<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های کلبه ای از داستان ها??</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_69261446</link>
        <description>ادم ها می نویسند چون کسی نیست گوش بدهد</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-09 06:50:15</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1635593/avatar/gaoOUu.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>کلبه ای از داستان ها??</title>
            <link>https://virgool.io/@m_69261446</link>
        </image>

                    <item>
                <title>کمک من !</title>
                <link>https://virgool.io/@m_69261446/%DA%A9%D9%85%DA%A9-%D9%85%D9%86-mvth6luhu7fk</link>
                <description>چه زمانی می توانم کمک یک نفر کنم؟این سوالی است که بیشتر اوقات از خودم می پرسم. و جوابی برایش ندارم .یک نفر وابسته من شده است ؟... ایا می توانم این جمله را درک کنم .من امروز به او چیزی نگفتم حداقل گفتهء من به اندازه از حال رفتنش نبود ولی دست به قلمم برای تعریف این ماجرا اصلا خوب نیست یا نمی تواند چیزی را که دیده است را بنویسید . بله احساسات وشرایط ان دختر را درک می کنم .ایا او یکی مثل من است ؟این هم یکی سوال هایی است که بیشتر اوقات از خودم می پرسم . نمی دانم این داستان تا همین جا ادامه پیدا می کند یا تمام می شود ،صدای رعدو برق به گوشم می خورد سکوت کامل سالن کتابخانه را برداشته بود . من می خوام به یک نفر کمک کنم یکی که شرایط الانش تقریبا شبیه به گذشته ی من بوده است . با کمک چند مقاله و کتاب هایی که تا الان خوانده بودم توانستم با او دربارهء مشکل حمله ء حمله عصبیش صحبت کنم .ولی تاثیری نداشت !نیاز واقعی اوبه یک خانوادهء سالم بود؛ خانواده ای که فرزندشان را عاشقانه داست دارند ، چیزی که امروزه تعداد زیادی از کودکان و نوجوانان نداشتنش را در زندگی احساس می کنند .با این حال من چگونه می توانم کمک او کنم ؟</description>
                <category>کلبه ای از داستان ها??</category>
                <author>کلبه ای از داستان ها??</author>
                <pubDate>Thu, 14 Dec 2023 13:59:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جسم سرد و روح سرگردان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_69261446/%D8%AC%D8%B3%D9%85-%D8%B3%D8%B1%D8%AF-%D9%88-%D8%B1%D9%88%D8%AD-%D8%B3%D8%B1%DA%AF%D8%B1%D8%AF%D8%A7%D9%86-qmlmvfosxnq5</link>
                <description>H: جسم سرد و روح سرگردان روز های تلخ می گذشتند مثل باد در تابستان پاییزی سرد دلگیر بود منتظر صدایی از عمق درون بودم ولی صدایی نمی امد شب ها به خواب نمی رفتم فکر مرا ارام نمی گذاشت . روحم اغوشته به خون بود همچی سرد سیاه بود صبح که می شد با نقاب میان مردم می رفتم نقابی که لبخند روی ان هک شده بود در کنج اتاق می نشستم و به اسمان تیره نگاه می کردم </description>
                <category>کلبه ای از داستان ها??</category>
                <author>کلبه ای از داستان ها??</author>
                <pubDate>Tue, 11 Oct 2022 00:09:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خانه ی وحشت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_69261446/%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%DB%8C-%D9%88%D8%AD%D8%B4%D8%AA-oeyemfb9yqf0</link>
                <description>حدود ۸۰ سال پیش مردم می گفتند در خانه ی ۱۰۰ متری ته کوچه چرخیاطی در ان خانه وجود دارد که بدون لمس ،خود به خود کار می کند . یک روز یک خانواده ی سه نفره به ان خانه می روند وقتی به زیر زمین می روند ان چرخیاطی را در کارتون می گذارند . ان زن و مرد انقدر خسته بودند که خوابشان می رود دختر کوچکشان شب به اشپز خانه می رود تا یک لیوان اب بخورد که ناگهان لیوان شکسته ای را می بیند درحال جمع کردن ان که دستش می برد و شروع به گریه کردن می کند وقتی زن و شوهر از خواب پا می شوند گریه بچه قطع می شود و صدای چرخیاطی می شوند وقتی به زیر زمین می روند می بینند که دهان بچه با نخ قرمز دوخته شده است</description>
                <category>کلبه ای از داستان ها??</category>
                <author>کلبه ای از داستان ها??</author>
                <pubDate>Sat, 18 Jun 2022 00:30:18 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تو کیستی؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_69261446/%D8%AA%D9%88-%DA%A9%DB%8C%D8%B3%D8%AA%DB%8C-gom45jlxccuh</link>
                <description>توکیستی ؟ که تمام شب هایم بافکر کردن به تو تمام می شوند. چرا ؟ من فقط یک لحظه نگاهم به نگاهت گره خورد بیا و این گره را وا کن که در تصوراتم با تو زندگی می کنم ؛ می نویسم برای تو ولی یکی دیگر می خواند قلبم از ایستادن خسته شده دوست دارد کمی بنشیند ولی فکر تو این اجازه نمی دهد &quot;من تو را می جویم در هر لحضه &quot;</description>
                <category>کلبه ای از داستان ها??</category>
                <author>کلبه ای از داستان ها??</author>
                <pubDate>Tue, 07 Jun 2022 01:07:29 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تو دریا و من قایقت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_69261446/%D8%AA%D9%88-%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7-%D9%88-%D9%85%D9%86-%D9%82%D8%A7%DB%8C%D9%82%D8%AA-flkuuhejz6tm</link>
                <description>H:شب که می شود انگار در قایقی که در وسط دریا است گم شده ام نمی دانم راه درست کدام است راهی که مقصدش خانه است ماه را در وسط ابرو هایت تماشا می کنم پارو هایم غرق شدند و جز فکر کردن به تو راه دیگری ندارم دوست دارم غرق دریایت بشوم ولی انگار کسی زودتر من غرق تو شده است ایا جایی برای من است ؟ ایا می توانم تو را دوباره ببینم و غرق تماشای ماه وسط ابرو هایت بشوم . تو در شب های دلم تک ستاره ی اسمانی نمی دانم خدا چه حرف هایی را که من نشنیده ام را شنیده و این ادم را از زندگی ام حذف کرده .</description>
                <category>کلبه ای از داستان ها??</category>
                <author>کلبه ای از داستان ها??</author>
                <pubDate>Wed, 01 Jun 2022 16:57:54 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دسته غزل هایی برا تو</title>
                <link>https://virgool.io/@m_69261446/%D8%AF%D8%B3%D8%AA%D9%87-%D8%BA%D8%B2%D9%84-%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%A8%D8%B1%D8%A7-%D8%AA%D9%88-zdisbcxbbfoa</link>
                <description>H:نیمه شب می شود از خواب تو پامی شوم در دلم غوغا می شود که چرا دیگر تو نیستی . من هنوز در حسرت ان روزم که نگفتم تو بمان ، بگو چرا دارم برایت می نویسم وقتی که تو نیستی که بخوانی ، بیا و حال مرا خوب کن بیاو دوباره بکن مرا خوشحالم ، بعد از رفتنت خاطرات و توهمانت برایم ماندن تنها چیزی که بعد از رفتنت حاله مرا خوب می کند گیتار زدن در شب است که در عمقش می رور تو را می بینم و انگشتانم بند نمی ایند . گفتی برو دنبال زندگیت ولی خوب می دانستی زندگی من تو هستی ، نور خورشید به قلبی که در ان ماه نیست نمی تابد من هم مثل خورشید منتظرت میمانم مثل گلی که هر روز به ان اب می دادم بودی که بی خبر از من تو را چیدن ، نامه ات را هنوز می خوانم گفته بودی بهار می ایی می نویسم قطار اما با کدام قطار می آیی ؛ برایت می نویسم برایت شعر می خوانم و در خواب منتظرت می مانم</description>
                <category>کلبه ای از داستان ها??</category>
                <author>کلبه ای از داستان ها??</author>
                <pubDate>Thu, 26 May 2022 17:32:55 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی مثل...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_69261446/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%85%D8%AB%D9%84-dxhuqdhlsvjg</link>
                <description>زندگی کلی مثال دارد ولی تعبیرش از مثال ها دور است ، زندگی بستگی به انسان ها دارد؛ انسان خوب بد فرقی برای زندگی ندارد او فقط چیزی را که می بیند را انجام می دهد شاید قبلا از دور و اطرافیانتان شنیدین  &quot;زندگی با من چه کرده &quot; زندگی همین است یک روز خوب یک روز بد  انسانیت ملاک پیچیده ای ندارد !همینکه در میان مردم زندگی کنیم ،ولی هیچگاه به کسی ؛زخم زبان نزنیم …دروغ نگوییم …کلک نزنیم …دلی را نشکنیم …سوء استفاده نکنیم …و حقی را ناحق نکنیم …تا زندگی و دنیا این کار ها را با ما نکند انسان باشیم ٪زندگی مثل داستانی پر از ماجرا های خوب بد است اخر داستان ها هم به خوشی تمام می شوند امید وارم زندگی شما پایان خوشی داشته باشد &quot;</description>
                <category>کلبه ای از داستان ها??</category>
                <author>کلبه ای از داستان ها??</author>
                <pubDate>Thu, 26 May 2022 14:55:20 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه ای به گذشته</title>
                <link>https://virgool.io/@m_69261446/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA%D9%87-fq5ekmzczcg3</link>
                <description>خوشحالم از اینکه هیچ کدام از اتفاقات گذشته نتوانستند من را زمین بزنند و از پا دربیاورند ؛ اینکه توانستم یک بار دیگر پیروز شوم خیلی دلنشین و سعادت بزرگی است که نسیب ادم تلاشگری بشود ، سیع می کنم خطا های گذشته ام را به شکل اتفاق ببینم چون الان که مرورش می کنم واقعا اشتباه کردم و این اشتباهات از سر نادانی بود چنانچه اگر این خطاها و اشتباهات رخ نمی دادند من نمی توانستم عاقل و بالغ شوم ، هر کدام از خطا ها تجربه ای عجیب برایم هستند چون نمی توانم رفتار های ی گذشته ام را درک کنمشاید مرور اتفاقات گذشته زیاد حس خوبی نباشد ولی مرورشان قوی بودنت را نشان می دهند مرور کردنشان مثل بازیگری که در فیلم بازی کرده و بعدا فیلم را تماشا می کند است.</description>
                <category>کلبه ای از داستان ها??</category>
                <author>کلبه ای از داستان ها??</author>
                <pubDate>Wed, 25 May 2022 16:34:49 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اعتقاداتم با خدا/:</title>
                <link>https://virgool.io/@m_69261446/%D8%A7%D8%B9%D8%AA%D9%82%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D8%AA%D9%85-%D8%A8%D8%A7-%D8%AE%D8%AF%D8%A7-f7uyhn2ecmjw</link>
                <description>به من می گویند اگر نماز بخوانی زندگیت پر از شادی می شود ولی اینطور پر از شادی نشد باز گفتند خدا دارد امتحانت می کند رو به خدا کردم گفتم کی امتحانایت تمام می شوند کی تابستان می شود زندگی من حتی در بهار زمستانی پر از امتحانات سخت است  اخرین امتحان تو کی است ؟.. نکنه اخرین امتحان تو مرگ است ؛یک مثال است که می گوید: باید از شادی پشت سر هم بترسی چون معلوم نیست چه غم های بزرگی پشت سر هم انباشته شده است /:گویند چون می گذرد غمی نیست به ولله همین درد کمی نیست من گله ای از خدا ندارم +من فقط خسته ام</description>
                <category>کلبه ای از داستان ها??</category>
                <author>کلبه ای از داستان ها??</author>
                <pubDate>Tue, 24 May 2022 19:41:21 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نامه ای به خودم?</title>
                <link>https://virgool.io/@m_69261446/%D9%86%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%85-jt7dwv3bguaz</link>
                <description>خیلی وقت شده است که با خودم وقت نگذراندم ، فقط وقتم را پای ادم های اشتباه گذاشته ام خیلیا از من می پرسند چگونه با تمام فشار ها از هر طرفی رفیق، خانواده، زندگی ... همیشه لبخند می زنی و طوری رفتار می کنی که انگار هیچ اتفاقی نیوفتاده است ؛ من همیشه به خودم می گویم تهش مرگ است مهم این است که ایا خوشحال زندگی کرده ای ؟   از اینکه ادم هایی که به من صدمه زدند ناراحت نیستم انها رسم زندگی و ادم ها را به من آموختند. اولین درسی که باید از دنیا آموخت اعتماد است ما اول اعتماد می کنیم بعد اتفاق خوب یا بد می افتد اعتماد کردن به ادم اشتباه مثل باز کردن شیر آب داغ رو دستان است بعد که دستت سوخت ان وقت می فهمی همه چیز به خواسته ی تو عمل نمی کند.&quot;دنیا همیشه نامرد است&quot;</description>
                <category>کلبه ای از داستان ها??</category>
                <author>کلبه ای از داستان ها??</author>
                <pubDate>Tue, 24 May 2022 01:14:46 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ملاقات من با کتاب...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_69261446/%D9%85%D9%84%D8%A7%D9%82%D8%A7%D8%AA-%D9%85%D9%86-%D8%A8%D8%A7-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-pjfbci7da1pg</link>
                <description>روز بهاری ملاقات من با یک کتاب قدیمی روز هایی که باهم می گذراندیم هر صفحه را که ورق می زدم بوی خاطرات را می دادند ؛ وقتی در عمق کتاب می رفتم احساس می کردم پاییز وسط دل بهار است . در هر ورق خاطرات برایم مرور می شد و احساس می کردم دارم در انها زندگی می کنم و جای شخصیت اصلی هستم که دارد بار سنگینی را بر دوش می گذارد. شاید جالب باشد زندگی و دنیا هم همین طور است هر چقدر هم کوتاه باشد بیشتر مفهومی تر می شود داستان زندگی شما هم مثل ...</description>
                <category>کلبه ای از داستان ها??</category>
                <author>کلبه ای از داستان ها??</author>
                <pubDate>Sun, 22 May 2022 14:08:49 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>افسانه ها می گویند...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_69261446/%D8%A7%D9%81%D8%B3%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%87%D8%A7-%D9%85%DB%8C-%DA%AF%D9%88%DB%8C%D9%86%D8%AF-gtk20sc3yxyh</link>
                <description>یه افسانه میگه:وقتی یه آدم متولد میشه یه ستاره هم باهاش متولد میشه و وقتی میمیره اون ستاره هم باهاش میمیره&quot;‏انسان‌ها با ۴ دست و ۴ پا و ۱ سر و ۲ چهره به وجود اومدن؛ بعد الهه‌ی زئوس، انسان رو دو قسمت کرده، که هر نیمه تو دنیا دنبال نیمه‌ی گمشدش بگرده و عاشق شه ! :) کسایی که تو چشاشون برق خاصی هست تو زندگی قبلیشون فرشته هایی بودن که وظیفشون محافظت از روشنایی بوده چقدر قشنگ:)</description>
                <category>کلبه ای از داستان ها??</category>
                <author>کلبه ای از داستان ها??</author>
                <pubDate>Sun, 22 May 2022 02:01:13 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان سایه ترسناک</title>
                <link>https://virgool.io/@m_69261446/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B3%D8%A7%DB%8C%D9%87-%D8%AA%D8%B1%D8%B3%D9%86%D8%A7%DA%A9-dycewigxtpa2</link>
                <description>بین خواب و بیداری بودم که یهو حس کردم یکی پاهامو گرفت.منم از جام پریدم و دختر بچه ای رو دیدم که از اتاق دوید بیرون جفت سگام با نگاهشدن دختره رو دنبال کردن و بعدش یجوری منو نگاه کردن  که انگار داشتن میگفتن توهم دیدیش؟و بعش دنبالش دویدند و تا هال دنبالش رفتن . منم دنبالشون رفتم و وقتی به هال رسیدم هیچکی اونجا نبود ?تنها توجیهی که براش دارم اینه که تو بیداری داشتم خواب میدیدم? </description>
                <category>کلبه ای از داستان ها??</category>
                <author>کلبه ای از داستان ها??</author>
                <pubDate>Sat, 21 May 2022 21:30:07 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قتل عام مسافران</title>
                <link>https://virgool.io/@m_69261446/%D9%82%D8%AA%D9%84-%D8%B9%D8%A7%D9%85-%D9%85%D8%B3%D8%A7%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%86-z1ur4tjlnltq</link>
                <description>کارتل های مواد مخدر سال 2011 چندتا اتوبوس پر از مسافرو میدزدن.اونارو به یه مزرعه میبرن و به مردا قمه و چاقو میدن و مجبورشون میکنن تا سرحد مرگ باهمدیگه مبارزه کنن، بعد کسایی که از مبارزه زنده موندنو بعنوان قاتل استخدام میکنن تا به قلمرو کارتل رقیب حمله کنن.زن ها و بچه ها مورد تجاوز و ضرب و شتم قرار گرفتن و بعد کشته شدن.بچه های کوچیک ترو تو اسید انداختن.البته نه یکدفعه ای، کم کم و تدریجی اونارو تو اسید حل کردن و اجازه دادن بچه ها برای مدتی درد بکشن.بعد همه ی جنازه هارو تو ۴۷تا قبر دسته جمعی دفن کردن.زمانی که دستگیر شدن، اعتراف کردن که مسافرارو دزدیدن تا کارتل رقیب اونارو ندزده و ازشون علیهشون استفاده نکنه.زمانی که دستگیر شدن، اعتراف کردن که مسافرارو دزدیدن تا کارتل رقیب اونارو ندزده و ازشون علیهشون استفاده </description>
                <category>کلبه ای از داستان ها??</category>
                <author>کلبه ای از داستان ها??</author>
                <pubDate>Thu, 19 May 2022 12:37:21 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لیلیث قبل از آدم و هوا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_69261446/%D9%84%DB%8C%D9%84%DB%8C%D8%AB-%D9%82%D8%A8%D9%84-%D8%A7%D8%B2-%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D9%88-%D9%87%D9%88%D8%A7-yrq2qtrn4h0p</link>
                <description>لیلیث | ?????ℎ                                                                                لیلیث،لیلا و یا لیلی اولین زن خلق شده توسط خداست.لیلیث زنی بود که خدا قبل از حوا برای ادم افرید.لیلیث هم مثل ادم از گل درست شده بود.لیلیث خود را مثل ادم میدانست، سر به پیروی از ادم برنداشت و به راحتی از او جدا شد.خداوند اینبار زنی از گوشت و پوست خود ادم برای او خلق کرد و حوا نامید.لیلیث به دلیل سرکشی که کرد در تمامی متون و تاریخ هزاران ساله ادمی سانسور شد . لیلیث محکوم به فنا در اذهان و متهم به اهریمنی گشت.اولین بار اسم لیلیث در تلمود تورات امد .چهره لیلیث اولین بار در بین گروهی از خدایان بادها و طوفان های سومری در سه هزار سال پیش از میلاد به چشم میخورد .باور های منفی زیادی درباره لیلیث وجود دارد.همچنین از لیلیث به عنوان مادر شیطان یاد میشود.</description>
                <category>کلبه ای از داستان ها??</category>
                <author>کلبه ای از داستان ها??</author>
                <pubDate>Thu, 19 May 2022 12:26:38 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان روح زیبا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_69261446/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%B1%D9%88%D8%AD-%D8%B2%DB%8C%D8%A8%D8%A7-ilflzwscvsju</link>
                <description>H:•×|زن پوینتچیانا(نوعی درخت ژاپنی) طبق این افسانه استرالیایی یک زن جوان توسط یک ماهیگیر ژاپنی مورد تجاوز قرار می‌گیرد. زمانی که او متوجه می‌شود که حامله است ترسیده و خودش را از یک درخت پوینچیانا حلق‌آویز می‌کند. از آن زمان روح او به‌عنوان یک زن زیبا برای مردان در آن منطقه ظاهر می‌شود. اما همین‌که مردان به او نزدیک می‌شوند او به یک هیولا تبدیل شده(مانند بنچی یا بنشی) ، آن‌ها را تکه‌پاره کرده و روده‌هایشان را می‌خورد!اگر شجاع هستید در یک شب تاریک و بدون ماه سه بار بچرخید و نام او را صدا بزنید، اگر او احضار شود با صدای بلند جیغ می‌کشد و شما را باخبر می‌کند تو اون لحظه فاتحتون خوندست این افسانه بر این دلالت دارد ان مرد جن بود و داشته مسناس رو بوجود میاورده و زن از اینکه قراره چه نفرینی رو به وجود بیاره اون نفرین رو در خودش نگه میدارد ?|×••┈┈┅┅┅⭑┅┅┅┈┈</description>
                <category>کلبه ای از داستان ها??</category>
                <author>کلبه ای از داستان ها??</author>
                <pubDate>Thu, 19 May 2022 02:13:53 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>افسردگی من...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_69261446/%D8%A7%D9%81%D8%B3%D8%B1%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%85%D9%86-p5yjzp4rpcqo</link>
                <description>از من پرسیدن افسرگی یعنی چه؟ گفتم: یعنی با وجود این همه رو شنایی در زندگی ولی تو  تاریک می بینی،یعنی همه چیز برای تو خاموش و تمام شده است، و دیگر جز تنها ماندن در خود کاره دیگه نمی توانی انجام دهی مثل ماندن سیب بیرون از یخچال است کم کم قهوه ای و شکننده می شود و از حالت شادابی در می اید و دیگر هیچ کس او رانمی خواهد؛ انسان ها هم همینطور هستند. آدم ها در زندگی تنها برای یک هدف خودشان را محکم و خوشحال نگه می دارند که آدم های افسرده  آن هدف را ندارند! یعنی قبلا داشتند با گذشت زمان و اتفاقات پیش آمده آن هدف را از انها گرفتند. بعد دوباره پرسید : راه پیشگیری از افسردگی چیست ؟ من گفتم:( باید هدفت را سفت بچسبی تا کسی نتواند آن را از تو بگیرد، اگر هم از تو گرفتند خودت را نباز و دنبال راه هایی جدید باش دنیایت را دوباره بساز نگزار آدم های اطرافت آن را از تو بگیرند که حسر آن تا ابد در دلت باشد ./</description>
                <category>کلبه ای از داستان ها??</category>
                <author>کلبه ای از داستان ها??</author>
                <pubDate>Wed, 18 May 2022 01:16:25 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انسان های مریض!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_69261446/%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%B1%DB%8C%D8%B6-osd4febpdbu0</link>
                <description>تنها به ادم هایی که از لحاظ جسمی بیمار هستند مریض نمی گویند ؛ما انسان ها به دو دسته ی روانی و جسمی  تقسیم می شویم یک نفر شاید از لحاظ روحی روانی مریض باشد که این مورد باعث کار های خلاف شود یا اینکه از زندگی  سیر شود این به افکار ما بستگی دارد شما باید افکار شسته و تمیزی داشته باشید اعتقادات خودتان پی ببرید نگذارید نگاه کردن به بشقاب بقیه باعث سرد شدن غذای خودتان شود اگر اعتقادات ما باعث هرج مرج ما شود باید انها را کنار بگذاریم باید به انچه ذهنمان و افکرمان با ان راحت است پی ببریم و با ان سال ها زندگی کنیم. هر کسی اعتقادات و نظر های خودش را دارد و  بجای تهین به اعتقادات هم می توانیم ببینیم طرف مقابلمان به اعتقادات اشتباهی پی نبرده است و ان را راهنمایی کنیم که افکار بد و منفی اعتقادات ان نشوند و این اتفاقات زمانی می افتند که اتفاقاتی بد و شکننده برای ما افتاده است و ما راه نجات از راه درست را نمی دانیم و اینجاست که فکر افکارمان به جاهای بد کشیده می شود .&quot;بیشتر از جسم مان مراقب قلب و روحمان باشیم&quot;</description>
                <category>کلبه ای از داستان ها??</category>
                <author>کلبه ای از داستان ها??</author>
                <pubDate>Tue, 17 May 2022 10:33:29 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>می خواهم خودکشی کنم!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_69261446/%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D9%85-%D8%AE%D9%88%D8%AF%DA%A9%D8%B4%DB%8C-%DA%A9%D9%86%D9%85-mxs5xqxqxheu</link>
                <description>خودکشی یعنی انتخاب کردن روز مر گمان ،ما فکر می کنیم اگر خودکشی کنیم از دست زندگی خلاص می شویم؛ ولی سخت در اشتباهیم فقط با این کار دنیای بعدیمان را هم خراب می کنیم . موضوع این است که  خدا تنها می تواند روز بدنیا امدن و از دنیا رفتن مان را تعین کند ، زمانی که فکر می کنیم تنها راه نجاتمان از یک موضوع خودکشی است ایا به فکر ان لحظه ای هستید که وقتی چشمانت درد ارتفاع را می کشند یا خون گرمی از رگ هایی که حسرت یک عمر زنگی رادارند آن موقع دیگر تویی وجود نداری و جز پشیمانی به چیز دیگری فکر نمی کنی من اینجا نیستم که با جمله های انگیزشی قانعت به زنده ماندن کنم &quot; من فقط حقیقتی را یاداوری کردم&quot;</description>
                <category>کلبه ای از داستان ها??</category>
                <author>کلبه ای از داستان ها??</author>
                <pubDate>Tue, 17 May 2022 00:54:43 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>