<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های هاجر رنجبر</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_69004813</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 11:06:53</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1799149/avatar/4qxnJ7.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>هاجر رنجبر</title>
            <link>https://virgool.io/@m_69004813</link>
        </image>

                    <item>
                <title>چه شد آن دانه پرتقال پرتقال نشد؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_69004813/%DA%86%D9%87-%D8%B4%D8%AF-%D8%A2%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%BE%D8%B1%D8%AA%D9%82%D8%A7%D9%84-%D9%BE%D8%B1%D8%AA%D9%82%D8%A7%D9%84-%D9%86%D8%B4%D8%AF-mt68acwz5qyl</link>
                <description>یکجای کار می لنگد! کی بود شروع کردم به بیراهه رفتن؟نامه ننوشتن و نانوشته نخواندن و ننوشتننامه نخواندن و نخواندن و خواند های عوضیکج روی و کج دهنی و کج اندیشیچه شد یاد گرفتیم اصلا ننوشتن راچه شد آن دانه نادر را کسی نیافت، نجست، نکاشتچه شد در خود ماندیمچه شد از نوشتن هراسیدیم؟چه شد همه پرتقال ها شبیه شدند و ما خود پرتقال را ندیدیمچه شد از نوشتن های میلی نترسیدیم؟چه شد که چه شد که چرا شد؟چه شد شکفتیم و سبز نشده دفن شدیم؟چه شد شگفت زدگی معمولی شد!چه شد شگفتی دم دستی  شد؟چه شد با مرگ نا نوشته ماندیم چه شد چرا شد چگونه شد!؟چه شد آن پرتقال، آن درخت پرتقال آن دختر پرتقالی؟ چه شد که دانه پرتقال، پرتقال نشد!</description>
                <category>هاجر رنجبر</category>
                <author>هاجر رنجبر</author>
                <pubDate>Tue, 16 Jul 2024 21:21:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان من و دانه ها</title>
                <link>https://virgool.io/@m_69004813/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%85%D9%86-%D9%88-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%87%D8%A7-mhnrq20rkb7i</link>
                <description>زیر پوست شهر چیزهایی در جریانند: جاندار و بی جان به هم گره خورده اند. مثل همان دانه هایی که یا بی اختیار و خیلی تصادفی و یا به انتخاب کسی آگاه به پدیده رویش در خاک جای گرفته اند و دستان نامرئی ابر، باد و باران و رطوبت و نور دست به دست هم می دهند تا آن دانه ها چیزی بیشتر از یک دانه شوند. دانه هایی که در بی تلاشی مطلق پوسته خود را می شکافند و آهسته سر از خاک بیرون می کنند تا به زندگی بپیوندند. دانه هایی که برای سربرآوردن و روییدن از دل خاک نیاز به هیچ گونه دخالت و تصرفی ندارند و بود و نبودشان  به متغیرهای متعددی بستگی دارد. دانه هایی که برای چیزی بیشتر از یک دانه بودن نه عجله ای دارند نه دلشوره ای نه شوقی جان سوز نه جان کندن و حرص خوردن و پیشگویی برای آن لحظه موعود و نه محتاج ستایش شدن پس از رشدشان و یا خودستایشگری بیجا. 👩‍💻من هم اینجا هستم دانه وار در اتاقم نشسته ام و به دانه ها و داستانشان فکر می کنم و صدای جیغ جیغ جوجه پرنده های کوچکی که در همجواری من در فضای کوچک لوله بخاری لانه دارند را می شنوم  و آواز آن پرندگان در حال پرواز بیرون  و غوغای بی وقفه اشان به گوشم می رسد.  از زبانی به زبانی دیگر شیفت می کنم  اول فرانسه بعد ایتالیایی، کمی آلمانی و ترکی. منی که در هر زبان با ذهنیت و درکی متفارت شکل میگیرد، میبیند و دریافت می کند. منی که فارسی حرف می زند، به انگلیسی فکر می کند و ترکی آذری را خوب می فهمد و کمی لری و کردی هم می داند و شروع کرده کمی از چینی هم سر در بیاورد. اما کدام زبان؟ کدام زبان گویای رمز و رازیست که من و دانه و پرنده ها و درخت و باد و آب و کهشان را مثل نخی نامرئی به هم وصل می کند. یا بهتر است بگویم کدام فلسفه؟ کدام ذهنیت و چهار چوب فکری؟ بیشتر آموختن یا کم کم نا آموختن و فراموش کردن آن دانسته ها؟ سروده های لائو تسه را می خوانم و در این راه آلن واتس فیلسوف روشنگر راهم می شود. منی دیگری ظهور می کند که در بی عملی مثبت و درکی متفاوت از دنیا و متغیر هایست که در بطن پدیده ها و اتفاق ها دست دارند و به هم گره خورده اند.کتاب تائو شیوه آبگونه الن واتس 👇👇👇https://www.iranketab.ir/c/3908ec</description>
                <category>هاجر رنجبر</category>
                <author>هاجر رنجبر</author>
                <pubDate>Sun, 14 Jul 2024 22:11:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کدام ما ظالم تریم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_69004813/%DA%A9%D8%AF%D8%A7%D9%85-%D9%85%D8%A7-%D8%B8%D8%A7%D9%84%D9%85-%D8%AA%D8%B1%DB%8C%D9%85-%D9%85%D9%86-%DB%8C%D8%A7-%D8%AA%D9%88-dn23rseke7ae</link>
                <description>دقیق تر که میشوم آن همان لحظه ای است که می خواهم به عقب برگردم و برای لحظه ای کمی دقیق تر شوم ولی صادقانه بگویم از این لحظه ها زیاد دارم و نمی دانم کدام آنها نیازمند دقت و دلسوزی و تامل بیشتری است! لازم نیست بگویم خیلی پشیمانم از سرسری گذشتن ها و بی دقتی های ظالمانه! آری من پیش خودم ظالم ترین ظالم تاریخم و زندگی من پر است از این گذار و گذشتن های نابهنگام. ندیدن های ظالمانه و پرونده بستن های عجولانه و فلفور و ابدی! ظالمی که خود را بر حق می داند و با خود می گوید: کاری نکرده ام! می خوام بگویم بی شک تو اولین و آخرین مظلوم تاریخ زندگی من نیستی و نبوده ای! مظلوم تر از تو هم هم لای برگه های کتاب قطوری مدفون شده اند بی آنکه حتی لبخندی بزنند یا نفس بکشند، یا مرا به یاد بیاورند! گذشته ها گذشته و این منم، که مثل نورا سید دلمرده و ناامید کتابخانه نیمه شب مت هیگ، هر از گاهی میان برزخی نامعلوم و بی انتهایی این کتاب قطور را باز می کند و یکی از همان مردگان را نقش قبر می کند! آن زندگی نزیسته را! منی که مجبور با مواجه با حفرهای خالی چشم خانه ای می شود که روزی جایگاه نوری بود و قدرت نفوذ به اعماق روح و قلبی را داشت. درست همان لحظه به خود می آیم و می فهمم من هم جایی میان صفحات قطور زندگی مدفون شده ام و راه خروج و تغییر هیچ جز زمان حال را ندارم. کاش میشد هزار بار برگشت و هزار بار دید و چشید و زندگی کرد و بهترین نسخه زندگی را انتخاب کرد اما زندگی ظالم تر از این حرفهاست! به قول ویسواوا شیمبورسکا:&quot; آه شکی ندارم که این نخستین شب نمایش استو هر کاری که می کنم برای همیشه به کاری که کرده ام بدل می شود.&quot;کتاب &quot;کتابخانه نیمه شب&quot; را با ترجمه  محمد صالح نورانی زاده که بهترین ترجمه این کتاب است را می توانید از ایران کتاب تهیه کنید.https://www.iranketab.ir/c/5c248c</description>
                <category>هاجر رنجبر</category>
                <author>هاجر رنجبر</author>
                <pubDate>Wed, 10 Jul 2024 13:27:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کابوس چند؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_69004813/%DA%A9%D8%A7%D8%A8%D9%88%D8%B3-%DA%86%D9%86%D8%AF-f9jh5mv71aih</link>
                <description>بی شک ما خواب نیستیم ولی می خواهم بگویم بیدار هم نیستیم حتی اگر عضوی از باشگاه پنج صبحی هایی باشیم که فخرفروشی عادتشان شده. ما در کابوس دیگری زندگی می کنیم و فکر می کنیم بیداریم! چه فخر و مقامی! حالا دیگر زباله گردی و دستفروشی هم جزو مشاغل پولساز و مجاز و رسمی محسوب می شوند. هم اکنون، به ما گفته شده می توانیم بی دغدغه گوشت بخریم! آنها که نمی توانند استخوان بگیرند. مگر نان خالی خوردن چیزی از انسانیت می کاهد؟ و اینگونه است که مجوز انواع قتل، انسان کشی و کلاهبرداری هم صادر می شود! رفته رفته به اقلام فروشگاه ها هم دزد گیر نصب می شود! انبوه زامبی های گرسنه در راهند!  گاماس گاماس! به این مقدار دلخوش نباشید.به تعداد زندان بیشتری نیاز است. هر چند هر کدام ما در حبس خانگی خود احساس امنیت وافری می کنیم و چاپیدن و شارلاتان بازی حق ماست. باید بهای همرنگ جامعه شدن را پرداخت و اگر کاری نمی کنیم از روی انفعال و ندانم کاریست نه خیرخواهی محض. تعداد افراد خیر و دلسوز  متفکر کم نیست. از قضا قرئه به نام آنهاست!نمی دانم کدام روز از این روزهایی که در انتظارمان هستند انسان خواری مجاز می شود! مگر گوشت انسان خوردن آنجا که انسان هایی دست به قطعه قطعه کردن  هم به دلایل ناموسی و  انواع دلایل دیگر می زنند چیز عجیب و دوریست؟ آنجا که عضو خانواده ای که  اسیر طمع و پول شده برای قتل اعضای خانواده و فامیل خود نقشه می کشد، احتمال هر چیزی وجود دارد! به قول دهخدا انسان عالم صغیر است می شود عادت را از سرش انداخت! حتی عادت نان گندم خوردن! گاماس گاماس!می خواهم اضافه کنم عادت هایی هم می توان به انسان صغیری که در کابوس دنیای کبیر زیست می کند می توان  افزود. عادت های کاملا دور از ذهن! تدبیر از آن آنهاست و پیروی ناخودآگاهانه و از سر نادانی از آن ما!&quot;ملتی که بی سواد و ناآگاه باشد هرگز از زیر بار استبداد بیرون نمی آید.&quot; </description>
                <category>هاجر رنجبر</category>
                <author>هاجر رنجبر</author>
                <pubDate>Tue, 19 Mar 2024 13:18:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>توهم مجازی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_69004813/%D8%AA%D9%88%D9%87%D9%85-%D9%85%D8%AC%D8%A7%D8%B2%DB%8C-hvxjh4qpsumq</link>
                <description>گفت: آی میس یو. بیام ببینمت؟گفتم: مرسی و چت روم را ترک کردم در حالی که با خودم فکر میکردم آیا او همان الفرودوی نقاشیست که گیتار هم می نوازد؟! یا نکند ......نه شاید او........به هر حال، خیلی دیر شده بود برای پشت  نگاه کردن! این است داستان ارفئوس های چند چهره مجازی و اوردیس های سرگردان در دنیای رو به موت زندگان متحرک بی انگیزه !  </description>
                <category>هاجر رنجبر</category>
                <author>هاجر رنجبر</author>
                <pubDate>Mon, 18 Mar 2024 12:04:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پرنده فقط یک پرنده نبود.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_69004813/%D9%BE%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%81%D9%82%D8%B7-%DB%8C%DA%A9-%D9%BE%D8%B1%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AF-wyepz1ijiypd</link>
                <description>خودم را که دلش از زمین و زمان  گرفته بغل می کنم و  به کنجی میبرم بی  آنکه از حزنی که بر روح و جسمم سنگینی می کند شکایتی بکنم.  می گویم در اشتباهی! این خلا است .خلا اشتباه در تکرار مکرارت. مگر خود خودت نبود که در  جعبه پاندورا رو باز کرد؟ مگر بار اولت بود؟ اشتباه که از حد بگذرد می شود عادت. عادت میکنی به اشتباهی که خود را به عادت اشتباه کرده. می گویم: من هیچ دری را باز نکردم و همه را انکار می کنم و فراموش می کنم که نه دیگر می شود آب رفته را به جوی بازگرداند  نه پرنده را و و نه او را. آری این خود من بود و نه آستینم و نه کس دیگر یا سایه ام بر دیوار. میگویم بیگناه رفتند. میگوید به اشتباه!میگویم: بلی و اشتباهم را گردن می گیرم! پرنده می آمد و می رفت و حضور کوچکش  در لوله بخاری اتاقم پس غیابی طولانی بسی مایه دلگرمی و دلخوشی بود ولی انگار دیگر به شنیدن صدای بال و پرش و نوک زدن هایش قانع نبودم.  قوه تجسمم هم دیگر جوابگوی دلم نبود. می خواستم ببینمش با همین چشمهای خودم لمسش کنم در حالیکه در لانه اش جا خوش کرده. در لوله بخاری را که باز کردم پرنده را ندیدم . انبوهی از ساقه و علوفه خشک به درون اتاقم ریخت.می گویم: چه صبری دارد پرنده که تک تک این همه رو از سوراخ تنگی آورده که لانه ای در خور بال و پرش بسازد.  درلوله بخاری  را به محکمی دوباره سر جایش گذاشتم. دلم بود که می ریخت.  پرنده برای همیشه رفت. تنها صدای خلا  به گوشم میرسد وبس. </description>
                <category>هاجر رنجبر</category>
                <author>هاجر رنجبر</author>
                <pubDate>Mon, 20 Nov 2023 00:03:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شوخی سنگین</title>
                <link>https://virgool.io/@m_69004813/%D8%B4%D9%88%D8%AE%DB%8C-%D8%B3%D9%86%DA%AF%DB%8C%D9%86-revrkukqcepx</link>
                <description> دیگر دیر شده بود و او بی جان تر از آنکه به جدی بودن این همه ایمان بیاورد.با دست و پای بسته،چشم ودهن بسته و تنی بسته به بتن سیمانی از آب بیرونش کشیدند.با هر پیچش و  صدای قریچ چسب امید داشت این فقط یک بازی احمقانه باشد. پدرش هیچ فکر نمیکرد چنین شوخی سنگینی را بتوانند از آب بیرون بکشند. </description>
                <category>هاجر رنجبر</category>
                <author>هاجر رنجبر</author>
                <pubDate>Sat, 30 Sep 2023 12:49:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ماهی به ماهی، روزی یه ماهی</title>
                <link>https://virgool.io/Young-writer/%D9%85%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%B2%DB%8C-%DB%8C%D9%87-%D9%85%D8%A7%D9%87%DB%8C-na1wochtjadb</link>
                <description>همونطور که باهام حرف میزنی، یه قبیله ماهی منو به سطح آب می برند و اونوقته که میتونم نفس بگیرم تا یک ماه سر پا باشمو تشنج نگیرتم. انگار اکسیژن هم دیگه جواب نیست مثل قرص هایی که بی هوا هورت میکشم و هزار تا کار دیگه که نمیگم ولی باد کردند مثل جنازه ای که بوش حتی از عمق خواب به مشامت میرسه و تو هیچ وقت به این بو خو نمیکنی. آروم نمیگیری. خوابیدن؟ خوابیدن مساویه با فرو رفتن وقتی فکر میکنی تو حریم امنی و همونطور کورمال کورمال پاتو رو یه بوم میزاری. نه اینکه تیکه تیکه شی نه همونجور تو هوا بین زمین و آسمون معلق و بی تکلیف میمونی. اونوقته که تو گوشت میخونند خواب هم نعمتیه تو این خفقان! و حتی تو با تمام ماهیا و دلفینای قعر آب هم نمیتونن منو به سمت نور حملم کنن. گاهی به تو فکر میکنم . مثل یه خرچنگ محافظه کار تو کنج امن یه تپه مرجانی که اتفاقا قلمروت هم هست برا خودت عرض اندام میکنی و بالا وپایین میری. خرچنگ بی قراری که شاید تو زندگی قبلیش یه عقرب بی قرار بوده که با زبونش هزار نفرو به خاک سیاه نشونده! اگه اونوقت یه نیش داشتی عوضش الان دو تا چنگول انبری داری!شاید تنها خودت بتونی با چنگولات از خواب بیرونم بکشی که بهم حالی کنی نفس کشیدن یه امر غریزی و سطحی نیست. یه امر آگاهانست که به ندرت صورت میگره. همونطور که فکر کردن یا عشق ورزیدن به ندرت. فکر میکنم رسالت توهمین باشه. تو و قبیله ماهی ها.یکی از این روزا....بالاخره....-گفته بودم بهت. از بوی هزار ماهی گندیده وبوی تعفن که همه جاروگرفته. ماهی گندیدرو هیچوقت از آب نمیشه گرفت- نه اینکه خیلی دیر باشه از ماهی چیزی نمونده. تنها باید دست به کار شد ترتیبشونو به ترتیب داد. ماهی به ماهی. روزی یه ماهی! آه از دم مسیحای تو و ماهی ها. </description>
                <category>هاجر رنجبر</category>
                <author>هاجر رنجبر</author>
                <pubDate>Tue, 26 Sep 2023 00:15:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>Would you like some?</title>
                <link>https://virgool.io/@m_69004813/would-you-like-some-zu5hdg89xgpm</link>
                <description>Take the juice out of Hafiz&#x27;s poem so much so that nothing of sweetness is left and remember &quot;Roma non fu fatta in un giorno&quot; just as genuine love is not formed overnight! you don&#x27;t need to know Italian if you are clever enough to guess the meaning from the clues put before your eyes. &quot;Roma,non, un giorno&quot; and remember &quot;tolerance of ambiguity&quot; can make one fare a lot better in life when feel lost. Anyway, chop it into pieces of the same size as lovingly as you possibly can. گویند سنگ لعل شود در مقام صبر        آری شود ولیک به خون جگر شودخواهم شدن به میکده گریان و دادخواه   کز دست غم خلاص من آنجا مگر شوداز هر کرانه تیر دعا کرده ام روان          باشد کزاین میانه یکی کارگر شودand that&#x27;s the magic only Hafiz can do as you feel the soul and meaning resuscitated back into life. That&#x27;s how the magic works. Your kind words have the power to transform,transfix and transport me ,and just like that the subtle ingredient adds to the mixture without you adding anything consciously. and of course a pich of few words from Jacques Pervert:Des milliers et des milliers d&#x27;annes Ne sauraient suffire Pour dire La petite seconde d&#x27;eternite ou tu m&#x27;as embrasse ou je t&#x27;ai embrasse a sense of curiosity, a searching mind and tolerance of ambiguity is all you need to sense the difference it all does to the mixture before you roll your eyes to indicate your lack of interest in tates you can make no sense of. You avoid the unknown and embrace boredom  for the rest of your life imbibing platitudes day in day out. is that what you want? probably not!Just as you feel your finished and done with the whole venture a distictive aroma hits your nostrils&quot;behold, I bring you good tidings of great joy&quot;Amen. we go!</description>
                <category>هاجر رنجبر</category>
                <author>هاجر رنجبر</author>
                <pubDate>Sun, 24 Sep 2023 21:19:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چشم هایی برای ندیدن؟ گوش هایی برای نشنیدن؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_69004813/%DA%86%D8%B4%D9%85-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D9%86-%DA%AF%D9%88%D8%B4-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D8%B4%D9%86%DB%8C%D8%AF%D9%86-phosk6vggc1w</link>
                <description>بالاخره هدست خریدم! به نام خداوندگار صدا و موسیقی باکیفیت! نه از سر شوق که از سر اجبار! جبر اختیاری! حد فاصل میان دارندگی و برازندگی و نداشتن و نداستن! و اینجا بود که زندگی من به قبل و بعد داشتن هدست تقسیم شد. چهار فصل دیوالدی قبل و بعد هدست! شجریان بعد و قبل هدست! و پیاده روی فارغ از های و هوی بی دریغ ماشین ها و پادکست گوش کنان آمدن و رفتن های قبل و بعد هدست! اینجاست که دلم میخواهد با جو دسن همصدا بشم و بخونم اگه تو نباشی من چرا و چطور میتونم باشم!  و فکر میکنم  به آن غیاب بزرگ و تکه پازل گم شده زندگی ام. کجاست؟ جای میان کتابها،فیلم ها ؟ مگر نه اینکه به قول نیچه &quot; هیچکس نمی تواند از اشیاء و اموری که در کتابها گنجانده و منظور شده اند، چیزی بیش از آنچه خود می داند، بشنود.&quot; دقیق که می شوم میبینم حق با نیچه ست! دریغ از سی و نه سال عمرم که خودم را بی کم و کاست خواندم و پایم را از گلیمم درازتر نکردم جز زبانم! خودم را نشخوار کردم بی کم و کاست و وفادار بوده ام به اندک فهم خودم از خودم و جهانی که زیست می کنم! شاید از این روست که همینی هستیم که هستیم و بودیم. دریغا! و اینگونه ست که در کامنت های پست خودکشی، بحث بر سر سن دختریست که خودکشی کرده و به سخره گرفتن و تشویق کردنش به سقوط و  دست به موبایل بودن جمعی برای شکار لحظه. کی می شود چشممون به سقوط اخلاقی دسته جمعی امان باز کنیم و با خودمان آنگونه باشیم که باید! رو راست و بی رودربایستی!  فکر میکنم آنجا که کلمه ها و تصاویر به شدت ناکافی هستند، موسیقی دریست به آنسوترها، با زبان بی زبانی حریف هزار لشکر زبان باز می شود . من هنوز به جستجوی همان تکه ام!  جایی میان بوها،صداها، رنگ و هیاهو ها. جایی میان سکوت و لمس دستی که به لحظه میخکوبم کند و فکری که از آن دست که نیچه می گوید.&quot;آرامترین سخنان اند که توفان به پا می کنند. اندیشه هایی که با خرام کبوتران می آیند، جهان را می برند&quot;</description>
                <category>هاجر رنجبر</category>
                <author>هاجر رنجبر</author>
                <pubDate>Sun, 10 Sep 2023 12:44:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان کوتاه؟ چقدر کوتاه؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_69004813/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%DA%86%D9%82%D8%AF%D8%B1-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-xrcivwtyylu2</link>
                <description>اگر جز آن دسته از افرادی هستید که در استفاده از واژگان حساسند و احتیاط به خرج می دهند؛ در اینصورت، شاید خواندن داستان های موجز (فلش استوری ها) شما رو همانقدر محصور میکند که خواندن رمان های چند جلدی مثل در جستجوی زمان ازدست رفته مارسل پروست. داستانی که در آن پروست نویسنده در سی صفحه به شرح غلت زدن های خود در رختخوابش می پردازد! آیا اینکار براستی لازم است؟ آیا گنجاندن جزییات نشان دهنده پیچیدگی موضوعیست که نویسنده قصد پروراندن آن را دارد؟ در نامه ای خطاب به نوول روو فرانسز، پروست می گوید: &quot;در زندگی غالبا نسبتی که به افراد می دهیم خطاست،برای شناخت انسان ها باید زمان زیادی صرف کرد&quot;نمی دانم آیا داستان شش کلمه ای که به ارنست همینگوی نسبت داده می شود را خوانده اید یا نه ولی من تنها با یکبار خوندن داستان که حدود سیزده سال پیش بود، تصویری در ذهنم حک شد که مجددا در حین نوشتن این موضوع ناخودآگاه به ذهنم جان گرفت.“For sale: baby shoes, never born.”برای فروش: کفش های نوزاد ، هرگز پوشیده نشدند.مسلما این داستان شش کلمه ای به شدت روایت دراماتیک و تلخ تونی موریسون از سث که در تنگنا و وحشت اقدام به کشتن فرزندش می کند نباشد اما استفاده موثر و بجا از واژگان باعث تاثیرگذاری آن شده است. چیزی که کورت ونگات عزیز در مقاله اش در مورد استایل نوشتن بدان اشاره می کند. طبق گفته او، دو استاد گرانقدر زبان مانند شکسپیر و جیمز جویس، از جملات تقریبا بچگانه برای نوشتن در مورد موضوعات عمیق استفاده می کردند.و هیچ جمله ای به اندازه این جمله که&quot; او خسته بود&quot; دل خواننده &quot;اولین&quot; جیمز جویس را به درد نمی آورد. “To be or not to be؟”آن هم نویسنده ای مانند جیمز جویس، که بنا بر گفته ونگات؛ قادر به ساختن جملات فوق العاده پیچیده و زیبا می باشد.</description>
                <category>هاجر رنجبر</category>
                <author>هاجر رنجبر</author>
                <pubDate>Mon, 04 Sep 2023 15:09:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا نوشتن؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_69004813/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%86-twcbqns2knjf</link>
                <description>باید نوشت! هنگامی که ننوشتن خواستگاه هزار رنج و بهانه و سکوتی تحمیلیسیت و هراس! هراس از عریانی خود و رسوایی که خودت را برهنه بنمایانی به خودت وبه آنها که به تماشا می نشینند.نمایاندن ناتوانی خودت به خودت که آنچنان که باید نمیدانی و چقدر کم میدانی. اما در این میان اشتیاقی ست فروخورده و سرکوب شده از آن گونه که تو را فرا می خواند به برخاستن به دوباره ساختن و از نو ساختن و مایوس نبودن از کمبود و خلا فراگیری که در برت گرفته. که نوشتن باید! بی بهانه و دگر گونه تا مقصد دگرگونی که مشتاقانه خواستار آنیم و یا شاید به طرز ناگزیرواری دچارش.  چنان که مجسمه ساز با قطعه سنگ نتراشیده و نقاش با بوم خالی اش و انسان با تمام نیاموخته هایش, راه های نرفته اش و حرف های نانوشته اش. و اینجاست که میتوان گفت من می نویسم پس هستم. این هستن من در گرو نوشتن و فرارفتن از خود است. هما ن خود بیخود که خود را گهگاه به سخره میگیرد و خالی می شود از خودش و شتاب میگرد در اوج بی خود شدگی و رهیافتن به دیگری دیگر.</description>
                <category>هاجر رنجبر</category>
                <author>هاجر رنجبر</author>
                <pubDate>Sun, 03 Sep 2023 11:30:24 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>