<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های پیام افشاردوست</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_69511456</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-07-06 09:46:19</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/1470585/avatar/JDMxuL.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>پیام افشاردوست</title>
            <link>https://virgool.io/@m_69511456</link>
        </image>

                    <item>
                <title>فرصت گفت‌وگو</title>
                <link>https://virgool.io/@m_69511456/%D9%81%D8%B1%D8%B5%D8%AA-%DA%AF%D9%81%D8%AA-%D9%88%DA%AF%D9%88-hez8ls7hvasm</link>
                <description>پیام افشاردوست۱۰ بهمن ۱۴۰۴ساعت هشت و یازده‌دقیقه‌ی شب ۱۸ دی ۱۴۰۴ بود که در بالای صفحه موبایلم یک اعلان اضافه شد. پیامی از یکی از هم‌دانشگاهی‌ها که نوشته بود: «سلام و شب بخیر به همگی، در این لحظات آخر دسترسی به اینترنت، می‌خواستم از همه ...» موبایلم را  برداشتم تا تلگرام را بازکنم و پیام را به طور کامل بخوانم و پاسخ دهم. اینترنت قطع بود. اینترنت سیم‌کارت ایرانسل را هم امتحان کردم، فیلترشکن‌های مختلف؛ نخیر قطع است! اگرچه به رسم اعتراضات سال‌های قبل، باید این شب هم در خیابان حضور می‌داشتم تا به عنوان یک پژوهشگر، واقعیت را بلاواسطه ببینم، اما مهمان داشتم و آن شب سهمم از واقعیت صدای شعارها و تیراندازی‌ها بود و البته هرازگاهی دیدن فرار نوجوان‌ها از لابه‌لای ماشین‌های پارک‌شده در کوچه، که تنها از دریچه‌ی تنگ پنجره ممکن بود.در تمام روزهایی که «فرصت گفت‌وگو» با عزیزان، دوستان و همکارانم و تعقیب اخبار و تحلیل‌های اجتماعی و سیاسی از طریق تلگرام و اینستاگرام را از دست داده بودم، به تلوبیون و بعد از بازگشایی اینترنت داخلی، به «بله» پناه برده بودم. آن‌جا هم «فرصت گفت‌وگو» فراهم نبود. به جای برنامه «زاویه» که دو، سه تحلیل‌گر از زوایای مختلف به بحث‌ها می‌پرداختند، و برنامه «شیوه» که در پس اعتراضات سال‌های قبل شیوه‌های مختلف مواجهه با واقعیت را در گفت‌وگوی باهم قرار می‌داد، شبکه چهار برنامه «نصر الله» را تهیه کرده بود.۱۹ دی کوروش علیانی ۴۰ دقیقه یکه‌وتنها در دوربین نگاه کرد و مونولوگش را گفت؛ هم کارشناس بود و هم مجری. ۲۰ دی علی مهدیان «تک» کارشناس برنامه بود، در قسمت بعد سجاد صفارهرندی، قسمت بعد مهدی جمشیدی، بعد علی‌رضا شجاعی‌زند، روز دیگر حسین کچوییان و پس از او محمد پورکیانی و علی‌آخر. همه یک روایت داشتند؛ روایتی که کانال‌های دیگر با شدت و غلظت بیشتری تکرار می‌کردند. در مواجهه با همین فضای روایی بود که یادداشت «طوفان‌الاقصی و اعتراضات در ایران» را نوشتم تا بتوانم با جلب همدلی راویان، پیامدهای استفاده گشاده‌دستانه از برچسب «تروریستی» برای اعتراضات را بربشمارم.۱۸ روز گذشت. ناگهان اعلان تلگرام دیگری بالای صفحه موبایلم پدیدار شد: «پیام افشاردوست دوهزاریِ ماله‌کش، اولاً که امیدوارم روزی که اینجا میای ...»  ضربان قلبم بالا رفت. در این ۱۸ روز چه شده که دوستی قدیمی در پیش چشم دوستان دیگر چنین تعبیری را به کار برده است؟ من در این ۱۸ روز چه کرده بودم؟ چه گفته بودم که لایق چنین تعبیری باشم؟ هیچ! و مشکل دقیقاً همین بود. ۱۸ روز نبودِ «فرصت گفت‌وگو» و اخبار و تصاویری که روح هر انسانی را زخم می‌کند، بر دوستی‌ها، بر اعتماد، بر روابط انسانی ما نیز زخم زده بود.من که در این ۱۸ روز، بعد از جان سالم بدربردن از تیراندازی مستقم و تعقیب و گریزها، از صبح تا شب از این پژوهشگاه به آن سازمان، به دنبال راهی برای فهمیدن آنچه که در تاریکی شب‌های نیمه دی اتفاق افتاده و یافتن راه چاره‌ای برای به حداقل رساندن پیامدهای آن بودم، فرصتی پیدا نکرده بودم که خودم را متقاعد کنم «فرصت‌ها از دست رفته». وقتی مطلب محمد فاضلی را با عنوان «ما شکست خوردیم» خواندم، می‌دانستم چه می‌گوید، اما این همه‌ی واقعیت یا حداقل واقیت از نگاه هم‌نسلان من که هزار راه نرفته داریم نبود. آخر ما که هنوز فرصتی نداشتیم که تلاشی بکنیم و شکست بخوریم. نوشتم «ما»، باورمندان به امکان توسعه و آبادانی ایران «هنوز شکست نخورده‌ایم». مطلب را در اینستاگرام هم که چند ساعتی بود در دسترسم قرار گرفته بود منتشر کردم تا همه‌ی آن‌ها که دنبالم می‌کنند بدانند امید هنوز در دل ما زنده است؛ شاید هنوز بشود جلوی ریخته‌شدن خون‌های بی‌گناه و جلوی کشت‌وکشتار را بگیریم. اگر هم این تلاش‌ها شکست خورد، باز امید هست که روزی وطن آباد شود؛ تا ایران هست، امید هست.چند دقیقه‌ای نگذشته بود که اعلان دیگری آمد؛ از یکی از عزیزترین آدم‌های زندگی‌ام که از وطن دور است. نوشته بود: «چگونه ایدئولوژی می‌تواند ذهنی چنین درخشان را از واقعیت دور کند؟» می‌گفت «کشته شدن این هزاران هم‌وطن را خرج مسیر اصلاحات» کرده‌ام و شاید می‌دانم واقعیت چیست اما «مصلحت اصلاحات در بیانش نیست.» قلبم شکست! چرا بعد از این ۱۸ روز دیگر کسی از کسی سوال نمی‌پرسد؟ چرا کسی توضیح نمی‌خواهد؟ چرا همه تکلیف خودشان را با بقیه روشن کرده‌اند؟ گمان می‌کردم با بازشدن اینترنت «تک‌صدایی» تمام می‌شود، اما اینجا «صدایِ تک» دیگری بلند است که هیچ صدای دیگری را برنمی‌تابد.جان‌های عزیزی از دست رفته و همه سوگواریم. میلیون‌ها جان عزیز دیگر در این سرزمین هست که باید در هر کلام‌مان، در هر کنش‌مان به آن‌ها فکر کنیم. در یادداشت طوفان‌الاقصی که فقط یک صدا می‌شنیدم، نوشتم «تروریستی» خواندن اعتراضات تالی‌های فاسدی دارد که خشونت را به چرخه‌ی شومی می‌اندازد؛ باید به گذشته نگاه کرد و زمینه‌های اجتناب‌ناپذیرشدن خشونت را درنظر آورد و برای آن تمهیدی کرد. حالا که اینترنت باز شده و صدای دیگری هم می‌شنوم، باید این را هم اضافه کنم که نه تنها به گذشته، که به آینده هم باید نظر کرد. باید چیزی گفت و کاری کرد که «فرصت گفت‌وگو» از دست نرود.</description>
                <category>پیام افشاردوست</category>
                <author>پیام افشاردوست</author>
                <pubDate>Fri, 30 Jan 2026 01:24:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>طوفان‌الاقصی و اعتراضات در ایران</title>
                <link>https://virgool.io/@m_69511456/%D8%B7%D9%88%D9%81%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D9%84%D8%A7%D9%82%D8%B5%DB%8C-%D9%88-%D8%A7%D8%B9%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D8%B6%D8%A7%D8%AA-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%DB%8C%D8%B1%D8%A7%D9%86-eq1e3zkwlvtg</link>
                <description>پیام افشاردوست21 دی ۱۴۰۴زمانی که عملیات طوفان‌الاقصی انجام شد، فشار رسانه‌ای عظیمی به وجود آمد که پیش از هرگونه اظهارنظری نسبت به مسئله‌ی فلسطین، عملیات حماس تروریستی و محکوم اعلام شود. معدود تحلیل‌گرانی که تلاش می‌کردند از این اعلام موضع طفره بروند، تاکید بحث خود را بر تاریخ چندده‌ساله‌ی پشت این عملیات می‌گذاشتند. آن‌ها می‌گفتند اگر قرار است قبل از محکوم کردن کودک‌کشی رژیم اسرائیل، طوفان‌الاقصی محکوم شود، چرا عقب‌تر نرویم؟ چرا اول سال‌ها تجاوز و ظلم را محکوم نکنیم؟ طوفان‌الاقصی اگرچه براساس معیارهای متداول قضاوت افکار عمومی در سراسر جهان تروریستی دانسته می‌شد، اما برای چرایی بروز چنین واکنشی، باید زنجیره‌ی کنش پیش از آن را نیز درنظر آورد. حالا رسانه‌های ایران پرشده از محکومیت «اقدامات تروریستی» در ۱۸ دی ۱۴۰۴ و شب‌های بعد از آن. یک نوع مواجهه این است که ما اقدامات آن شب از قبیل آتش زدن مساجد، اماکن درمانی، اتوبوس‌ها و ساختمان‌های دولتی را بر بشماریم؛ همین‌طور حملات مسلحانه و سوزاندن پرسنل نظامی و درمانی را. مواجهه دیگر این است که بگوییم تمرکز بیش از حد بر وقایع یک شب، ممکن است قدرت تحلیل و قضاوت ما را تحت‌الشعاع قرار دهد. بلکه مانند ماجرای طوفان‌الاقصی باید زنجیره‌ی کنش را پی گرفت. در ادامه تلاش می‌کنم از این منظر به اعتراضات اخیر بپردازم.قبل از هرچیز باید میان نارضایتی و اعتراض تمایز گذاشت. برای نشان‌دادن نارضایتی گسترده شاید بتوان به شاخص غیرمناقشه‌برانگیزی مانند کاهش مشارکت در انتخابات اشاره کرد. البته طیف‌های ناراضیان بسیار متنوع و علل نارضایتی هم متکثر است. من فعلاً همه‌ي علل را در پرانتز می‌گذارم و تنها به مسئله معیشت می‌پردازم. بر اساس آمار بین ۳۰ تا ۴۰ درصد از جامعه ایرانی زیر خط فقرند و از تامین حداقل کالری روزانه‌شان ناتوانند. بقیه هم با اختلاف کمی از آن‌ها قرار دارند تا برسیم به دهک ۱۰ درآمدی. تورم حدود ۵۰ درصد است و چشم‌انداز یک ماه بعد، از این ماه بدتر است. دولت هم چشم‌انداز روشن و دقیقی از اصلاحات یا مسیری که قرار است به سمت آن حرکت کنیم ارائه نمی‌دهد یا اگر می‌دهد شنیده نمی‌شود. در واقع الآن یک قصه وجود دارد: «ما بدبختیم و داریم بدبخت‌تر می‌شویم»؛ همان ماجرای اتوبوس و ته دره. بر اساس اعلام رسمی برای مقابله با استهلاک زیرساخت جاده‌ای امسال ۴۰ همت منابع نیاز داریم، در حالی که ۱۵ همت به آن اختصاص داده‌ایم. در بسیاری امور دیگر هم کمابیش با همین وضع فرسایش و استهلاک مواجه‌ایم.این فرسایش و فقر و روند تعمیق آن بر آموزش، بهداشت، پرونده‌های حقوقی، جرائم و بسیاری امور دیگر تاثیر می‌گذارد. کنش اعتراضی هم مانند کاهش مصرف مواد غدایی، کاهش تولید پسماند و افزایش جرائم یک واقعیت اجتماعی است که با فقر افزایش می‌یابد، چه ما بخواهیم چه نخواهیم. حالا منِ فقیر که دیگر هزینه‌های روزانه‌ام با مخارج اولیه‌ام سازگار نیست باید برای متوقف کردن این فرایند اقدامی بکنم تا یا منابع افزایش بیابد و یا بازتوزیع آن‌ها تغییر پیدا کند. افزایش و بازتوزیع منابع هم با اینکه من خاموش باشم و از گرسنگی دفعتاً یا تدریجاً بمیرم انجام نمی‌شود، باید قدرت خلق کنم. یعنی بگویم کیک یا سهم من را از این کیک بزرگتر کنید یا من مقسم را عوض می‌کنم تا شاید قواعد تقسیم عوض شود. برای اعمال این قدرت، مسالمت‌آمیزترین و خشونت‌پرهیز‌ترین راه تظاهرات، تجمع و شعار دادن است؛ یعنی بروز و اعلام جدی اعتراضِ خود، همزمان با ضرورت بخشیدن به تغییر. حالا فرض کنیم معترضین فقط از میان ناراضیان از معیشت نیستند، اما چنان ادراک‌شان از واقعیت دردناک است که تصمیم گرفته‌‌اند علی‌رغم هزینه‌‌اش، دست به کنش اعتراضی بزنند.مطالعه اعتراضات ۹۶، ۹۸، ۱۴۰۱ و اعتراضات اخیر به ما این فهم را می‌دهد که اگر مردم ناراضی از وضع موجود مجالی برای بروز نارضایتی‌شان بیابند، به آن ملحق خواهند شد. به تعبیری بخشی از گروه‌های ناراضی به محض آنکه امکان عملیاتی کنش «اعتراضی» جمعی را بیابند از حالت منتظر و منفعل یا «نارضایتی» به حالت فعال یا «اعتراضی» در می‌آیند. پس ازیک‌سو گروهی از مردم هستند که اعتراض به منظور افزایش یا بازتوزیع عاجل منابع برایشان یک ضرورت است (و گروه‌هایی دیگر که انواعی دیگر از تغییر از منظر فشاری که ادراک می‌کنند برای‌شان ضروری است، مثلاً زنان و فشار حجاب) و از سوی دیگر نارضایتی عمومی بر اساس تجربه، چنان است که اگر گروهی اعتراض کنند، دیگرانی هم به آن‌ها ملحق می‌شوند و موج اعتراض با سرعت سراسر ایران (با الگوهایی که در نقشه‌های اعتراضات برای هر دوره قابل رصد است) را در می‌نوردد.اگر ظرفیت نهادیِ اعلام اعتراض و خلق قدرت برای بلندکردن صدا و بازتوزیع عاجل منابع وجود نداشته باشد، اعتراض خودش را در قالب کنش براندازانه‌ی نظم نهادی نشان می‌دهد و چون طبیعتاً از سوی نیروی حافظ نظم نهادی سرکوب می‌شود، عملاً درگیری‌ها وارد فاز خشونت‌آمیز خواهد شد. به عبارتی در نظم نهادی موجود، کنش اعتراضی مسالمت‌آمیزِ خالق قدرت و تضمین‌کننده‌ی تغییر، ناممکن، و کنش اعتراضی خشونت‌آمیز ناگزیر است. کنش اعتراضی خشونت‌آمیز در بستر نارضایتی عمومی فراگیر (که به دلایل متعددی ایجاد شده است) و وارد شدن به فاز خشونت‌آمیز در اثر منطق درونی اعتراضات خیابانی (که با مطالعه‌ی مردم‌شناسانه براحتی قابل احصا است و در یادداشت بازنگری در استراتژی متفرق‌سازی درباره آن نوشته‌ام)، امکان ایجاد جنبش اجتماعی فراگیر معطوف به تغییر نظم نهادی را فراهم می‌کند.ایجاد جنبش اجتماعی فراگیر معطوف به تغییر نظم نهادی دو رکن اثرگذار دیگر نیز دارد: هزینه‌ی پیوستن به کنش جمعی اعتراضی و وجود روایتی انسجام‌بخش به کنش جمعی. به نظر می‌رسد نظم نهادی موجود پتانسیل برکشیده شدن یک روایت انسجام‌بخش که از سوی شخص یا جریانی ارائه می‌شود را در درون خود دارد. بر اساس این تحلیل «بازگشت سلطنت پهلوی» یا هر روایت دیگری، بیشتر از آنکه فرابخواند، فراخوانده می‌شود. اعتراضات اخیر نشان داد که این فراخوانی (از سمت موقعیت) توسط جریان پهلوی لبیک گرفته است و او نیز در زمان مناسب فراخوان متقابل را صادر کرد که توسط موج اعتراضی پاسخ داده شد. محتمل است که این چرخه تشدید‌شونده ادامه یابد و جنبش، رهبر خود را بسازد و رهبر، جنبش را هم‌ساز کند.آنچه در حال حاضر دستگاه رسانه‌ای و کارگزارن نظام سیاسی بر آن تاکید می‌کنند رکن سوم، یعنی افزایش هزینه‌ی پیوستن به کنش از طریق زدن برچسب «تروریست» و محارب خواندن معترضین است. این مورد اگرچه احتمال دارد در کوتاه مدت امکان حفظ نظم نهادی را فراهم کند، اما در میان مدت و بلند مدت منجر به قبح‌زدایی از تروریسم و عادی‌سازی خشونت و لذا تشدید بحران در موج‌های اعتراضی بعدی خواهد شد. تاکید بر تروریستی دانستن اعتراضات و واسپاری کنترل معترضین به نهاد خانواده، و هم‌زمان نشان‌دادن شدت عمل و بالابردن سطح خشونت، پیمودن راه مسالمت‌آمیز خروج از «وضعیت اعتراضی» را در آینده دشوارتر می‌کند.استفاده کردن از فیلترشکن جرم است، هزینه‌بر است، اعصاب‌خوردکن است، آسیب‌زاست و انتخاب هیچ کاربر اینترنتی نیست. با این حال اگر امروز بگوییم روی موبایل همه‌ی ایرانیان حداقل یک فیلترشکن نصب است، کسی معترض ما نخواهد شد که استناد و مبنای منطقی این آمار چیست. همه کمابیش چنین انتظاری داریم. انتظار داریم چیزی که انتخاب هیچ کس نیست توسط همه انجام شود. چرا؟ چون چاره‌ای باقی نمانده یا به عبارتی موقعیت چنین کنشی را بر عاملان تحمیل کرده است. وقتی راهی برای دست‌یابی به حداقل‌های ضروری زندگی (در مورد اخیر اتصال به شبکه‌های اجتماعی) نیست، دیگر جرم، هزینه، آسیب‌های امنیتی، نرم‌افزاری و سخت‌افزاری و همه‌ی دشواری‌های دیگر پذیرفته می‌شود؛ چون راهی باقی‌نمانده. دیر یا زود، بستن راه اعتراض مسالمت‌آمیز و خشونت‌پرهیز در مقابل وضعیتی که قابل نفی نیست، امور نامشروع را مشروع می‌کند، خطرها را پذیرفتنی و دشواری‌ها را آسان می‌سازد. اگر تعبیر «اعتراض» امروز در بیان پذیرفته شده است، اگر تعبیر «اغتشاش» دیگر مجوزی برای سرکوب نمی‌دهد، تحت فشار واقعیتی که طبقات مختلف هریک به طریقی آن را بر روی خود احساس می‌کنند، تعبیر «ترور» نیز قبح خود را از دست خواهد داد. همان‌طور که برای کسی که پیشینه‌ي مسئله‌ي فلسطین را بداند، طوفان الاقصی متفاوت‌تر از یک حمله‌ی تروریستی معنا می‌شود.پس اگر جنبش اجتماعی فراگیر معطوف به تغییر نظم نهادی، از سه مولفه «واقعیتِ تولید و بازتولید‌کننده اعتراض»، «روایت انسجام‌بخش» و «هزینه‌‌ی اعتراض» تاثیر می‌پذیرد، در پرتو بینش که مطرح شد، می‌توان وضعیت را چنین ترسیم کرد:۱. افزایش هزینه اعتراض تا سرحد خود یعنی تروریست نامیدن معترضین و اتهام محاربه به آن‌ها بالا رفته است، اما این روند کوتاه مدت و بسیار خطرناک است و مهم‌تر اینکه بیش از این قابل تشدید نیست. با این حال ممکن است برای واکنش‌های اندیشده‌تر، زمان دراختیار قرار دهد.۲. روایت انسجام‌بخش معترضین به سطحی از اثرگذاری رسیده است، اما احتمالاً هنوز بلوغ نیافته و تا گرفتن نبض اعتراضات ممکن است خطاهایی بکند که بخشی از فرایند تطابقش است و نباید راهزن باشد (همان‌طور که برخی از فراخوان‌های امام خمینی در نیمه اول سال ۵۷ پاسخ نمی‌گرفت).۳. سطحی از به‌رسمیت‌شناسی و فراهم‌آوردن امکان عملی اعتراض مسالمت‌آمیز، به جای استراتژی متفرق‌سازی شاید بتواند تا زمان پرداختن به علل ریشه‌ای‌تر موجد اعتراض، از تشدید خشونت و وارد شدن به مسیر بی‌بازگشت جلوگیری کند.</description>
                <category>پیام افشاردوست</category>
                <author>پیام افشاردوست</author>
                <pubDate>Wed, 21 Jan 2026 21:54:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بازنگری در استراتژی متفرق‌سازی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_69511456/%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D9%86%DA%AF%D8%B1%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%B1%D8%A7%D8%AA%DA%98%DB%8C-%D9%85%D8%AA%D9%81%D8%B1%D9%82-%D8%B3%D8%A7%D8%B2%DB%8C-vzx0mn8ot3nh</link>
                <description>پیام افشاردوست20 دی ۱۴۰۴از پله‌های مترو چهارراه ولیعصر بالا آمدم. فریاد زد: آهای! برگشتم. دستش را به سمت صورتم دراز کرد و گفت: ماسکت را بردار. قبل از آنکه انگشت‌هایش به ماسک برسد، بندهایش را رها کردم، ماسک را قاپید و پاره کرد. گفت: برو. لباس شخصی بود. بدون اینکه یک کلام حرف بزنم یا ارتباط چشمی برقرار کنم راهم را کشیدم به سمت میدان انقلاب و رفتم. ساعت حدوداً ۷:۳۰ شب بود. همه‌ي مغازه‌ها بلااستثناء بسته بودند و آلودگی چنان زیاد بود که سیمای خیابان مه‌آلود و بیش از حدِ انتظار ترسناک به نظر می‌رسید. تقریباً در پیاده‌رو تنها بودم، فقط سایه‌هایی را چندده‌متر جلوتر می‌دیدیم. سر خیابان وصال اولین گعده‌ي یونیفورم پوش‌ها را دیدم. به نسبت ۹۶ و ۹۸ نه تنها خبری از جمعیت معترضین نبود، لباس شخصی و یونیفورم‌پوش‌ها هم به طرز تعجب‌برانگیزی قلیل بودند. فکر کردم تیرم برای دیدن و لمس واقعیت اعتراضات، به عنوان یک پژوهشگر اجتماعی، به سنگ خورده.رسیدم سر میدان انقلاب. چند قدم جلوتر دختر جوانی دست پیرزنی را گرفته بود و آرام‌آرام میدان را دور می‌زدند. ناگهان صدای فریادهای حیدر حیدر و زوزه‌ي موتورها بلند شد. کاروان از سمت آزادی می‌آمد. تفنگ‌هایشان در هوا بلند بود، گاز می‌دادند و فریاد می‌کشیدند. کنار ما که رسیدند تفنگ‌ها را به سمت‌مان نشانه گرفتند. وحشت کردم، پیرزن و دختر شروع به فریاد کشیدن کردند. قدم‌هایم را تندتر کردم تا برسم کنارشان و قوت قلبی باشم. یک گام دیگر مانده بود که صدای شلیک بلند شد. نمی‌دانم گلوله‌ها از چه جنسی بود، جنگی، ساچمه‌ای، پلاستیکی، اما پیاپی به در مغازه‌ها، در فاصله‌ی نمی‌دانم چندسانتی‌متری ما می‌خورد. زن‌ها زاری می‌کردند و من پشت به موتورسوارها منتظر بودم تا تیر بعدی به کمرم، پاهایم یا حتی سرم اصابت کند. چند ثانیه بیشتر نبود، اما طولانی گذشت. در تاریکی می‌دویدیم و صدای فریادهایشان را می‌شنیدیم که دور می‌شد. پیرزن زاری‌کنان گفت: چرا تحقیرمان می‌کنند؟ من که مبهوت به دنبال تصویری بودم تا با تطابقش تجربه‌ام را برای خودم فهم‌پذیر کنم و از تحیر خارج شوم، با شنیدن حرف پیرزن ذهنم آرام گرفت. تصاویری از غزه در ذهنم آمد؛ شلیک به سمت انسان‌های بی‌گناهی که به سمت ماشین‌های توزیع غدا می‌دوند. شلیک برای ایجاد وحشت، برای تحقیر و قهقه‌های مستانه.نفهمیدم چطور رسیدم سر خیابان اوستا. چند ماشین راه خیابان آزادی را بسته بودند، بقیه ممتد بوق می‌زدند و جمعیت ۱۰۰ تا ۲۰۰ نفره‌ای فریاد می‌زندند: «جاوید شاه، جاوید شاه، جاوید شاه، بگو» با فاصله‌ي ۵۰، ۶۰ متری روی پرچین اطراف پارک نشستم و به جمعیت خیره شدم. تنها نبودم، ۲۰۰، ۳۰۰ نفر دیگر هم دورتر از کانون اصلی تجمع نظاره‌گر بودند. جمعیت بیشتر می‌شد و شعار می‌چرخید: «این آخرین نبرده، پهلوی بر می‌گرده». آسمان روشن شد. شعله‌های آتش بر فراز جمعیت می‌چرخید و سوت می‌کشید. فکر کردم بساط آتش‌بازی معترضین است تا اینکه صدای گلوله بلند شد و تمام آن چندصد نفر شروع به دویدن داخل اوستا کردند. نمی‌دانستم از کدام سمت باید فرار کنم. به سمت انتهای پارک دویدم، پیرمردی روی دوچرخه‌های ثابت نشسته بود و وانمود می‌کرد که دارد ورزش شامگاهیش را انجام می‌دهد. به دودی که تعقیبم می‌کرد اشاره کرد و پرسید: گلو رو می‌سوزونه؟ گفتم: به گمونم، برو اینجا واینستا. رسیدم ته پارک؛ بن بست بود. یا باید می‌رفتم سمت اوستا یعنی در انتهای جمعیت و پشت به تیراندازها، یا باید برمی‌گشتم سر خیابان آزادی و اگر خوش شانس می‌بودم پشت سرشان قرار می‌گرفتم. رفتم به سمت آزادی. از روی دیواره بالا رفتم، منتظر بودم هر لحظه از بالا به سرم شلیک شود اما نشد. با خودم گفتم برای امشب هرچه باید می‌دیدم دیدم. شاید دفعه سوم شانس نیاورم.به سمت نواب گام بر می‌داشتم و جمعیت ۴۰، ۵۰ نفره‌ای را پیش رویم می‌دیدم که سر اسکندری شعار می‌دهند. چاره‌ای نداشتم جز اینکه از وسطشان رد شوم، اما کار به آنجا نکشید. باز آسمان روشن شد و جمعیت «بی‌شرف، بی‌شرف» گویان به سمت من یورش آورد. صدایی فریاد می‌زد بیایید اینجا. در کوچه‌ای بن بست درب خانه‌ها باز بود و میزبانانی آماده پذیرش «مبارزان» بودند. به همراه چند مرد وارد خانه‌ای شدیم. از چشم‌هایم اشک می‌آمد و گلویم می‌سوخت. یک نفر سیگار روشن کرد و دودش را در صورتم دمید. تاثیر داشت. کسی جرات نمی‌کرد به سمت در برود، صدای شلیک می‌آمد و صدای فریاد و صدای انفجار.۱۰ دقیقه‌ای گذشت. یک نفر رفت به سمت در و گفت: آنقدر وقت ندارند که برای ما حروم کنند. در را باز کرد و آرام به سمت سر کوچه رفت. من هم پشت سرش رفتم. شعله‌های آتش در چندجا زبانه می‌کشید، اما خیابان خلوت بود. پیاده‌رو را به سمت نواب سرفه‌زنان می‌رفتم که باز صدای زوزه‌ی موتورها و فریاد الله و اکبر بلند شد. نفسم حبس شده بود و از چشم‌هایم اشک می‌آمد. نمی‌دانم موتورسوار چندمی بود که باز لوله‌ی تفنگش را به سمتم گرفت، و بعدی، و بعدی. چند قدم مانده بود تا نواب. پیاده‌رو تنگ‌شده بود و انگار از تونل وحشت می‌گذشتم. نه می‌توانستم بایستم، نه بدوم، نه بنشینم، فقط آرنجم را بالا آوردم که اگر شلیک کردند به صورتم نخورد. شانس آوردم که  فقط فحش می‌دادند و رد می‌شدند. آخری که گذشت، نفس راحتی کشیدم و پیچیدم داخل نواب.تا به خانه برسم، دو، سه خانه‌ی دیگر هم مهمان شدم و گلوله‌های پلاستیکی و اشک‌آور و ناسزا. با خودم گفتم آنکه امشب در این تجمعات بوده و قصد دارد فردا شب هم بیاید، لابد می‌داند که جانش در خطر است و لابد برای حفظ جانش باید تمهیدی هم بیندیشد. شاید به سرش بزند در مقابل این شلیک‌های بی‌محابا و این هجوم، از خود با سنگی، چاقویی، کوکتل مولوتفی، تفنگی، چیزی دفاع کند. ناگهان صحنه برایم از آنچه بر من در این شب گذشته بود هم هولناک‌تر شد؛ صحنه‌ی درگیری مسلحانه و خون‌بار میان معترضین و ماموران. به مبانی تئوریک رویکرد خودم رجوع کردم؛ به تاکید بر اعتراض مسالمت‌آمیز و خشونت‌پرهیز، به تعریف دولت که کاربرد انحصاری استفاده از زور مشروع را در دست دارد. برای من تالی‌های فاسد دست بردن به خشونت و اسحله در درون نظم‌های دولت-ملت، و در خاورمیانه‌‌ای که می‌شناسیم، باعث شده تحت هر شرایطی به نحوی غیرپراگماتیک و کاملاً اصولی، از خشونت پرهیز دهم. درس‌های جامعه‌شناسی‌ام را به یاد می‌آورم که «کار دانشمند باید و نباید اخلاقی صادر کردن نیست، بگو موقعیت چه چیزی را ضرورت می‌بخشد، خشونت یا مسالمت؟» بدون خشونت متقابل، تجمعات با حداقلی از آسیب جانی به معترضین متفرق می‌شود. ‌پس هرگونه مقاومت در مقابل متفرق‌سازی، ناگزیر سطحی از خشونت را می‌طلبد.من در تجمعات اعتراضی ۹۶، ۹۸ و ۱۴۰۱ هم حضور یافته‌ام و مشاهداتم تایید می‌کند که استراتژی نیروهای انتظامی یعنی «متفرق‌سازی»، آبستن تشدید خشونت است. اگرچه در هر کشوری ممکن است گروهی با هدف افزایش خشونت و بهره‌برداری‌های خاصی وارد اجتماعات اعتراضی شوند اما آنچه که مهم است این است که موقعیت تا چه حد ظرفیت بروز خشونت را در خود دارد. خشونت‌ورزی در روز روشن، در میان زنان و مردان و افراد مسن و اعضای خانواده، با پلاکاردهایی در دست که موضوع اعتراض را روشن می‌کند، با بلندگوهایی که لیدرها پشت آن شعار را تکرار می‌کنند و تحت نظارت پلیس، بسیار دشوارتر است تا در میان پسران جوان ۱۷ تا ۳۰ ساله‌ای که در تاریکی شب خودشان را مبارز تلقی می‌کنند و آماده‌ی مورد حمله قرار گرفتن از سوی ماموران مسلح هستند.انجام چندین عملیات تروریستی و کشف گروه‌های سازمان‌یافته متصل به خارج از مرزها، ظرفیت این را دارد که بر واقعیت اجتماعی موجد اعتراض و آبستن بروز خشونت، سایه بیفکند.عملیات تروریستی و اقدامات سازمان‌یافته متصل به خارج را به دلیل ماهیت محدودشان شاید بتوان با  تدابیر امنیتی کنترل کرد، اما اعتراض اجتماعی فراگیر اگر در چرخه‌ی اعمال خشونت بیفتد ده‌ها هزار «مبارز مسلح» می‌پروراند که دیگر قابل کنترل نیستند. پس تحلیل ریشه‌های اعتراض و مواجه مناسب با آن را نباید از اولویت خارج کرد. باید پرسید آنکه منابع، اطلاعات، زیرساخت‌ها و همه‌ي ابزارهای حکمرانی را در دست دارد از چه طریق و تا چه میزان می‌تواند هیجان و خشم را از اجتماعات اعتراضی دور کند و بستر اعتراض مسالمت‌آمیز را فراهم کند؟ آنچه اکنون با آن مواجه‌ایم ناممکن بودن اعتراض مسالمت‌آمیز و خشونت‌پرهیز است، نه صرفاً به علت نبود سازماندهی و تشکل‌یابی سیاسی و اجتماعی که ناشی از سیاست «متفرد‌سازی» است، بلکه تحت تاثیر منطق درونی حاکم بر اعتراضات خیابانی که ناشی از استراتژی «متفرق‌سازی» است.</description>
                <category>پیام افشاردوست</category>
                <author>پیام افشاردوست</author>
                <pubDate>Wed, 21 Jan 2026 20:43:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سنجش چه تاثیری؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_69511456/%D8%B3%D9%86%D8%AC%D8%B4%D9%90-%DA%86%D9%87-%D8%AA%D8%A7%D8%AB%DB%8C%D8%B1%DB%8C-jetwmt86cbad</link>
                <description>شماره ۲۴۷ نشریه صدا، شنبه ۲۶ مهر ۱۴٠۴✍️پیام افشاردوستاولش نمی‌خواستم این نشست را برگزار کنم. یک هفته قبلش با آرش حیدری تلفنی صحبت کرده بودم و گفته بود، بس است این همه نشست، بسکه نشستیم بواسیر گرفتیم. راست می‌گفت. در گروه اعلام کردم که من این نشست را برگزار نمی‌کنم زیرا با پرسش‌های نشست هم‌دل نیستم و به نظرم برگزاری نشست راه خوبی برای رسیدن به پاسخ نیست. برای بعضی پرسش‌ها باید رفت و پژوهش کرد، نشست موضوعیت ندارد. پرسش‌ها خیلی مفهومی و ناظر به ادبیات موضوع بود؛ تفاوت سنجش، ارزیابی و ارزشیابی تاثیر. سوال من این بود که اصلاً این سنجش‌ها به چه دردی می‌خورد؟ مگر مساله کشور با این ارزشیابی‌ها و ارزیابی‌ها حل می‌شود؟ گفتند خوب همین‌ها را بپرس، از هرکس که دوست داری.با محمد فاضلی تماس گرفتم، گفتم هروقت در اندیشیدن کم می‌آورم با شما تماس می‌گیرم. تعارف کرد. گفتم تو که ارزیابی تاثیر را در ایران راه انداختی، کتاب نوشتی، کارگاه برگزار کردی، پژوهش انجام دادی، حالا بیا بگو چه «اثری» داشت؟ مساله حل کرد از این کشور؟ گفت می‌آیم. البته فاضلی شلوغ است، ناز کرد، من هم خریدم.از سال‌ها قبل شنیده بودم که ارزیابی تاثیر در ایران با دو نفر شناخته می‌شود؛ فاضلی و پاک‌سرشت. سلیمان پاک‌سرشت حالا رئیس موسسه عالی پژوهش تامین اجتماعی است. چند ماه قبل‌تر که درباره ادبیات ارزشیابی از او سوالی می‌پرسیدم و مشورت می‌گرفتم، پیشنهاد داده بود که باید ارزشیابی را ببریم در سازمان برنامه یا اداری استخدامی. با او هم تماس گرفتم. گفتم بیا پیشنهادت را به بحث بگذاریم. پذیرفت. یک نفر دیگر را هم می‌شناختم. می‌گویند روز اول سر کلاس‌ها دعوا درست می‌کند که هیچ کس در ایران ارزشیابی را آن‌طور که من توضیح می‌دهم نمی‌فهمد. البته یک‌بار که رزومه‌اش را در سایت دانشگاه تهران چک کردم، احترامم به او زیاد شد. نه تنها تحصیلاتش را در بهترین دانشگاه‌های دنیا گذرانده، که مشاور و مجری پروژه‌های بین‌اللملی هم بوده. با پویا علاءالدینی هم تماس گرفتم. گفت خواهشاً وقت من را تلف نکنید، حرف جدی و حساب بزنید. باز احترامم بیشتر شد. او هم قبول کرد. گفتم یک نفر را هم از دولت بیاورم که بگوید این‌ها که ما می‌گوییم اصلاً با واقعیتِ شیوه‌ها و روال‌های تصمیم‌گیری در دولت می‌خواند یا نه. به رئیس کمیسیون فرهنگی و اجتماعی دولت زنگ زدم. طالبی هم پذیرفت و رفتیم برای یک گفت‌وگوی صمیمی. البته منظورم رئیس‌مان نیست. چون او هم صمیمی‌ست، پسرِ کیوان. روز اولی که دیدمش گفتم من به این پروژه آزمایشگاه تاثیر شما علاقه‌مندم، اگر شد باهم کار کنیم، بیشتر یاد بگیرم. گفت ارزیابی دوست داری یا ارزشیابی؟ گفتم Evaluation، گفت احسنت، حتما. همکار شدیم. خلاصه صمیمی هم که حالا مشاور اجتماعی و نوآوری وزیر رفاه است، بود؛ میزبان بود.هرکدامشان برای خودش کسی ‌ست و نمیخواستم وقت‌شان را تلف کنم. از علاءالدینی که رسماً می‌ترسیدم. دو صفحه نوشتم که چه دردمان است که بند کرده‌ایم به ارزشیابی تاثیر و دو روز زودتر برای همه فرستادم. گفتم ما فکر می‌کنیم پول در مملکت نیست و باید حساب کتاب باشد پای طرح‌ها. یک میلیارد دلار می‌دهند پای کالابرگ، چه دردی را از کی دوا می‌کند؟ این همه طرح و برنامه چه تاثیری بر رفاه مردم دارد؟ چه مساله‌ای حل می‌کند؟ «سنجش اثربخشی» می‌شود همان حساب‌وکتاب. سوال‌ها را هم آخر همان دو صفحه نوشتم؛ همان سوال‌هایی که بالاتر گفتم در ذهن خودم بود: آیا سنجش تاثیر می‌تواند به کیفیت سیاست‌گذاری کمک کند؟ اگر نمی‌کند که برویم سراغ یک کار دیگر و الکی انرژی و جوانی‌مان را تلف نکنیم. سوال دیگر هم این بود که اگر کمک می‌کند و مفید است، چه بکنیم که مدیران تن بدهند به این حساب‌وکتاب؟ زورِ قانون؟ زور مردم؟ یا «تکنیک‌های ناشناخته»؟!نشستیم در وزارتخانه یک طبقه زیر اتاق وزیر که جایمان گرم باشد و مهمان‌ها هم فکر کنند که بالاخره از حرف‌شان تا عمل راهی نیست. فاضلی که همان اول آب پاکی را ریخت روی دستمان. گفت این راهی که شما می‌روید را من آسفالت کرده‌ام، تهش هم هیچی دستم را نگرفت. آخرش می‌خواهید چه کنید؟ مصوبه هیئت دولت بگیرد؟ «پیوست اجتماعی» گرفت، اما یک پروژه هم تا امروز پیوست اجتماعی نداشته. می‌خواهید مرکز تاسیس کنید؟ من در وزارت نیرو کردم، بعد از من تعطیل شد، شد جهاد آب‌رسانی. قبلش هم پول نمی‌دادند بلیط مهمان‌های خارجی‌مان را حساب کنیم. اگر همسایه‌ها یاری نمی‌کردند، گزارش‌ کارمان را هم نمی‌توانستیم گرافیک بزنیم و منتشر کنیم. تجربه ارزیابی تاثیر اجتماعی و فرهنگی در شهرداری هم به نظر او موفق نبود.حرف فاضلی خیلی سرراست بود. می‌گفت آقا جان باید یک گروهِ دارای قدرتی باشد که فشار بیاورد و بگوید فلان طرح و پروژه‌ی تو بر اساس فلان ارزیابی، امروز یا در آینده، به من آسیب می‌زند، پس من جلویت را می‌گیرم. وقتی چنین گروهی نیست و چنان قدرتی ندارد، ارزیابی به چه دردی می‌خورد؟ با ارزیابی که نمی‌شود قدرت خلق کرد. اگر بشود، خوب است. با اینستاگرام می‌شود، با تلگرام هم می‌شود. برای همین مسدود می‌شوند، اما کسی به ارزیابی و دانشگاه کاری ندارد. چون ارزیابی و دانشگاه هم کاری به کسی ندارند.با حرف‌های فاضلی قانع شدم که ارزیابی تاثیر یا این طرح‌های پیوست عدالت و پیوست محیط‌زیست و ... فعلاً در ایران به جایی نمی‌رسد. اما ارزشیابی حسابش فرق می‌کند. ارزشیابی برای وقتی است که مدیری می‌خواهد بداند یک طرح و برنامه اهدافی که او تصور می‌کند را محقق می‌کند یا نه. نظر فاضلی را هم گرفتم. گفت چرا فکر می‌کنی مدیران می‌خواهند بدانند؟ کلاً از روی دنده لج بلند شده بود. گفتم آقا جان بالاخره یک احمد میدری که داریم. گفت قبوله، کمک کنید میدری طرح‌های توسعه‌ای یا رفاهیش را پیاده کند، ارزشیابی هم بکنید. اما ارزشیابی فقط به درد همان «احمدها» می‌خورد. باید احمد باشی، با ارزشیابی نمی‌شود بقیه را احمد کرد.پاک‌سرشت هم روی همین که «آن گروهِ قدرت» وجود ندارد تا مطالبه بکند که پول ما را خرج چه می‌کنید، تاکید کرد. گفت باید این تقاضا را در جامعه تقویت کنیم. فراموش کردم بگویم که پاک‌شرست هم همان اول گفت تجارب من شکست‌خورده و دائم از خودم می‌پرسم کجای کار را اشتباه رفتیم. راست می‌گفت، واقعاً ذهنش درگیر بود و همین‌طور که با ما گفت‌وگو می‌کرد، می‌کاوید. آخرین چیزی که به آن رسیده بود همین بود که تقاضای اجتماعی برای اثربخشی فعالیت‌های دولت را تقویت کنیم. گفتم شاید علاءالدینی که خارج رفته است چیزی کف دستمان بگذارد. خیلی خوب شروع کرد. گفت: دوستان سختی‌ها را گفتند، من می‌خواهم کمی مثبت بگویم. بعد گفت از سال ۱۳۸۰ با نهادهای دولتی کار کرده‌ام و در تمام این سال‌ها حتی یک تجربه خوب نداشته‌ام، آدم را دیوانه می‌کنند. شما که این متن را می‌خوانید حواستان هست به این همه تجربه شکست؟ اگر استقراء بلد باشیم باید بگوییم در این مملکت نمی‌شود کاری کرد. علاءالدینی چیزهای دیگری هم گفت. گفت من آذربایجان هم رفته‌ام، ترکمنستان و تانزانیا هم پژوهش کرده‌ام، همه‌جا همین است. آن‌ها اگر ارزشیابی تاثیر انجام می‌دهند، بخاطر زور نهادهای وام‌دهنده بین‌المللی است. انصافاً دلمان قرص شد. گفت ارزشیابی کلاً کاری سیاسی است. می‌خواهی به مدیری بگویی دستاورد نداشته‌ای پس منابع پروژه‌ات را قطع می‌کنم. نظرش این بود که ارزشیابی باید در نهایت همکاری و هم‌دلی با دستگاه متولی انجام شود و نباید تبدیل شود به مچ‌گیری. پیشنهاد علاءالدینی این بود که یک نهاد بالادستی فقط دستگاه‌ها را ملزم کند که در سند تصویب طرح‌ها بگویند دقیقاً می‌خواهند روی چه شاخص‌هایی چقدر تاثیر بگذارند، یعنی هدفشان را اعلام کنند، همین.صمیمی مثل همیشه مثبت و عملگرایانه وارد بحث شد. البته قبلش بگویم که دکتر طالبی مثال‌های زیادی زد که برای ما آموزنده بود، اما شما چون غریبه‌اید نمی‌توانم جزئیاتش را بگویم. برای من ارزشمندترین وجه حضورش این بود که اگر حرفی می‌زدیم که نامربوط و نشدنی بود، تذکر می‌داد. اما خوشبختانه بیش از دیگران به اینکه می‌توان در همین نظمِ تصمیم‌گیری موجود، تاثیرات مثبت خلق کرد، امیدوار بود. امین صمیمی را می‌گفتم. حرفش این بود که ارزشیابی را فقط محدود به دستگاه‌های دولتی نبینیم. می‌شود در بخش خصوصی و عمومیِ غیردولتی در پروژه‌های متعدد ارزشیابی تاثیر را انجام داد، ادبیات را وارد کرد، نیرو تربیت کرد، جلب اعتماد کرد و کم‌کم دولتی‌ها هم می‌آیند و از این تکنولوژی استفاده می‌کنند. در بخش دولتی هم نظرش بر این بود که چند پروژه بزرگ انجام دهیم تا فضای مدیریتی کشور با قابلیت‌ها و ظرفیت‌های این ابزار آشنا شود.فهمیدید چه شد؟ من و صمیمی روی مدیرانی متمرکزیم که درون دولت‌اند و می‌خواهند مطمئن شوند که منابع ملی را در مسیر خلق تاثیر مثبت خرج می‌کنند. ما به این فکریم که ابزاری برای مدیرانی که ریسک پذیرند و دست به اقدامات تحولی می‌زنند توسعه دهیم تا مدیران بالادست و مردم بدانند این فرد دارد واقعاً کاری می‌کند. تمرکز بحث فاضلی روی حل مساله است و می‌گفت برای حل مسائل کشور از اینجا نباید شروع کرد. پاک‌سرشت و علاءالدینی اگرچه مثل ما به بهبود کیفیت سیاست‌گذاری فکر می‌کردند، اما اولی تمرکزش روی پاسخگو کردن مدیران بود و می‌گفت باید مطالبه عمومی ایجاد کنیم و دومی به شیوه‌های تدریجی و مرحله به مرحله فکر می‌کرد. طالبی هم از همه بیشتر به تیمِ ما شبیه بود، با این ملاحظه که بر مستقل بودن نهاد سنجش تاثیر تاکید موکد داشت.اگر بخواهم نقاط اشتراک و تاکید جمع را فارغ از اینکه دغدغه محوری هرکدام‌مان چه بود بیان کنم، باید بگویم که اولاً متفق‌القول قانون‌گذاری را تعیین‌کننده و محوری نمی‌دانستیم. همه اتفاق نظر داشتیم که یک پروژه بزرگ مانند کالابرگ را با حمایت احمد میدری بدست بگیریم و ارزشیابی تاثیر آن را انجام دهیم. البته پاک‌سرشت اگرچه موافق این اقدام بود و ماه‌ها قبل خود پیشنهاد ارزشیابی تاثیر طرح‌های تحولی فنی‌حرفه‌ای را داده بود، اما با استراتژی «انجام تک پروژه‌ها برای تعریض فضا و ترویج اقدام» هم‌دلی نداشت. همان‌طور که گفتم او به تحریک تقاضا یا به قول خودش «جنبش شواهد» که مردم از سیاست‌مداران شواهدی برای حرف‌ها و تصمیمات‌شان بخواهند باور داشت. روی اینکه کشور کلاً ظرفیت پژوهشی زیادی ندارد و نمی‌شود به اینکه ده‌ها و صدها پروژه را تعریف کرد فکر کنیم نیز همه اجماع داشتند. آخرین نکته‌ای که می‌خواهم به عنوان موضوع مورد اشتراک همه متخصصان حاضر در گفت‌وگو به آن اشاره کنم و این یادداشت را به پایان ببرم، یک پیشنهاد تحولی در تصویب طرح‌ها حداقل در وزارت‌خانه خودمان است. همه موافق بودند که هر مدیری که منصوب می‌شود بگوید شاخص‌های کلیدی عملکرد او چیست و چگونه می‌توان او را ارزیابی کرد. هر طرحی هم که به تصویب می‌رسد اولاً تصریح کند که نظریه تغییرش چیست، و ثانیاً روی چه شاخص‌ها و نماگرهایی می‌خواهد اثربگذارد، یعنی چه چیزی را از چه طریق می‌خواهد تغییر دهد.حالا قرار است من همین‌ها که اینجا به زبان ساده گفتم را کمی غیرقابل‌فهم‌تر بنویسم و به عنوان گزارش سیاستی بفرستیم برای دفتر وزیر تا ببینیم مي‌توانیم از نتایج آن استقرای ناقص که بالاتر گفتم فرار کنیم یا نه.</description>
                <category>پیام افشاردوست</category>
                <author>پیام افشاردوست</author>
                <pubDate>Fri, 17 Oct 2025 20:50:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این صدای علم است</title>
                <link>https://virgool.io/@m_69511456/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%B5%D8%AF%D8%A7%DB%8C-%D8%B9%D9%84%D9%85-%D8%A7%D8%B3%D8%AA-dxy8gsjouhit</link>
                <description>هفده انجمن علمی علوم‌اجتماعی، از تاریخ، علوم‌سیاسی و جامعه‌شناسی گرفته تا مددکاری، تعاون و توسعه روستایی، گرد هم جمع آمده‌اند و در تلاطم و توفان حوادث و مصائب که کشور و مردمانش را در مخاطره قرار داده است، رویکردی را پیشنهاد داده‌اند.🔹فراخوان علمی و مدنی اتحادیه انجمن‌های علوم اجتماعی ایران دعوتی است نه صرفاً برای «فهم درست مخاطرات» که در همه‌جای دنیا وظیفه‌ی علم است، که همچنین برای «کنش مناسب». این دومی را اقتضاء زیستن در جامعه‌ی امروز ایران بر دوش عالمان سوار کرده و مایه‌ی دلگرمی است که نهادهای معتبر و مستقل علمی در چرخاندن این عَلم، پیش قدم شده‌اند.🔹گمان می‌کنم اگر قرار باشد این فراخوان به‌عنوان پاسخی برای معمای کنش جمعی ما ایرانیان در راستای «حفظ و بازسازی همبستگی اجتماعی و توسعه و رفاه جامعه» تلقی شود، توجه به چند نکته از سوی نویسندگان و مخاطبان آن ضروری است.</description>
                <category>پیام افشاردوست</category>
                <author>پیام افشاردوست</author>
                <pubDate>Sat, 11 Oct 2025 21:55:58 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>