باز می‌گردد. کل داستان کتاب در مدت سه روز اتفاق میفتد و کلیه‌ اتفاقاتی که برای هولدن رخ می‌دهد در بازه زمانی است که او، مدرسه را به قصد رفتن به نیویورک و خانه‌ خود رها می‌کند. قرار است تا مدیران مدرسه، نامه‌ای را به خانواده‌ هولدن بفرستند و شرح وضعیت تحصیلی او را برای آنها یادداشت کنند. این نامه در روز چهارشنبه به دست آنها می‌رسد و به همین دلیل هولدن تصمیم می‌گیرد که روزهای شنبه، یکشنبه و دوشنبه به خانه نرود تا اوضاع کمی آرام شود! ابتدا او با هم‌اتاقیش یک دعوای حسابی راه می‌اندازد و از خوابگاه بیرون می‌زند... خروج هولدن از خوابگاه و وارد شدن او به دنیای بیرون و روبه‌رو شدن او با مردم جامعه و همچنین وانمود کردن هولدن به اینکه آدم بالغی است، نماد انتقال از دوران کودکی به بزرگسالی است. اکنون او دیگر بچه نیست و افکار و احساسات متفاوتی دارد. احساس تنهایی می‌کند، احساس می‌کند با دنیای بیرون بیگانه است و همچنین به شدت احساس می‌کند که همه‌چیز او را افسرده می‌نماید. او دیگر کودک نیست و در آستانه‌ ورود به دنیای بزرگسالان است. بزرگسالانی که از نظر هولدن همگی قلابی‌ند و او بسیار از دست آنها شاکی است. البته می‌توان گفت هولدن از دست همه‌چیز و همه‌کس شاکی است مگر بچه‌های کوچک؛ به همین خاطر رابطه نزدیک و صمیمی با خواهر کوچک خود -فیبی- دارد. فیبی نقش بسیار مهمی در داستان دارد و اگر به خاطر او نبود هولدن به سمت سرنوشتی متفاوت حرکت می‌کرد.نویسنده‌ رمان، سیر بلوغ یک پسر نوجوان را به شکلی نامتعارف و غیرمعمول بیان کرده است و شخصیت نوجوان این کتاب دائما تلاش می‌کند تا خود را از شر دردسرهای زیادی که برایش ایجاد می‌شود خلاص کند. هولدن پسربچه‌ای با ویژگی‌های خاص و منحصر به فرد است که به تبع آن نیازهای خاصی نیز دارد. او از یک شخصیت عصیان‌گر برخوردار است که کمتر شاهد آن، توسط نوجوانان خیالی دیگری که در رمان‌ها به آنها پرداخته می‌شود، هستیم. هولدن کالفیلد به عنوان یک قهرمان آمریکایی خالص از نمونه‌های نادری است که شهرتش را نه به خاطر ستایش فرهنگ آمریکایی زمان خود، بلکه به خاطر لجن‌مال کردن ارزشهای زمان خود، به دست می‌آورد. هولدن در شمایل یک نوجوان عاصی بیشتر اوقات، پا را از یک نوجوان عاصی صرف، فراتر می‌گذارد و به جایگاه یک منتقد اجتماعی نکته‌سنج و تیزبین نزدیک می‌شود که با رویکردی سیاه و بدبینانه، ارزش‌های مرسوم جامعه را با بددهنی‌های معمول و زبان تند و تیزش به نقد می‌کشد و وقتی شروع به حرف زدن می‌کند معمولا تعارفی با هیچ بنی‌بشری ندارد.&quot;ناطور دشت&quot;، در مدت کمی پس از انتشار توانست شهرت و محبوبیت فراوانی را برای سلینجر به ارمغان آورد. زمانی که این نویسنده به شهرت رسید و در مرکز توجه قرار گرفت، از نیویورک خارج شد و به ندرت با خبرنگاران مصاحبه می‌کرد. در فاصله سال‌های ۱۹۶۱ تا ۱۹۸۲، &quot;ناطور دشت&quot; کتابی بود که بیش از هر اثر دیگری در دبیرستان‌های آمریکا تدریس می‌شد. بنگاه انتشاراتی راندوم هاوس در سال ۱۹۹۹ این رمان را به‌عنوان شصت ‌و چهارمین رمان برتر سده بیستم معرفی کرد.</description>
                <category>امیر کبیریان</category>
                <author>امیر کبیریان</author>
                <pubDate>Fri, 23 Dec 2022 17:36:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مغلطه: راهنمای درست اندیشیدن</title>
                <link>https://virgool.io/kangonioclub/%D9%85%D8%BA%D9%84%D8%B7%D9%87-%D8%B1%D8%A7%D9%87%D9%86%D9%85%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D8%B3%D8%AA-%D8%A7%D9%86%D8%AF%DB%8C%D8%B4%DB%8C%D8%AF%D9%86-jmx0iovm56nr</link>
                <description>در دنیای امروز و با گسترش روزافزون رسانه‌ها، دسترسی به داده‌ها بسیار آسان شده است اما این اطلاعات به ظاهر جامع و درست، خیلی از اوقات با هدفی خاص و تحمیل کردن نظری به‌دور از منطق ارائه می‌شوند. اینجاست که تشخیص اطلاعات صحیح از اطلاعات نادرست اهمیت می‌یابد. جمی وایت در کتاب &quot;مغلطه: راهنمای درست اندیشیدن&quot;، نحوه برخورد با داده‌های مختلف، چگونگی شناسایی سفسطه دیگران و هنر بحث و مذاکره برای جلوگیری از تصمیمات غلط را آموزش می‌دهد. او هدف خود را از نوشتن این کتاب، جبران کمبودهای نظام آموزشی عنوان کرده و در پیش‌گفتار می‌نویسد: &quot;متاسفانه اکثر مردم درباره‌ نحوه به خطا رفتن استدلال تقریبا چیزی نمی‌دانند. در مدرسه و دانشگاه، ذهن افراد با اطلاعاتی ارزشمند درباره چرخه نیتروژن، علل بروز جنگ جهانی دوم، مصراع پنج ضربی و مثلثات پر می‌شود ولی تشخیص حتی ابتدایی‌ترین خطاهای منطق را نمی‌آموزند؛ و این باعث به وجود آمدن ملتی متشکل از انسان‌های ساده‌لوح می‌شود که نمی‌توانند در مقابل استدلال‌های دروغین کسانی‌که می‌خواهند رای، پول یا تقوایشان را از آن‌ها بگیرند مقاومت کنند.&quot;روش‌های متقاعدسازی مبتنی بر استدلال غیرمنطقی را مغلطه یا سفسطه می‌نامند. “مغالطات” در واقع روش‌های فریب دادن مغز و ناکار کردن تفکر نقاد هستند. یکی از این مغالطات، سفسطه اقتدار است. در کتاب در توضیح این نوع مغلطه آمده است: &quot;چون من می‌گویم&quot; جمله‌ای‌ست که اکثر ما زمانی از والدین‌مان شنیده‌ایم و معمولا نوعی تهدید محسوب می‌شود. پدر شما ممکن است بتواند تصمیم بگیرد که چه وقت بخوابید؟ شام چه بخورید؟ و به کدام مدرسه بروید؟ ولی این اقتدار از او کارشناسی در زمینه تولیدمثل انسانی نمی‌سازد! پس وقتی به شما می‌گوید باید زایمان زنی باکره را به این دلیل که او می‌گوید باور کنید حق دارید اعتراض کنید! در چنین مواردی والدینتان مرتکب مغلطه اقتدار شده‌اند. مغلطه اقتدار چگونه عمل می‌کند؟ ابتدا اقتدار، بزرگی، نبوغ، ثروت و موفقیت یک فرد را توضیح می‌دهیم و سپس بخشی از عقاید، افکار و گفته‌های او را نقل قول می‌کنیم. منطقی که پشت این نقل قول وجود دارد این است: فردی با این هوش و اهمیت و موفقیت که نمی‌شود اشتباه بکند! به عنوان مثال به نظرات اینشتین حتی اگر در زمینه‌های کاملأ بی‌ربط با دنیای فیزیک باشند توجهی خاص می‌شود. از افراد بسیاری شنیده‌ام که اکثر ما فقط از 10% قابلیت مغزمان استفاده می‌کنیم. وقتی از آن ها می‌پرسیم که چرا باید چنین چیزی را باور کنیم؟ می‌گویند چون اینشتین این طور گفته است! این که او چه طور در جایگاهی قرار داشته که بتواند چنین نظری بدهد برای کسی روشن نیست! کسی نمی‌تواند منکر هوش فوق‌العاده اینشتین شود ولی اینشتین در مورد این که ما از چند درصد قابلیت‌های مغزمان استفاده می‌کنیم چیزی بیشتر از من و شما نمی‌دانست!!جمی وایت از سال 2004 به نوشتن کتاب‌هایی برای مخاطبان عام برای آشنایی با استدلال‌ها و نظرات عوام‌فریبانه سیاست‌مداران روی آورد. در بخشی از کتاب مغلطه می‌خوانیم: آمار، سلاح شیمیایی اقناع است. همه سیاستمداران و تاجران خوب این را می‌دانند. کمی آمار به بحث‌تان تزریق کنید تا بلافاصله شاهد تاثیرات محسوس آن باشید: چشم‌ها بی‌فروغ می‌شوند، دهان‌ها باز می‌مانند و در چشم بر هم زدنی همه در تایید و موافقت سر تکان می‌دهند. ارقام بحث‌ناپذیرند! حتی وقتی ارقام صحیحند، آنچه را به آن‌ها منتسب شده است نشان نمی‌دهند. مثلا سردبیران روزنامه‌ها همیشه از آماری درباره تغییر رفتار به نتایجی درباره تغییر و معمولا وخامت ارزش‌ها می‌رسند!کتاب مشتمل بر 12 فصل با عناوین: «اقتدار»، «تعصب در جامه فاخر»، «حرف نزن!»، «واژه‌های بی‌معنی»، «انگیزه‌ها»، «حق داشتن عقیده»، «مغایرت»، «کلمات گمراه‌کننده»، «بدیهی جلوه دادن موضوع»، «تصادف»، «آمار حیرت‌آور» و «تب اخلاقیات» است که نویسنده در هر فصل، مهارتی را در زمینه‌ برخورد با اطلاعات جدید و چگونگی پذیرش آن‌ها آموزش می‌دهد. با توجه به نیاز همگان برای درک بهتر اخبار و سخنان دیگران، این کتاب برای همه افراد سودمند است. اما به طور خاص، مطالعه این کتاب برای صاحبان مشاغل و کسب و کارها که در جلسات کاری باید بر سر مسائل گوناگون مباحثه و نتیجه‌گیری کنند بسیار ارزشمند خواهد بود.</description>
                <category>امیر کبیریان</category>
                <author>امیر کبیریان</author>
                <pubDate>Fri, 23 Dec 2022 17:25:46 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>