<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های حسین نوری</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_69213086</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 18:16:16</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2484640/avatar/ulJqqW.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>حسین نوری</title>
            <link>https://virgool.io/@m_69213086</link>
        </image>

                    <item>
                <title>تحقیرخلبانان شوروی توسط خلبان ایرانی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_69213086/%D8%AA%D8%AD%D9%82%DB%8C%D8%B1%D8%AE%D9%84%D8%A8%D8%A7%D9%86%D8%A7%D9%86-%D8%B4%D9%88%D8%B1%D9%88%DB%8C-%D8%AA%D9%88%D8%B3%D8%B7-%D8%AE%D9%84%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-t4d9xpgfylbl</link>
                <description>در بهمن ماه 1395 مجله صنایع هوایی مصاحبه ای با سرهنگ خلبان کاظم حیدر زاده ، از اساتید هواپیمای F-14 چاپ شده است و ایشان در این مصاحبه به ذکر خاطره ای از استاد خود جناب سرگرد خلبان حسین زرپور ، پرداخته اند . در ادامه بخشی از این مصاحبه را برای شما آورده ام : من با اجازه از محضر شما به دو نفر از قدیمی ها که در ذهن و قلبم جایگاهی ویژه داشتند و دارند اشاره میکنم به ترتیب ،ارشدیت در ابتدا از جناب حسین زرپور یاد میکنم؛ ایشان بچه استان گیلان شهر رشت ، از آن معلم خلبانان با شخصیت باسواد و شجاع نیروی هوایی و معلم من در هواپیمای تی 33 بود. جناب زرپور که در سال ۱۳۴۶ درجه سرگردی داشت به سبب سابقه بالای خدمتی، پرواز با هواپیماهای تاندر بولت و تی 6 را در کارنامه خود داشت و دانشجویان قدیمی تر از ما مثل جناب فریدون صمدی و حسن شالچیان، در هواپیمای ملخ دار نورث امریکن 6-Tشاگرد این بزرگوار بودند. ایشان با وجود اینکه سالها با آن هواپیماهای بدون امکانات و خشن متعلق به ابتدای صنعت هواپیماسازی بشر که به تصور برخی پرواز با این ،هواپیماها، سواد آنچنانی نمی خواست پرواز کرده بود، در ادامه با ورود نیروی هوایی به «عصرجت»، خلبان و معلم خلبان 33-T شد و به همگان ثابت کرد معلم خلبانان پیشکسوت ، در مقوله سواد هم از معلم خلبانان نسل بعد که به پرواز با هواپیماهای ملخی نرسیده بودند یک سر و گردن بالاتر هستند . این از بحث سواد و علم پرواز ! جناب زرپور هر وقت که نوبت پرواز می شد و پای 33-Tمیرفتیم با همان لهجه زیبای گیلانی که من سالهاست دلتنگ شنیدن تن صدا و لهجه ایشان هستم، به من میگفتند: «ببین آقای حیدرزاده این T33عین کرایسلره. اتومبیل کرایسلر در آن دوران بین تمام اتومبیلهای هم عصر خود، نماد زیبایی و راحتی در رانندگی بود. شما ببینید آن هواپیماهای ملخ دار شکاری مثل «هاروارد» و «تاندربولت» چه بلایی بر سر خلبانانشان آورده بودند که جناب زرپور از تی 33 که در برابر پرنده های جت نسل بعد از خودش از نظر راحتی در هدایت، ایمنی خلبانان و قابلیت های پروازی هیچ حرفی برای گفتن نداشت به عنوان کرایسلر یاد میکرد. برای آن نسل از خلبانها که سالها با هواپیماهای شکاری ملخدار، با آن سروصدا و لرزش و نقص فنی های گاه و بی گاه پیشرانه، پرواز کرده بودند تی 33 به قول جناب زرپور، دقیقا مشابه کرایسلر بود .  این را هم برایتان بگویم، پرواز با آن پرنده های شکاری ملخدار قدیمی و خشن از این افراد خلبانانی ساخت که به شدت دست به استیک و مسلط بر هواپیما بودند .انواع هواپیماهایی که جناب زرپور با آن پرواز کرده بودند . در رابطه با تسلط و مهارت پروازی جناب زرپور، اگرچه من خودم شاگرد ایشان بودم و تواناییها و قابلیت های این خلبان را به چشم خود دیده بودم اما خاطره ای از زبان یکی از خلبانان که چند سال قبل از ما شاگرد جناب زرپور در 33-T بود را با یک مقدمه کوتاه برایتان تعریف میکنم. جناب زرپور، حسب اصالت گیلانی و زادگاهش شهر رشت علاقه عجیبی به این استان و بخصوص شهر رشت داشت تقریبا در تمام پروازهای آموزشی من با T33 ایشان طرح پرواز را طوری مینوشت که ضمن انجام مانورها و برنامه های آموزشی آن روز، سری هم به رشت میزدیم به این ترتیب که با بلند شدن از فرودگاه دوشان تپه مسیر کرج هشتگرد قزوین را گرفته، سپس با گردش به ۳۶۰درجه رشته کوههای البرز را رد میکردیم و وارد پهنه سرسبز استان گیلان میشدیم؛ گردشی روی شهر رشت انجام داده از طریق دامنه شمالی ،البرز با رسیدن به طول جغرافیایی تهران، مسیر جنوب را میگرفتیم ، رشته کوه ها را رد میکردیم و در شرق تهران در پایگاه دوشان تپه به زمین می نشستیم . به علت مشاهده این حجم عظیم از سرسبزی و طبیعت زیبا ، پروازهایی بی نهایت خاطره انگیز داشتیم . ایشان اشراف فوق العاده ای بر علم ناوبری داشت و همزمان تک تک شهرها و روستاهای گیلان و مازندران را به اسم میشناخت؛ وی در طول این مسیر حین انجام تمرین و مرور دروس پروازی ضمن تمرکز روی آموزش، مرتب اشاره میکرد که مثلا الان روی فلان شهر یا روستا هستیم. خلاصه در دوره  33-Tو در رکاب این مرد بزرگ امکان نداشت که ما در هر پرواز سری هم به رشت نزنیم.این دوست ما که عرض کردم ، شاگرد جناب زرپور بود تعریف میکرد سال ۱۳۴۰در یکی از پروازها، بعد از اینکه از روی آسمان رشت عبور کردیم ، ایشان گفت فلانی دوست داری عظمت دریای خزر رو به چشم خودت ببینی؟ من هم با کمال میل استقبال کردم . بنابراین دستور داد سمت را از ۹۰ درجه (غرب) به ۳۶۰ درجه (شمال) تغییر داده و ارتفاع پرواز را افزایش دهم. اطاعت کردم و در مدت کوتاهی پهنه بیکران بزرگترین دریاچه کره زمین در مقابل چشمانم پدیدار شد .  با تماشا کردن این دریاچه از آن منظر بالا بود که تازه متوجه جایگاه واقعی آن شدم و فهمیدم چرا خزر را در بعضی مواقع به جای دریاچه، دریا می نامند . آسمان صاف و کم ابر بود و درخشش آفتاب ساعت ۹صبح آسمان را آبی تر و خزر را خوشرنگ تر جلوه می داد . کاملا محو این صحنه زیبا و خیره کننده شده بودم که احساس کردم یک هواپیمای دیگر از سمت چپ و خلاف جهت ما در ارتفاعی پایین تر عبور میکند . برایم جالب بود که ببینم این هواپیما چیست و در این مسیر و این ارتفاع که دالان پرواز تجاری نبود چه می خواهد؟! دست از تماشای خزر برداشتم و بلافاصله به چپ خم شدم و سرم را به آن سمت در جستجوی هواپیما چرخاندم. هواپیمای مزبور به محض اینکه از ما عبور کرد گردش به چپ نمود و ارتفاعش را افزایش داد. همین که خلبان هواپیما را در گردش به چپ گذاشت من ستاره سرخ رنگ درشت روی هر دو بال را دیدم . ما از لحظاتی قبل وارد آبهای سرزمینی اتحاد جماهیر شوروی شده بودیم و این هواپیمای شکاری به وضوح برای رهگیری ما آمده بود. به احتمال زیاد آنها برای انجام رهگیری به صورت تک فروندی نمی آمدند؛ بنابراین سرم را به سمت راست چرخاندم و متوجه شدم حدسم درست بوده و یک شکاری دیگر نیز از سمت راست با انجام همین مانور در حال قرار گرفتن در موقعیت پشت سر ماست! در کمتر از ۳۰ ثانیه، شکاری ها پشت سرمان قرار گرفتند و ما رهگیری شدیم! هر دو هواپیما از نوع میگ 21 بودند. خلبانان نیروی هوایی اتحاد شوروی، مسلط، سریع و غافلگیرانه عمل کردند و ما اصلا، فرصت انجام هیچگونه واکنشی را پیدا نکردیم! فرامین با من بود و به همین دلیل، ضمن اینکه حواسم به پرواز بود، مرتب هر دو سمت چپ و راست پشت سرمان را بررسی میکردم. هر دو خلبان، بلافاصله پس از گرفتن موقعیت شلیک موشک روی فرکانس گارد شروع کردند به دادن اخطار و تهدید. همینطور که روی فرکانس گارد داد و فریاد میکردند و به زبان روسی که ما متوجه نمی شدیم، احتمالا سمت پایگاهی که باید فرود اجباری میکردیم را گوشزد میکردند. فاصله را کمتر نموده و از هر دو طرف چپ و راست، دو رگبار ممتد شلیک کردند . جنگنده میگ 21  - ساخت اتحاد جماهیر شورویبه جناب زرپور گفتم «جناب سرگرد چه کار کنیم؟!. ایشان هم پاسخ داد: مشکلی نیست همینطور ادامه بده! در دلم گفتم: «یعنی چی که مشکلی نیست؟! مرد حسابی هردویمان را به فنا دادی، الان هم میگی همینطور ادامه بده؟! بی تعارف، به شدت ترسیده بودم چون کمتر از یکسال قبل، شوروی ها، هواپیمای گری پاورز آمریکایی را که وارد قلمروشان شده بود سرنگون کرده بودند و تا آن روز، از سرنوشت وی که زنده به اسارت در آمده بود، هیچ خبری منتشر نشده بود و معلوم نبود کمونیست ها چه بلایی بر سرش آورده اند! آنها نشان داده بودند با کسانی که وارد محدوده سرزمینی شان شوند شوخی ندارند! باخودم میگفتم اینها هواپیمای پیشرفته و بلندپرواز لاکهید یو 2 را که نتیجه آخرین دستاوردهای صنعتی ایالات متحده است به زیر کشیده اند، هواپیمای تی 33 بدبخت ما که ذاتا یک هواپیمای آموزشی است و حتی یک فشنگ هم برای دفاع از خود حمل نمیکرد، جای خود دارد . در بد مخمصه ای گیرکرده بودیم! شکاری های شوروی که دیدند ما در یک تصمیم عاقلانه تسلیم شده ایم و بجای هرگونه حرکت اضافه، در حال انجام دستورات آنها هستیم فاصله را کمتر کردند. در این موقعیت جناب زرپور با همان خونسردی که کفر مرا بالا آورده بود، در رادیوی داخلی گفت: «فرامین با من!» و اهرم هدایت  (استیک) را به نشانه در اختیار گرفتن پرنده، تکان کوچکی داد. هر دو اهرم هدایت و قدرت را رها کردم و به صندلی تکیه دادم! کار از کار گذشته بود و ما دو راه بیشتر پیش رو نداشتیم؛ یا بایستی خیلی تر و تمیز، در خاک شوروی فرود اجباری میکردیم و «خروشچف» کلک مان را میکند و یا در هواپیما، بین زمین و آسمان، بدون اینکه پرنده به غنیمت دشمن در آید، با افتخار کشته میشدیم . جناب زرپور خلبان ماجراجویی بود و به علت داشتن همین روحیه ما را به این مهلکه کشانده بود. عاقلانه ترین راه، فرود اجباری بود. چون یک درصد احتمال داشت زنده بمانیم و اگر عزم فرار میکردیم ، در برابر دو شکاری کاملا مسلح هیچ شانسی برای زنده ماندن نداشتیم. با در نظر گرفتن همین روحیه ماجراجویی کنجکاو شدم که بفهمم جناب زرپور کدام روش را برای کشته شدنمان انتخاب کرده است؟! روی زمین یا در آسمان؟! استرس تمام وجودم را فراگرفته بود! پرسیدم: «جناب سرگرد چکار کنیم؟ با همان لهجه گیلانی گفت: « این جوجه کمونیستها کوچکتر از این هستن که بخوان زرپور رو اسیر کنند! این را گفت و هر دو مخزن سوخت دو سر بال را رها کرد به محض کنده شدن مخازن سوخت، اهرم قدرت پیشرانه را تا انتها به جلو داد، هواپیما را بر عکس کرد و بدون معطلی پرنده را وارد یک گردش معکوس نمود! من با شنیدن صدای کنده شدن مخازن سوخت، به عقب برگشتم تا ببینم شکاری ها چگونه ما را مورد اصابت قرار خواهند داد اما با وارونه شدن هواپیما دیدمان را نسبت به آنها از دست دادیم. هواپیمای تی 33 به همراه دو مخزن سوخت در نوک بالحدود ۴ ثانیه بعد، هر دو شکاری دشمن را به چشم دیدم؛ هرکدام از مخازن سوخت خارجی دو سر بال هواپیمای 33-T، با ظرفیت ۷۵۰ لیتر! چیزی در حدود نصف طول این هواپیما، درازا دارند و به نسبت ابعاد خود هواپیما، مخازن بسیار بزرگی محسوب می شوند! با شنیدن صدای رها شدن مخازن، من تصورم این بود که خلبانان دشمن به طرف ما شلیک خواهند کرد اما در عمل آنها با مشاهده دو مخزن سوخت غول پیکر که مستقیم داشت به طرفشان می آمد، از ترس برخورد با این شیء عجیب و غریب، هر دو اقدام به فرار به سمتی نمودند. جناب زرپور با تکمیل شدن مانور چرخش و گردش به سمت ۱۸۰ درجه، شیرجه را تا سطح آب دریای خزر ادامه داد و ما چسبیده به سطح آب، رفتیم تا هرچه سریع تر از فضای سرزمینی اتحاد جماهیر شوروی خارج شویم . رها کردن مخازن سوخت خارجی پرنده ، درست زمانی که هر دو هواپیمای میگ، در نزدیک ترین فاصله پشت سر ما قرار گرفته بودند، چنان شوکی به خلبانان دشمن وارد کرد که تا آخرین لحظه ای که آنها در دید ما قرار داشتند من می دیدم که در ارتفاع بالا، دارند معلق می زنند . با همه این اوصاف اگر شکاریهای شوروی، موفق می شدند بموقع خود را بازیابی کرده و اقدام به تعقیب ما نمایند، با توجه به رنگ آبی کمرنگ بدنه 33-T، به علاوه مانور سریع و غیر منتظره جناب زرپور، در کنار مهارتی که این خلبان در پرواز ارتفاع پایین داشت، تقریبا هیچ شانسی در پیدا کردن دوباره ما در کف آب و قرارگیری مجدد در پشت سرمان نداشتند! جناب زرپور نشان داد در برابر دو فروند هواپیمای شکاری دشمن که تقریبا از تمام جهات چند برابر برتر و تواناتر از هواپیمای ما هستند، از یک جت آموزشی چطور باید مثل جت شکاری کار کشید و «شکاری» رفتار نمود. زرپور و زرپورها در عمل ثابت کردند هر کسی نمی تواند «وینگ» شکاری را روی لباس پروازش نصب کند. من افتخار میکنم که شاگرد این استاد بزرگ بودم!</description>
                <category>حسین نوری</category>
                <author>حسین نوری</author>
                <pubDate>Sat, 25 Nov 2023 11:04:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خلبان سعودی زیر مشت و لگد خلبان ایرانی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_69213086/%D8%AE%D9%84%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D8%B9%D9%88%D8%AF%DB%8C-%D8%B2%DB%8C%D8%B1-%D9%85%D8%B4%D8%AA-%D9%88-%D9%84%DA%AF%D8%AF-%D8%AE%D9%84%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86%DB%8C-fomuocsg6ajg</link>
                <description>در آبان ماه 1393 مجله صنایع هوایی گفتگویی را با امیر سرتیپ دوم خلبان جواد محمدیان چاپ کرده است . در بخشی از این مصاحبه ، امیر محمدیان به بیان خاطره ای جالب از دوران دانشجویی خود در آمریکا پرداختند که در ادامه می خوانیم .در بدو ورود به امریکا جهت گذراندن دوره آموزش تخصصی زبان به پایگاه هوایی «لک لند» واقع در ایالت تگزاس رفتم که مرکز پیشرفته ای جهت یادگیری زبان انگلیسی بود. در ادامه، پس از حدود ۴ ماه، آزمون زبان را با موفقیت پشت سر گذاشتم و به منظور پرواز با هواپیمای سسنا 41-T عازم پایگاه «هوندو» شدم. آن موقع، بیشتر معلم خلبانان هواپیمای آموزشی در پایگاه مزبور، از افراد مسن ۶۵ تا ۷۰ ساله تشکیل شده بودند که عمدتاً در جنگ جهانی دوم شرکت داشتند. در این بین، یک معلم خلبان جوان حدودا بیست و سه ساله ، آموزش بنده و یکی از دوستانم به نام «منصور ناظریان» که در جنگ به شهادت رسید را عهده دار شد که واقعاً با تمام وجود و حوصله فراوان سعی در انتقال مطالب و فنون پروازی به ما دو نفر داشت، ما هم با علاقه وصف ناپذیر و جدیت فراوان، دوره مزبور را به پایان رساندیم. سپس جهت ادامه آموزش پرواز با جت آموزشی 37-T، رهسپار پایگاه «شپارد» که در آن زمان از برترین پایگاه های آموزشی نیروی هوایی امریکا بود، شدیم. در طول مدت اقامتم در آنجا، وقایع بسیار جالب و شنیدنی برایم پیش آمد که شرح چند نمونه از آنها خالی از لطف نیست. دقیق به خاطر دارم، در نخستین پرواز انفرادی با هواپیمای جت 37-T، در حالی که فقط ۲۵ ساعت تجربه پرواز با این نوع پرنده را داشتم، دقایقی بعد از برخاستن از باند پروازی پایگاه، باتری موجود در دماغه هواپیما منفجر شد. متأسفانه در اندک زمانی، آتش ناشی از انفجار، اکثر سیم ها و دستگاه های الکتریکی موجود در هواپیما را سوزاند. در ادامه، دود غلیظ و بسیار بدبویی وارد کابین شد، به نحوی که هیچ چیز قابل مشاهده نبود. در اولین قدم، بنابر دستور العمل پروازی، به پایگاه اعلام وضعیت اضطراری کردم. در قدم بعدی، (کانوپی) را از محل نصب خود پراندم تا بلکه دیدم (visibility) نسبت به داخل کابین و محیط اطرافم بهتر شود. سپس با نگاهی به تجهیزات و ادوات ناوبری و سایر نمایشگرها از قبیل سرعت نما و ارتفاع سنج، دریافتم همگی از کار افتاده اند!! ناخودآگاه دستم روی دستگیره صندلی پران رفت اما یک لحظه، نیرویی خارق العاده از درون به من نهیب زد که می توانم بر شرایط پیش آمده غلبه کنم و هواپیما را نجات دهم. این وضعیت اضطراری،  ۵ حالت اضطراری را در برداشت:1- آتش سوزی و دود شدید که مانع دید شده بود۲- از دست رفتن سامانه ها و تجهیزات برقی3- نداشتن آسمانه۴- از کار افتادن حالت باز شدن خودکار چرخ ها۵- قطع ارتباط رادیوییلحظاتی بعد از آخرین تماس با برج مراقبت و با لطف خدا و اتکای به دانش پروازی و انجام دقیق دستورالعمل ها، با شناختی که از منطقه داشتم، با دنبال کردن نقطه نشانه های روی زمین هواپیما را تا پایگاه هدایت کردم. سپس با عبور از روی کاروان که در ابتدای باند پروازی قرار داشت، چراغ های سبز ابتدای باند به دستور افسر کاروان روشن شد. این موضوع، مرا از باز بودن کامل چرخ ها مطمئن کرد. تازه آن موقع بود که متوجه شدم خطری از جانب ارابه های فرود، مرا تهدید نمیکند. به هر ترتیب، در آن شرایط وخیم و خطرناک که هر لحظه ممکن بود با گسترش آتش و حرارت به دیگر نقاط هواپیما دچار سانحه شوم، بدون تعلل، پرنده ام را روی باند نشاندم. هنوز به میانه های باند نرسیده بودم که سرگیجه و حالت تهوع شدید ناشی از تنفس دود و گازهای سمی باعث شد که هوشیاری ام از دست برود. بلافاصله بعد از توقف هواپیما در باند، آمبولانس و ماشین های آتش نشانی و همچنین کادر پزشکی از هر سو به طرف هواپیما آمدند که ناگهان بیهوش شدم. هنگامیکه چشم باز کردم، هنوز حالت گیجی آزارم می داد و نمی دانستم دقیقاً چه بلایی به آمده! با پرس و جو از پرستارانی که بالای سرم بودند، دریافتم ۲ روز بیهوش بوده ام و در طی این مدت پزشکان یکبار، کل خون بدنم راتعویض کرده اند! اما به لطف پرورگار، به مرور، طی روزهای آتی، حالم بهتر شد تا اینکه پس از بهبودی کامل از بیمارستان مرخص شدم و با عشق و علاقه بیشتری، پروازها را از سر گرفتم. امیر محمدیان - دوران دانشجویی در آمریکااما این حادثه نادر که در پی آن، یک دانشجوی تازه کار ایرانی، آنهم فقط با ۲۵ ساعت تجربه پروازی موفق شده بود یک هواپیما را از سقوط حتمی نجات دهد، و خودش هم از این معرکه جان سالم به در ببرد، سبب شد تا به دفعات مورد توجه و تشویق پی در پی مسئولان و فرماندهان عالی رتبه پایگاه شپارد قرار بگیرم؛ به نحوی که فرمانده کل گردان آموزشی، ادامه آموزش پرواز با هواپیمای 37-T بنده را شخصاً به عهده گرفت. چند هفته بعد هم با کوشش و تلاش فرمانده پایگاه، گزارش سانحه به ستاد کل نیروی هوایی امریکا رسید و بعد از تشکیل جلسه در خصوص این مسئله توسط فرماندهان نیروی هوایی، موفق به دریافت تشویق نامه « Well done» شدم و این نخستین باری بود که یک دانشجوی ایرانی موفق به دریافت چنین سند مکتوبی میشد. این تشویق نامه از آن جهت برای من حايز اهمیت بود که این سانحه با جزئیات و شرح کامل وقایع در تمام پایگاه های نیروی هوایی امریکا در سر تا سر خاک این کشور توزیع میشد و در تابلوی اعلانات این پایگاه ها قرار میگرفت. بنده هم از فرط خوشحالی و به عنوان یک ایرانی که موفق شده بودم نام کشورم را اینچنین در بین آن همه دانشجو با ملیت های مختلف، برای مدت ها بر سر زبان ها بیندازم، در پوست خود نمیگنجیدم. این برگه ارزشمند را تا به امروز، به خوبی حفظ کرده ام، چرا که سندی است بر این مدعا که ایرانی، هر کاری را که بخواهد می تواند به بهترین نحو انجام دهد. در پایان دوره هم با نمره ۹۶، شاگرد اول دوره 37-T شدم و حدود ۱۰ روز بعد، ادامه آموزش با جت به پایگاه «لافلين» واقع در جنوب ایالت تگزاس اعزام شدم.تقدیر نامه امیر خلبان محمدیان و اما خاطره بعدی که طنز هم هست مربوط به دوران آموزش من در لافلین است. خوب به خاطر دارم زمانی که وارد این پایگاه شدم به جهت اینکه زبان انگلیسی ام تقویت شود، با یک دانشجوی امریکایی به نام «آلن فیشر» هم خانه شدم. از قضا دو دانشجوی سعودی هم در طبقه بالا و در همسایگی ما مشغول گذراندن دوره آموزشی بودند. البته این را بگویم هنگامی که دوران آموزشی یک دانشجوی ایرانی، آلمانی، و یا امریکایی به طور متوسط ۱۸ تا ۲۰ ماه به طول می انجامید، طی کردن این دوره برای یک سعودی، ۴ تا ۵ سال زمان نیاز داشت؛ تا بلکه با پول فراوان و تلاش طاقت فرسای آمریکایی ها، یک سعودی بتواند دوره آموزش خلبانی را با موفقیت به پایان برساند. البته خیلی وقت ها هم موفق نمی شدند و دست از پا درازتر به کشورشان بر میگشتند.دریافت لوح تقدیر و نشان فارغ التحصیلی به هر ترتیب، همسایگی با آنها برایم درد سر ساز شد، چرا که از روز اولی که به همراه ستوان «فیشر» به این خانه نقل مکان کردیم، اصلاً آسایش نداشتیم؛ هنگامیکه ما مشغول مطالعه دروس بودیم، یا شب هنگام برای خواب به رختخواب می رفتیم تا صبح زود برای انجام پرواز سر حال و قبراق باشیم، آنها صدای ضبط صوت را تا پاسی از شب بلند میکردند و باهیاهوی فراوان، اوقاتشان را سپری می نمودند! مدتی به این منوال گذشت تا اینکه کاسه صبرم لبریز شد. یک شب نزدشان رفتم و در نهایت احترام درخواست کردم تا قدری مراعات ما را بکنند، اما اصلا گوششان بدهکار این حرف ها نبود. چند شب دیگر با همین شرایط گذشت که این بار دوستم ستوان فیشر در کمال ادب و احترام به آنها تذکر داد تا قدری ملاحظه ما را که همسایه شان بودیم بکنند، اما این تذکر نیز اصلاً ثمری در پی نداشت. لذا تصمیم گرفتم قاطع تر برخورد کنم. یک شب که صدای هیاهو و موسیقی، حسابی کلافه مان کرده بود، به درب منزلشان رفتم و جدی تر از دفعات قبل، متذکر شدم کمتر سر و صدا کنند اما به یکباره، یکی از آنها شروع کرد به فحاشی و در انتها به ایران و ایرانی ناسزا گفت!! با شنیدن کلمات رکیکی که آن سعودی، ناجوانمردانه به ملت بزرگ ایران نسبت داد، ناگهان خونم به جوش آمد. آن موقع، من سرباز مردم عزیز وطنم بودم و با هزینه آنها آمده بودم که آموزش ببینم؛ تا تمام سال های زندگی ام را به دفاع از آنها بپردازم. حال یک نفر پیدا شده بود که این چنین به کشورم بی حرمتی میکرد. با آنکه نسبت به او، خیلی ریز جثه تر بودم، بالا پریدم، مشتم را گره کردم و با تمام توانم چنان کوبیدم توی صورتش که مانند یک دیوار خرابه نقش بر زمین شد! دوستش که این صحنه را دید، به طرف راهروی منتهی به اتاق ها دوید. یک چوب بیلیارد در گوشه ای نظرم را جلب کرد. به سرعت به طرفش دویدم؛ آن را برداشتم و به سراغ نفر دوم رفتم. با همان چوب، به جانش افتادم و با تمام قدرت زدمش! هر چه فریاد می زد و همسایه ها را به کمک می طلبید، بی فایده بود. طوری با چوب کتکش زدم که تمام بدنش سیاه و کبود شد و از حال رفت. در همان لحظات، پلیس نظامی که توسط همسایه ها خبر دار شده بود، از راه رسید وبنده را دستگیر کرد و با اتومبیل ویژه، آژیرکشان به مقر خودشان برد. بعد از یک بازجویی مفصل که تا ۵ ساعت طول کشید، آزاد شدم اما به طور موقت از پرواز کنار شدم، تا تکلیفم روشن شود. عاقبت با هماهنگی که با مسئولان ایرانی مستقر در پایگاه، و همچنین شاهدان دعوا انجام شد، روز دادگاه، بنده به دلیل دفاع مشروع از خودم تبرئه شدم. مسئولان پایگاه هم به سرعت، سعودی ها را از آن بلوک ساختمانی به مکان دیگری منتقل کردند تا مبادا چنین اتفاقی دوباره تکرار شود . در ادامه، دوره پرواز با جت 38-T را هم با نمرات عالی و با موفقیت به اتمام رساندم تا اینکه در اوایل دیماه سال ۱۳۵۶ به میهن مان بازگشتم.امیر محمدیان در کنار همرزمان</description>
                <category>حسین نوری</category>
                <author>حسین نوری</author>
                <pubDate>Sat, 30 Sep 2023 11:26:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هواپیمایی که بدون خلبان فرود اومد</title>
                <link>https://virgool.io/@m_69213086/%D9%87%D9%88%D8%A7%D9%BE%DB%8C%D9%85%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D8%AF%D9%88%D9%86-%D8%AE%D9%84%D8%A8%D8%A7%D9%86-%D9%81%D8%B1%D9%88%D8%AF-%D8%A7%D9%88%D9%85%D8%AF-eoftwasvrfj6</link>
                <description>خاطره ای از امیر سرتیپ دوم خلبان اکبر توانگریان ، خلبان جنگنده اف 4 فانتوم نیروی هوایی ارتش جمهوری اسلامی ایران که در مرداد 1393 در مجله صنایع هوایی چاپ شده است . از راست : شهید عباس دوران ، معلم آمریکایی ، اکبر توانگریان
دوران آموزشی در پایگاه کلمبوس آمریکاروز سوم جنگ مصادف با دوم مهرماه سال ۵۹ ساعت ۶ صبح در یک دسته چهار فروندی به فرماندهی ابر مرد نیروی هوایی شهید ناصر دژپسند به عنوان شماره 1 و بنده به همراه ستوان قاسم کاشف شماره ۲ ، سروان علی بختیاری شماره ۳ و ستوان کیان ساجدی شماره ۴ عازم ماموریت انهدام تاسیسات پایگاه هوایی شعیبیه شدیم. بعد از بلند شدن از باند پایگاه بوشهر، با گرفتن آرایش پروازی به دنبال رهبر دسته به سمت بندر دیلم پرواز کردیم که دود ناشی از سوختن پالایشگاه آبادان به وضوح از دور دست نمایان شد. سپس از آسمان شمال آبادان در ارتفاع پست وارد جنوب بصره شدیم که تا هدف فاصله زیادی نبود ، در همین بین در خاک دشمن یک پرنده بزرگ به شیشه جلوی جنگنده شماره ۴ به خلبانی جناب ساجدی برخورد کرد که وی به ناچار از ادامه مسیر بازماند و به سرعت به پایگاه بازگشت. سه فروندی ادامه دادیم و دقایقی بعد بر فراز پایگاه شعیبیه ظاهر شدیم اما رهبر دسته از روی هدف عبور کرد. ما نیز به پیروی از وی بدون شلیک حتی یک گلوله از نزدیکی هدف عبور کردیم بلافاصله سوالی در ذهنم نقش بست که چرا جناب دژ پسند هدف را بمباران نکرد؟ در همین افکار بودم که در سمت چپ دسته پروازی ما، پالایشگاه نفت زبیر نمایان شد. برای حمله لحظه شماری میکردم و منتظر فرمان رهبر دسته بودم که شهید دژ پسند همچون عقابی با صلابت، جنگنده اش را به سمت پالایشگاه هدایت کره و در چشم بر هم زدنی، برای انهدام آن اوجگیری کرد شماره ۲ و شماره ۳ نیز به ترتیب جهت بمباران اوجگیری کردیم و در لحظه مناسب، بعد از شماره ۱ اقدام به رها سازی بمبها کردیم با برخورد بمبهای پانصد پوندی بر روی تاسیسات پالایشگاه، در عرض چند ثانیه هدف به آتش کشیده شد و شعله های مهیبی که جهنم را برای انسان تداعی می کرد، دهها متر به آسمان زبانه کشید. در همان لحظه پدافند مستقر در اطراف پالایشگاه جنگنده ما را هدف گرفت و در کسری از ثانیه دماغه هواپیما بر فراز شعله ها با زاویه ۹۰ درجه به سمت زمین رفت . بی اختیار دستم روی دستگیره صندلی پران رفت ولی به خود نهیب زدم که اگر اینجا خروج اضطراری کنم، گرفتار شعله های آتشی که خودمان درست کرده ایم می شوم. لذا با تمام توان به عنوان تنها راه چاره اهرم هدایت هواپیما را به سمت خودم کشیدم تا بلکه جنگنده عکس العملی از خود نشان دهد در کمال ناباوری و بر خلاف تمام قوانین ایرودینامیک در ارتفاع ۲۰ تا ۳۰ پایی از زمین ، هواپیما به حالت افقی درآمد که این مسئله تا به امروز به عنوان یکی از معماهای زندگی من حل نشده باقی مانده . به هر ترتیب، با نگاه به ادوات و سامانه های ناوبری مشاهده کردم که هیچکدام کار نمیکنند. در حالی که در ارتفاع پست در حال پرواز ،بودم ارتفاع سنج ۹۹۰۰ پا را نشان میداد نمایشگر سرعت، عدد صفر را نشان میداد و عقربه جهت نما به دور خود می چرخید . به سرعت پیشرانه ها را در حالت پس سوز قرار دادم و به سمت خاک ایران گردش کردم دقایقی بعد با قطع نوار مرزی در آسمان میهنمان بودم. در آن شرایط وخیم هر چه خلبان کابین عقب را صدا می زدم جوابی نمی شنیدم با خود گفتم احتمالاً گلوله خورده و به شهادت رسیده خلاصه به هر سختی که بود تا نزدیکی ماهشهر پرواز کردم که ناگهان صدای خلبان کابین عقب، ستوان کاشف را شنیدم بعد از اینکه از سلامتی وی مطمئن شدم وی به من متذکر شد که سوخت از مخزن داخلی شماره ۲ جنگنده که دقیقاً در پشت کابین قرار دارد در حال بیرون ریختن است. این مسئله، حکایت از برخورد گلوله کالیبر بالای پدافند دشمن داشت اما عجیب آنکه گلوله بعد از برخورد به هواپیما داخل مخزن بنزین منفجر نشده بود و فقط با شکافتن بدنه جنگنده از سوی دیگر بیرون آمده بود این اتفاق از لطف و توجه الهی حکایت داشت که همیشه همراه رزمندگان بود و در این ماموریت نیز شامل حال ما شده بود؛ به هر حال با آن شرایط بحرانی و کمبود شدید سوخت تصمیم به فرود در پایگاه امیدیه گرفتیم که به مراتب از پایگاه خودمان نزدیک تر بود؛ لذا شروع کردم به افزایش ارتفاع تا سوخت کمتری مصرف شود. از طرفی چون ارتفاع سنج هواپیما از کار افتاده بود، به طور تقریبی و با اتکا به دید چشمی تا ۲۴۰۰۰ پااوج گرفتم همین که به پایگاه امیدیه نزدیک شدم، جنگنده های عراقی باند فرود پایگاه را بمباران کردند و با توجه به شدت تخریب فرود به هیچ وجه میسر نشد. تنها راه باقی مانده فرود در باند فرودگاه کوچک «بهرگان» بود که فاقد امکانات لازم جهت فرود هواپیمای صدمه دیده ما بود اما چاره دیگری نداشتیم. با هماهنگی خلبان کابین عقب به سمت بهرگان رفتم اما زمانی که در ارتفاع ۱۷۰۰ پا در حال کاهش ارتفاع بودم، پیشرانه سمت چپ به دلیل کمبود سوخت، ناگهان از کار افتاد از سوی دیگر مسئولان فرودگاه ، باند بهرگان را با ریختن کپه های خاک مسدود کرده بودند که مبادا دشمن در شرایط جنگی بتواند برای تخلیه نیرو از آن استفاده کند. در آن لحظات فرود امکان پذیر نبود بنابراین با همفکری ستوان کاشف تصمیم به خروج از هواپیما گرفتیم براساس دستور العمل به منظور خروج اضطراری، دماغه هواپیما را ۲۰ درجه بالا دادم که ناگهان پیشرانه سمت راست هم از کار افتاد! تعلل اصلاً جایز نبود؛ با توکل به پروردگار متعال به سرعت دستگیره صندلی پران را کشیدم و در کسری از ثانیه به بیرون از کابین پرتاب شدیم.امیر سرتیپ دوم خلبان اکبر توانگریان با درجه ستوان یکمی
پایگاه سوم شکاری همدان - سال 1355 همانطور که میدانید در لحظات ابتدایی خروج اضطراری، اکثر قریب به اتفاق خلبانان به طور موقت و به دلیل نرسیدن موقتی خون به مغزشان بیهوش میشوند اما این اتفاق برای من نیفتاد در نتیجه، همه وقایع را به وضوح مشاهده کردم و در خاطرم مانده. همین که کپسولهای پرتاب کننده صندلی خاموش شدند و من به نقطه اوج پرتاپ گردیدم، صندلی از من جدا شد و بلافاصله من شروع کردم به معلق خوردن در میان آسمان و زمین در اندک زمانی بر اوضاع مسلط شدم و وضعیت خودم را در هوا تثبیت کردم از طرفی با نزدیک شدن به زمین منتظر بودم تا چترم به طور اتوماتیک باز شود اما به هر دلیلی این اتفاق نیفتاد با توجه به آموزشهایی که از قبل دیده بودم، شروع کردم به جستجو برای یافتن ضامن چتر نجات تا با کشیدن آن به صورت دستی چتر را باز کنم اما هر بار که دستم را به پشتم میبردم تعادلم به هم می خورد و به شدت در آسمان تاب میخوردم. ولی ناامید نشدم؛ در یک لحظه ضامن چتر را با چشم دیدم که به خواست خداوند بزرگ جریان شدید هوا آنرا روی شانه سمت چپم آورده بود چشم از ضامن برنداشتم و دستم را به سرعت روی شانه ام بردم و آن را کشیدم. چتر نجات به سرعت باز شد و آنگاه نفس را حتی کشیدم به آرامی با کاهش ارتفاع در حال نزدیک شدن به زمین بودم که نگاهم به مرکب آهنین بالم دوخته شد؛ واقعاً صحنه ای شگفت انگیز پدید آمده بود. هواپیمای بی سر نشین و بدون پیشرانه مان تبدیل شده بود به گلایدر همین که دماغه آن پائین می آمد هواپیما اندکی سرعت میگرفت و مجددا ارتفاع پرواز آن بالا می رفت. با افزایش ارتفاع سرعت هواپیما نیز کم میشد و ارتفاع از دست می داد. این وضعیت ادامه داشت تا اینکه در کمال ناباوری، جنگنده در اطراف بندر گناوه، با پهنای شکم به زمین برخورد کرد و با ایجاد گرد و خاک حدود یک کیلومتر روی زمین کشیده شد و از حرکت باز ایستاد همین که گردو خاک فروکش کرد، با حالت بهت زده مشاهده کردم که هواپیما بدون صدمه خاصی در گوشه ای آرام گرفته از سوی دیگر مردم منطقه با دیدن این صحنه ها، سوار بر موتورسیکلتهای خود، به سمت ما حرکت کردند و فرودمان را انتظار میکشیدند. همین که پایم به زمین رسید خود را در میان جمعیت دیدم. ابتدا سلام کردم اما جوابی نشنیدم چرا که شک داشتند ایرانی باشم. دوباره سلام کردم اما باز هم جوابی نشنیدم از میان مردم نوجوانی به سمتم آمد و گفت: من پرچم ایران را روی هواپیمای شما دیدم؛ شما ایرانی هستید؟!با خوشحالی فراوان :گفتم بله من خلبان نیروی هوایی هستم که هواپیمایم در خاک دشمن صدمه دیده و مجبور به ترک آن شده ام. در این گیرودار، یک دستگاه اتومبیل پیکان از دور نمایان شد همین که به من رسید فهمیدم همکارم ستوان کاشف درون آن است. متاسفانه وی به دلیل خروج اضطراری دچار جراحات شدیدی شده بود و از شدت درد به خود می پیچید. بلافاصله جناب کاشف را به «بهداری گرجه» منتقل کردیم اما امکانات چندانی در آن موجود نبود . لذا از مسئول بهداری تقاضا کردم با پایگاه بوشهر تماس بگیرید و وضعیت ما را گزارش کند تا هر چه سریعتر جهت انتقال ما اقدام کنند. اما ایشان گفت: امکان ارتباط مستقیم با بوشهر میسر نیست بنابراین با شرکت نفت خارک تماس گرفتند و از آنجا مسئولان شرکت نفت با نیروی دریایی تماس برقرار کردند و آنها با پست فرماندهی پایگاه ارتباط گرفتند و وضعیت سلامتی ما را اطلاع دادند. امیر سرتیپ دوم خلبان اکبر توانگریان - اصفهان - سال 1390 بلافاصله یک فروند بالگرد جهت انتقال ما به منطقه اعزام شد. بعد از فرود بالگرد نخستین کسی که از آن پیاده شد، شهید سرگرد خلبان غفور جدی اردبیلی افسر ایمنی پایگاه بود که هر دوی ما را در آغوش گرفت بعد از بررسی هواپیما که در گوشه ای آرام گرفته بود، و همچنین تعریف ماجرا برای ایشان ، درون بالگرد جای گرفتیم و رهسپار پایگاه شدیم در بین راه آن شهید بزرگوار برگه تسویه خود را از جیب لباس پروازی اش بیرون آورد رو به من کرد و گفت: با آنکه برگه تسویه ام را از نیروی هوایی گرفته ام ولی دلم نیامد دوستانم را در این شرایط بحرانی جنگ تنها بگذارم و تصمیم گرفتم بمانم و بجنگم. متاسفانه این افسر مومن و میهن دوست حدود ۴۵ روز پس از این واقعه در حین بازگشت از یک ماموریت برون مرزی در هفدهم آبانماه ۵۹ به درج رفیع شهادت نائل آمدند. بعد از فرود بالگرد به بیمارستان پایگاه اعزام شدم و بلافاصله بستری گردیدم تا این که بعد از ظهر همانروز، هواپیماهای دشمن حمله ای ضد پایگاه ترتیب دادند و اتفاقا پشت بیمارستان را که بنده و سایر بیماران درحال استراحت بودیم آماج حملات خود قرار دادند با بررسی شرایط دیدم اصلاً به صلاح نیست که آنجا بمانم، لذا با هماهنگی کادر پزشکی از بیمارستان مرخص شدم و فردای همانروز به ماموریت جنگی دیگری اعزام گردیدم.پی نوشت : امیر سرتیپ دوم خلبان اکبر توانگریان در تاریخ 5 شهریور 1398 به رحمت خدا رفتند و به یاران شهیدشان پیوستند . خداوند روح ایشان و همه رزمندگان 8 سال دفاع مقدس را قرین رحمت نماید . آمین</description>
                <category>حسین نوری</category>
                <author>حسین نوری</author>
                <pubDate>Wed, 27 Sep 2023 10:25:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کهریزک - محل دفع هر چه که نمی خواهید (1-5)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_69213086/%DA%A9%D9%87%D8%B1%DB%8C%D8%B2%DA%A9-%D9%85%D8%AD%D9%84-%D8%AF%D9%81%D8%B9-%D9%87%D8%B1-%DA%86%D9%87-%DA%A9%D9%87-%D9%86%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%DB%8C%D8%AF-snedpipoeqdd</link>
                <description>کهریزک امروزیمقدمه :اخیراً کتابی به نام (( کهریزک – برون درون تهران )) را مطالعه کردم . تاریخچه منطقه کهریزک استان تهران را به سبکی زیبا روایت کرده است . در ادامه بخش هایی از این کتاب را نقل می کنم .نام کهریزک یا خانه سالمندان را به یاد می آورد یا آن بازداشتگاه معروف را ، اما کهریزک همچون هر محله ای ساکنانی دارد . مرکز زباله آرادکوه بیش از ۵۰ سال است که در نزدیکی کهریزک زباله های تهران را دفع و پردازش میکند . زباله هایی که بیش از چندین ساعت نباید در شهر بزرگی مثل تهران باقی بمانند و باید به سرعت به حومه منتقل شده و پس از آن این « طلای کثیف » به پول تبدیل شود . مرکزی که در بخش کهریزک قرار گرفته و بیش از هر منطقه دیگر با کهریزک و اهالی آن در ارتباط است ؛ از بوی زباله ای که در کهریزک می پیچد تا روایت های ریز و درشتی که منشأ بسیاری از بیماری های این شهر را مرکز زباله می پندارد . آرادکوه به عنوان جزئی از تهران در کنار این شهر خودنمایی میکند . کهریزک همچون منطقه ای برای دفع کردن اضافات در منطق سرمایه داران است : مردگان ، زباله ها ، سالمندان و هر آنچه نمود مرگ و احتضار است . این یک لایه تحلیلی است . مرده های تهران در جوار کهریزک به خاک سپرده می شوند ( بهشت زهرا )، زباله های تهران در این بخش دفن می شوند ، سالمندان تهرانی که بیش از هر زمان دیگری به مرگ نزدیکند به این مرکز منتقل می شوند و حضور پزشکی قانونی از دهه ۸۰ در این منطقه ، خود گواه این مطلب است که پلشتیهای تهران ، در حومه اش تخلیه می شود . ( یا به تعبیر دقیق تر ، حومه ای برای زباله های خود خلق کنند )کهریزکی که زمانی سرسبز بود :در کتاب به نقل از یکی از اهالی قدیم کهریزک نقل می شود :(( کهریزک تفرجگاه تهرونیا بوده ، قنات داشته ، درخت داشته ، باغ داشته ، کشاورزی داشته . جای خوش آب و هوایی بوده . کهریزک الان یدونه قهوه خونه هم نداره ولی قبلا پنج تا قهوه خونه داشته . هر روز ظهر حداقل هر کدوم پنجاه تا دیزی می فروخته ، صدتا کباب می داده . اکثراً از تهران می اومدن . کاسبای میدون گمرک و جمهوری همه می اومدن اونجا ناهار می خوردن . یه سری بودن میومدن کباب می خوردن . همه چی تازه بود . ۳ تا قهوه خونه خیلی قدیمی بود : یکی قهوه خونه حاج قهوه چی بود ، یکی قهوه خونه مش آقایار بود ، یکی هم قهوه خونه مش عبدالله بود . این سه تا قهوه خونه صد سال قدمت داشتن . این سه تا قهوه خونه پاتوق بچه های تهرون بود . بعداً دو تا قهوه خونه دیگه هم زدن . بعد بهشت زهرا در حال ساخته شدن بود ، مهندسینم میاومدن اینجا غذا می خوردن . پشت کارخونه قند ، جوی آب قنات بود و درخت و صفا و بره تا قلعه نو . پنج شنبه جمعه ها اینجا قیامت بود . کسی لواسون نمی رفت . پنج شنبه جمعه ها جا برا نشستن نبود کهریزک تفرجگاه اصلی تهرونیا بود . الان شده بهشت زهرا و غسال خونه و پزشک قانونی و زباله دونی همه چی قیامت کرده کهریزک رو ))کارخانه قند کهریزک :اولین و قدیمی ترین کارخانه تولید قند در ایران توسط حاج علی خان امین الدوله ( از رجال مشهور دوره قاجاری ) در منطقه کهریزک ساخته شد . در این باره در کتاب مذکور آمده است :(( « کمیته مطالعات صنعتی پاریس » موفق به کسب امتیاز ساخت قند در ایران شد . این کمیته کارشناسانی را برای این منظور به ایران مأمور کرد. آجر اول این کارخانه را وزیر مختار بلژیک و آجر دوم را صدراعظم و آجر سوم را امین الدوله با دست خودشان گذاشتند و بعد از آن معماران و کارگران مشغول کار شدند و اولین کارخانه قند ایران در دوره قاجار تاسیس شد .کافی نبودن محصول ( نداشتن بیش از یک کارخانه قند در ایران ) که موجب می شد مردم کشور همچنان به قند خارجی نیاز پیدا کنند ، و گرانی قند ایرانی نسبت به قند روسی موجب شد کارخانه شکست بخورد . میان بلژیکیها و ایرانیان اختلاف در گرفت و بلژیکی ها ادعای خسارت کردند و در نتیجه با پولی بیشتر از سرمایه اولیه خود به کشورشان بازگشتند . و سرانجام مبارزه با کارخانه و محصول آن شروع شد . شایعه کردند چون قند کهریزک به واسطه استخوان مرده سفید می شود ، مصرف آن بر مسلمان حرام است . قدرت سیاسی و اقتصادی روس نیز پشت این عمل بود . از این رو کارخانه در سال ۱۸۹۹ میلادی ( ۱۲۷۸ هجری شمسی ) به علت ورشکست شدن پس از سه دوره بهره برداری تعطیل شد . ))این کارخانه بعد ها در دوره پهلوی مورد بازسازی و بهره برداری قرار گرفت ولی در دهه 40 باز هم تعطیل شد . در حال حاضر نیز در کشمکش بین دوستداران میراث فرهنگی و مالکان خصوصی به شکل نیمه مخروب باقی مانده است .اصلاحات ارضی و نابودی کشاورزی :قانون اصلاحات ارضی در سال 1329 با هدف درآوردن زمین های کشاورزی از دست مالکان و واگذاری آن به کشاورزان آغاز شد . اما برای منطقه کهریزک به مانند زخم کاری سبب نابودی تدریجی کشاورزی در این منطقه شد . زیرا پس از مدتی گرچه کشاورزان دارای زمین شده بودند و محصول بیشتری دریافت می کردند ، اما پولی برای هزینه های جانبی نظیر لایروبی قنات ها برایشان باقی نماند و خود این ماجرا سبب شد کشاورزی به مرور از بین رود . از طرفی به دلیل کم آب شدن قنات ها ، کاشت چغندر که توسط اهالی برای کارخانه قند صورت می گرفت متوقف شد . اما کوچک بودن زمین ها و کاشت بی برنامه ، سبب نابودی تدریجی کشاورزی شد . بعد ها با شروع طرح توسعه مرقد مطهر امام خمینی ، تعدادی از همین قنات های کم آب نیز خشک شدند . سخن یکی از اهالی که در کتاب آمده است :(( اون سال که اومدن حرم رو بزنن ، مادرچاهای ما رو ، هفت تا حلقه چاه ما ، همون هایی که اومدن برای ساخت مرقد پر کردن . زمانی که قنات ها خشک شد اینا رفتن تو مرقد چاه عمیق زدن کنار قنات ها . نمی دونم بلد باشید یا نه ، ازغاریه جایی آب خیز بوده ، هفتاد تا قنات از اونجا می آمده بیرون ، تا روستاهای اطراف می رفته . زمانی که اینا اومدن چاه عمیق زدن اونجا ، چاه عمیق که زدن ، قنات ها دونه دونه خشک شد ، زه هاشو کشید دیگه ... بعد موقعی که قنات های اینجا خشک شد ، ما بلند شدیم هشت نفری رفتیم پیش متولیش . رفتیم یه کاغذ هم بردیم . رفتیم نشستیم صحبت کردن ، نتیجه نداشت ، شکایت هم که نمی شد کرد ... ))آسایشگاه سالمندان و معلولین :بدون شک یکی از مهمترین مشخصه های کهریزک فعلی ، وجود خانه سالمندان معروف در آن است . در این باره داریم :(( تأسیس آسایشگاه کهریزک از دیگر نقاطی است که سیل عظیمی از مطرودین را به این فضا سوق داد . این آسایشگاه در سال ۱۳۵۱ با ایده دکتر محمدرضا حکیم زاده لاهیجی که در آن زمان مدیر بیمارستان فیروزآبادی ری بود بنیان گذاشته شد . فراموش نکنیم که کهریزک پیشتر به برون درون تبدیل شده است و به واسطه استراتژی نه خیلی دور ، نه خیلی نزدیک ، امکان ساختن جایی همچون آسایشگاه در آن فراهم شده است . خلق فضاهای برزخی انسانهای برزخی را نیز به خود جلب می کند . لاهیجی انگیزه خود را از تأسیس آسایشگاه کهریزک اینگونه بیان میکند : « در سال ۱۳۵۰ ، ۱۳۵۱ مدیر بیمارستان فیروز آبادی ری بودم . به خوبی به خاطر دارم که موقع خروج از بیمارستان ، نزدیکیهای درب خروجی اغلب چند بیمار مفلوک ، معلول یا پیر و فرسوده خوابیده نزدیک درب بیمارستان می دیدم و با آنکه رئیس بیمارستان بودم قادر نبودم به طریقی اعمال نفوذ کنم و دستور بستری شدن آنان را بدهم . اگر هم دستور می دادم پزشکان به دلایل قانع کننده ای از پذیرفتن آنان خوداری میکردند و حق هم داشتند زیرا آن افراد نه قابل درمان بودند و نه بیمارستان قادر بود برای زمان طولانی آنها را بستری نموده و تخت بیمارستان را اشغال نمایند . من از دیدن این وضع و بدبختی زجر میکشیدم تا به خواست ایزد توانا و بدون توجه به جوانب کار درمانگاه متروکه مرحوم امین الدوله واقع در کهریزک را که با هزینه مرحوم فخرالدوله دایر گردیده بود و به دلایلی سالها درب آن بسته مانده بود مورد استفاده قرار دادم و دو و سه نفر معلول که پناهی نداشتتند در آنجا بستری کردم . هدفم این بود این بیچارگان در آنجا بخوابند و تا زمانی که زنده هستند تا حد امکان از آنها پذیرایی گردد . این کار را هم کردم . از آنجایی که پشتیبان کارهای نیک در مرحله اول خدای بزرگ است او کمک کرد نمی دانم چگونه افرادی را به یاری فرستاد و هسته اولیه هیئت مؤسس تشکیل شد و فعالیت آغاز شد . ». آسایشگاه دقیقاً در فضایی خلق می شود که بنا است با موجوداتی برزخی پر شود . این موجودات که « نه قابل درمانند » و در صورت ورود به بیمارستان فقط تخت « اشغال » میکنند ، باید به جایی بروند که پیش تر فضایش برای آنها خود را تغییر شکل داده است . جایی که ظاهرا پر از ویرانه است . ویرانه کارخانه قند ، درمانگاه متروکه امین الدوله و چه بسا متروکه ها و ویرانه هایی بسیار که آنقدر مهم نبوده اند که در تاریخ ثبت شوند . ویرانه دوباره جان می گیرد ؛ درمانگاه متروکه که گویی باید هم ارز کارخانه متروکه بخوانیمش شانس آن را دارد که زنده شود و بدن های نیم جویده درمان ناپذیر و مفلوکی را که دیدن آنها وجدان معذب خیرین بزرگ را به درد می آورد در خود جای دهد . ))مرکز بازیافت زباله آراد کوه :اولین چیزی که از شنیدن نامش در ذهن ما جاری می شود ، بوی گند و کثیفی است . ولی اهالی کهریزک چندان از این وضع ناراضی نیستند . مرکز زباله علاوه بر بوی نامطبوع ، با خود رونق اقتصادی هم به همراه آورده است . در این باره در این کتاب آمده است :(( مغازه هایی که نسبتی با زباله دارند در کهریزک دیده می شوند . مثلاً یکی شان درست در همان خیابانی است که شورای شهر قرار دارد . بوی این مغازه ها همان بوی مرکز زباله است . مغازه ای پر از وسایل و اشیاء مختلف . به موزه ای می ماند که تلی از اشیاء را در خود جای داده است . از سقفش انبوهی شیء آویزان است و کف مغازه هم پر است از خرده ریزهای فلزی ، میخ ، سیم و هر چیز فلزی دیگری که به ذهن می رسد و تا دم در مغازه هم این بساط ادامه دارد زباله پر از اشیاء به دردبخور است . تقسیم کار ویژه ای اینجا صورت گرفته است ؛ بعضی در کار سیم و فلزند ، بعضی دیگر تخصصشان پلاستیک است . البته بعضی هم تخصصی در قاشق و چنگال دارند . این معدن بزرگ هر جایش را که میکنی یک چیز بیرون می دهد . کدام کوه را می شناسید که استخراج فلز از آن بدون نیاز به کوره و کارخانه و ... ممکن باشد . اینجا کوهی دارد که فلز آماده و پرداخته ، پلاستیک ، قاشق و چنگال و ... مستقیما از آن قابل استخراج است . این کوه جادویی است .یکی از اهالی  سه روز در هفته به مرکز زباله می رود و از یکی از پیمانکارها ، یعنی از هزار تن زباله ، اجناسی را که مگنتهای سوله جدا کرده میگیرد و به حیاط خانه اش می برد . قاشق و چنگال را به قول خودش خوب می شورد ، بعد برای فقط فروش میگذارد مغازه . خودش می گوید: « قاشق می فرستم برا بقیه شهرها . سعی میکنم بدهکار نباشم ۴۵۰۰ میلیون قاشق چنگال فرستادم ، حساب کنیم نزدیک ۴-۵ تن قاشق چنگال میره بیرون از مرکز من هفته ای ۲-۳ بار میرم اونجا . دستگاهی هست مگنت ، آهنرباس ، آهنا رو سوا میکنه . من کارای خرده کاری میکنم ، قاشق ، چنگال ، سوزن ، خرده بار تهیه میکنم ، می رم حیاط خونه میشورم ، خیلی مرتب منظم میکنم ، می رم بازار می چرخم . تو بازار روزا می چرخم . قاشق ، چنگال ، چاقو ، هر چی که بگید بتونم جدا میکنم . از یه طرف دیگه همین قاشق و چنگال ها برا شهرستان ها می فرستم . مثلاً یه رستوران این هفته قاشق چنگال فرستادم . » خیلیها با مرکز زباله زندگی را میگذارنند . آنان که از این معدن پول خوبی درمی آورند و ملک و مستغلاتی با آن به هم زده اند ، وجود مرکز زباله در نزدیکی کهریزک را نه ننگی می دانند بر پیشانی کهریزک و نه چیزی که باید حذف شود . از نظر آنها مرکز زباله درآمدزاست و چه بهتر که باشد و همه هم که از حضور آن راضی هستند . زباله دانی هم سود دارد ، اما برای چه کسی ؟ حول این زباله دانی گردش اقتصادی عظیمی نهفته است و سلسله مراتبی پدید آورده است که ارزش افزوده بالایی نیز دارد و البته کارآفرینی نیز کرده است . آرادکوه معدنی است که هم کارگرانش را دارد و هم بهره بردارانش را ؛ یک چرخه اقتصادی کامل.دیگری می گوید : « من نزدیک ۴۰ سال میشه که میرم اونجا ، اینجا بیابون بود ، من می رفتم می اومدم . الان خودم مرکز زباله نباشه بیش از یک ماه حاضر نیستم اینجا بمونم . چون تونم رو دارم از اونجا درمیارم . عشقم اونجاس ، یه لقمه نون برا زن و بچه ام در میارم ، هیچی ندارم . از اونجا جنس میارم ، میبرم میشورم ، تو بازار دارم میفروشم . می رم جنس میارم ، مرتب میکنم ، میفروشم . این نباشه داغون میشم ، اصلا نون نمی تونم دربیارم . زندگیم داره میگذره ، چرا دوسش نداشته باشم ))بهشت مستغلات :در حال حاضر ، کهریزک تبدیل به شهر شده است . قطعات بزرگ زمین های کشاورزی در حال تبدیل شده به ساختمان های شیک و نوساز شده اند . مالکان ، سرمایه گذاران ، انبوه سازان و دلال های مسکن بر سر این سفره بزرگ نشسته اند . ظاهرا مجاورت در مرکز دفع زباله ، قبرستان بزرگ تهران ، آسایشگاه سالمندان هم نتوانسته از رونق اقتصاد نوظهور منطقه بکاهد . یکی از اهالی که در بنگاه املاک خود مشغول به کار است می گوید :(( اینجا از محلی بودن خارج شده . مثلا توی ۲۰۰-۳۰۰ تا بنگاهی که تو این شهر است ، مثلا ۵۰ تاشون محلیان . حتی شاید کمترشون . باقی شون کساییان که وارد این شهر شدن . از همون موقع که شهر شد کم کم وارد شدن . اول از روستاهای دور و بر اومدن . یه سری هم از اون سمت مرکز زباله اومدن اینجا . اونجا نمی شد زندگی کرد ، اومدن اینجا . مثل تهران که شهرای دورش حمله کردن بهش ، اینجا روستاهای دورش حمله کردن اینجا . ما از نیاوران هم مشتری داریم ، اینجا خرید انجام می ده . به خاطر مترو راحت سوار می شه ، پیاده می شه . بعد اونجا هم نمی تونن خونه خوب بخرن ، پولی هم که دارن اونجا نمی تونن سرمایه گذاری کنن ، می آن اینجا . این چیزا هم شکل میگیره . چون اینجا هم شناخته شده است ، برا سرمایه گذاری خوبه . اول مرکز زباله باعث شد روستاهای دورش کوچ کنن کهریزک و جمعیت اطراف خودش کشیده شد اومد اینجا . بعد جمعیت تهران اومد . تهرانیا دیدن امکانات داره ، مردم دارن زندگی میکنن ، تهران هم خب گرون شد . الان اینجا شروع شده ، دارن استخر می زنن ، لابیای خوب میدن ، سنگ خوب می زنن ، نورپردازی عالی به خاطر جذب مشتری . من بهت ساختمون نشون می دم تو نیاوران هم نیست . اونجا متری ۶۰ میلیون پول میده ، اینجا متری سه و نیم . این خودش باعث میشه مردم بیان این سمتی . »سخن آخر :سعی کردم تا با نقل بخش هایی ، شما مخاطبان را با این کتاب ارزشمند آشنا کنم . بخش های بسیار جذاب تری نظیر بازدید از مرکز دفع زباله هم در این کتاب آمده است . به خانم مهاجرانی و آقای حیدری بابت تالیف چنین اثر ارزشمندی ، دست مریزاد گفته و امیدوارم که الگوی سایر محققین قرار گیرند .</description>
                <category>حسین نوری</category>
                <author>حسین نوری</author>
                <pubDate>Sun, 11 Jun 2023 10:55:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کودتای نوژه - توهم یا واقعیت (2-4) - بخش دوم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_69213086/%DA%A9%D9%88%D8%AF%D8%AA%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D9%88%DA%98%D9%87-%D8%AA%D9%88%D9%87%D9%85-%DB%8C%D8%A7-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C%D8%AA-2-4-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%AF%D9%88%D9%85-rzleeeundu4z</link>
                <description>در پست قبلی در مورد تاثیر سوء عواقب کودتای نقاب ، بر کاهش آمادگی توان رزمی و دفاعی ارتش ایران صحبت کردیم . حال می خواهیم چند روایت از خلبانان نیروی هوایی را در این موضوع مرور کنیم . مهمترین اثر کودتا بر نیروی هوایی ایران ، بازداشت گسترده جمعی از خلبانان و تسویه حساب جمعی دیگر بود . علاوه بر این موارد ، فضایی از بلاتکلیفی و تشویش در گردان های شکاری حاکم شده بود . هر هفته لیستی شامل خلبانانی که باید از نیرو هوایی تسویه می شدند از ستاد نیرو می رسید . خلبان ها عملا نمی دانستند تا هفته دیگر در استخدام نیرو هستند و یا تسویه خواهند شد . مسئله دیگر که بسیار سبب آزار فکری و روحی خلبانان شده بود ، بی اعتمادی و رفتاری های توهین آمیزی بود که با آنان می شد . در ادامه به مرور برخی از این خاطرات و موارد مشابه آن می پردازیم :1 – روایت سرهنگ خلبان منوچهر شیر آقایی :روز 31 شهریور ، وقتی دشمن به پایگاه بوشهر حمله کرد ، عده زیادی از خلبانان ما را برای دیدن دوره آموزش عقیدتی و احکام به تهران برده بودند . پس از توطئه کودتای نوژه ، انگ خیانت روی خلبانهای نیروی هوایی حک شده بود و تعدادی از خلبانان را برده بودند تهران تا اصول مذهبی و انقلابی یادشـان بدهند . با حمله عراق به ایران ، نیروی هوایی با کمبود شدید خلبان مواجه شد . طرح حمله به مناطقی از خاک دشمن ، بلافاصله در اتاق جنگ پایگاه ششم شکاری بوشهر مورد بررسی قرار گرفت . در این مرحله بود که ضربه ناشی از کودتای نوژه عمیقاً حس شـد . هواپیمای « اف ۴ » به اندازه کافی داشتیم ، اما خلبانانی که بتوانند آنها را هدایت کنند ، نداشتیم . به خصوص خلبان برای کابین عقب کم بود.2- روایت سرهنگ خلبان علی رضا آئینی :من در مرخصی بودم که مطلع شدم در لیست بازخریدی ها قرار گرفتم . مجبور به تصفیه حساب شدم . در اولین روزهای شهریور سال 59 ، هیئتی دوباره پرونده خدمتی مرا بازبینی کرد و چون هیچ مشکلی در آن ندید ، مرا مجدداً به خدمت فراخواندند .3- روایت سرتیپ دوم خلبان جهانگیر ابن یمین :یک روز تصمیم گرفتم به مرخصی بروم . فرمانده گردان و معاون عملیات هم تأیید کرده بودند . جلوی در نگذاشتند بروم . گفتند باید بروی پیش حاج آقا فلانی و اجازه بگیری . برگشتم و حاج آقا را پیدا کردم . بنده خدا احترام گذاشت . قبول کرد و تأییدیه ای داد . وارد جاده شدم ، اما گروه دیگری سر سه راه جلویم را گرفتند که کجا ! گفتم : « مرخصی ، تهران . » باز مجبور شدم برگه حاج آقا را نشان بدهم . این چیزها آدم را اذیت می کرد ، اما وقتی جنگ تحمیلی شروع شد ، ورق برگشت .4- ماجرای شهید علی اقبالی دوگاه :شهید اقبالی دوگاهه یکی از جوانترین اساتید خلبان هواپیمای شکاری اف پنج بودند و شاگردان زیادی را تربیت کرده بودند . از 21 تیر ماه 59 به معاونت طرح و برنامه ستاد نهاجا منتقل شده بودند که تصمیم به برکناری او و تعدادی از خلبانان ورزیده نیروی هوای گرفتند . اما با شدت گرفتن بحران مرزی ، طی جلسه ای در سوم شهریور ماه ، مراتب برکناری او و سیزده خلبان دیگر لغو شد . ایشان با جدیت ماموریت های بمباران مراکز مهم صنعتی و نظامی عراق را انجام می داند که سرانجام در تاریخ اول آبان سال 59 در یکی از این ماموریت ها به شهادت رسیدند .5- روایت سرتیپ دوم خلبان امیر حسین امیریان :در ۱۱ تیر ۱۳۵۹ به عنوان افسر رابط نظامی به پاکستان رفتم . با اوجگیری درگیریهای نیروهای خودی با نظامیان عراقی در روز ۸ مرداد همان سال به کشور برگشتم . وقتی به فرودگاه مهرآباد رسیدم ، ۴۸ ساعت در بازداشت بودم و بازجویی شدم تا مبادا با عوامل کودتای نقاب سر و سری داشته باشم .6- ماجرای مرحوم سرگرد خلبان قاسم برزگر :مرحوم برزگر یکی از زبده ترین استاد خلبان های شکاری اف پنج بودند که در طول خدمت خود شاگردان زیادی را تربیت کردند . وقتی جنگ تحمیلی شروع شد ، به دلیل تبعات ناشی از کودتای نقاب ، ایشان در حالتی از بلاتکلیفی به سر می بردند و در هفته اول جنگ ، حکم بازخریدی وی ابلاغ شد . اما موضوع بزودی حل شد و با حکم ستاد نیروی هوایی ، در روز 25 مهر 59 مجدداً به پایگاه دوم شکاری تبریز منتقل و عهده دار پرواز های آموزشی و جنگی شدند . سرانجام در تصمیمی عجیب ، نام سرگرد برزگر که از قابلیت های کم نظیری برخوردار بود ، در فهرست 23 نفره ای قرار گرفت که باید از 25 مهر 1360 از خدمت برکنار می شدند .7- روایت سرتیپ دوم خلبان مهرداد بیضایی :با توجه به وقوع درگیری های پراکنده مرزی با عراق ، مرکز مستقیم پشتیبانی هوایی ( دسک ) در جنوب ، غرب ، و شمال غرب کشور ایجاد شده بود . در این مراکز ، مسئولیت افسر هماهنگ کننده و افسر ناظر مقدم را خلبانان گردانهای پروازی بر عهده داشتند . در نیمه تیرماه به من ابلاغ شد که خود را به دسک جنوب در اهواز معرفی کنم و هماهنگی امور را به مدت دو هفته انجام دهم . من بلیت پرواز به اهواز را گرفتم و شب ۱۸ تیر پس از خداحافظی با فامیل ، در پایگاه هوایی مهرآباد حضور یافتم که در همانجا به اتهام شرکت در کودتای نقاب دستگیر و راهی زندان شدم . تا روز حمله سراسری عراق به مرزهای ایران در زندان به سر میبردم و شاهد اعدام همکاران خلبانم بودم که در یک توطئه بزرگ گرفتار شده بودند . پس از یورش لشکریان بعث ، از اتهام مذکور مبرا شدم و از روز ۲۰ مهر ۱۳۵۹ به گردان پرواز برگشتم .8- ماجرای شهید غفور جدی اردبیلی :شهید جدی اردبیلی یکی از اساتید بنام و از خلبانان ورزیده هواپیمای شکاری اف 4 بودند که نام ایشان از اول شهریور ماه 59 در لیست بازخریدی قرار گرفت ! این نامه ، که بازنشستگی زودرس و بازخریدی ۲۸ نفر از کارکنان نیرو از جمله پانزده خلبان را در بر می گرفت ، باعث شد غفور شروع به بستن اثاثیه منزل و تسویه حساب کند . دوستانش می گویند در ساعت ۱۴:۰۵ دقیقه روز ۳۱ شهریور ، همزمان با هجوم هوایی عراق به بوشهر ، وسایلش بار کامیون بود و عزم خروج از پایگاه را داشت که صدای انفجار بمبها ، علاوه بر شیشه ها و ساختمانها ، دل غیرتمندانی چون جدی را نیز لرزاند . او ، که دیگر برخلاف تمایل شخصی و با صدمه روحی ، از خدمت رها شده بود و هیچ تعهدی به نیروی هوایی نداشت ، از رفتن منصرف و با حضور نزد فرمانده پایگاه و معاون عملیات او خواستار ماندن و قرار گرفتن در صف مبارزان علیه دشمن متجاوز شد و در روز 17 آبان 59 در یک ماموریت جنگی به شهادت رسید .9- روایت امیر سرتیپ دوم خلبان نصرت دهخوارقانی :از ۱۸ مرداد ۱۳۵۹ به پایگاه یکم شکاری منتقل شدم و چند روز بعد بنا به تصمیم فرماندهی نهاجا ، در لیست چهارده نفره رهایی کارکنان نیروی هوایی - که بیشترشان از خلبانان زبده بودند - قرار گرفتم ؛ ولی با شدت گرفتن بحران مرزی میان ایران و عراق ، طی مذاکرات و هماهنگی های جلسه سوم شهریور همین سال ، به ریاست هیئت پنج نفره منتخب ریاست جمهوری وقت ، برکناری من و دوازده خلبان و یک افسر غیر خلبان لغو شد .10- روایت امیر سرتیپ دوم خلبان عبدالکریم عصاره :من در گردان شناسایی بودم و کار ما تهیه عکس های هوایی بود . موقع شبه کودتای نقاب در تیر ۱۳۵۹ چند نفر از خلبانهای گردان شناسایی چون فرخزاد جهانگیری و مهرداد بیضایی دستگیر شدند که جهانگیری اعدام شد . اما بیضایی با شروع جنگ تحمیلی به گردان برگشت و تمام سالهای جنگ ماموریت های سرنوشت سازی انجام داد ! این امر بر روحیه دیگر همکاران تأثیر منفی زیادی گذاشت .11- روایت سرتیپ علی اکبر موسوی قویدل :یک روز قبل از شروع جنگ ، روز 30 شهریور اطلاعیه شماره 13 ستاد مشترک ارتش صادر شد تا مردم مانع جابجایی تجهیزات نیروی زمینی ارتش نشوند . به دلیل ذهنیت بدی که بعد از کودتا در ذهن مردم ایجاد شده بود ، هر نوع جابجایی لشکرها و تجهیزات نیروی زمینی به طرف مرزها را به حساب تلاش برای کودتا تلقی می کردند . ( نقل به ضمون از برنامه تلویزیونی سطرهای ناخوانده )سخن آخر :با توجه به اینکه عمده مطالب پست قبلی از کتاب ((آخرین ترفند)) نقل شده بود . به منظور قدر دانی از مولفین این کتاب ، قدری از افتخارات آنان در جنگ هشت ساله می نویسم .سرهنگ خلبان علی محمد رفیعی :یکی از بهترین خلبانان کابین عقب جنگنده اف 14 که در طول جنگ هشت ساله با انجام بیش از 500 ماموریت جنگی ، یکی از رکورد داران جهانی این شکاری هستند . یکی از افتخارات منحصر بفرد در پرونده خدمتی ایشان ، شکار یک فروند جنگنده میگ 25 عراقی به همراه امیر خلبان شهرام رستمی می باشد . شکار جنگنده های میگ 25 ، به دلیل پرواز در ارتفاع بالا و سرعت بسیار بالا عملا کاری غیر ممکن می باشد . عراق حدود 30 فروند از این جنگنده ارزشمند در اختیار داشت . در طول جنگ هشت ساله ، نیروی هوایی ایران موفق به شکار 6 فروند شد . به غیر از این 6 فروند در هیچ جای دنیا هیچ نیروی هوایی موفق به سرنگونی هیچ میگ 25 دیگری نشده است .سرهنگ خلبان محمد مسبوق :یکی از پر افتخار ترین خلبانان کابین عقب جنگنده اف 14 که در طول جنگ هشت ساله موفق به شکار 12 فروند جنگنده عراقی شده اند . یکی از خاص ترین شکار های ایشان ، شکار 3 فروند جنگنده عراقی تنها با شلیک یک موشک می باشد . در روزهای اولیه جنگ سه فروند شکاری عراقی که وارد حریم هوایی جزیره خارک شده بودند ، توسط یک فروند شکاری اف 14 ایرانی به خلبانی سرهنگ اسد اله عادلی و سروان محمد مسبوق رهگیری شده و با شلیک یک تیر موشک فونیکس ، سرنگون شدند . لازم به ذکر است که دلیل سرنگونی هر سه فروند ، پرواز در فاصله نزدیک بوده است . به این شکل که پس از برخورد موشک به یکی از جنگنده های عراقی ، تکه های جدا شده از این هواپیما با برخورد به دو هواپیمای دیگر موجب سرنگونی دو جنگنده دیگر شد .</description>
                <category>حسین نوری</category>
                <author>حسین نوری</author>
                <pubDate>Wed, 07 Jun 2023 10:28:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کودتای نوژه - توهم یا واقعیت (1-4) - بخش اول</title>
                <link>https://virgool.io/@m_69213086/%DA%A9%D9%88%D8%AF%D8%AA%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D9%88%DA%98%D9%87-%D8%AA%D9%88%D9%87%D9%85-%DB%8C%D8%A7-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C%D8%AA-1-4-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%A7%D9%88%D9%84-axbjbzmiu3ww</link>
                <description>هواپیمای  شکاری اف 4درباره کودتای نوژه یا همان نقاب ، مطالب زیادی وجود دارد . اکثر این مطالب شامل روایت های تکراری و مشابه است . اشکال کار اینجاست که انقدر که به ماجرای کودتا و حوادث مربوط به آن پرداخته شده است ، وقایع پس از کودتا و تاثیر آن بر جنگ هشت ساله ایران و عراق ، مورد مطالعه قرار نگرفته است . با توجه به اینکه ، مرکز اصلی این کودتا پایگاه سوم شکاری شهید نوژه همدان بوده است ، برای جستجو در پشت پرده این کودتا باید به پرسنل نیروی هوایی مراجعه کرد . اکنون که پس از سالها ، شاهد موج مستند نگاری درباره تاریخ جنگ هشت ساله هستیم ، برخی از نظامیان سابق برخی از اسرار ناگفته این کودتا را در لا به لای مصاحبه ها و خاطرات خود بازگو کرده اند . بنا بر اذعان بسیاری از این افراد ، طرح کودتای نوژه اصلاً عملی نبوده ، چون از اول قرار به اجرای چنین کودتایی نبوده است و لو رفتن طرح کودتا از اول بخشی از نقشه بوده است . هدف نهایی از این نقشه ، کاهش چشمگیر توان عملیاتی ارتش ایران ، 70 روز پیش از شروع رسمی جنگ بوده است . اساساً بعد از پیروزی انقلاب اسلامی ، عده ای به صورت هدفمند شعار انحلال ارتش را می داند که تلاش آن ها به جایی نرسید . ایجاد ذهنیت منفی از ارتش و ارتشیان با توهم کودتا، در راستای همین هدف بوده است . در سال 1396 ، کتابی توسط مرکز انتشارات راهبردی نهاجا به نام &lt;&lt; آخرین ترفند &gt;&gt; چاپ شده است . در این کتاب مولفین در چند صفحه ، گوشه ای از پشت پرده این نقشه شوم را بر ملا کرده اند . در ادامه این چند صفحه عیناً نقل می شود . لطفا توجه داشته باشید که این کتاب توسط دو نفر از خلبانان نیروی هوایی تالیف شده و توسط انتشارات نیروی هوایی آجا چاپ شده است . بدیهی است که متن کتاب با توجه به ملاحظات امنیتی و عقیدتی یک سازمان نظامی نوشته شده و من نقشی در گفتار و ادبیات آن ندارم . (( بذر کودتا از زمانی که ارتش در حالت انفعالی و در وضعیت انحلال قرار داشت ، پاشیده شده بود و فقط جرقه ای لازم بود تا این پنبه آغشته به بنزین را مشتعل نماید ، که این جرقه نیز با تحریک عوامـل نفوذی و توطئه سازمان های سیاسی مسلح و مخالف و تعدادی از افراد خاص و خودفروخته ایرانی که در این زمینه دستورالعمل از پیش مشخص شده ای داشتند ، زده شد . با فروکش کردن نسبی غائله کردستان و ضربه مهلکی که به گروهکهای وابسته به عراق وارد گردید ، توطئه گران تلاش زیادی کردند که در این دسیسه سنگ تمام بگذارند و بنیان ارتش را زیر و رو نمایند . برهمین اساس با نیرنگ ، فریب و پرداخت وجه به عـده ای قلیـل از خلبانان ، کارکنان فنی خط پرواز ، درجه داران و دیگر اقشار نیروی هوایی ، به خصوص در دو پایگاه همدان و مهرآباد تهران و دیگر پایگاه های نزدیک به مرز عراق و همچنین فرماندهان گردان ، گروهان ، مسئولان توپخانه و حتی مسئولان رده بالای نیروی زمینی ، به خصوص لشکر ۹۲ زرهی اهواز که سدی در مقابل اهداف صدام بودند ، حتی تا رده جانشین فرمانده لشکر ، موفق شدند عناصری از یگان های یاد شده را درگیر مسئله ای به نام کودتای نقاب کنند و نام نقاب را که برگرفته از حروف اول « نجات قیام ایران بزرگ » بود ، برای - کودتا در نظر گرفتند . در اقدامی هماهنگ ، استکبار غرب نیز که از حادثه طبس سیلی محکمی خورده بود ، با انجام کودتا موافق و همراه بود . موافقت غربی ها با کودتا به دلایل زیادی مربوط می گردد . اما در ساده ترین تعریف ، مـی تـوان عـنـوان نمـود ، آمریکایی ها به بهانه آزاد نمـودن گروگانهای لانه جاسوسی ، با چند بالگرد مسلح و هواپیماهای « سی - ۱۳۰ » به منظور ترابری اتباع خود از طریق کشور عمان وارد خاک ایران شدند و در طبس فرود آمدند تا بتوانند برابر نقشه های از پیش تعیین شده ، وارد عمل شوند و گروگانها را آزاد کنند . اما از آنجانی که خداوند با انقلاب بود ، آنها دچار توفان شـن شـدند و دسیسه آن هـا برملا گردید که شکست اقدام فوق ، موجب آبروریزی و سرافکندگی آنهـا شـد ؛ بنابراین بسیار علاقمند بودند که در ایران کودتایی نظامی صورت گیرد . با توجه به اینکه در آن مقطع زمانی اعضای سفارت آمریکا همچنان در ایران نگهداری می شدند ، موفقیت کودتاگران ، فرصت مطلوبی را در اختیار یانکی ها قرار می داد تا بتوانند اتباع خود را آزاد نمایند . به هر تقدیر با پی ریزی کودتای نقاب ، عده زیادی از نیروهای کارآمـد ارتش که فاقد آگاهی بودند و در این رابطه فریب خوردند و به وسیله عناصر و عوامل خودفروخته ، دانسته یا ندانسته درگیر این ماجرا شدند که پس از کشف کودتا ، کلیه دست اندرکاران توطئه دستگیر و به مجازات رسیدند . به گفته ناظران عینی کودتا در پایگاه نوژه همدان ، بسیاری از عواملی که دستگیر شدند به واقع نقشی در این دسیسه نداشتند و می توان گفت تنها گناه خاطیان ، ساده لوحی آنها بود که فریب عوامل خودفروخته را خورده بودند .اقدام این ساده لوحان به لحاظ اینکه با توطئه هماهنگ و از نیت عوامل اصلی آن بـا خبـر شده و سکوت اختیار کرده بودند ، به گونه ای بود که باید مجازات می شدند . زیرا دسیسه فوق هرچند در ظاهر لو رفت و انجام نشده اما در مقیاسی بزرگتـر عـراق و حامیان او به اهداف خود رسیدند ، زیرا با خنثی شدن کودتا ، اساس و شیرازه ارتش از هم پاشید . برای این که دسیسه کودتا را بهتر درک کنیم و از نزدیک با آن آشنا شویم و اینکه چرا از دیگر ترفندها و دسیسه ها بهتر عمل کرد و شالوده ارتش را متزلزل کرد ، فرازی از گفتـه هـای تنی چند از ناظران عینی این واقعه را که با دفتر پژوهش های نظری و مطالعات راهبردی نهاجا مصاحبه شفاهی داشته اند ، ارائه می کنیم تا از کم و کیف و چند و چون ایـن واقعه بهتر آگاه شویم. یکی از خلبانان و قهرمانان دفاع مقدس که از نزدیک با یکی از کودتاچیان آشـنـا بـوده است ، سرتیپ خلبان بازنشسته ناصر رضائی است که این واقعه را به شکل زیر بیان می کند : من و محمد ملک دوست بسیار صمیمی بودیم و حتی رفت و آمد خانوادگی داشتیم تا این که او به تهران منتقل شد و من تقریباً از او بی خبر بودم ، مگر گاهی که تلفنـی بـا هـم صحبت می کردیم و هر وقت که مکالمه ای انجام می شد به من می گفت : ناصر چرا تو هم خودت را منتقل تهران نمی کنی؟ که من هم جوابی سربالا می دادم . تیر ماه سال 1359 بود . در این ماه از سال ، هـوای همدان بسیار عالی است و معمولاً مهمانان در ماههای تیر و مرداد به همدان می آیند . خوب یادم هست که جمعه بود و برای من هم مهمان آمده بود که او نیز از دوستان قدیمی بود و طبعاً با خانواده خود به منزل ما آمده بودند . در آن فصل از سال ، معمولاً ما مهمان های خود را برای تفریح و صرف شام به غـار علـى صدر و مکان های پذیرائی اطراف آن می بردیم و خوشبختانه این بارهم همین کار را کردیم و عصر جمعه همگی به غار علی صدر رفتیم . در آنجا به خانواده و بچـه هـا خیلـی خـوش می گذشت ؛ بنابراین ما خیلی دیر به پایگاه برگشتیم و بعـد هـم چون خیلی خسته شـده بودیم ، همگی خوابیدیم .صبح که من به اداره رفتم هر کدام از دوستان و همکاران مرا می دیدند ، می گفتند دیروز کجا بودی ، ملک از تهران آمده بود و خیلی سراغ تو را می گرفت ، ولی چون کار داشت مجبور شد خیلی زود برگردد . از طرف دیگر همان شب کـه مـا بـا خـانواده و مهمانان خود بیرون از پایگاه بودیم یکی دیگر از خلبانان در منزل خود تولد می گیرد که بعدها مشخص شد که مهمانی تولد ظاهر قضیه بوده و آنهایی که از تهران آمده بودند با دیگر دوستان اعضای کودتا قرار قبلی داشتند که صحبت های نهایی را انجام دهند و زمان ، ساعت و روز اصلی کودتا را معین نمایند . به هر تقدیر هر چند غائله کردستان نسبتا فروکش کرده بود ، ولی در همه پایگاه های نیروی هوایی که هواپیمای شکاری داشتند ، کماکان آلرت (هواپیمای آماده نبرد ) برقرار بود و هواپیماهای مسلح و آماده در شیلتر ( آشیانه ) آلرت بودند و خلبانان شبانه روز در آن جا آماده بودند که در صورت نیاز برای سرکوب باقیمانده اشرار اقدام کنند و حتی روزانه چند پرانه پرواز روی مناطقی که اشرار بودند ، انجام می دادیم . چند روز بعد از آن ماجرا ، من آلرت شب بودم و معمولاً رسم و روال بر این بود که خلبانان آماده صبح که می آمدند خلبانان شب قبل را بیدار نمی کردند تا خودشـان بـیـدار شوند ، به همین دلیل وقتی که من از خواب بیدار شدم ، دیدم که گروه آماده صبح با هم در حال صحبت های در گوشی هستند . من طبق معمول پرسیدم بچه ها چه خبر ؟ ولی آنها چیزی نگفتند ، زیرا همه از هم می ترسیدند و فکر می کردند که من هم یکی از اعضای کودتا هستم ، زیرا اولاً چند روز پیش ملک دنبال من می گشته و در ثانی درست در شب روزی که قرار بوده است کودتا انجام شود من آلرت شب بوده ام . وقتی که از آلرت بیرون آمدم تا وسائل خود را به محل تجهیزات کارکنان اتـاق چتر و کلاه ببرم ، متوجه شدم که تمام پایگاه بهم ریخته است و همه جا پر است از مأمورهایی با لباس شخصی که مسلح ایستاده اند و همه کس و همه چیز را بازرسی می کنند . آنها بر اساس لیست مشخصی که از اعضای کودتا داشتند ، همه را در تهران و همدان دستگیر کرده بودند . خلبان سلیمانی که نامش در لیست بود ، آن روز یکی از پروازهای روزمره روی مناطق کردنشین انجام می داد ، با این وصف ، مأمورها در رمپ پروازی منتظـر او بودند کی از پرواز برگردد . یادم هست به محض این که هواپیمای او نشست ، حتی به او اجازه نداند که هواپیما را به شیلتر و محـل پـارک هواپیماهـا ببـرد و او را در همان رمـپ پروازی دستگیر کردند . البته همه را نگرفتند و در حقیقت دو نفر اصلی که عناصر و مهره های خودفروخته بودند و با منابع اصلی در ارتباط بودند موفق به فرار شدند ، ولی همان دوست من را که جمعه دنبال من می گشت ، گرفته بودند و اعدام هم شد . دلیل این که گفتم خوشبختانه مـا بـه غـار علی صدر رفته بودیم ، دقیقاً به همین علت بود . در حقیقت آن مهمانها ، فرشته نجات من بودند که آن شـب مـرا از پایگاه بیرون برده چنین کاری را قبول بودند ؛ زیرا اگر من در پایگاه بودم و او را می دیدم ، هرچند که مطمئناً قبول نمی کردم ولی طبعاً او را هم لونمی دادم و ناخودآگاه شریک جرم می شدم و بدون ایـن کـه حتی نیت کاری را هم داشته باشم ، اگر اعدام نمی شـدم ولی احتمالاً به زندان دراز مدت گرفتار می شدم . شاید باور نکنید ولی من مطمئنم که خیلی از افرادی که در کل ارتش چه نیروی هوایی و چه دیگر نیروها دستگیر ، زندانی و یا اعدام شدند ، دقیقاً چنین وضعیت و شاید نظیر چنین جرمی را داشته اند .  مطالب پیش گفته ، دیده های عینی یکی از قهرمانان بلامنازع هشت سال دفاع مقدس است ، ولی به نظر مولفین ، کودتای نقاب دسیسه ای بیش نبود که به منظور از هم پاشیدن ارتش آن هم در شرایطی بسیار حساس انجام گرفت و دسیسه کنندگان هر چند ناموفق بودند ؛ اما به طور نسبی به اهداف خود رسیدند . با اندکی تجزیه و تحلیل در مورد کودتا در می یابیم که در عمل چنین رویدادی وجـود نداشته ، زیرا وقتی کودتایی انجـام مـی شـود ، در اقـدام نهـایی ، نیروی زمینی باید پس از بمبارانهای هوایی و خالی شدن صحنه بتواند در مناطق حساس مستقر شده و منطقه یا شهر را به تصرف خود درآورد . با علم به این که بیشترین افراد اعضای کودتا نیروی زمینی را حتی تا رده جانشینی فرمانده لشکر از لشکر ۹۲ زرهی اهواز دستگیر کردند و همچنین افراد وابسته به کودتای نیروی هوایی از پایگاه سوم شکاری نوژه ( همدان ) درگیر این دسیسه بوده اند ، به راحتی می توان دریافت که ترفندی زیرکانه و هوشمندانه به منظور فلج کردن این دو یگان فعال و کارآمـد به منظور فراهم کردن زمینه برای نقشه حمله عراق علیه ایران در کار بوده است . برای روشن شدن مطلب ، فرض را براین می گذاریم که اصولا كودتا لو نمی رفت و در آن ساعت و روز معین ، مناطقی از تهران توسط هواپیماهای شکاری بمب افـكـن پایگـاه هـای مهرآباد تهران و نوژه همدان بمباران می شدند ، در این صورت چه نیروئی قـرار بود که در مکان های کلیدی مستقر شود و حاکمیت آن منطقه را به دست بگیرد تا از مناطق مهـم حفاظت نموده و اهداف از پیش تعیین شده کودتا را پیش ببرد ؟ همان گونه که اشاره شد ، لشکر ۹۲ زرهی اهواز که درگیر این جریان بود در جنوب کشور مستقر بود . لشگر فوق ، اگر یک ماه پیش از کودتا به سوی مقصد حرکت می کرد تا به موقع خود را به منطقه برساند ، همه چیز لو می رفت و اگر بعد از بمباران و اعلام کودتـا بـه سـوی مقد حرکت می کرد ، حداقل یک ماه طول می کشید تا لشکر با ادوات زرهی سنگین و توپها و تانکهای خود به منطقه برسد ؛ بنابراین به طور کلی مشخص می شود که توطئه ای در کار بوده و از طریق عناصر مرتبط ، کودتا لو رفته است ؛ تا ساختار ارتش را از هم باشد و به مقاصد بعدی خود برسند. از دیگر یگانهایی که در رابطه با کودتا آسیب بسیار دید و به مقدار قابل توجهی از هم پاشیده شد ، یگان تفنگداران دریایی بود که ، بیشتر نفرات آن دستگیر شده و عده ای نیز اعدام گردیدند .کارکنان یگان فوق ، به نحوی آموزش دیده بودند که از راه های آبی با عملیات کماندویی حمله کرده و دشمن را غافلگیر می کردند ؛ بنابراین به طورکلی حوزه عملیات چنین نیرویی شهرهای ساحلی و آبراههای مرزی بود و در مناطقی مانند تهران و هم کارایی زیادی ندارند ؛ اما به طور کلی ، تهدیدی بسیار جدی برای عراق محسوب می شدند و  می توانستند به راحتی از اروند رود عبور کرده و وارد عراق شوند ، بنابراین توطئه ای در کار بود تا یگان مورد نظر نیز از سر راه برداشته شود . با یک نظر اجمالی و تجزیه و تحلیل ساده می توان متوجه شد که سه یگان یاد شده ، پایگاه سوم شکاری همدان ( نوژه ) ، لشکر ۹۲ زرهی اهواز و یگان تفنگداران دریایی ، خود را آماده می کردند تا در عراق فعالیتی داشته باشند و چون عراق هم متوجه این موضوع گردید دقیقاً به نام کودتای نقاب دست روی این سه یگان بسیار حساس که تهدید جدی و قدرتمندی بودند گذاشت و با طراحی کودتای نقاب به کمک استکبار غرب و شرق و حمایت آنها ، زبده ترین و متخصص ترین نیروهای ارتش ایران را با دسیسهای بسیار زیرکانه و هوشمندانه آلوده نموده و درگیر این ماجرا کرد . سناریوی ارائه شده ، بدون هیچ شک و شبهه ای از خارج رهبری می گردید و بوسیله ستون پنجم و عوامل نفوذی در ایران هدایت می شد و به صورت عملی در جهت بهم ریختن سازمان ارتش ، تضعیف روحیه نیروهای مسلح و صلب اعتماد مسئولان نظام جمهوری اسلامی از ارتش و نیروهای مسلح طرح ریزی و تدوین شده بود تا بدین وسیله بـه هـدف بعدی خود که حمله عراق و شروع جنگ تحمیلی بود برسند ؛ اما آنها در زمینه ی رسیدن به اهداف پلید خود ، موضوعی مهم و حیاتی را در سناریوی خود به حساب نیاورده بودند و آنهم ، غیرت ، مردانگی ، وطن پرستی ، دین داری و اطاعت از رهبری بود و همین یک مورد اشتباه ، همه نقشه ها و ترفندهای آنها را نقش بر آب کرد . هر چند که قرار بود در این کتاب ترفندها را فهرست وار عنوان کرده و به سایر موضوعات بپردازیم ؛ اما مسئله ترفند کودتای نقاب برای بسیاری از همکاران و همرزم هـا بـغـرنـج شـده بود ، به همین دلیل در این باره کندو کاو بیشتری به عمل آورده شد و در اثر پیش رو در ارتباط با آن توضیحات بیشتری ارائه گردید ؛ زیرا برای مولفین به هیچ عنوان قابـل قبـول نبود که نیروی هوایی با آن همه علاقه به انقلاب ، بتواند دست به چنین عملی بزند . به هر تقدیر در پیگیریهای مستمر در رابطه با کودتای نقاب به مصاحبه دلیر مردی دیگر از تبار قهرمانان جنگ و مدیران لایق نیروی هوایی که در کلیه سطوح نیروهای مسلح اعـم از نیروی هوایی ، ستاد مشترک و حتی ستاد فرماندهی کل قوا مناصب مدیریتی بالا و کلیـدی داشته است ، دسترسی پیدا کردیم . یک قهرمان دیگر از جنگ تحمیلی و هشت سال دفاع مقدس ، سرتیپ خلبان ایرج عصاره می باشد که در منصب های مدیریتی از قبیل فرمانده پایگاه دهم شکاری « چابهار » ، فرمانده پایگاه سوم شکاری همدان ( نوژه ) ، معاون لجستیکی ستاد نیروی هوایی ، رئیس اداره چهارم ستاد مشترک ارتش جمهوری اسلامی و جانشین معاونت طرح ، برنامه و بودجـه سـتـاد كـل نیروهای مسلح در پست سپهبدی انجام وظیفه کرده است . دفتر پژوهش های نظری و مطالعات راهبردی ستاد نهاجا با این خلبان ارزنده دفاع مقدس ، مصاحبه ای داشته است که در این بخش فرازی از این مصاحبه که مربوط به کودتای نقاب می باشد ، ارائه می گردد . ایشان در بسیاری از موارد با ما هم عقیده بوده و هستند که کودتا دسیسه ای بیش نبوده است . فرازی از صحبت های سرتیپ خلبـان ايـرج عصـاره درباره کودتای نقاب : من به درستی یاد دارم که پیش از انقلاب و در رژیم سابق همیشه می گفتند که نیروی هوایی و لشکر ۹۲ زرهی اهواز برای درگیری و رویارویی با کشور عراق کافی است و یکی از پایگاه های قدرتمند آن مقطع زمانی و حتی بعد از انقلاب ، پایگاه سوم شکاری همـدان بود ، که هنوز هم یکی از پایگاه های مادر هواپیمای اف -4 ( 4 - F ) است و تنها پایگاهی است که قادر به حمله در عمق خاک عراق می باشد . نیروی دریایی نیز در منطقه خلیج فارس برای خود اسم و رسمی دارد که در آن مقطع زمانی هم چنین بوده و هر لحظه اراده می کرد ، می توانست اسكله هـای البكـر و الاميـه را استفاده نماید ، کما اینکه در همان ابتدای جنگ تحمیلی ، بخش زیادی از نیروی غیر قابل دریایی عراق را نابود و غیرقابل استفاده کرد که در عمل تا آخر جنگ تحمیلی این نیرو در عراق بدون استفاده بود . بنابر دلایل و استدلالهای پیش گفته ، نیت قطعی عراق ، حمله به ایران بوده است ، ولی با ترفند و دسیسه ای زیرکانه به منظور برطرف نمودن موانع پیش رو در این حمله که پایگاه همدان و لشکر ۹۲ زرهی بوده است ، دشمنان انقلاب را وادار کرد که یک سناریوی محکـم و قابل ارائه طرح ریزی کنند که در ابتدا اطمینان زیـاد نظام جمهوری اسلامی به نیروی هوایی و ارتش را از بین ببرند و در ثانی به دست خودشان نیروهای زبده ، متخصص و کارآمد ارتش را از صحنه نبرد خارج کنند . کلیه افرادی که در رابطه با کودتای نقاب زندانی و یـا اعـدام شـدند ، چه خلبان و چه غیر خلبان ، افرادی غیور بودند . کما این که چند نفر از آنها را که بخشیدند و بـه خـدمت اعاده شدند ، در راه آرمان های انقلاب ، حفظ نظام و پاسداری از مملکـت خـود مردانـه جنگیدند و به شهادت رسیدند . از جمله این افراد ، می توان از ابوالفضل مهدی یار و چنگیز سپهر نام برد که نمونه بارزی از قهرمانان و شهدای جنگ تحمیلی هستند و سندی محکم و گواهی مطمئن بـر خـائـن نبـودن آنهاست . من شخصاً مطمئن هستم اینها خائن نبودند ، بلکه فریب خورده بودند و در دام دسیسه ای افتادنـد کـه عـراق و حامیان او بـرای تضعیف قـوای مـسـلـح ایــران طـرح ریـزی کرده بودند . من به هیچ وجه نمی توانم باور کنم که این ارتش حتـى خيـال کودتا کردن را داشت و این ارتش نیرویی نبود که با کودتای خود موجب کشته شـدن ميليـون هـا ایرانی گردد ، زیرا اگر چنین بود می توانست در رژیم قبل که چنین اختیاری هم داشت به این کار اقدام کند . این ارتش و به خصوص نیروی هوایی اگر قرار بود کودتایی انجام دهـد ، در همان اوایل انقلاب که قرار بود ارتش را منحل کنند دست به چنین عملی می زد و به اصطلاح احقاق حق می کرد ، زیرا آن اوایل انقلاب ، كماكان وضع نابسامان بود و کشور نظم خاصی نداشت و با چند پرواز و شکستن دیوار صوتی ، به کلی نهضت دگرگون می شد و شیرازه کارها به هم می ریخت . در زمان کودتا ، من دقیقاً به یاد دارم که در بندر عباس بودم و به علت این که قبل از پیروزی انقلاب به دلیل فعالیت های مذهبی و سیاسی از سوی رژیم پهلوی به زنـدان خـاش منتقل شده بودم ، پس از پیروزی انقلاب در پایگاه بندرعباس به عنوان رئیس انجمن اسلامی انتخاب شدم ، زیرا در آن مقطع زمانی در ارتش سازمانی به نام عقیدتی سیاسی وجود نداشت و انجمن اسلامی در حقیقت همان یگان عقیدتی محسوب می شد . به هر تقدير ، من اولین رئیس انجمن اسلامی پایگاه بندرعباس شدم و رئیس جمهور وقت آقای بنی صدر که فرمانده کل قوا هم بودند علاوه بر این که من رئيس انجمن اسلامی بودم با حفظ سمت ، بنده را مسئول وضعیت کلیه نظامیان استان کرمان و هرمزگان کردند . با توجه به موقعیت های شغلی حساس و دسترسی هایی که من به خیلی از منابع محرمانه و سری داشتم به محض شنیدن و باخبر شدن از این واقعه و فهمیدن اسامی خلبانانی که در این رابطه دستگیر شده بودند ، در ابتدا به منظور ارضای حس کنجکاوی خودم و درثانی به دلیل این که بیشتر خلبانهایی را که دستگیر و زندانی کرده بودند ، می شناختم ؛ به سرعت به تهران آمدم و پیگیر قضیه شدم . بعضی از افرادی که در این رابطه دستگیر شده بودند از بهترین دوستان مـن بودند ، مانند بهروزفر ، جهانگیری ، اصغر سلیمانی ، ایرج سلطانی و بقیه ، که بیشتر آن ها را از نزدیک می شناختم و حتی با خیلی از آنها مراوده داشتم . من با این خلبانان هـم کـلاس و هـم دوره بودم ، چه در مرحله کابین عقب هواپیمای اف -4 و چه در مرحله کابین جلو و این دوره ها را با هم طی کرده بودیم . از طریق اخبار و دیگر منابع اطلاعاتی که به آنها دسترسی داشتم ، باخبر شـدم کـه بیشتر آنها محکوم به اعدام شده اند ، که این مسئله خیلی برایم سخت و طاقت فرسا بود و همانگونه که اشاره کردم با دسترسی ها و آشناهایی که در مبادی ذی ربط داشتم قضیه را پیگیری کردم و حتی با بعضی از آنها صبحت کردم . در مجموع بررسی های انجام شده و تحلیلی که من از ماجرا به دست آورده ام نتیجـه ایـن است که صرفاً کل این واقعه توطئه و دسیسه ای به منظور تضعیف ارتش بوده است ، زیرا با اطلاعاتی که من در آن مقطع زمانی از مبادی ذی ربط و ذی صلاح جمع آوری نمودم ، به ویژه بعد از این که عراق به کشور ما حمله کرد ، این موضوع برای من قطعی و حتمی شد که دشمنان انقلاب ، عراق و حامیان او به اسم کودتا طرح و نقشه ای زیرکانه و هوشمندانه پیاده کرده اند که بهترین و قدرتمندترین نیروهای مسلح ما در هوا ، دریا و زمین را تضعیف کرده و غیر فعال کنند . به ویژه آنهایی که به نوعی برای کشور عراق تهديد بالقوه ای محسوب می شدند . این کودتا از دو نظر تأسف آور بود : اول این که هر چند این ترفند ظاهراً نافرجام و نـاكـام بود ، ولی درباطن همان گونه شد که برای این توطئه طرح ریزی شده بود و آسیبی جدی به نیروهای متخصص و زبده نیروهای مسلح وارد آورد و دوم ایـن کـه بـه دلیـل ایـن کـه در نیروی هوایی بیشتر عوامل کودتا در پایگاه سوم شکاری « نوژه » دستگیر شدند ، بـه غلـط ایـن کودتا به کودتای نوژه معروف گردید . خلبانان و کارکنان فنی نیروی هوایی که در رابطه با کودتای نقاب دستگیر و اعـدام شـدند ، بیشتر جزو خلبانان و متخصصان فنی با تجربه و خوب نیرو بودند که متأسفانه در مسیر فکری و عقیدتی غلط و اشتباهی افتاده بودند . معمولاً در چنین جریانهایی ، انسان نیـاز بـه عقیده و ایمان ثابت و محکم دارد و اگر در همچنین مواقعی به هر دلیلی دچار تزلزل ایمان و سستی عقیده شویم از این نوع گرفتاریها و مشکلات برای ما پیش خواهد آمد .در بین خلبانان دستگیر شده بعضی ها استغفار کرده و به خدمت برگشتند و دلاورانه جنگیدند و شهید شدند ولی بعضی هم بودند که حتی در آخرین دفاعیات خود و اعترفاتی که از آنها گرفته شد اعلام برعت نکردند . یکی از خلبانانی که تا آخرین لحظه و آخرین اعترافات و دفاعیات خود روی عقیده اشتباه و حرف خود اصرار و پافشاری کرد و با جان خود تاوان این کج روی عقیده اشتباه را داد &lt;&lt;رارع جهانگیری &gt;&gt; بود . زیرا وی معتقد بود که باید در مملکت جمهوری دموکراتیک باشد نه جمهوری اسلامی و این مسئله گویای این مطلب است که عوامل و عناصر نفوذی این دسیسه چنان زیرکانه و حساب شده عمل کرده بودند که باورها و عقاید تعدادی از نظاميان  را به نحوی تغییر داده بودند که دیگر به هیچ وجه قابل اصلاح نبود .در هر صورت این دسیسه بسیار زیرکانه و هوشمندانه طراحی گردید بوده زیر بعد از دستگیری کلیه عوامل آن در یگان های زمینی ، هوایی و دریایی ، بر اساس اعترافاتی که از آنها گرفته شد ، مشخص گردید ، هر نفر فقط رابط خود را می شناخته و از هیچ کس دیگر از افراد گروه و یا تشکیلات خبر نداشته است. حتی افرادی که در ظاهر رهبری گروه و تشکیلات را داشته اند در اعترفات خود عنوان کرده اند که برای نمونه ، قلان مقدار پول برای این کار واگذار گردید و یا فلان مقدار تسلیحات در اختیار گروه و تشکیلات قرار گرفته است ، ولی هیچ کدام از آنها نه افراد عادی و نه مسئولین به درستی نمی دانستند که این پول و تسهیلات از کجا آمده و یا چه کسی آنها را واگذار کرده است . بعد از دستگیری عوامل کودتا و بررسی های انجام شده در این رابطه مشخص گردید که و فقط دو نفر به نامهای « خسرو بیت اللهی و نعمتی » مهـره هـای اصلی و رابـط تشکیلات بوده اند و دقیقاً همین دو نفر قبل از اینکه کودتا لو برود به راحتی از مملکت گریختند . همین مسئله دلیل و سند دیگری است که عناصر اصلی تشکیلات ، کودتا را لو داده و همـان گونه که اشاره گردید از نتیجه آن هم به نحو مطلوب بهره برداری کرده اند . از دیگر دلائلی که دسیسه بودن کودتا را با طرح و نقشه قبلی مشخص می کند ، آمادگی کشور عراق برای حمله به ایران بود . یعنی درست همان زمانی که به علت این ترفند ، ارتش ایران به وضعیتی نابسامان و متلاطم افتاده و روحیه ارتشیان بسیار ضعيف واعتماد مسئولین سیاسی به ارتش کم رنگ گردیده بود ، عراق مشغول تدارک و فراهم کردن تجهیزات خـود در مرزهای مشترک با ایران بود و حتی جـاده های ارتباطی برای سهولت حمـل ونقـل و تجهیزات جنگی ، احداث کرده بود .</description>
                <category>حسین نوری</category>
                <author>حسین نوری</author>
                <pubDate>Sat, 03 Jun 2023 11:03:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قتل فجیع سفیر آمریکا در تهران - بخش دوم (2-3)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_69213086/%D9%82%D8%AA%D9%84-%D9%81%D8%AC%DB%8C%D8%B9-%D8%B3%D9%81%DB%8C%D8%B1-%D8%A2%D9%85%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D8%AA%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%AF%D9%88%D9%85-2-3-ngmxtoz3swyz</link>
                <description>ماژور ایمبریپیرو پست قبلی ، می خواهم موضوع جنایت قتل ماژور ایمبری را کمی بیشتر بشکافم و درباره اتفاقات بعد از آن و مجازات مسببین قدری بیشتر بنویسم . مجازات عوامل این حادثهبا پیگیری های مکرر سفارت آمریکا ، یک دادگاه نظامی فرمایشی و یک هیات بررسی به دستور سردار سپه تشکیل شد . 34 نفر از طرف این هیات متهم شده بودند که از میان آن ها برای سه نفر حکم اعدام صادر شد . آن سه نفر عبارت بودند از : سرباز مرتضی ، علی و سید حسین . یعنی عملاً کلیه مقامات رده بالای نظامی از اتهام کم کاری و جلوگیری نکردن از این جنایت تبرئه شدند . دکتر جردن رئیس کالج آمریکایی تهران که حدود ۲۶ سال با نسل جوان تر ایران در ارتباط بوده و با آنها آشناست ، می گوید که یکی از شاگردان سابقش که حالا در ارتش ایران افسر است ، به طور محرمانه به او گفته است که در شب ۱۸ ژوئیه که سردارسپه در شهر حکومت نظامی اعلام کرد ، به افسرانش فهماند که اگر هر افسری یا هر شخصی در ارتش « زبان بجنباند » ، زبانش را از حلقومش بیرون می کشــد . عنوان اتهام این سه نفر عبارت بود از : مرتضی سرباز نقلیه ارتش ، به جرم تحریک مردم به قتل ایمبری ، سرپیچی از فرمان و شرکت در ضرب و جرح ؛ سید حسین « که به نام اسلام مردم را به اقدامات خشونت آمیز تحریک می کرد و به اعتراف خودش ایمبری را مضروب کرده و در و پنجره های مریض خانه نظمیه را شکسته بود تا جمعیت آسان تر وارد ساختمان شوند » ؛ و علی چهارده ساله « که اعتراف کرده است وقتی ایمبری روی تخت عمل بوده است ، با سنگ بر سر او کوبیده بود . البته دادگاه نظامی بعد از صدور حکم درخواست یک درجه تخفیف در مجازات را نیز کرده بود . در ادامه به توضیح سرنوشت این 3 نفر می پردازیم : سرباز مرتضی :با توجه به در پیش بودن ماه های محرم و صفر ، دولت به سفارت آمریکا اطلاع می دهد که امکان اجرای احکام اعدام تا پایان ماه صفر وجود ندارد . با پیگیری های مستمر سفارت آمریکا در 30 سپتامبر 1924 ، وزیر خارجه ایران (مشارالملک) به سفیر آمریکا اطلاع داد که رضاخان تصمیم گرفته است از سه نفری که به مرگ محکوم شـده اند ، فقط سرباز مرتضی اعدام شـود ، زیرا « اعدام سه نفر به خاطر قتل یک نفر خلاف قانون اسـت . » دلیل اعدام سرباز مرتضی هم این بود که اجرای حکم اعدام درباره او ، درس عبرتی برای ارتش باشـد . بنا به اطلاعی به سفیر می رسد ، برنامه اعدام سرباز مرتضی در ساعت 7:30 صبح 2 اکتبر ، اجرا خواهد شد ، لذا نمایندگان آن سفارتخانه در محل اجرای حکم حاضر باشند . ماری کاردار سفارت آمریکا مراسـم اعدام را این گونه توصیف کرده است : « بعد از آن محکوم را آوردند و دو سرباز که سرنیزه های خود را به سر او نشانه گرفته بودند به دنبالش حرکت می کردند . پیش از آنکه چشمانش را ببندند ، اجازه خواست تا از نهری که آن نزدیکی بود آب بنوشد ، که به او اجازه دادند . وقتی داشتند پارچه را دور چشمانش می پیچیدند ، فریاد زد « بی تقصیرم ، بی تقصیرم ، یا ابوالفضل العباس . » [ ترجمه انگلیسی ماری « بی گناهم ، بی گناهم ، یا ابوالفضل العباس » ] . این امام را سـقا و حامی سقاخانه ها میدانند و یکی از مکرم ترین اولیای شیعه است . فرد محکوم فوق العاده صبور و آرام بود که شاید به این دلیل باشد که مسلمانانی از طبقه او معتقدند که مرگ تحت چنین شرایطی ، ورود به بهشت را تضمین می کند . بعد از آن جوخه اعدام که پانزده نفر بودند سر جایشان قرار گرفتند ، هشت نفر ایستاده و هفت نفر زانو زده بودند و با فرمان افسرشـان شلیک کردند . سرباز مرتضی با شلیک اولین رگبار از پا افتاد ، دو رگبار دیگر هم شلیک شد که تقریباً بلافاصله او را کشت . پزشک حاضر در محل او را معاینه و مرگش را تأیید کرد ، و سپس جنازه اش را با برانکارد از محل بردند . » ترجمه اشتباه موری از آخرین سخنان ســــرباز مرتضی سرنخی درباره هویت جنایتکاران اصلی به دست می دهد . سرباز مرتضی نگفته بود « بی گناهم » ، بلکه گفته بود « بی تقصریم » . بنابراین ، او شرکت در قتـل ایمبری را انکار نمی کرد ، بلکه صرفاً دستورات افراد مافوق خود را اجرا کرده بود . ماری بدون ابراز ذره ای تأسـف از عدم اجرای صحیح عدالت ، اضافه می کند : « باید خاطرنشان ساخت که هرچند سرباز مرتضی بدون شک مستحق مرگ بود ، نوعی طنز در این حقیقت نهفته است که او ، یعنی یک سرباز از همه جا بی خبر ، که دادگاه نظامی به خاطر عدم اطلاعش از مقررات ارتش خواســــــار تخفیف مجازاتش شده بود ، باید اعدام شود ، در حالی که افسران مافوقش که در آن صحنه دلخراش حاضر بوده اند و کوتاهی کرده اند ، احکام سبکی گرفته اند » .علی رشتی : بنا بر گفته خود وی در زمان وقوع جنایت 14 سال داشته است . طبق اسناد موجود بین سفارت آمریکا با وزارت امور خارجه در این خصوص مکاتبه شده است : ((  وزارت امور خارجه مایل است به آنها اطلاع دهید که این دولت نظر مساعدی به تخفیف مجازات دو بزرگسالی که در این جنایت مجرم شناخته شده اند ندارد . اعدام یک پسربچه چهارده ساله که احتمالاً به دلیل سن و سال اندکش درک کاملی از جدیت امر نداشته است ، در این کشور قابل درک نیست . شایسته است ابراز امیدواری کنید که چنانچه به طور مقتضی محرز شود که فرد موسوم به علی واقعا چهارده سال دارد ، دولت ایران از اجرای حکم اعدام برای او ممانعت کند . اگر برایتان محرز شد که او مسن تر از چیزی است که ادعا می شـود ، به صلاحدید خود می توانید از عمل به پیشنهاد فوق خـودداری کنید و نتیجه را با تلگراف به وزارت امور خارجه گزارش دهید . )) سفیر آمریکا بعد از دیدن پسربچه چنین گزارش کرد : « علی ، همان پسری که به مرگ محکوم شده است را دیدم . مثل همه ایرانی ها نمیداند چندساله است ، و به نظر می رسد که کمتر از شانزده سال نداشته باشد . در اظهارات مکتوب دکتر پاکارد که او را معاینه کرده آمده است « قطعا مدتی از بلوغ او گذشته است ، و کمتر از شانزده سال ندارد و شاید سنش بیشتر هم باشد ، هفده الی هجده سـال . » با توجه به این مسأله ، دستور وزارت امور خارجه چیست ؟ » کاردار سفارت آمریکا اضافه می کند (( یک شرقی شانزده ساله به مراتب بالغ تر از یک غربی همسن اوست . ضمن اینکه سن بلوغ قانونی 15 سال است )) لذا تقاضایی برای تخفیف مجازات علی نشد . سید حسین :سید حسین را شاید بتوان به عنوان گناهکار و مقصر اصلی این جنایت معرفی کرد . در اسناد مربوطه به هویت وی اشاره ای نشده است . همسر ایمبری درباره سید حسین که در سقاخانه ، ایمبری را یک بهایی خطاب کرده بود ، می نویسد : « کاملاً مطمئنم سیدی که فریاد زده بود ماژور ایمبری یک بهایی است ، همان شخصی بود که ، مجاور کنسولگری مراسم مذهبی برگزار می کرد و حتماً ماژور ایمبری را می شــــناخت . ماژور ایمبری که کاملا مطمئن بود ظرف چند هفته آینده تظاهراتـی علیه خارجی ها بـه راه خواهد افتاد ، و از آنجایی که قبلاً اشخاص نزدیک به رضاخـان گفته بودند که هدف نهایی رضاخان به راه انداختن چنین تظاهراتی اسـت ، از هر فرصتی استفاده می کرد که به اماکن عمومی برود ، و معمولاً من و یکی از کارمندان کنسولگری همراهش بودیم . ما به هیچ وجه قصد نداشتیم به چشم بیاییم ؛ فقط برای اینکه ما را بشناسند همیشه یک نوع لباس می پوشیدیم ؛ ایمبری یک کت و شلوار ابریشمی راجه و من هم لباس ابریشمی و کلاه های آفتابی نظامی انگلیسی ... روزی هم که به ایمبری حمله شد ، همان لباس هایی تنش بود که همیشه در چنین گردش هایی می پوشید ، و چون در محله این سـیـد - همانطور که قبلا هم گفتم - ماژور ایمبری را چند بار دیده بود ، شکی ندارم که لااقل ماژور ایمبری را می شناخت . »اعدام سید حسین و علی « در در ۲۹ اکتبـر ۱۹۲۴ ، وزیر امور خارجه ایران به سفارت آمریکا اطلاع داد که دولت ایران « تصمیم قبلی خود درخصوص مجازات آن افراد تجدید نظر کرده و حاضر است به منظور رضایت کامل دولت آمریکا و حفظ روابط دو کشور ایالات متحده و ایران ، که بدون شک ارزش بی حد و حصری برای ایران دارد ، به خواستهای آن کشور عمل کند . » همان شب رضـاخان به مترجم سفارت اطلاع داده بود که به منظور جلب رضایت دولت آمریکا در حال بررسی مجدد مسئله اعدامهاسـت . ماری کاردار سفارت آمریکا می گوید : « ظاهرا نظرش کاملاً عوض شـده بود ، زیرا گفت که از قتل ایمبری که در دوره ریاست او بر کابینه اتفاق افتاده بسیار شرمسار است و می خواهد تمام تلاش خود را برای زدودن این لکه ننگ انجام بدهد . » احکام اعدام با حضور ماری و فولر ( کنسول آمریکا ) ، و به دستور کلنل محمود پولادین از هنگ پهلوی ، در ساعت شش و چهل دقیقه صبح ۲ نوامبر ۱۹۲۴ ، در پادگان باغ شاه اجرا شد . از آنجایی که ماری محکومین فوق را در ۱۸ اوت در دادگاه دیده بود ، هیچ شکی دربارهٔ هویت دو نفری که اعدام شدند نداشت . ماری گزارش میدهد : « برخلاف شجاعتی که سرباز مرتضی در زمان اعدام نشان داده بود ، مرگ این دو به هیچ وجه شکوه و جلال شهادت در راه اسلام را نداشت . وقتی گروهبانان نظمیه آنها را به طرف محل اعدام می کشیدند ، به طور رقت آوری التماس می کردند و خود را به زمین می انداختند تا پای آنها را ببوسند . در حالی که اولین روشنایی آفتاب سر میزد ، علی رشـتی اجازه خواست تا آخرین نمازش را هم بخواند ، که به او اجازه دادند ، و بعد از آن علی و سید حسین را که عمامه و شال سبزش را باز کرده بودند از وسـط میدان مشـق به کنار دیوار بردند . بعد از آن ، جوخه اعدام که شامل سی تیرانداز ماهر هنگ پهلوی بود از سربازخانه بیرون آمد و در محل خود مستقر شـد ، و تفنگها را به طرف دو زندانی که چشمان شـان بسته بود نشانه رفتند . دو زندانی ناگهان قصد فرار داشتند که چهار رگبار گلوله آنها را به زمین انداخت ، و یک گلوله هم به مغز سید شلیک شد تا کارش را تمام کند . »دکتر ساموئل ام . جردن ، مدیر مدرسه آمریکایی ، که به اقتضای شغلش تماس نزدیکی با تمامی اقشار جامعه ایران داشت ، به ماری اطلاع داد که روز یکشنبه ، ۲ نوامبر ، بازار از شنیدن خبر اعدام سید حسین به اصرار دولت آمریکا بسیار هیجان زده بود . ظاهرا مردم توجه بسیاری به این مسئله داشته اند که برای اولین بار است که در تاریخ امپراتوری ایران یک سید به خاطر جنایت علیه یک کافر اعدام شـده اسـت ، و حتی اعدام یک سید در قبال جان یک ایرانی به غیر از شاهزاده های سلطنتی هم سابقه نداشت . علاوه بر این ، جالب اینجاست که به رغم همه این حقایق ، احساس بازاریان این بود که مطالبات آمریکا کاملاً بحق بوده است ، و همگی راضی بودند که سـید مجبور شـده بود تاوان جنایتش را بپردازد . تنها انتقادی که در این ارتباط به گوشم رسیده این است که ظاهرا ایرانیها ناراضی اند که چرا مقامات مافوق تاوان مسئولیت شـان را نپرداخته اند .کلنل محمود پولادینگفتیم که حکم اعدام توسط سرهنگ محمود پولادین ، فرمانده هنگ پهلوی در پادگان باغشاه اجرا شد . نکته جالب  اینجاست که همین شخص ، سه سال بعد به جرم طراحی کودتا علیه رضا شاه در همین پادگان اعدام شد . کسی که فرمان آتش را به جوخه اعدام می داد ، سرانجام خود جلوی جوخه اعدام قرار گرفت . جمع بندیدر پایان باید این نکته نیز اضافه شود که سردار سپه به شدت به دنبال سرنگون کردن سلطنت قاجاریه بود . برای همین ابتدا ماجرای جمهوری خواهی را به راه انداخت . تا شاید با تغییر نوع حکومت از سلطنت به جمهوری ، برای همیشه از شر شاه و قدرتی که در نظام مشروطه داشت خلاص شود . اما نقشه او و هوادارانش با شکست مواجه شد . از طرف دیگر ماجرای  قتل میرزاده عشقی نیز سبب تضعیف بیشتر موقعیت وی شده بود . برای همین به دنبال بهانه ای بود که برای اعمال قدرت بیشتر ، تشکیل حکومت نظامی بدهد . سردارسپه که به طور همزمان هم نخست وزیر بود و هم وزیر جنگ و عملا فرمانده کل نیروهای نظامی را بر عهده داشت ، مسلما در شرایط حکومت نظامی ،قدرت مطلقه را بدست می آورد . قتل ماژور ایمبری بهانه لازم برای اعلام حکومت نظامی را فراهم کرد . نکته جالب دیگر در این موضوع این است که آنچه که بین مردم آن روزگار مطرح بوده ، نوعاً بر این مطلب دلالت دارد که رضا خان و عواملش در این قتل نقش داشته اند و هدف نهایی آن ها کشتن یک فرد خارجی بوده تا بدینوسیله اعلام حکومت نظامی کنند . عدم دخالت انبوه نیروهای نظمیه و ارتش که در صحنه حاضر بودند نیز گواهی این مدعاست . </description>
                <category>حسین نوری</category>
                <author>حسین نوری</author>
                <pubDate>Mon, 15 May 2023 07:03:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قتل فجیع سفیر آمریکا در تهران (1-3)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_69213086/%D9%82%D8%AA%D9%84-%D9%81%D8%AC%DB%8C%D8%B9-%D8%B3%D9%81%DB%8C%D8%B1-%D8%A2%D9%85%D8%B1%DB%8C%DA%A9%D8%A7-%D8%AF%D8%B1-%D8%AA%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%86-3-rhyhunu3zcug</link>
                <description>رابرت ویتنی ایمبری ( ۱۸۸۳-۱۹۲۴ )طهران ، این شهر هزار رنگ  همواره شاهد رویدادهای فجیع زیادی بوده است. چه بی گناهانی که در طول تاریخ پر فراز و نشیب این شهر ، قربانی خشم و نفرت روزگار شدند. فرقی هم ندارد ، یک آدم بیسواد یا یک آدم فرنگی تحصیل کرده . روایت امروز ما درباره نایب کنسول آمریکا ست . درباره او داریم :&quot;رابرت ویتنی ایمبری ( ۱۸۸۳-۱۹۲۴ ) در واشینگتن دی.سی. به دنیا آمد . پدرش از کهنه ســــربازان و معلولین جنگ داخلی آمریکا بود . ایمبری از دانشگاه جورج واشینگتن مدرســـه حقوق ييل فارغ التحصیل شـد . در جنگ جهانی اول از خود رشـادت نشان داد به درجه سرگردی رسید و چندین نشـان شجاعت و لیاقت دریافت کرد . بعد از جنگ به استخدام وزارت امور خارجه درآمد و به روسیه اعزام شد . در سال ۱۹۲۰ کنسول آمریکا در ترکیه شد و در اوایل ۱۹۲۴ در ایران مأموریت یافت . او گاهی مقالاتی برای مجله نشنال جئوگرافیک می نوشت و کلکسیونی از عکس های از سراسر دنیا داشت که با دوربین خودش گرفته بود .&quot;قطعاً زمانی که ایمبری به همراه همسرش کاترین ، وارد تهران شد ، اصلاً تصور نمی کرد که قرار است قربانی یکی از خشونت آمیز ترین وقایع تهران شود . ماجرا از جایی شروع شد که در تهران شایع گشت که سقاخانه خیابان شیخ هادی معجزه کرده است . شرح معجزه هم این بوده که فردی بهایی در جلو این سقاخانه در حال توهین به مقدسات بوده که ناگهان کور می شود . همین شایعه کافی بود تا سیل جمعیت برای زیارت و تبرک به خیابان شیخ هادی ( منشعب از خ جمهور فعلی ) سرازیر شود . همین موضوع کافی بود تا ایمبری نگون بخت هم برای دیدن این جمعیت و تهیه عکس ، با دوربین خود به این محل برود . کاترین مرگ دلخراش شوهرش را اینگونه توضیح می دهد :&quot;در صبح روز ۱۸ ژوئیه ، ایمبری به همراه ملوین سیمور ، یک آمریکایی که قبلا در استخدام شرکت نفت انگلیس و ایران و حالا کارمند کنسولگری آمریکا بود ، « به دیدن یکی از این به اصطلاح « سقاخانه های معجزه گر » در مرکز شهر رفته بودند ، که شایع شده بود چند معجزه در آنجا اتفاق افتاده اسـت . به محض اینکه ماژور ایمبری به آن نقطه رسید ، سیدی در میان جمعیت به ماژور ایمبری اشاره کرد و فریاد کشید که این آدم بهایی است و آب سقاخانه را مسموم کرده است . ناگهان آشوبی به پا شد . ماژور ایمبری و همراهش بیدرنگ به درشکهشان برگشتند تا به سرعت از محل دور شـوند . جمعیت بلافاصله به دنبال آنها افتاد و مأموران نظمیه و سربازان ایرانی هم جلوی جمعیت افتاده و همان حرفهای سـیـد را بـا فریاد تکرار می کردند . یکی از مأموران سرویس مخفی ایران که سوار بر موتور بود مانع از فرار آنها شد .  مـاژور ایمبری و همراهش به دام افتاده بودند و در مقابل آن جمعیت کاری از دستشـان برنمی آمد . مأموران نظمیه و بعضی از افسران قزاق با باتوم و شمشیر به جان آنها افتادند . با اینکه ماژور ایمبری و همراهش بی سلاح بودند ، ولی جانانه و با رشادت از خود دفاع کردند . ماژور ایمبری از درشکه بیرون افتاد و درشکه را که آقای سیمور هنوز در آن بود به میدان مشق قزاقخانه کشاندند و ماژور ایمبری از همراهش جدا افتاد . ماژور ایمبری با شجاعت تمام سعی کرد به تنهایی از خودش دفاع کند . او به ضلع جنوبی خیابان رفت تا پشـتش به دیوار نظمیه باشـد ، و در آنجا با تمام توان از خودش دفاع کرد ، ولی یک افسـر قزاق با شمشیرش زخمی کاری به او زد . توجه جنابعالی را به ویژه به این نکته جلب می کنم که این حمله رذیلانه و وحشیانه به یک مرد بی سلاح در جلوی دروازه میدان مشق افسران و سربازان دولت ایران اتفاق افتاد . یکی از این سربازان گفته است که افسران میدان مشق به سربازان دستور دادند که خارجیها را بزنند و آنها را از درشکه بیرون بکشند تا جمعیت کارشان را یکسره کند . این سرباز از دستور مافوقش اطاعت نکرده و گفته بود که آن مرد خارجی زنده نمی ماند . این ســـــــرباز گفته اسـت بعد از اینکه سه بار از دستور مافوقش سرپیچی کرد ، افسر مافوقش به او دستور داد که « مردک را بیرون بکش و کتکش بزن » ، این سرباز سه بار از زدن آن مرد مجروح خودداری کرده بود . بعد از آن افسر مافوق سرباز را کتک زده و او را به کناری هل داده بود و سربازان دیگر از دستور آن افسـر اطاعت کرده بودند ... در همین اثنا ، یکی از خدمتکاران دکتر پاکارد پزشک آمریکایی مقیم تهران ، با دیدن این آشـوب ها به ساختمان نظمیه دویده بود . افسر نگهبان و عده ای از مأموران نظمیه به سرعت خود را به محل رساندند و ماژور ایمبری و همراهش را به ساختمان نظمیه بردند که چند صد یارد آن طرف تر بود . بر اساس گزارش ها ، همین افسـر نظمیه که به آمریکاییها کمک کرده بود ، بعداً به دستور رضاخان به زندان افتاد . ماژور ایمبری و آقای سیمور را به مریض خانه نظمیه بردند . جمعیت به سرعت بیرون نظمیه تجمع کردند و عده ای از مردم به زور به داخل مریض خانه ریختند و دوباره ماژور ایمبری را زیر مشـت و لگد گرفتند . وحشی گری مردم در برابر ماژور ایمبری در مریض خانه وصف شدنی نیست . موزائیک هـای کف اتاق را کنده و با آن به جـان ایمبری افتاده بودند ، به نحوی که خرده استخوانهای سر ایمبری در کف اتاق پخش شده بود . ماژور ایمبری در طول این وضعیت دردناک هم همچون حمله اول از خود استقامت و شجاعت تحسین برانگیزی نشان داد معاینات بعد از مرگش نشان داد که بیش از صد جراحت به بدن او وارد شـده بود . ماژور ایمبری بعد از حمله دوم چند ساعت بیشتر زنده نماند و پزشکان معالجش می گویند که در طول این مدت تنها نگرانی اش وضعیت دیگران بود . &quot;خانم ایمبری در ادامه مینویسـد : &quot; حقایق آن قدر واضح است که نیازی به توضیح ندارد . حمله اول در جلوی یک سربازخانه اتفاق افتاد و افسران و سربازان آن سربازخانه هم در حمله شرکت داشتند . ماژور ایمبری با شمشیر یک افسر ایرانی مجروح شد . حمله دوم وقتی اتفاق افتاد که ماژور ایمبری در ساختمان نظمیه بود . اگر افسران ارتش و نظمیه برای محافظت از ماژور ایمبری تلاش می کردند و موفق نمی شـدند ، دولت ایران می توانست خود را تبرئه کند و تقصیری به گردن نگیرد ، اما وقتی که افسران و سربازان ارتش و نظمیه ایران خودشـان مرتکب این حملات شـده و در آن همدستی کرده اند ، دیگر جایی برای دلیل آوردن و تخفیف مسئولیت مستقیم دولت ایران باقی نمی ماند . &quot;و اما چند نکته که من باید اضافه کنم :نکته اول : قتل ماژور ایمبری به فاصله 2 هفته بعد از قتل میر زاده عشقی ( خبرنگار مخالف دولت ) رخ داد . قتل عشقی با واکنش منفی جامعه رو به رو شد و پیش از ماجرای سقاخانه موج عجیبی از بهایی ستیزی در جامعه بوجود آمده بود . بنا به نظر مورخین ، کل ماجرای سقاخانه و موج فراگیر بهایی ستیزی ، راهکار دولت ( به ریاست سردار سپه رضا خان ) برای انحراف افکار عمومی از تبعات قتل میرزاده عشقی بوده است . نکته دوم : بنابر گزارش همسر ایمبری و سایر شهود ، نظمیه ، ارتش و قزاق ها نقش تعیین کننده ای در این جنایت داشته اند . تا جائیکه برخی از صدمات بدنی عمده به ایمبری توسط مامورین نظمیه وارد شده است . همچنین تمام این رویداد در جلو در نظمیه و در ساختمان مریضخانه آن بوقوع پیوسته است . لذا عمدی بودن این جنایت ، می تواند محتمل باشد .نکته سوم : تا پیش از این رویداد ، شرکت آمریکایی سینکلر با وجود مخالفت شدید انگلیسی ها موفق به امضاء قرارداد برای بهره برداری از نفت شمال ایران شده بود . بنا به اظهار برخی کارکنان سفارت آمریکا ، ظاهراً قرار بوده تا نماینده شرکت سینکلر قربانی شود و اشتباهاً ایمبری قربانی شده است . بعد از این رویداد نیز ، قرارداد شرکت سینکلر عملا لغو شد آمریکایی ها تا سالها دستشان از نفت ایران کوتاه ماند .  نکته چهارم : این جنایت درست دو هفته قبل از شروع ماه محرم رخ داده است . واقعاً جای تاسف و تعجب دارد که ملتی که برای تنهایی و غربت امام سوم اینگونه سوگواری می کنند ، چنین جنایتی رو رقم بزنن . تصور دو انسان بی دفاع که این چنین مورد ضرب و شتم قرار گرفته اند واقعاً دردناک است .  نکته پنجم : وزیر امور خارجه و رئیس جمهور وقت آمریکا در جریان این جنایت قرار گرفتند و همسر ایمبری شخصاً به ملاقات هر دو نفر رفت . شاید شما هم شنیده باشید که تا پیش از انقلاب اسلامی برخی از مستشاران آمریکایی در ایران پولی به عنوان حق توحش می گرفتند . من شخصاً نمی دانم که آیا این قضیه صحت دارد یا خیر ، ولی شاید این جنایت زمینه ساز آن بوده است . برای مطالعه بیشتر می توانید به این کتاب مراجعه کنید :نفت و قتل کنسول آمریکا در تهران / محمد قلی مجد / موسسه مطالعات تاریخ معاصر ایران</description>
                <category>حسین نوری</category>
                <author>حسین نوری</author>
                <pubDate>Sat, 13 May 2023 13:17:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قصه دردناک یک روانی در تیمارستان طهران (1-2)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_69213086/%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%AA%DB%8C%D9%85%D8%A7%D8%B1%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B7%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%86-1326-1-2-p7di68yfkvi1</link>
                <description>سالنامه تیمارستان طهران 1326گفتم حالا که پست قبلی در خصوص جنون و دیوانگی بود قدری هم از این سالنامه که اخیراً به دستم رسیده بنویسم . قدیما رسم بوده که سازمان ها و بنگاه ها برای تبلیغات ، سالنامه چاپ می کردنو گزارش یک سال اخیر رو داخلش اعلام می کردن . یکی از این سالنامه ها که برای تیمارستان طهران هستش رو به قیمت 200 هزار تومن از سایت www.iketab.com خریدم . گفتم شاید یه روزی این پست رو یه روانپزشک خوندو یه چیزی بیشتر از من فهمید و رفت برای دوستاش تعریف کرد . باید یه جوری مطالب اسناد قدیمی رو در دنیای دیجیتال انتشار داد . اولین مطلب رو از مرگ دردناک بیمار روانی روایت می کنم که جدید ترین متد درمانی اون زمان کمکی بهش نکرد و به شکل دردناکی مرد . البته برای رعایت امانت ، اصطلاحات متن عینا نقل میشه . در سال 1932 برخی پزشکان دیدند که بیمارانی که به جنون جوانی مبتلا می شوند به بیماری صرع مبتلا نمیشن و برعکس . لادیسلاس وون مدونا پزشک تیمارستان بوداپست به فکر افتاد تا یکی را با دیگری درمان کند . او با تزریق کامفرپنتامتیلن تترازول حملات صرعی را در افراد مبتلا به جنون جوانی شبیه سازی کرد . و از آن پس در تمام اقطار گیتی این روش معمول شده و موفقیت هایی به دست آورد . ولی بعدا مدارکی بدست اومد که فرض درمان جنون جوانی با صرع از اساس اشتباه بوده . بعد از کلی توضیحات و مقدمات دیگه ، نویسنده ( دکتر میر سپاسی ) این مقاله در سالنامه که مدیر تیمارستان طهران هم بوده به ذکر یکی از موارد نقض این فرضیه ، در یکی از بیماران می پردازد که عینا نقل میشه :علت ورود بیمار : بیمار در تاریخ ۲۰/۷/۲۷ بعلت جنون جوانی در بیمارستان بستری شده است. تاریخ و سوابق بیماری فعلی : بیمار در سن شش سالگی دچار اختلال حواس بوده و بعد بهبودی نسبی یافته هشت سال تحصیل میکرده است و در تمام اینمدت آدم عادی نبوده است در سال 1316 مبتلا باختلال حواس و ناچار ترك تحصیل شده است . سوابق مرضی شخصی : بامراض عفونی دچار نشده است در شش سالگی اختلال حواس مختصری داشته کم هوش بوده و از رفقای خود عقب مانده است . سوابق خانوادگی : پدر و مادر بیمار سالم و به بیماریهای آمیزشی مبتلا نشده اند. عمه بیمار سابقه کسالت روانی داشته است . ( صرع ) وضع بیمار هنگام ورود : بیمار لاغر و قیافه فرسوده باطرافیان بی اعتناء و چند دقیقه بیشتر نمیتواند در یکجا بنشیند و مرتب اجازه مرخصی میخواهد . از يك تا ده را میشمارد ( آهسته و با فکر ) زیاد فکر میکند مرتب روزنامه میخواهد وقتی روزنامه دست او میدهیم كلمات نا مفهومی ادا مینماید. جملات آن را صحیح میخواند . بیمار سرش را بزیر انداخته و با خود زمزمه میکند در حالیکه دائم دست چپ را مشت میکند و با دست راست مچ دست چپ را میفشارد ( حرکت مکرر ) . بهمه کس بدبین است شکایت از اطرافیان خوددارد . دستگاه هاضمه خوب و طبیعی است دستگاههای دیگر سالم رفلکس ها قدری تند ولی قرینه میباشد جریان معالجات و تغییراتی که در حال بیمار پیدا شده است با علائم خود کاوی ، عدم علاقه به اطراف و محیط و گیجی . زمانی نوع هبفرنی تشخیص و با متد های جدید انسولین و کارديازل تحت معالجه قرار گفت . در فواصل سالهای ۱۳۲۰ تا ۱۳۲۳ چندین دوره معالجه کارديازل و انسولين بعمل آمد بدون آنکه بهبودی در وضع روحی بیمار مشاهده شود. ناچار جزو بیماران مبتلی بجنون جوانی کهنه و غیر قابل علاج کلاسه و نگهداری میشد تا آنکه بمناسبت بروز حمله سخت برای مطالعه به بخش دیگری منتقل گردید . ناگهان در تاریخ ٢٤/٧/٤ بيمار غش شديدى كرد و در ضمن غش بيمار تشنجات زیادداشت و کف زیادی از دهانش خارج میشد دستور معالجه صرعی داده شد . در تاریخ ٢٤/٧/۱۸ بيمار غش شدید دیگری کرده و در جای خود ادرار نموده است .در تاریخ ٢٤/٧/۲۰ داروی ضد كرم به بیمار خورانده شد ولی کرم دفع نشد . در تاریخ ٢٤/١١/۱۸ بیمار برای مطالعه به بخش پلي كلنيك منتقل و تحت نظر گرفته شد . در تاریخ ٢٤/١١/۲۰ حمله صرعی شدیدی عارض بیمار گردید اطرافیانش را نمیشناخت کف زیادی از دهانش خارج شد و در همان حال بدون اختیار در تختخواب خود ادرار نموده و پس از طی مراحل تشنجهای نونك و كلونيك بيمار مدتی در اغماء بوده و صبح روز بعد یك كرم از او دفع شده است . در تاریخ ٢٤/١٢/۳ مجددا غش کرده و خیلی سخت تر از دفعات قبل . در تاریخ ٢٤/١٢/١٦ حمله صرعی شدید عارض بیمار شده و زبان خود را گاز گرفته و زخمی نموده است. در تاریخ ٢٥/١/16 مجددا در ساعت ۱۱ صبح حمله شدیدی عارض شده و زبان خود را گاز گرفته است . در ٢٥/۱/۱۹ ساعت ۹ بعد از ظهر شديدا غش کرده و تقریبا یکربع ادامه داشته . در تاریخ ٢٥/٢/٦ مجددا غش شدیدی مانند دفعات قبل به بیمار عارض شده و زبان خود را شدیدا گاز گرفته است .در تاریخ 25/3/16 صبح شديدا غش و ناگهان زمین افتاد پس از غش تا غروب گنگ بوددر تاریخ 25/6/16 غش کرد از آن تاریخ بیمار تحلیل میرفت ، معالجات فايده نمیکرد سوءالقنیه ( بیماری کبدی ) پیدا میشد به بخش مصروعين منتقل شد . وسوءالقنيه پیشرفت میکرد و در تاریخ 26/1/15 با کاشکزی (کاهش وزن شدید ) و اسهال فوت کرد .خب ما که نمی دونیم این بیمار مفلوک کی بوده ، شاید کسانی که به لیست بیماران تیمارستان طهران در سال 1326 دسترسی داشته باشن بتونن بگن کی بوده . قطعاً روحشم هم خبر نداشته که خلاصه قصه زندگی زجر آورش قراره یه جایی مکتوب بشه و 76 سال بعد برای شما روایت بشه . خب اینم بد نیست ، جاودانگی گمنام در عصر دیجیتال بعد از 76 سال !</description>
                <category>حسین نوری</category>
                <author>حسین نوری</author>
                <pubDate>Mon, 08 May 2023 10:28:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کنترل پروژه و عباس دیوونه (1-1)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_69213086/%DA%A9%D9%86%D8%AA%D8%B1%D9%84-%D9%BE%D8%B1%D9%88%DA%98%D9%87-%D9%88-%D8%B9%D8%A8%D8%A7%D8%B3-%D8%AF%DB%8C%D9%88%D9%88%D9%86%D9%87-mgsglslr1f5i</link>
                <description>نمونه ای از اسناد این اولین نوشته منه . منو به اسم کارشناس برنامه ریزی و کنترل پروژه می شناسن . کار من اینه که هر جا یه کاری می خواد انجام بشه یه عالمه سند و مدرک تولید کنم . مدارک خیلی مهمی که اگه نباشن از پول خبری نیست ولی اگر هم نباشن اتفاقی نمی افته . تجربه ثابت کرده که پروژه ها برای شروع خیلی به نظر ما کارشناسا اهمیتی نمی دن برای تموم شدن هم همین طور . این بزرگترین تناقض کار منه . یعنی اینکه کار من تولید بی اهمیت ترین و ارزشمندترین مدارک هستش . یکی از روزهای بهار 1402 رو در محیط کار دارم سپری می کنم . باز هم مثل همیشه خبری از پول نیست و کار متوقفه البته پروژه هنوز شروع نشده . حوصلم سر رفته . می رم سر وقت یکی از سرگرمی هام . گاهی اوقات به سایت مرکز اسناد ملی رفته و یه موضوعی رو سرچ می کنم . بعدش یه سری اسناد تاریخی که قابل دسترسی باشن رو ورق می زنم و سعی میکنم که با موضوع و حال و هوای اون سند ارتباط بر قرار کنم . همین طوری می زنم &quot;تیمارستان&quot; . لیست اسناد یافته شده رو می یام پایین می رسم به این عنوان : &quot;درخواست فرمانداری بوشهر در خصوص تامين هزينه اعزام و نيز نگاهداری عباس ديوانه در تيمارستان اصفهان&quot; ماجرا اینه که در سال 1319 که دنیا درگیر جنگ جهانی دومه ، در استان بوشهر یه بنده خدایی به نام عباس دیوونه به دلیل مجنون بودن موجب ترس اهالی بندر دیر میشه برای همین دستگیر و در اختیار آسایشگاه شهرداری بوشهر قرار می گیره و چون آسایشگاه مذکور امکانات و پول نگهداری عباس رو ندارن به وزارت کشور نامه می زنن و در خواست انتقال عباس دیوونه رو به نزدیک ترین تیمارستان یعنی تیمارستان اصفهان می کنن . اکثر نامه ها دست نویس هستن و خوندنشون کار سختیه . بعضی ها حتی مخدوش هم هستن . دارم زور می زنم که بفهمم بالاخره چه بلایی سر عباس دیوونه اومد . یهویی مدیر پروژه و یکی از بچه ها با شور همیشگی که من هیچ وقت ندارم وارد اتاق می شن . بحث سر اینه که چون قراره پروژه استارت بخوره ، گردش کار به چه نحوی باشه و درخواست ها از طریق واحد کنترل پروژه به گردش بیادو از این حرفا . من ناگهان از فضای بوشهر در سال 1319 پرت می شم به تهران 1402 . به دهان بچه خیره میشم و وانمود می کنم که دارم به حرفاشون گوش می دم ولی ذهنم درگیر عباس دیوونه است . انگار دارم می بینم که عباس مفلوک با سر تراشیده و دهان نیمه باز یه گوشه ای از یه اتاق کثیف افتاده و منتظر ببینه که وسط جنگ جهانی دوم سرنوشتش قراره کجا ها ببرتش . مدیره پروژه سعی داره هندونه زیر بغل من بذاره و یه چیزایی میگه و وسطش هی میگه هر جا من اشتباه گفتم شما درستشو بگو . ولی من خیالم راحت تر از این حرفاست می دونم تا پول نیاد ، همه این حرفا یعنی کشک . به صفحه لپ تاپم سرک می کشم . فرمانده لشگر فارس گفته که اگه عباس دیوونه را تحویل هنگ شیراز بدهید ما می تونیم تحت الحفظ ببریمش تا اصفهان . باز هم چند تا سند بد خط و مخدوش دیگه رو به زور می خونم . مدیر پروژه و اون بنده خدای همراهش دارن بحث می کنن که الان نیازمندی های سایت پروژه ، تامینش با کیه ؟ منم به یه نامه از شهرداری بوشهر می رسم . شهرداری بوشهر گفته هزینه ارسال عباس دیوونه با مامور به شیراز 135 ريال میشه و چون در ردیف اعتبارات شهرداری نیست ، درخواست داده تا وزارت کشور براشون تامین اعتبار کنه . یهویی مدیر پروژه میگه میشه برنامه زمان بندی رو ببینم ، بالاجبار عباس دیوونه رو می فرستم به پایین صفحه و برنامه زمان بندی رو می کشم بالا . هی حرف می زنن و با دست یه چیزایی رو نشون می دن . ولی من مطلقا گوش نمی کنم . دارم به این فکر می کنم نکنه یه وقت بخاطر نداشتن بودجه بخوان عباس رو سر به نیست کنن . نکنه یه وقت بهش گشنگی بدن . بالاخره دوستان از صفحه مانیتور ما می کشن بیرون و من بدون فوت وقت می رم دنبال کار عباس دیوونه . می رسم به یه نامه بتاریخ 1319/4/1 که گفته با تامین 135 ریال عباس دیوونه با مامور تحویل هنگ شیراز شده . خیالم راحت تر شد . بالاخره همکاران تشریف می برن و من با خیال راحت دنبال کار عباس رو می گیرم . عباس تا اینجا نصف راهو اومده . حالا یه نامه دیگه از شهرداری شیراز می یاد که میگه عباس دیوونه رو تحویل گرفته . می یام یه نفس راحتی بکشم ولی می بینم زیر ورقه نوشته که ماهیانه مبلغ 100 ريال بابت نگهداری از ایشان به حساب شهرداری شیراز واریز نمایید . دلم بدجوری برای عباس می سوزه . دیوونه ای که سرنوشتش افتاده دست یه مشت نادون . خب آدم بیشعور شهرداری بوشهر اگه پول داشت این بدبختو نگهداره، که نمی فرستادش پیش تو !  بعد از این فقط یه سری کاغذ های بدخط و بی سرو ته که معلوم نیست چی به چیه . مجموعا 35 صفحه نامه نگاری به وسعت جنوب ایران تا طهران قدیم . قطعا عباس روحش هم خبر نداشته برای این سفر چند ساعته از بوشهر به شیراز چندین سازمان عریض و طویل رو به تحرک واداشته . تاریخ های نامه ها نگرانم می کنه . تاریخ های هی دارن به شهریور 1320 نزدیک تر میشن . قراره که به زودی ایران توسط متفقین اشغال بشه بعدش هم که قحطی و گرونی در راهه . نمی دونم چی قراره به سر عباس بیاد . بالاخره تو اون مملکت شیر تو شیر با دنیای درگیر جنگ ، آیا هزینه نگهداری عباس دیوونه تامین شد یا نه ؟ جعفر شهری در کتاب تهران قدیم یه بازدیدی از دیوانه خانه تهران داشته و اونو وحشتناک توصیف می کنه . ظاهرا دارالمجانین طهران در دوره پهلوی اول یه زندان بوده که دیوانه های با لباس های ژولیده و سر های تراشیده و دست ها و پاهای زنجیر شده نگهداری می شدن . جیره و خوارک مجانین توسط پرستار های بی رحم به سرقت می رفته و از کتک زدن و انجام افعال شنیع با مجانین دریغ نمی کردن،  اکثر بیماران هم به دلیل شرایط بد نگهداری از سل و سفلیس و سینه پهلو و امراض دیگه می مردن . اگه این وضع طهران بوده خدا به داد عباس تو شهرستان برسه . شاید عباس در سال های اشغال ایران ، گوشه یه اتاق تاریک و نمور بزحمت آخرین سرفه دردناکش رو بیرون بده و از درد و رنج بیماری سل خلاص شده باشه . شاید این جسارتو داشته تا خودش به زندگیش پایان بده . اصلا شاید خونوادش اونو پیداش کرده باشن و با خودشون برده باشن . شاید و شاید و شاید. شاید پروژه بدبخت ما هم یه روزی تامین اعتبار بشه / تهران اردیبهشت 1402</description>
                <category>حسین نوری</category>
                <author>حسین نوری</author>
                <pubDate>Sat, 06 May 2023 16:40:16 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>