<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ح جیمی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_69476924</link>
        <description>چیز زیادی ندارم بگویم ، شاید کمی آبی تر ، یا در حساب هم گیج تر !
افکار غربی در سرم ، عشق وطن از پیش تر</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 01:37:18</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3680168/avatar/AP06Jv.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>ح جیمی</title>
            <link>https://virgool.io/@m_69476924</link>
        </image>

                    <item>
                <title>تو الان چند سالته؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_69476924/%D8%AA%D9%88-%D8%A7%D9%84%D8%A7%D9%86-%DA%86%D9%86%D8%AF-%D8%B3%D8%A7%D9%84%D8%AA%D9%87-i5bdcohv1j1b</link>
                <description>اخیرا احساس میکنم تنهایی رفته رفته شکلش تغییر می کند. در آستانه سی سالگی ، بدون یار و همدم ، با آینده ای مبهم در این کشور پیچیده. طبیعتا غم اولین احساسی است که در آینه درون مردمک چشمانم موج میزند. دوست داشتم نامه ای بنویسم به خودم. به خودم که در اعماق وجود محبوس است و هر از گاهی فقط شبها موقع خواب صدایش را میشنوم؛ که میپرسد: تو الان چند سالته؟!و من هربار یکه میخورم و برای خودم باورش سخت است که با صدای دختربچه ای که خودم هستم اینقدر دچار وحشت و ناآرامی میشوم. هربار در جواب سوالش میگویم  تو چند سالته؟ ولی هیچ جوابی نمی شنوم.میخواهم این بار با این نامه بتوانم با او ارتباط بهتری برقرار کنم شاید شبهای بعد توانستم چیز دیگری از او بشنوم، بلکه صدای خنده ای، یا سوال جالبی، یا حتی خاطره ای!سلام کودک همراه درونم ♡دوس داشتم می دیدمت حتی بغلت میکردم، ولی نمیدانم چطور. میدانم در اعماق درون تنهایی، من هم اینجا در این شلوغی ها تنها هستم. نمیدانم چقدر درد کشیدی و چقدر مصیبت تحمل کردی ولی میدانم زندگی برایت راحت نبوده ، چون هرچه که من دیدم و چشیدم و تجربه کردم تو هم در آن بودی، با این تفاوت که من در بعضی شرایط کسانی داشتم و تو تماما تنها بودی. بیشتر که فکر میکنم می بینم حتی خیلی وقتها جراحت برداشتی و با همان دستان کوچکت شاید مرهمی روی زحمایت گذاشته ای و در گوشه ای برای خودت گریه کرده ای و غم هایت شاید به اندازه کوهی روی هم تلنبار شده باشد. این تفاسیر و پندارها سر مرا بیشتر خم میکند چون میدانم تو در همه ی خوب و بدهای زندگیم بوده ای و این را بهتر میدانم که اتفاقات خوب در زندگیم نادر بودند. میتوانم تمنایی داشته و طلب بخششی کنم ؟ آیا هنوز صبری داری برایم خرج کنی؟ شاید بتوانیم با گرفتن دستان یکدیگر دیوار تنهایی مقابل خود را بشکنیم و رها شویم. شاید بتوانیم با خنده های یکدیگر از شدت غم ها بکاهیم. شاید حتی بتوانیم بیشتر باهم وقت بگذرانیم و به حرف های هم گوش دهیم؟ آری شاید بشود که دیگر تنها نباشیم!آیا هنوز میتوانی برقصی؟ میتوانی آواز بخوانی؟ من پایه ی تمام بازی ها و شادی هایت میشوم چون میدانم تو بهتر از من شاد بودن را بلدی! و این را هم بدان که من جز تو کسی را ندارم و تنها همدمم تو خواهی بود.</description>
                <category>ح جیمی</category>
                <author>ح جیمی</author>
                <pubDate>Wed, 31 Dec 2025 21:52:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هر چیزی به وقتش!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_69476924/%D9%87%D8%B1-%DA%86%DB%8C%D8%B2%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D9%88%D9%82%D8%AA%D8%B4-wy87gazb3wgq</link>
                <description>امروز ، بعد از تجربه های متفاوتی از ترس و شکست و موفقیت ، یه چیزی بهم ثابت شد.حدود ۱۶_ ۱۷ ساله دوچرخه سواری نکرده بودم. نمیدونم چرا این کارو نکردم با اینکه علاقه زیادی هم بهش داشتم.همیشه تو لیست کارایی که دوس داشتم انجام بدم، دوچرخه هم بود! ولی نه خریده بودمش و نه برنامه جدی ای براش داشتم. تا اینکه چند روز پیش تصمیم گرفتم یکی از خواسته های کوچکمو برآورد کنم تا تو این اوضاع افسردگی که به سر میبرم کمی ذوق و شوق به روزای کسل کنندم بده.رفتم و دوتا دوچرخه خریدم . یکی واسه خواهرم و یکی واسه خودم. 😊🤩 خیلی شاد بودم واقعا هم ذوق و شوق بچگی برام زنده شد. تا شب سرکار بودیم و مجبور بودیم صبر کنیم تا شب سوارش شیم. اخر شب موقع برگشت به خونه دوتایی سوار شدیم و اینجا بود که فهمیدم یه چیزی درست نیست. یا جفت و جور نیست چجوری بگم اونجور که باید نیست!بعد ها شبیه این عکس میشمذاتا آدم جسوری ام ، کله شق و شاید حتی نترس!😏فکرشم نمیکردم انقد سوار دوچرخه بودن اذیتم کنه. کمی اینور اونور کردم دیدم نه ! من میترسم، میترسم بیفتم همش، عین بچه های۷ساله! گفتم شاید دفعه اول اینجوری باشه اما سری های بعدی که سوار شدم هربار خوردم زمین و هی ترسو تر شدم. شاید باورتون نشه اما پاهام میلرزیدن نفس نفس میزدم انگار که سگی چیزی دنبالم کرده و ساعتها دویدم. بقیه براشون غیرعادی نبود و فکر میکردن برای خانم ها عادیه که نتونن دوچرخه سواری کنن و همش بترسن. این نوع تفکر بیشتر آزارم میداد. به همین خاطرخسته نشدم. خواستم با این احساس مسخره بجنگم و شکستش بدم. هر روز تکرار کردم و سوارش شدم حتی خواستم سریع تر برم و از سرعت نترسم. یه روز که افتادم دوچرخه هم خراب شد و مجبور شدم با دوچرخه خواهرم تمرین کنم.🫣🥲میدونم که میدونین آخرش چی شد. تمرین و تکرار همیشه جواب میده. ولی مقصود من از این جریان چیز دیگه ایه.من تو این ماجرا به این نکته پی بردم که : همه چیز به وقتش قشنگه! همه چیز به وقتش میچسبه.. هر چیزی به وقتش.🫠من اون موقع که ۱۵ سالم بود و اجازه دوچرخه سواری بهم نمیدادن وقتش بود! اون موقع که شورش بود حالش بود.. تجربه الانم بیشتر شبیه دهن کجی خودم به خودم بود، که بیا اینم دوچرخت، سوار شو دیگه ، بعدش چی میخوای؟ لابد موتورهم میخوای سوار شی؟!😑اه که چه ضد حالیه زندگی با این قوانین بیخود و اجباری!گاهی حتی خواسته هات اونقد که برآوردشون نمیکنی روشون خاک میشینه اصلا یادت میره چیا میخواستی و چیا دوست داشتی. پارسال دفتر اهداف قدیمم رو پیدا کرده بودم و متوجه شدم که به همه اهدافی که توش نوشتم رسیدم حتی بیشتر، ولی اصلا احساس شادمانی تو اون لحظه ها نداشتم اصلا یادم نبوده که اون چیزها یه روزی هدفم بوده! چون خیلی دیر بهشون رسیدم.دلم میخواد حداقل به چیزای کوچک و دست یافتنی که تو ذهنمه فرصت به وقوع پیوستن و حقیقی شدن بدم تا روحم تو این دنیای پر تلاطم ، طعم لذت و شور و شوق رو بهتر بفهمه . شاید زندگی تو این اوضاع نابه سامان قابل تحمل تر بشه 🙂اه که چه ضدحالیه زندگی با قوانین بیخود و اجباری !</description>
                <category>ح جیمی</category>
                <author>ح جیمی</author>
                <pubDate>Sat, 12 Jul 2025 17:07:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یکم غیبت کنیم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_69476924/%DB%8C%DA%A9%D9%85-%D8%BA%DB%8C%D8%A8%D8%AA-%DA%A9%D9%86%DB%8C%D9%85-twrlnlo3wjpq</link>
                <description>یه موضوع جالب پیش اومده بود چند روز پیش، هی میومد تو ذهنم که آخه چرا آدما اینجورین؟! اصلا چقدر انسان موجود عجیبیه!بذارین تعریف کنمیکی از دوستانم رو دیده بودم که غرق اظهار نظر بود و داشت از دغدغه هاش برای دیگران میگفت. دغدغه هایی که یه زمانی از زبون ما که میشنید سریع بساط تمسخر به راه می افتاد و میشدیم مضحکه شون. اما الان با بیان همون چیزها میخوان بگن که روشن فکر شدن و شاید حتی باکلاس!کاری ندارم مقصودش درسته یا غلطه ، یا اصلا کارش خوبه یا هرچی، صحبتم سر یه چیز دیگه س. میگم چرا ما آدما وقتی کسی درباره صداهایی که تو ذهنش هست دغدغه هایی که رو مخش راه میره، میاد باهامون صحبت میکنه ،  گوش نمیدیم به حرفاش یا اصلا وقتی با کسی ادعای رفاقت میکنیم وقت و انرژی صرف نمیکنیم بشناسیمش؟ همین که شمارشو داشته باشی دلیل بر رفاقت نیست که.زمانیکه خود من راجب افکار الان این دوستمون حرف میزدم فقط مسخرم میکردن، زمانیکه کتاب خوندن ترند نبود و جزو باکلاسی محسوب نمیشد ، من بخاطر کتاب خوندن و نوشتن یه داستان کوچولو مسخره میشدم ، اما الان آدما با خریدن حتی کتاب توهم باکلاس بودن بهشون دست میده و فکر میکنن دیگران هیچی حالیشون نیست و فقط اونا از همه چی آگاهن.من در برابر حرفای این شخص سکوت کردم و نظر خاصی ندادم ، خواستم بیشتر به خودم فکر کنم. این که چرا الان این حرفا رو شنیدم و اصلا ذهنم رو موضوع حرفش نیست و به چیزای دیگه درگیر شدم.چرا من رفیق خوب ندارم؟ چرا کسیو نداشتم که ۱۰ سال منو بشناسه واقعا، بفهمه منو و بلدم باشهچرا کسی نیست که بدونه واقعا من به چه چیزایی معتقدم. مثلا بدونه که از نظر من تحث هیچ شرایطی دو دره کردن کار خوبی نیست یا خیانت هیچ وقت از ذهن پاک نمیشه.کاش کساییکه باهاشون در ارتباطیم رو کمی توجه بهشون بکنیم. یکم بفهمیمشون. تا حد توانمون ارتباط واقعی برقرار کنیم. دونستن اسم و آدرس آدما کافی نیست، کمی مختصاتشونو بدونیم هم بد نیست. کیفیت رابطه بالاتر میره. شاید حتی دوام رابطه هم بالاتر بره.من طالب آدمایی هستم که از شعور و انسانیت شون خرج  دیگران میکنن. کاش منم یکی دوتا رفیق داشتم  که سالهای سال باهم بودیم و میدونستیم که مثلا وقتی فلانی ساکته نیاز داره باهاش حرف بزنن یا مثلا دوستم عاشق جین آستینه پس کادو تولدش کتاب بخرم بجای کارت هدیه.اینا رو که گفتم یاد فیلم آمریکایی فرندز Friends افتادم که چقد اونا به سادگی همو بلد بودن و دوست داشتن و سالها رفاقت کردن.امیدوارم یه روز منم آدمای خودمو پیدا کنم!</description>
                <category>ح جیمی</category>
                <author>ح جیمی</author>
                <pubDate>Sun, 25 May 2025 20:24:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی آن هم چه زنده‌گی!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_69476924/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%A2%D9%86-%D9%87%D9%85-%DA%86%D9%87-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%DA%AF%DB%8C-g9ivieifrbsp</link>
                <description>این روزها کسالت جزوی از روتین روزانه ام شده، نمیدانم ایام قبل تر چگونه روزها سپری میشد؟ آیا گه گاه هیجان یا ذوقی برای کارخاصی داشتم؟ یا در تلاطم کارها به تکاپو می افتادم؟ یا اینکه از ابتدای خلقت همین بودم؟! گویی در کویری بی آب و علف پاسبان شترهای کوری می باشم که چندین سال است شیرشان خشک شده.نمیدانمولی این را میدانم که از شرایط کنونی دلزده ام، دیری نمی پاید که دچار بیخوابی های مفرطی میشوم که منجر به بیهوشی هایی هر ۳ روز یکبار میشود.آه که حتی تصور این اندوه روحم را به تنگ می آورد.در چنین شرایطی تنها چیزیکه مدام به ذهنم خطور میکند یک کلمه است:فرار !نمیدانم فرار از چه یا فرار به کجا دقیقا ! اما میدانم چیزی مانند تیک تاک ساعت مدام در گوشم میخواندفرار کن فرار کنولی چیزیکه دوس دارم متصور شوم فرار به دورترین جای دنیاست، دورترین نقطه از زندگی شهری ، آدمهای ماشینی ، در آغوش طبیعت ، در فراز کوهی بی نام و نشان یا در دل جنگلی متروک و ساکت، حتی کویری بی آب و علف، بی هیچ نشان حیات یا بشریت!آه چه تصورات خشک و سردی.گاهی می اندیشم که حتی یک روز دیگر هم نمی توانم در این شرایط دوام بیاورم. ولی روز بعد بیدار میشوم و روز تکراری دیگری را به سر میرسانم.اما فکر میکنم یک روز دل به دریا میزنم و فرار را بر قرار ترجیح میدهم. یا شاید واژه فرار را به زندگی دوباره تغییر دهم، زندگی دوباره در دنیایی دیگر !شاید نامی بر مقصدم گذاشتم. مثلا چیزیکه بتواند کمی نور هنگام ادای اسم بتاباند یا بوی بهارنارنج بدهد. نمیدانم شاید حتی بوی قورمه سبزی با سالاد شیرازی. از دوردستها تو را فرابخواند و نتوانی از آنجا دل بکنی! کاش میشد با تغییر واژه ها نگرش هم تغییر میکرد. این لحظه درون برزخی به سرمیبرم که نامش را زندگی گذاشته اند و این را خوب میدانم که اطراف من هیچ چیزی زنده نیست!</description>
                <category>ح جیمی</category>
                <author>ح جیمی</author>
                <pubDate>Sun, 11 May 2025 12:40:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مسیر اصلی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_69476924/%D9%85%D8%B3%DB%8C%D8%B1-%D8%A7%D8%B5%D9%84%DB%8C-tbjz1crmjasi</link>
                <description>الان حدود یک هفته ده روز مونده به روز مهم زندگیم!لحظه حال کجایی؟ لذت میبری از مسیر؟شاید حدود ۴ساله که درگیر این موضوعم، موضوعی که باعث شده روابط اجتماعی و عاطفیم ، جایگاه اجتماعی و کاریم و حتی درآمدم معطوف به اون باشه!بخاطر این روز مهم که نتیجه رخداد اون ، تازه فقط ۵۰٪ مسیر رسیدن به خواستم رو فراهم میکنه ، چه کارها که نکردم و چه دردسرها که به جون خریدم و چقدر استرس متحمل شدم.نمیخوام درگیر موضوع من بشیم. میخوام راجع به اینکه یک سری تصمیم ها تو زندگیمون به شدت تعیین کننده هستن ، صحبت کنیم. توجه کردین ؟ بعضی کارهامون و بعضی رفتارهامون باعث میشن یه زاویه ای جدید تو زندگیمون باز بشن و وارد مسیر جدیدی بشیم که اصلا نمیدونستیم جلو راهمون همچین مسیری هست. مثلا انتخاب یک کلاس بخصوص ، موسیقی یا آواز. چقدر جاده زندگیمون رو متفاوت تر از مسیر قبلش میکنه؟یا حتی انتخاب یک دوست . مثلا یک فرد به اصطلاح دیمی! آدمیکه اصلا ثبات خاصی تو کاراش نداره و هی این شاخه به اون شاخه میره. و وقتی ما با این اشخاص رفت و آمد میکنیم ناگهان چقدر رو ما اثرمیذارن! ناخودآگاه ماهم بی نظم و بی ثبات میشیم و از مسیر اصلی زندگی منحرف میشیم و بعدها یهویی اون آدم ناپدید میشه و ما تازه یاس تصمیمات گذشته رو ، رو دوشمون احساس میکنیم و...الان که ریزتر نگاه میکنم میبینم شاید بالغ بر هزاران تصمیم این چنینی بوده و هزاران مسیر تو در تو رفتم و نقشه زندگیم تبدیل شده به یک هزارتو. ولی همین ها من رو به این هویت الان رسونده.شاید خیلی کارها منو به بی راهه های طولانی کشونده و زمان زیادی از عمرم رو تلف کردم و نقش زیادی در شکل گیری هویت الانم نداشتن؛ ولی جاهایی بوده که در اونها با یک تصمیم متفاوت و انتخاب درست تونستم تغییر مسیری بدم که کاملا منو وارد بزرگراه متفاوتی کرده که همه عادت ها و برنامه هام رو تحت تاثیر قرار داده. اون نقاط عطف رو‌نمیشه شناسایی کرد یا حتی پیش بینی دقیقی کرد ولی میشه گاها بو برد که یه جریان تازه ای پیش رو هس. میدونی یکم باید حساس باشیم یکم حواس جمع تر نگاه کنیم و انتخاب هامون الکی نباشه، از روی منطق و فکر شده عمل کنیم. شاید کمتر به بیراهه بریم و تو مسیرهای اصلی زندگی بیشتر لذت ببریم!من الان تو این یک هفته ی باقی مونده، قراره نتیجه یک تصمیم رو که مربوط میشه به چندسال قبل، ببینم و امیدزیادی دارم که به روزهای خوش منجر میشه. چون خیلی فکر شده انتخابش کردم و شاید همیشه فکرشده عمل نکردم ولی چون تو مسیر اصلی بودم لذت هم بردم و تاثیرش رو دیدم. امیدوارم تصمیمات بعدی زندگیم رو هم بتونم عاقلانه انتخاب کنم و بیام از پیچ و تاب مسیر براتوت بگم..</description>
                <category>ح جیمی</category>
                <author>ح جیمی</author>
                <pubDate>Mon, 03 Feb 2025 14:07:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زبون بدنتو بفهم!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_69476924/%D8%B2%D8%A8%D9%88%D9%86-%D8%A8%D8%AF%D9%86%D8%AA%D9%88-%D8%A8%D9%81%D9%87%D9%85-hytle8o0ewkf</link>
                <description>این روزا خسته تر از اونم که بتونم زودتر از ۱۲ بیدار بشم، نمیدونم علت اصلیش چیه ، ولی هرچی که هست امروزم تماما با سردرد همراه بود ، چراکه اینجانب فقط ۵ساعت خوابیدم ، برخلاف روزهای خسته ی دیگم که ۱۰ ساعت خواب داشتم..حتی تعادل نداشتم تو راه رفتن ، مغزم فرمان خواب میداد . انگار فقط میخواد بره حالت استندبای !دلتنگ خواب بودنیه کتابی هست از آلیس میلر به نام &quot;بدن هرگز دروغ نمیگوید&quot; اونجا این مطلبو قشنگ باز کرده که چرا این اتفاقا میفته ، مریضی ها و ری اکشن های بدن از چی نشات میگیره.حتی ریشه یابی میکنه و یاد میده خودت کنکاش کنی و بفهمی بدنت با درد و بیماری چی میخواد بگه بهت... بیشتر مواقع آلارم میده و از خطرات نجاتت میده ، اگه زبونشو یاد بگیری !</description>
                <category>ح جیمی</category>
                <author>ح جیمی</author>
                <pubDate>Sat, 11 Jan 2025 01:50:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خدا لعنتت کنه شیدا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_69476924/%D8%AE%D8%AF%D8%A7-%D9%84%D8%B9%D9%86%D8%AA%D8%AA-%DA%A9%D9%86%D9%87-%D8%B4%DB%8C%D8%AF%D8%A7-belwv4wvar1y</link>
                <description>نمیدونم شایدم زیادی بزرگش میکنم،ولی واقعا دلم میخواد برای یکی تعریف کنم.همین چند وقت پیش بود که واسه اولین بار رفتم پیشش ، با هزارتا مصیبت و استرس و اضطراب و... خلاصه ، نمیدونم مگه یه درخواست کوچک از یه بزرگتر چقدر میتونه عذاب آور باشه که من انقد حرص میخوردم. ضربان قلبم به طرز عجیبی میزد، تند نبود نه اصلا ! بسیار کوبنده میکوبید انگار یه مرد ۲۵۰ کیلویی رو پله های چوبی راه میره ، لامصب ضربه قدماش مستقیم رو سیستم گوارشم کار میکرد 🤢 . ببخشید دیگه توضیح کافیه!استرس منتهی به گوارشات نا متناهیبذار یه قدم برم عقب ، همونجا که این دوست نازنینم شیدا خانم خامم کرد که بیا و این کارو انجام بده ، خب آخه دختر چرا به حرفش گوش میدی . بشین زندگیتو بکن ، دردت چیه؟!میگفت که الان وقت ازدواجمونه که فعلا موردی پشت در نیس پس کنسله ! لاقل بیا این چندرغاز تو دستمونو بند یه چیزی بکنیم تا بلکه جعفر سوار بر اسبمون وقتی رسید یه سرمایه ای تو دستمون باشه، دست خالی نباشیم اگه خواست پررویی کنه بگه خرجتو من میدم باید فلان کنی ، با دل قرص جواب دهن پرکن بدی بهش &quot; برو حاجی من خودم خرج تو و ننه باباتم میتونم بدم !&quot;آقا راستش اغفال شدم. گفتم باشه بیا این ۷۰ تومن، همه دارو ندارم! چیکار کنیم؟شیدا گفت: منو مسخره کردی؟ ۷۰ تومن؟؟ با این بهت المداد هم نمیدن !گفتم : خب من همه زندگیم همینه!گفت: منم ۷۰۰ دارم ولی باز میشه باهاش کاری کردگفتم : چیکار مثلا؟گفت : خونه بخریم!گفتم: چی؟؟؟؟؟ خونه با ۷۷۰ تومن؟ کجا بخریم تو روستا؟گفت : نه بابا وام برمیداریم از این خونه های کوچولو میگیریم نمیخوایم که بریم توش زندگی کنیم ، هدف سرمایه گذاریه!گفتم: کی به ما وام میده ، تازشم پول من به چه دردی میخوره اخه ؟ 😢گفت : پولت کمه اشکال نداره ولی وام میتونی برداریگفتم : چطور؟ چجوری اخه؟ فیش حقوقی درست حسابی هم ندارم.گفت : ضامن که داری!گفتم: چی؟ کو ضامن؟ 🤔اینجا بود که نقششو فهمیدم! ورپریده خوابی دیده بود برام به یاد ماندنی!گفت : عموجانت 😍حوصلم سر رفت. دو ساعته دارم به سرمایه گذاری و خربد خونه و این حرفاش گوش میدم که بیاد بگه عمو جونم بشه ضامنش! آخه من که عموجونمو ۳ساله ندیدم حتی!بعد پاشم یه سره برم پیشش بگم چند منه؟!شیدا با هر ترفندی راضیم کرد که برم این کارو بکنم. حدود ۲ماه طول کشید تا رضایت اینجانب رو جلب کنه و به اصطلاح گوشمو دراز کنه.جاتون خالی موقع رفتن و برگشتن از پیش عموجونم یه داستانی بود، کاش دوربین بود فیلممو میگرفت ، کسیکه داخل دفتر عمو شد رو خدا رحمتش کنه ، اصلا ماه بود ، جوان برازنده ای بود ... ولی اون موجود آب شده ای که از اونجا خارج شد دیگه شباهت به انسان نداشت میشد بهش ژله آدم نما نسبت داد اما خود آدم نه 😑خلاصه که من با عموجونم رودروایسی بسیار زیادی دارم زیرا که ایشان شخص بزرگی هستند و بنده موجودی ضعیف و نزار نزد ایشون که واقعا خجالت آوره رفتم تو دفتر ۲۰۰ میلیاردیش و درخواست ضامن وام ۶۰۰ میلیونیمو کردم ، یادش که میفتم دوتا تشنج درجا و یه سکته ناقص میزنم!کارای وامم حدود یه ماه طول کشید و کارای خرید خونه هم یه ماه دیگه ، جمعا دوماه بعد بود که داشتم از ته دلم آخیش میگفتم که تموم شد این استرس ها ، خداحافظ بدبختی ، خداحافظ سرکوفت جعفر آرزوهام ، سلام ثروت ، سلام خوشبختی .... یهو گوشیم زنگ خورد😨اسم عمو جانم رو که دیدم دوباره حمله سیستم گوارشی اومد سراغم ، خشکم زد ! چهارشنبه اولین قسطمو باید میدادم یادم رفته!!! امروز شنبه ست خدای من. چقدر من گاوم!!!توان جواب دادن هم نداشتم ولی بهتر بود همون لحظه جواب بدم تا اینکه بعدا خودم زنگ بزنم..._سلام عمو جان ، خوبین شما؟... فقط این جملش یادمه: اینجوری میخوای قسط هاتو بدی ؟!اون لحظه رو برای هیچ کسی حتی دشمنم هم آرزو نمیکنم.شیدای لعنتی بغل دستم نشسته بود و میخندید 😠 بهم میگه جدی اسکلی! قبلا شک داشتم الان مطمئن شدم.گفتم : بی تربیت ، آخه تو خودتم یادت رفته که.شیدا گفت: من فکر کردم با پیمان پرداخت میکنی، عقلت میرسه که خودت انجام ندی.گفتم: لامصب پیمان کیه ؟؟ خب من چه میشناسم پیمان کیه بدم پرداخت کنه.گفت: عقل کل ، آدم خاصی نیس #پرداخت_مستقیم_پیمان  یه سیستم خودکاره ، راحت بدون هیچ رمز و تاخیر و هیچ چیزی تنظیم میشه که قسط وام رو پرداخت کنه ، دقیقا دوای درد شما باهوش خانه 😄😄گفتم : خدا لعنتت کنه شیدا ، چرا زودتر نگفتی 😢 باید آبروم پیش عموجونم میرفت ؟ من قربون #پرداخت_مستقیم_پیمان برم ، کاش زودتر میشناختمش ، جدی پیمان خودش کیه؟ 😜 از خیر جعفر میگذرما ، راستشو بگو ...</description>
                <category>ح جیمی</category>
                <author>ح جیمی</author>
                <pubDate>Sat, 07 Dec 2024 23:26:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بالاخره نوشتم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_69476924/%D8%A8%D8%A7%D9%84%D8%A7%D8%AE%D8%B1%D9%87-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA%D9%85-zjc6thibxt5z</link>
                <description>اولین اپیزود رو میخواستم وسواسانه انتخاب کنم و خیلی بهش فکر کنم ، تا بلکه چیز دبشی بتونم از تراوشات مغزم بیرون بکشم. ولی دیدم بازم مثل همه ی هزار دفعه ای که میخواستم متنی رو اینجا بنویسم فراموشم میشه و بعدش هی خودمو سرزنش میکنم که لامصب دست از کمال گرایی بردار و اصلا عالی نباش! کسی قرار نیست تندیس پرفکت ترین پست ویرگول رو بهت بده.دل بده به نوشتن..بشین و غرق شو تو امواج ذهنت و بذار بعد از مدتها آروم بگیره . شاید این بتونه کمکی باشه به خواب راحت شبهای بی رمقت. شایدم دوای درد کسالت صبحای نه چندان دل انگیزت باشه و یه نوری بتابه تو وجودت تا بلکم قبل ساعت ۱۲ بیدار بشی و روت بشه تو آینه به خودت بگی &quot; صبح بخیر&quot;نترس ، بنویس !حالا میتونم یکم ممنون خودم باشم که بالاخره دست به قلم بردم ، باشد که اندکی دلمان با این متن کوتاه خوش باشد ! ☺🤭میدونم زندگی من جون میده واسه رمان نوشتن ولی خدایی سخته همین ابتدا بخوام از ملایمات و ناملایمات این جاده کوهستانی برای کسی بگم ؛ چون بی نهایت قصه دارم و فرصت کم !اما به خودم قول دادم بنویسمشون ، حتی شده تا آخر عمرم طول بکشه .به امید اپیزود بعدی که ایشالله صد سال طول نکشه 😅</description>
                <category>ح جیمی</category>
                <author>ح جیمی</author>
                <pubDate>Fri, 06 Dec 2024 13:38:14 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>