<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مشتاق دیوانه</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_69663370</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 14:29:07</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>مشتاق دیوانه</title>
            <link>https://virgool.io/@m_69663370</link>
        </image>

                    <item>
                <title>گمشده در افکار ؛ قسمت دوم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_69663370/%DA%AF%D9%85%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D9%81%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-awyswcxexryg</link>
                <description>در تکاپویی که من با من داشت ناگهان صدای ماشین قدیمی دست فروش محله مان با آن بلند گوی نکره اش از راه رسید. آن موقع بود که فهمیدم ، بله بدون اینکه بخوابم با آنکه چشمانم بسته بود ، صبح شده و خسته تر از همیشه بدن ژولیده پولیده ام را مانند میت ها به سمت حمام کشاندم آب سرد و گرم را طی مراحلی پیچیده مانند اینکه بخواهی قفل گاو صندوق بانک محله را باز کنی (البته از نوع قدیمی هایش) ، تنظیم کردم و با آب ولرم دوشی گربه مانند گرفتم ، حوله چهل تیکه ام را تنم کردم «مثل اینکه باید چهل و یک تکه اش کنم !» مسواکی زدم صبحانه ای خوردم ، مویی شانه کردم که با چشمان خودم می‌دیدم مانند برگ پاییزی از سرم می ریختند. لباسم را پوشیدم ، به ساعت نگاه کردم . « اوه ... اوه ... بازم دیرم شد.» همیشه دیر به سرکار میروم یک ماشین دربست گرفتم و به سمت شرکت حرکت کردم.</description>
                <category>مشتاق دیوانه</category>
                <author>مشتاق دیوانه</author>
                <pubDate>Sat, 10 Jan 2026 00:34:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گمشده در افکار ؛ قسمت اول</title>
                <link>https://virgool.io/@m_69663370/%DA%AF%D9%85%D8%B4%D8%AF%D9%87-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D9%81%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-ou7m6hj6juwo</link>
                <description>تیک تاک ، تیک تاک ...صدای ساعت روی میزم در سرم می‌پیچید ، چشم هایم بسته بود ، از لحاظ روحی و جسمی حال و توان نداشتم ، میخواستم بلند شوم و آبی به صورتم بزنم اما یه صدایی در مغزم هی می گفت:« خسته ام خسته ...» ناخودآگاه بغض گلویم را گرفت ، « نه نباید گریه کنم ، حالا مشکلی ندارد ، دوتا قطره اشک است دیگر طوری نیست بگذار سبک شوم ، نه نباید گریه کنی ، تو ضعیف نیستی ، گریه مگر نشانه ضعف است ؟ بله که نشانه ضعف است خجالت بکش خب گریه که کردی بعدش مشکلاتت حل میشود ؟ خنده به لبانت می آید ؟ مشخصاً نه اما حداقل سبک میشوم ، چشم تقلا میکنم فقط یه قطره اشک ، به پیری پدرم فکر کن ، به قد خمیده مادرم ، به برادر مرده ام ، به راه هایی که رفتم و همگی اشتباه بودند ، فکر کن فقط فکر کن ، این همه دلیل و بهانه برای گریه و زاری اما دریغ از یک قطره اشک!</description>
                <category>مشتاق دیوانه</category>
                <author>مشتاق دیوانه</author>
                <pubDate>Sat, 10 Jan 2026 00:18:29 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>