<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های یاس زد</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_69039816</link>
        <description>متولد سال 1382
حسابدار علاقه مند به نویسندگی</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 14:07:29</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3911693/avatar/uiUwRs.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>یاس زد</title>
            <link>https://virgool.io/@m_69039816</link>
        </image>

                    <item>
                <title>رسم رفتن</title>
                <link>https://virgool.io/@m_69039816/%D8%B1%D8%B3%D9%85-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%86-xeq6whoqkmug</link>
                <description>زین پس،اسیر نمی‌شومنه در آغوش وعده‌هانه میان واژه‌های شیرینِ بی‌سرانجامنه به نگاه‌هاییکه صدا ندارند،و نه به دستانیکه قرار نیست بمانندمن از ایمانِ بی‌ثمر عبور کرده‌اماز کفرِ چشمانیکه به هنگام رفتن، حتی لب باز نکردندهر که آمد،چیزی از من با خود بردقطره‌ای رؤیاشاخه‌ای اشتیاقیا تکه‌ای از روحم راهر بارچشمی را باور کردم،خیال‌بافی‌هایم به خون نشستو هر باردستی را گرفتم،زخمی تازه روی دلم آوار شددیگر درگیر نمی‌شومدلبستن، جز رهاییِ ناگزیرعایدی نداردو آن‌چه عشق نامیدند،گاه فقط ترسی‌ستاز تنها نماندن...زمزمه‌ی روزگاراز حنجره‌ی خاموشی‌ستو باد،نقشِ نام‌ها رادر خاموش‌ترین تصویراز دیوار حافظه می‌روبدپس بگذار جهانهر جا که خواست برودمننه گامی به پیش می‌گذارمنه نگاهی برمی‌گردانمتنها با سایه‌ام قدم می‌زنم؛رسمِ رفتن را آموخته‌ام،ماندن، ارثِ دیگران باد.</description>
                <category>یاس زد</category>
                <author>یاس زد</author>
                <pubDate>Wed, 14 May 2025 15:53:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شب</title>
                <link>https://virgool.io/@m_69039816/%D8%B4%D8%A8-xw2gzxnwvt1b</link>
                <description>شب، تو بیا در برم، باز بگیرم مراروشنی از ماهِ خود، بر دلِ تیره بپاشبشنو از این خفته در سینه‌ام آواییآه، که ای کاش می‌شد رها کنی‌ام، امابارِ غمم را به دوشِ دلت برده‌ایرازِ دلِ هر کسی را تو دانی، چرا؟غصّه‌نشینم، اسیرم، بی‌کس و کار و پناهآشنا کردی مرا با دلِ آشنا....</description>
                <category>یاس زد</category>
                <author>یاس زد</author>
                <pubDate>Fri, 09 May 2025 00:35:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ساحل</title>
                <link>https://virgool.io/@m_69039816/%D8%B3%D8%A7%D8%AD%D9%84-zcty13amlxt0</link>
                <description>ساحل،با صدای موج و نسیم،و من،با تنهایی‌ای دیرینه.در آن خانه‌های رنگی،با آن سکوتِ آشنا،یاد تو رادر آغوش گرفتیم.چه عزیز بود،مثل همان دیدار اول...و هنوز او در منتکرار می‌شود.</description>
                <category>یاس زد</category>
                <author>یاس زد</author>
                <pubDate>Mon, 05 May 2025 16:44:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یار دیرینه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_69039816/%DB%8C%D8%A7%D8%B1-%D8%AF%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D9%86%D9%87-qhaiewsji0ls</link>
                <description>رنج، یار دیرینه‌ایستقد کشیده با مابا هر نفسیهم‌صدا شدهبا هر طلوعیبرای فردایی بهترهم‌قدم شدهپوچ استمگر بی‌رنج و دردزندگی معنایی داشت؟آن تلخی، لا به لای عشق پنهان استسکوت... سکوت... سکوت...زبان آن عاشق را می‌گویمکه از زخم‌هایش چیزی نگفتهزندگی همین است:خانه‌ای از درد و رنجبا سقفی از نشدن‌هاو آتشی از نرسیدن ها.‌‌...</description>
                <category>یاس زد</category>
                <author>یاس زد</author>
                <pubDate>Sun, 04 May 2025 17:46:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بازی روزگار</title>
                <link>https://virgool.io/@m_69039816/%D8%A8%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%B2%DA%AF%D8%A7%D8%B1-sojkswjfmmw2</link>
                <description>عجیب است!روزگار را می گویمگاهی خودش پر پرواز ما می‌شود و تا اوج ما را می‌برد و گاهی بی هشدار ما را رها می‌کند....روزگاری که لبخند را از لب ها میگیرد و اشک را مهمان چشم ها می‌کند انگار اجیر شده است تا صبر ما را در فلاکت ها بسنجدمی دانی ما چون مهره های یک شطرنج بی قاعده هستیمبی آنکه بدانیم نوبت بعدی از آن کیست؟خدارو چه دیدی شاید کیش مات هم شدیم با این حال چه عزیز است زندگیهنوز با پاره ای از امید می جنگیمهنوز بر خاک می افتیم باز بر می خیزیمشاید راز زیستن در پیروز بازی نیستبلکه فهمیدن بازی باشد.ای روزگار بیا بتازون من را تا نشانت دهم این بار شاه هم جلودار من نیست‌‌‌‌‌‌‌‌...✨نویسنده:یاسمن زنگنه</description>
                <category>یاس زد</category>
                <author>یاس زد</author>
                <pubDate>Fri, 02 May 2025 17:18:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عشق یک طرفه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_69039816/%D8%B9%D8%B4%D9%82-%DB%8C%DA%A9-%D8%B7%D8%B1%D9%81%D9%87-mjbxiyyfxphh</link>
                <description>دردی‌ست در این سینه، که درمانی نداردجز فکر و خیال تومرهمی ندارد.خواستمکمی بیشتردر حوالی‌ات باشم،امامهر مندر دل توجایی ندارد.به جرم عاشقی‌ات،خوارترین دیوانه‌ی این شهر هم شدم.به خدا سوگنداین قلبِ خستهدیگر توانی ندارد.اندکی نزدیک‌تر بیاشایددوستم داشتی،شاید هماسیر آغوشی شدیمیا شاید...نگاهتمرا از خودم بگیرد...نمی‌دانم، جانممن همبرای اولین باراین‌گونه عاشقانهزندگی می‌کنم.هر بار که گذرتبه منِ بیچاره افتاد،ضربه‌ای حواله‌ام کردیو رفتی.مگر منچه می‌خواستم از تو؟جز اندکی اعتنا،تا این دلِ وامانده‌ام آرام بگیرد...اما توهمان را هم دریغ کردی.حالا دیگر نیستیو اگر باشیچشمانتمرا نمی‌بینند.تو نیستیو منمانده‌ام در جهانِ توتنها‌تر از همیشه.دیوار رادر آغوش می‌کشم...دردم رافقط خودش می‌فهمد.سکوت شبپاسخ همه‌ی گریه‌هایم شد،و ماهتنها کسیستکه هنوز به من نگاه می‌کند.در خیابان‌های خالیرد پای تو را می‌جویمو با هر سایه‌ایخودم را فریب می‌دهمکه شایدتو باشی...اما تو نیستی........و این نبودنتشعرهایم رازخمی کرده است.دلم تنگ است،نه برای حرف زدن،برای لمس دستانیکه در رویای خودروزی هزار بارمرا امیدی واهی دادحال که دیگرقرار بر نبودنت شدمنبا خیالت زندگی می‌کنمو هر روزبا چشم هایتبه ملاقات آسمان ها میرومهمان جا که بهشت نام داشتاما جهنمی بیش نبودنویسنده:یاسمن زنگنه</description>
                <category>یاس زد</category>
                <author>یاس زد</author>
                <pubDate>Thu, 01 May 2025 14:13:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عشق بی سرنوشت من</title>
                <link>https://virgool.io/@m_69039816/%D8%B9%D8%B4%D9%82-%D8%A8%DB%8C-%D8%B3%D8%B1%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA-%D9%85%D9%86-xvtvl4mm4kbv</link>
                <description>چه رازیه این عشق بی سرنوشتم که از تو دور مانده آن سرشتم تو خندیدی‌ دل بردی ز من ندیدی شد گریه تمام آن شب و روزم من فقط با سلامت شکفتم تو اما گذشتی شکستی شکستم.... تو با آن همه غرورت مرا آوار کردی من اما عریزم هنوز به یادت نشستم به هر جا نظر کردم تو را دیدمعاقبت تو رفتی من از غم تو شکستم من شدم رسوای مردمان شهر تو بخند به آن اقبال بی سرگذشتم نمیدانی عشقت  تو چه زجری داد به جانمکه با هر دم آه تلخی را شمردم دلم خواست فقط عاشق تو باشم من اما فقط به  پای دلت زخم خوردم خداحافظت ای داغ بر دل نشسته‌ که با خاطرت تا هميشه به زانو نشستم</description>
                <category>یاس زد</category>
                <author>یاس زد</author>
                <pubDate>Wed, 30 Apr 2025 16:52:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فراق تو</title>
                <link>https://virgool.io/@m_69039816/%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%82-%D8%AA%D9%88-rvvodi35uaaw</link>
                <description>باران بارید روی شیشیه خاطره ها و بخاری از حسرت مرا فرا گرفت دلم برای چیزی تنگ شده بود که نامی نداشت شاید برای همان لحظه های کوچک با تو بودن یا آن لبخند های گمشده در یک آغوش بی تکرار تا آمدم بنوشم جام چشم های مستت را ديروز گذشت و امروز تو را دیگر نداشتم آری این من بی نوا در سرمای همین آفتاب سرد چایم را آسوده می نوشم و در یاد تو گم می شوم مرا یقین است ‌وصول تو به مانند پروانه ای عاشق است که از دور شمع خود را باز می شناسد صدا بزن ای نازنین و مرا با خود ببر زیرا بی تو در برزخ این دنیا ثانیه ها را هزاران بار میمیرم و دباره روزی چشم هایم را می گشایم به امید اینکه فراق تو کابوسی بیش نباشد......نویسنده:یاسمن زنگنه</description>
                <category>یاس زد</category>
                <author>یاس زد</author>
                <pubDate>Fri, 25 Apr 2025 22:17:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خلوت غروب</title>
                <link>https://virgool.io/@m_69039816/%D8%AE%D9%84%D9%88%D8%AA-%D8%BA%D8%B1%D9%88%D8%A8-ahyakls4oezu</link>
                <description>به چشم‌های خمارِ تو، ای نازنین، گره خورده‌ستهزار قصه‌ی فُرَاق و شعرِ ناتمامدر زلفِ پریشانِ تو اسیر شده‌ست هنوزهزار آرزو و دلِ خامِ ناکامتو شدی ماه، در آن شبِ شکسته‌ی منچو ستاره، درخشیدی از دلِ ازدحامچگونه از تو بگویم؟ که واژه گم کرده‌امزبان به پای تو افتاد، با سکوت و سلامهنوز نامِ تو در من، نفس‌نفس باقی‌ستچو عودِ سوخته در خلوتِ غروب، مدام</description>
                <category>یاس زد</category>
                <author>یاس زد</author>
                <pubDate>Sat, 19 Apr 2025 23:43:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آرزوی بی وفا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_69039816/%D8%A2%D8%B1%D8%B2%D9%88%DB%8C-%D8%A8%DB%8C-%D9%88%D9%81%D8%A7-it3pplqulf6q</link>
                <description>در کوبه را زدم ولی باز نشد شاید خیری در آن بسته بود چشمانم به انتظار،دلم پر از دعا شاید تقدیرم همین جا بود گاهی رها کردن خودش نعمتیست شاید آن پشت غصه ای بی صدا بود دلگیر نشو از بازی روزگار چون او دلسوز تر از هر آشنا بود هر قفل بسته بماند شاید کلیدش ازان دیگری بود دل نسپردم به هر آرزو چون هر خواستن بی وفا بود</description>
                <category>یاس زد</category>
                <author>یاس زد</author>
                <pubDate>Tue, 15 Apr 2025 23:11:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نگاه او</title>
                <link>https://virgool.io/@m_69039816/%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%A7%D9%88-bgdaepeopeek</link>
                <description>سکوتی مرا احاطه کردهتا شاید آن فریاد خفته در دل را به فراموشی بسپارماسیر نگاهي شدمغریب اما برای قلب من عجیب آشنا بوداو بسی مغرور‌ دریغ که ندانست چه ها کرد با من بیچاره که جز او هیچ کس را تاب نیاوردم هر که آمد حالی ز من پرسد نشانی گریه های شبانه ام را دادمو جز آنها دیگر کسی حال مرا نفهمید </description>
                <category>یاس زد</category>
                <author>یاس زد</author>
                <pubDate>Fri, 11 Apr 2025 16:10:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خانواده‌</title>
                <link>https://virgool.io/@m_69039816/%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%A7%D8%AF%D9%87-vd4eaezyelul</link>
                <description>در دل شب همیشه یک نور استکه از دوردست ها تو را به خانه می‌برد همان جا که سایه بان های مهربانی داردکه هر نسیمی نامی آشنا به گوشم می رساندهمان جان که آسمان برایم زمزمه مهر می‌کند که در دل شب کنارت می ماند خانواده را میگویدهمان که ریشه اش را بایستی محکم بگیریبدان همیشه پابرجاست </description>
                <category>یاس زد</category>
                <author>یاس زد</author>
                <pubDate>Fri, 04 Apr 2025 15:51:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی فردا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_69039816/%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7-n2xg8ugfjvdu</link>
                <description>چه بزرگسالی برایم گران تمام شدآن زمان ها که دلم هنوز جوان بود پشت پنجره سرنوشت غریبانه می نشستمبا چشم هایی پر از حسرت به رویاهایم می نگریستمچون ستاره های درخشان برایم خودنمایی می‌کردند کمی دست هایم‌ را دراز کردم که شاید بتوانم روشنایی اشان را لمس کنم اما واقعیت،چون سایه ای بی رحم رویاهایم را زیر پای خود له کردزمان می‌گذشت و من در میان آن تکه از آسمان گم شده بودمتاریک ترین روز ها از راه رسيدند و مرا مجبور کردند پیش از آنکه خود را از دست دهم،رویاهایم را قربانی روزگار کنم....زمان مرا روی انگشتانش ماهرانه می چرخاند آنگاه برایم درخشان ترین ستاره ها را به ارمغان آوردافسوس که حتی زمان هم دیر رسید....حالا ستاره ها برایم معنایی جز عادت نداشتند و من دیگر نه از واقعيت میترسم نه از رویایی که ممکن است روزی نرسد..زیرا ما در جهانی نامعلوم زندگی می‌کنیم که هر روز با تردید در آن پیش می‌رویمرویاها گاهی بر خاک میریزند و گاهی در دل سنگ شکوفا می شوندما در جایی میان امید و نومیدی با قلبی شکسته اما مقاوم ایستاده ایم...در این جهان پر از ظن و گمان نمی دانم چه باید کرد اما همچنان به جلو قدم برمیدارم با تمام درد ها و شکست ها...با امیدی که هنوز در درونم زنده است....ای دریغ....بزرگسالی چه سخت گذشت اما به من یاد داد زندگی هر چند سخت و بی رحمهمچنان ارزش ادامه دادن دارد شايد رویای امروز تو زندگی فردایت باشد...</description>
                <category>یاس زد</category>
                <author>یاس زد</author>
                <pubDate>Thu, 03 Apr 2025 17:17:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عزیز از دسته رفته❤️</title>
                <link>https://virgool.io/@m_69039816/%D8%B9%D8%B2%DB%8C%D8%B2-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D8%B3%D8%AA%D9%87-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%87%EF%B8%8F-akqixwfkypgk</link>
                <description>در این شب تاریک و بی ستارهنسیمی مرا برد تا سوی توبدان دلم طاقت جدایی ندارهبه گمانم سایه ای آشنا بودوهمی که مرا به یادت کشاندهبیا ای عزیز از دست رفته امببین که خیال تو مرا کرده بیچاره</description>
                <category>یاس زد</category>
                <author>یاس زد</author>
                <pubDate>Tue, 01 Apr 2025 15:06:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شکوفه تنها</title>
                <link>https://virgool.io/@m_69039816/%D8%B4%DA%A9%D9%88%D9%81%D9%87-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7-icfifrg0obyn</link>
                <description>در دل سنگ او متولد شد آرام و بی ادعا چشم هایش را وا کرد در میان سردی ایام باد قصه مرگ را برایش می خواند و ابر نوید گریه ای در دل داشت اما آفتاب در آن میان دوست بود  با غم نهفته در صدایش زمزمه کرد (بمان جانم رهایی دور نیست) آهی از سر حسرت کشید... ریشه هایش زخم را آموخته بودند و  برگ هایش بازی سرنوشت را... ابر شروع به گریستن کرد.... آنگاه روزنه ای‌ از امید در دل او راه یافت تا ديروز زمین سنگ ها او را مورد تمسخر قرار می‌دادند و آسمان هم جز گریه زاری کار از دستش بر نمیامد اما آفتاب او را بهار دید... دست های نوازشش را بر سر او کشید آنگاه آن گل شکفت چون شکوفه ای تنها در دل آن صحرا شکفت انگشت به دهن ماندند زمین آسمان ....اما او در میان آن جهنم شکفت......</description>
                <category>یاس زد</category>
                <author>یاس زد</author>
                <pubDate>Sat, 29 Mar 2025 22:22:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رویا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_69039816/%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7-yzi0uz52apvi</link>
                <description>هر شب که چشمم به خواب رفت رویا مرا تا با تو بودن بردآن خنده های شیرینت،نگاه دلنشینتآخر عزیزم مگر چند نفر بودی؟به هر طرف نگاه کردم تو را دیدمهر صبح خورشید که را سلام گفتم یادت‌ پبش از نور از راه رسیدآخر عزیزم گناه من چه بود؟جز این‌که در چشمانت خود را گم‌ کردم....</description>
                <category>یاس زد</category>
                <author>یاس زد</author>
                <pubDate>Sat, 29 Mar 2025 12:48:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سایه من</title>
                <link>https://virgool.io/@m_69039816/%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87-%D9%85%D9%86-pvja9a16f4kb</link>
                <description>میان خیابان های لبریز از صدامن و سایه ام سکوت را برگزیدیم بی خبر باران نیز آمدقطره هایش آرام روی شانه هایم نشستند چشم هایم حرف زدند اما لب هایم خاموش ماندند در ازدحامی که مرا نمی شناختسایه ام را محکم تر در آغوش گرفتمانگار تنهایی،آخرین خانه خانه دل خسته ام بود....</description>
                <category>یاس زد</category>
                <author>یاس زد</author>
                <pubDate>Thu, 27 Mar 2025 16:44:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>غریب آشنا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_69039816/%D8%BA%D8%B1%DB%8C%D8%A8-%D8%A2%D8%B4%D9%86%D8%A7-zwmxhf85c0dq</link>
                <description>ای غریب آشنا اندکی راه بیا با دل خسته ام، کمی بیشتر کنار بیااز شب عشق ،غزل می‌گویمبا سحر چهچه کنان زیبا بیا گهی آفتابی گهی ابریمثل باران سبک،یکنواخت آرام بیا زندگی قصه ای کوتاه استچون‌ درخت سرو،با کوله باری از زندگی بیا</description>
                <category>یاس زد</category>
                <author>یاس زد</author>
                <pubDate>Thu, 27 Mar 2025 16:41:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عمر ما</title>
                <link>https://virgool.io/@m_69039816/%D8%B9%D9%85%D8%B1-%D9%85%D8%A7-kifjqdji7uku</link>
                <description>چون رود روان شد از این خاک،عمر ماچون سایه گریخت ز دستان،صبر مادیروز رفت خاطره ای ماند ز کوچ‌ توفردا سراب وعده خیال،به کام ماچون برگ زرد،خزان نشست بر دلمحسرت ها ماند و رفت جوانی ز دام ماهر لحظه ای که رفت دگر باز پس نیامدپوسید آرزو و شد غباری به راه ما</description>
                <category>یاس زد</category>
                <author>یاس زد</author>
                <pubDate>Mon, 24 Mar 2025 12:40:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حس گمشده</title>
                <link>https://virgool.io/@m_69039816/%D8%AD%D8%B3-%DA%AF%D9%85%D8%B4%D8%AF%D9%87-mbchrils0lxk</link>
                <description>یاد دارم شبی پر از خاطره های در دل خود سفری ر آغاز کردم که تا امروز هرگز به ذهنم خطور نکرده بودتمام عمرم در جستجوی چیزی بودم‌حس گمشده ای که نمی‌دانستم کجاستدر این سفر درونی،تنها بودمگاهی به گذشته‌ نگاه میکردم و گاهی آیندهآن روز در راهی قدم گذاشتم بی تکرار در هر گوشه ای از این مسیر رد پای تو را می ديدم همسفر این بار از من جدا بودیو چشم هایم ساده لوحانه در جستجوی آرامش...آمدی و گفتی:(برگرد)اما آیا دیگر راه برگشتی برای من باقی بود؟دروغ است گر بگویم در بهشت بودممن در آتش عشق تو سوختم تا آن حس گمشده را یافتمهر دو یک روح بودیمکه خود را از یاد بردهحال هيچگاه از هم جدا نخواهیم شد تا لحظه وداع ازلی....</description>
                <category>یاس زد</category>
                <author>یاس زد</author>
                <pubDate>Sun, 23 Mar 2025 14:26:30 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>