<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های فهیمه ذوالفقاری</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_69448026</link>
        <description>روحم با نوشتن سبز می‌شود☘کتاب چاپی نفسم می‌گیرد☘رمان برق چشمانش☘کلی داستان در روحم پرواز می‌کند?</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 20:59:09</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1625542/avatar/WCDELo.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>فهیمه ذوالفقاری</title>
            <link>https://virgool.io/@m_69448026</link>
        </image>

                    <item>
                <title>فصل دوم عاشقی در سال‌های وبا!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_69448026/%D9%81%D8%B5%D9%84-%D8%AF%D9%88%D9%85-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%88%D8%A8%D8%A7-nyoqecdm26ly</link>
                <description>سلام دوباره به دوستداران کتاب.در فصل دوم کتاب عشق سال‌های وبا، مارکز از عشق فلورنتینو و جدا شدن او از فرمینا صحبت می‌کند و به یکباره، به نوجوانی انها و شروع عشق انها می‌پردازد. و اینجاست که داستان روان شده و سردرگمی خواننده تمام می‌شود. نویسنده تبحر زیادی در زاویه دید سوم شخص دارد و به ارامی و به نرمی یک مار از ذهن شخصیتی به ذهن شخصیت دیگر می‌خزد و به این ترتیب در بطن یک داستان، داستانی دیگر را بیان می‌کند تا خواننده را با گذشته شخصیت اصلی اشنا کند. به طوری که در اوج بیماری فلورنتینو، همانطور که او برای رسیدن نامه معشوقش منتظر است ما هم منتظریم و در حین این انتظار و برای کاستن سختی انتظار، نویسنده داستان دیگری را روایت می‌کند و از این طریق به فرمینا هم زمان می‌دهد تا فکر کند و جواب نامه را بنویسد. «اگر لحظه‌ای در کنار معشوق خود باشد، هوا در هر فصل و دوره‌ای برایش بهاری است.»مارکز توانایی زیادی در توصیف و بیان یک شخصیت دارد. برای مثال در ص ۱۲۵ فصل دوم، به جای اینکه بگوید ائوگلیدس همه چیز را در مورد دریانوردی می‌داند و به همه جزییات توجه می‌کند، به توصیف او و اطلاعاتش می‌پردازد و یک پاراگراف بلند را به اطلاعات او اختصاص می‌دهد تا اینکه می‌گوید: «می‌دانست زنجیری که اسپانیولی‌ها با ان خلیج‌ها را می‌بستند چند حلقه داشته است.» با این ججمله تیرش به هدف می‌‌خورد و خواننده متوجه می‌شود که این پسرک غواص اطلاعات فوق‌‌العاده‌ای در مورد دریانوردی دارد، بدون اینکه مستقیما به روایت ان بپردازد. اینجاست که می‌توان از مارکز، روایت نمایشی را اموخت. البته در ص۱۳۱ تفاوتی در گفته‌های مارکز در مورد کشف فانوس دریایی توسط فلورنتینو، با صفحات قبل وجود دارد که شاید به دلیل اشتباهاتی در ترجمه صورت گرفته باشد. چقدر فصل دوم زیبا تمام می‌شود. خواننده در اوج عشق به پایان ان می‌رسد. اشاره به «پنجاه و یک سال و نه ماه و چهار روز بعد»، گویای این مطلب است که این دوره برای فلورنتینو اریزا سخت گذشته و روز به روزش را شمرده است.در پایان فصل دوم شوکه خواهید شد. همان‌طور که در پایان فصل اول شوکه می‌شوید. هر فصل مانند کل داستان، نقطه شروع، اوج و پایان دارد.#گابریل‌گارسیا‌مارکز #عشق‌سال‌های‌وبا #رمان #نویسندگی #نقد</description>
                <category>فهیمه ذوالفقاری</category>
                <author>فهیمه ذوالفقاری</author>
                <pubDate>Sun, 03 Mar 2024 17:23:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>در سال‌های وبا، عاشق شویم.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_69448026/%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%88%D8%A8%D8%A7-%D8%B9%D8%A7%D8%B4%D9%82-%D8%B4%D9%88%DB%8C%D9%85-cms8k8lnjayt</link>
                <description>سلام.بریم با هم فصل به فصل، کتاب عشق سال‌های وبا رو بخونیم. (از انجایی که کتاب‌ها مرا مسحور می‌کنند، در تمام این مدت غرق این کتاب شدم.)«اجتناب‌ناپذیر بود، رایحه تلخ بادام، به طور ناخواسته عشق نافرجام را در خاطرش زنده می‌کرد.»فصل اول کتاب عشق سال‌های وبا، با این جمله شروع شد. جمله‌ای با تعلیق فراوان. در این فصل با پرش ذهن نویسنده میان موضوعات مختلف روبرو هستیم. در میانه یک اتفاق، نویسنده  به توصیف شخصیت، مکان یا ماجرایی از گذشته می‌پردازد و ذهن خواننده را از مطلب اصلی دور می‌کند. این عدم تطابق ضرورت نوشته از نظر نویسنده یا لزوم ان نوشته، خوانش فصل اول را سخت می‌کند. در فصل اول منتظریم تا دکتر به ماجرای نامه و عشق اتشین خرمیاد سنت امور بپردازد اما به یکباره داستان از محور ان خارج شده به زندگی دکتر می‌پردازد. من خواننده هر لحظه منتظرم تا داستان از توصیفات زیاد در مورد دکتر خوونال اوربینو خارج شده و به داستان اصلی که درباره اوست بپردازد اما به یکباره شخصیت اصلی این فصل می‌میرد. باز هم انتظار می‌رود تا همسرش، فرمینا دازا به زندگی گذشته همسرش اشاره کند که ناگهان مردی به نام فلورنتینو اریزا وارد قصه می‌شود. و تعلیق داستان به عشقی سپرده می‌شود که او نسبت به فرمینا داشته است. تا اینجای داستان خواننده از عشق ابدی فرمینا و دکتر لذت برده و به یکباره با جمله اخر فصل اول، می‌فهمد که قضیه جور دیگری‌ست. نوعی سردرگمی در فصل اول است. نه تنها خواننده، بلکه نویسنده هم گویا تکلیف خود را نمی‌داند. توضیحات شخصیت دکتر زیاد بود، شاید لزومی به این همه توضیح نبود. اما باید باقی داستان را خواند تا ببینیم ایا همه این مطالب کد داستان بودند یا ضعف داستان.روابط زن و شوهری و تعاملات و سر به سر گذاشتن‌های سن میانسالی و پیری در فصل اول به زیبایی به تصویر کشیده شده است. نویسنده از ان به بازی‌های میانسالی یاد می‌کند و دیدگاه زیبایی را به من خواننده القا می‌کند. رفتاری که میان بزرگترهای خودمان هم شاهدش هستیم.</description>
                <category>فهیمه ذوالفقاری</category>
                <author>فهیمه ذوالفقاری</author>
                <pubDate>Wed, 28 Feb 2024 16:40:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بادبادک‌باز باشیم!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_69448026/%D8%A8%D8%A7%D8%AF%D8%A8%D8%A7%D8%AF%DA%A9-%D8%A8%D8%A7%D8%B2-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D9%85-bfwfuiimb0n3</link>
                <description>داستان بادبادک‌ باز، اثر خالد حسینی متولد ۱۹۶۵ در کابل و امریکایی تبار است. این کتاب در سال ۲۰۰۳ منتشر شده و رکورد یکی از پرفروش‌ترین کتاب‌های جهان در ان سال را دارد. در ۴۸ کشور به چاپ رسیده و فیلمی بر اساس ان ساخته شده است.نویسنده در این کتاب با زبانی ساده و سلیس به زندگی پسری پرداخته که خود او نیز از قضا نویسنده است. کودکی را در کابل به همراه پسر خدمتکارش، حسن به خوشی گذرانده اما در نوجوانی در جریان بادبادک بازی حسن برای اینکه به امیر وفادار بماند و او برنده شود دچار مشکلی می‌شود و امیر به جای کمک به او، او و پدرش را مجبور می‌کند تا از خانه‌شان بروند. امیر در جوانی به علت به خاک و خون کشیده شدن افغانستان توسط طالبان، مجبور به ترک وطن به همراه پدرش می‌شود. سالها بعد  با تماس رحیم خان، دوست پدرش او به افغانستان بر می‌گردد تا دنبال سهراب، پسر حسن بگردد. نویسنده در مسیر همین اتفاق کوتاه به طور ماهرانه به زندگی مردم افغانستان و به یک بازه زمانی مهم از تاریخ ان کشور می‌پردازد.ایده این داستان را می‌توان مردی دانست که مجبور به مهاجرت است. و برای این داستان می‌توان چند مضمون پیدا کرد. بهترین و مهمترین ان دوستی/خیانت است و البته می‌توان مضمون تاریخی را هم مهم دانست. نویسنده با دقت و زیرکانه توانسته پیام《در دوستی، خیانت جایگاهی ندارد.》 و همچنین پیام《در فراز و نشیب تاریخ، زندگی مردم و اینده‌شان تحت تاثیر قرار می‌گیرد.》را بیان کند. این کتاب در فرم رمان نوشته شده و نویسنده به خوبی توانسته پیام، مضمون و ایده و طرح داستان را در یک هدف مشترک پیش ببرد.اما در باب نقد فنی، باید گفت راوی اول شخص است و همین باعث هم‌ذات پنداری خواننده با شخصیت اصلی می‌شود. بنای داستان بر اساس شخصیت پردازی و فضاسازی بسیار قوی‌ای استوار است. حتی می‌توان گفت به این امر زیاد توجه شده و از انجا که یکی از مضمون‌های داستان به گونه‌ای است که جنگ و تاثیرش در زندگی مردم و مشکلاتشان را بیان می‌کند بسیار لازم و ضروری است و شاید اگر در داستانی با مضمونی دیگر چنین بود باعث اضافه‌گویی هم می‌شد. داستان از کشش و تعلیق به جایی برخوردار است. داستان با تلفنی از افغانستان در ۳۸ سالگی امیر شروع شده و از طرفی امیر با بیان شکل‌گیری شخصیتش در ۱۲ سالگی ان هم در کوچه‌ای در زمستان، خواننده را وا می‌دارد تا با خواندن داستان خطی‌ای که شروع می‌شود و از کودکی او تا بزرگسالی را بیان می‌کند همراه شود و از موضوع با خبر شود و حتی با یافتن پاسخ، باقی داستان را با او ادامه دهد چرا که کشش داستان بالاست. لحن داستان ادبی عامیانه است. در کل داستان مونولوگ محور است اما دیالوگ‌های به‌ جا و به اندازه در میانه‌ی مونولوگ‌ها قرار گرفته است. شخصیت اصلی امیر می‌باشد که یک شخصیت تکامل یافته است. در ابتدا بزدل و ترسو و در انتها قوی و مبارز و محکم. در ابتدا بی‌دین و در انتها با اعتقادی راسخ. شخصیت‌های فرعی داستان عبارتند از؛ حسن، علی، پدر امیر، رحیم خان، آصف و دوستانش، ثریا، ژنرال طاهری و همسرش و غیره.طرح داستان:نقطه‌ی شروع: امیر و حسن دو دوست قدیمی و ارباب و نوکر که کودکی خوش را در کنار هم می‌گذرانند.نقطه‌ی اوج: امیر در ۱۲ سالگی شاهد تجاوز آصف به حسن می‌‌باشد اما به علت ترس به کمک او نمی‌رود و به جای حل مشکل، صورت مسئله را پاک کرده او و پدرش را مجبور به ترک خانه‌شان می‌کند.نقطه‌ی پایان: امیر طی ماجرایی می‌فهمد حسن برادر ناتنی اوست که فرزندی در افغانستان دارد و باید به کمک او برود.در انتها باید بگویم بادبادک باز، داستانی زیبا و تاثیر گذار است.پ‌ن: این کتاب را سالها پیش خوانده‌ام. توصیه می‌کنم بخوانیدش. دیدگاه ما نسبت به افغانستان را تغییر می‌دهد.</description>
                <category>فهیمه ذوالفقاری</category>
                <author>فهیمه ذوالفقاری</author>
                <pubDate>Thu, 15 Feb 2024 17:27:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بادبادک‌باز باشیم!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_69448026/%D8%A8%D8%A7%D8%AF%D8%A8%D8%A7%D8%AF%DA%A9-%D8%A8%D8%A7%D8%B2-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%DB%8C%D9%85-flrbcslxtply</link>
                <description>داستان بادبادک‌ باز، اثر خالد حسینی متولد ۱۹۶۵ در کابل و امریکایی تبار است. این کتاب در سال ۲۰۰۳ منتشر شده و رکورد یکی از پرفروش‌ترین کتاب‌های جهان در ان سال را دارد. در ۴۸ کشور به چاپ رسیده و فیلمی بر اساس ان ساخته شده است.نویسنده در این کتاب با زبانی ساده و سلیس به زندگی پسری پرداخته که خود او نیز از قضا نویسنده است. کودکی را در کابل به همراه پسر خدمتکارش، حسن به خوشی گذرانده اما در نوجوانی در جریان بادبادک بازی حسن برای اینکه به امیر وفادار بماند و او برنده شود دچار مشکلی می‌شود و امیر به جای کمک به او، او و پدرش را مجبور می‌کند تا از خانه‌شان بروند. امیر در جوانی به علت به خاک و خون کشیده شدن افغانستان توسط طالبان، مجبور به ترک وطن به همراه پدرش می‌شود. سالها بعد  با تماس رحیم خان، دوست پدرش او به افغانستان بر می‌گردد تا دنبال سهراب، پسر حسن بگردد. نویسنده در مسیر همین اتفاق کوتاه به طور ماهرانه به زندگی مردم افغانستان و به یک بازه زمانی مهم از تاریخ ان کشور می‌پردازد.ایده این داستان را می‌توان مردی دانست که مجبور به مهاجرت است. و برای این داستان می‌توان چند مضمون پیدا کرد. بهترین و مهمترین ان دوستی/خیانت است و البته می‌توان مضمون تاریخی را هم مهم دانست. نویسنده با دقت و زیرکانه توانسته پیام《در دوستی، خیانت جایگاهی ندارد.》 و همچنین پیام《در فراز و نشیب تاریخ، زندگی مردم و اینده‌شان تحت تاثیر قرار می‌گیرد.》را بیان کند. این کتاب در فرم رمان نوشته شده و نویسنده به خوبی توانسته پیام، مضمون و ایده و طرح داستان را در یک هدف مشترک پیش ببرد.اما در باب نقد فنی، باید گفت راوی اول شخص است و همین باعث هم‌ذات پنداری خواننده با شخصیت اصلی می‌شود. بنای داستان بر اساس شخصیت پردازی و فضاسازی بسیار قوی‌ای استوار است. حتی می‌توان گفت به این امر زیاد توجه شده و از انجا که یکی از مضمون‌های داستان به گونه‌ای است که جنگ و تاثیرش در زندگی مردم و مشکلاتشان را بیان می‌کند بسیار لازم و ضروری است و شاید اگر در داستانی با مضمونی دیگر چنین بود باعث اضافه‌گویی هم می‌شد. داستان از کشش و تعلیق به جایی برخوردار است. داستان با تلفنی از افغانستان در ۳۸ سالگی امیر شروع شده و از طرفی امیر با بیان شکل‌گیری شخصیتش در ۱۲ سالگی ان هم در کوچه‌ای در زمستان، خواننده را وا می‌دارد تا با خواندن داستان خطی‌ای که شروع می‌شود و از کودکی او تا بزرگسالی را بیان می‌کند همراه شود و از موضوع با خبر شود و حتی با یافتن پاسخ، باقی داستان را با او ادامه دهد چرا که کشش داستان بالاست. لحن داستان ادبی عامیانه است. در کل داستان مونولوگ محور است اما دیالوگ‌های به‌ جا و به اندازه در میانه‌ی مونولوگ‌ها قرار گرفته است. شخصیت اصلی امیر می‌باشد که یک شخصیت تکامل یافته است. در ابتدا بزدل و ترسو و در انتها قوی و مبارز و محکم. در ابتدا بی‌دین و در انتها با اعتقادی راسخ. شخصیت‌های فرعی داستان عبارتند از؛ حسن، علی، پدر امیر، رحیم خان، آصف و دوستانش، ثریا، ژنرال طاهری و همسرش و غیره.طرح داستان:نقطه‌ی شروع: امیر و حسن دو دوست قدیمی و ارباب و نوکر که کودکی خوش را در کنار هم می‌گذرانند.نقطه‌ی اوج: امیر در ۱۲ سالگی شاهد تجاوز آصف به حسن می‌‌باشد اما به علت ترس به کمک او نمی‌رود و به جای حل مشکل، صورت مسئله را پاک کرده او و پدرش را مجبور به ترک خانه‌شان می‌کند.نقطه‌ی پایان: امیر طی ماجرایی می‌فهمد حسن برادر ناتنی اوست که فرزندی در افغانستان دارد و باید به کمک او برود.در انتها باید بگویم بادبادک باز، داستانی زیبا و تاثیر گذار است. توصیه می‌کنم بخوانیدش. دیدگاه جدیدی از افغانستان به ما می‌دهد.</description>
                <category>فهیمه ذوالفقاری</category>
                <author>فهیمه ذوالفقاری</author>
                <pubDate>Thu, 15 Feb 2024 17:24:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ایکاش...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_69448026/%D8%A7%DB%8C%DA%A9%D8%A7%D8%B4-srz55ultvde8</link>
                <description>به هر گوشه از خانه که می‌روم او هست. به اشپزخانه کوچکمان با گاز سه شعله سفیدرنگ که رویش با گذشت پنجاه سال از عمرش، کدر و تیره شده. لعاب چند جایش پریده. اقدس کنارش ایستاده و دارد کله‌جوش هم می‌زند.-چی می‌پزی اقدس؟-مگه نمیبینی... اونی که دوست داری.-خیلی وقته نخوردما... میدونی از کیه نپختی برام. پنچ سال شدا.لبهای اقدس کش می‌اید. دلم برای لبانش وقتی می‌خندد پر می‌کشد.  چشمانم پر می‌شود. بوی کله‌جوش زیر بینیم داد می‌زند و طعمش ته گلویم. دست می‌برم و چشمانم را پاک می‌کنم. چشم به دنبال اقدس می‌چرخانم، نیست. حتما رفته است دستش را بشوید. اخر وسواسی‌ست. نگاه می‌چرخانم، پیش سینک ظرفشویی هم نیست. بوی و طعم کله‌جوش در هوای نمناک اشپزخانه حل شده، دیگر از ان خبری نیست. به طرف گاز می‌روم و در قابلمه خنک را بر می‌دارم. کمی برنج و مرغ درونش است که کپک زده. بویش دماغم را می‌ازرد. درش را می‌بندم. اینجا دردناک‌ترین جای خانه است. محل فرمانروایی اقدس. از اشپزخانه بیرون می‌زنم. چقدر سر وسواسیش غر زدم. چقدر دعوایمان شد. من همه‌اش گیر می‌دادم که باید این بشور بسابش را کنار بگذارد. اقدس بیچاره این اخری‌ها، یواشکی بشور بساب می‌کرد. خوب یادم است هر وقت می‌پرسیدم چیکار می‌کنی،هول میشد دستمالش را پشتش قایم می‌کرد و می‌گفت:-هیچی به‌خدا... هیچی...بعد دستمال را گوشه‌ای پرت می‌کرد و فکر می‌کرد من حواسم نیست. چقدر حرص می‌خوردم. برای خودش بود اما راهش را بلد نبودم. چقدر اذیت شد طفلکی. ایکاش بود، ایکاش می‌شست، ایکاش همه چیز را برق می‌انداخت و در و دیوار و گاز تمیز را می‌شست و می‌شست، اما بود. به اتاق خواب می‌روم. کرسی من یک گوشه‌اش لم داده و تخت اقدس زیر دیوار نم داده، تنها و بی کس افتاده است. بچه‌ها می‌خواستند تخت را بیرون بندازند، نگذاشتم. من خانه را همانطور که اقدس چیده بود نگهداشتم. انها چه می‌دانستند اقدس هنوز هم روی ان تخت می‌خوابد.-رستمی بشین دیگه چرا واستادی با اون پاهات. شب تا صبح اخ و اوخ می‌کنی نمی‌زاری بخوابم.لبخند به لب از غرغرش جان می‌گیرم. می‌روم و جاجیم نارنجی‌رنگ روی کرسی را کنار می‌زنم. عصایم را به دیوار تکیه می‌دهم و می‌نشینم و پاهایم را زیر لحافت کرسی می‌کنم. بوی عرق و چرک بیرون می‌زند. اقدس هر سال وقتی بهار ناز و کرشمه‌اش را به راه می‌اندخت و گوشه کنار کوچه و باغچه رد جوانه‌های علف‌های هرز می‌افتاد، ملحفه لحافت را می‌کند و می‌شست و خشک می‌کرد و دوباره می‌دوخت. لحافت بزرگ بود و سنگین اما هیچوقت بوی عرق نمی‌داد. من غرغر می‌کردم.-بابا زن چه کاریه. سال بعدم می‌ندازم روم دیگه.-رستمی تو چیکار داری به کارای من اخه. بوی عرق میده. پوزخند میزدم.-بو عرق خودمه دیگه... تو که قابل نمیدونی زیرش بخوابی همش رو تختتی.-اصلا تو به کار من چیکار داری، ها؟... همانطور چمباتمه، در حالی که کنار لحافت نشسته و با نخ و سوزن ملحفه را به لحافت کوک میزد، پشتش را به من می‌کرد و کار خودش را می‌کرد. سال بعدش وقتی زمستان میزد بند و بساط پاییز و دلبری‌هایش را می‌شکست و خودش را با برف‌هایش تحمیل می‌کرد به خاک و زمین، لحافت کرسی از زیر رخت‌خواب‌ها بیرون کشیده میشد و بساط کرسی من برپا میشد. کرسی برایم حکم دوا برای درد پاهایم بود، اقدس این را خوب می‌دانست. با وجود پا درد، با وجود اینکه جمع کردن و بساط کردن هر ساله کرسی برایش سخت بود. سالها کشاورزی و ابیاری پدر استخوان‌هایم را در اورده بود.می‌رفتم که زیرش بخوابم عطر صابون و تمیزی بینیم را نوازش می‌داد. -اقدس می‌بینی پنچ ساله لحافتم رو نشستیا.بیخیال درد، هلک هلک خود را روی تخت بالا می‌کشد و به تاج تخت تکیه می‌دهد. -مگه هی نمیگفتی بو عرق خودمه... -من میگفتم تو چرا گوش دادی به حرفم. -عیب نداره رستمی. دلت خوش باشه.نمی‌داند که خیلی وقت است دلم خوش نیست.-نهار خوردی رستمی؟دراز می‌کشم. نگاهش می‌کنم. دور چشمانش پر از چروک است. دستانش می‌لرزد. سرطان تمام جانش را گرفته، گوشتش را خورده، یک لایه پوست روی استخوان مانده. دلم ریش می‌شود.-نه.نگاهی به ساعت چوبی روی دیوار می‌اندازد. پاندول ساعت ساله‌است کار نمی‌کند.-چرا پس؟ ساعت دوئه‌ها.-گشنم نبود. حالا بعدا.دروغ می‌گویم. خدا کند صدای شکمم را نشنود.-غذا نداری تو یخچال؟ صبا امروز نیومده سر بزنه بهت؟خودم دیروز به صبا، دخترم گفتم نیاید. بیچاره اسیر و کبیر من شده. -گفتم نیاد. گناه داره، بچه کوچیک داره.-حسن چی؟ زنش برات هیچی نپخته بیاره؟-ول کن زن تورو‌خدا. گفتم که گشنم نیست.قهر می‌کنم. مثل بچگی‌هایم، مثل جوانیم. دلم می‌خواهد دوباره نازم را بکشد. من هم بدتر از قبل دوباره طاقچه بالا بگذارم. قدیم ها نمی‌فهمیدم، حالیم نبود چه می‌کنم. چقدر دلش می‌شکست. -بلند شو ببینم. بلند شو بریم یه مرغانه برات بزنم بخور.صدای قیژ قیژ تخت می‌اید. سرم را می‌چرخانم. پتو صاف است. تخت مثل تمام پنچ سال گذشته، دست نخورده مانده است. اقدس توی قاب روی طاقچه بالای تخت، به رویم لبخند می‌زند. ایکاش... ایکاش قدرش را بیشتر می‌دانستم. سرم باد داشت، باد. به رویش لبخند می‌زنم. سگرمه‌هایش باز می‌شود.-باشه میرم خودم یه مرغانه می‌پزم. خیالت تخت.فهیمه ذوالفقاری</description>
                <category>فهیمه ذوالفقاری</category>
                <author>فهیمه ذوالفقاری</author>
                <pubDate>Wed, 07 Feb 2024 00:48:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سری به عطرسازی کلکسیونر عطر بزنیم و عطرهای ناب ببوییم!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_69448026/%D8%B3%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%B9%D8%B7%D8%B1%D8%B3%D8%A7%D8%B2%DB%8C-%DA%A9%D9%84%DA%A9%D8%B3%DB%8C%D9%88%D9%86%D8%B1-%D8%B9%D8%B7%D8%B1-%D8%A8%D8%B2%D9%86%DB%8C%D9%85-%D9%88-%D8%B9%D8%B7%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%86%D8%A7%D8%A8-%D8%A8%D8%A8%D9%88%DB%8C%DB%8C%D9%85-vcgrhce5qu61</link>
                <description>کتلین تسارو، رمان نویس اهل ایالات متحده امریکاست. او در پیتسبورگ، پنسیلوانیا به دنیا امد و در دانشگاه پیتسبورگ و دانشگاه کارنگی‌ملون تحصیل کرد، جایی که در برنامه‌های نمایشی انها عضویت داشت. کتاب کلکسیونر عطر او به زبان‌های مختلف ترجمه شده است. و نامزد بهترین رمان تاریخی در سال 2013 در سایت گودریدز شده است. این کتاب توسط فروغ مهرزاد ترجمه شده و در سال 1396توسط انتشارات کوله‌پشتی در ایران به چاپ رسیده است. تصویر جلد کتاب نمادینی از داستان‌های کلاسیک است. که صد البته من دوست داشتم گریس مونرو را در جلد کتاب با پیراهن سیاهی که اواسط کتاب میخرد و فروشنده ان را به سرنوشت ربط می‌دهد ببینم.گریس مونرو، درست روزی که متوجه می‌شود همسرش به او خیانت کرده نامه‌ای از پاریس دریافت می‌کند و می‌فهمد ارثیه‌ای هنگفت از شخصی ناشناس به ارث برده است. به پاریس سفر می‌کند و همین‌جاست که داستان زندگیش تغییر می‌کند...هر چند داستان با فرهنگ ایرانی ما مغایرت‌هایی دارد اما ابعاد زیبایی از زندگی را تعریف می‌کند.اول کتاب نویسنده شروع به دادن کدهایی به ما می‌کند که با پیشروی در کتاب به مرور معنا و مفهوم انها را می‌فهمیم. رویاها یا کابوس‌های ما معمولا ریشه در یک خاطره دارند. در دو بخش اول کتاب که هر کدام مربوط به دو شخصیت اصلی کتاب هستند دو کابوس روایت میشود که در بخشهای پایانی کتاب رمز انها گشوده می‌شود. یک نویسنده خوب باید بتواند کدها و رمزها را به خوبی در بخش‌هایی از کتاب بگذارد و بعد با روایت داستان به حل انها بپردازد. این بخشی از عنصر تعلیق است. تعلیقی که خواننده را ترغیب میکند تا صفحات کتاب را ورق بزند و به حل معما بپردازد. در سیر داستان هم به دنبال حل رموز، یک راز مهم حل نشده باقی می‌ماند و ان نسبت گریس مونرو و اوا دورسی است. چرا اوا پول هنگفتی را برای گریس مونرو که در کشوری دیگر زندگی می‌کند و یک غریبه‌ست به ارث گذاشته؟ رازی که در اخرین بخش‌های کتاب بر ملا می‌شود. تعلیق یکی از مهمترین عناصر داستانی است که نقش مهمی در روایت داستان دارد و به نظر من مهمترین بخشی است که خواننده را تشویق به خواندن باقی داستان می‌کند. کتاب کلکسیونر عطر از تعلیق خوبی برخوردار است.راوی داستان سوم شخص است و این امکان لازم را به نویسنده میدهد تا داستان را از دیدگاه شخصیت مورد نظرش بیان کند. هر چند در داستان‌های سوم شخص روایت احساسات به غلظت اول شخص امکان‌پذیر نیست اما در سیر داستان کلکسیونر عطر حس‌ها به خوبی منتقل شده و جایی از داستان به راحتی می‌توانیم حس اوا دورسی را بعد از تجاوز و سردرگمی کودکانه‌اش درک کنیم.حتی می‌توانیم حال گریس مونرو را بعد از کشف راز اصلی داستان درک کنیم. حس خشم و تنفرش را. شخصیت‌پردازی داستان عالی بود. به عنوان خواننده شخصیت را به خوبی می‌توانستیم تصور کنیم و ارتباط بگیریم و هم‌ذات‌پنداری کنیم. حتی می‌توانیم ریزترین نکته‌ها را در مورد شخصیت‌ها ببینیم. هر چند گاهی شخصیت‌های فرعی بیشتر از حد لزوم توضیح داده شده بود و خواننده را خسته می‌کرد. لزومی ندارد شخصیت‌های فرعی با ریزترین خصوصیات ظاهری و باطنی معرفی بشوند. برای مثال صاحب دفتر وکالت که در حد یک پاراگراف حضور داشت، لازم به توضیحات اضافه نداشت. اما در کل باید بگویم نویسنده شخصیت‌سازی و پردازی خوبی داشته و وقت و زمان زیادی را برایش گذاشته است. نویسنده با تبحر بالا به ساختن فضای داستان و پلان‌های مختلف داستان پرداخته است. طوری که گویی به دیدن فیلم نشسته‌ایم و همراه گریس و اوا داستان را زندگی می‌کنیم و از هتل و سالن خرید و جشن و فضای جنگ‌زده شهر دیدن می‌کنیم.لحن، دیالوگ و مونولوگ همه به اندازه کفایت و به درستی پرداخته شده است و به روند داستان لطمه‌ای وارد نمی‌کنند بلکه حتی ان را درست و به جا جلو می‌برند. نه انقدری دیالوگ داریم که خسته بشویم، نه انقدری داستان مونولوگ‌محور بود که خواننده را کسل کند.داستان از طرح و پیرنگ قوی برخوردار بود و همه اتفاقات درست و به جا بیان شده بودند. رمان کلکسیونر عطر به خوبی شروع شده، به اوج رسیده و با پایان‌بندی درست، شخصیت ضعیف و شکننده گریس مونرو، را به تکامل و استقلال می‌رساند.مضمون رمان اجتماعی و جایگاه زنان هست و ایده ان از زنی خیانت دیده در دورانی است که وابسته به مردان هستند برای زندگی. در واقع نویسنده قصد دارد روند تکامل زن از چیزی که در گذشته به عنوان موجودی وابسته به مرد بود تا به امروز که روی پای خود ایستاده و می‌تواند زندگی را انطور که باید بِزیی‍َد به نمایش گذاشته است. اول کتاب گریس در جستجوی اموزش و یادگیری کار دفترداری است برخلاف دوستش، مالوری که ازدواج و زندگی زناشویی را شغل خود می‌داند.نقطه ضعف این داستان را در ترجمه ان می‌توان یافت. مترجم شدیدا به جملات نویسنده وفادار است. مترجم می‌بایست به متن وفادار بماند اما ترجمه روان و سلیس باشد. هر چند خوانش اوایل داستان سخت است اما به مرور روند داستان خواننده را جذب کرده و به پیش می‌رود.</description>
                <category>فهیمه ذوالفقاری</category>
                <author>فهیمه ذوالفقاری</author>
                <pubDate>Sun, 04 Feb 2024 17:18:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یوگا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_69448026/%DB%8C%D9%88%DA%AF%D8%A7-ic9we4ufrrkf</link>
                <description>دیروز رفتم کلاس یوگا. محیطی ارام با دوستانی که انجا پیدا کرده‌ام. یک حس مشترک بین ما بود. همه ما انجا بودیم تا حالمان خوب شود. یوگا قبل از اینکه ورزش باشد، پیک ارامش درون است. یک ارتباط عمیق با خدا. خدایی که این روزها حضورش در روزمرگی‌هایمان و تندروی‌های برخی تندروها، گم شده است. یکی از دوستان پچ‌پچ‌کنان با رفیقش سراغم امد. چند روز پیش من دکتر تغذیه‌ام را به انها پیشنهاد داده بودم. اینبار از من سراغ روانشناس گرفتند. من هم روانشناس خودم را به انها معرفی کردم. مشکل خاصی نداشت، برای ترس کودکش از دیدن یک فیلم ترسناک و تنها نخوابیدن در اتاقش نگران بود. در تمام طول راه بازگشت به خانه، به مادر متعهد و مسئولیت‌پذیری که هم‌یوگایی من است فکر کردم. چقدر خوب است که دنیا پیشرفت کرده. چقدر خوب است که ما دنیای مجازی را داریم. همین اینستا را که شب و روز فحشش می‌دهیم و نگرانیم که دارد اسیب می‌زند به ادمها و جامعه، ویژگی‌های خوب هم دارد. مادران ما مادران اگاهتری شده‌اند. مادرانی که نگران بچه‌شان هستند و حتی علنا دنبال روانشناس خوبند. در حدود یک دهه پیش حرفش هم جرم بود.-رفتی پیش روانشناس؟.... مگه دیوونه‌ای؟-ببین بچه‌‌ش چه مشکلی داره که میره پیش روانشناس.!!!اوردن علامت سوال به تنهایی یک خطا در نویسندگی‌ست. اما چقدر اینجا خوش می‌نشیند. خوشحالم که دیگر طرز فکرها عوض شده. خوشحالم که دنیا دارد جای بهتری می‌شود. ما در زندگی بارها و بارها اسیب می‌بینیم و حتی اسیب می‌زنیم. عمدی یا غیر عمد، مهم نیست. این مهم است که بتوانیم جای زخم را بتادین بزنیم، ارام پانسمانش بکنیم و بگذاریم خوب شود، حتی اگر رد بریدگی بماند. روانشناسی عمل زیبایی نیست، شاید نتواند رد زخم را کامل از بین ببرد اما کنار امدن با ان و راحت‌تر زندگی کردن را به ما می‌اموزد.پ‌ن: راستش را بخواهید به خودم افتخار کردم که دوستم از من راهنمایی خواست بدون اینکه بداند من هم روانشناسی خوانده‌ام یا کلا در زندگی چه کرده‌ام. همین که دغدغه مرا از رفتارها و ظاهرم فهمیده بود برایم لذت‌بخش بود. و من با افتخار گفتم الان هم از روانشناس کمک می‌گیرم. استرس‌هایی دارم که باید زخم‌هایش درمان شود.</description>
                <category>فهیمه ذوالفقاری</category>
                <author>فهیمه ذوالفقاری</author>
                <pubDate>Wed, 31 Jan 2024 16:22:38 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بعد از من چه می‌کنی؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_69448026/%D8%A8%D8%B9%D8%AF-%D8%A7%D8%B2-%D9%85%D9%86-%DA%86%D9%87-%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%86%DB%8C-knm6dnpia61t</link>
                <description>داستان بعد از من، اثر امیلی بلیکر می‌باشد. زنی که در حومه شیکاگو زندگی می‌کند. معلم سابق، عاشق گیتار و دویدن، و یک مادر مهربان است. بعد از معرفی کارگاه نویسندگی به شاگردانش، خود نیز علاقمند به نویسندگی شده و مشغول به بازی با کلمات و خلق دنیای حروف و کلمات شده است. او مبتلا به یک نوع نادر بیماری سرطان بود. از اینرو میتوان گفت در کتاب پیش رو جنبه‌های مختلف زندگی نویسنده، موج می‌زند. بعد از من توسط سوما زمانی ترجمه شده و در ۴۳۲صفحه در سال ۱۳۹۶ در نشر مصدق به چاپ رسیده است. این کتاب از پرفروش‌ترین کتاب‌های نیویورک تایمز می‌باشد.داستان مردی به نام لوک است که سه فرزند دارد و وقتی از مراسم خاکسپاری همسرش ناتالی که در اثر سرطان مرده است به خانه برمی‌گردد با نامه‌ای از همسر فوت شده‌اش روبرو می‌شود. زندگی جدید او که مردی با کودکی سخت و روحیات و اخلاقیات ضعیف و وابسته به همسر است، از همین‌جا شروع می‌شود. در واقع ناتالی خانواده را در بدترین برهه زندگی تنها نگذاشته بلکه با فرستادن نامه‌ها و برنامه‌ریزی‌هایی برای بعد از مرگ، به انها کمک کرده است. و...این کتاب بر پایه سه ضلع مثلث عشق، ایمان، امید نوشته شده و این سه ضلع نجات‌دهنده بشریت در روزگار پر پیچ و خم امروزی‌ست. چیزی که در دنیای مدرن ما ایرانی‌ها در حال کمرنگ‌ شدن است. خانواده رکن اساسی داستان است. این رمان زیبا، از طرح و پیرنگ قوی برخوردار است، پیام داستان به وضوح به خواننده منتقل می‌شود. راوی داستان سوم شخص است و به راحتی از ذهن یک شخصیت به شخصیت دیگر می‌رود و به بیان روحیات انها می‌پردازد اما محوریت اصلی داستان مربوط به شخصیت لوک است. نویسنده با بیماری‌ای که خود داشته توانسته دغدغه خود در مورد افراد خانواده بعد از مرگ را درک کند و با همذات‌پنداری، داستان بازماندگان را بیان می‌کند. داستان از شخصیت‌سازی و فضاسازی خوب و عالی برخوردار است و خواننده می‌تواند به راحتی در مسیر داستان قرار بگیرد. حتی شخصیت‌های فرعی داستان هم حضوری پررنگ دارند. فضاسازی به گونه‌ایست که خواننده می‌تواند به راحتی با ان ارتباط گرفته و انجا را تجسم کند. به خصوص فضاسازی شهر کودکی لوک با روند داستان بسیار هماهنگ بوده و نقطه پررنگی در ذهن خواننده برجای می‌گذارد. دیالوگ‌ها به جا و محکم بیان شده، روند داستان را برای مخاطب روان و سلیس می‌کند و به خوبی حس و حال شخصیت‌ها را بیان می‌کند. داستان از تعلیق و کشش خوبی برخوردار است و هر جا که معمای داستان حل می‌شود، معمایی دیگر از زندگی ناتالی رو می‌شود و مخاطب را به وچچالش می‌کشد تا باقی داستان را نیز بخواند.داستان از نقطه اغاز، اوج و پایان خوبی برخوردار بود. من به عنوان خواننده توانستم با ان ارتباط گرفته، از روند روان و سلیس داستان لذت برده  و وقتی جمله پایانی داستان را خواندم، کتاب را همراه لبخند ببندم و چند روزی درگیرش باشم و تحلیلش کنم. و یک قدم به جلو در زندگی خودم بردارم.</description>
                <category>فهیمه ذوالفقاری</category>
                <author>فهیمه ذوالفقاری</author>
                <pubDate>Wed, 31 Jan 2024 00:25:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دزاشوب</title>
                <link>https://virgool.io/@m_69448026/%D8%AF%D8%B2%D8%A7%D8%B4%D9%88%D8%A8-ruyui9ko1x02</link>
                <description>گاهی وقتا دنیا از دستمون خارج میشه. گاهی ارزوهای ما با ارزوهای بچه‌هامون فرق میکنه. گاهی تفاوت فرهنگی و گذر از اون زندگی و کنترلش رو از دستمون خارج میکنه. دزاشوب داستان کوتاه کتاب گیله‌مرد بزرگ علوی نمونه فاحش این موضوعه. مش‌حسینعلی دخترش رو به شهر میفرسته تا ماما بشه و برگرده به ده و به خدمت مردم باشه و در اخر... بزرگ علوی خیلی زیبا و و با به کارگیری کمترین جملات داستان رو از جایی به جای دیگه میبره و حتی اوج داستان رو در قالب چند دیالوگ بیان میکنه و پدری که ارزوهاش رو در تفاوت فرهنگی و صد البته دور بودنش از دخترش از دست میده. من به عنوان یک مادر و کسی که کمی از روانشناسی سرش میشه، فقدان حضور پدر در جریان نوجوانی دختر رو حس کردم و عواقبی که هم دامن دختر رو گرفت و هم دامن پدر رو. از طرفی مش‌حسینعلی ارزوهای خودش رو به دخترش القا کرده بود در حالی که اگه دخترش خودش انتخاب میکرد ماما یا دکتر بشه، دیگه انتهای داستان من خواننده نمی‌نشستم روی مبل، دلم بگیره و بسوزه و ناراحت بشم. اگه دختر مش‌حسینعلی خودش راهش رو انتخاب میکرد، اگه کمی دقت میکرد تا توی تله تفاوت فرهنگ شهر و روستا نیوفته، اگه پدر بالا سرش بود ته داستان میشد زنی رو دید که حتی اگه در روستا مونده بود زن یه دهقان شده بود و سری  تو سرا در نیاورده بود، ولی خودش بود و چه بسا موفق. اخر داستان دلم گرفت. جایی که بزرگ علوی توی یه پاراگراف و به طور غیرمستقیم خبر از ناپدید شدن دختر و نذر پدر برای برگشتنش میده.اسم داستان بسیار به جا و درست انتخاب شده بود.«خندید، خنده‌ای که وقتی پیرمردها دلشان میسوزد، می‌کنند.»#گیله‌مرد#داستان‌کوتاه#دزاشوب‌#بزرگ‌علوی#نقد‌وبررسی</description>
                <category>فهیمه ذوالفقاری</category>
                <author>فهیمه ذوالفقاری</author>
                <pubDate>Mon, 29 Jan 2024 09:35:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گیله‌مرد رو بخونیم یا نخونیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_69448026/%DA%AF%DB%8C%D9%84%D9%87-%D9%85%D8%B1%D8%AF-%D8%B1%D9%88-%D8%A8%D8%AE%D9%88%D9%86%DB%8C%D9%85-%DB%8C%D8%A7-%D9%86%D8%AE%D9%88%D9%86%DB%8C%D9%85-fxg8qseztyi4</link>
                <description>همه ما با بزرگ علوی اشنا هستیم. به گمونم کسی نیست که حداقل یکبار اسم ایشون رو نشنیده باشه. بزرگ علوی نویسنده‌ای اجتماعی و واقع‌گراست و از پیشگامان داستان‌نویسی نوین هست. یه سرچ کوچولو تو گوگل اطلاعات جامعی در مورد ایشون به ما میده. منم پسنده میکنم به ذهن کنجکاو خودتون اگه علاقمندید تا برید سرچ کنید و فقط بگم که ایشون در سال۱۲۸۲متولد شدند و ۱۶سالگی به المان رفتند تا تحصیل کنند. یکسال بعد از مرگ پدرشون به ایران برگشتند و به تدریس در تهران و شیراز پرداختند. با صادق هدایت اشنا شدند. بعد یک دوره حبس دوباره به المان برگشتند. بقیه‌ش رو میسپارم به عهده خودتون و گوگل مهربون. بریم برسیم به گیله‌مرد جان خودمون. کتاب گیله‌مرد مجموعه‌ای از داستان‌های کوتاه هست. داستان‌های اجتماعی و حتی میشه گفت تلخ و گزنده اما به شدت مفید و اموزنده. نویسنده مهارت زیادی در ارائه عناصر داستان داشته و داستان از فضاسازی و شخصیت‌پردازی‌های خوبی بهره‌منده. در هر کدوم از داستانها خواننده در مسیر پیرنگ قوی داستان قرار میگیره شخصیت‌ها رو به خوبی تصور می‌کنه و در فضای داستان غرق میشه. تبحری که علوی در داستان کوتاه به خوبی از عهده‌ش بر میاد. داستان‌ها بیشتر از زاویه دید سوم شخص هست. نویسنده با پرش از ذهن یک شخصیت به ذهن شخصیت دیگر داستان رو از دیدگاه اون شخص به تصویر میکشه. از نظر من یک زن خوشبخت بهترین داستان این کتاب بود. زنی که در تقابل تمدن و حضور در اجتماع و سنت، اسیب میبینه و فدا میشه. اجاره‌خانه هم به خوبی به فقر و تنگدستی اشاره داره. و گیله مرد به قیام بر علیه ظلم. داستان‌های دیگر این کتاب هم در همین راستا پیام و مطالب خوبی رو ارائه میدن. بزرگ علوی دغدغه‌مند بود و پیام‌های خوبی رو در داستانهاش ارائه میده. غالب دغدغه او فقر، مسائل اجتماعی و سیاسی هست. بزرگ علوی جز حزب توده بوده و این رو میتونیم در داستان خائن به خوبی لمس کنیم. داستانها از طرح، پیرنگ خوبی برخوردارند و همچنین تعلیق خوبی دارند. در کل باید گفت گیله‌مرد رو باید خوند. هر چند بار که شد. به خصوص اگر علاقه‌مند به نویسندگی هستید می‌تونید با کتاب‌های بزرگ علوی خوب بیاموزید.</description>
                <category>فهیمه ذوالفقاری</category>
                <author>فهیمه ذوالفقاری</author>
                <pubDate>Sat, 27 Jan 2024 20:18:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب بخونیم😇</title>
                <link>https://virgool.io/@m_69448026/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A8%D8%AE%D9%88%D9%86%DB%8C%D9%85-fkx2qoolxoct</link>
                <description>از وقتی یادم میاد، از همون وقتی که تازه نوجوون شدم، دارم کتاب می‌خونم. اولین کتاب یه کتاب ممنوعه بود. بگیر و ببند زمان دهه شصتی‌ها رو فقط ما دهه شصتی‌ها درک می‌کنیم. خوندن رمان خیلی جرم بود. حرام و گناه کبیره.😇 ولی ما انجامش می‌دادیم. خوب یادمه اولین رمان رو خواهر بزرگترم، نفیسه به من داد. از دوستش تو مدرسه گرفته بود. یه کالای قاچاق😜😅😂 زیر پتو هم به من داد. یعنی رد و بدل کتابا زیر پتو و یواشکی بود😅😇من همینجا از نفیسه تشکر می‌کنم که من رو وارد یه دنیای بزرگ و رنگارنگ و پر هیجان کرد. نفیسه جونم مخلصتم🥰. بگذریم. کتابا برا من رنگ و بوی خاصی داشت. و دنیای من که با خیلی از ادما فرق داشت رو موجه می‌کرد. دنیای یه درونگرای احساسی. هر چند چندان کسی هم پیدا نشد درکش کنه. اما جونم براتون بگه که من وارد یه دنیای رنگارنگ از کلمات و معجزه‌شون شدم. خوندم و خوندم و خوندم. بعد ازدواجم یه بنده خدایی بهم گفت تو که عروسی کردی دیگه کتاب خوندنت واسه چیه. تازه فهمیدم که بابا، بعضی دخترا واسه عشق به پسرا کتاب میخونن😂🤣 پلی از حق نگذریم الان دیگه جامعه عوض شده و دیدگاه ها خیلی فرق کرده.اما من امروز یه تصمیم گرفتم. اینکه کتابام رو باهاتون شریک شم. مطالب مهمش رو بنویسم اینجا و انشالله اگه شد یه نقد کوچولو از یه منتقد تازه‌کار، یعنی خودم بزارم. </description>
                <category>فهیمه ذوالفقاری</category>
                <author>فهیمه ذوالفقاری</author>
                <pubDate>Fri, 05 Jan 2024 19:33:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بریم با کتاب دوی موراکامی بدوییم؟!...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_69448026/%D8%A8%D8%B1%DB%8C%D9%85-%D8%A8%D8%A7-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%AF%D9%88%DB%8C-%D9%85%D9%88%D8%B1%D8%A7%DA%A9%D8%A7%D9%85%DB%8C-%D8%A8%D8%AF%D9%88%DB%8C%DB%8C%D9%85-oafxyw9gr4nl</link>
                <description>بریم بدوییم؟!...در پست قبلی کتاب 《از دو که حرف می‌زنم از چه حرف می‌زنم》 اقای موراکامی رو معرفی کردیم. اما بزارید بریم و همراه کتاب یه خرده جدی‌تر بدوییم!《از دو که حرف می‌زنم از چه حرف می‌زنم؟》کتابی زیبا، روان و جذاب از اقای هاروکی موراکامی نویسنده ژاپنی هست. کافیه دَرِ دهکده مجازی رو با کلید سرچ باز کنیم و ببینیم و بخونیم که این نویسنده کی زندگی کرده و چقدر جایزه برده و حتی کتابهاش به ۵۰ زبان مختلف ترجمه شده. اینها رو هر عشقِ کتابی خودش میخونه. پس ازشون می‌گذریم و به دویدنمون ادامه میدیم. این کتاب ۱۷۹ صفحه‌ای با ترجمه مجتبی ویسی، توسط نشر چشمه منتشر شده و رادیو گوشه به کمک جمعی از دوندگان عزیر کشورمون به صورت صوتی منتشرش کرده. کتابی که در واقع زندگی‌نامه یا شرح‌حال‌نویسی هست. نویسنده مکرر در طول کتاب میگه که این شرحی از دویدن من در زندگی هست. مسلما کتابهای زیادی به صورت زندگی‌نامه ارائه شده اما نکته خاص این کتاب اینه که به بخشی خاص از زندگی موراکامی اشاره داره. بخشی که در موازی با جنبه‌های دیگه زندگی نویسنده‌ست و کاملا منطبق و موثر بر هم. نویسندگی، دویدن، همسر بودن و جنبه‌های دیگه زندگی نویسنده در هم ریشه دارند. بارها و بارها نویسنده خودش رو رمان‌نویس‌دونده معرفی میکنه. بخش‌هایی از کتاب کمی طولانی بود برای منی که نمی‌دووم. اما با همه اینها، لابه‌لای مطالب کتاب نکات و رمزهایی هست که راه یک انسان موفق رو نشون میده. بر عکس تمام کتابهایی که از موفقیت و انگیزه حرف می‌زنند و یک سری راهکار خشک و کلیدی میدن، در این کتاب زندگی و مسیر ادمی مثل خودمون، نشون داده میشه بدون هیچ راهکاری و خواننده عاقل اگر واقعا کتاب رو میخونه تا بیاموزه و رشد کنه خودش راهکارها رو استخراج میکنه. موراکامی در این کتاب از شروع تا ادامه نویسندگی و دویدن خودش رو لابه‌لا و ریشه در ریشه هم تعریف میکنه. نکته جالب توجه اینه که به عقیده موراکامی انسانها خوبِ مطلق یا بدِ مطلق نیستند. انسان موفق و خوشبخت کسیه که در مسیر زندگی، خودش رو همونطور که هست با همه خوبیها و بدیهاش بپذیره. تمام دردها و نواقصش رو درک کنه و از هر فرصتی برای پیشرفت استفاده کنه و با شکست پا پس نکشه. جالب‌تر اینکه ایشون حتی از شکست‌های دویدنش هم با افتخار حرف زدند و در انتها نتیجه‌ای که هر انسان موفقی باید بگیره رو گرفتن و درس اموختن و دست از تلاش بر نداشتن. این کتاب به ما میگه هر کسی، با هر طبقه و شغل و عقیده‌ای میتونه موفق بشه. یک نکته جالب توجه اینه که نویسنده با استفاده از تبحرش در رمان‌نویسی، مطالب و مسیر زندگیش رو طوری کنار هم چیده که بیشترین تاثیر رو روی ادم بذاره.کاش بیست ساله بودم و این کتاب رو می‌خوندم! درس زندگی، موفقیت و خوشبختی. به خاطر همین به نوجوون‌های خودم(دو تا تو خونه دارم)توصیه کردم که در اولین فرصت زندگیشون، این کتاب رو بخونن. 《درد اجباری است، رنج کشیدن اختیاری است.》تفکر به همین دو جمله کافیست تا زندگی رو درک کنیم.《دلایلم برای ندویدن بی حد و حصر است. بنابراین باید تا می‌توانم به ان دو سه دلیل برای دویدن بها بدهم.》 و من با این جملات زندگیم رو درک کردم. شاید باید این کتاب رو سالها پیش میخوندم. اما حالا در ۴۰ سالگی، بعد از گذروندن یک سری بالاپایین‌های معمول زندگی، بد هم نیست. تجربه‌هایم حرف‌های کتاب رو برام ملموس‌تر کردند. من بعد خوندن این کتاب دیگه ادم سابق نیستم. ارام‌ترم. استرس و اضطراب مادرزادی و دایمیم کمی ارام‌تر شده. به قول بچه‌های امروزی، یک لِول بالاتر رفته‌م. موراکامی به خودش باور داشت که در یک عصر، نشسته زیر افتاب، سر تماشای یک مسابقه تصمیم گرفت بنویسه و نوشت و سر همان نوشته اول جایزه برد. زندگی همینه. زندگی همه افراد موفق همینه. به قول او برخی مسائل در زندگی اجتناب ناپذیرند و تکراری. انسان در تطابق و انعطاف با ان موفق می‌شود.(نقل قول)</description>
                <category>فهیمه ذوالفقاری</category>
                <author>فهیمه ذوالفقاری</author>
                <pubDate>Wed, 01 Feb 2023 09:38:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>می‌خواهم بنویسم. از چه؟ از دوی موراکامی!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_69448026/%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D9%87%D9%85-%D8%A8%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%D9%85-%D8%A7%D8%B2-%DA%86%D9%87-%D8%A7%D8%B2-%D8%AF%D9%88%DB%8C-%D9%85%D9%88%D8%B1%D8%A7%DA%A9%D8%A7%D9%85%DB%8C-wjqwvmrnka0k</link>
                <description>خواندن بعضی کتابها برایم سخت است. بیشتر رمان اول شخص دوست دارم و از سوم شخص‌ها بسته به نگارش نویسنده و تبحرش دارد. نگویم از کتابهای انگیزشی و روانشناسی که با وجود اینکه رشته‌ام روانشناسی بود اما باز برایم سخت هستند خواندنشان. گویا اجبار که از سر ادم برداشته شود تنبل می‌شود?پس به سراغ کتابهای صوتی رفتم و چندین کتاب روانشناسی و انگیزشی و موفقیت را گوش کردم تا رسیدم به کتاب 《از دو که حرف میزنم از چه حرف میزنمِ موراکامی》. کتابی فوق العاده... پ‌ن:بروم بچه ها را بخوابانم باقی داستان را فردا می‌نویسم???</description>
                <category>فهیمه ذوالفقاری</category>
                <author>فهیمه ذوالفقاری</author>
                <pubDate>Sun, 22 Jan 2023 23:16:52 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بدو بریم نظر بذاریم!!!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_69448026/%D8%A8%D8%AF%D9%88-%D8%A8%D8%B1%DB%8C%D9%85-%D9%86%D8%B8%D8%B1-%D8%A8%D8%B0%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D9%85-kigzkjvlazak</link>
                <description>دنیای درهم و برهم!!!تولید محتوا به چه قیمتی آخه؟!برای دیده شدن، برای رسیدن به هدفمان مجبوریم در دنیای مجازی باشیم و تلاش کنیم تا دیده بشویم. کلاس‌های تولید محتوا برویم و تولید محتوا کنیم. اما به چه قیمتی؟ ایکاش استادان تولید محتوا این درس را هم اضافه کنند به دروسشان؛ که ای انسان صبر کن، اگاهی و دانش کامل کسب کن و بعد تولید محتوا کن. در تمام این اتفاقات عجیب و غریب این مدت من سکوت کردم چون نه درباره متروپل که خشمم را باعث شد اطلاعات داشتم، نه در مورد اتفاقات کَن و نه حتی از مراسم سلام فرمانده. به خدا که این مدت فقط فشار بود که از اینستا دریافت می‌کردم. یکی لباس و بوسه کَن را مسخره میکرد و دیگری به خانم امیرابراهیمی تبریک می‌گفت. به بیست و چهار ساعت نرسیده میامد و یک نوشته معذرت خواهی میداد و حرفش را عوض میکرد. اصلا هم به ان فشار و تفکری که در ذهن مردم فرو میکرد کاری نداشت. خب عزیز من اول اطلاعاتت را کامل کن بعد بیا نظر بده. اصلا چه معنی دارد تا اینکه یک موضوع ناب پیدا کردیم بدوییم بیاییم اینستا نظر بدهیم و تولید محتوا کنیم؟ یک نویسنده قابل، یک بازیگر کاردان، یک بلاگر اگاه خوب می‌داند که اول باید پخته شد بعد نظر داد. خانم #مائده‌فلاح در کتاب #برای‌مریم جمله قشنگی دارند. 《نوشته‌ مثل میوه است باید پخته و رسیده شود. اگر کال باشد سر دل ادم می‌ماند و باید بالا اورده شود.》(کلیت جمله را گفتم. دقیق جمله را بیان نکردم.) پس عزیزانم بگذارید تولید محتوا و نوشته‌هایتان برسد بعد به خورد مردم بدهید. بعضی‌ها دیگر نوشته‌ی عذر‌خواهی شما را نمی‌خوانند. فقط ان جمله‌ی اول و بعد ذهنیت‌های بد و تزریق درد به جامعه. باور کنید معروف شدن به هر قیمتی ارزش ندارد.دنیای درهم برهمی شده!!!من هم برای ابادان و مردمش عزادارم همانطور که برای پلاسکو بودم.به ترانه علیدوستی ایراد میگیرم چرا با خودش فرهنگ و لباس سنتی خودمان را نبرده. اما به او افتخار میکنم چون از ایران به کَن رفته و این برای زن ایرانی سخت و دشوار است.از بوسه نوید ناراحت شدم چون علنا مخالف فرهنگمان بود و ایکاش چیز بهتری برای ارائه به دنیا داشت حالا که نماینده مردم ایران بود.به خانم امیرابراهیمی تبریک می‌گویم چون از رنج به گنج رسید اما باید صبر کنم، فیلم عنکبوت مقدس راببینم و بعد نظر بدهم خود را به جایزه کن فروخته یا نه!</description>
                <category>فهیمه ذوالفقاری</category>
                <author>فهیمه ذوالفقاری</author>
                <pubDate>Tue, 31 May 2022 20:09:01 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب‌گردی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_69448026/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%DA%AF%D8%B1%D8%AF%DB%8C-ekb2pkymr12d</link>
                <description>کتاب‌گردیدیروز کتابی که می‌خواندم تمام شد. حوصله‌ام سر رفت و رفتم توی دانلودهای گوشیم تا بلکم ببینم چه دارم. از انجا که ارشیو پر و پیمانی دارم اتفاقی کتاب اسکار و بانوی گلی پوش نظرم را جلب کرد. از سر کنجکاوی خواندمش. نامه‌های یک پسر ده ساله در حال مرگ به خدا بود. در اولین نامه عاشق کتاب شدم. تا شب نشده همه کتاب را خواندم. البته منظورم داستان اسکار و بانوی گلی‌پوش از این مجموعه است. زندگی انسان در دوره کوتاهی به تصویر کشیده شده و از همه مهم‌تر به کلی از سوالهای بلوغ چهل سالگیم پاسخ داد. من که این داستان را دوست داشتم و جز کتابهایی خواهد بود که تا زمان مرگ هر روز در ذهنم مرورش خواهم کرد. حتی شاید باز هم خواندمش. توصیه می‌کنم بخوانید. قلم نویسنده روان و جذاب است.??</description>
                <category>فهیمه ذوالفقاری</category>
                <author>فهیمه ذوالفقاری</author>
                <pubDate>Sun, 15 May 2022 11:45:30 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قدیم اسمش زن دوم و سوم بود، الان خیانت!2</title>
                <link>https://virgool.io/@m_69448026/%D9%82%D8%AF%DB%8C%D9%85-%D8%A7%D8%B3%D9%85%D8%B4-%D8%B2%D9%86-%D8%AF%D9%88%D9%85-%D9%88-%D8%B3%D9%88%D9%85-%D8%A8%D9%88%D8%AF-%D8%A7%D9%84%D8%A7%D9%86-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%86%D8%AA2-dlo2vf10c1bp</link>
                <description>قدیم اسمش زن دوم و سوم بود، الان خیانت!2سیمین دوبووار را همه می‌شناسند. و نقد کتاب وانهاده را هم میشود به راحتی در گوگل سرچ کرد. من می‌خواهم از جنبه دیگر به کتاب نگاه کنم. داستان زنی ۴۲ ساله که همسرش ۸ سال است با زنی دیگر رابطه دارد. زنی خانه‌دار که دست از کار و رتبه اجتماعی‌اش برداشته و خود را وقف همسر، خانه و دو دخترش کرده است. حالا دخترها از کنارش رفته‌اند. او مانده و همسرش و ارزوهایی که برای این تنهایی با شوهر دارد . اما به یکباره همه چیز به هم می‌ریزد. تعادل اولیه بر هم ریخته و زن می‌فهمد همسرش زنی دیگر برای این روزهایش زیر سرش دارد. به ظاهر در اول قضیه را راحت می‌پذیرد اما به مرور شوک اولیه کنار رفته، زخم عمیق می‌شود. و در اخر او مانده با دستی خالی، شوهری که ترکش کرده، و زندگی‌ای که باید به تنهایی ادامه بدهد.خب شاید بگویید خودمان کتاب را می‌خواندیم، منظورت را رک و صریح بگو! ایران انسانهای شریفی دارد. در قدیم خیانت کمرنگ بود و اگر بود انقدر کم بود که معلوم نمیشد. اما تا دلت بخواهد زن دوم و سوم و حتی بیشتر، کم نبود. زنها باید علاوه بر همسر، خانه‌هایشان را با زن دیگر قسمت می‌کردند. اگر مونیکِ قصه‌ی وانهاده، مجبور شد همسرش را با نوئیلی قسمت کند اما خانه‌اش فقط برای او ماند و حق و حقوقی که داشت. اما در ایران قدیم باید زن دوم و سوم را زیر یک سقف تحمل می‌کردند. باید دردش را با جان می‌چشیدند و ذره ذره می‌مردند. ذره ذره مثل مذاب. زندگی‌ای که همه دردهایش یک طرف، درد لبخند شوهر زهری و سمی بود. و الان اگر شعارمان شده خدا یکی زن یکی؛ خیانت در لابلای قشر جامعه زیاد شده. ما به تمدنی رسیده‌ایم که موریس‌ها(نام مرد داستان وانهاده) ظهور کرده‌اند. به تمدن روشن‌فکری متولد شده از ماهواره و هزار چیز دیگر. ایکاش کمی مراقب این دویدنمان به سمت روشن‌فکری باشیم. </description>
                <category>فهیمه ذوالفقاری</category>
                <author>فهیمه ذوالفقاری</author>
                <pubDate>Sat, 14 May 2022 15:41:36 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قدیم‌ها اسمش زن دوم و سوم بود، الان خیانت.</title>
                <link>https://virgool.io/MePlusBook/%D9%82%D8%AF%DB%8C%D9%85-%D9%87%D8%A7-%D8%A7%D8%B3%D9%85%D8%B4-%D8%B2%D9%86-%D8%AF%D9%88%D9%85-%D9%88-%D8%B3%D9%88%D9%85-%D8%A8%D9%88%D8%AF-%D8%A7%D9%84%D8%A7%D9%86-%D8%AE%DB%8C%D8%A7%D9%86%D8%AA-jwynf2vthaxb</link>
                <description>سالها پیش خواندمش. موضوعی جالب و قابل فکر. ان موقع‌ها تازه ازدواج کرده بودم. سن و سالی هم نداشتم. بعد هر کتاب ساعت‌ها در موردش فکر می‌کنم. این کتاب سالها فکرم را درگیر کرد. به من اموخت. به من از اینده گفت. اینده‌ای دور یا نزدیک برای فرهنگی که شروع کرده تا به تاخت به سوی تمدن جدید برود. به سوی روشن‌فکری اروپایی. غافل از اینکه انها هم در کار خودشان مانده‌اند.دلم می‌خواهد در مورد این کتاب بیشتر بنویسم. پس خواهم نوشت.</description>
                <category>فهیمه ذوالفقاری</category>
                <author>فهیمه ذوالفقاری</author>
                <pubDate>Fri, 13 May 2022 16:12:50 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>