<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Nazanin</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_69481108</link>
        <description>ز کنج این دل، خیال هایی دارم؛
که با قلمِ آغشته بر جوهر،
رویِ کاغذِ ذهنم جای می گیرند.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 10:06:13</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4103967/avatar/qV18oN.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Nazanin</title>
            <link>https://virgool.io/@m_69481108</link>
        </image>

                    <item>
                <title>&quot;تو باش&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@m_69481108/%D8%AA%D9%88-%D8%A8%D8%A7%D8%B4-axvogypcxlxl</link>
                <description>🖋🌿گر قلمم ز جوهرِ خود تهی گرددتو جان و همدمش باشگر آسمانم از بارانِ مهر خالی شدتو بارانِ دلش باشگر شاعر از سرودِ شعر فرو ماندتو غزل‌سرایِ روحش باشگر چشمانم ز خرّمی پژمردتو پناهِ اشک‌هایش باشگر مرغکم ز پروازِ رهایی دور افتادتو آشیانه‌اش باشگر روانم از رخسارِ تو دور شدتو پایانِ جانش باش...</description>
                <category>Nazanin</category>
                <author>Nazanin</author>
                <pubDate>Sat, 11 Apr 2026 11:34:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نشان آنجا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_69481108/%D9%86%D8%B4%D8%A7%D9%86-%D8%A2%D9%86%D8%AC%D8%A7-n7wjrecgzlvy</link>
                <description>🖋🌿گفتند: نشان آشیان جان کجاست؟گفتا: آنجایی که ز دیده، نهان است.گفتند: ز احوال آن نهان، چه بهاست ؟گفتا:‌ شب هایش گریانو طلوع صبحش فروزانِ دلانگفتند: ز آدمی چه برآید در آن ویران؟گفتا: گر آدمی بماند هشیار؛خواه دانست آشیان کجاست.گفتند: چیست نام آن نشان ؟گفتا: واژگان ز گفتن آن ناتوان؛زخم ها ز شنیدن آن سوزان؛چشم ها ز دیدن آن گریان.گفتند: مگر چه ها کرده اند با آن؟گفتا: هیهات ! هیهات!...</description>
                <category>Nazanin</category>
                <author>Nazanin</author>
                <pubDate>Wed, 08 Apr 2026 18:50:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot;غریب از تو&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@m_69481108/%D8%BA%D8%B1%DB%8C%D8%A8-%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D9%88-ea4jjs7b4k2h</link>
                <description>🖋🌱🖤غمناک، مانند ابری منتظر باران،خرم، مانند طلوع سرخ سپیدان،بی‌نشان، مانند پژمردگان،هراسان، همچون خوی علف‌زاران،استوار، همچون کوه سنگدلان،سیاه، چون پر کلاغان،شکننده، همچون عهد بی‌پایان.آه، شناختن من شود،این‌گونه غریب از تو؛ندانی و دانی،این مثل و آن مثل کجا بود،مگر آن روز که ابری شومدر آغوش باران...</description>
                <category>Nazanin</category>
                <author>Nazanin</author>
                <pubDate>Sat, 28 Feb 2026 00:09:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot;بار ها&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@m_69481108/%D8%A8%D8%A7%D8%B1-%D9%87%D8%A7-w2hnzagb6mee</link>
                <description>🖋...🤍بارها، سخن گفتنشود خاطره‌ای شیرینبارها، ز رهایی خندیدنشود کیهانی رنگینبارها، اندر این کنج،گریستنشود دریایی ننگینبارها، شعر گفتن و نگفتنشود ترانه‌ای دیرینبارها، دل بستن و نبستنشود دردی سهمگینبارها، خود را به خاکستر نشاندنکه تو آییو بارها پُرسم که کجایی؟</description>
                <category>Nazanin</category>
                <author>Nazanin</author>
                <pubDate>Tue, 10 Feb 2026 21:30:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot;اگر ها&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@m_69481108/%D8%A7%DA%AF%D8%B1-%D9%87%D8%A7-vk5ogeupwvom</link>
                <description>🖋...گر روز من شب نشودگر کاروان به منزل نرسدگر قلمم جوهر تمام نکندگر این دفتر به پایان نرسدگر من و تو؛بازیچه‌ی اگرهای روزگار شویمچو شعری قصیده‌ست، روایت من و تو.نه پایانی باشد، نه آغازِ پایان‌ها.گر نامه‌هایت خوانده نشوندگر مهتاب، شب را فروزان نکندگر دلِ من پریشان نشودگر من و تو؛ز دل دادن بی‌نوا بمانیمبی تو، پایان رِسد آن قصیدهو منبمانم و این دفتر...</description>
                <category>Nazanin</category>
                <author>Nazanin</author>
                <pubDate>Sat, 07 Feb 2026 18:23:12 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot;ژرف حال&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@m_69481108/%DA%98%D8%B1%D9%81-%D8%AD%D8%A7%D9%84-a20ibifaovlh</link>
                <description>&quot;🖋🤍&quot;~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•گاه آسمان ز دردها گریه می‌کند،گاه بحر با خروشانی موج‌ها سرکشی می‌کند،گاه ابرهای غم‌بار محو می‌شوند،گاه ز رخسار بهار، درختان سرخ می‌شوند،گاه بلندپروازانِ دلباخته زمین می‌خورند،گاه، چون مادری که کودک را گرگان دریدند،این دل یا بهار است یا پاییزِ گریان.و تو، ای غافلِ کوردل،ژرف احساسم جلوه‌ای زین طبیعت؛دریغا، تو پرسی حال من چون است؟!</description>
                <category>Nazanin</category>
                <author>Nazanin</author>
                <pubDate>Tue, 03 Feb 2026 17:11:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot;گفتند ، تباهی‌ست&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@m_69481108/%DA%AF%D9%81%D8%AA%D9%86%D8%AF-%D8%AA%D8%A8%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D8%B3%D8%AA-qftg8ptkzvwj</link>
                <description>زندگانی بر گفتن‌ها جان می‌گیرد و جان می‌دهد.چه باید کرد؟واژگان، چو نشینند بر دفتر ، جز رام و مطیع بودن تباهی‌ست؛ که آنان گویند این‌چنین.🖋🌊گفتند: «گذر در رویاها تباهی‌ست.»گفتند: «سخن ز حق گفتن‌ها تباهی‌ست.»گفتند: «در آغوش برف مردن‌ها تباهی‌ست.»دگربار گفتند: «چشم دوختن به آن کهنه‌ایام تباهی‌ست.»چو گفتم:«بگذارید در آن اقیانوس تباهی،چو ماهی غرق شوم…اکنون که خواهد طعمه‌ی کوسه،دلباخته به خون شود؟»گفتند:«گفتن و نگفتن، درد را دوا نکند.طعمه، هرچه باشد،طعمه می‌ماند.»</description>
                <category>Nazanin</category>
                <author>Nazanin</author>
                <pubDate>Sat, 24 Jan 2026 15:50:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot;گل و گلدان&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@m_69481108/%DA%AF%D9%84-%D9%88-%DA%AF%D9%84%D8%AF%D8%A7%D9%86-ms7yawftftcp</link>
                <description>گلی تنها در آشیان ، در آغوش گلدانش بود. شب و روز با یکدیگر از دل، سخن می گفتند و یکی بدون دیگری نمی توانست زندگی کند انگار سرنوشتشان بهم گره خورد بود . آن شب، گل، طوری دیگر دلش را با گلدان صاف کرد و می گفت: مگر می شود پشت پرده، نهان بماند اسرار جهان و چشمِ روشن آدمی، ناگزیر شود از آن ؟&quot;گل خواستار راز ، گلدان نه...&quot;گلدان آهی سر داد و گفت:&quot;ای پاره تنم ، روشنی شب هایمگر تو چنان سرزنده آن بالا هستی؛هان! که آنجا خوش است و بس.این پایین سزاوار من است.گر تو به پایین نگری؛از نیرنگ و درد به زار خواهی فتاد.اسرار عمیق ، زخمی‌ست عمیق و سوزانگلبرگ های ظریف تو طاقت آن را نداردچشم های آدمی از خواری آنهاکور می شود همچون شب های تارِ زمستاننخواهی دانست که آن نور دلگرم؛سایه ای لبریز از نیرنگ و فریب است...&quot;</description>
                <category>Nazanin</category>
                <author>Nazanin</author>
                <pubDate>Wed, 14 Jan 2026 12:13:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot;وقتی قلم بر کاغذ نشست...&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@m_69481108/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%D9%82%D9%84%D9%85-%D8%A8%D8%B1-%DA%A9%D8%A7%D8%BA%D8%B0-%D9%86%D8%B4%D8%B3%D8%AA-zxhalhbszlne</link>
                <description>گفتم: رَوم به یک آرام‌جای که تمام حرف هایم از آنجا جان گرفته بود . دریغا، تمام کاغذ های دفترم، از سفیدی پاک بخاطر بی خویشتن شدن قلم، سیاه‌بخت شدند. از میان آن کاغذ های ملال انگیز گویا کاغذی، جامه سفیدی بر تن داشت و گفتم: &quot;حال که قلم اینجاست، کاغذ هم هست . غفلت کردن از نوشتن، تباهی عمر است.&quot;🌱&quot;وقتی قلم بر کاغذ نشست&quot;🖋قلمم بر دفتر آوای واژگان می گذردپرسشی بر کاغذِ ذهن جای می‌گیردکه روزگار چون می گذرد؟نوشت : &quot;وقتی که آسمان ذهن من شب شودباران نومیدی بر قلب ها بباردمهر با مهتاب دل جدا کندداغی چای، خاطرات را بسوزاندقلم، از نوشتن احساسات ناگزیر شودگذشتهٔ ولگرد، در ذهن آدم گدایی کندگویند که روزگار این چنین می‌گذردذره ذره، آرام آرامتا قلم ، جوهر تمام کند همچون جانی خَسته.&quot;تا قلم ، جوهر تمام کند همچون جانی خَسته..</description>
                <category>Nazanin</category>
                <author>Nazanin</author>
                <pubDate>Tue, 13 Jan 2026 11:30:13 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot;شکوفه پژمردگان&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@m_69481108/%D8%B4%DA%A9%D9%88%D9%81%D9%87-%D9%BE%DA%98%D9%85%D8%B1%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D9%86-tv4sh2uhybyw</link>
                <description>🤍🖋...▪︎...▪︎...▪︎...▪︎...▪︎...▪︎...▪︎...▪︎...▪︎...▪︎...▪︎...▪︎...▪︎...▪︎...▪︎...▪︎...▪︎گر ستاره فروزان است؛دل من همچون شب خروشان است.گر خورشید تابان است؛قلب من این چنین سوزان است.گر این جام جماعت زهرآگین است؛روزگار آنها چونان ننگین است.گر واژگان سیاه شان نهان است؛هان! که زخم ها رویان است.گر آرزوها نمود پژمردگان است؛چو بهار فرا رسد ، شکوفه پژمردگان است......▪︎...▪︎...▪︎...▪︎...▪︎...▪︎...▪︎...▪︎...▪︎...▪︎...▪︎...▪︎...▪︎...▪︎...▪︎...▪︎...▪︎</description>
                <category>Nazanin</category>
                <author>Nazanin</author>
                <pubDate>Sun, 11 Jan 2026 16:01:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot;أشیان مهر&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@m_69481108/%D8%A3%D8%B4%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D9%85%D9%87%D8%B1-xwfcj4fk3qn8</link>
                <description>🖋🌿آن آشیانِ مهر کجاستکه قلبِ من بی‌جا تپنده‌ست؟فروغِ پرتوهایش، صفایِ دللطافتِ صدایش، دعاپلیدی و نیکی را کرد جداروانِ خود را کرد وفاهر جانی را زِ خُرَّم، کرد جفاآه، دل جدا کردی، بی‌وفا!دلگرمی‌ات را کردم بلاجان زِ سفله شد رسواآشیانِ مهرِ من شد عزاگر به ظلمت کشم، رواتو را، ای آشیان،خواهم کرد به‌پا</description>
                <category>Nazanin</category>
                <author>Nazanin</author>
                <pubDate>Mon, 05 Jan 2026 16:04:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot;نابسامان&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@m_69481108/%D9%86%D8%A7%D8%A8%D8%B3%D8%A7%D9%85%D8%A7%D9%86-eeomdybrms9g</link>
                <description>🖋🌱~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•~•در خلوت خود گم شدهدر روزگار عار، غرق شدهدر انتظار آروزی سرکوب شدهچشم به راهِ گذشته خاک شدهآن ایام مرده و سرد؛لهیب دیده‌ها، به مردگان دوخته شدهحال که واژگان دل محو؛شعر دل خموش شدهآتش یاران، سرد؛گرمای آن در قلب‌ها احاطه شدهآتش فروزان امید، پنهان؛کلید آن در دست گرفته شدهافسوس، لهیب دیده‌ها، به خاکستر دوخته شده</description>
                <category>Nazanin</category>
                <author>Nazanin</author>
                <pubDate>Fri, 02 Jan 2026 15:49:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آن لحظه، آن هنگام</title>
                <link>https://virgool.io/@m_69481108/%D8%A2%D9%86-%D9%84%D8%AD%D8%B8%D9%87-%D8%A2%D9%86-%D9%87%D9%86%DA%AF%D8%A7%D9%85-wr6vsfkc3itu</link>
                <description>...پژواک لحظه ها...هر آنگاه که به آیینه زل زدم،شد نمود آشفته‌جانم.هر آنگاه که شعر سُرایدم،شد خموش جانم.هر آنگاه که پی حقیقت بودم،شد تیرگیِ بختم.هر آنگاه که پی جام بودم،شد تلخی ایامم.هر آنگاهی که مال او شدم،شد درس زندگی‌ام.« این شعرم نشون میده هر لحظه‌ای که نصیب تو شد، بعدها شد درسی برای زندگی :) »</description>
                <category>Nazanin</category>
                <author>Nazanin</author>
                <pubDate>Wed, 24 Dec 2025 14:21:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot;نافرجام&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@m_69481108/%D9%86%D8%A7%D9%81%D8%B1%D8%AC%D8%A7%D9%85-rxugqaf97tce</link>
                <description>🌱💫آوای اودر کدام شهر پیداست،که من شهر به شهر آواره‌امبوی اودر کدام عطر پیداست،که رایحه‌اش، رویایی‌ستکلماتشدر کدام شعر پیداست،که واژگانش، خود شعری زیباستتماشا کردن او، خود مظهری‌ست،که آن رخ در جهان ،رویاست.چشمانشدر کدام گوهری پیداست،که خود گوهری نایاب استدر پی آن مستور هستم،گرچه یافتنش،اندوه‌بار است.&quot;در جست‌وجوی آنچه شاید هرگز نیابیم...&quot;این متن براتون چی حسی ایجاد کرد؟ نظرتون را بگین ..💫🌿 </description>
                <category>Nazanin</category>
                <author>Nazanin</author>
                <pubDate>Fri, 19 Dec 2025 21:43:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هدیهٔ تاریکی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_69481108/%D9%87%D8%AF%DB%8C%D9%87%D9%94-%D8%AA%D8%A7%D8%B1%DB%8C%DA%A9%DB%8C-tchhjrjpxim0</link>
                <description>ماه بار دیگر آسمان سیاه را روشن کرده بود و در این تاریکی، من با این خیابانِ مغرور و کشدار همراه شده بودم. کیسه‌های خرید، دستانم را از آنِ خود کرده بودند و هر لحظه گره‌شان محکم‌تر می‌شد.اما این درد را باید به دوش می‌کشیدم تا سایهٔ ناخشنودیِ میهمان‌ها، قلبِ مادرم را احاطه نکند.نفس‌هایم به تأنّی تنگ شد و کیسه‌های خرید را متقاعد کردم تا لحظه‌ای مرا رها کنند.در قهوه‌خانه‌ای که بردهٔ سکوت بود، بعد از نوشیدن قهوه‌ای که طعمِ روزگارِ سیاه را می‌داد، سیاهیِ آن چشمانم را بست و به خوابِ عمیقی فرو رفتم.کلاغی به سیاهیِ شب به پنجره نوک می‌زد و بیدارم کرد و گفت: «اندکی غذا، اندکی آب؛ گرسنه‌ام… کمکی برسان.»گرچه دلخور شده بودم، حال که غذا دادم، لب به آن نمی‌زد. وقت از چنگم گریخته بود و باید راهیِ خانه می‌شدم.لحظه‌ای دیدم آدم‌هایی پوشیده در غبارِ گناه که به دام افتاده بودند.دریافتم اگر آن کلاغ نبود، تقدیرِ من با گناهکاران گره می‌خورد.پ.ن:&quot;اگر این داستان کوتاه را دوست داشتید، خوشحال می شوم نظراتتان را بگویید ;-) &quot;</description>
                <category>Nazanin</category>
                <author>Nazanin</author>
                <pubDate>Sun, 07 Dec 2025 14:03:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>به دنبال &quot;من&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@m_69481108/%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D9%86%D8%A8%D8%A7%D9%84-%D9%85%D9%86-hgll73soutpv</link>
                <description>بار ها در دانستن خویش، ناگزیر ماندمچنان در پی واژگان  نشانی از خود بودم؛ اما آنجا خود را نیافتم.در دریای افکار دیگران غرق شدم؛نشانی از این جسم نبودکه بود این، من؟که دیدنش، رویا بودیافتنش، همچون رویا...</description>
                <category>Nazanin</category>
                <author>Nazanin</author>
                <pubDate>Wed, 10 Sep 2025 14:09:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot;روبَهک، حیله گر نبود.&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@m_69481108/%D8%B1%D9%88%D8%A8%D9%8E%D9%87%DA%A9-%D8%AD%DB%8C%D9%84%D9%87-%DA%AF%D8%B1-%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AF-aghvpklflwl3</link>
                <description>در سیاهی شب، نور می درخشید و سیاهی آن را می دِریدگفتند: سرنوشتِ اوست.روباه در تاریکی ادبیات کهنچون نور ، خواست بدرخشدواژگان مجالش ندادند.پروانه می دانست و نگفت ؛که مهر ورزیدن را از بَر بود، خالی از فریب .کورکورانه گفت :&quot;سرنوشتِ اوست...&quot;</description>
                <category>Nazanin</category>
                <author>Nazanin</author>
                <pubDate>Fri, 01 Aug 2025 17:07:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>&quot;عقیده او&quot;</title>
                <link>https://virgool.io/@m_69481108/%D8%B9%D9%82%DB%8C%D8%AF%D9%87-%D8%A7%D9%88-uuny6mofpqtg</link>
                <description>در گوشه‌ای از زمین، جایی که تن آدمی را یخبندان و ذهنش را اسیر برف و کولاک می‌کرد، خانه‌ای دلگرم برای مخلوقاتی بود که از تمام دنیا و افکاری که هر لحظه به قلب چنگ می‌زدند، غافل بودند.صدای خروشان باد، زمینی که همچو عروسی رقصان با آن رخت سفیدش، همه‌جا را جلب خود می‌کرد.پنگوئن‌ها از تمامی لحظات دنیایشان لذت می‌بردند و فکر می‌کردند همین برف و کولاک همه‌جا را پوشیده است.ولی یکی بود که برایش تماشای این لحظات نفرت‌انگیز بود و دیگران را نادان و ترسو از حقیقت می‌دانست.این‌که در دنیای بیرون، این برف سرد و بی‌احساس بر دوش زمین ننشسته است ـ که آن‌ها آن را عروس رقصان می‌بینند ـ بلکه علف‌های پُر لطف، زمین را گرم می‌کرد.خورشید در اسارت ابرهای حسود نیست، که آن‌ها آن را نشانه‌ی امنیت می‌بینند؛ خورشید، در آنجا زیبایی به رخ می‌کشید.نه بادی یخبندان، که با بی‌رحمی لرزه بیندازد بر جان؛ گرچه آن‌ها آن را مایه‌ی آرامش و خنکی جان می‌دانند.بادی هست که تو را مستِ خود می‌کند.او برای انکار کردن عقیده‌ی توخالی همنوعانش دست به هر کاری می‌زد...و شد این، رهسپار شدنش به جایی که هیچ احدی نمی‌دانست.پنگوئن با خود گفت:سرزمینی از دیده‌ی ما نهان است.گر شتابان روم آن‌جا...جانی به تیرگی شب، تیره و سرد می‌شود.</description>
                <category>Nazanin</category>
                <author>Nazanin</author>
                <pubDate>Sun, 29 Jun 2025 20:40:44 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>