<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های سمانه</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_69135106</link>
        <description>روزمرگی های من و دخترک</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 14:09:18</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1216002/avatar/AJH21B.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>سمانه</title>
            <link>https://virgool.io/@m_69135106</link>
        </image>

                    <item>
                <title>مرد لات همسایه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_69135106/%D9%85%D8%B1%D8%AF-%D9%84%D8%A7%D8%AA-%D9%87%D9%85%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87-ryyvbrqemmf2</link>
                <description>خیلی ناراحت بود ، پریشون ، عصبانی ، بی حوصله ، کلافه …. !! چندین حس مختلف را میشد دید و لمس کرد. نمیخواستم سوال بپرسم ، با خودم گفتم اگر بخواد خودش حرف میزنه ، بعد از چند دقیقه که نگاه می دزدید و عصبانیتش به نظر کمتر شده بود گفت : “ بالاخره با مامان و بابام صحبت کردم “ باز نگاهش کردم و فقط آروم سرم را تکان دادم که خب بعدش ؟!  به یک جای دور نگاه میکرد ، نمیدونم کجا ! صداش هر لحظه آروم و آرومتر میشد ، لبش را با زبون تر کرد و گفت : “ بالاخره بعد از این همه سال از احساسم صحبت کردم با مامان و بابام ، بهشون گفتم نیاز دارم تنها زندگی کنم ، گفتم اینکه کنارشون باشم خوبه، اما من سال ها ، خونه ی خودم رو داشتم ، یک زندگی مستقل داشتم درسته الان جدا شدم اما زندگی کردن با شما داره باعث میشه هر روز با هم درگیر بشیم ، از هم دلگیر بشیم ، شما مامان و بابام هستید ، عزیز من هستید ، اینجوری هر روز با هم  بحث و دعوا کنیم ، از اعصابمون هیچی باقی نمیمونه » حالا نگاهم میکرد ، گفتم « خوب کاری کردی که نظرت رو گفتی» پوزخند زد ، گفت :” مامان فقط نگاهم کرد ، بابا اول گفت خونه ی جدا پول میخواد ، گرونه ، وضعیت اقتصادی اینجوریه … بعد که من برای هر نکته ای که گفت ، یک توضیحی دادم و یک راه حل داشتم ، بابا با عصبانیت گفت کجا میخوای بری ؟! هان ؟ مردها رو نمیشناسی ؟ اگر همسایه ات یک مرد لات بی سر و پا بود چی کار میکنی ؟ تو اصلا فکر میکنی ؟ یا فقط حرف میزنی ؟ “ گفت :” بعد از این حرف بابا ، انگار یکی توی مغزم یک سوت ممتد می کشید ، بی وقفه ،  دیگه مغزم کار نکرد فقط نگاهشون کردم و بلند شدم رفتم تو اتاق ….” منم نتونستم حرفی بهش بزنم ، منم نتونستم بگم اشکال نداره ، نتونستم بگم مهم نیست ، نتونستم بگم همه ی مامان و بابا همین هستند مثلا مامان من ، حتی نتونستم بگم بابات نگرانت بوده که اینجوری گفته …..الان نشستم تو خونه ، دخترک اینجا داره بالا و پایین میپره و هر چند دقیقه یکبار یک حرفی میزنه !! دارم فکر میکنم قطعا روزهایی خواهد آمد که دخترک تصمیم هایی خواهد گرفت که نه تنها از نظر من غلط هست بلکه ترسناک هم هست ! من در مواجهه با چنین روزهایی چی کار میکنم ؟ مثلا اگه بگه میخوام تنها زندگی کنم از مرد لات همسایه می ترسونمش ؟!؟! امروز و الان که در آرامش نشسته ام میگم قطعا نه !! من به دخترک میگم که برو مستقل شو ، برو دنیا رو بگرد ، برو دنبال هر آنچه دوست داری ، بهش میگم من بهت ایمان دارم ، اگه مرد همسایه هم لات و بی سر و پا باشه ، من مطمئنم تو بهترین تصمیم رو میگیری ، برو دخترک اما هر جا ، هر لحظه ای که دیدی نیاز به کمک من داری برگرد و بیا بهم بگو ، با هم حلش میکنیم ….. اما !!! اما این حرف الان منه اگر در شرایط قرار بگیرم هم همین حرف رو میزنم ؟ یا مثل پدر او برای اینکه میترسم دخترکم به سختی بیوفتد او را از مرد لات همسایه می ترسانم ؟………</description>
                <category>سمانه</category>
                <author>سمانه</author>
                <pubDate>Sat, 02 Oct 2021 10:17:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اول مهر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_69135106/%D8%A7%D9%88%D9%84-%D9%85%D9%87%D8%B1-p1qjfwthlko6</link>
                <description>از ساعت ۷:۳۰ یا ۸ صبح به هر کس بهم پیام داده بود گفته بودم امروز اولین جلسه کلاس آنلاینم توی مدرسه جدیده برام دعا کنید ! خاله مولود سلام صبح بخیر نوشته تو گروه ، من اینو گفتم ، سعید در مورد هدیه تولد مامان پرسیده من اینو گفتم ، زینب از آمدن اینفلوئنسر به مغازه شون گفته باز من اینو نوشتم !! همکارای جدید با مهربونی بهم نگاه میکنند و لبخند میزنند که “ بابا تو میتونی تو خیلی توانایی “ اما من بدون هیچ باوری بهشون میگم ممنون ! دلم میخواد گریه کنم یا نه ! در برم ، اصلا فرار کنم ، دلم سنگی رو میخواد که مثل پارسال قبل از شروع کلاس بهش پیام بدم و بنویسم “ دیروز ، تو بیشتر سر کلاس بودی من امروز شروع میکنم و میرم ، اگه مشکلی بود تو بیا “ و اون سریع جواب بده “ بیخود ، مسخره بازی در نیار هااا من خودم میرم تو فقط فعالیت دوم رو برو “ من با عصبانیت تایپ کنم “ همین که گفتم بعد از این همه سال نتونستم به تو چشم گفتن یاد بدم”  ، یا پیام های ساعت ۱۲:۳۰ شبش که مینوشت بیداری ؟ و من جواب میدادم نه خوابم مینوشت :” باشه پس ، الان دیگه زنگ میزنم ، چه خبرایی دارم برات “ و تا ۳ صبح حرف میزدیم…. دلم سعادت رو میخواد که توی بدو بدو های مدرسه بهش بگم “ فقط بهم بگو که امروز مدرسه تموم میشه فقط اینو بگو “ و سعادت بگه “ تموم میشه و بعدش میریم کافی شاپ “ و چشماش برق بزنه از شیطنت و با خودم بگم اخ جون تموم میشه این روز سخت و با هم میریم گردش ! دلم خانم سلطانی رو میخواد که به عنوان یک مدیر بهش زنگ بزنم و یک چیز الکی بگم تا با شنیدن صداش یا شوخی هاش استرسم کم بشه دلم نوری میخواد که با دلیل و بی دلیل بگه :” ماساژت بدم ؟ “ چپکی نگاش کنم و بگم :” نه ، اه ، بدم میاد “ دماغشو چین بده و بگه :” بی سلیقه ، قدر نمیدونی ، مردم آرزوشونه ! “ …. دلم همه ی اون ادم هایی رو میخواد که توی این پنج سال کنارشون بودم و کار کردن رو ازشون یاد گرفتم اما هیچ کدوم نیستن !!! همه موندن همون مدرسه قبلی و من گفتم “راهم دوره و امسال کار نمیکنم”  اما خدا از اون بالا لبخند زده و گفته “ باشه تو بگو کار نمیکنی اما من بهت میگم باید یک جای جدید کار کنی !!! “هیچ کدوم نیستند و من مضطربم من انگار اولین بارمه که دارم بچه میبینم ، انگار اولین تجربه لمس کیبورد را دارم اصلا کیس چی چی هست ؟!  نشستم رو به روی وبکم آروم میگم “ یا امام زمان خودمو میسپرم به شما!” در کلاس باز میشه ، فرخنده و دو تا مریم ها با خنده و سر و صدا  میان تو ، تقریبا پنج دقیقه به شروع کلاس مونده بهم میگن آمدیم بهت روحیه بدیم ! مریم میگه “ دستاتون رو بزارید روی هم عکس بگیریم ، یادتون باشه ما یک تیمیمم ! “ فرخنده میگه “ به خودت ایمان داشته باش بچه “ ، مریم میگه “ می خوای بمونم تو کلاست ؟”  میگم نه ممنون برید به کاراتون برسید …. کلاس تموم شده …. با بچه ها ارتباط گرفتم با این سیستم جدید و آنلاین بودن ها خدا رو شکر مشکل نداشتم  ، دو تا بچه لوس و نونور داریم که فکر کنم خوراک نوشتن های من بشن ! همکارای جدید میگن چطور بود لبخند میزنم هر چند پشت ماسک معلوم نمیشه اما اگه منو بشناسن لبخندمو توی چشمام میبینند ! هر سه میگن خدا رو شکر دیدی بهت گفتیم !!! سنگی نیست ، سعادت نیست ، نوری نیست ، خانم سلطانی هم نیستند اما خدا هست و من یقین دارم منو تنها نمیزاره و حواسش بهم هست ….مثل همه ی وقت ها میگم خدایا به امید تو شروع نوشتن من توی ویرگول مصادف شد با کار جدید توی مدرسه جدید و سال تحصیلی جدید …. چقدر جدید !! </description>
                <category>سمانه</category>
                <author>سمانه</author>
                <pubDate>Sat, 25 Sep 2021 11:29:05 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>