<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ℂ𝕠𝕟𝕗𝕦𝕤𝕖𝕕 𝕚𝕟 𝕥𝕙𝕖 𝕕𝕒𝕣𝕜</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_69368432</link>
        <description>..ᴅᴀʀᴋ ᴛʜᴏᴜɢʜᴛꜱ ᴛʜᴀᴛ ᴀʀᴇ ʙᴏᴛʜ ʟᴏᴠᴇʟʏ ᴀɴᴅ ᴀɴɴᴏʏɪɴɢ</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 04:45:24</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2620148/avatar/4Y2PZB.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>ℂ𝕠𝕟𝕗𝕦𝕤𝕖𝕕 𝕚𝕟 𝕥𝕙𝕖 𝕕𝕒𝕣𝕜</title>
            <link>https://virgool.io/@m_69368432</link>
        </image>

                    <item>
                <title>نه پایان و نه شروع دوباره..</title>
                <link>https://virgool.io/@m_69368432/%D9%86%D9%87-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D9%88-%D9%86%D9%87-%D8%B4%D8%B1%D9%88%D8%B9-%D8%AF%D9%88%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-oejqqkxb1isd</link>
                <description>سلام به همه ویرگولیا:))))بیشتر از یه سال میگذره که برای اولین بار، اولین داستانم رو توی ویرگول منتشر کردم. اولش که شروع کردم، دقیقاً اولین دفعه ای بود که میخواستم جدی جدی داستان بنویسم و ناشی بودن از داستانم میبارد..برای همین ویرگول را انتخاب کردم جایی که پر از کساییه که اهل خوندن و نوشتنن. ویرگول برای من جایی شد که اونجا بتونم پیشرفت کنم، درباره نویسندگی با بقیه حرف بزنم، پیشنهادات و انتقاداتشونو بخونم، حمایت هاشون دلگرمم کنه، داستان ها و مقاله های بقیه رو بخونم و بالاخره احساس کنم که در جمعی هستم که باعث بالغ شدنم میشه؛ قطعا الانم کاملِ کامل نیستم ولی حضور در جمع ویرگولی ها کافی بود تا بدونم چی رو دوست دارم، توانایی هام چین و یک هدف و علاقه واقعی نسبت به نوشتن پیدا کنم. ویرگول از نظر من به مراتب محیط و اشخاص سالمتری داره.از اینکه همراهم بودین و با لایک، کامنت یا فالو کردنتون حمایتم کردین ممنونم.الان تو اینستا مشغولم و فعالیتایی راجب نویسندگی می کنم، خوشحال می شوم اگه اونجا هم همراهم بشید:)))))پیجم: @shadowwrit_er</description>
                <category>ℂ𝕠𝕟𝕗𝕦𝕤𝕖𝕕 𝕚𝕟 𝕥𝕙𝕖 𝕕𝕒𝕣𝕜</category>
                <author>ℂ𝕠𝕟𝕗𝕦𝕤𝕖𝕕 𝕚𝕟 𝕥𝕙𝕖 𝕕𝕒𝕣𝕜</author>
                <pubDate>Wed, 24 Jul 2024 15:02:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چالش یازده - شش</title>
                <link>https://virgool.io/@m_69368432/%DA%86%D8%A7%D9%84%D8%B4-%DB%8C%D8%A7%D8%B2%D8%AF%D9%87-%D8%B4%D8%B4-guar62f8oxme</link>
                <description>بیشتر جهت خالی نبودنِ عریضه..:)!یک: تکنولوژی جدیدی وارد بازار می‌شود که قادر است خواب‌های شما را ضبط و هر  زمان که خواستید پخش کند. آیا از این تکنولوژی استفاده می‌کنید؟ چرا؟بله حتما، فکر میکنم بتونم معنای خوابهام رو بفهمم و شاید از بعضیاشون به عنوان ایده استفاده کنم:)دو: شما  از طرفداران اهدای عضو هستید و کارت اهدای عضو نیز گرفته‌اید. اگر قرار  باشد در دو خط کسی که مخالف اهدای عضو است را به این‌کار ترغیب کنید، برای  او چه می‌نویسید؟دوست من! میدونم که از اهدای عضو خوشت نمیاد ولی به معنا و هدف واقعی اینکار فکر کن! فکر کن که یه نفر برای ادامه زندگیش به یکی از اعضای بدنت احتیاج داشته باشه و این یه نفر خانواده و دوستایی داره که براش ارزش قائلن و حتی ممکنه وقتی با کمک تو به زندگی برگشت آدم مفیدی بشه! با این حال چه مشکلی داره که اعضای بدنتو اهدا کنی؟:)سه: زمان مدرسه وقتی می‌خواهند دانش‌آموزان را به اردو ببرند، از والدین‌  آن‌‌ها رضایتنامه می‌گیرند. آیا تاکنون برای خودتان رضایت‌نامه صادر  کرده‌اید؟ یعنی موقعی که دلتان شما را به کاری وامی‌داشته و عقل‌تان شما را  از انجام آن کار می‌ترسانده، برای کدامیک رضایتنامه صادر کرده‌اید؟بعضی وقتا برای احساساتم و بعضی وقتا هم برای عقل ولی بهرحال آخرش مجبور شدم از عقلم کمک بگیرم تا شاهکارایی که احساساتم به بار آوردن رو جمع کنه..چهار: دیگران چه توانایی و یا استعدادی را در شما می‌بینند که شما نسبت به داشتن آن توانایی و یا استعداد در خودتان تردید دارید؟هنر، یکم سینما، هوش ریاضی، نوشتن، ذهن خلاق و تو مواردی هم یه دوست خوب بودن...راستش فکر میکنم بیشتر اغراق میکنن تا عنوان کردن واقعیت...پنج: آیا شده است که درباره‎ی یک مسئله یا موضوعی، پافشاری و تعصب بیهوده به  خرج داده باشید و بعدها متوجه شده باشید که سخت اشتباه می‌کرده‌اید و حق با  بقیه بوده است؟ اگر ممکن است بنویسید آن مسئله یا موضوع چه بوده است؟در کل که ذات لجبازی دارم و خیلی مخالفت میکنم، ولی یکبار در دبیرستان با چند تا از دوستام درباره یه تهدید(در واقع خطر!) مخالفت میکردم؛ هرچقدرم اونا از خطرناک بودنش میگفتن من اصرار داشتم که همش یه توهمه و شلوغش میکنن؛ راستش بعد از یه مدت متوجه شدم که خیلی اشتباه میکردم، یعنی هرچند اونا خیلی پیاز داغ ماجرا رو زیاد میکردن ولی بازم اون تهدید یه توهم نبود!شش: آیا توانایی این که در هیچ جایی استخدام نشوید و خودتان بتوانید یک شغل مستقل راه بیندازید را در خودتان می‎بینید؟ آن شغل چیست؟فکر میکنم بله، خیلی وقتا به شغل آزاد و کار آفرینی فکر میکنم. شغل بخصوصی توی ذهنم نیست ولی مشاغل هنری و کامپیوتری رو ترجیح میدم.هفت: از  برخی از میوه‌ها به عنوان میوه‌های بهشتی یاد شده است. اگر قرار بود از یک  &quot;ساز&quot; به عنوان سازِ بهشتی یاد بشود، آن ساز به نظر شما کدام ساز است؟  می‌توانید یک آهنگ زیبا با آن &quot;ساز&quot; را معرفی کنید؟ویالون!آهنگ خاصی به خاطر ندارم ولی در کل صدای این ساز واقعا روح نواز و ملایمههشت: همین  الان غول چراغ جادو در کنار شما ظاهر می‌شود و به شما می‌گوید که  می‌توانید سه آرزو کنید تا برآورده‌اش کند، می‌توانید آن سه آرزو را  بنویسید؟اول: بتوانم تا آخر عمرم مستقل باشم.دوم: در زمینه های مورد علاقه ام به آن سطحی که مورد نظرم است برسم.سوم: از نظر مقام یا موقعیت در وضعیتی قرار بگیرم که بتوانم از بعضی گروه ها یا قشر هایی که نیازمند حمایتن، یه حمایت واقعی کنم!(یعنی نه فقط در حد حرف، واقعا بتوانم برایش اقدام موثری انجام بدم)نه: اگر قرار بود به طریقی در روز  اول سال، یعنی روز عید نوروز، تمام اعمال و رفتار پنهانی مردم ایران (در  هر سن و سال و با هر پُست و مقامی) برای همگان علنی و آشکار شود. به نظر  شما مردم ایران باز هم این روز را جشن می‌گرفتند؟صد البته که نه! بدون تردید هیچکس دوست نداره که تمام زندگیش برای دیگران افشا بشه! بهرحال همه ما کمابیش پوششی برای خودمان درست میکنیم و تو قالب اون میتونیم با دیگران ارتباط خوشایندی برقرار کنیم؛ با از بین رفتن این پوشش همین صمیمیت ها و ارتباطات جای خودشون رو به انزوا و نفرت و دشمنی میدنده: علم پزشکی پیشرفت می‌کند و هر  کس می‌تواند، هر تعدادی که بخواهد از خودش تکثیر کند. آیا شما خودتان را  تکثیر می‌‌کنید؟ چند نسخه؟ چرا؟ اگر به جز خودتان، بتوانید فقط یک نفر دیگر  را تکثیر کنید چه کسی را تکثیر می‌کنید؟خودم که نه، فکر میکنم اگر با حتی یک نفر عیناً مشابه خودم روبرو بشم نمیتوانم خیلی با اون کنار بیام. راستش با تکثیر کردن کلاً مخالفم! هر انسانی هر چقدر هم خوب و مفید باشه به اندازه خودش میتونه تاثیرگذار باشه و تمام! کپی های اون فقط کارهاش رو تکرار میکنن که لطفی هم نداره و اصلا تفاوت های انسان هاست(البته تا یه حدودی!) که باعث پیشرفت و تشکیل جامعه میشهیازده: سال ۱۵۰۰ است. شما  تلویزیون را روشن می‎کنید و شبکه‌ی خبر را انتخاب می‌کنید. چند خبر که  تصوّر می‌کنید در آن سال قرار است درباره‌ی ایران و یا جهان بشنوید را  بنویسید.پیشرفت های تکنولوژی، پزشکی و...افزایش انزواطلبی اجتماعیکمبود و یا اتمام منابع طبیعیآلودگی های شدید محیط زیستیانقراض پی در پی گونه های زیستیافزایش مشکلات روانی و اجتماعی جوامعتبدیل اثرات گرمایش جهانی به فاجعهذوب شدن یخ های قطبیسیل، زلزله، سونامیجنگ هایی که با خسارات شدید انسانی و محیط زیستی همچنان ادامه دارند و انگار که پایانی برای آنها نیست..نسل کشی!خب این اولین چالشی بود که در اون شرکت کردم و بنظرم یازده تا سوالش واقعا چالش برانگیز و قابل تامل بود!from: Confused in the darkto: Dast Andaz</description>
                <category>ℂ𝕠𝕟𝕗𝕦𝕤𝕖𝕕 𝕚𝕟 𝕥𝕙𝕖 𝕕𝕒𝕣𝕜</category>
                <author>ℂ𝕠𝕟𝕗𝕦𝕤𝕖𝕕 𝕚𝕟 𝕥𝕙𝕖 𝕕𝕒𝕣𝕜</author>
                <pubDate>Thu, 15 Feb 2024 17:30:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انتخاب</title>
                <link>https://virgool.io/charandoparand/%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%AE%D8%A7%D8%A8-mhsz8ysjhpzl</link>
                <description>«بخش چهارم»«باز هم روایتی دیگر: حسادت»باز هم نشد! نویسنده خسته تر از قبل روی چند صفحه خط کشید. باید چه میکرد؟ این داستان خوب از آب در نمی آمد؟! بار دوم حتی نتوانست قتل را تاثیرگذار بیان کند!دوباره شروع میکرد؛ دوباره!باز هم خودکارش را برداشت و ظالمانه تن سفید کاغذ را سیاه کرد؛ با جوهری که بوی خون میداد!***یک ماه گذشته بود و از شخص ناشناس هیچ خبری نبود. میشل و نادیا شاد و با فراغ بال به دوران زیبا و رمانتیکشان بازگشته بودند!***میشل و نادیا پس از چند ساعت وقت گذراندن در یک کتابخانه به سمت مغازه ولودین راه افتادند. نادیا لبخندی به پهنای صورتش زده بود و کتاب های جدیدش را در آغوش میفشرد؛ میشل هم از شادی و آرامشی که دوباره تجربه میکرد خوشحال بود.به مغازه که رسیدند، متوجه شدند کاغذی روی در شیشه ای چسبانده شده است؛ نادیا جلو رفت و در دلش شروع به خواندن آن کرد:شما هیچ انتخاب دیگری ندارید!نادیا و میشل دوباره دچار نگرانی شدند؛ احساسات خوشایند چند لحظه پیششان رنگ باخت و جای خود را به ترسی دیرینه داد.نادیا کلید انداخت و با احتیاط وارد شدند.-هیچکس اینجا نیست!نادیا به میشل نگاهی انداخت؛ متوجه شد که میشل فقط برای دلگرمی او این حرف را زده است، صورت نگران و ابروهای در هم رفته اش از آشوب دلش خبر میدادند!ولودین چیزی را زیر پایش حس کرد؛ روی زمین و مقابل در تکه کاغذی روی زمین افتاده بود. نادیا آن را برداشت و خواند:خانم ولودین، برای پایان دادن به این تعقیب های طولانی و خسته کننده، ساعت یازده و نیم امشب شما را در آدرسی که نوشته ام ملاقات خواهم کرد.احساس ترس و خشم به نادیا هجوم آورد؛ کاغذ در دستش را مچاله کرد و نگاهی به میشل انداخت، یووچنکو با خستگی خودش را روی یک صندلی انداخته بود و با دست صورتش را پوشانده بود؛ نادیا با دیدن او تردید پیدا کرد، نمیتوانست موضوع نامه را به او بگوید. به آرامی به سمت پیشخوان رفت.-آن چه بود نادیا؟میشل به کاغذ مچاله شده اشاره میکرد.-مهم نیست.-نادیا!میشل فوراً از جا پرید و به سمت نادیا هجوم برد، مچ دستش را محکم گرفت و سعی کرد کاغذ را از او بگیرد. نادیا شوکه شد؛ تا به حال میشل را اینقدر هیجان زده و عصبی ندیده بود!-میشل! برای من است! به من مربوط است!-و همینطور به من!نادیا دستش را عقب کشید؛ میشل از رفتار تندی که با او داشت خجالت کشید.-خواهش میکنم! آن را به من بده!-نه.-نادیا!-نمیتوانم میشل! خواهش نکن.میشل خودش را عقب کشید ولی وقتی متوجه شد که نادیا نرم شده دوباره به سمت او هجوم برد و کاغذ را از دستش کشید.نادیا معترضانه فریاد زد: میشل!یووچنکو سریع خودش را عقب کشید و کاغذ را بالا گرفت تا بخواند؛ با این حال نادیا مایوسانه نگاهش کرد و تلاشی برای پس گرفتن کاغذ انجام نداد.بعد از خواندن آن میشل متفکرانه کاغذ را به نادیا برگرداند.-تو جایی نمیروی!-به خودم مربوط است میشل!-دیوانه شده ای؟! ممکن است تو را بکشد!-اگر من نروم هم تو را میکشد!-موضوع من فرق دارد!-نه!-نادیا همینجا بمان!...نه! برگرد به خانه ات!...نه!...وای خدای من!میشل به پیشانیش ضربه زد؛ نمیدانست باید چه تصمیمی بگیرد. نادیا به او نزدیک شد و گفت: آرام باش میشل. پیش تو میمانم.-اما..-امایی وجود ندارد پسر! اگر پیش هم باشیم هم خیال من راحت است هم تو!میشل به نشانه تائید سر تکان داد؛ آنها واقعاً هیچ انتخاب دیگری نداشتند!***ساعت یازده و نیم را نشان میداد؛ شخص ناشناس هنوز نیامده بود.میشل و نادیا در سکوت آزار دهنده و دلهره آوری که شب برایشان به ارمغان آورده بود ایستاده بودند. چراغ برق ها یکی در میان خاموش بودند و با وجود آسمان ابری حتی نمیتوانستند به نور ضعیف ماه اتکا کنند. غیر از آنها موجود زنده دیگری در خیابان نبود، حتی یک گربه! خانه ها کاملاً ساکت و چراغ هایشان خاموش بود.نادیا و میشل با نظر به اینکه در کنار هم بودنشان ایجاد دلگرمی میکند با هم به آدرس مورد نظر رفته بودند؛ ولی تنها چیزی که عایدشان شده بود نگرانی دو برابر بود! نگرانی برای خودشان و نگرانی برای همراهشان!با هم حرف نمیزدند و حتی دست یکدیگر را هم نگرفته بودند؛ انگار خشک شده بودند! با نگاه های سرد و خشمگین به روبرو خیره شده بودند تا بالاخره با شخصی که آرامششان را بر هم زده بود ملاقات کنند.مدتی گذشت تا هر دو شخصی-که به نظر مرد بود-را دیدند؛ مرد با خونسردی و آرام آرام قدم برمیداشت و به آنها نزدیک میشد. هر دو عصبی شده بودند.بالاخره مرد به آنها رسید؛ یک دستش را جیبش و دیگری در پالتویش بود. میشل کمی عقب رفت و دست نادیا را گرفت؛ نادیا هم دست او را محکم فشرد. مرد سرش را بالا گرفت، سایه کلاه که روی صورتش افتاده بود از بین رفت و ناگهان میشل با چشم هایی گرد شده فریاد کشید: واسیلی!نادیا تعجب کرد؛ با صدای بلندی پرسید: تو او را میشناسی؟مرد با لحن آرامی گفت: بله، من را میشناسد؛ و خودش هم مردی است که حق خوشبختی ندارد!ناگهان دستش را که در جیبش بود به سرعت بیرون کشید و بی معطلی ماشه اسلحه اش را کشید؛ در همان لحظه، انگار که زمان برای نادیا کند شد و او توانست ثانیه به ثانیه پایانی زندگیشان را کاملاً لمس کند!نور کور کننده و صدای کر کننده تپانچه به نادیا شوک شدیدی وارد کرد؛ دختر هیچ صدایی به جز ضربان تند قلبش را نمیشنوید، به میشل نگاه کرد؛ او با چشم هایی گرد شده به واسیلی خیره مانده بود، لحظه ای بعد نادیا مایع قرمز رنگ و براقی را دید که از پیشانی میشل جاری شد؛ دست قدرتمند میشل-که تا به حال محکم دست نادیا را گرفته بود-سست شد و پسر به زمین افتاد. نادیا گیج بود؛ فراموش کرد جیغ بکشد، گریه کند، اسم میشل را فریاد بزند و یا حتی به واسیلی حمله کند!روی زمین افتاد و سرِ میشل را در آغوش گرفت؛ خون همچنان جاری بود ولی میشل کوچکترین حرکتی نمیکرد..! میشل..مرده بود!نادیا بدون هیچ حرفی فقط به او خیره مانده بود؛ یک قطره اشک سوزان که از غم روح او جوشیده بود اجازه یافت تا از گونه اش سر بخورد.دوباره! نوری که دیگر چشم های نادیا را کور نمیکرد و صدایی که دیگر او نمیشنوید ساطع شدند و این بار برای نادیا بودند!نادیا احساس سوزش شدیدی را در سینه اش احساس کرد ولی حتی به آن نگاه هم نکرد! هنوز به میشل خیره بود؛ مرگ او را باور نمیکرد!چند ثانیه بعد چشم هایش سیاهی رفت و او هم سست شد؛ در حالیکه هنوز به میشل خیره بود به زمین افتاد. آن مایع لزج، گرم و سرخ بدن او را هم گلگون کرده بود و او شدیداً احساس سرما میکرد. اما میشل..تو بدون اینکه چیزی به من بگویی مردی!دست بی حرکت میشل را با دستان خودش که آن ها هم در حال از کار افتادن بودند گرفت.-خداحافظ میشل...***هرچه از دقایق بامداد میگذشت، هوا سردتر و سردتر میشد. سوز زمستانی وزیدن گرفت. ابرها کنار رفتند و ماه نورش را به زمین تاباند؛ زیر نور سفید دو جسم بی جان و رنگ پریده میدرخشیدند. عشاقی که در سپیده دم یک روز پاییزی به هم دل بسته بودند، زیر نور ماه یک شب زمستانی با هم بدرود گفته بودند.باد سردی موهای آنها را پریشان کرد. پایان عشق پاک آنها همینجا بود، روی سنگفرش هایی سرد و خونین!***نویسنده لبخند زد. بالاخره! اینگونه پایان بهتری داشت. کاغذهایش را کناری گذاشت و به صندلی تکیه داد. چرا هر دوی آنها را کشته بود؟ نمیتوانست پایان رمانتیک تر و بدون خون و خونریزی داشته باشد...؟ نه! نمیتوانست! او کاراکترهایش را برای کشتن خلق میکند!</description>
                <category>ℂ𝕠𝕟𝕗𝕦𝕤𝕖𝕕 𝕚𝕟 𝕥𝕙𝕖 𝕕𝕒𝕣𝕜</category>
                <author>ℂ𝕠𝕟𝕗𝕦𝕤𝕖𝕕 𝕚𝕟 𝕥𝕙𝕖 𝕕𝕒𝕣𝕜</author>
                <pubDate>Wed, 03 Jan 2024 13:59:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انتخاب</title>
                <link>https://virgool.io/charandoparand/%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%AE%D8%A7%D8%A8-o0ysh7t655fx</link>
                <description>«بخش سوم»«روایت دوباره: ناجی»نویسنده خودکارش را روی کاغذ انداخت و سرش را بین دست هایش گرفت. ساعت 9 صبح را نشان میداد. با انگشتان شصت، شقیقه هایش را مالش داد.داستانش را دوست نداشت؛ پایان خوبی نداشت، تاثیرگذار نبود!باید دوباره شروع میکرد، ولی نه از اول! از نقطه عطف داستان شروع میکرد و دوباره مینوشت.خودکارش را برداشت؛ روی چند صفحه خط کشید و باز شروع کرد، این بار با انتخابی دیگر!***بالاخره بعد از چند هفته میشل توانسته بود یک بعدازظهر زمستانی بدون دغدغه و نگرانی داشته باشد!سرمای زمستانی میتوانست برای هر کسی آزار دهنده باشد ولی برای او که به تازگی از شر یک دل نگرانی رها شده بود خوشایند و لذت بخش بود.کاراگاه جوان با قدم های سبک به خانه اش رفت و روی مبل نشست، پاهایش را دراز کرد و بعد از روشن کردن سیگاری به فکر فرو رفت؛ فردا عصر میتوانست با نادیا به کافه یا رستورانی برود و این راحتی خیال دوباره‌یشان را با هم قسمت کنند، اما نه..جایی که نادیا بیشتر دوست داشته باشد..مثلاً...یک کتابخانه! نادیا همیشه میگوید مکانی که پر از کتاب های مورد علاقه اش باشد برایش دنیایی دوست داشتنی و شگفت انگیز است!میشل غرق افکار دلنشینش بود که صدای زنگ تلفنش، او را از رویاهاش بیرون کشید؛ با دلخوری سیگارش را روی روزنامه صبحش انداخت و به سمت تلفن رفت. گوشی تلفن را برداشت و با لحن خسته ای گفت: بله؟صدای مردانه ای پرسید: میشل یووچنکو؟-خودم هستم.-آقای یووچنکو، چند هفته ای است که با شما تماس نگرفته ام ولی همچنان تعقیبتان میکنم.میشل حدس زد که میداند چه کسی با او صحبت میکند. با لحنی معترضانه و تهاجمی گفت: مردکه..مرد حرف او را قطع کرد و گفت: من برای این تهدید های توخالی وقت ندارم! ولی اگر شما میخواهید که به خانم ولودین آسیبی نرسد، ساعت 12 شب به مغازه ایشان بیایید. آنجا شما را ملاقات خواهم کرد.تلفن قطع شد. میشل به صدای بوق خوردن تلفن گوش میکرد و گیج و سردرگم بود؛ چطور میتوانست به نادیا کمک کند؟***یووچنکوی پریشان با قدم هایی سنگین و نامطمئن به سمت مغازه نادیا قدم برمیداشت.شب کاملاً ساکتی بود. نور ماه و چراغ برق ها همه جا را روشن کرده بودند. نسیم خنک شبانه ای میوزید و به جز میشل هیچکس دیگری در خیابان نبود. همه مغازه ها بسته بودند و چراغ های تمام خانه ها خاموش بود. چرا حتی یک نفر هم بیدار نبود؟!کاراگاه نگران بود. آیا آن شخص نادیا را گروگان گرفته بود؟! یا همدستی هم داشت از او خواسته بود حواسش به نادیا باشد تا در صورت نیاز به دختر بیچاره آسیب برساند؟!این تردیدها برای او هیچ فایده ای نداشت، آخر او حق انتخاب دیگری نداشت! نمیتوانست به آن شخص اجازه بدهد تا به فرشته زیبا و باهوشی مانند نادیا آسیب برساند! آن هم با دلیلی به احتمال زیاد پوچ!دیگر چیزی نمانده بود؛ میشل میتوانست کیوسک تلفنی که روبروی مغازه نادیا بود را ببیند. هیچکس آنجا نبود!به مغازه که رسید، سریع به سمتش دوید و داخل آن را نگاه کرد؛ نادیا نبود!تازه خیالش راحت شده بود که صدایی توجهش را جلب کرد؛ صدای قدم های مردی که به او نزدیک میشد. میشل سریع برگشت و کمی عقب رفت؛ ناگهان شوک عجیبی به او دست داد! آن مرد را میشناخت! فریاد زد: تو! تمام این مدت تو بودی؟!مرد نگاه سرد و بی احساسی به او انداخت.-بله.-برای چه؟ چرا؟-چون نمیخواستم تنها کسی باشم که زجر تنهایی را تحمل میکند!احساس خطر به روان کاراگاه چنگ میزد.-نادیا کجاست؟!-من نمیدانم. با او کاری نداشتم؛ فقط میخواستم تو را ببینم.میشل نفس راحتی کشید و بعد پرسید: برای چه تعقیبمان میکردی؟مرد به کیوسک تکیه داد و آه سردی از اعماق دلش کشید.-معشوقه ام را در یک سانحه از دست داده بودم؛ فردای بعد از مراسم ختمش به مغازه ای رفتم تا سیگاری بخرم و میدانی چی دیدم؟!میشل با نگاهی بی تفاوت و خسته به او خیره مانده بود؛ حرف های مرد برایش اهمیتی نداشت.-دیدم که تو به دختر جذابی دل بسته ای! آن وقت من باید با غم و تنهاییم کنار می آمدم!میشل به ساعت مچیش نگاهی انداخت؛ 10 دقیقه بامداد بود و مرد همچنان مشغول تعریف کردن خاطراتش بود.-برایم مهم نیست که به نظر بقیه چه آدمی هستم! حسود؟ هیچ اهمیتی ندارد! چرا وقتی من در پایان یک رابطه عاشقانه، از غم از دست دادن مینالم و دیگری داستان رمانتیکش را شروع میکند؟یوونچکو نفس عمیقی کشید و گفت: مگر برای تو فرقی هم میکند؟ کمی که گذشت و معشوقه ات را فراموش کردی، عاشق دختر دیگری خواهی شد! به هر حال بابت فوت او متاسفم.میشل به مرد پشت کرد تا برگردد ولی صدای تپانچه ای توجهش را جلب کرد؛ تا سرش را سمت به چرخاند، فقط توانست یک چیز را ببیند و یک چیز را بشنود؛ نوری که از انفجار باروت ها ساطع شد و صدایی که از شلیک گلوله به گوش رسید!گلوله به سرش برخورد کرد، درست در وسط پیشانیش فرود آمد و در میان بافت های چرب مغزش جا خوش کرد. میشل سرگیجه ناگهانی و دردناکی گرفت؛ سوزشی که در سرش به جان او افتاده بود در مدت خیلی کوتاهی طاقتش را طاق کرده بود. چشمانش سیاهی رفت و به زمین افتاد.میشل دیگر قدرت حرکت نداشت و بعد از تیراندازی دیگر مرد را هم ندید، شاید از صحنه جرم فرار کرده بود.کاراگاه فقط توانست در چند ثانیه پایانی عمرش با چشم هایی نیمه باز و در حالیکه خون گرم و سرخش از روی صورت رنگ پریده اش جاری میشد به آسمان مهتابی خیره بماند؛ ماه، با نور لطیف و خنک خود صورت مرد مرده را به نشانه همدردی و بدرود نوازش کرد.سرمای سنگفرش در بند بند وجود میشل نفوذ کرده بود و حالا میشل هم همانند سنگفرش بود؛ بی جان و یخ زده!***صبح، نادیا همراه با باد سرد صبحگاهی، به سمت مغازه اش راه افتاد. خوشحال بود چون میتوانست از امروز بدون نگرانی و ترس همراه میشل بیرون برود، پیاده روی کند، با او صحبت کند و حتی یک لحظه هم به دیوانه ای که در تعقیب آنهاست فکر نکند!شاد و سبک بال با این افکار پیش میرفت تا جایی که توانست مغازه اش را از فاصله 50 متری ببیند؛ مردی نزدیک مغازه او و روی زمین دراز کشیده بود. نادیا کمی نگران شد. برای چه آنجا خوابیده است؟ یک بی خانمان است یا یک مست؟دختر سرعتش را کمتر کرد ولی هر چه که پیش میرفت مرد برایش آشناتر میشد؛ دیگر فقط نگرانی نبود، ترس و دلهره هم به احساساتش اضافه شدند.بعد از مدتی به مرد رسید و با چشم هایی گرد شده به او خیره ماند. باورش نمیشد! نه! نه! این امکان نداشت!***نادیا ولودین با لباس سیاه ساده ای روی یک نیمکت در گورستان نشسته بود. موهای بورش و صورت رنگ پریده اش باعث میشدند تا حتی با لباس سوگواری هم زیبا به نظر بیاید؛ فرشته ای آرام و غمگین!باران سبکی شروع به باریدن کرده بود. نادیا حتی چترش را هم باز نکرده بود؛ برایش اهمیتی نداشت، انگار نه چیزی را میدید، نه میشنید و نه احساس میکرد!به یک نقطه خیره مانده بود؛ گور میشل!نادیا هیچ کاری نمیتوانست انجام بدهد، حتی نمیتوانست قاتلش را پیدا کند؛ هر چند پیدا کردن قاتل او و حتی مجازاتش هم اهمیتی نداشت! به هر حال میشل مرده بود و دیگر راه بازگشتی وجود نداشت.نادیا به قدری ناراحت بود که حتی نمیتوانست گریه کند؛ او با چشم هایی خشک، پنهانی اشک میریخت!</description>
                <category>ℂ𝕠𝕟𝕗𝕦𝕤𝕖𝕕 𝕚𝕟 𝕥𝕙𝕖 𝕕𝕒𝕣𝕜</category>
                <author>ℂ𝕠𝕟𝕗𝕦𝕤𝕖𝕕 𝕚𝕟 𝕥𝕙𝕖 𝕕𝕒𝕣𝕜</author>
                <pubDate>Tue, 02 Jan 2024 22:30:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انتخاب</title>
                <link>https://virgool.io/charandoparand/%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%AE%D8%A7%D8%A8-j4aybfueu65j</link>
                <description>«بخش دوم»«سایه ای از تاریکی»مدت های طولانی از آشنایی میشل و نادیا گذشته بود؛ یکسال کامل گذشته بود. بعد از لحظه لحظه های شیرینی که گذرانده بودند، ابر سیاه و بزرگی بر زندگی آنها سایه وسیعی افکنده بود. سایه ای که هم نادیا و هم میشل حسش میکردند ولی نادیا تقریباً میدانست که از جانب کیست؛ او به میشل نمیگفت که آن شخص کیست، زیرا که متوجه شده بود که میشل به اندازه کافی عصبی شده است و حرف های او فقط شرایط را بدتر خواهد کرد؛ بعلاوه او دقیقاً آن شخص را نمیشناخت و فقط چند باری دیده بودش، که البته این هم یک حدس بود!میشل متوجه نشده بود که نادیا آن شخص را میشناسد اما شدیداً نگران او بود. خطر هم او و هم نادیا را تهدید میکرد ولی نادیا برای او اهمیت بیشتری داشت!و خطر چه بود؟ خطر شخصی بود که به طور مداوم آنها را تعقیب میکرد و با افتخار نتایج کارش را برای آنها میفرستاد، تهدیدشان میکرد اما موضوعی که بیشتر آنها را آزار میداد بی اطلاعی بود! بی اطلاعی از اینکه هدف او چیست؟ برای چه آنها را تعقیب میکند؟ برای چه از آنها عکس میگیرد؟ برای چه عکس هایشان و نامه های تهدید آمیزی برای آنها میفرستد؟ برای چه آنها را تهدید به مرگ میکند..؟***چند ماه گذشته بود و از آن شخص خبری نشده بود؛ نادیا راحت شده بود. دیگر آن شخص روبروی مغازه او نمی‌ایستاد و با چشم های دهشتناکش به او زل نمیزد.بعد از ظهر زمستانی سردی بود؛ آتش شومینه میسوخت و جرقه هایش تنها صدایی بود که در اتاق نادیا میپیچید؛ روشنایی اش هم تنها منبع نوری بود که اتاق را روشن نگه میداشت. نادیا روی تختش دراز کشیده بود و فکر میکرد؛ به زمانی که آن شخص عکس هایی که در مکان های مختلف از میشل گرفته بود را برایش میفرستاد و در کنار همه آنها یک عکس هم از او و میشل، و تهدیدش میکرد که اگر بیشتر از اینها در کنار میشل ببیندش، دیگر میشل یووچنکویی وجود نخواهد داشت!برای میشل هم عکس های او و عکس دونفره‌یشان را فرستاده بود و تهدید مشابهی کرده بود. ولی هر چه بود دیگر تمام شد! دیگر هیچ نگرانـ...صدای بلند خردشدن شیشه های پنجره اتاقش رشته افکارش را پاره کرد. نادیا از جا پرید و به سنگ کوچک و صافی که کنار خرده شیشه ها کف اتاقش افتاده بود خیره شد؛ فوراً خودش را به پنجره رساند و به داخل کوچه نگاه کرد. کوچه باریکی که میان خانه او و ساختمان روبرویش وجود داشت کاملاً خالی بود و ساختمان روبروی او هم پنجره ای نداشت که بتواند از کسی سوالی بپرسد.از جایش بلند شد و تصمیم گرفت تا از خانه بیرون برود و ببیند چه شده است. وقتی به در خانه اش رسید، تکه کاغذی که روی زمین افتاده بود توجهش را جلب کرد؛ تکه کاغذی که از زیر در به داخل هل داده شده بود. خم شد و آن را برداشت؛ کاغذ کاهی کوچک و تا خورده ای بود که با خودکار و خطی در هم-که احتمالاً با عجله نوشته شده بود-متن خبری و دستوری کوتاهی نوشته شده بود. نادیا شروع به خواندن کرد:چند ماه به شما فرصت دادم تا تصمیم نهاییتان را بگیرید ولی اقدامی صورت ندادید؛ اکنون اگر برای میشل یووچنکو ارزشی قائل هستید، ساعت 10 به این آدرس بیایید.نادیا مردد ماند؛ آدرس محلی بود پرت و دور از محله های شلوغ شهر و ساعت هم...خیلی دیر بود. افکار ناراحت کننده به ذهنش هجوم میبردند؛ کف سالن نشسته بود و با صورت گرفته ای غرق افکارش بود، باید چه میکرد؟!***بعد از چند شب، بالاخره این شب آسمان آرام گرفته بود؛ نه بارانی و نه برفی اما آسمان به تسلط ابرهای سیاه بزرگی در آمده بود.سکوت خیابان را برداشته بود؛ خانه های اطراف کاملاً ساکت بودند و حتی یک پنجره هم وجود نداشت که نور داخل خانه را به بیرون بتاباند. چراغ های برق به تنهایی مسئولیت روشن نگه داشتن خیابان را به عهده گرفته بودند اما سوسو میزدند و ماه هم زیر ابرها پنهان شده بود.تنها صدایی که این سکوت مرگبار و دلهره آور را میشکست، صدای به زمین کشیده شدن چکمه های چرمی نادیا به سنگفرش ها بود. او نگران و ترسیده بود؛ هر کسی که فقط نحوه راه رفتنش را میدید متوجه ترس بیش از حد او میشد! آرام و لرزان قدم برمیداشت و به گونه ای بود که انگار به زور وادار شده باشد تا به جایی برود، اما او انتخابش را کرده بود؛ باید بین میشل و خودش یکی را انتخاب میکرد و او خودش را انتخاب کرده بود زیرا که دو حدس زده بود: اول اینکه مردی که تا این حد بزدل است که به طور ناشناس کار های بی معنایی مثل تعقیب کردن دو آدم معمولی را انجام میدهد احتمالاً قدرت ذهنی و جسمی انجام دادن کارهای جدی تری (مثلاً یک جنایت!) را ندارد!دوم اینکه اگر واقعاً هم توانایی انجام یک جنایت را داشته باشد، او ترجیح میدهد خودش به جای میشل برود. پسر بیچاره به اندازه کافی زجر کشیده و آسیب دیدن به دست یک دیوانه واقعاً حقش نیست! به علاوه اگر میشل بمیرد، نادیا بهترین همراهش را از دست خواهد داد! کسی که امکان ندارد به همین راحتی و دوباره شبیهش را پیدا کند!نادیا به مقصد رسید. به اطرافش نگاهی انداخت؛ یک ساختمان نیمه کاره روبرویش بود، سمت راستش همان مسیری بود که او را به اینجا رسانده بود، پشت سرش کافه ای بود که بسته شده بود و حتی یک چراغ را هم روشن نگذاشته بود و سمت چپش یک کوچه بود که انتهایش در تاریکی گم شده بود؛ اما از همه اینها بدتر این بود که به جز خودش هیچکس دیگه ای در آنجا نبود.-خانم ولودین.نادیا شوکه شد و سریع سرش را به سمت صدا چرخاند؛ مردی که برای نادیا خیلی آشنا بنظر می آمد همان مردی که مدت ها از پشت شیشه مغازه اش به طرز غیر عادی و عجیبی به نادیا خیره میماند؛ مردی قد بلند که ریش کوتاهی داشت از همان مسیری که او آمده بود، خودش را به نادیا رسانده بود.-متاسفم خانم ولودین. گمان کنم شما را ترساندم.نادیا به خودش مسلط شد و به مرد نگاه تندی انداخت.-مشکلی نیست.مکثی کرد و ادامه داد: برای چه ما را تعقیب میکردید؟مرد خنده کوتاهی کرد و گفت: آرام باشید خانم ولودین. یکی یکی سوالهایتان را پاسخ میدهم.بعد در حالیکه به سمت کوچه تاریک راه می افتد، دست نادیا را گرفت و او را دنبال خود کشید؛ نادیا دستش را آزاد کرد و گفت: من نمی آیم اول توضیح بدهید.مرد بی توجه به او، به سمت کوچه میرفت.-هر طور مایل هستید خانم. ولی اگر نیایید همان حادثه ای رخ خواهد داد که با نیامدنتان اتفاق می افتد!نادیا با بی میلی به دنبال او راه افتاد.***وارد کوچه شده بودند و مدتی بود که در تاریکی قدم میزدند. نادیا نمیتوانست چیزی را ببیند؛ احساس ترس و سکوت طولانی مرد او را بی تاب کرده بود. با لحن تندی پرسید: بالاخره چیزی میگویید یا نه؟!ناگهان مرد ایستاد. نادیا صدای قدم زدنهایش را نشنید و متوجه ایستادنش شد؛ اما در یک لحظه صدای نفس های سنگین مرد را پشت سرش حس کرد و تا تصمیم گرفت به عقب برگردد، مرد محکم او را گرفت. نادیا صدای خش دار و مملو از نفرتش را شنید که گفت: چون نمیخواهم خوشبختی یووچنکو را ببینم!نادیا جواب سوالش را گرفته بود؛ پس برای آزاد شدن تقلا کرد ولی برای او دیگر خیلی دیر شده بود! سردی سوزناک و بُرنده چاقویی را روی بدنش حس کرد؛ چاقو ظالمانه سینه اش را میشکافت و بالا میرفت، نادیا از شدت درد فراموش کرده بود فریاد بکشد! هر چند فریاد کشیدنش فرقی به حال او نمیکرد! خون از دهنش بیرون زد و از گوشه لبش جاری شد. به سختی و بریده بریده نفس میکشید. او بیشتر به امید لطمه ندیدن از سمت این مرد به حرف هایش عمل کرده بود ولی حالا به قتل رسیده بود!وقتی چاقو به زیر گردنش رسید، مرد چاقو را بیرون کشید و او را به زمین انداخت؛ نادیا محکم بر زمین سنگی افتاد، شاید چند تا از استخوان هایش شکست ولی او هیچ دردی را حس نمیکرد چون قبل از آن به قدری درد کشیده بود که این درد برایش ناچیز بود!روی زمین سرد غلتی زد و بعد در حالیکه نفس های آخرش را میکشید با چشم هایی وحشت زده به مردی که او را کشته بود نگاه کرد؛ مردی که شبیه سایه ای بود در تاریکی. زندگیش دیگر به پایان رسیده بود؛ اما او در هنگام مرگ، از میان لب هایی خونین و با صدای ضعیف یک کلمه را به زبان آورد.-میشل..و بعد، نادیا مرده بود.***میشل دوباره به خانه نادیا برگشته بود. نادیا آنجا نبود؛ جسد را امروز به خاک سپرده بودند، ولی میشل نمیتوانست به همین سادگی او را فراموش کند.در خانه ای ایستاده بود که تا چند روز پیش، نادیا در آن زندگی میکرد؛ آنموقع اینجا زیبا و زنده بود، ولی حالا مانند خود نادیا مدفون شده بود. گل ها و گیاهان پژمرده و رنگ های گرم اثاثیه خانه، سرد به نظر می آمدند.میشل روی مبل تک نفره ای که در سالن بود نشست؛ روزی را به خاطر آورد که نادیا هم روبرویش نشسته بود و با هیجان آثار داستایفسکی را نقد میکرد. اشک پشت پلک های میشل جمع شد، میخواست به گریه بی افتد که تکه کاغذ کاهی تاخورده ای توجهش را جلب کرد؛ کاغذی که روی زمین افتاده بود. آن را برداشت و خواندش:چند ماه به شما فرصت دادم تا تصمیم نهاییتان را بگیرید ولی اقدامی صورت ندادید؛ اکنون اگر برای میشل یووچنکو ارزشی قائل هستید، ساعت 10 به این آدرس بیایید.میشل چند بار یادداشت را خواند و بعد با عجله از خانه بیرون رفت.***میشل یوونچکوی جوان، در چند روزی که گذشت، بیست سال پیرتر شده بود و چروک هایی روی پیشانیش افتاده بود. آدرسی که پیدا کرده بود هیچ فایده ای برایش نداشت؛ هیچکس در آن شب نادیا را ندیده بود و فقط نگهبان یک ساختمان نیمه کاره در آن حوالی گفته بود که چند شب پیش حدود ساعت 10 یک مرد و زن را دیده بوده است که در کوچه مجاورش ناپدید شده بودند، ولی مشخصات ظاهری هیچکدام را نتوانسته بود تشخیص بدهد.میشل از نامه ها و عکس ها هم به هیچ سرنخی نرسیده بود؛ انگار که سایه ای از تاریکی ها بیرون آمده باشد، نادیا را کشته باشد و بعد دوباره محو شده باشد!کاراگاه از راهی که رفته بود به بن بست خورده بود؛ هیچ راهی دیگر نمانده بود جز کنار آمدن با مرگ نادیا!</description>
                <category>ℂ𝕠𝕟𝕗𝕦𝕤𝕖𝕕 𝕚𝕟 𝕥𝕙𝕖 𝕕𝕒𝕣𝕜</category>
                <author>ℂ𝕠𝕟𝕗𝕦𝕤𝕖𝕕 𝕚𝕟 𝕥𝕙𝕖 𝕕𝕒𝕣𝕜</author>
                <pubDate>Tue, 02 Jan 2024 19:18:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انتخاب</title>
                <link>https://virgool.io/charandoparand/%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%AE%D8%A7%D8%A8-kgub9pqnptv1</link>
                <description>«بخش اول»داستان یک عشقسوز سرد زمستانی از میان شیشه شکسته پنجره به داخل اتاق وزید. در شومینه فقط خاکستر سرد به جامانده از آتشی وجود داشت که دیشب روشن شده بود. تخت چوبی زهوار در رفته قزقز نمیکرد و به جز صدای باد هیچ صوت دیگری شنیده نمیشد. سرما با حرص و طمع، فضا را فتح میکرد و ماندن در اتاق را آزار دهنده تر میکرد.(کاراگاه) مرد قد بلندی در وسط این اتاق ایستاده بود؛ موهای مشکی، چشم های خاکستری، پوست رنگ پریده، پالتوی بلند طوسی و صورت بی احساسش او را در اتاق استتار میکرد؛ خودش هم مثل محیط اطرافش بی رنگ و روح بود و با چشم های به ظاهر بی تفاوتش خیره مانده بود به شخصی که روی تخت دراز کشیده بود؛ دختری لاغر با موهایی بور که چشم های وحشت زده طوسیش باز مانده است، در کل دختر زیبایی است! ولی یک چیز حسابی توی ذوق میزند و آن زخم های بدجور و خون ریزی شدیدش است. مرد جلو رفت و در کنار تخت زانو زد تا جسم بی جان دختر را دقیق تر بررسی کند؛ اتاق کاملاً تمیز بود ولی او خون زیادی از دست داده بود، معلوم بود که در اینجا کشته نشده است. از بالای شکم تا زیر گردنش، شکافته شده بود و در دو طرف زخم بازش تکه های خون لخته شده باقی مانده بود و چندتایی از استخوان های دنده اش شکسته شده بودند؛ واضح بود که هنگام به قتل رسیدنش زجر و درد بسیاری کشیده بود.مرد با چشم های بی تفاوتش که کم کم آثار غم و اندوه شدیدی در آنها نمایان میشد همچنان به دختر خیره مانده بود؛ جسد های زیادی را دیده بود ولی این یکی برایش معنایی دیگری داشت، چون او را میشناخت! برایش فقط یک جسد معمولی مثل ده ها قربانی قبلی که دیده بود، نبود! چانه اش شروع به لرزیدن کرد و لب های لرزانش را به آرامی حرکت داد.­-نادیا..***مردی حدوداً چهل ساله که ریش بور و سر نیمه تاسی داشت به کاراگاه جوان نزدیک شد و دستش را روی شانه او گذاشت.-میشل.توجه کاراگاه جلب شد؛ خودش را جمع کرد و با همان نگاه بی احساس همیشگیش به طرف مرد برگشت.-سلام، واسیلی.واسیلی لبخندی زد و کنار کاراگاه روی صندلی فلزی یخ کرده نشست. گفت: تماشای خیابان خالی و پر از برف اینقدر جالب است که بخاطرش سرما را تحمل میکنی؟کاراگاه جواب نداد. اخلاق دوستش را میشناخت؛ همیشه شوخی میکند و حتی برایش مهم نیست که طرف مقابلش در چه شرایطی باشد.-میشل..؟کاراگاه در این شرایط و موقعیت حوصله او را نداشت؛ بلند شد تا برود.-خداحافظ.سریع به سمت کوچه ای راه افتاد. واسیلی با نگاه شکاکی او را همراهی کرد تا زمانی که در پیچ کوچه ناپدید شد.***دستش را تمام مدت زیر چانه اش گذاشته بود و فقط هرزگاهی برای برداشتن سیگارش از آن استفاده میکرد. در اقیانوسی از ناراحتی های روحی و روانیش ناامیدانه تقلا میکرد؛ احساس تنهایی بیش از حد و شغلی که داشت او را بیشتر زجر میداد؛ ولی یک نفر بود که توانست حتی برای یک مدت کوتاهی هم نور به قلب تاریکش بتاباند. نادیا...همان دختر جوان و جذابی که اولین بار در یک مغازه کوچک ملاقاتش کرد. صورت رنگ پریده و مهربانی که از آن محبت میبارید و صدای گرم و صمیمیش که مثل موسیقی چک چک باران نمناکی دوست داشتنی بود. وقتی برای اولین بار او را دید، مثل همین امروز بود؛ خسته و افسرده، به قدری خسته بود که حتی متوجه دختر زیبای پشت پیشخوان نشد و فقط توجهش را به بسته های سیگار معطوف میکرد، ولی دختر شروع به صحبت کرد.-میتوانم کمکتان کنم آقا؟میشل در حالت غریبی قرار گرفت؛ انگار که وقتی خواب باشد و کسی آب سردی به رویش بپاشد. فوراً به سمت دختر برگشت؛ دختر هم از حرکات غیرعادی او تعجب کرد و با یک جفت چشم خاکستری و مظلوم به او خیره ماند.-بله.سیگار.نادیا لبخند کمرنگی زد و یک بسته سیگار از زیر پیشخوان برداشت و به سمت او دراز کرد. دست های بلندِ سفید و ظریفی داشت. میشل با خجالت اخم کرد و پولش را پیشخوان گذاشت، بسته را از دست او گرفت و سریع بیرون رفت؛ ولی تاثیری که این چند لحظه روی او گذاشته بود به سادگی فراموش شدنی نبود..!مدتی طول کشید؛ چند ماه و او هر روز به بهانه ای به آن مغازه میرفت و سیگار یا روزنامه میخرید اما نمیتوانست حتی کمی صمیمانه تر با دختر صحبت کند؛ تا بالاخره نادیا بحث را پیش کشید. یک صبح پاییزی بعد از اینکه روزنامه ای به میشل فروخت و او قصد خروج داشت، صدایش زد.-ببخشید آقا!میشل دستش را از روی دستگیره در بلند کرد و با نگاه جدی تصنعیش به سمت او برگشت.-بله؟نادیا هم خجالت میکشید و سعی داشت خجالتش را پشت چهره جدی و بی احساسی مخفی کند.-شما..قلب میشل به تپش افتاده بود، نادیا هم همینطور.-شما میخواهید چیزی به من بگویید؟نادیا کارش را تمام کرد، حالا نوبت میشل بود؛ اما او حتی از جایش هم تکان نخورد.-نه..مکثی کرد و بالاخره موفق شد با خودش کنار بیاید.-در واقع بله.منتظر واکنش نادیا بود، ولی او بدون تغییر لحنش گفت: بفرمایید.-میتوانم شما را به شام دعوت کنم؟نادیا گیج و با صدایی که انگار از ته چاه می‌آمد گفت: بله؟!هر دو در سکوت و بدون هیچ حرکتی به هم خیره ماندند؛ میشل خود را لعنت میکرد که چرا اینقدر بی مقدمه و زود این حرف را زده است و نادیا شوکه مانده بود که چرا مردی که حتی اسمش را نمیداند چنین درخواستی از او کرده است. شخص دیگری وارد شد و به سمت پیشخوان رفت. میشل به قدری حواس پرت شده بود که شخص را نشناخت و فقط با خجالت از مغازه بیرون رفت؛ نادیا هم لحظه ای از مشتری جدیدش معذرت خواست تا بیرون برود.-آقا! صبر کنید!میشل ایستاد، سرش را به سمت نادیا چرخاند و صبر کرد تا به او برسد. دختر هنوز کمی شوکه بود ولی خودش را کنترل کرده بود و پرسید: چرا چنین درخواستی دارید؟میشل اخم کرده بود ولی صورتش کمی گلگون شده بود.-حقیقت این است که از شما خوشم آمده است.-ولی شما حتی اسم من را هم نمیدانید!میشل کمی ناراحت شد.-بابت پیش کشیدن این مسئله معذرت میخواهم خانم.خواست که برود ولی نادیا آستین پالتویش را گرفت.-نادیا هستم. نادیا وُلودین.-میشل یووچنکو. خوشوقتم.-من هم همینطور.میشل کمی نرم تر شد و گفت: بابت چیزی که گفتم واقعاً معذرت میخواهم. فراموشش کنید خانم وُلودین.-نه مشکلی ندارد. کجا و چه ساعتی میتوانم ملاقاتتان کنم؟کمی امید و شادی به قلب مرده میشل تزریق شد و قرارش با نادیا را تنظیم کرد.***معذب بود. رستوران جالبی نبود ولی تنها جایی بود که او میشناخت یا در واقع تنها جایی که میدانست در حد جیبش است، که بیشتر شبیه کافه بود تا رستوران!کت و شلوار هم نپوشیده بود؛ تنها کت و شلواری که در کمدش پیدا کرده بود خیلی چنگی به دل نمیزد و او ترجیح داده بود همین لباس های همیشگیش را بپوشد. آه سردی از ته دل کشید و با خودش گفت: دختر بیچاره از همین قرار اول میفهمد که با چه آدمی طرف است! دختر باهوشی به نظر می‌آمد..مطمئناً آنقدر احمق نیست که بخواهد وقت و زندگیش را برای من تلف کند. شاید هم اصلاً نیاید!چند لحظه بعد در رستوران باز شد و نادیا با لبخند کمرنگ همیشگیش قدم به آنجا گذاشت. میشل از اضطراب آرام و قرار نداشت؛ ولی ظاهر صمیمی نادیا باعث شد تا بخش زیادی از اضطرابش رنگ ببازد. نادیا هم یک لباس مجلسی نپوشیده بود و خودش را غرق آرایش و زیورآلات نکرده بود! مثل همیشه یک ظاهر ساده و مرتب داشت. میشل واقعاً از این دختر خوشش آمده بود! وقتی نادیا به میز رسید، او فراموش کرد تا بلند شود و صندلیش را برایش عقب بکشد. بالاخره دختر روبروی او نشست.-عصر بخیر آقای یووچنکو.لحن رسمیش کمی میشل را ناراحت میکرد، البته انتظار دیگری هم نباید میداشت.-عصر بخیر خانم ولودین.-از دعوتتون ممنونم.-نوش جان.نادیا ریز خندید و گفت: کمی زود گفتید.میشل خیلی معذب شد؛ با خودش گفت: اصلاً چه ربطی داشت؟! چرا این را گفتم.***از رستوران بیرون آمدند و زیر باران سبک ایستادند. به سستی دست همدیگر را گرفته بودند-انگار که مجبورند اینکار را بکنند!-و هر دو شق و رق و خجالت زده از عرض خیابان گذشتند. وقتی به پیاده رو رسیدند، نادیا گفت: ممنونم. واقعاً عالی بود. خداحافظ میشل.-خداحافظ نادیا.وقتی نادیا دست میشل را رها کرد و رفت، احساس عجیبی به او دست داد؛ تا به حال اینقدر از اینکه کنار کسی باشد احساس خوبی پیدا نکرده بود؛ این دختر واقعاً فرشته بود!***ثانیه ها، دقیقه ها، ساعت ها، روزها، هفته ها و ماه ها برای میشل دوست داشتنی میگذشتند. دورانی را تجربه میکرد که برایش خیلی غریبه بود. از زندگی لذت میبرد و زندگی را دوست داشت. هر روز را به امید دوباره دیدن نادیا میگذراند و نور محبت نادیا، زندگی تاریکش را روشن کرده بود. برای نادیا هم اینطور بود؛ او دوست داشت آدم ها را کشف کند و میشل کسی بود که برخلاف ظاهر سرد و سنگیش، روح حساس و نیازمند به محبتی داشت.ولی رابطه میان آنها بیشتر به رابطه خواهر و برادری دلسوز شباهت داشت؛ خواهری که بر زخم های روح برادرش مرهم میگذارد و برادری که هر چند به قدرت روح و جسم خواهرش ایمان دارد ولی باز هم نگران اوست.نمیتوان احساس میان آن دو را «عشق» نامید؛ زیرا که در دنیای اطرافشان عشق کلمه خوبی نبود و در واقع پوششی زیبا بود که بر روی هوس ها و شهوات های افراد گذاشته میشد تا آن را خوب و زیبا جلوه دهد.ولی «عشق» برای آنها معنای مقدس و زیبایی داشت. عشق برای آنها به معنای اهمیت، اعتماد، همراهی، کمک، وفاداری و...بود. آنها با خجالت یکدیگر را در آغوش میگرفتند و هیچگاه به حتی بوسیدن فکر هم نمیکردند! نادیا و میشل مجذوب ذهن و اخلاق هم شده بودند و هرچند ظاهر زیبای هر دو قابل توجه بود ولی آنها کوچکترین علاقه ای به جسم طرف مقابلشان نداشتند!نادیا فکر میکرد تا زمانی که میتواند ساعت ها با میشل درباره هنر، موسیقی، ادبیات، طبیعت و...صحبت کند و از این مصاحبه لذت ببرد چرا باید مشتاق در آغوش گرفتن او باشد؟و میشل تا وقتی که میتونست چهره زیبا و آرام او را ببیند و در حالیکه با صدای نرم و دوست داشتنیش کلمه به کلمه از محتویات بسیار مغزش بشنود و در دنیای کلماتش غرق شود چه نیازی به بوسیدن او داشت؟برای هردویشان مبرهن بود که طرف مقابلشان زیباست و هرکدام زیبایی دیگری را میستایید اما زیبایی ذهنشان از آن هم بیشتر بود و مقایسه این دو زیبایی مانند مقایسه کبوتر و طاووس بود!</description>
                <category>ℂ𝕠𝕟𝕗𝕦𝕤𝕖𝕕 𝕚𝕟 𝕥𝕙𝕖 𝕕𝕒𝕣𝕜</category>
                <author>ℂ𝕠𝕟𝕗𝕦𝕤𝕖𝕕 𝕚𝕟 𝕥𝕙𝕖 𝕕𝕒𝕣𝕜</author>
                <pubDate>Mon, 01 Jan 2024 20:52:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روانکاو - پارت 24</title>
                <link>https://virgool.io/charandoparand/%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%DA%A9%D8%A7%D9%88-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-24-iammlkj9s6f8</link>
                <description>آقای میهن دوست بعد از تمام کردن داستان کمی مکث کرد بعد دستِ زیر چانه اش را برداشت و کاغذی جلویش گذاشت؛ خودنویسش را برداشت و شروع به نوشتن کرد:نامه را در پاکت گذاشت و مشغول نوشتن اطلاعات پشت نامه شد.***دختر جوانی که موهای مشکی داشت؛ نامه تازه رسیده اش را لبخند بر لب در جیب دامنش گذاشت و از پله ها پایین رفت. دختر دیگری با عجله از پله ها پایین دوید و در همین حین بلند گفت: نگار!دختر مو مشکی سرش را به عقب برگرداند و پرسید: چیزی شده پرستو؟پرستو نفس زنان گفت: می خواهی بروی؟نگار ناراحت بنظرم می رسید؛ با این حال لبخند تلخی زد و گفت: آره باید خانه جدیدی پیدا کنم.-چرا؟-خب..خانه قبلیم بعد از این که دو قتل در آن اتفاق افتاد همه ساکنینش آنجا را تخلیه کردند؛ حتی خود صاحب ملک گفت دیگر نمی خواهد در آنجا زندگی کند. می دانی کمی مسخره است..مکثی کرد و ادامه داد: ولی همه آن ها معتقد بودند آنجا نفرین شده است.پرستو با اینکه تعجب نکرده بود گفت: عجب!نگار با قیافه ای که انگار خجالت می کشید که این خرافات را تعریف می کند، ادامه داد: حتی یکی از مستاجرین طبقه اول می گفت جنی به شکل انسان را دیده است که شبِ دومین قتل از ساختمان خارج شد.پرستو یک ابرویش را بالا برد و به نگار خیره ماند.-خب تو چه کار می کنی؟-چه کار باید بکنم؟ می روم دنبال خانه جدید.او خواست دوباره از پله ها پایین برود که پرستو به سمتش دوید و دستش را گرفت. نگار کمی تعادلش را از دست داد و به دیوار تکیه داد. پرستو لبخند کمرنگی زد و گفت: راستش من و شوهرم تصمیم گرفتیم واحد طبقه پایین را به تو اجاره بدهید. قیمتش را هم خیلی مناسب در نظر می گیریم.نگار کمی مردد پرسید: برای چه آخر؟-خب خانه ما دو طبقه است و این طبقه خالی مانده است. شوهرم هم که مدام به ماموریت می‌رود. اینجوری هم من در مدت نبود شوهرم تنها نمی مانم هم تو مجبور نمی شوی در چنین ساختمان های ترسناکی زندگی کنی.نگار با کمی تردید نگاهش کرد و با خود فکر کرد: آقای پر افاده نیکوکار می شود!بعد لبخند بر لب قبول کرد و تشکر کرد. پرستو هم راضی به نظر می رسید.***نگار روی صندلی چوبی نشست و سیگاری روشن کرد؛ حداقل اینجا پرستو را ناراحت نمی کند.از کارش اخراج شده است. صاحب کارش بدخلق بود و بخاطر یک هفته سر کار نرفتنش خیلی عصبانی شده بود؛ به او گفته بود باید دنبال یک کار جدید بگردد.سیگار را گوشه لبش گذاشت و نامه ای که مهین دوست برایش فرستاده بود را باز کرد و خواند. اسکناس های داخل پاکت نامه را برداشت و لبخند زد. بالاخره توانسته بود موفق شود! هر چند خیلی نیست ولی باز هم بهتر از هیچی است! دود داغ سیگار را وارد ریه هایش کرد، به داستانش فکر کرد و یاد قسمت آخرش افتاد؛ جایی که قتل نیلوفر را توضیح می دهد. به کف دست هایش نگاهی کرد و بعد به شال گردنی که روی میزش بود. دود سیگار را به آرامی فوت کرد و لبخند پهنی زد؛ الان که به آن فکر می کند، بنظرش خیلی هیجان انگیز بود.&quot;پایان&quot;</description>
                <category>ℂ𝕠𝕟𝕗𝕦𝕤𝕖𝕕 𝕚𝕟 𝕥𝕙𝕖 𝕕𝕒𝕣𝕜</category>
                <author>ℂ𝕠𝕟𝕗𝕦𝕤𝕖𝕕 𝕚𝕟 𝕥𝕙𝕖 𝕕𝕒𝕣𝕜</author>
                <pubDate>Wed, 20 Dec 2023 18:43:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روانکاو - پارت 23</title>
                <link>https://virgool.io/charandoparand/%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%DA%A9%D8%A7%D9%88-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-23-mvbhtjtzvkmi</link>
                <description>امروز صبح پرستو بیدارم کرد و رفتارش کاملاً عادی به نظرم رسید؛ فکر کنم متوجه بیرون رفتن شبانه نشده است. او مدتی بعد از صبحانه، برای خرید از خانه بیرون رفت و من را در کتابخانه تنها گذاشت. الان وقت کافی برای فکر کردن دارم. صدای جرقه های آتش حس خوبی به من القا می کنند؛ بالاخره به آرامشی که می خواستم رسیدم.خب نتیجه ای که خودم بعد از این ماجراها به آن رسیده ام، این است که نیلوفر بخاطر رفتارهای بابا و مامانم خیلی لوس شده بود. خود شیفته بود و به شدت خودخواه!الان یادم آمد که وقتی کوچک بود رفتار های عجیبی نشان می داد؛ مثلاً وقتی جایی دعوا می‌دید با هیجان مشغول تماشا می شد. بچه های کوچکتر از خودش یا در کل هر کسی یا چیزی که از خودش ضعیف تر بود را آزار و اذیت می کرد و حتی بعضی وقت ها هم آن ها را می زد!ولی از همه این ها عجیب تر به نظرم وقتی بود که ده ساله بود؛ یک روز دو تا از دوستانش را با دلیلی مسخره که البته تقصیر خودش بود_عروسک یکی از آن دخترها را خیلی دوست داشت و وقتی از مامان شبیه همان را خواست و برای اولین بار از زبان او &quot;نه&quot; شنید خیلی به دختر بیچاره حسودی کرد و عروسکش را خراب کرد و در وسایل دوست دیگرش انداخت و تقصیر را به گردن او انداخت_به جان هم انداخت و با دیدن دعوای آن ها ذوق می کرد؛ وقتی از او پرسیدم چه چیزی این قدر خنده دار است؟ جوابم را نداد و فقط با چشم های گرد شده و لبخند پهنی به تماشای نتیجه کارش ادامه داد. این کارش روی ذهن من تاثیر ترسناکی گذاشت و البته الان منظورش را می فهمم.در واقع همه این آدم های که مرتکب قتل شده بودند؛ همگی یک درگیری قبل از اقدام به قتل داشتند و در این درگیری ها مجروح شده بودند_البته به جز گلرخ_ و یکی از آن ها هم که اصلاً پرستار بود و همکار خواهر عزیزم! حدس می زنم آن آدم های بخت برگشته بخاطر زخمی شدنشان با نیلوفر مواجه شده بودند و او هم به واسطه همان مهره مارش، توانسته حرف از زیر زبان آدم های دلشکسته بیرون بکشد_و شاید آن دوست بیچاره اش هم مثل همان دختر کوچک زیادی به خواهرم اعتماد کرده و وقتی سفره دلش را پیش او باز کرده قربانی جدیدش شده!_و بعد آن ها را به قتل وادار کند. درست مثل روانکاوی که به اعماق ذهن بیمارش می‌رود!ولی فکر می کنم هر چند توانایی تحت تاثیر قرار دادن مردم را به وسیله صحبت کردن داشته اما باید کار دیگری هم برای محکم کاری انجام می داده است. نمی دانم چجوری، از کجا و از کی توانسته این نمک حمام را بخرد اما می توانم حدس بزنم که مامان و بابا طبق معمول تا پول خواسته از نظر مالی حمایتش کرده اند_و حتی علت این درخواست را هم نپرسیده اند!_و تنها کاری که او باید انجام می داده است پیگیری خرید این ماده بوده. شاید هم همان زمانی که وسایل خانه اش را می خریده است از آن ها پول بیشتری برای این کار گرفته بوده است.تنها دلایلی که می توانم برای انجام این کار هایش بیاورم همان خوشگذرانیش است و این که آدم احساساتی نبود، مشکل مالی را تجربه نکرده بود و هیچوقت کسی مسخره اش نکرده بود؛ آدم هایی که وادار به قتل کرده بود حداقل یکی از این موارد را تجربه کرده بودند و نیلوفر آن ها را ضعیف تر از خودش می دیده. حتماً خیلی به او خوش می گذشته!و...من...سادیسم بودنش را وقتی کاملاً درک کردم که به من حمله کرد؛ چند دفعه که احتمالاً فکر می‌کرد متوجه‌اش نیستم، لبخند زده بود و با دهان بسته و ریز می خندید.</description>
                <category>ℂ𝕠𝕟𝕗𝕦𝕤𝕖𝕕 𝕚𝕟 𝕥𝕙𝕖 𝕕𝕒𝕣𝕜</category>
                <author>ℂ𝕠𝕟𝕗𝕦𝕤𝕖𝕕 𝕚𝕟 𝕥𝕙𝕖 𝕕𝕒𝕣𝕜</author>
                <pubDate>Wed, 20 Dec 2023 18:41:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روانکاو - پارت 22</title>
                <link>https://virgool.io/charandoparand/%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%DA%A9%D8%A7%D9%88-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-22-klwbhzlh2ppo</link>
                <description>اتاقی نیمه تاریک با دیوار هایی سیاه و بدون هیچ در و پنجره ای.بوی تند توتون، بابا به دیوار سمت راستم تکیه داده است و پیپ می کشد؛ توتونش همیشه بوی خاصی دارد و پیپ چوبیش، واقعاً قشنگ است. او به ما خیره شده است.صدای ملایم موسیقی، مامان روبروی دیوار سمت چپم ایستاده و ویالون می نوازد؛ در این کار خیلی مهارت دارد، همیشه حس می کنم که انگار موسیقیش گوشم را نوازش می کند. او هم به ما خیره مانده است.زبری طناب. نیلوفر پشت سرم ایستاده و طنابی را دور گردنم پیچیده است؛ همان طناب هایی که همیشه در انبار داشتیم، حتی ظاهرشان هم من را می ترساند. او فقط به من نگاه می کند. حلقه طناب را تنگ می کند؛ لب هایم را به هم می فشارم. بابا و مامان همچنان نگاه می کنند. حلقه را تنگ تر می کند؛ باز هم آن ها هیچ عکس العملی نشان نمی دهند.حلقه تنگ تر می شود، دیگر نمی توانم نفس بکشم. لب هایم یخ کرده و گِزگِز می کند. احساس می کنم تمام صورتم کبود شده است..چشم هایم را باز می کنم و به سقف تاریک اتاق زل می زنم. تیک تاک ساعت حالت عصبی من را ضعیف تر می کند. نمی دانم کِی از شر این کابوس ها خلاص می شوم.کسل و خسته از روی تخت بلند می شوم و به ساعت نگاه می کنم؛ با کورسوی نورِ ماهی که از پنجره و لابلای پرده ها به داخل اتاق می تابد، می توانم عقربه هایش را ببینم. ده و نیم است. باران بند آمده است. زمان خوبی است.وارد سالن می شوم و در تاریکی کورمال کورمال به اتاق پرستو می روم. سرم را به چارچوب تکیه می دهم و از لای در او را می بینم که غرق خواب است. دوستم طبق عادتش عودی روشن کرده و بوی لطیف و دل انگیزش اتاق را پر کرده است؛ این تاریکی، سکوت، نور ضعیف ماه و بوی عود هارمونی خاص و زیبایی ایجاد کرده اند که با حال و هوای من و تصمیمم در تضاد است؛ ای کاش زمان دیگری با این شرایط روبرو می شدم، قطعاً دوست داشتنی تر بود؛ ولی الان نمی توانم از آن لذت ببرم!به اتاق خودم برمی گردم. پالتوی ضخیم طوسی، کلاه لبه دار، یک جفت دستکش، چکمه هایم و در نهایت شال گردن پشمی ضخیم و زبری که کمی قدیمی شده است.با قدم هایی آرام از خانه خارج می شوم؛ امیدوارم پرستو را بیدار نکرده باشم.***به همان ساختمانِ قدیمیِ رنگ و رو رفته می رسم. هیچ نوری از پنجره های ساختمان دیده نمی شود. باد سرد نسبتاً تندی می وزد و در فلزی قدیمیش سر و صدا می کند. این ساختمان دو طبقه در تاریکی و سکوت مرگباری فرو رفته است؛ انگار که هیچ کس در اینجا زندگی نمی‌کند.وارد ساختمان شدم و با دست هایم که دیگر نمی لرزند را به نرده های سرد می گیرم. آرام آرام از پله ها بالا می روم. واقعاً هیچ نشانه حیاتی در اینجا وجود ندارد!به طبقه دوم که رسیدم، وارد خانه ام شدم و در را بستم؛ پشت در ایستادم و منتظر ماندم.گوشم را به در چسباندم و با دقت گوش کردم. صدای پایی را شنیدم، بیرون را نگاه کردم؛ خودش است!او به سمت خانه اش رفت و رو به در ایستاد تا کیفش را به زانوهایش تکیه دهد و دنبال کلیدش بگردد؛ آرام در را باز کردم و شال گردن را محکم دور مچم پیچاندم؛ دستم می لرزد. پاورچین پاورچین به او نزدیک شدم؛ خدا خدا می کنم که متوجه حضور من نشود.بالاخره کلیدش را پیدا کرد و آن را در قفل چرخاند؛ می خواست وارد شود که به سمتش حمله کردم و شال گردن را دور گردنش انداختم و حلقه زدم. دهانش را باز کرد تا جیغ بکشد ولی صورتش را به در کوباندم و به داخل خانه پرتش کردم. سریع به خود پیچ و تابی دادم و با لگد در خانه را بستم و حلقه دور گردنش را تنگ تر کردم. سعی می کرد جیغ بکشد اما صدایش در نمی آمد و صورتش کمی رنگ پریده شده بود. مچ دستم را می کشید اما من شال گردن را بیشتر می کشیدم. مدتی هر دویمان تقلا کردیم؛ کم کم دست هایش افتادند و زانوهایش شل شدند؛ صورت کبود شده است و کاملاً بی حرکت است. مدتی همینطور نگهش داشتم؛ می‌ترسیدم بخواهد من را گول بزند و غافلگیرم کند، ولی...نه، انگار واقعاً مرده است!ولش کردم و روی زمین افتاد. نبض ندارد، نفس هم نمی کشد. دیگر کابوس نمی بینم. همه چیز تمام شد؛ برای همیشه تمام شد!جسد را روی زمین رها کردم و از خانه بیرون رفتم. وقتی در با صدای قزقز لولاهایش بسته می‌شد برای آخرین بار از مابین در و چارچوب به او نگاه کردم. باورم نمی شد که مرده باشد؛ حس می کنم هر لحظه ممکن است از جا بپرد و به سمتم حمله کند.از پله ها پایین رفتم؛ احساس خونسردی عجیبی دارم، خودم هم باورم نمی شود!وقتی در ساختمان را باز کردم تا خارج شوم، حس کردم در یکی از خانه ها باز شد و بعد سریع بسته شده، به هر حال هرکسی هم بود، اصلاً اهمیتی ندارد.</description>
                <category>ℂ𝕠𝕟𝕗𝕦𝕤𝕖𝕕 𝕚𝕟 𝕥𝕙𝕖 𝕕𝕒𝕣𝕜</category>
                <author>ℂ𝕠𝕟𝕗𝕦𝕤𝕖𝕕 𝕚𝕟 𝕥𝕙𝕖 𝕕𝕒𝕣𝕜</author>
                <pubDate>Mon, 18 Dec 2023 20:12:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روانکاو - پارت 21</title>
                <link>https://virgool.io/charandoparand/%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%DA%A9%D8%A7%D9%88-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-21-lz9axbbyimd2</link>
                <description>فکر کنم یک هفته ای می شود که در خانه پرستو هستم؛ در این مدت واقعاً به من محبت کرده است. از من پرستاری کرده، برایم غذا درست کرده و حتی دلداریم داده است. در واقع از خانواده‌ام که خیلی مهربان تر است!حالم دیگر حسابی خوب شده است. می توانم درست راه بروم و بدن درد هم ندارم.از روی مبل بلند شدم و به سمت پنجره های سالن رفتم. پرده ها را کنار زدم و به خیابان خیره شدم. خورشید غروب کرده است؛ حال و هوای عصر روز های آخر پاییز را دارد، ولی از آن چیزی که همیشه این موقع های سال می دیدم خیلی گرفته تر است؛ باران می بارد، خیلی شدید نیست. مردم چتر به دست در خیابان قدم می‌زنند؛ چتر های طوسی یا سیاه.آه سردی از ته دلم کشیدم و روی مبلی نشستم. کاری که می خواهم انجام بدهم..دقیقاً یک هفته است که برایش برنامه ریزی کرده ام..اما اصلاً رویِ خوشی ندارد؛ برایم سخت هم است، اولین بار است که می خواهم چنین کاری بکنم و همیشه فکر می کردم که امکان ندارد واقعاً بتوانم دست به این کار بزنم؛ ولی احساس می کنم مجبورم!آرنج هایم به زانوهایم تکیه دادم و صورتم را در دست هایم مخفی کردم. پرستو کتاب به دست وارد سالن شد و روی مبلی که کنار شومینه است نشست. پاهای بلندش را به سمت شومینه دراز و کتابش را باز کرد، ولی خیلی زود دوباره آن را بست و بدون این که سرش را به سمت من برگرداند، گفت: مثل این که هنوز هم حالت کامل خوب نشده است!سرم را بلند کردم و نگاهم را به پنجره دوختم. باران سبک تر شده است.-خوب شده ام.در حالی که با موهایش بازی می کند، لبخند می زند.-شواهد چیز دیگری می گویند!-همیشه نمی توانی فقط به چشم هایت اعتماد کنی.با شیطنت گفت: باشد!بعد کمی مکث کرد و با تردید گفت: نگار..لحن عجیبی داشت که توجهم را جلب کرد؛ سرم را به طرف او برگرداندم و جواب دادم: بله؟چیزی که می خواست بگوید را مزه مزه می کرد؛ سرش را به طرف شومینه گرفت و در حالی که به آتش خیره شده بود، با صدایی که بین جرقه های آتش گم می شد، آرام آرام پرسید: تو واقعاً نمی دانی...نمی دانی، کی به تو حمله کرد؟تعجب کردم؛ ولی سعی کردم آن را مخفی کنم. سرم را به زانوهایم تکیه دادم.-نه.-چطور آخر؟نگاهم را به سقف دوختم و با لحن بی تفاوتی گفتم: خیلی خواب آلود و خسته بودم؛ درست متوجه چیزی نشدم..صورتش را هم پوشانده بود. غافلگیرم کرد؛ نتوانستم ببینمش، حرفی هم نزد که...یک لحظه از گوشه چشم نگاهش کردم؛ با نگاه پرسشگرانه و بی اعتمادی به من خیره مانده است، انگار توضیحات زیادیم او را متوجه کرده که دروغ می گویم.-شاید بتوانم از صدایش بشناسمش.-که اینطور.به نظرم اصلاً قانع نشد. لحنش که اینطور می گوید. مشغول خواندن کتابش شد. مدتی ساکت ماندم و بعد بلند شدم و در حالیکه از سالن خارج می شدم گفتم: شب بخیر.سرش را بلند کرد و پرسید: الان می خوابی؟-آره.-ساعت تازه هفت است!-من خوابم می آید.-شام نخورده ای!-ولی خوابم می آید!کسل نگاهم می کند و جواب می دهد: خیلی خب برو نگار...شب بخیر.به اتاق می روم و خودم را روی تخت پرت می کنم. پتو را تا بالای سرم می کشم. باید استراحت کنم؛ امشب نباید به خواب نیاز داشته باشم، اصلاً نباید خسته باشم، نباید...</description>
                <category>ℂ𝕠𝕟𝕗𝕦𝕤𝕖𝕕 𝕚𝕟 𝕥𝕙𝕖 𝕕𝕒𝕣𝕜</category>
                <author>ℂ𝕠𝕟𝕗𝕦𝕤𝕖𝕕 𝕚𝕟 𝕥𝕙𝕖 𝕕𝕒𝕣𝕜</author>
                <pubDate>Mon, 18 Dec 2023 20:09:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روانکاو - 20</title>
                <link>https://virgool.io/charandoparand/%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%DA%A9%D8%A7%D9%88-20-oph6a69pfugs</link>
                <description>در خانه نیلوفر هستم؛ خبری از خودش نیست و اینجا در سکوت غرق شده است. آرام آرام و چسبیده به دیوار به سمت اتاقش رفتم. در را با دقت باز کردم و وارد شدم. اتاق بزرگی است. تمام کف، دیوار و سقفش طوسی است. در این اتاق فقط یک میز فلزی بلند به طول اتاق وجود دارد که به انتهای اتاق چسبیده است و روی آن پنج سطل فلزی کوچک گذاشته شده است. حس ترسی در این اتاق به بند بند وجودم نفوذ می کند. جلو رفتم و روی میز نشستم؛ درد مچ پایم را حس نمی کنم، فکر کنم خوب شده ام، خیلی خوب است!به داخل یکی از سطل ها نگاهی می اندازم؛ سطل با مایعی بی رنگ و خنک پر شده است و داخلش...خدای من! سرِ بریده گلرخ است! ترسیده و با دست هایی لرزان سر را بیرون آوردم. چشم های گرد شده ام را به آن می دوزم؛ نگاهی ترسیده دارد. ناگهان لب هایش شروع به تکان خوردن می کنند.-مراقب باش! او اینجاست!همزمان از تمام سطل ها صداهایی بلند می شود.-مراقب باش! او دارد نگاهت می کند!سرم را بالا آوردم و به روبرویم خیره شدم. نیلوفر با لبخند نگاهم می کند. باید فرار کنم! نمی‌توانم! اصلاً پاهایم را حس نمی کنم!نیلوفر دست هایش را بالا می آورد و یک جفت پای بریده شده را به من نشان می دهد. سرم را پایین می اندازم و به پاهایم نگاه می کنم. نیستند!از جا می پرم. پرستو با نگاهی متعجب به من خیره شده است.-کابوس می دیدی؟عرق کرده ام و می لرزم. سرم را به نشانه تائید تکان می دهم.جلو می آید و پیشانیم را لمس می کند. بالش زیر سرم را مرتب می کند، من را می خواباند و رویم پتو می کشد.-تب داری.-سرما نخورده ام.-به هر حال تب داری.-سرم درد می کند.سرش را زیر انداخت و در حالی که در کیسه ای را گره می زند، زیر لب می گوید: نمی فهمم با خودت چه کرده ای!کیسه پارچه ای پر از یخی را روی مچ پایم می گذارد.-آخ!صورتش را در هم کشید و با لحن خسته مادری که از کار های غیرعقلانی بچه اش خسته شده گفت: متورم شده خب!-می دانم. مهم نیست.می خواهد از کنار تخت برود که کنار بلوزش را می گیرم.-می دانی کی خوب می شوم؟-نه.-آخر..کمی ناراحت به نظر می آید.-واقعاً می گویم، نمی دانم. حالا چرا عجله داری؟با صدای گرفته ای گفتم:-شغلم..صدایش را بلندتر می کند.-فعلاً سلامتیت مهم ترست با این وضعت که نمی توانی کار کنی!-اخراجم می کنند!-فردا تعطیل است.-پس فردا که تعطیل نیست.روی تخت نشست و نفس عمیقی کشید. نمی دانم چرا این قدر ناراحت است. واقعاً بخاطر وضع من تا این حد ناراحت شده است؟پرسید: محل کارت کجاست؟-برای چه می پرسی؟-با آن ها صحبت می کنم و حالـ...حرفش را قطع می کنم.-نه، نمی خواهد..مهم نیست.متعجب نگاهم می کند. با اخم به دیوار روبرویم خیره می شوم و بعد با درد روی تخت می خزم تا کیفم را که کنار تخت افتاده است بردارم. کیف را برمی دارم و بسته سیگاری بیرون می آورم؛ فقط یکی مانده است. آن را روی لب هایم می گذارم. سیگار را روشن می کنم و چشم هایم را می بندم تا پکی به آن بزنم؛ انگشتان سردی سیگار را از روی لب هایم می دزد. معترضانه گفتم: چه کار می کنی پرستو؟!سیگار را از پنجره بیرون می اندازد و صورت عبوسش را به طرف من برمی گرداند.-خودت می فهمی چه کار می کنی؟ برای چه سیگار می کشی؟-چه اشکالی دارد؟-اشکالی ندارد اما تا وقتی اینجا هستی نکش!-پرستو!به سمتم آمد؛ صورتم را نوازش کرد و با لحن ملایمی گفت: هنوز خیلی جوانی، برای سلامتی‌ات خوب نیست.از اتاق بیرون می رود. با اوقات تلخی روی تخت دراز می کشم.</description>
                <category>ℂ𝕠𝕟𝕗𝕦𝕤𝕖𝕕 𝕚𝕟 𝕥𝕙𝕖 𝕕𝕒𝕣𝕜</category>
                <author>ℂ𝕠𝕟𝕗𝕦𝕤𝕖𝕕 𝕚𝕟 𝕥𝕙𝕖 𝕕𝕒𝕣𝕜</author>
                <pubDate>Tue, 12 Dec 2023 18:03:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روانکاو - پارت 19</title>
                <link>https://virgool.io/charandoparand/%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%DA%A9%D8%A7%D9%88-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-19-j2rdscbvqp0c</link>
                <description>پرستو به من کمک کرد تا روی مبل بشینم. بعد به آشپزخانه اش رفت تا دو فنجان چای و مقداری شیرینی بیاورد؛ بعد از آن هم روبرویم نشست و نگاه دلسوزانه ای به من انداخت. با صدای آرام و لطیفش گفت: خب تعریف کن.گلویم بدجوری خشک شده است. دست لرزانم را جلو بردم و فنجان کوچک و قشنگی را برداشتم؛ کمی چای نوشیدم و با صدای خش داری و ضعیفی پرسیدم: روزنامه می خوانی، نه؟-نه...چطور؟-چند وقت پیش خبری در یکی از روزنامه ها چاپ کردند که در آن گفته بود دختر جوانی، مردی را کشته است.-خب..سرم را پایین انداختم و گفتم: آن دختر همسایه من بود.چشم هایش کمی گرد شد و با تعجب همچنان نگاهم می کرد. ادامه دادم: دیشب نمی‌دانم کی و چطور به من حمله شد.در حالی که با موهای فرخورده اش بازی می کرد، پرسید: در خانه خودت؟بدون مکث گفتم: آره.چشم هایش گرد تر شدند و با لحن نگرانی گفت: وای عزیزم! چه بلایی به سرت آورد؟یک گزارش کامل تحویلش دادم: به تمام بدنم لگد زده، مچ پایم متورم شده است، پیشانیم خراشیده و مچ دستم کبود شده است.حس مادرانه پرستو گُل کرد. سریع جلو آمد و دستش را زیر چانه ام گذاشت؛ سرم را بالا برد و به زخم پیشانیم نگاهی انداخت. مچ دست و پایم را هم بررسی کرد.-جای دیگری هم هست که آسیب دیده باشد؟-نمی دانم. کلاً بدن درد دارم.-برو حمام.-چرا؟در حالیکه که شانه هایم را نوازش می کرد، لبخند بر لب گفت: یک حمام آب گرم برایت بد نیست. شاید خراشیدگی، زخم یا کبودی های دیگری هم پیدا کنی.</description>
                <category>ℂ𝕠𝕟𝕗𝕦𝕤𝕖𝕕 𝕚𝕟 𝕥𝕙𝕖 𝕕𝕒𝕣𝕜</category>
                <author>ℂ𝕠𝕟𝕗𝕦𝕤𝕖𝕕 𝕚𝕟 𝕥𝕙𝕖 𝕕𝕒𝕣𝕜</author>
                <pubDate>Tue, 12 Dec 2023 18:02:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روانکاو - پارت 18</title>
                <link>https://virgool.io/charandoparand/%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%DA%A9%D8%A7%D9%88-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-18-wdyfpkj0jor3</link>
                <description>عصای چوبی را از زیر تختم بیرون آوردم؛ یکی دیگر از وسایلی که مهشید خانم به من عطا کرده بود؛ یا در واقع گوشه اتاق انداخته بود! قبلاً که خانه ام را اجاره کردم گوشه اتاق بود ولی چون فکر می کردم اصلاً بدرد بخور نیست آن را زیر تخت انداخته بودم.پالتویم را پوشیدم و با زحمت وسایل کمی جمع کردم و در یک کیفم گذاشتم. عصا را برداشتم و لنگان لنگان از خانه بیرون رفتم. هنوز هم از نیلوفر خبری نیست، کجا رفته است؟به نرده ها تکیه دادم و یک لنگه پا و به سختی از پله ها پایین رفتم. مچ پایم وحشتناک درد می‌کند؛ می ترسم شکسته باشد.وقتی از ساختمان خارج شدم، مردد ماندم. حتی نمی دانم باید کجا بروم. شاید بهتر است بروم و یک دوست قدیمی را ببینم. ولی..زشت است. خیلی وقت می شود که از او خبری نگرفته ام و الان بروم بگویم: سلام! من آمدم چند روزی مزاحمت بشوم!خب..راه دیگری هم ندارم. به سمت خانه پرستو می روم؛ البته اگر خانه اش را عوض نکرده باشد.پرستو خجسته؛ دختری است که از دوران مدرسه می شناسمش. در آن دوران دوست خیلی خوبی بود. مهربان و شاد و سرزنده. وقتی در مدرسه بودم، به خاطر ضعف های اجتماعیم نمی‌توانستم دوست پیدا کنم و معمولاً کسی حاضر نمی شد با من دوست شود، شاید هم رفتار های اشتباه خودم آنها را از من فراری می داد! به هرحال پرستو خیلی مهربان با من وارد صحبت شد و بعد از مدتی حسابی با هم صمیمی شده بودیم؛ حتی وقتی در دانشکده درس می خواندیم و کمتر همدیگر را می دیدیم باز هم رابطه دوستانه خود را قطع نکردیم.اوایل که به تهران آمده بودم، اتفاقی در یک فروشگاه دیدمش و من را به خانه اش دعوت کرد. وقتی پیش او بودم، متوجه شدم که بعد از اتمام تحصیلاتش برای کار به تهران آمده بوده و در اینجا با شوهرش فعلیش آشنا می شود و الان ازدواج کرده است. می‌گفت که شوهرش زیاد به ماموریت می رود، ماموریت هایی یکی، دو هفته ای.به من گفت از تنهایی خوشش نمی آید و حتی کمی هم می ترسد؛ می دانستم که برای یک آدم تقریباً اجتماعی هم این همه تنها بودن زیاد جالب نیست. از من خواسته بود تا زیاد به او سر بزنم، گفت خیلی خوشحال می شود چون اقوام و آشنایانش همه در شیراز هستند. من هم قبول کردم، ولی آخرین بار فکر کنم یک سال پیش بود که به دیدنش رفتم؛ یک ساعتی پیششان ماندم، شوهرش را هم دیدم ولی آدم جالبی نبود، یعنی من از او خوشم نیامد؛ مردی بود که به جزء فخرفروشی کار دیگری نمی کرد، رفتار خوبی با اطرافیانش نداشت و از همه بدتر خیلی خودخواه بود. همین چیزها را از او فهمیدم ولی پرستو که به نظر از ازدواجش راضی بود. همان بهتر که شوهرش خیلی در خانه نیست!پرستو دختر خیلی خیلی مهربانی است. آنقدر مهربان که من معذب می شوم!امیدوارم که این بار شوهرش به ماموریت رفته باشد. اینطوری راحت تر هستم. اگر نرفته باشد چی...بیخیال کمک خواستن از پرستو می شوم.سرمای اول صبح روز های آخر پاییز خیلی اذیتم می کند. قارقار کلاغ ها و تق تق برخورد عصا و کف کفشم با سطح زمین تنها صداهایی هستند که می شنوم؛ انگار شهر در سکوت غرق شده است با این حال سعی می کنم از راه هایی عبور کنم که آدم های کمتری را ببینم. دوست ندارم مردم من را با این وضعیتم ببینند، به علاوه اگر بپرسند نیاز به کمک دارم یا نه؟ خیلی خوشم نمی آید. احساس ضعف می کنم. هر چند الان هم مجبورم آویزان دوستم بشوم و از او کمک بخواهم.بالاخره به خانه پرستو رسیدم. با تردید و خجالت جلو رفتم. به در خیره ماندم؛ چه کاری دیگری می توانم بکنم؟ بدن درد و بدتر از آن درد مچ پایم امانم را بریده است.آه سردی کشیدم و در زدم. صدای گرم و آشنایی، آرام گفت: بله؟با صدای ضعیفی گفتم: منم، نگار.در چوبی براق باز شد و پرستو با چشم های درشت و کاملاً سبزش به من خیره شد. موهای قهوه‌ای مجعدش برق می زنند و لب هایش قرمزند؛ دندان های سفید و منظمش، لبخندش را قشنگ تر می‌کنند. با دیدن سر و وضع من لبخندش محو شد؛ بعد از یکسال با سر و وضع آشفته و درب و داغان به سراغش آمده ام، عکس العملش کاملاً طبیعی است. با صدای آرامی که سعی می کردم جیغ بودنش را مخفی کند پرسید: چه شده نگار؟!قبل از این که جوابش را بدهم، جلو پرید و محکم بغلم کرد. مچ پایم کشیده شد.-آخ!عقب رفت و با چشم های نگرانش نگاهم کردم.-معذرت می خواهم من فقط بغلت کردم.مکثی کرد و ادامه داد: چه شده؟-باید برایت تعریف کنم، داستانش طولانی است.دستم بلند و کشیده ای را روی شانه افتاده ام گذاشت و سعی کرد من را جلو بکشد.-بیا داخل.می خواست کیفم را از دستم بگیرد؛ دستم را مشت کردم و لبم را گزیدم. با تردید پرسیدم: شوهرت خانه نیست؟تعجب کرد.-نه. تازه رفته است ماموریت...همین امروز رفت.باز هم لبخند زد.-حالا بیا داخل.</description>
                <category>ℂ𝕠𝕟𝕗𝕦𝕤𝕖𝕕 𝕚𝕟 𝕥𝕙𝕖 𝕕𝕒𝕣𝕜</category>
                <author>ℂ𝕠𝕟𝕗𝕦𝕤𝕖𝕕 𝕚𝕟 𝕥𝕙𝕖 𝕕𝕒𝕣𝕜</author>
                <pubDate>Fri, 08 Dec 2023 20:10:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روانکاو - پارت 17</title>
                <link>https://virgool.io/charandoparand/%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%DA%A9%D8%A7%D9%88-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-17-z79zbau0veku</link>
                <description>روی آب شناور هستم. دست خنک و لطیف آب سطح پوست و گوشم را نوازش می کند. فریاد های گلرخ را می‌شنوم؛ صدای جیغ و لرزانش را می شنوم، نگرانی و ترس در صدایش موج می‌زند:-نگار!-نگار بلند شو!-مراقب باش!انگشتان باریک و بلند یخ کرده ای از روی شانه هایم حرکت می کند و به بازوهایم می رسد؛ به آن ها چنگ می زند و محکم می گیردشان. صدای زنانه، لطیف و آرامی-مثل صدای مامانم-شبیه به موسیقی ملایمی در گوشم می پیچید: به تو گفته بودم بروی! نباید به او نزدیک می‌شدی! باید می دانستی او همیشه از تو بهترست، در همه چیز!سردی فلزی را روی گردنم حس می کنم، بعد هم سوزش شدید. چشم هایم را با وحشت باز می‌کنم. نیلوفر روبروی من ایستاده و مستقیم به چشم هایم خیره مانده است. صورتش رنگ پریده، چشم هایش گرد شده و لبخند ترسناکی به پهنای صورتش دارد.رطوبتی را روی گردنم حس می کنم؛ انگشتان لرزانم را روی آن می گذارم و لمسش می کنم؛ مایع گرم و لزجی است. به دستم نگاه می کنم؛ قرمزست. مثـ..مثلِ...خون!چشم هایم را باز می کنم. احتمالاً صبح شده است. صدای چک چک قطرات آب و سکوتی که بر اینجا حکمفرماست با تاریکی حمام و حس و حال من تناسب دارد.درد را در تمام بدنم احساس می کنم. نمی دانم چطور خوابم برده بود، آن هم در این وضعیت! رطوبتی را میان موهایم احساس می کنم. سردرد دارم. روی گردنم هنوز هم جای انگشت های نیلوفر را حس می کنم؛ گردنم درد می کند. دست هایم هنوز بسته مانده و خواب رفته است؛ سعی می کنم تکانشان بدهم ولی به قدری درد می کنند که پشیمان می شوم. نمی دانم چرا لرز دارم؛ دندان هایم کاملاً ناخواسته و غیر ارادی به هم می خورند.دندان هایم را به هم فشار دادم و لبم را گزیدم، با درد سعی کردم دست هایم را باز کنم. مچ دستم را مالش دادم؛ کبود شده است. نفسم را حبس کردم تا بایستم ولی حس می کردم انگار یک پایم را از دستم داده ام. به سختی و با تکیه دادن به دیوار خودم را به در حمام رساندم و آن را باز کردم؛ سرم را از لای در بیرون آوردم. کاملاً سوت و کور است، نیلوفر نیست، شاید هم خواب است. با دقت و کشان کشان از حمام بیرون آمدم و در حالیکه اطرافم را می پاییدم از خانه بیرون رفتم.دستم را روی جیبم کشیدم و خدا خدا کردم تا کلیدم را داشته باشم. هست! وارد خانه شدم و تا در را بستم به آن تکیه دادم و نفس راحتی کشیدم.لنگان لنگان به دستشویی رفتم و خودم را در آیینه برانداز کردم. پیشانیم خراشیده و زیر یکی از چشم هایم کمی کبود شده است. خیلی رنگ پریده ام، صورتم مثل گچ سفید شده است. به دیوار تکیه دادم و پاچه شلوارم را بالا زدم تا بفهمم چرا اینقدر درد می کند. مچ پایم-همانی که نیلوفر به آن لگد زد-کبود و متورم شده بود. باید چه کنم؟ اینطوری نمی توانم راه بروم! صورتم را با آب سرد شستم و بیرون آمدم.تنها شانسم این است که الان آخر هفته است. به سالن رفتم و روی صندلی نشستم. پایم را دراز کردم؛ خیلی سردرگمم. خواستم سیگاری روشن کنم ولی نامه ای که همچنان روی میز مانده بود توجهم را جلب کرد. چه چیزی در این نامه بود که باعث شد تا نیلوفر سریع تغییر عقیده بدهد و بعد هم اینطوری به من آسیب بزند؟ آن را اصلاً نخوانده ام. نامه را برداشتم و شروع به خواندنش کردم:نامه را کنار گذاشتم و به صندلی تکیه دادم. من از همان اول حدس زدم که گلرخ بازیچه شخص سومی باشد ولی این تصور که فقط تحت تاثیر حرف های یک نفر قرار گرفته باشد و مرتکب قتل شود بنظرم خیلی جالب نبود. با خودم فکر کردم شاید تحت تاثیر مواد بوده و حرف های آن شخص سوم هم روی او تاثیر گذاشته باشد، پس درباره رفتار های گلرخ برای یکی از دوستان خانوادگیم که به شیمی خیلی علاقه دارد و اطلاعات خیلی زیادی هم درباره آن دارد نامه‌ای فرستادم. قبلاً که درباره این علاقه اش با من حرف می زد فهمیدم که درباره مواد مخدر و توهم‌زا هم تحقیق می کند.نیلوفر این اواخر با گلرخ خیلی صمیمی شده بود، داریوش را هم می شناخت، و محتوای این نامه هم باعث شد تا به من شک کند.صدای نیلوفر در ذهنم تکرار می شود: تو انگار چیز های بیشتری می دانی!من چیز های بیشتری می دانم؟ نکند نیلوفر همان کسی باشد که گلرخ را به قتل وادار کرده است! و شاید کسی که همه آن افراد را وادار به قتل کرده بوده.من دیگر نمی توانم اینجا بمانم!</description>
                <category>ℂ𝕠𝕟𝕗𝕦𝕤𝕖𝕕 𝕚𝕟 𝕥𝕙𝕖 𝕕𝕒𝕣𝕜</category>
                <author>ℂ𝕠𝕟𝕗𝕦𝕤𝕖𝕕 𝕚𝕟 𝕥𝕙𝕖 𝕕𝕒𝕣𝕜</author>
                <pubDate>Wed, 06 Dec 2023 22:12:14 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روانکاو - پارت 16</title>
                <link>https://virgool.io/charandoparand/%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%DA%A9%D8%A7%D9%88-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-16-wvapuoda2vkg</link>
                <description>دود فضای خانه را پر کرده است. نیلوفر دم در خانه ام ایستاده و متعجب به من خیره شده است. موهای ژولیده، لباسی که از شانه هایم آویزان است، چشم های پف کرده و قرمز، صورت خواب آلود و سیگار گوشه لبم آن هم در حالیکه بازوی چپم را به چارچوب در تکیه داده بودم و خیره نگاهش می کردم، مطمئناً برایش خیلی عجیب است. با انگشت اشاره باریکش که انگشتر طلاییش در آن خودنمایی می کرد-احتمالاً هدیه مامان است-به سیگارم اشاره کرد و پرسید: این دیگر چیست؟کسل جواب دادم: خودت نمی دانی؟اهمیتی نداد و سعی کرد وارد خانه شود؛ دستم را به چارچوب تکیه دادم و جلویش را گرفتم.با لحن محکمی گفت: می خواهم بیایم تو!-من نمی خواهم.-با تو کار دارم.-همینجا بگو.-نمی شود!لحنش و حالت صورتش طوری است که فکر کردم واقعاً حرف مهمی دارد. خودم را عقب کشیدم و وارد شد.خانه ام خیلی به هم ریخته است. البته در کل منظم نیستم ولی امشب خیلی شلخته تر هستم. نیلوفر قیافه گرفته و متعجبی دارد، دور تا دور خانه را برانداز کرد؛ انگار که بدش می آید خیلی اینجا معطل شود. با اکراه روی یک صندلی نشست. به اتاقم رفتم؛ وقتی در را برای خواهرم باز کرده بودم کمی سردم شد. پتوی ضخیمی برداشتم و به دورم پیچیدم.به سالن برگشتم و نیلوفر را دیدم که با قیافه گرفته ای مشغول خواندن نامه روی میز بود. همان نامه ای که امروز عصر از اداره پست گرفته بودم. وقتی نامه را باز کرده بودم در زد و من نامه را روی میز پرت کرده و به سمت در رفته بودم.جلو رفتم و با آن دستم که از پتو بیرون زده بود با تندی نامه ام را از دستش کشیدم. با لحن معترضانه ای گفتم: هنوز یاد نگرفته ای نباید بی اجازه به وسایل دیگران دست بزنی؟سرش را بالا گرفت و نگاه مرگباری به من انداخت. نگاهش برایم حس غریبی داشت. تا به حال اینجوری ندیده بودمش. کمی رنگ پریده است، چشم هایش گرد شده اند طوری که احساس می کنم ممکن است هر لحظه از حدقه در بیایند، لب هایش را با حالتی عصبی می گزد و اضطراب و عصبانیت پنهانی را در پشت این قیافه می بینم که از نیلوفر واقعاً بعید است. معمولاً قیافه خندان و شادی یا حتی بیخیالی دارد.روی صندلی دیگری نشستم و با خستگی خمیازه کشیدم. گفتم: خب چه کار داشتی؟با قیافه بی روحش به من خیره مانده بود. ایستاد. جدی گفت:-بیا برویم خانه من.-من را مسخره کرده ای؟!با صدای بلندی دستور داد: زود باش!با بی میلی بلند شدم و همراه او راه افتادم. در خانه اش را باز کرد و من را به سالن راهنمایی کرد. چشم هایم را با خستگی باز و بسته کردم و روبروی کمد فلزی بلندی ایستادم. خسته و کسل منتظر بودم تا حرفش را بزند و من زودتر به خانه ام بروم. پشت سر هم خمیازه می کشیدم.پالتویش را در آورد و به چوب رختی آویزان کرد. ناگهان حضورش را پشت سرم حس کردم. دستش را بلند کرد و به موهایم چنگ زد و کشید. موهایم کوتاه است برای همین درد وحشتناکی را حس کردم. دهانم را باز کردم تا چیزی به او بگویم ولی سریع سرم را به کمد کوبید. گیج و منگ ماندم. منظورش از این کار ها چیست؟ پیشانیم خیلی درد می کند و حس می کنم زخم شده است.پای راستم را به دیوار چسباندم و سعی کردم تعادلم را حفظ کنم تا نیافتم؛ پایش را بلند کرد و با کف کفشش ضربه محکمی به مچ پایم زد. چند سال پیش مچ پای راستم پیچ خورد و از آن موقع با کوچکترین ضربه ای درد می گیرد ولی این ضربه نیلوفر اصلاً کوچک نبود و مچ پایم هم در حالت حساسی بود؛ انگار که صدای شکستن استخوانم را شنیدم، داد کشیدم و روی زانوهایم افتادم.نیلوفر بی خیال بشو نیست. به شکم، پهلو و ران هایم لگد می زند. بعد از چند ضربه دیگر نمی‌توانم تکان بخورم و فقط از درد به خودم می پیچیدم.کمی نفس زنان ایستاد و بعد بی توجه به حمام رفت و صدای باز شدن شیر آب را شنیدم. مدتی بعد برگشت و لگد دیگری نثارم کرد، از شدت درد ناخواسته لبم را گاز گرفتم و خونریزی کرد. کنارم زانو زد و دست هایم را عقب کشید، سعی کرد با شال گردنی که از روی مبل برداشته بود آن ها را ببند؛ دست هایم را عقب و جلو کشیدم تا جلویش را بگیرم اما او مچ دست هایم را فشار داد و پیچاند، در آخر هم کاری که می خواست را کرد.نمی توانم راه بروم برای همین من را روی زمین کشید و به حمام برد. لگنی را از آب پر کرده بود. چشم هایم با تصوری که در ذهنم شکل گرفت، گرد شد. او هم دقیقاً می خواست همان کاری را بکند که من فکر می‌کردم. من را به سمت لگن هل داد؛ با تمام وجود مقاومت کردم و بدنم را که درد می کردم به لگن تکیه می دادم و سخت نشسته بودم تا نتواند به راحتی هر کاری می خواهد بکند، اما با این حال گردنم را با یک دست از پشت محکم گرفت و با دست دیگرش سرم را داخل آب برد. نفس را حبس کرده بودم ولی به هر حال مدت محدودی می توانم تحمل کنم! سرم را تکان می دادم و سعی می کردم از آب بیرون بکشم.نیلوفر با خشونت سرم را بیرون آورد و پشت گوشم فریاد کشید: چه می دانی؟!هنوز دارم نفس می گیرم و حتی چشم هایم را هم درست باز نکرده ام. با صدای ضعیفی جواب دادم: یعنی چی؟!-تو یک چیزی می دانی!-راجع به چی؟-خودت را به آن راه نزن!-جدی می گویم، نمی فهمم منظورت از این کارها چیست!سرم را دوباره زیر آب برد و وقتی بیرون آورد، با لحن خسته ای پرسید: راستش را بگو نگار! راجع به گلرخ چه می دانی؟-خودکشی کرده.-این را من هم می دانم، ولی تو انگار چیز های بیشتری می دانی!-نه!-تو نمی دانی؟-نه!-باشد!دوباره کار قبلیش را تکرار کرد. واقعاً نفس کم آورده ام.-تو نمی دانی چرا داریوش را کشت؟تعجب کردم.-تو داریوش را می شناسی؟چشم هایش گرد شد و اخم کرد. کمی من و من کرد و بعد با دهان قفل شده مدت کوتاهی به من خیره ماند و بعد سرم باز هم زیر آب برد.از دفعات قبل بیشتر نگه داشت. باید ولم کند! انگار می خواهد من را بکشد! مدام پیچ و تاب می‌خورم تا بیخیال شود. نه، اهمیتی نمی دهد! هیچ اهمیتی نمی دهد! دیگر نمی توانم تحمل کنم. بی حال شده ام. ثابت و شل و وِل می شوم. سرم را از آب بیرون می کشد. تند تند نفس می کشم. بدنم سست شده است. سرم را روی لگن می گذارم و نفس های بریده بریده می کشم. مدتی با قیافه گرفته اش نگاهم می کند و بعد بیرون می رود.</description>
                <category>ℂ𝕠𝕟𝕗𝕦𝕤𝕖𝕕 𝕚𝕟 𝕥𝕙𝕖 𝕕𝕒𝕣𝕜</category>
                <author>ℂ𝕠𝕟𝕗𝕦𝕤𝕖𝕕 𝕚𝕟 𝕥𝕙𝕖 𝕕𝕒𝕣𝕜</author>
                <pubDate>Wed, 06 Dec 2023 19:05:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روانکاو - پارت 15</title>
                <link>https://virgool.io/charandoparand/%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%DA%A9%D8%A7%D9%88-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-15-gfeoy5e9hejd</link>
                <description>از اداره پست بیرون آمدم و نامه ای که برایم رسیده بود را در جیب پالتویم گذاشتم.صورتم از شدت سرما سرخ شده است. آرام و سنگین راه می روم. خبری که شنیده بودم ذهنم را خیلی درگیر کرده است؛ گلرخ خودکشی کرده است! قبل از محاکمه اش. شنیدم که لیوانی شیشه ای را شکسته، آن را در گردنش فرو کرده و بعد بیرون آورده که باعث شده به علت خون ریزی شدیدی بمیرد.چند روز پیش به دیدنش رفتم؛ خیلی ناراحت و افسرده بود، زیر چشم هایش گود افتاده بود و رنگ به رو نداشت. از چشم های قرمز و صورت متورش می توانستم بفهمم که در این مدت خیلی گریه کرده است.از او پرسیدم که چرا داریوش را کشته است. بغض کرد؛ انگار که دوست نداشت به او یادآوری کنم چه کرده است، با تکرار بیش از حد این جملات به اندازه کافی شکسته شده بود. با صدای لرزان و گرفته ای جواب داد که درست نمی تواند بفهمد چه شد و چرا عشقش را کشته است فقط می داند که از خودش متنفر است و بخاطر این کاری که کرده است خیلی پشیمان و ناراحت است.اول فکر می کردم اینها مثل حرف های تمام آدم هایی است که به آخر رسیده اند و چیزی برای از دست دادن ندارند ولی خودکشی اش ثابت می کند که اولین حدس من درست بوده است. گلرخ فقط یک ابزار بوده است. دقیقاً مثل کاربرد همان چاقویی که گلوی داریوش را برید. شخص سومی وجود دارد که او را وادار به این کار کرده است.سیگارم را روشن کردم و پُک محکمی به آن زدم. با حرف هایی که کیاراد در آخرین جلسه اش به من گفت بعید نیست که کار خودش باشد. اما نمی فهمم هدفش از این کار چه بوده است. و آیا قتل های دیگری هم که به این مورد شباهت داشته اند کار خودش بوده یا نه؟انگیزه اش مطمئناً به خاطر پول نبوده است. اصلاً این خیلی مسخره و بی معنی است...اگر..اگر انگیزه اش روانی بوده باشد چی؟ مثلاً فقط برای لذت بردن خودش؟ شاید از تماشای به جانِ هم انداختن آدم ها لذت می برد. شاید هم به بازیچه گرفتن دیگران برایش خیلی هیجان انگیز و خنده دارست...نمی‌دانم.بعضی از رفتار های گلرخ واقعاً اذیتم می کرد ولی برایم دوست خوبی بود. مهربان و با احساس بود؛ بخاطر این که همسایه ام بود و حتی بعضی وقت ها در مسیر برگشت به خانه از محل کارم او را می دیدم و با هم خیلی وقت گذرانده بودیم. در این مدت تنها دوستم بود. حالا این دختر بیچاره و مظلوم قربانی تفریح یک انسان نما شده بود. این دوست حساس و تاثیرپذیر من را در اتاقکی حبس کردند و مدام به او یادآوری کردند که معشوقه اش را کشته است و به او انگ قاتل بودن زدند؛ وقتی چهره اش را دوباره در ذهنم مجسم می کنم، بنظرم می رسد خیلی شکسته شده بود..خیلی.تا الان برای فضولی خودم می‌خواستم بفهمم چرا این اتفاق افتاده است و کمی هم برایم جنبه تفریح و شوخی داشت برای همین خیلی جدی نمی گرفتمش و برای خودم حتی یک شخصیت دیگر ساخته بودم و در جلسات روانشناسی نقش بازی می کردم؛ ولی حالا به هیچ وجه نمی‌توانم از گرفتن حق دوستم بگذرم.</description>
                <category>ℂ𝕠𝕟𝕗𝕦𝕤𝕖𝕕 𝕚𝕟 𝕥𝕙𝕖 𝕕𝕒𝕣𝕜</category>
                <author>ℂ𝕠𝕟𝕗𝕦𝕤𝕖𝕕 𝕚𝕟 𝕥𝕙𝕖 𝕕𝕒𝕣𝕜</author>
                <pubDate>Wed, 06 Dec 2023 19:01:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روانکاو - پارت 14</title>
                <link>https://virgool.io/charandoparand/%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%DA%A9%D8%A7%D9%88-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-14-m6rodn0ffwnm</link>
                <description>به ساعت نگاهی انداختم و با سرعت بیشتری به نوشتن ادامه دادم:خیلی برایم مهم است که بدانم پس لطفاً اگر جوابش را می دانی کامل برایم توضیح بده. ممنونم.نگارتمام شد! نامه را برداشتم و با عجله از خانه بیرون دویدم. در راه پستش می کردم.***بعد از مدتی دویدن در این هوای سرد به ساختمان رسیدم. زمانی که از پله ها بالا می رفتم پوستم یخ کرده و نوک بینیم سرخ شده بود ولی حسابی هم گرم شده بودم.وارد اتاق شدم و روی مبل نشستم. نفس نفس می زنم و گلویم خشک شده است. کیاراد با همان لبخند همیشگیش-که الان به نظرم احمقانه می آید-جلو آمد و روبرویم نشست. با انگشت اشاره عینکش را عقب زد و پرسید: حالتان چطور است خانم؟-ممنون.-من فکر می کنم کمی آرام تر از قبل شده اید.-بله.-دیگر موضوعی نیست که ناراحتتان کند؟-نه.خیلی کوتاه و جدی جواب سوال هایش را دادم؛ برایش لحن غریبی است. مدتی کوتاهی مستقیم به صورت من خیره ماند؛ معذب شدم و صورتم را به سمت دیگری برگرداندم. بلند شد و پارچ آبی از روی میز برداشت و یک لیوان شیشه ای را پر از آب کرد. لیوان را جلوی من گرفت و گفت: بفرمایید.با کمی تعجب گفتم: آب نمی خواهم.با لحنی که بنظرم آرام و نگرانی است، گفت: لب هایتان خشک شده است.چشم هایم کمی گرد شد و با کمی انزجار لب هایم را لمس کردم.-اهمیتی ندارد.لیوان را روی میز گذاشت و دستان قفل شده اش را روی زانوهایش قرار داد. حس کردم می‌خواهد موضوع مهمی بگوید. لبش را گزید و با تردید پرسید: از شوهر سابقتان خبری دارید؟-بله..چطور؟پا روی پایش انداخت و ادامه داد: من تا الان چند جلسه ای با شما صحبت کرده ام و بنظرم وضعیت روحیتان از آن حالت مضطرب و متشنج خارج شده است. ولی موضوع مهم تر این است که..مکثی کرد و گفت: ممکن است تمام این صحبت ها فقط پاک کردن مسئله باشد.تعجب کردم.-منظورتان چیست؟همانطور که به فرش نگاه می کرد، گفت: به هرحال شما روزهای سختی را گذرانده اید. مطمئناً نادیده گرفتن شوهرتان به شما کمک چندانی نمی کند با این وجود که احتمال تکرار شرایط گذشته وجود دارد.اخم کردم و گفتم: باید چه کار کنم؟خیلی سریع و جدی گفت: باید با او روبرو شوید!همچنان متعجب نگاهش می کردم؛ تمام آرامش و سکوتی که در جلسات قبلی برقرار بود از بین رفته بود.-چه می گویید؟!با لحن محکمی تکرار کرد: با او روبرو شوید!یک لحظه حس بدِ عجیب و ناگهانی به من دست داد؛ سریع از جایم بلند شدم. با صدای بلندی گفتم: شما متوجه نیستید! به او چه بگویم؟ با او چه کار کنم؟ چه کاری می توانم بکنم؟بلند شد و با همان لحن سرد اولین جلسه گفت: هر چه در دلتان است و مخفیانه آزارتان می‌دهد.شاید درست فکر می کردم؛ شاید واقعاً این روانشناس گلرخ را تحریک کرده تا داریوش را بکشد! با صدای خفه ای گفتم: نمی فهمم چه می گویید!-خانـ..سعی کرد شانه هایم را بگیرد. خودم را عقب کشیدم و در حالیکه با قدم های تند از اتاق خارج می شدم گفتم: نمی خواهم بفهمم چه می گویید.</description>
                <category>ℂ𝕠𝕟𝕗𝕦𝕤𝕖𝕕 𝕚𝕟 𝕥𝕙𝕖 𝕕𝕒𝕣𝕜</category>
                <author>ℂ𝕠𝕟𝕗𝕦𝕤𝕖𝕕 𝕚𝕟 𝕥𝕙𝕖 𝕕𝕒𝕣𝕜</author>
                <pubDate>Wed, 06 Dec 2023 17:43:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روانکاو - پارت 13</title>
                <link>https://virgool.io/charandoparand/%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%DA%A9%D8%A7%D9%88-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-13-l3hnr7clquak</link>
                <description>هوا خیلی سرد شده است. پالتوی ضخیمی پوشیده ام. با عجله به داخل ساختمان دویدم و از پله ها بالا رفتم.امروز سومین جلسه ای بود که وقت مشاوره داشتم. این روانشناس جوان و خوش قیافه_پیمان کیاراد_از آن دسته آدم هایی است که ظاهرشان خیلی سرد و بی عاطفه است اما وقتی با او گرم صحبت شدم و فکر کرد که من یک زن رنج دیده و تنها هستم رفتارش خیلی به دلم نشست.حرف هایش را با دقت و وسواس انتخاب می کند و آرام آرام صحبت می کند. صدای ملایم و رسایی دارد. با ادب و متین رفتار می کند و طوری است که انگار مغزش پر از اطلاعات است ولی فروتنی و آرامش ذاتیش اجازه نمی دهد با حرف های پشت سرهم مخاطبش را ناراحت و خسته کند.با او در این مدت خیلی احساس نزدیکی و صمیمت کرده ام؛ احساسی که برایم نا آشناست. انگار که تا به حال تجربه اش نکرده ام.ناگهان در راه پله ایستادم و خودم را به نرده های فلزی و سرد کنارشان تکیه دادم. یک لحظه تردیدِ ناخوشایند و ضعیفی را احساس کردم. یعنی عاشق شده ام..؟ من؟! عاشق این پسرِ روانشناس؟ ممکن نیست! یعنی اصلاً امکان ندارد! خیلی وقت پیش به خودم قول داده بودم که هیچوقت عاشق نشوم. می دانم که عشق بی معنی است؛ فقط برای داستان های عاشقانه آبکی معنی دارد و آخرش هم می گویند:«و آنها تا آخر عمر به خوبی و خوشی در کنار هم زندگی کردند» چیزی که در دنیای واقعی هرگز اتفاق نمی افتد. نه..نه! این عشق نیست. یک احساس زودگذر است؛ عشق های اینطوری فقط نقطه ضعفی برای عاشق ایجاد می کنند! به زودی فراموشش می کنم.من با هدف دیگری به اینجا آمده ام. شاید هم دارم اینکار را انجام می دهم تا از زندگی تکراریم فرار کنم و کمی هیجان انگیزش کنم...نمی دانم. اصلاً مثل یک شوخی مسخره و بی مزه است. بی دلیل است تا پیش این روانشناس بیایم و تصور کنم می توانم بفهمم چرا گلرخ آدم کشته است.من به کیاراد دروغ گفته ام! من کِی ازدواج کرده ام که شوهرم بخواهد به من خیانت کند.قدم دیگری برداشتم و یک پله بالا رفتم؛ باز هم ایستادم. یعنی او هم من را دوست دارد...یا رفتارش با همه مراجعه کنندگانش همینطوری است؟آینه کوچکی از کیفم بیرون آوردم و به خودم نگاه کردم. صورت سفید، چشم های درشت مشکی و موهای لخت مشکی با ابروهای کم پشت و کمانی...خوشگل هستم؟ نه زیاد. بیشتر معمولی.لبخندی که موقع ورود به ساختمان روی صورتم نقش بسته بود، خیلی زود محو شد و با همان صورت بی احساس و بی حالت همیشگیم به راهم ادامه دادم.وقتی وارد شدم کیاراد با لبخند کمرنگی از روی صندلیش بلند شد و سلام کرد. جوابش را دادم و تعارف کرد که روی مبل بنشینم.همان کارهای جلسات قبل عیناً تکرار شد. من داستان زندگی و مشکلات روحی و اجتماعیِ من درآوردیم را تحویلش دادم و او هم دقیقاً با رفتارهای قبلیش سعی کرد به من قوت قلب بدهد و راهنماییم کند.این بار به همه چیز بیشتر دقت کردم و متوجه شدم که تمام این حرکات، صحبت ها و.. دقیقاً به اندازه خودِ من در آنجا دروغین هستند. کیاراد تظاهر می کند و به ظاهر من برایش مهم هستم؛ ولی یکی هستم مثل بقیه مراجعه کنندگانش که باید به حرف هایم گوش کند و راهنماییم کند و پولش را بگیرد و تمام!اما...قدرتی که در اثر گذاری، آن هم در مدت کوتاه روی مراجعشان می گذرد برایم قابل توجه است. یعنی حتی می تواند با حرف زدن کسی را وارد به قتل کند؟ مثل گلرخ؟</description>
                <category>ℂ𝕠𝕟𝕗𝕦𝕤𝕖𝕕 𝕚𝕟 𝕥𝕙𝕖 𝕕𝕒𝕣𝕜</category>
                <author>ℂ𝕠𝕟𝕗𝕦𝕤𝕖𝕕 𝕚𝕟 𝕥𝕙𝕖 𝕕𝕒𝕣𝕜</author>
                <pubDate>Wed, 06 Dec 2023 17:40:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روانکاو - پارت 12</title>
                <link>https://virgool.io/charandoparand/%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%DA%A9%D8%A7%D9%88-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-12-w6gkoeknvr4o</link>
                <description>پاشنه کفش هایم را با کمی احساس اضطراب به زمین کشیدم_صدای خش خش آن کمی آرامم می کند_سعی کردم قیافه ناراحتی به خود بگیرم؛ سرم را بالا بردم و به مردی که پشت میز چوبی نشسته بود نگاه غمگینی انداختم.این مرد قد بلند و لاغر اندام است. صورت استخوانی و کشیده اش، چشم های خاکستری بی روح و موهای مجعد مشکی و براقش در کل برای او قیافه جذابی می ساخت. از پشت عینکش که شیشه های درشت گردی داشت با نگاهی سرد و خشک من را برانداز می کرد. اتاقش هم به اندازه خودش سرد و بی روح بود؛ حتی گرمایی که شومینه به اتاق منتقل می کرد و یا میز های قهوه ای، پرده های قرمز و فرش کف اتاق هم نمی توانستند کمی فضای گرم و صمیمی در اینجا ایجاد کنند.آه عمیقی کشیدم و او بالاخره تصمیم گرفت سر صحبت را باز کند.-خانم رادپور. لطفاً راجب مشکلتان حرف بزنید.صدای بم و آرامی دارد.-آقای کیاراد..سکوت کردم. استعداد خوبی در تظاهر کردن ندارم؛ نمی خواهم قبل از این که به هدفم برسم، دستم برایش رو شود.-بفرمایید خانم.بالاخره با لحنی گرفته و صدایی لرزان شروع به صحبت کردم: وقتی خیلی جوان تر بودم با مردی آشنا شدم. درگیر احساساتم شدم و بدون اینکه فکر کنم، احمقانه ترین کار زندگیم را انجام دادم...یعنی با او ازدواج کردم.از پشت میز بلند شد و قدم زنان به سمتم آمد؛ بیش از حد تصورم لاغر و قدبلند است. روی مبل تک نفره کنار من نشست و همچنان با صورت بی احساسش به من خیره ماند. تظاهر کردن برایم سخت ترهم شد!با خجالت ادامه دادم: اما انگار او خیلی هم به من علاقه نداشت. بعد از مدت کوتاهی...فکر کنم فقط یک ماه بعد از ازدواجمان، دیگر توجهی به من نمی‌کرد.-دقیقاً از چه لحاظ؟با لحن تندی گفتم: بی توجهی یعنی چه؟ اهمیت ندادن.ابروهایش را کمی بالا برد و گفت: خب منظورم این است که دقیقاً در چه مواردی به شما اهمیت نمی داد.اخم کردم و لب هایم را به هم فشردم. گفتم: در لحظات سخت کنارم نبود. وقتی سعی می‌کردم خوشحالش کنم هیچ توجهی نمی کرد. به من دروغ می گفت و می رفت دنبال خوشگذرانی های تک نفره اش.روانشناس سرش را به نشانه فهمیدن حرف هایم تکان داد.-و از همه ناراحت کننده تر برایم زمانی بود که مشکوک شده بود..-به چه کسی؟با صدای بلندی گفتم: به من! محدودم کرد! نمی گذاشت کار کنم یا حتی از خانه بیرون بروم. در مهمانی ها زیر نگاه تند و تیزش آب می‌شدم. هر وقت با جوانان فامیلمان کوچکترین صحبتی می کردم یا اگر لبخند تصنعی تحویلشان می دادم در خانه شر به پا می کرد.دستمالی از کیفم بیرون آوردم و روی چشم هایم فشار دادم تا فکر کند می خواهم جلوی گریه‌ام را بگیرم؛ همچنان بی احساس و بی خیال نگاهم می کرد، به هیچ چیز عکس العملی نشان نمی‌دهد! گلرخ چطور با این مرد کنار آمده بوده؟نفس عمیقی کشیدم و ادامه دادم: کم کم عادت کرد به مسخره کردن و ایرادهای بی دلیل گرفتن. در تمام تصمیم ها و رفتارهایم دخالت می کرد...وقتی می خواستم به خانه مادرم بروم تا کمی از شرش خلاص شوم نمی گذاشت.-شما بچه دار نشده اید؟شوکه شدم.-نه، چطور؟عینکش را بالا برد و گفت: برای شناخت بیشتر پرسیدم، ادامه بدهید.نگاه تندی به او انداختم و به حرف هایم ادامه دادم: بالاخره یک روز گفت که بخاطر کارش مجبور است به ماموریت برود. رفت و یک هفته بعد دست در دست دختر جوانی به سراغم آمد و گفت که همسر دومش است.کیاراد ابروهایش را بالا برد و به مبل تکیه داد. بالاخره! تعجب کرد! پرسید: شما چه عکس العملی داشتید خانم؟-فوراً به اتاقم رفتم و وسایلم را جمع کردم. موقعی که در سالن پیش هم نشسته بودند و می‌گفتند و می خندیدند بدون هیچ حرفی از خانه بیرون رفتم.-شوهرتان مانع رفتن شما نشد؟-فقط موقعی که بیرون می رفتم من را نگاه کرد.مکثی کردم و ادامه دادم: زن دومش از او پرسید که نمی خواهد جلوی من را بگیرد؟ و او هم جواب داد که این دختر دارد خودش را لوس می کند، فردا برمی گردد...مدتی بعد از او جدا شدم.روانشناس عینکش را برداشت، شیشه هایش را تمیز کرد و دوباره به چشم زد. با صدای مردانه و لحن آرامش گفت: با اینحال شما روحیه خوبی دارید.</description>
                <category>ℂ𝕠𝕟𝕗𝕦𝕤𝕖𝕕 𝕚𝕟 𝕥𝕙𝕖 𝕕𝕒𝕣𝕜</category>
                <author>ℂ𝕠𝕟𝕗𝕦𝕤𝕖𝕕 𝕚𝕟 𝕥𝕙𝕖 𝕕𝕒𝕣𝕜</author>
                <pubDate>Wed, 06 Dec 2023 17:39:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روانکاو - پارت 11</title>
                <link>https://virgool.io/charandoparand/%D8%B1%D9%88%D8%A7%D9%86%DA%A9%D8%A7%D9%88-%D9%BE%D8%A7%D8%B1%D8%AA-11-r7vikv1iyqgk</link>
                <description>دو روز از وقوع قتل گذشته است. هنوز هم اینجا حال و هوای قدیمیش را پیدا نکرده است، البته به جز مهشید خانم که از وقتی یادم می آید عصبی و پرخاشگر بود!پلیس ها مدام در ساختمان رفت و آمد دارند؛ صحنه جرم را بررسی می کنند_واقعاً نمی دانم مگر چیزی مانده است که این ها هنوز هم دست بردار نیستند!_ و از اهالی ساختمان بازجویی می کنند.آرامش ساکنین بر هم زده شده است و احساس ناراحتی و نگرانی که همگی داریم، کاملاً واضح است و نیازی به توضیح ندارد؛ اما برخلاف حرف های مهشید خانم هیچکدام از مستاجرهایش حاضر نشده اند خانه هایشان را خالی کنند؛ نمی دانم با خود چه فکر کرده بود که چنین خیالی می کرد چون در این وقت سال چگونه می توانیم یک خانه با این قیمت اجاره کنیم؟ ما اگر پول درست و حسابی داشتیم اصلاً سراغ اینجا نمی آمدیم!از نیلوفر هیچ خبری ندارم؛ آخرین باری که دیده بودمش، شب قتل بود که نگران به نظر می‌آمد.خودنویسم را روی کاغذ فشار دادم و آن را خط خطی کردم؛ کاغذ روی میز را مچاله کردم. می‌توانم داستان بنویسم، الان فکر جدیدی دارم ولی مشکلم این است که نمی دانم باید از کجا شروع کنم. یک داستان من در آوردی هم نمی توانم بنویسم، یا باید می فهمیدم یا حدس می‌زدم که چرا این آدم ها به علاوه گلرخ آدم کشته اند که دلیلی داشته باشد تا برای خواننده داستانم منطقی باشد و بتواند آن را بپذیرد.از روی صندلیم بلند شدم و با قدم هایی نرم به سمت تخت رفتم؛ روی آن دراز کشیدم و طبق عادت این چند روزه ام سیگاری روشن کردم؛ دودی که به سقف می رسید را خیره نگاه کردم. واقعاً که پخش شدن دودش در فضا تصویر خیلی زیبایی دارد!من باید داستان بنویسم! برایم مهم نیست که حق التالیفم چقدر خواهد بود، مهم این است که به من ثابت شود واقعاً توانایی نویسنده شدن را دارم یا نه! اگر نتوانم این کار را بکنم با نهایت شرمندگی به شیراز برمی گردم. تحمل کردن زندگی با مامان و بابا_و احتمال زیاد زخم زبان های مامان_برایم بهتر از این زندگی فعلی و افتضاح است! دیگر نمی خواهم هر روز به جایی بروم که خیاطی کنم؛ کاری که از آن متنفرم!به پهلو خوابیدم و زانوهایم را توی شکمم جمع کردم.چرا گلرخ، داریوش را کشت؟ اگر فقط از دستش ناراحت بود می توانست خیلی زودتر این کار را انجام بدهد؛ چرا زودتر او را نکشت؟اگر او پیش روانشناس می رفته است پس باید بهتر می‌شد نه این که دیوانه بشود!آخرین باری که درباره داریوش با من حرف زد، به نظرم رسید هنوز هم او را دوست دارد. یعنی اخیراً داریوش کاری کرده بوده که او را ناراحت تر کرده باشد؟ نه. گلرخ احساسات خیلی لطیفی داشت، خیلی لطیف! هیچ وقت کسی را نمی زد و حتی خیلی کم فحش می داد یا شاید هیچ وقت فحش نمی داد.یعنی تحت تاثیر حرف های یک نفر قرار گرفته بوده؟ خب این طرز تفکر مثل داستان های آبکی که می خواهند عنصر ترس را به عمق آن تزریق کنند، است. از او بعید نیست؛ خیلی سریع تحت تاثیر قرار می گرفت ولی دیگر اقدام به قتل...خب آن یک نفر باید خیلی بانفوذ باشد!و اگر واقعاً همین باشد آن یک نفر چه کسی بوده؟ گلرخ خیلی حرف می زد و تا کمی احساس ناراحت کننده ای پیدا می کرد، سفره دلش را برای هر کس و ناکسی باز می کرد، اما یک نفر که بتواند خیلی به او اعتماد کند چه کسی می تواند باشد..؟ کسی که گلرخ فکر می کرده می‌تواند تمام و کمال به او اطمینان کند، کسی که به گلرخ محبت می کرده و..آخرین بار که با هم حرف زدیم چه گفت؟مگر تو کمکی هم می کنی؟ اصلاً به حرف هایم توجه می کنی؟کسی که به حرفایش توجه کند..کسی که..هیجان زده از جایم پریدم و زیر لب گفتم: روانشناس!</description>
                <category>ℂ𝕠𝕟𝕗𝕦𝕤𝕖𝕕 𝕚𝕟 𝕥𝕙𝕖 𝕕𝕒𝕣𝕜</category>
                <author>ℂ𝕠𝕟𝕗𝕦𝕤𝕖𝕕 𝕚𝕟 𝕥𝕙𝕖 𝕕𝕒𝕣𝕜</author>
                <pubDate>Sun, 03 Dec 2023 20:23:10 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>