<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ❤Rashin❤</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_69199586</link>
        <description>۱۰۰۰</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-21 16:05:32</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1216940/avatar/b4X1g8.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>❤Rashin❤</title>
            <link>https://virgool.io/@m_69199586</link>
        </image>

                    <item>
                <title>دوست تلفنی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_69199586/%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%AA%D9%84%D9%81%D9%86%DB%8C-x2tejhj8fgel</link>
                <description>این داستان یکی از داستان های کتاب سوپ جو استما یکی از نخستین خانواده هایی در شهرمان بودیم که صاحب تلفن شدیم. آن موقع من 9-8 ساله بودم.یادم می آید که قاب برّاقی داشت و به دیوار نصب شده بود و گوشی اش به پهلوی قاب آویزان بود...ما یکی از نخستین خانواده هایی در شهرمان بودیم که صاحب تلفن شدیم. آنموقع من 9-8 ساله بودم. یادم می آید که قاب برّاقی داشت و به دیوار نصب شده بود و گوشی اش به پهلوی قاب آویزان بود. من قدّم به تلفن نمی رسید اما همیشه وقتی مادرم با تلفن صحبت میکرد با شیفتگی به حرفهایش گوش میکردم.بعد من پی بردم که یک جایی در داخل آن دستگاه، یک آدم شگفت انگیزی زندگی می کند به نام «اطلاعات لطفاً» که همه چیز را در مورد همه کس می داند. او شماره تلفن و نشانی همه را بلد بود.نخستین تجربه شخصی من با «اطلاعات لطفاً» روزی بود که مادرم به خانه همسایه مان رفته بود.من در زیرزمین خانه با ابزارهای جعبه ابزارمان بازی می کردم که ناگهان با چکش بر روی انگشتم زدم. درد وحشتناکی داشت اما گریه فایده نداشت چون کسی در خانه نبود که با من همدردی کند.انگشتم را در دهانم می مکیدم و دور خانه راه می رفتم که ناگهان چشمم به تلفن افتاد.به سرعت یک چهارپایه از آشپزخانه آوردم و زیر تلفن گذاشتم و روی آن رفتم و گوشی را برداشتم و نزدیک گوشم بردم.و توی گوشی گفتم «اطلاعات لطفاً» چند ثانیه بعد صدایی در گوشم پیچید:«اطلاعات بفرمائید»من در حالی که اشک از چشمانم میآمد گفتم «انگشتم درد میکند»«مادرت خانه نیست؟»«هیچ کس بجز من خانه نیست»«آیا خونریزی داری؟»«نه، با چکش روی انگشتم زدم و خیلی درد می کند»«آیا می توانی درِ جایخیِ یخچال را باز کنی؟»«بله، می توانم»«پس از آنجا کمی یخ بردار و روی انگشتت نگهدار»بعد از آن روز، من برای هر کاری به «اطلاعات لطفاً» مراجعه میکردم ...مثلاً موقع امتحانات در درسهای جغرافی و ریاضی به من کمک میکرد.یک روز که قناریمان مرد و من خیلی ناراحت بودم دوباره سراغ «اطلاعات لطفاً» رفتم و ماجرا را برایش تعریف کردم.او به حرفهایم گوش داد و با من همدردی کرد. به او گفتم: «چرا پرندهای که چنین زیبا می خواند و همه اهل خانه را شاد می کند باید گوشه قفس بیفتد و بمیرد؟»او به من گفت «همیشه یادت باشد که دنیای دیگری هم برای آواز خواندن هست»من کمی تسکین یافتم.یک روز دیگر به او تلفن کردم و پرسیدم کلمه fix را چطور هجّی میکنند.یک سال بعد از شهر کوچکمان (پاسیفیک نورث وست) به بوستن نقل مکان کردیم و من خیلی دلم برای دوستم تنگ شد.«اطلاعات لطفاً» متعلّق به همان تلفن دیواری قدیمی بود و من هیچگاه با تلفن جدیدی که روی میز خانهمان در بوستن بود تجربه مشابهی نداشتم.من کمکم به سن نوجوانی رسیدم اما هرگز خاطرات آن مکالمات را فراموش نکردم.غالباً در لحظات تردید و سرگشتگی به یاد حس امنیت و آرامشی که از وجود دوست تلفنی داشتم میافتادم. راستی چقدر مهربان و صبور بود و برای یک پسربچه چقدر وقت میگذاشت.چند سال بعد, بر سر راه رفتن به دانشگاه، هواپیمایم در سیاتل برای نیم ساعت توقف کرد.من 15 دقیقه با خواهرم که در آن شهر زندگی می کرد تلفنی حرف زدم و بعد از آن بدون آن که فکر کنم چکار دارم میکنم، تلفن اپراتور شهر کوچک دوران کودکی را گرفتم و گفتم «اطلاعات لطفاً».به طرز معجزه آسایی همان صدای آشنا جواب داد.«اطلاعات بفرمائید»من بدون آن که از قبل فکرش را کرده باشم پرسیدم «کلمه fix را چطور هجّی می کنند؟»مدتی سکوت برقرار شد و سپس او گفت «فکر می کنم انگشتت دیگر خوب شده باشد.»من خیلی خندیدم و گفتم «خودت هستی؟» و ادامه دادم «نمی دانم میدانی که در آن دوران چقدر برایم با ارزش بودی یا نه؟»او گفت «تو هم میدانی که تلفن هایت چقدر برایم با ارزش بودند؟»من به او گفتم که در تمام این سالها بارها به یادش بودهام و از او اجازه خواستم که بار بعد که به ملاقات خواهرم آمدم دوباره با او تماس بگیرم.او گفت «حتماً این کار را بکن. اسم من شارن است»سه ماه بعد به سیاتل برگشتم. تلفن کردم اما صدای دیگری پاسخ داد.«اطلاعات بفرمائید»«میتوانم با شارن صحبت کنم؟»«آیا دوستش هستید؟»«بله، دوست قدیمی»«متاسفم که این مطلب را به شما میگویم. شارن این چند سال آخر به صورت نیمهوقت کار میکرد زیرا بیمار بود. او 5 هفته پیش در گذشت»قبل از این که تلفن را قطع کنم گفت «شما گفتید دوست قدیمی اش هستید. آیا همان کسی هستید که با چکش روی انگشتتان زده بودید؟»با تعجب گفتم «بله»«شارن برای شما یک پیغام گذاشته است. او به من گفت اگر شما زنگ زدید آن را برایتان بخوانم»سپس چند لحظه طول کشید تا درِ پاکتی را باز کرد و گفت:«نوشته به او بگو دنیای دیگری هم برای آواز خواندن هست. خودش منظورم را می فهمد»من از او تشکر کردم و گوشی را گذاشتم.هرگز تاثیری که ممکن است بر دیگران بگذارید را دست کم نگیرید.</description>
                <category>❤Rashin❤</category>
                <author>❤Rashin❤</author>
                <pubDate>Sat, 25 Sep 2021 15:38:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خواستن یا نخواستن</title>
                <link>https://virgool.io/@m_69199586/%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%86-%DB%8C%D8%A7-%D9%86%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%86-uhfvckdondun</link>
                <description>مرینت* آنچه را که در بدترین روز زندگی ام به چشم می دیدم چیزی جز رنج و درد نبود. درد از دست دادن استادم و همچنین درد از دست دادن کسی که دوستش دارم. این روز دلگیر که همچون نغمه های موسیقایی که با ویلن می نوازند تلخ و بی روح است، این حس را القا می کند که باید گذشت. مادرم می گوید: روزی مرداب از رود پرسید (چه شد که بدین گونه زلال گشتی؟) رود در جواب فرمود:(گذشتم.) همه شادند اما من اندوهگینم. همه آزادند اما من زندانی ام. همه به خواسته های خود رسیدند اما من از آن ها دور گشتم. اما به یاد حرف های دایی ام افتادم که همین چند سال پیش او هم دار فانی را وداع گفته بود. او هنگامی که مرا به خاطر دست و پا چلفتی بودنم غمگین دید، در کنارم نشست. او می گفت: اگر نتوانستی به چیزی که خواسته ات است برسی جاده رسیدنت به آن را تغییر بده. آری! همه چیز تغییر خواهد کرد. اگر لازم باشد حتی از تیکی هم خواهم گذشت. تا حالا نشد. خواستم به او حضوری بگویم ، رویم نشد. برای او در یک فیلم گفتم، پاک شد. برای او نامه نوشتم ، با دیگر نامه ها قاطی شد. اما من بیدی نیستم که با این طوفان های کاگامی بلرزد. من به او خواهم گفت. برای او نامه ای خواهم نوشت و تنها این نامه را در دست خواهم گرفت که مبادا برایم شربت دل درد به ارمغان آورد .قلم برداشتم و شروع به نوشتن کردم. -------------------------------------------------------------------------------------------- سلام بر تو ای آدرین آگراست زندگی زیباست. اینطور نیست؟برایت نامه نوشتم اما شاید این نامه برای تو همانند هزاران نامه دیگری باشدکه روزانه از جای جای پاریس دریافت می کنی. اما این نامه برای من فقط یک نامه عادی نیست زیرا هر آنچه که باید بگویم را در این نوشته ام. اول از هر چیز بخاطر آن روزی که از تو به خاطر کاری که نکرده بودی متنفر بودم عذر می خواهم اما تو همان روز در آن هوای بارانی شخصیت درونی ات را به من نشان دادی. تو مهربان ترین، با ادب ترین ، دوست داشتنی ترین و زیباترین کسی هستی که من دیده ام. و بار ها و بار ها می خواستم به تو بگویم که تو برای من تنها یک دوست نیستی. اما از آنچه که تو در رابطه با من فکر می کنی چیزی نمی دانم. از طرف مرینت ______________________________________آدرین هنوز در کنار آبراه در کنار کاگامی نشسته بود. اما هنگامی که من خود را به عاشق و معشوق رساندم داشت سوار ماشین می شد و می خواست کاگامی را به خانه برساند. هنوز سوار خودرو نشده بود که من نامه را به او دادم و مثل صاعقه با سرعتی سرسام آور از آنجا دور شدم. ______________________________ *آدرین* چه توان کرد که تقدیر همین بود. آه لیدی باگ! نیستی که ببینی من دیگر از تو ناامید گشتم. اما هنوز اگر به من بله بگویی با کمال میل خواهم پذیرفت. بستنی که با کاگامی خوردم عالی بود. وقت آزادی که به دست می آوردم در کار های لذت بخشی صرف می شد. زمانی که می خواستم اتمام حجت کنم مرینت یک نامه به من داد رفت. خواستم نامه را باز کنم که کاگامی لب به سخن باز کرد. ___________________________________کاگامی* آه ای موجود کثیف(به مرینت) فکر کردی نفهمیدم که چه در آن نامه نوشته ای؟ پس دیپلماسی جنگ را برگزیدی. باشد اشکالی ندارد! در بد رقابتی وارد شدی! آدرین می خواست نامه را بخواند، اما اینجا بود که عقلم را به کار انداختم و به آدرین گفتم که قبل از اینکه این نامه را بخوانی بیا یک کاری را انجام دهیم._______________________________________*آدرین* خواستم نامه را بخوانم که کاگامی دستانش را در دستانم گره کرد. و خواست یک ماچ کند و من هم همراهی کرد! یک سی ثانیه ای طول کشید و بعد کاگامی از ماشین پیاده شد و من هم به خانه رفتم.______________________________________*کاگامی* همینه! نقشم گرفت! او اصلا به کلی از یاد برد که نامه ای از طرف مرینت دریافت کرد! آن را قابیدم و رفتم به خانه و نامه را خوانده یک نقشه کشیدم و نامه را سوزاندم._______________________________________*گابریل* ناتالی، وقتشه که همه چیز رو به آدرین بگم! زمان اون رسیده که بفهمه برای چی آدمای دور و برش آکوماتیز می شن. چون اون باید از این به بعد از منزل خارج نشه وگرنه اون رو هم از دست می دم. نقشه های بعدی من ممکنه که اون رو بکشن._______________________________________*آدرین* وقتی به خانه رسیدم پدرم می خواست با من حرف بزند! باور نکردنی بود! بالاخره من توانستم! امروز بهترین روز زندگی من است! گابریل: سلام آدرین، می خواستم درباره یه چیزی باهات حرف بزنم. آدرین: چه چیزی پدر؟ گابریل: بیا تا بهت نشون بدم. پدرم بلند شد و دستم را گرفت و مرا به پیش تابلو مادرم برد. گابریل: یک سالی می شه که اون دیگه کنارمون نیست. آدرین: بله پدر. گابریل: اما به نظرت امیدی هست. آدرین: مگه با استفاده از معجزه آساها. گابریل:دقیقا! پس این کار غیر ممکنه. آدرین: گابریل: نه غیر ممکن نیست. آدرین: منظورتون چیه؟ پدرم انگشتانش را روی تصویر مادر گذاشت و فشار داد. بعد زیر پایمان خالی شد. گابریل: این مادرته، من برای اینکه اون رو به زندگی برگردونم هر کاری می کنم. و همه این کار ها رو برای تو می کنم. نورو بال های تاریک را برخیزان. نه نه نه این غیر ممکنه. ارباب شرارت: حالا لطفا به حرفم گوش کن و توی خونه بمون. آدرین: اما منم باید یک چیزی رو بهتون بگم. ارباب شرارت: چی رو؟ آدرین: پنجه ها بیرون. پدرم داشت سکته می کرد. اطمینان دارم که آرزو می کرد زود تر این حرف را به من بگوید! آخر سر ما باید نقشه می خواستیم معجزه گر لیدی باگ را پیدا کنیم._______________________________________*مرینت* دوباره یک نفر آکوماتیز شده بود تبدیل شدم و با کمک کت نوار شکستش دادم. اما هنگامی که پروانه را از شرارت آزاد کردم گربه گوشواره هایم را برداشت و رفت._______________________________________*کت نوار* وای خدای من! مرینت لیدی باگ من بود. عذاب وجدان داشتم ولی مادرم مهمتر بود. شاید اگر پدرم دیروز به من می گفت که ارباب شرارت است من هرگز هویتم را فاش نمی کردم و به لیدی باگ خیانت نمی کردم._______________________________________❤راوی❤ گابریل معجزه گر لیدی باگ و کت نوار رو گرفت و وردی جادویی خواند و آرزو کرد که امیلی زنده شود. اما با کمال تعجب هیچ اتفاقی نیفتاد! گابریل دوباره خواند و فایده نداشت! برای بار سوم دستور داد که امیلی زنده شود! و اینبار زنده شد! ولی گابریل هیچ چیزی از دست نداد! و خانواده آگراست رو به راه شد._______________________________________*مرینت* معجزه گرم را از دست دادم برای همین به سمت باکس میراکلس رفتم. اینبار آنها چهار تا از قوی ترین معجزه گر ها را داشتند. مجبور شدم تمام میراکلس ها را بپوشم! 15 معجزه گر به من فشار زیادی وارد می کرد و حتی امکان داشته و دارد که عقلم را هم از دست بدهم اما این تنها راه است. اما از بالای برج ایفل نور های درخشانی دیدم که انسانی کاملا سفید با مو هایی کاملا سیاه از آن بیرون آمد._______________________________________*ناشناس* سلام من اسمم ارباب نابودیه! من صاحب معجزه گر قاصدکم قوی ترین معجزه گر ساخته شده که توانایی اون از سر هم رفته بقیه معجزه گر ها بیشتره هه هه هه هه هه_______________________________________*راوی* خب! ارباب نابودی می ره و شیشه پروانه ای شکل زیرزمین خونه گابریل رو می شکنه و با یک بشکن گابریل رو روی هوا معلق می کنه! قاصدک: نمی دونی خشگلم به اندازه 13 و هفت دهم میلیارد سال بود که منتظر همچین لحظه ای بودم وقتی که قوی ترین ارباب جان خودش رو به دو معجزه گر گربه و کفشدوزک تبدیل کرد تا من رو زندانی کنه اما تو اونو شکستیش_______________________________________*مرینت* تبدیل شدم و خودم رو به زیر زمین خونه گابریل رسوندم. که ارباب نابودی گابریل و ول کرد و دست راستشو کمی برد بالا که همه معجزه گر ها از بدن مرینت درومدن و بقیه هم همینطور. معجزه گر ها 19 تا بودن که دستاشو مشت کرد و معجزه گر ها ترک برداشتن و نوری ازشون درومد و برای همیشه نابود شدن._______________________________________*راوی* قاصدک یک نگاهی به امیلی انداخت و با انگست سبابه بهش اشاره کرد و یه برقی از دستش درومد و امیلی به سنگ تبدیل شد. مرینت و آدرین کنار هم بودن. وقتی قاصدک خواست که اونا رو به سنگ تبدیل کنه نیرو عشق مانع شد و نیروش به خودش برگشت و خودش به سنگ تبدیل شد بعد پودر شد رفت هوا. اما بعد همه چیز برگشت به حال قبل چون گفت فرصت دوباره! و اینبار روی ناتالی و گابریل امتحان کرد و این بار اول معجزه آساشت شکست و بعد خود غیب شد. مرینت هم به آدرین گفت که نامه منو خوندی؟ آدرین یادش اومد و گفت فکر کنم گاکامی قابیدش حالا چی توش نوشتی بودی؟ مرینت: اینکه عاشقتم آدرین: یعنی لیدی باگ عاشق منه؟ مرینت:آره بعد چون آلیا داشت از اون ماجرا یواشکی فیلم می گرفت لو رفت که گابریل ارباب شرارته و ناتالی مایورا برا همین به حبس عبد محکوم شدن. مرینت جای گابریل رو توی مد گرفت و کارش هم گرفت و نمادش هم کفشدوزک بود آدرین هم اونا رو می پوشید.وقتی بزرگ می شن بعد میرن نیویورک و یه خونه 1000.000.000.000.000 متر مربعی می سازن که باغم داره و به پای هم پیر می شن. _____________________________________________________ وجی: پس تکلیف کاگامی و لوکا چیه این وسط راوی: خوب شد گفتی وایسا الان درستش می کنم. ______________________________________________________ لوکا و کاگامی علاقه زیادی به هم پیدا می کنن و با هم بستی می خورن بعد راوی ارباب نابودی رو زنده می کنه و برای یک لحظه نیروی عشقشونو می گیره بعد لوکا و کاگامی به سنگ تبدیل می شن و ارباب نابودی هم باز می میره. _______________________________________________________ وجی: چرا اینقدر مسخره تموم شد؟ راوی: باشه بابا الان درستش می کنم!_______________________________________*راوی* مجسمه های کاگامی و لوکا رو گذاشتن تو موزه لوور و مرینت به ثروتمندترین فرد جهان تبدیل شد و یه یک میلیون دلار به شرکت زگ داد تا فیلمشو درست کنن! آلیا و نینو با هم شاد بودن و کلویی از بالای برج ایفل سقوط می کنه و می میره و لایلا هم چون مرینت و آدرین با همن دق می کنه و می میره. الکس هم هیچ وقت معجزه گر خرگوش نمی گیره و بانیکس نمی شه وجلوی این دو نفر رو تو قضیه کت بلانک نمی گیره. خانم مندلیف هم یه آزمایش رو خودش می کنه و به بز تبدیل می شه و خانم بوستیه بازنشته می شه و سابرینا هم می ره خدمتکار مستخدم مدرسه می شه. در نهایت جرمی زگ کرونا می گیره و می میره و توماس آستروک هم به جرم اینکه افراد بسیاری رو به خاطر قسمت آخر فصل 3 به کما برده و در حال حاضر داره سرم آدرینت به اونا وصل می شه ازش شکایت می شه و به خاطر همین از کشور فرار می کنه و به دست یک آسیابان میراکلس دوست کشته می شه و یه بمب اتم می خوره تو استودیو زگ با خاک یکسان می شه. _________________________________________________ وجی: مسخره_______________________________________*راوی* و در نهایت کت بلنک میاد یدونه از اون گلوله سفیدا می کوبه به وجی و وجی برای همیشه از صحنه روزگار محو می شه !</description>
                <category>❤Rashin❤</category>
                <author>❤Rashin❤</author>
                <pubDate>Sat, 25 Sep 2021 14:58:12 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>