<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Raz🌷</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_69585725</link>
        <description>« سلام ، من  دانشجوی روانشناسی و علاقه مند به نویسندگی هستم. خوشحال میشم بعد از خوندن نوشته های من نظر ارزشمندت رو با من به اشتراک بذاری»</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 12:34:29</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4301549/avatar/Qo3j9P.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Raz🌷</title>
            <link>https://virgool.io/@m_69585725</link>
        </image>

                    <item>
                <title>من فقط می‌خواستم مهم باشم. همین!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_69585725/%D9%85%D9%86-%D9%81%D9%82%D8%B7-%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D9%85-%D9%85%D9%87%D9%85-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D9%85-%D9%87%D9%85%DB%8C%D9%86-fg07tavjqp3c</link>
                <description>همیشه دلم می‌خواست برای آن‌هایی که برایم مهم هستند مهم باشم، برای تو…بیا قبول کنیم مهم بودن من آن‌قدر هم زحمتی برایت نمی‌شد.دلم می‌خواست گاهی هم غذای مورد علاقه‌ام را بپزی و به همه بگویی دلیل پختن این غذا منم.یا اگر سختت بود، هرگاه که بر حسب میل خودت قرمه‌سبزی درست می‌کردی، در ظاهر می‌گفتی به خاطر من آن را پخته‌ای.تو نمی‌دانستی ولی من با خودم عهد کرده بودم که اگر این کار را انجام دهی، هر روز که از مدرسه بیایم، تا شب تکالیفم را بنویسم و درس بخوانم و بعدش به تو در جمع کردن خانه کمک کنم و اصلاً سراغ بازی کردن نروم.بیا قبول کنیم امتحان کردنش برایت هزینه‌ی زیادی نداشت و معامله‌ی بدی نبود.همیشه انگار پشت ابری تیره بودم و تو مرا نمی‌دیدی.از پشت آن ابر همه چیز تیره‌تر دیده می‌شد.هرگز نفهمیدم آن ابر تیره که شب‌ها تا صبح می‌بارید و صبح‌ها دوباره به همان تیرگی شب گذشته بود، در امتداد فوت کردن چندمین شمع تولدم به من هدیه داده شد؟شاید یک شب که از شدت گریه بالشتم خیس شده بود، فرشته‌ها دلشان سوخته و آن را فرستاده بودند تا او به جای من گریه کند.البته گاهی فکر می‌کنم یک روزِ دور که تنهایی در پارک بازی می‌کردم، آن را که از آسمان طرد شده و لای بوته‌ها با دست و پای خاکی کز کرده بود، تکاندم و با او عهد دوستی بستم. البته دست‌های من خیلی ضعیف بود، چون هرگز غبارش از او جدا نشد.دلم می‌خواست برایت مهم باشم، مثل این ابر که برای من مهم بود و بعد از زمین خوردنش دستش را گرفتم و نوازشش کردم.تو هم گاهی که با زانوهای خراش‌خورده و خاکی به خانه می‌آمدم، بعد از سرزنش کردنم به خاطر آن شلوار کهنه، از حال زانویم هم خبری می‌گرفتی.هرگاه که بخش خراش‌خورده‌ای را در من نادیده می‌گرفتی، بخشی دیگر در من ترکی عمیق برمی‌داشت که البته آن روزها نمی‌دانستم کجاست و امروز فکر می‌کنم که می‌دانم.دلم می‌خواست گاهی به لباس‌هایم نگاهی بیندازی و بعد به پدر بگویی: «آخر هفته برویم و برای دختر عزیزمان لباس نو بخریم. بچه باید همیشه لباس‌هایش مرتب باشد.»جمله‌ای که بارها در مورد برادرم از تو شنیده بودم و شنیدنش در مورد خودم حقیقتاً آرزویی حقیر بود.شاید این ابر سیاه را تو بافته بودی که کهنگی لباس‌هایم معلوم نشود. اگر تو داده بودی باید بگویم زیادی بزرگ بود، خودم هم دیده نمی‌شدم. شاید اگر کمی به من نگاه می‌کردی، آن‌وقت اندازه‌ام را می‌دانستی.</description>
                <category>Raz🌷</category>
                <author>Raz🌷</author>
                <pubDate>Sun, 01 Feb 2026 12:04:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آینه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_69585725/%D8%A2%DB%8C%D9%86%D9%87-p24vsulsmxga</link>
                <description>در آینه به خودم نگاه کردم و کسی که انتظارش را داشتم در آن‌جا نبود.تصویر مقابل جوانی‌اش را پشت سر گذاشته بود و آنچه در ذهنم بود، جوان به نظر می‌رسید؛ شاید ده سال جوان‌تر.صدای بوق‌های ممتد گوشی خبر از پایان مکالمه می‌داد.تلفن را به‌آرامی پایین آوردم و روی میز گذاشتم.کمی جلوتر رفتم می‌خواستم نور بالای آینه بر روی موهایم نتابد؛ تا هنگامی که در سایه قرار گرفتم، خبری از تارهای سفید نباشد. امیدوارانه فکر کردم آن‌ها حاصل خطای دید ناشی از نور سفید رنگ اتاق هستند، اما انگار حالا سفیدتر به نظر می‌رسند و دیگر خبری از رد نور اتاق نیست.در این فاصلهٔ نزدیک، انحنای ظریفِ نه‌چندان زیبایی میان ابروهایم عمر سپری‌شده را به رخ می‌کشد و من اصلاً دوستش ندارم؛ نه خودش را و نه پیغامش را.خال‌های ریز و تیره‌رنگ روی بینی و گونه‌هایم به‌خوبی نشان می‌دهند؛ زنی که در یک سانتی‌متری آینه ایستاده است و در آستانهٔ چهل‌سالگی‌ست، روزهای زیادی را مقابل آفتاب سپری کرده ؛ روزهایی که به دلیل خستگی و بی‌خوابی شبانه و در نهایت بی‌حوصلگی، خبری از ضدآفتابی که هر دو ساعت یک‌بار تمدید شود، نبوده.چشمانم از روی خال بینی سر می‌خورد و روی خشکی لب‌هایم که ارمغان همیشگی پاییز هستند جا خوش می‌کند.با دندان‌هایم آن یکی را که از همه درشت‌تر است می‌کنم و طعم خون ملایمی را در دهانم احساس می‌کنم.خبر خوب این‌که لاغر شده‌ام… یا نه، خبر بد این‌که لاغر شده‌ام؟حالا که زیر گونه‌هایم کمی فرو رفته است و چشمانم کمی درشت‌تر به نظر می‌رسند، جوان‌تر می‌نمایم یا پیرتر؟باید از عماد بپرسم؛ هرچند او شخص مناسبی برای این کار نیست.او همیشه تعریف می‌کند و حقیقتاً نمی‌دانم برای خوشحال کردن من است که همیشه از من تعریف می‌کند یا واقعاً از نظر او همیشه زیبا و بدون نقص هستم.شاید روزی که برای سر زدن به ساختمان ناتمامِ تجریش می‌روم، در مترو از خانمی بپرسم: «ببخشید خانم، به نظر شما من چند سالمه؟»اما این اصلاً جالب نیست؛ در آن شلوغی حتماً فکر می‌کند دیوانه هستم.مثلاً اگر سر ساختمان از عمو رحیم بپرسم چه؟ خب معلوم است کارگرها برای از دست ندادن حمایت مهندسِ خود هم که شده، از او تعریف می‌کنند.اصلاً فردا که برای ادای نذر هر ساله‌ام به امام‌زاده صالح رفتم، از خانمی سنش را می‌پرسم. مردم هم معمولاً بعد از جواب دادن به این سؤال می‌گویند: «شما خودتون چند سالتونه؟» آن‌وقت از فرصت استفاده می‌کنم و جملهٔ همیشگی خود را بر زبان می‌آورم: «چند می‌خوره؟»او هم احتمالاً تحت تأثیر فضای روحانی آن مکان، مهربانانه چند سالی کمتر می‌گوید تا طرف مقابل ـ که من باشم ـ را خوشحال کند.اصلاً چنین کسی در زندگی من هست؟ کسی که حقیقت را بدون سوگیری و منفعت‌طلبی به من بگوید؟کدام دوست بهتر است؟ کسی که نظرش را بدون در نظر گرفتن هر چیزی صادقانه به ما می‌گوید یا کسی که نگهبان شادی ماست؟من خود در زندگی عزیزانم در کدام گروه بازی می‌کنم؟– مامان بیا شمعا رو فوت کن دیگه ، دارن آب می‌شن.با صدای ایلیا بالاخره از آینه فاصله می‌گیرم. موهای بلندم را مرتب می‌کنم و دست در دست ایلیا پشت کیک می‌نشینم تا با او – که عاشق فوت کردن شمع‌هاست – شمع چهلمین پاییز زندگی‌ام را فوت کنم.عماد دوربین‌به‌دست مقابل ما ایستاده است.– وقتی گفتم یک، دو، سه، شمعو فوت کنید.ایلیا بعد از فوت کردن، با هیجان دست می‌زند و گونه‌ام را می‌بوسد.به عماد نگاه می‌کنم که همچنان دارد فیلم می‌گیرد.– عماد، به نظرت بِهم می‌خوره چهل سالم باشه؟عماد لبخند می‌زند</description>
                <category>Raz🌷</category>
                <author>Raz🌷</author>
                <pubDate>Wed, 19 Nov 2025 22:31:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چیزی که نبودم،چیزی که هستم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_69585725/%DA%86%DB%8C%D8%B2%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%86%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%85%DA%86%DB%8C%D8%B2%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%87%D8%B3%D8%AA%D9%85-y19c8zkwr4w0</link>
                <description>خودش هم درست نمی‌دانست از کی شروع شد، اما خیلی وقت است که ذهنش درگیر سؤالی پیچیده و فلسفی شده بود. یاد حرف سهراب افتاد و پوزخندی در ذهنش به خود زد؛ آخر، ملیحه‌ی خانه‌دار را چه به سؤال‌های فلسفی؟وقتی که آخر شب، قبل از خواب، از سهراب پرسیده بود: «به نظرت خوشبختی همان آرامش است؟» سهراب از زیر لحاف گفته بود: «این سؤال فلسفی چیست این موقع شب؟» و خسته از ترافیک روزمرگی‌ها، تنها پس از لحظه‌ای کوتاه به خواب رفته بود.حالا اما جواب این سؤال ذهن ملیحه را به بازی گرفته بود که اصلاً خوشبختی چیست؟به نظرش نمی‌آمد خوشبختی در آرامش نهفته باشد، چرا که سهراب همیشه به او گفته بود همین که زنی چون ملیحه را در میان هیاهوی زندگی دارد، مرد خوشبختی است.اما ملیحه خود می‌دانست برخلاف نامش، اصلاً زن آرامی نبود و به‌جای آن، میراث‌دار خوبی از زودجوشی و زودرنجی مادرش بود.پس خوشبختی در آرامش نبود، لااقل برای سهرابی که ملیحه را خوشبختی می‌دانست.حالا اما دنبال خوشبختی می‌گشت در پستوهای خانه‌ای که مَأمن خانواده‌ی چهار نفره‌اش بود.با خود فکر کرد شاید خوشبختی همان «چیزی شدن» باشد.حالا این «چیز» چه بود؟ دکتر، مهندس، نقاش یا…؟با خود فکر می‌کند کاش حداقل درسش را ادامه می‌داد تا چیزی شود. یا اگر درس هم نه، حداقل به نصیحت‌های مادرش گوش می‌داد و خیاطی می‌آموخت، تا اگر از او در باب آن «چیز» پرسیدند، بگوید خیاط است.خیاط؟ نام برازنده‌ای نیست برای کسی که بارها و بارها خواست چرخ جهیزیه‌اش را بفروشد تا انقدر جاگیر نباشد و تنها ملاقاتش با آن هنگام گردگیری‌ها بوده که غبارش را بروبد.چه ناامیدی عجیبی در دلش می‌پیچد از این‌که فکر می‌کند چیزی نشده است.نفسش را آرام و طولانی بیرون می‌دهد و به ساعت خیره می‌شود که نزدیک آمدن فرزند کوچکش از مدرسه است. رشته‌ی افکار را رها می‌کند، اما افکارش او را نه. با همراهی همان افکار آماده می‌شود که برود سپهر را از مدرسه بیاورد.قدم‌هایش امروز از همیشه سنگین‌ترند و شانه‌هایش آویزان؛ انگار تمام نگاه‌ها با سرزنش به او یادآوری می‌کنند که «چیزی نشده است».زنگ که خورده می‌شود، سپهر از لابه‌لای کودکان دیگر با شتاب به سمت او می‌دود و با «مامان» گفتن بلندی، او را در آغوش می‌گیرد.شانه‌هایش بالا می‌رود و با خود می‌گوید:شاید از آن «چیزها» نباشد، اما مادر است؛ فداکار است و مهربان.اصلاً برتریِ چیزی بر چیز دیگر را که تعیین می‌کند؟و شاید بتواند حتی روزی «مادری خیاط» شود.شاید باید برای این‌که بفهمد به خیاطی علاقه دارد یا نه، کمی انجامش دهد و بعد تصمیم بگیرد.</description>
                <category>Raz🌷</category>
                <author>Raz🌷</author>
                <pubDate>Sun, 09 Nov 2025 19:28:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اسپرسو</title>
                <link>https://virgool.io/@m_69585725/%D8%A7%D8%B3%D9%BE%D8%B1%D8%B3%D9%88-aukkekiicfxh</link>
                <description>می‌دونم تو مثل من نیستی.تو، توی دنیای خودت، اگه قهوه‌ات سرد بشه، سهم فنجونت از لبات فقط یه نگاهه.اگه تلخ باشه، شکلات‌های مختلف رو بهش تحمیل می‌کنی تا شاید دست از طبیعی‌ترین ویژگی ذاتیش برداره.انقدر باهاش کلنجار می‌ری تا آخرش بشه دقیقاً همونی که تو می‌خوای.تازه اگه بعد از یه جرعه کوتاه، از میزان شکری که ریختی دل‌زده نشی…تو قهوه می‌خوری چون به کافئینش نیاز داری،حتی اگه به قیمت شکستن پیوند عقل قهوه با آب توی قلبش باشه.برای تو فقط رفع نیازه که مهمه.اما من… من از اولم قهوه دوست نداشتم.تا اون روز که دست زندگی، توی کافه خَزونِ  خیابون ولیعصر، یه فنجون اسپرسو رو گذاشت روبه‌روم.وقتی ازم پرسیدی «چی میل دارید؟»در همون لحظه که سرمو بلند کردم و نگاهم به چشمات افتاد، یادم رفت چی می‌خواستم.ولی اون لحظه‌ی داغ، بیشترین شباهتو به چشمای تو، اسپرسو داشت.تو نمی‌دونی چرا،اما وقتی برگشتی بری، صدات که زدم ؛ : «دَبِل باشه لطفاً.»می‌خواستم این شباهت، بیشتر و بیشتر بشه.وقتی برای بار دوم نگاهم کردی و اون «بله، حتماً» گفتنت طولانی شد،با خودم گفتم شاید تو هم…اون روز نه پای رفتن از اون‌جا رو داشتم، نه دلِ کندن ازش.انگار تمام خوبی‌های جهان، جمع شده بود توی همون کافه‌ی پنجاه‌متری.اونقدر چشمات در خیالم راه نظر بست که قهوه‌ام سرد شد.اما من، برعکس تو، فنجون سردمو از بوسه‌ی گرمم محروم نکردم.خوردمش… سردِ سرد، تلخِ تلخ.قهوه اگه تلخ نباشه، تیره نباشه، دیگه قهوه نیست.شاید نسکافه، یا هر چیز دیگه… اما قهوه نه.برای من ، تو بودن  مهم بود؛تو، حتی اگه تلخ.شاید اگه تو هم مثل من بودی،امروز توی خَزونِ سردِ ولیعصر،با یه فنجون اسپرسوی تلخ و موهای طلایی‌ای که سلیقه‌ی تو بودن،از خستگیای این روزا کم می‌کردیم.ولی من ذاتاً موهام مشکیه… ریشه‌هاش بلند شده و هر روز با ذوق نگاهشون می‌کنم.خوشحالم که دارم بیشتر شبیه خودِ واقعیم می‌شم.خوشحالم که تو یاد گرفتی —اگه قهوه سلیقه‌ت نیست، مجبور نیستی انتخابش کنیو بعد هزار جور شیرین‌کننده و روشن‌کننده بهش اضافه کنی،که شاید باهاش نیازتو برطرف کنی.</description>
                <category>Raz🌷</category>
                <author>Raz🌷</author>
                <pubDate>Sat, 18 Oct 2025 21:57:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رز مهر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_69585725/%D8%B1%D8%B2-%D9%85%D9%87%D8%B1-rwmv8lhanju6</link>
                <description>هرگز آن روز را فراموش نخواهم کرد؛ حتی اگر روزی من و تو را فراموش کنم، آن نامه را هرگز.خانه‌ای که ویران شد را، آرزوهایی که آوار بر شانه‌هایشان فروریخت را نه.بهاری که خزان شد هم، شکوفه‌هایش تورا نخواهند بخشید.۲۲/اردیبهشت/۱۳۷۱روزی به تاریکی تنهایی کودکی کور در شبی تاریک.روزی که خسته از تمام دل‌مشغولی‌ها و تمام مسئولیت‌ها نخواستم زندگی عاشقانه‌ام در آشفتگی خانه گم شود.بعد، روزی سخت به خانه که آمدم، تنها دغدغه‌ام بوی زندگی بود که در خانه بپیچد.روزی که بعد فهمیدم روبیدنی‌هایش غبار نبود، بلکه خاکستری بود که آتشی را در خود پنهان می‌کرد؛ آتشی که با گشودن نامه‌ای، خانه را روشن کرد تا خاطرات پنهان‌شده در پستوهایش را ببینم.درست در همان کشویی که روی میزش آشیانه برای مردم طراحی می‌کردی، آشیانه‌ام فرو ریخت.وقتی خواستم راپید و قلم‌هایت را در کشو بگذارم، چشمم به نامه‌ای افتاد که با خطی نسبتاً بد رویش نوشته بود: «برای فرهاد عزیزم».خواستم چشمانم را ببندم تا به حریم شخصیت احترام بگذارم و وقتی خودت آمدی برایم توضیح دهی — وقتی آمدی خودت نامه را بخوانی.خواستم ساده‌لوحانه فکر کنم شاید نامه از خواهری است که هرگز متولد نشده است؛ خواهری که من در این پنج و خورده‌ای سال بودن، بودنش را بی‌خبر بودم.اما بعد از خواندنش فهمیدم زنی که نامه را نوشته بود محرمیتی نداشته؛ اگر هم داشته جنسش خواهرانه نبوده است.اشک‌هایی که مبهوتانه فرو ریخت.دستی که از ناامیدی و ترس، سرد و لرزان شده بود.دستان و چشمانی که می‌خواستند با باز نکردن و نخواندن، ستون‌های خانه را از ویرانی حتمی نجات دهند.نامه‌ای که به هر جان کندنی بود گشوده شد و هر کلمه‌اش جراحتی عمیق بر قلبم بود؛ قلبی که عاشقانه دوستت داشت. نامه‌ای که مخاطب عزیزش تو بودی:«فرهاد عزیزم سلام،کاش قلبم مرا یاری کند در نوشتن نامه‌ای که برایم سخت و دشوار است، چرا که تصویر اشک‌هایت در انتهای سالن و پشت دیوار شیشه‌ای برای لحظه‌ای از مقابل چشمانم کنار نمی‌رود. میدانم رفتنم خودخواهانه بود اما باور کن در این هفت سال هرگز نتوانستم برای لحظه‌ای تو را فراموش کنم. در میان هر مردی که نزدیک می‌شد، نشانه‌هایی از تو را می‌جستم. هنوز هم تصویر تمام مردانی که طراحی می‌کنم، ردپایی محکم از تو را دارند که امیدوارم اگر جوابم را دادی بیایم و آن‌ها را برایت بیاورم؛ حتماً خودت هم در آن نقش‌ها خودت را خواهی یافت. البته که نمی‌دانم در این هفت سال چقدر تغییر کرده‌ای اما حتماً که بر جذابیتت افزوده شده است. فرهاد جان عزیزم، اغراق نمی‌کنم اگر بگویم نفس‌هایم تنها به شوق دیدار دوباره توست که می‌آیند و می‌روند. کاش می‌شد دست‌کم اگر نامه‌ام به دستت رسید از خودت برایم می‌گفتی؛ از این‌که تو هم مرا به یاد داری یا نه؟ در کوی رقیبی دل را باخته‌ای یا نه؟ تنها نشانی که از تو دارم تنها همان شرکت معماری‌ست که نامش را انتخاب کردم. شرکتی که نامه را به آنجا پست خواهم کرد. جان من! از تو که محرم‌تر اصلاً — به همین دلیل که نام همان نام قدیمی‌ست — گفتم شاید فرهاد هم همان فرهاد کوهکن قدیمی باشد که می‌گفت حاضر است برای شیرینش… سرت را درد نیاورم؛ تنها خواسته و حرفم دیدن دوباره‌ات بود و تمام.از طرف زنی که عاشقانه به یادت هست؛ رزمهر.»نامه که تمام شد، چشمانم می‌خواستند با اشک‌هایم انتقام تمام سال‌هایی که دروغین گذشت را از نامه بگیرند. نامه‌ی باران‌زده‌ای که تمام کردنش خیلی چیزها را در من تمام کرد.ذهنم مملو از نام‌هایی بود که هر روز در زندگی بارها می‌شنیدم‌شان: نام شرکت معماری‌ات، مهرسازان؛ و اما تیرِ خلاصی که نام دخترمان بود؛ نامی که تو انتخاب کرده بودی؛ نامی که روزی به من گفتی می‌خواهم نام دخترمان هم مانند تو نام گل باشد: تو یاس و دخترمان رز. نامی که نشانِ پررنگی از زنی بود که از گذشته‌ات آمده بود. به دنبال گناهانم می‌گشتم؛ می‌خواستم بدانم این نامه و نام‌ها مجازات کدامشان بود.#داستان کوتاه #عاشقانه #روانشناختی</description>
                <category>Raz🌷</category>
                <author>Raz🌷</author>
                <pubDate>Thu, 16 Oct 2025 22:41:19 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>