<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های I&#039;m army and I love bts</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_69240223</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 19:37:47</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/783978/avatar/EyC11V.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>I&#039;m army and I love bts</title>
            <link>https://virgool.io/@m_69240223</link>
        </image>

                    <item>
                <title>وانشات جیمین</title>
                <link>https://virgool.io/@m_69240223/%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%B4%D8%A7%D8%AA-%D8%AC%DB%8C%D9%85%DB%8C%D9%86-w9ovh0w2xw2p</link>
                <description>وانشات جیمین????جیمین:چطور تونستی هاا؟بیا کار دارم باهات..درو باز کردو تورو انداخت تو اتاقهمونطور ک دکمه‌ی لباسشو باز میکرد اروم میگفجیمین:کاریو کردی که نباید میکردی،خب بیا اینجا ببینم.ا/ت:نه جیمین خواهش میکنم جلوتر نیا من که کاری نکردم(با بغض)جیمین:چن بار بهت گفته بودم با هیچ پسری گرم نگیری؟هااا؟ا/ت:ببخشید ولی ما فقط داشتیم حرف... م..میزدیم!بغضت ترکیدو اشک ریختی!جیمین لباسشو دراوردو با یه حرکت دستتو گرفتو انداخت رو تخت..ترسیدیو با دستات سعی میکردی خودتو از رو تخت بکشی عقب که روت خیمه شدو گفتجیمین: خب حالا از کجا شرو کنم؟!خیلی ترسیده بودی تا حالا جیمینو با اون حالت ندیده بودی؟(انگار تشنه بود...)لباستو تو بدنت جر دادو سرشو برد زیره‌گوشت..با وله میبوسیدو تو ااه میکشیدی...جیمین سرشو برد پیشه گوشتو گفت..جیمین:اره بیشتر،بیشتر اه بکش اینجوری بیشتر وسوسه میشم.!موهاش خیسه عرق بود(خمار الود)شلوارتو از بالا جر دادو پاهاتو باز کرد...?با گریه التماس میکردی که بس کنه اما اون خندیدو گفجیمین: امشب کارای زیددی داریم بیب پس التماس نکن...زیپه شلوارشو وا کرد..?یهو یه چیزی بین پاهات حس کردی.....میدونم خیلی منحرفم???(کاره خودم??)بازم بزارم..؟؟</description>
                <category>I&#039;m army and I love bts</category>
                <author>I&#039;m army and I love bts</author>
                <pubDate>Wed, 06 Oct 2021 21:02:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>I LOVE YOU ARMY</title>
                <link>https://virgool.io/@m_69240223/i-love-you-army-x05v5icfxxuh</link>
                <description> اومدم بگو دستتون دارم ارمی های مهربون و خوشکلم ما ارمی ها هر جا باشیم هوای همو داریم من خودم هر جا اکانت داشتم ارمی ها حمایتم کردن خیلییی عاشقتونم ارمی ها بهترین دوست های منن و همین طور خانواده من </description>
                <category>I&#039;m army and I love bts</category>
                <author>I&#039;m army and I love bts</author>
                <pubDate>Wed, 06 Oct 2021 11:28:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وانشات از جونگ کوک</title>
                <link>https://virgool.io/@m_69240223/%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%B4%D8%A7%D8%AA-%D8%A7%D8%B2-%D8%AC%D9%88%D9%86%DA%AF-%DA%A9%D9%88%DA%A9-fyoy3jwzex8h</link>
                <description>2 سالی میشه که طرفدار پرو پا قرص بی تی اس هستی.همهی وسایلای اتاقت هم یا عکس جانگ کوکه یا ارم بی تی اس.داری تو اینستا میگردی که یه پست مربوط به بی تی اس میبینی.بازش میکنی و شروع میکنی به خوندن:بی تی اس در تاریخ.......به ایران میاد .ارمی ها خودتونو اماده کنین .بعد از خوندن پست با ابرویی بالا میندازی و با خودت میگی:ای کاش واقعا میومدن. من که میدونم الکیه.بعد از خاموش کردن گوشیت میری و تلوزیون رو روشنن میکنی.ماهواره رو که باز کردی با این مواجه شدی:بالاخره گروه پر طرفدار بی تی اس در تاریخ......به ایران میرن و کنسرتی اجرا میکنن.قطره اشکی رو گونت از خوشحالی میچکه.از خوشحالی تو خونه همینجور جیغ میزنی و بالا و پایین میپری.زنگ میزنی به دوستت:ا/ت خبرو شنیدی؟بالاخره به ارزوم میرسم.دوستت:اره شنیدم.دارم از خوشحالی بال در میارم.بعد از صحبت با دوستت تاریخ امروزو نگاه میکنی.3 روز دیگه بی تی اس میخوان بیان.قراره کنسرت رو تو ورزشگاه ازادی اجرا کنن.با خوشحالی سایتی که تو اخبار برای خرید بلیط گفته بود رو میزنی و کل پولاتو برای نشستن در ردیف اول کنسرت میدی.حداقل باید 3 سال بگذره تا بتونی دوباره اونمقدار پولو جمع کنی.ولی با خودت میگی:می ارزه!با خخودت میگی:من ارمی بمب ندارم چیکار کنم؟فکر میکنی و میگی فردا اگه مغازه عموی دوستم باز باشه با هم میریم و ازش میخریم.(دایی دوستت مغازه وسایل بی تی اس رو داره و ارمی بمب هاشم وارداتی و خبلی گرونن)به دوستت میزنگی:ا/ت سلام خوبی؟به عموت بگو ارمی بمب ها رو نگه داره تا فردا بیام ازش بخرم.دوستت:باش.گودبای.میری با هزار تا فکر میخوابی.............فردا:با فکر بی تی اس از خواب بلند میشی.از وقتی فهمیدی میخوان بیان تمام فکر و ذهنت همینه.ساعتو نگاه میکنی:ساعت 10 صبحلباساتو میپوشی و به دوستت میزنگی:ا/ت لباساتو بپوش میام دنبالت بریم مغازه عموت.از خونه میزنی بیرون و میری دنبال دوستت.از خوشحلی همش تو ماشینتونن اهنگای بی تی اس پخش میشه.میرسی به مغازه عموی دوستت و یه ارمی بمب یا 1 فتو بوک 100 صفحه ای میخری که پولش خیلی زیاد شده و اونم از بابات قرض گرفتی.با دوستت میرین خونه خودت.(چون دانشجویی خونه مجردی داری).......روز کنسرت:با خوشحالی ساعت 6 صبح بیدار میشی.بهترین لباساتو میپوشی و چون دختر خیلی خوشگلی هم هستی صد برابر به زیباییت و جذابیتت اضافه میشه.میری دنبال دوستت و با هم به سمت سالن کنسرت میری.چون کارای که قبل از کنسرت باید بکنی خیلی زیادن باید سریع راه میافتادی.کنسرت ساعت 4 شروع میشد.به سمت ورزشگاه رفتید و با صف مردم مواجه شدی.از روی رضایت لبخندی میزنی:حداقل منو دوستم ردیف اولیم.بعد از 3 ساعت وایسادت تو صف و تشخیص هویت و کارای دیگه میبینی ساعت 1 ظهره.از بوفه یه سانندویچ با دوستت میگیری و میخوری.ساعت 2 شد.بالاخره بهمون اجازه دادن که بریم تو.صندلیمون رو پیدا کردیم و نشستیم.خیلی نزدیک به زمین بود.ساعت3 و نیم شد.همه نشسته بودن.کمکم سالن چرافاش خاموش شد و فقط نور صحنه روشن بود.ساعت 4:بعد از دیدن موزیک ویدیو ها بالاخره ...........لحظه ای که 2 سال منتظرش بودی.بی تی اس با تمام ابهتش اومد روی صحنه.همشون از عکساشون 100 هزار برابر جذاب تر و زیبا تر بودن.ولی تنها کسی که نگاهت روش میچرخید جانگ کوک بود.تعظیمی کردن و شوع کردن به رقصیدن و خوندن.از چشات ابشار میومد بیرون.بهترین لحظه ی زندگیت بود.باورت نمیشه که بعد از 2 سال نشستن پشت مانیتور و دیدن اونا از صفحه گوشی یا لب تاب بالاخره داری از نزدیک میبینشون.شوگا و جانگ کوک همینجور دور استیج میچرخیدن.جانگوگ داشت به سمت ردیف تو میومد که احساس کردی قلبت وایسادو دستات سرد شد.تا حالاهمچین حسی نداشتی.جانگ کوک همینطور که داشت اهنگ میخوند اومد نزدیکت.و نشانه قلب کره ای رو به سمتت گرفت.خشکت زده بود.به خودت اومدی که رفته بود پیش اعضا.گذاشتی رو حساب اینکه به تمام طرفداراش همین کارو انجام میده.بعد از اتمام کنسرت و کلی خندیدن به کار های اعضا ساعتو دیدی:ساعت 8قرار بود فنساین در ساعت 8 و 40 اجرا بشه.به ترتیب کسایی که پول بلیط فنساین رو داده بودن رفتن و نشستن.تو و دوست هم جزعشون بودی.ولی بدبختی این بود که تو ردیف اخر بودی.بعد از 30 دقیقه اعضا اومدن و روی صندلی هاشون نشستن.جانگ کوک رو دیدی.بهت نگاهی انداخ و صندلی اول از سمت راست نشست.خوشبه حال بود چون کره ای بلد بودی.اعضا همینطور به طرفدارا امضا میدادن و حرف میزدن که نوبت به تو رسید بلند شدی و از سمت چپ شروع کردی.دستات میلرزید.اول از همه شوگا بود.به کره ای شروع کردی به صحبت کردن.امضا از تمام اعضا که گرفتی نوبت به جانگ کوک رسید.باور نمیکردی.یه لحظه محو شدی.امضا رو که بهت داد ازش پرسیدی:دوست داری کی ازدواج کنی؟گفت:همین الانتعجب کردی و پرسیدی:با کی؟الان کجاست؟گفت:با خوشگلترین و جذاب ترین دختری که دیدم و الان رو به روم وایساده.خشک شدی و بهش گفتی:شوخی خوبی بود. قرمز شدی.. گریت گرفت.وقتی گریه میکردی جذابیت چشات 200 برابر میشد.اون:گریه نکن!دوست ندارم وقتی تازه عشقمو پیدا کردم بدزدنش!تو:چطور یه ایدل از طرفدارش خوشش میاد؟اون:اینطوری...پاشد و اومد جلوت و زانو زد:ا/ت!زیبا ترین دختری که تا حالا به زندگیم دیدم!با من ازدواج میکنی؟دیگه قدرت تکون خوردن نداشتی.با صدای بلند گفتی:بله!پاشد و بغلت کرد و بوسه ای اروم و کوتاه رو ی لبت جوری که هیچیکی متوجه نشد روی لبت گذاشت .همه دست زدن و جیغ میکشیدن.بهترین لحظه زندگیت رو تجربه کردی!!!!!!!!!!!￼ ￼قشنگ بود سپاس بدید و اگه دوست داشتید بگید با کدوم یک از اعضای دیگه وانشات بسازم...بوس بوس?</description>
                <category>I&#039;m army and I love bts</category>
                <author>I&#039;m army and I love bts</author>
                <pubDate>Mon, 03 May 2021 10:00:10 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وانشات ویکوک</title>
                <link>https://virgool.io/@m_69240223/%D9%88%D8%A7%D9%86%D8%B4%D8%A7%D8%AA-%D9%88%DB%8C%DA%A9%D9%88%DA%A9-vrcon2gczmqx</link>
                <description>I used to hate alphasمن از آلفا ها متنفر بودمژانر: امگاورس،امپرگ، عاشقانه، اسمات کاپل: ویکوکنوع: وانشاتهشدار: این پارت دارای محتوای +18 می باشد.با صدای زنگ گوشیش چشم هاش رو بیشتر روی هم فشار داد و همونطور که صورتش روی بالش بود، دنبال گوشیش گشت و خاموشش کرد. اصلا حوصله ی بیدار شدن نداشت.&quot;جونگکوک... بیدار شو!&quot;جونگکوک اخم غلیظی کرد و سرش رو بیشتر توی بالش فرو برد. حالا که گوشیش رو خفه کرده بود، مادرش نمی ذاشت بخوابه. واقعاً که عجب وضعیتی بود...&quot;جئون جونگکوک!&quot;آهی کشید و غلطی زد. حتما باید پتو رو روی سرش می کشید تا دیگه صداش نزنه؟ پتو رو روی سرش کشید تا به خوابش ادامه بده که حس کرد جسم سبکی روی کمرشه. کمی تکون خورد و پتو رو از روی سرش کنار زد. به زور چشم هاش رو باز کرد و صورت کوچولو و اخموی هانریون رو دید.&quot;هی خابالو، بهتره زودتر بیدار شی وگرنه همه ی صبحانه ای که مامان بزرگ درست کرده رو خودم می خورم. &quot;جونگکوک لبخند عمیقی زد و گونه ی اون کوچولوی بانمک رو نوازش کرد.&quot;من تو بهشت بیدار شدم فرشته کوچولو؟&quot;و دستش رو دور گردن هانریون برد و اون رو توی تخت خودش انداخت و مشغول قلقلک دادنش شد.&quot;نه... لباسام!&quot;هانریون با صدای جیغ مانندی گفت و جونگکوک همچنان در حال قلقلک دادن هانریو بود.&quot;صبح بخیییییر هانی من!&quot;صدای خنده های هانریون و جونگکوک تقریباً تمام خونه رو پر کرده بود و طولی نکشید که خانم جئون جلوی در ظاهر شد. لبخند کوچیکی روی لب هاش بود و اون لحظه های دوست داشتنی رو تماشا می کرد.خانم جئون هانریون رو صدا زد و بالاخره جونگکوک هم از تختش بیرون اومد.بعد از خوردن صبحانه خانم جئون کیف هانریون رو دستش داد و بعد از گرفتن بوسه ی خداحافظی، نوه ی شیرینش رو تا دم در بدرقه کرد.&quot;هانریون، یادت نره امروزم مؤدب باشی؛ یکم صبر کنی، مامی هم میاد...&quot;و نگاهی به راهروی ورودی انداخت و جونگکوک رو صدا زد.&quot;جونگکوک، زودباش بیا، هانریون دیرش می شه ها!&quot;جونگکوک با تمام سرعت سمت در رفت و مشغول بستن بند کفش های هانریو شد.&quot;ببخشید هانی، نگران نباش دیرت نمی شه!&quot;جونگکوک از مادرش خداحافظی کرد و در حالی که دست کوچیک هانریو رو توی دستش گرفته بود از در بیرون رفت. هانریون با عجله دست جونگکوک رو کشید.&quot;مامی، زود باش! الان اتوبوس می رسه!&quot;جلوی در خونه ی همسایه چند تا خانم ایستاده بودن و داشتن با نگاه های بد اون دو تا رو تماشا می کردن. جونگکوک سعی می کرد اون ها رو نادیده بگیره، اما گاهی حرف های آزار دهنده ی اون ها رو می شنید و خب... چطور می تونست ناراحت نشه؟&quot;دیدیشون؟ اون مرده یک امگاست... اوه خدای من، اون بچه بهش می گه مامی!&quot;&quot;درسته... تازه حتی آلفایی هم همراهشون نیست... احتمالا اون امگا والد مجرده... چقدر بیچاره!&quot;امگا... امگا... آه واقعا چقدر مسخره! اون پیرزن ها کاری جز فضولی کردن توی کار بقیه ندارن؟با صدای هانریون به خودش اومد.&quot;مامی، قول بده امروز خوش بگذرونی!&quot;و انگشت کوچولوش رو جلو آورد. جونگکوک خندید و انگشتش رو دور انگشت هانریون حلقه کرد.&quot;مامی قول می ده... تو هم مراقب خودت باش هانی ی من!&quot;هانریون لبخند بانمکی زد و سوار اتوبوس شد....جونگکوک می تونست تقریباً بگه که زندگی شادی داشت... ولی خب اون شادی دقیقا یک جور روش زندگی نبود و جونگکوک باید سخت تر از قبل تلاش می کرد و یک کار برای خودش دست و پا می کرد. این شاید کاری خیلی سختی برای یک امگا بود. توی مصاحبه ی دیروز بهش گفته بودن که هیچ مسئولیتی در قبالش ندارن و اگر یکدفعه توی هیت بره و یکی از همکار هاش بهش حمله کنه، هیچ کمکی بهش نمی کنن... و خب این شرایط واقعاً خطرناک بود... اما دردناکتر از اون این بود که از نظر اونا امگا بودن یک جور ضعفه و این از هر توهینی بدتر بود.خانم جئون جارو برقی رو خاموش کرد و سمت جونگکوک رفت.&quot;جونگکوک... انقدر نگران نباش، من مطمئنم تو بالاخره یک کار پیدا می کنی...&quot;جونگکوک لبخندی زد و سرش رو تکون داد.&quot;ممنون مادر... اما من نگران نیستم... بالاخره یک کار پیدا می کنم... به خاطر هانریون هم که شده بیشتر تلاش می کنم... من نمی ذارم همچین چیزی ناامیدم کنه!&quot;خانم جئون لبخندی زد و موهای قهوه ای و نرم پسرش رو نوازش کرد.&quot;باشه... فقط خیلی رو خودت فشار نیار... من امشب می خوام برم خونه، پدرت از تنهایی خسته شده.&quot;جونگکوک لبخندی زد و دست مادرش رو آروم فشار داد.&quot;خیلی ممنون که تو کار های خونه کمکم می کنید... به پدر سلام برسونید لطفاً.&quot;خانم جئون سری تکون داد و رفت تا وسایلش رو جمع کنه.جونگکوک کوسن ها رو مرتب روی کاناپه چید و در نهایت مشغول جمع و جور کردن خونه شد.&quot;جونگکوک، مهمونی رو یادت نره ها!&quot;جونگک</description>
                <category>I&#039;m army and I love bts</category>
                <author>I&#039;m army and I love bts</author>
                <pubDate>Sun, 02 May 2021 19:25:15 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>