<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مصطفی.ف</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_68956294</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 00:21:38</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>مصطفی.ف</title>
            <link>https://virgool.io/@m_68956294</link>
        </image>

                    <item>
                <title>مرا بخوان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_68956294/%D9%85%D8%B1%D8%A7-%D8%A8%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%86-yihdzslgivar</link>
                <description>مثلاً من ماه‌ها وقت می‌گذاشتم، شعر یا متنی می‌نوشتم، عکسی مناسب برای آن پیدا می‌کردم، با وسواس عکس را ادیت می‌کردم، هزار بار بالا و پایینش می‌کردم و بعد به اشتراک می‌گذاشتم.اما تو چه می‌کردی؟یک لایک. گاهی هم همان را دریغ می‌کردی. لایکی که معلوم نبود از روی بی‌حوصلگی و عادت است، یا که نه، نشسته‌ای و شعر را خواندی و عکس را دیدی و حداقل لحظه‌ای رویش فکر کرده‌ای.گاهی سایر عکس‌هایی که لایک کرده بودی را می‌دیدم. همه جور بود. عکس حیوان، گل، گیاه، سلبریتی‌ها، کتاب، عکس‌های خنده دار و‌... و بیش‌تر مطمئن می‌شدم که وقتی اینستاگرامت را اسکرول می‌کنی، شعرها و متن‌های من را هم قاطی سایر چیزها لایک می‌کنی و می‌گذری. بدون هیچ توجهی، بدون هیچ خواندنی.حقیقتاً مچاله می‌شدم. اما راه دیگری ندارم. کار دیگری بلد نیستم. باز هم برایت خواهم نوشت. شاید روزی اتفاقی یکی‌شان را خواندی و سرسری از آن نگذشتی.این هم یکی از آن‌ها.تا دیر نشده بنویسم که دوستت دارم. که بخوانی. که رد نشوی.#مصطفی_ف۱۶ دی ۹۸</description>
                <category>مصطفی.ف</category>
                <author>مصطفی.ف</author>
                <pubDate>Mon, 12 Apr 2021 23:24:58 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نوشتن، مرهم دردها</title>
                <link>https://virgool.io/@m_68956294/%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-%D9%85%D8%B1%D9%87%D9%85-%D8%AF%D8%B1%D8%AF%D9%87%D8%A7-pjcjaaetgaaw</link>
                <description>«دعا کن بتوانم قصه بنویسم.» غلامحسین ساعدی سال‌ها پیش در آخر نامه‌ای که برای طاهره کوزه‌گرانی نوشته بود، این جمله را قید کرده بود.باید همین جمله را با خط درشت بنویسم و سر در شهر نصب کنم؛ «دعا کن بتوانم بنویسم...».سال‌های قبل، هرچه فشار روحی، مشغله‌های ذهنی و ناملایمات زندگی خسته‌ام می‌کرد را بر روی کاغذ می‌آوردم و در قالب کلمات خود را تخلیه می‌کردم. اما حالا چند وقتی است که از نوشتن حتی چند کلمه‌ی ساده هم عاجزم. قلم که در دست می‌گیرم تا چیزی بنویسم، به ناگاه چون مجنونی به کاغذ زل می‌زنم و در فکر فرو می‌روم. آن‌قدر فرو می‌روم، آن‌قدر فرو می‌روم تا غرق شوم و بعد فراموش می‌کنم که چرا قلم در دست گرفته بودم.حتی هم‌الان که اراده کرده بودم برای نوشتن، باز هم نتوانستم و این دو سه خط نصیب کاغذ شد.دعا کن... دعا کن بتوانم بنویسم وگرنه دیوانه خواهم شد.۲ آذر ۹۹ _ ۲۰:۰۵</description>
                <category>مصطفی.ف</category>
                <author>مصطفی.ف</author>
                <pubDate>Wed, 07 Apr 2021 22:26:29 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حماسه‌ی دست‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/@m_68956294/%D8%AD%D9%85%D8%A7%D8%B3%D9%87-%DB%8C-%D8%AF%D8%B3%D8%AA-%D9%87%D8%A7-xjxuet8hy80j</link>
                <description>و هیهات از حماسه‌ی دست‌هاتآن زمان که در بَرَم می‌گرفتو شورِ توجان در سرم می‌گرفتو امان از دست‌های منکه بی حضور تواشیای اضافی‌ای استکه فقط جا اشغال کرده‌اند...#مصطفی_ف</description>
                <category>مصطفی.ف</category>
                <author>مصطفی.ف</author>
                <pubDate>Sat, 03 Apr 2021 20:48:43 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کوتاه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_68956294/%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-yjioyjgfg7ol</link>
                <description>صدایی مانند صدای ضجه زنی می‌آمد. پنجره را باز کرد و سراسیمه کل کوچه را چشم چرخاند. خبری نبود. پنجره را بست. روی مبل نشست و مشغول مطالعه شد. باز هم صدای ناله بلند شد. به اتاق رفت تا از زنش بپرسد که او هم صدا را می‌شنود یا نه. چراغ اتاق خاموش بود. پیش خود فکر کرد بهتر است او را بیدار نکنم که مبادا نگران شود. پنجره را گشود، چشم چرخاند و باز هم خبری نبود. دوباره روی مبل برگشت و همین که کتابش را باز کرد باز هم صدا شروع شد. هدفونش را برداشت، آهنگی گذاشت و هدفون را در گوشش چپاند. این بار صدای ضجه از هدفون پخش می‌شد. وحشت‌زده هدفون را به زمین پرتاب کرد. چشمانش از ترس دو دو می‌زد. کنترل را برداشت و تلویزیون را روشن کرد. خطی ممتد روی صفحه تلویزیون نقش بسته بود و صدای جیغ زنی از آن به گوشش رسید. تلویزیون را خاموش کرد. درمانده و مستأصل به اتاق رفت. چراغ را روشن کرد و نزدیک تخت شد. پتو را از روی زنش کنار کشید، صدای ضجه و ناله‌ی زنی آمد.</description>
                <category>مصطفی.ف</category>
                <author>مصطفی.ف</author>
                <pubDate>Mon, 29 Mar 2021 14:38:36 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>