<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Maryam</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_69083137</link>
        <description>دانشجوی ریاضی</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 16:01:01</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>Maryam</title>
            <link>https://virgool.io/@m_69083137</link>
        </image>

                    <item>
                <title>ادامه مسیر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_69083137/%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D9%85%D9%87-%D9%85%D8%B3%DB%8C%D8%B1-kr5jcmwkczoe</link>
                <description>اواسط مهرماه امسال اومد و نتایج اعلام شدن(((: یادمه وقتی که نتیجه رو دیدم از خوشحالی فقط جیغ می زدم.چون یه مقداری رتبه ام لب مرز بود و می ترسیدم.با استرس صفحه رو باز کردم و نتیجه اومد:ریاضیات و‌کاربردها دانشگاه تهران. همون چیزی که یک سال درباره اش رویا می بافتم.اما باید محل کارم رو هم برای ادامه راضی می کردم.به هردری و به هرمسئولی توی شهرمون خودم رو گره زدم....تهش هم بهم گفتن که یه نامه بهت می دیم و برو از دانشگاه مرخصی بگیر....منم نمی خواستم امیدم رو از دست بدم. از این جهت رفتم ثبت نام رو انجام بدم.دوست نداشتم یه سال از برنامه عقب بمونم .به همین جهت با استادا صحبت کردم که راضی بشن و اجازه بدن که بتونم خودخوان بخونم و‌ اگه نتونستم بعضی کلاسا رو نیام  به خاطر شغلم.یادمه برای معتقد کردن یه استادی بهشون گفتم من اینجا اومدم که بالاخره بتونم طعم ریاضی واقعی رو بچشم....ادعای بزرگی که حس می کنم برای من مقداری بزرگ بود.....این وسط همه میگفتن که باید شهر خودت ادامه می دادی و اذیت نمی کردی خودت رو.روز ثبتنام با خاله ام رفتیم که با استادا حرف بزنیم و‌خاله ام شروع کرد به توضیح دادن و به استاد می گفت من انگیزه و شوقش رو دیدم.مطمئنم خودش رو می رسونه.....و یادمه استاد گفتن فاصله کارشناسی ریاضی با ارشد ریاضیشبیه یه دره عمیقه.....این رو هم گفتن که  مشکلی با خودخوان پیش بردن درس ندارن......الان که ۶ هفته مونده به آخر ترمدارم از خودم می پرسم که واقعا چقدر دووم میارم؟به این فکر می کنم که این موضوع دو حالت داره....می تونم در برابر شرایط تسلیم بشم و به درس خوندن فکر نکنم.....حالت دیگه اینکه تلاشم رو چندین برابر بکنم و نتیجه مطلوب پیش بره ......و اگه شد اونوقت می رسم به اون نقطه خودباوری ....که می تونم یه کار سخت رو پیش ببرم و نتیجه بگیرم......امیدوارم که خدا من رو از این شرایط سخت نجات بده......این مسیر هنوز هم ادامه داره.امیدوارم که خدا من رو از این شرایط سخت نجات بده......</description>
                <category>Maryam</category>
                <author>Maryam</author>
                <pubDate>Mon, 08 Dec 2025 19:46:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ردپای تو</title>
                <link>https://virgool.io/@m_69083137/%D8%B1%D8%AF%D9%BE%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%D9%88-gvvvjnfxciqx</link>
                <description>هر لحظه از زندگی ما کنار آدم های دیگه ،یک درس جدیده....درس هایی با رنگ های مختلفتیره یا روشندرس های عمیق یا سطحی.....آدم ها به ظاهر ساده ان. اما  وقتی که باهاشون بیشتر برخورد می کنیم می فهمیم که هر آدمی لایه ها و پیچیدگی های خودش رو داره.....بخش هایی که ممکنه اونا رو باهات سهیم بشهیا بخش هایی که خودش هم ازشون فراری میشه....هر آدمی یه ماجراجویی جدیده....وقتی که آدم جوون تر و شجاع ترهگام های زیادی بر میدارهو دلش میخواد تجربه های جدید رو امتحان کنه......گاهی به یه کشف جدید و هیجان انگیز می رسیمو گاهی سرخورده به زمین میوفتیم....خشم ناامیدی ترس شادی و شور و شوق و ذوق برای چیزهای جدید همه بخشی از این احساسات و تجارب انسانی ما هستن.....وقتی که اولین بار به این شهر قدم گذاشتم ،نمیدونستم که چه چیزهایی در انتظارم هستن......اما از تنها چیزی که مطمئن بودم این بود که من قدم های اولم رو صادقانه گذاشتم......شاید گاهی همراه با غرور و یا ترس.....گاهی همراه با شور و شوقو گاهی همراه با عجله.با همه ی این تجارب، خوشحالم که به خودم اجازه بودن و رشد و تجربه چیزهای جدید رو دادم....بابت این دوره کوتاه اما شیرین زندگی خودم،واقعا راضیم.و واقعا چه چیزی از این مهمتر که وقتی تو خلوت خودمون ، عملکردمون رو محاسبه می کنیم روی چهره مون لبخند نقش ببنده.....آشنا شدن و رفاقت با تو هم یکی از کارایی بود که بابت درست بودنش مطمئنم و از خودم متشکر(((((:ممنونم که بهم اجازه دادی و یاد دادی که از برداشتن گام های هرچند کوچیک نترسم و بابت اشتباهاتم خودمو سرزنش نکنم....ممنونم که گذاشتی تو رو بشناسم و لایه های عمیق شخصیتت رو ببینم......لایه هایی که همشون کنار هم تو رو به دوست داشتنی ترین موجود دنیا تبدیل کردن.اگه دوستی با تو رنگ داشت ،قطعا صورتی میشدزیبا و ناز و ملایم......و اگه یه تابلوی نقاشی میشد،قطعا همونی بود که ساعتها خیره شدن بهش منو اصلا خسته نمی کرد.....تو ترکیبی از شجاعت وشادی وسرزندگی هستی.....میل به زندگی و زیبا زندگی کردن ،مفهومی هست که با فکر کردن به تو به ذهنم میادمن کنارت یادگرفتم‌ که به خودم اجازه قدم برداشتن بدم.....یادگرفتم‌ که احساساتم بخشی از من هستنپس وجودشون رو باید در آغوش بگیرم.خوشحالم که این فرصت رو داشتم که بشناسمت و هرروز بیشتر از روز قبل به وجودت افتخار بکنم....تلاش های زیبا و قشنگی که در جهت خوشحال کردنم انجام میدی رو هیج وقت فراموش نمیکنم......ازت بابت اینکه به علایقم تا این اندازه اهمیت میدی و موقعی که خودم یادم رفته ،بهم یادآوری میکنی ممنونم......ممنونم که بهم کمک میکنی خود واقعیم رو بیشتر بشناسم و بپذیرم ....و شجاع باشم......درنهایت به همه ی گام هایی که کنارت برداشتم افتخار میکنم.....به دوستیمون افتخار میکنم....و ازینکه صادقانه اینجا دارم درباره‌ش می‌نویسم خوشحالم.....به گام برداشتن ادامه میدمو میذارم که قلبمبرای آدم های اطرافم باز بمونهاونقدر که همتون داخلش جا بشید❤️و من امیدوارم که دهه های زیادی رو کنار هم پیش رو داشته باشیمشاد و پر از میل به زندگی......پ ن: عکس  مربوط به چهارروز پیش میشه....یکی از ذوقی ترین روزایی که داخل زندگیم داشتمو اولین بار از یه دوست گل هدیه گرفتم.....می نویسم که حس خوبش همیشه همراهم بمونه.....</description>
                <category>Maryam</category>
                <author>Maryam</author>
                <pubDate>Sun, 25 May 2025 17:33:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اندکی به پایان نزدیک تر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_69083137/%D8%A7%D9%86%D8%AF%DA%A9%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D9%86%D8%B2%D8%AF%DB%8C%DA%A9-%D8%AA%D8%B1-c5f3ifuyutwn</link>
                <description>سلام به همگی...از آخرین باری که اینجا نوشتم تقریبا چند ماهی می‌گذره. توی این مدت ، اتفاقا و امتحانای مهم زندگی رو از سرگذروندم .و الان راحتترم....حس می کنم که یه بار از روی دوشم برداشته شده و سبک‌ترم. الان که اینو دارم مینویسم، چندین قدم به خط پايان نزدیک ترم....پایان چهارسال ماجراجویی من......دلم نمیخواد برعکس اتفاقای دیگه براش روزشمار بذارم....ترجیح میدم روال عادی زندگی خودش همه چیز رو پیش ببره......مهم تر از همه چیز اینکه من تغییرات مهمی رو در این مدت تجربه کردم.....چند وقت پیش یکی از دوستای عزیزم مطلبی رو داخل کانالش گذاشته بود با این مضمون که نیازه آدم هرچند وقت یه بار نسخه های جدیدی از خودش ارائه بده. فکر می‌کنم این مورد درباره من صادقه.جدیدا هر ماه یبار ،به نسخه ای جدید از خودم تبدیل میشم و اشتباهات آدم قبلی رو دور میریزم......فکر می کنم درباره ارتباط با آدم های دیگه خیلی بهتر و آگاه تر شدم نسبت به 18 سالگی .....و واقعا چیزی هست که خدا رو شاکرم بابتش....چیزی که واقعا این روزها بابتش خوشحالم و دلم میخواست با آدم‌های دیگه به اشتراک بذارم این بود که  این روز ها شاهد ترمیم ارتباط های آسیب دیده قبلی بودم.... این صلح و بخشیدن و بخشیده شدن قشنگترین حسی هست که وجود داره و برای من شیرین ترین طعم دنیا رو داره.که ریشه اش هم ممکنه بخاطر این باشه که وقتی آدمها بالغ تر میشن درک و ملاحظه شون بالا میره .  داشتم فکر میکردم که اگه نسخه الانم رو وقتی که 18 سالم بود داشتم،چه قدر چیزهای ارزشمندی رو داشتم و از دستشون نمیدادم......اما، هرچیزی زمان مناسب خودش رو داره......نسخه ی جدید منم احتمالا باید 21 سالگی سر راهم قرار می‌گرفت....در مقابل این ها، دارم یه کار دیگه هم انجام میدم این روزها.......اینکه اگه یه ارتباطی برامون آسیب زننده ست بدون آشوب و تنش ، کمترش کنیم.....برای خودمون و طرف مقابل مرز ایجاد کنیم.......البته هنوز درباره این کارم اینکه چقدر درسته یا غلط شک دارم.......اما حس میکنم حداقل درنهایت آرامش رو برام به همراه داره.....اینکه آدم جاهایی که ناراحتش میکنن رو داخلشون حضور پیدا نکنه....البته در این مورد سعی دارم افراطی رفتار نکنم و با عذاب وجدان خودم رو اذیت نکنم.....درواقع کاری که من دارم انجام میدم ایجاد یه کم انزوا  و فضای شخصی و فعالیت های تک نفره ست که بهم کمک کنه کمتر درگیر افکار خودم  باشم.....  علاوه بر اون ، ارتباط هایی که بهم انرژی میدن رو سعی میکنم زنده نگه دارم و درک و حمایت رو به آدم‌های نزدیک زندگیم هدیه بدم.....نمیدونم چقدر داخل این کار موفق بودم....اما حداقل، تلاشمو کردم و این کاری بود که از دستم برمیومد...... دارم سعی میکنم به آدما احترام بذارم و باعث رنجشون نباشم.......جدای اینها یه چیز دیگه ای هست که خیلی دغدغه اش رو دارم اینکه بتونم تعادل ایجاد کنم  اونقدری که از دستاوردهام هم ذوق زده بشم و هم اینکه حس غرور بهم دست نده........ تصمیم جدیدم این هست که بتونم به آدمها از دیدگاه همدلانه و بدون قضاوت نگاه کنم.....به خاطر رفتارشون قضاوتشون نکنم و ديدگاه از بالا به پایین به کسی نداشته باشم...... همچنین در حال پررنگ تر کردن اعتقادهای خودم هستم و سعی دارم که بهشون عمل کنم..... علاوه بر اون دارم سعی میکنم که از آدمها چیزای جدیدی یادبگیرم....که عمدتا جنبه اخلاقی مدنظره.به نظرم داشتن یه الگو میتونه مفید باشه در این زمینه به شرط اینکه مدام خودمون رو مقایسه نکنیم و این رو درنظر بگیریم که به هرحال آدمها و شرایط متفاوتن.یه موضوع مهم دیگه هم این هست که یه بخش از درونم عمیقا دلش برای اهواز ،گرماش ،و مهمتر از همه دوستان تنگ میشه.....همین بخش از درون من،عمیقا دلش میخواد زمان بایسته و تموم نشه....اما بزرگ شدن و  فارغ التحصیل شدن بخش اجتناب ناپذیر زندگیه.....و بالاخره یه روزی اتفاق میوفته......میدونم که با تموم وجودم دلتنگ میشم.  ....اما سعی دارم که این روزها با این احساس کنار بیام و تا حد ممکن کنار آدم‌های خاص زندگیم باشم.....ادامه دارد.....</description>
                <category>Maryam</category>
                <author>Maryam</author>
                <pubDate>Sat, 26 Apr 2025 22:20:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>محبوس</title>
                <link>https://virgool.io/@m_69083137/%D8%B2%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86%DB%8C-o8jo8upsvajc</link>
                <description>چندین بار خواستم راجع به این چیزی که توی ذهنمه مطلب بنویسم اما،هربار پاکش می کردم....چندین بار میخواستم با کسی حرف بزنم درموردش اما بعد پشیمون می شدم ......هربار که بهش نگاه می کردم می دیدم که از این موضوعی که نوشتم،يه نوشته ی ادبی اون طور که دلم میخواد درنیومده.حتی اصلا شک دارم که نوشتن اینا ،درسته یا نه؟ باید همچنان شخصی نگهشون دارم یا نه؟.....اما این بار سعی می کنم که درموردش بنویسم...... &quot;فرار از تشابهات&quot; بهترین کلمه برای توصیف این روزهای منه.من نشونه ها رو می دیدم و فرار می کردم...‌یا اینکه دلم میخواست تصور کنم که این ها نشونه نیستن....من حالا ۲۱ ساله بودم....دانشگاه قبول شده بودم و حالا ترمای آخر بودم.....فرهنگ جدید و شهر جدید رو تجربه کردم.....توانایی هایی به دست آوردم که قبلا نداشتم و تونستم که با آدما ارتباط برقرار کنم و تونستم کارایی انجام بدم که قبلا توی شهر خودم نمیتونستم همونا رو انجام بدم....اما برای من مهم تر از همه ی این وجوه،یه وجهی از زندگی وجود داشت که معنای هستی من توی اون خلاصه می شد.....و اون تحصیل بود.....من هنوزم اون دختر دبیرستانی بودم که بعد حل نکردن یه مسئله زار می‌زد......همونی بودم که بعد نفهمیدن مسايل کلافه میشد....و همونی که حال خوبش بسته به این بود که توی روز چقدر تلاش کرده بود برای بیشتر درس خوندن.....اما این بین یه چیزی وجود داشت که بیشتر از همه اذیتم می کرد....شباهت روزایی که الان داشتم با روزایی که دبیرستانی بودم........یادمه که ار تابستونی که نهم بودم کتابای المپیاد ریاضی رو سعی کردم گیر بیارم و تابستون من به المپیاد و حل سوالای نظریه اعداد گذشت.....یادمه که توی المپیاد چهارتا درس بودن که باید میخوندیمشون و مباحث عمدتا از اینا بود.....جبر و هندسه و ترکیبیات و نظریه اعداد.....یادمه که تا مدت زیادی ترکیبیات رو نمیفهمیدم و برای هندسه هم به علت شکلات کج و معوجم نمیتونستم سوالی حل کنم😅اما مطالب نظریه اعداد برام قابل لمس تر بودن و یه مقداری جبر‌‌‌‌..و‌من همش تصور می کردم که ادامه ی مسیرم رو توی دانشگاه نظریه اعداد میخونم و کلی رویاپردازی میکردم راجع به آینده.....مدرسه هرسال برای دانش آموزایی که المپیاد میخوندن کلاس میذاشت اما سالی که من وارد مدرسه شدم به دلیل اینکه تعداد متقاضیای المپیاد ریاضی زیاد نبود ،کلاسی برگزار نشد و من اون سال سعی کردم خودم مطالب رو بخونم و با آزمون و خطا پیش برم و سوال حل کنم و یه جاهایی هم از سال بالایی‌ها سوالاتمو بپرسم.گذشت تا وقتی که بهمن ماه رسید و من آزمون مرحله یک رو دادم .....حدود یه ماه و نیم بعدش نتایج اومد و قبول شده بودم(((((: ......شاید تو کل لحظات دبیرستانم اون لحظه شادترین لحظه بود برام .....خلاصه گذشت و منم سعی کردم اون سال امتحانی مرحله دو رو بدم و بعدش برای امتحان سال دیگه خودم رو آماده تر کنم....یادمه از ۶ تا سوال تونستم یه دونه رو حل کنم که مربوط به چندجمله ای ها می شد.....خلاصه تصمیم گرفتم بعد امتحانای مدرسه ،از تابستون خودم رو برای المپیاد سال بعدی آماده کنم....از همون ابتدای تابستون اطرافیان مدام نگران این بودن که المپیاد خوندن من رو از کنکور دور میکنه و من دارم وقتم رو هدر میدم.....خلاصه تصمیمات من از جانب خانواده و اطرافیان اصلا مورد تایید نبود و‌من از لحاظ عاطفی واقعا حامی ای نداشتم که به قولی اون انگیزه و حداقل امید رو بهم بده(((: اما من چیکار کردم؟سعی کردم ادامه بدم مسیری که انتخاب کرده بودم رو......همه من رو به صورت یه آدم مدعی ای که روی ابرا سیر میکنه و نگاهی به زمین نداره می دیدن.....اما من الانم، مریم ۱۶ ساله رو این شکلی می دید: کسی که توی دو قدمی سقوط قرار گرفته و به هر ریسمانی داره چنگ میزنه برای اینکه نجات پیدا کنه.....مثل الان...الانی که دلم نمیخواست صرفا یه آدم معمولی باشم و کارای معمولی انجام بدم....دلم میخواست رویا و هدف داشته باشم ....و دلم میخواست زندگیم معنا و هیجان داشته باشه.....تنها بودن برام خیلی سخت بود و شاید اگه یه دوستی داشتم که هم مسیر و‌هم فکر من بود تلخی روزا برام کمتر می شد...‌.خلاصه اون روزا طی شدن و رسید به اوایل دی ماه و بعدش مدرسه اجازه داد که امتحانای ترم رو شرکت نکنم و المپیاد بخونم و به جاش نمرات کلاسی رو بذارن برای امتحاناتم....همین نکته باعث شد که فشار خونواده و اطرافیان بیشتر بشه ......شاید اگه اون موقعا امتحانا رو شرکت می کردم اینقدر فشار بهم وارد نمیکردن......من تبدیل شده بودم به کسی که خونواده و اطرافیان کوچیکترین حرکتش رو زیر نظر داشتن....هر انتخابش رو...هر فکر و هررفتارش رو‌.....تو‌مهمونی هایی که نمی‌رفتم حسابی بحث کارای من داغ بود و موقعی هم که مجبور بودم توی این جور مجالس شرکت کنم با حجم زیادی از سوالات بمباران میشدم.....حتی پیش میومد که گاهی بهم زنگ میزدن که فلان موضوع رو‌میخوای چیکار کنی حالا که اینکارو کردی؟ اینها رو که می نویسم دردشون دوباره برام تازه میشه اما....سوال اصلیم اینه واقعا تحمل یه نوجوون و اعتماد کردن بهش چقدر سخت بود که من لایق داشتنش نباشم(((((: همون هفته های اول داشتم کم کم پشیمون می شدم و به فکر این افتادم که کلا این راهو بذارم کنار و برم کنکور بخونم....اما دوباره ادامه دادم....مدام از خودم آزمونهای مختلف میگرفتم اما ته ته دلم میگفتم که قبول نمیشم.قبول نمیشم.نمیشم‌......گذشت و روز‌امتحان رسید......و آخرش همونی شددکه فکر میکردم...قبول نشدم.....قبول نشدنی که هیچ چیزی نتونست زخمشو بعد ۵سال خوب کنه....نه قبولی توی کنکور.....و نه چیزایی که توی دانشگاه به دست آوردم....همش با خودم فکر میکردم کسی که سال دهم تونست قبول بشه و اطلاعاتش کمتر از اطلاعات سال یازدهمش بود،چطور امسال قبول نشد؟؟...روزی که از امتحان برگشتم اولین چیزی که ازم پرسیدن این بود:امتحانو چیکار کردی؟و من گفتم بد نبود....(هروقت بعد امتحان اینو میگم یعنی درواقع راضی نبودم و‌گند زدم....) هیچ وقت واکنش خانواده رو یادم نمیره((((: اون وقت که میگفتن جواب بقیه رو چی بدیم؟من داشتم از درون ترک میخوردم و‌ همزمان باید تحمل میکردم سرزنش ها و سرکوفت ها رو....یادمه اون شب ،حس میکردم که دارم می میرم و دنیا به آخرش میرسه.....حالا بعد امتحان باید مدرسه هم می رفتم و دوباره تنهایی رو‌حس میکردم.....من با افکارم تنها بودم....با دنیام تنها بودم ....انگار جزیره ای بودم که هیچ ساکنی نداشت....و من تنها کاری که کردم این بود:سعی کردن دل ببندم....به امیدهای واهی و غیرواهی‌‌‌.‌‌‌...بلافاصله بعد این امتحان ،کتاب جاناتان مرغ دریایی رو از یه دوستی قرض گرفتم و شروع به خوندن کردم.....که این کتاب راجع به هدف بود عمدتا......(حتما توصیه میشه که بخونیدش اگه نخوندید.....)خودم رو سعی می‌کردم جای شخصیت‌های داستان قرار بدم و معنا و ارتباطی با زندگی خودم پیدا کنم راجع به اون داستان.....اما اط یه بابت خوش شانس بودم این که مدرسه رو فقط برای دوهفته تحمل کردم و بعدش کووید شد و مدارس تعطیل شدن.....روز اعلام نتایج رسید و من المپیاد ریاضی رو قبول نشدم....اما المپیاد کامپیوتر رو قبول شده بودم و این خوب بود.....بعد اون هم سعی کردم که با مرحله جدید زندگیم کنار بیام و به پذیرش برسم....کم کم شروع به کنکوری خوندن درسا کردم.....و یه کتاب جدید گرفتم برای خوندن:کتاب کیمیاگر‌....یادمه اون زمان شدیدا به نوشتن رو آورده بودم و هرکاری که میخوندم احساسم رو راجع بهش می‌نوشتم و برای بقیه می‌فرستادم.....بعد تموم شدن امتحانای ترم دوم‌ کنکوری خوندن رو به صورت جدی تری در پیش گرفتم ....یادمه از همون اوایل با این سوال از طرف بقیه مواجه می شدم که چه رشته ای میخوای قبول شی؟و من مدام از جواب دادنش طفره میرفتم.....اما اون سال هم مثل سال قبلش کلی اذیت شدم....چرا که اون ها ازم میخواستن که از همون اول به رشته ای که اونا میخوان فکر کنم و من میگفتم نه هدفم چیز دیگه ای هست.‌..حتی یادم نمیره حرف یکی از اعضای خونواده رو که می‌گفت هیچ چیزی قبول نمیشی‌....(پ ن:بعد اعلام نتایج کنکور به روش آوردم((((:   )الان که اون روزا دوباره دارن برام یاد آور میشن ،تن و بدنم عمیق میلرزه و انگار سردمه....من توی ذهنم دائما به یه منتقد بی رحم تبدیل میشدم و خودم رو شکنجه دادم.....بابت آزمونی که قبول نشدم....بابت سوالاتی که جواب ندادم....بابت موفقیتی مه نتونستم کسب کنم....هیچ دستاوردی جای این شکست رو هنوز خوب نکرده.... اگه به گذشته برگردم ،نمیدونم چه چیزهایی رو تغییر میدادم...اما میدونم مهمترین چیزی که تغییر میدادم این بود که سعی می‌کردم کمتر جلوی دید بقیه باشم....و کمتر سعی در بحث و راضی کردنشون داشته باشم((((: چون الان که به چیزی که اونا خواستن تبدیل شدم،باز هم راضی نیستن و هنوز نتونستم متقاعدشون کنم که به علایق و افکارم احترام بذارن.من توی روزهای سرد و تاریکی ۱۶ سالگی گیر کردم. و من از کسی که بودم دارم فرار میکنم.....و شبا کابوس میبینم....کابوس این که دوباره همون دختر ۱۶ ساله م.....اما منهنوز هم معتقدم به اینکه یه روزی از این زندان احساسات و افکار آزاد میشم.....قطعا آزاد میشم....و باید آزاد بشم....در آخرممنونم که به صحبتام گوش دادید((((:و شب خوش .....</description>
                <category>Maryam</category>
                <author>Maryam</author>
                <pubDate>Fri, 27 Dec 2024 23:31:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>Winter melancholy</title>
                <link>https://virgool.io/@m_69083137/winter-melancholy-yzkdprtegokh</link>
                <description>It&#x27;s the last Days of December 2020......You&#x27;re sitting next to the window ....gazing at the snowflakes... wondering which one is colder?Your inner doubts or the last days of winter?you take your torn cardigan in order to feel the less of it.your auspicious days of adventure fell into this cage....imprisoned by the enemies and lovers.And then they will scold you for not being the number 1 flyer.....A presaged failure is knocking on the door.....Where are the enemies Where are the lovers?Shouldn&#x27;t you let go of others?You&#x27;re walking towards the aisle....You can feel the drops of shameWashing your path away....A sudden shot....Then you&#x27;ll wake up next to the open door....From all the fragile birdsI was the chosen oneTo be bombed by wordsDear maturely me...Please set me freeDear maturely me...Please Let me make a wish.If I&#x27;d be allowed to live another lifeWould it be a life of a fairy...To shower the lonely ones with wordsThis time, in case to make  them feel the  warmth in winter.Dear me It&#x27;s the last Days of December 2024.....Down and mistrustedBut I&#x27;m tryingTo blow out the flames of this scratchThis time I wouldn&#x27;t let themTo reach into my dignity</description>
                <category>Maryam</category>
                <author>Maryam</author>
                <pubDate>Fri, 20 Dec 2024 20:41:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک نفر اینجا گم شده</title>
                <link>https://virgool.io/@m_69083137/%DB%8C%DA%A9-%D9%86%D9%81%D8%B1-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AC%D8%A7-%DA%AF%D9%85-%D8%B4%D8%AF%D9%87-lrxmvyhwvuhq</link>
                <description>نمی دانم که خودم را در کدامین حادثه جا گذاشته امحتما زیر آواری از ترسشاید هم پشت دیواری از تجارب منتهی به شکستآن که آرامش می خواستچشمانش را به روی آسودگی بستشاید که نتوانم به یادآورم اماحتم دارم که در این بینپر و بالم بشکستمی دانم که پر ز دردی اماخوب میدانی که تا بوده همین بوده و هستسالهاست که من در این کالبد و تن زندانیستسال هاست که دلم در پی‌ سرگردانیستسالهاست که من ز من غریبستلوح افکار من در پی فریبستاز من که گذشت اماگر خود گشته شود پیدادستانش را بگیریدو برایش شعر بخوانیدو عزیزم خطابش کنیدو به او بیاموزیدکه خود راکمی بیشتر دوست داشته باشدچیزی که نتوانستم به او بیاموزم....</description>
                <category>Maryam</category>
                <author>Maryam</author>
                <pubDate>Tue, 10 Dec 2024 18:03:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرندیات</title>
                <link>https://virgool.io/@m_69083137/%DA%86%D8%B1%D9%86%D8%AF%DB%8C%D8%A7%D8%AA-dwikrwrsnnmx</link>
                <description>Caged my soul in case to uncage my bodyKilled my soulTo make my body survive a little bit longerI was always Longing for the peaceBut was it all I needed?Maybe comfort was  my main concern But There was a misleading between my aspirations and deeds.Little did I know was this:I missed it to be that hardworking girl for one more time</description>
                <category>Maryam</category>
                <author>Maryam</author>
                <pubDate>Tue, 03 Dec 2024 15:19:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چه می خواستم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_69083137/%DA%86%D9%87-%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%85-huwnimtvs02e</link>
                <description>مگر من چه می خواستم؟جز اینکه قدرتی لایتناهی وزش عشق را در میان تار و پود قلبم بگستراند...مگر چه می خواستم جز اینکه گرمای امنیت لا به لای شک های درونمرنگ مهر را به خود بگیردمی خواستم متوسل شومبه خاطره ایبه گفتگویی به فشردن دستیبه گم شدن در آغوشیبه لبخندی.....من در لا به لای ماجراجویی هایمبه دنبال چه چیز می گشتم؟جز اقیانوسی به عمق دلدادگیو به رنگ صمیمیتو به زلالی رفاقتآری من گم گشته ای داشتممن توانایی &quot;دوست داشتن&quot;و &quot;چگونه دوست داشتن&quot; را گم کرده بودم.....اما امیدوارانهدر امتداد هر آرزویی به جستجوی خویش ادامه می دادم....</description>
                <category>Maryam</category>
                <author>Maryam</author>
                <pubDate>Mon, 02 Dec 2024 15:23:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در امتداد امید و آشفتگی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_69083137/%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D9%85%D8%AA%D8%AF%D8%A7%D8%AF-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF-%D9%88-%D8%A2%D8%B4%D9%81%D8%AA%DA%AF%DB%8C-qwtxfkvmry2t</link>
                <description>سلام به همگی((((:در ادامه ی وقایعی که توی ترم های مختلف برام افتاد،میخوام درباره ترم هفت بنویسم.....این ترم خداروشکر یه تغییراتی کرده بودم.عاقل تر و‌منطقی تر شده بودم و لجبازی قبلا رو نداشتم.......و در تلاش بودم که کمتر آسیب بزنم به خودم......در اوایل ترم خیلی تلاش می کردم که بتونم درسا رو جلو ببرم....اما اعتراف میکنم که چون به خاطر کلاسا مقداری زیادی از وقت رو از دست میدادم ،هر هفته غمگین تر از هفته قبل می شدم....و یه مدتی تلاش رو کنار گذاشتم.....مدام ترس این رو داشتم که به ایده آلی که توی ذهنم هست نزدیک نباشم.....اما این مدت که همه چیز رو کنار گذاشتم دلتنگی های عمیقی رو دارم تجربه میکنمیکی از اون ها دلتنگی برای درس خوندن و تلاش کردنه....یکی هم برای آرزوهایی که چندین ساله منتظرشونم....مدام توی ذهنم این هست که آیا توانایی مبارزه با بعد تاریک خودم رو دارم یا نه؟میتونم بهش غالب باشم یا......و کلی سوالای دیگه.....ولی حس درونی من میگه که این راه اونقدر ارزشش رو داره که بخاطرش این مبارزه رو انجام بدم.......کلا کمتر از ۱۲۰ روز دیگه مونده به کنکور ارشد و من دنبال جمع و‌جور کردن خودم و بهبود توی درسا هستم......تصمیمی که دارم این که تا ۹۰ روز خودم رو به چالش بکشونم و بعد ۹۰ روز بیام اینجا و‌بنویسم نتیجه کارایی که کردم رو.....پس تا ۹۰ روز دیگهفعلا(((((:(راستی این متن صرفا جنبه تخلیه افکار بود ......)</description>
                <category>Maryam</category>
                <author>Maryam</author>
                <pubDate>Wed, 06 Nov 2024 01:43:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نجات</title>
                <link>https://virgool.io/@m_69083137/%D9%86%D8%AC%D8%A7%D8%AA-avwn9iyjwa1k</link>
                <description>هرچه قدر که بیشتر فکر می کنممی بینم که دارم به پاییز شبیه تر می شم.این ریشه های امید بودن که توی وجودم داشتن زرد می شدن......اما من هرروز خلاف طبیعتم باهاش رفتار می کردم،تا این که تصمیم گرفتم بپذیرمش...بالاخره یه جاهایی آدم باید قبول کنه که شکست خورده اون هم نه به یه موجود یا مفهوم بیرونیبلکه به خودشانگار که زور اون بعد ناامید بیشتر می چربه......بعضی موقعا هم بهتره که توی خلوت خودمون دست از دروغ و تعارف برداریم و واقعا خودمون رو بررسی کنیم......به خودم‌نگاه می کنم....تیکه های شکسته شده ام رو برانداز میکنم.....من شکننده شده بودم....اما سعی در انکارش ندارمنه توی خلوتم....تیکه هایی که هنوز داشتن فرار می کردنتیکه هایی که سعی داشتن عین دو تا خط موازی رفتار کننهمونقدر اجتناب توی رفتار و رویارویی با هم......و من میدونستم که چقدر دردناکه این تکرار مکررات.....انگار که بی اعتماد شده بودمنسبت به خودمخودی که براش خیلی کارا انجام داده بودماما درنهایت چیزی که ازش دریافت کردمکم بودمن ترسیده بودمانگار که سردم شده بودتوی این سرمای بی اعتمادی به خودم می لرزیدم‌و می دونستم که نجات پیدا کردن شاید شبیه یه مفهوم انتزاعی باشهزندگی چقدر شبیه ریاضی شده بودهرجا که کم می‌آوردیم یا یک خلأ معنا رو حس میکردیم،یک ابزار جدید رو تعریف میکردیم که به کمکمون بیادبرای جلوتر رفتن و استقبال از آینده.....نجات.....نجات هم یکی از همین مفهوم ها بود.....شاید ما این کلمه رو تعریف کردیم که رنج در لحظه رو کم کنیم.....شاید نجات هم یک ابزار بودیک ابزار حل مسئلهابزاری برای رفع حس عدم قطعیت.....ابزاری برای فراموشی لحظه ها.....این بار به خودم دوباره نگاه می کنماین بار نه به نگاه یک منتقد سفت و‌سختبلکه با نگاه یک دوست حامی.....بهش نگاه می کنم و سعی می کنم که با همه ی ویژگی هاش بهش افتخار کنم....بهش افتخار می کنم که داره دست از انتظار برمیداره....چون که عاقل تر شدهو میدونه که قرار نیست کسی بیاد......و کم کم سازگار میشه و می‌پذیره و می‌پذیرهو تلاش میکنه و‌میگذره.........</description>
                <category>Maryam</category>
                <author>Maryam</author>
                <pubDate>Mon, 28 Oct 2024 19:07:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رشته های گسسته ی امید</title>
                <link>https://virgool.io/@m_69083137/%D8%B1%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%AF%D8%B3%D8%B3%D8%AA%D9%87-%DB%8C-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF-nsyhzncint10</link>
                <description>باید حالمو خوب نگه می داشتم......آرزوها بهم امید داده بودن.....و من به این ایمان داشتم که حتی اگه یه روزنه ی کوچیکی از نور پدیدار بشه ،باید دنبالش رفت....برای خوب شدنبرای خوشحال شدن.....باید به هرچیزی که بوی زنده بودن و زندگی کردن می داد ،چسبید......این چیزی بود که عمیقا بهش معتقد بودم ...من ،راکد موندن رو دوست نداشتم و دنبال هیجان می گشتم....پس به همین خاطر،دنبال چیزی می گشتم که عمیقا خوشحالم کنه.....دنبال یه خوشحالی موعود...چیزی که بتونم تصورش کنمدنیایی که هرشب قبل خواب ،تصورش می کردمو بهم حس آزادی می داد....من به رشته های گسسته ی امید چنگ زده بودم ، برای یافتن نسخه ی شادتری از خودم.....به آینه نگاه می کردمبه چشمام...تصور انعکاس برق شادی توی چشمام....این چیزی بود که صادقانه براش می جنگیدم...و در انتها یک سال بعدم رو تصور می کردم....سوال های زیادی درموردش داشتماما از یک چیز مطمئن بودم...اینکه این راه ارزشش رو داره...شاد بودن ارزشش رو داره</description>
                <category>Maryam</category>
                <author>Maryam</author>
                <pubDate>Mon, 05 Aug 2024 23:00:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سیر تکامل</title>
                <link>https://virgool.io/@m_69083137/%D8%B3%DB%8C%D8%B1-%D8%AA%DA%A9%D8%A7%D9%85%D9%84-vudomwqgrzph</link>
                <description>بالاخره ترم ۶ رو هم گذروندم و از لحاظ نتیجه بهترین ترم کل دانشگاهم بود تا الان......این ترم حتی از لحاظ رشد فردی هم خیلی فرق داشت با ترمای دیگه.....من یاد گرفتم که تغییر کنم و پذیرش اتفاقات رو یاد بگیرم...اجتماعی تر بشم و برای لحظاتی هم که شده از دنیای خودم بیرون بیام و در کنار آدمای دیگه دنیاهای متفاوتشون رو تماشا کنم و مهمتر از اینکه بتونم برای بقیه به اندازه ی خودم احترام قائل بشم....دیگه خودم رو بی ارزش تصور نمی کردم وبرای حوادث مختلف خودم رو مقصر نمی دونستم...آدم ها هم انگار رفتارشون با من تغییر کرده بود و اون ها هم متوجه تغییر من شده بودن..و واقعا خداروشکر می کنم برای این تغییرات......امتحانات این ترم رو که پشت سر گذاشتم شروع کردم به درس خوندن برای کنکوری که اسفندماه در پیش دارم.....الان حدودا یه ماه میشه که توی این پروسه قدم گذاشتم ....این مقطع از زندگی طور دیگه ای برام ارزش داره و به خاطر همین هست که برام مهمتره و یک مقداری نگرانشم....امسال ۸ امین سالیه که توی مسیر آرزوهام قدم میذارم......مسیر تبدیل شدن به یه ریاضیدان....چیزی که عمیقا از ته دلم منتظرشم......همونطور که توی نوشته های قبلی گفتم،در ابتدا این مسیر با مخالفت‌هایی مواجه شد و به همین دلیل یه جاهایی از مسیر رو من نتونستم به اختیار خودم برم ،چرا که عدم استقلال و سن کم و شاید شرایط خانوادگی باعث شد که یه مقداری مسیر تغییر پیدا کنه......اما الان که این رو دارم می نویسم ۷ روز مونده به ۲۱ سالگی((((:سنی که قراره نماد استقلال باشه.....الان که فشاری از طرف شرایط نیست و خودم اختیار تصمیم گیری برای آینده ی خودم رو دارم،بیشتر از هرموقع مسئول اتفاقات زندگیم هستم.....حالا حسابی آزادی دارم و از این آزادی باید بلد باشم که به درستی استفاده کنم....حس های عجیبی دارم....همونقدر که ترس هست همونقدر هم هیجان هست.....این دختر، همون دختر ۱۹ ساله ای بود که برای اولین بار پا به دنیاهای ناشناخته گذاشت و درسای مهمی گرفتتا به این نقطه برسه که بتونه به دنیای خودش رنگهای جدیدی ببخشه....رنگ هایی که به اختیار خودش برای خلق دنیای خودشهجایی که بیشترین حس آرامش رو داره.....اما همونطور که گفتم ،این اول کاره و قطعا مثل هر تازه کار دیگه ای یه سری مسائل هست که باید بتونم در نهایت حلشون کنم....اولین و مهمترین چیز این هست که تجربه های قبلی روی من تاثیر گذاشتن.....این ترس وجود داره که اگه مثل چیزی که میخوام نباشه،اگه سرزنش بشم ....اگه....و نکته ی دوم اینه که من مسئولیت دیگه ای رو هم علاوه بر کنکور خوندن تقبل کرده بودم و باید به اون هم می‌رسیدم و به جز درس خوندن دو تا موضوع دیگه هستن که باید بهشون رسیدگی کنم و یه مقداری مشغولیت فکری برای من ایجاد شده....که میتونم همه ی اینا رو برسونمآیا لازمه که از یه سری از این مسئولیت ها کناره گیری کنم؟در آخر من در این نقطه به یه چیزی اطمینان کامل دارم...اینکه هرچه زودتر باید تصمیم نهایی رو بگیرم و خودم رو از این افکار نجات بدم......این متن رو برای این منظور می نویسم که ناگفته های ذهنم رو تونسته باشم بیان کنمو در نهایت یه روزی برگردم به این متن و بخونمش....و اینکه امیدوارم بتونم از پس همه ی این ها بربیام و اگر کسی هم با این افکار مشابه وجود داشت بتونه این متن ها رو بخونه و با افکارش حس تنهایی نکنه.....۰۰</description>
                <category>Maryam</category>
                <author>Maryam</author>
                <pubDate>Thu, 01 Aug 2024 14:34:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بدون عنوان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_69083137/%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%B9%D9%86%D9%88%D8%A7%D9%86-npik8a5dtjxl</link>
                <description>فکر می کردم که باید یه تبدیلی پیدا بشه....تبدیلی که بتونه یک سری از بردارهای دنیای منو به فضای دیگه ای منتقل کنه....توی این فکر بودم که یک جایی یه تابعی ممکنه وجود داشته باشه که فاصله ها رو تا جای ممکن ماکسیمم کنه ...اما من  جوون و تازه کار بودمهم توی ریاضیهم توی زندگی.....و اگر هم چنین تابعی وجود داشت ،درک من از حساب زندگی اجازه ی دستیابی بهش رو نمی داد.من به دنبال یه معادله بودم که بتونه من رو به آرامش برسونه‌.جایی که دیگه کسی نتونه به صورت اریبخطوط موازی قلب منو لمس کنه و ته مونده های احساسش رو قطع کنه.جایی که تابع عقلم وقتی که نزدیک بی نهایت میشه ،خوش رفتار عمل کنه.می دونستم که این روزا بهترین زمان عمرم هستن.... زمانایی که روی منحنی های دیگه در فضاهای ناآشنا به بطالت داره سپری می شه......می دونستم که زمانش رسیده بود....زمان این که یه فضای دیگه تعریف بشهیک فضایی که کاملا ایزومورفه با وجود حقیقی خودم....من با مولفه های درونم در جنگ بودماما کلید آرامشمدر پذیرفتن تک به تک این مولفه ها بود....</description>
                <category>Maryam</category>
                <author>Maryam</author>
                <pubDate>Sat, 11 May 2024 21:39:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بخش هایی از درون من</title>
                <link>https://virgool.io/@m_69083137/%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D8%B1%D9%88%D9%86-%D9%85%D9%86-pjwt9rcymgne</link>
                <description>گاهی پیش میاد که بقیه رو با متری که برای فضای متریک زندگی خودمون تعریف کردیم ،قضاوت می‌کنیم.....درصورتی که هر انسانی یه فضای جداگونه با اشیاء و اجزای متمایز از بقیه ان ...ممکنه که ما در همسایگی بعضی از نقاط با هم اشتراک هایی داشته باشیم ....اما دلیل نمی شه که یک قانون کلی برای همه قائل بشیم و انتظار داشته باشیم که هر قانونی که برای خودمون پذیرفتیم توی فضای زندگی های بقیهیه متر باشه .....صد البته  که متمایز بودن این مترها دلیل بر برتری هیچ کدوم نمی شه.....این جا برتری هیچ معنای خاصی نمی ده....چون فضاها متمایزند.....ممکنه متری رو داشته باشیم که برای فضای خودمون بهترین گزینه باشه....برای اینکه فاصله ی  هردونقطه از فضای وجودمون رو تا حد امکان به کمترین مقدار برسونه و وحدت وجودمون رو حس کنیم .....اما مقایسه ی دو تا فضای مجزا کار معقولی نیست.....چون که ویژگی فضاها متمایزن.....در نتیجه راه و روش و متر اون ها هم فرق می کنه.....شاید هر چه که بیشتر به نقاط درونی خودمون توجه کنیم و اون ها رو اولویت قرار بدیم و نقاط مرزی رو حفظ کنیم کمتر به فکر ایراد گرفتن از فضاهای دیگه میوفتیم....فضاهایی که هرکدوم شرایط و ساختار متفاوتی دارنچیزی که ما با مترهای خودمون قابل به درکشون نیستیم.</description>
                <category>Maryam</category>
                <author>Maryam</author>
                <pubDate>Sat, 11 May 2024 14:39:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اندکی از من</title>
                <link>https://virgool.io/@m_69083137/%D8%A7%D9%86%D8%AF%DA%A9%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D9%86-ab97tjrqot0d</link>
                <description>I could see the doubt in your faceThat nasty rule wouldnt hold in this caseYoure staying silentBut could tell things which I cantIt only took a fortnightFor me to chase the daylightStaying up all the nightWho will win this nasty fightMy first life time friendI DIDNT KNOW THAT WOULD ENDSITTING ON THE BENCH READING BOOKSWOULD YOU REMEMBER HOW IT LOOKSMAKING ESCAPE OF COOL KIDSCAUSE WERE NOT MADE FOR PARTIESHEAD OVER HEELS FOR CATHERINE AND Heath THOSE Rare moments we showed people teethMissing hide and seek andLooking for the weekendTeasing looks to defendLaughing at my fearsIgnoring my endless tearsYou used to see real meBeing what they couldnt beWhy did you even changeWas it all about revenge?Didnt deserve a goodbye?Theres an end for every HiYou just showed up cause of pitySurmising me as a nittyNow Im leaving this comfort zone Finding the light of my own</description>
                <category>Maryam</category>
                <author>Maryam</author>
                <pubDate>Wed, 21 Feb 2024 23:01:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شاید شروع،شاید پایان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_69083137/%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86-merj7wnc8cpw</link>
                <description>یک سری از اون منابع مربوط می شد به سایت درس افزار شریف که یکی از کورس هایی که واقعا دوست داشتم و اولین کورسی که دیدم ریاضی عمومی یک استادشهشهانی بود.....به غیر اون هم سایت mit یک سری درسها داشت که واقعا خوب بودن.....توی این شرایطی که مجازی بودیم سعی می کردم این شکلی انگیزه ام رو نگه دارم و از راه اصلی منحرف نشم و یادم بیاد که هدفی داشتم و باید براش تلاش کنم.همین طور هم سعی کردم که برای یه سری مسابقات خودم رو آماده کنم (البته هنوز هم بخاطر ترسی که دارم هیچ وقت ایت کارو به پایان نرسوندم)زمان همینطوری گذشت تا به ترم سه رسیدیم و دانشگاه ها حضوری شدن.....این ترم جبرخطی و ریاضی عمومی ۲ و مبانی آموزش ریاضی داشتیم.....که فکر میکنم محبوبترین درس این ترم همون مبانی بود برام(خیلی درسی بود که سوالاش خلاقیتی بودن) و بعدشم ریاضی عمومی ۲ و مباحثی که به انتگرال مربوط میشدن.....بخوام صادقانه بگم نسبت به اوقاتی که توی خونه بودم زیاد خوندنی نداشتم به اون صورت.....تازه به صورت حضوری دانشگاه رو تجربه می کردم و یه حس یاسی دوباره کل وجودمو گرفته بود انگار حس رضایتم مقطعی بود و دوباره به روال قدیم برگشته بودم.....یه مقداری توی این سیاهی ها غرق شده بودم و دست و پا می زدم....و خب سعی کردم نجات پیدا کنم و حداقل حواسم از این موضوعات پرت بشه....سعی کردم درباره این موضوعات با ادم های مختلف حرف بزنم.....نسبت به دبیرستانم یه تغییر خوب دیگه کرده بودم این که کتاب خوندنو شروع کردم .....با آدم های جدیدی اشنا شدم و خب درسهای مختلفی بهم یاد دادن....مهمترین درسی که ازشون گرفتم هم این بود که هیچ چیزی به اندازه ی خودم و اهدافم ارزشمند نیست.....این رو هم بگم که در اخر ترم اتفاقات مختلفی (خوب و بد)برام به وجود اومد و من یه مدت درگیرشون بودم ولی در اخر تونستم از اون اتفاقات هم بگذرم و اوضاع رو مدیریت کنم....می رسیم به اواخر ترم سه که دوران طلایی من محسوب میشه.....و اون هم آشنایی با افرادی با سلیقه و دغدغه های مشابه......این برای من مهمترین اتفاق بود چون که فهمیدم تنها نیستم توی این مسیر و از بودن کسایی که میتونستم از علاقه مندی هام براشون حرف بزنم حسابی خوشحال میشدم(بعد گذشت سه ترم حالا دیگه فهمیدم که اون افراد از ارزشمندترین ادمهای زندگیمن....)ترم سه رو با کمترین معدل دوران دانشگاه پشت سر میذارم......و خب این موضوع سرخورده ام میکنه و شاید یه کم بیخیال....دیگه به هیچ چیزی از جمله نتیجه دل نمی بستم و همه چیز برام یه معنی زودگذر داشت...سعی می کردم خود لحظه رو درک کنم و به قبل و بعدش کار نداشته باشم.....با شروع ترم چهار من حس می کردم یه رسالتی برای خودم دارم و رسالتم اینه که خودم رو شاد نگه دارم و امیدوار......سعی می کردم از کوچیکترین چیزها خوشحال بشم.....سر تموم کلاس ها حاضر می شدم و سعی میکردم از لحظات لذت ببرم.....(سه حالت داشت یا خود درس رو دوست داشتم......یا کلاس فان بود.....یا جر و بحث بین استاد و دانشجوها برام فان بود .) که مثلا دیفرانسیل و نظریه اعداد جز دسته اول بودن.....کلاسی مثل فیزیک جز دسته دوم و کلاس پژوهش هم دسته سوم بود.....(لازمه که جامعه شناسی رو هم به این دسته اضافه کنم؟😁)کم کم درس خوندن رو دوباره از سر گرفتم و  دوباره حس خودباوری رو به دست اوردم .....اواخر ترم به این باور رسیدم که احتمالی برای جبران کردن ترم قبلی وجود داره و درنهایت همینطور هم شد. توی این مدت تا میتونستم خودمو کنار ادمایی که حس خوبی بهم میدادن نگه می داشتم و تقریبا روزایی که کلاس داشتیم کل تایمم رو کنار کسایی که دوست داشتم سپری می کردم.....حالا حسابی تغییر کرده بودم و قلبم برای اولین بار داشت چیزهای جدید و عمیق و واقعی رو تجربه می کرد....مثل رفاقت....مثل حس ارزشمندی....و کلی حس های خوبی که نمیتونم وصف کنم....یه حقیقت خوب یا شاید بدی درمورد من وجود داره اینکه تموم لحظاتی که کنار آدمای ارزشمند زندگیم سپری میکنم رو یادم نمیره....همه رو با تموم جزئیات یادمه....و این اتفاق بعد اواخر ترم سه برام افتاد....ترم چهار بهترین ترم دوران تحصیلم و شروع ترمای بهتر دیگه بود.....حالا تمام تلاشم اینه که درس خوندن رو پیگیری کنم ....کم کم خودمو اماده کنم برای پایان دوره کارشناسی و ساختن خاطره های بیشتر و قشنگتر ....استفاده از تموم لحظات و سپری کردن اوقات با ادمهایی که هرکدوم به طور منحصر به فردی ارزشمندن.</description>
                <category>Maryam</category>
                <author>Maryam</author>
                <pubDate>Wed, 14 Feb 2024 23:16:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شاید شروع،شاید پایان(1)</title>
                <link>https://virgool.io/Sakkoo/%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%861-gs2wm6z79gac</link>
                <description>کم کم داریم به شروع ترم ۶ ام نزدیک میشیم....و بعدشم با کمال ناباوری به شروع و پایان یک سری اتفاقات......تصمیم گرفتم که توی این سه ترم باقیمونده تموم وقایع رو به رشته ی تحریر در بیارم ....که موندگار بشه...که مرهمی باشه برای لحظات دلتنگی....دلتنگی ای که اجتناب ناپذیره و زمانش بالاخره فرا می رسه.داستان از اونجا شروع میشه که بعد نتایج کنکور حسابی بحث انتخاب رشته بین خونواده داغ بود و آینده ی من به بحث اصلی فامیل تبدیل شده بود.از اواخر راهنمایی یادم میاد که از خوندن ریاضی به وجد میومدم و اون رو جزء اصلی از آینده ی کاری خودم می دونستم.تو رویاهام خودم رو در حال حل کردن مسئله های سخت می دیدم .دلم میخواست که در اینده کارای تحقیقی تو زمینه ریاضی انجام بدم .....به همین خاطر هم میخواستم که برای انتخاب رشته ی کنکور رشته ریاضیات و کاربردها رو اولویتم بذارم .....اما این تصمیم به دلایل مختلفی با مخالفت خانواده روبرو شد و تصمیم بر این شد که آموزش ریاضی دانشگاه فرهنگیان رو اولویت بذارم....اوایل به این دلیل که حس می کردم یه مقداری از هدفم دور شدم حال و حوصله هیچ کاری رو نداشتم....یعنی یه سال و نیم از دانشگاه رفتن من به این روال گذشت.دلیلشم این بود که خب من اون موقع ها یه بررسی تو چارت دوتا رشته انجام دادم و فهمیدم که واحدای آموزش ریاضی از لحاظ اختصاصیا کمترن.....دلیل دیگه این بود که حس می کردم دانشجوهای دانشگاه های دیگه از لحاظ امکانات خیلی جلوترن و من کلی عقب افتادم از چیزی که میخواستم.....که خب الان که جلوتر اومدم فهمیدم که هیچ دانشگاهی بدون عیب و نقص نیست.....خب از این موضوع که بگذریم دو ترم اول رو به صورت مجازی گذروندیم و از ترم سه به صورت حضوری وارد دانشگاه شدیم.....توی دو ترم اول سعی کردم یه سری از منابع و درسا رو توی یوتیوب و سایتای مختلف دنبال کنم و سعی کنم انگیزه ام رو از دست ندم.....</description>
                <category>Maryam</category>
                <author>Maryam</author>
                <pubDate>Wed, 14 Feb 2024 22:37:17 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>