<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های raha</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_69815031</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 06:23:01</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4855918/avatar/hTLJNP.png?height=120&amp;width=120</url>
            <title>raha</title>
            <link>https://virgool.io/@m_69815031</link>
        </image>

                    <item>
                <title>دو راهی ها</title>
                <link>https://virgool.io/@m_69815031/%D8%AF%D9%88-%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D9%87%D8%A7-her1ye6v646t</link>
                <description>اوقات که نه بیشتر اوقات احساس نازیبا بودن میکنم . نمیدونم یه حسی بین زشتی و زیبایی یه چیزی بین دو تا شاید همون معمولی بودن خودمون . نمیدونم شاید زشت بودن راحت تره تا اینجوری بودن نه میدونم خوبم نه قبول دارم که بدم ولی خیلی قابل مقایسم . مردم راحت میتونم با زشت ها و زیبا های اطرافشون منو مقایسه کنن اره دقیقاهمون وسط وایسادم .جایی که اصلا خوشم نمیاد . گاهی فقط دوست دارم دوست داشته بشمم مورد توجه باشم و حداقل نظری رو به خودم جلب کنم ولی انگار نمیتونم . نمیدونم شاید اصلا نیازی ندارم که توجهی از غیر رو جلب کنم ولی نکردنش هم به مرور زمان حس بدی به ادم میده شایدم یه ادم زشتیم با توهم زیبایی که باعث میشه فکر کنم زیبام شده تا حالا توهم همچین حسی داشته باشی ؟؟؟راستی یه چیز جالب دیگه رو هم امروز فهمیدم من فکر میکردم همیشه دختر خوب و حرف گوش کنی برای خانوادم بودم ولی امروز بابام صاف تو روم محکم گفت که تو سرکشی حرف گوش نمیکنی و کاری که خودت میخوای رو انجام میدی منم خستم شدم از نصیحت کردنت . نمیفهمم من واقعا سرکشم یا پدرم معنی واقعی سرکشی رو نمیدونه / به هرحال بازم توی بحث پدر دختری خوردیم به بن بست . من خودم همیشه دوست داشتم کارامو با خانواده در میون بذارم و توی جبهه اونا باشم ولی ظاهرا فقط مقابلشون بودم و دشمنشون نمیدونم چرا این همه دو راهی و سردرگمی وجود داره دیگه انگار قدرت تشخیص درست و غلط /واقعیت و دروغ رو از دست دادم </description>
                <category>raha</category>
                <author>raha</author>
                <pubDate>Mon, 15 Jun 2026 11:59:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فراموشی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_69815031/%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4%DB%8C-agpqqfe0i4r4</link>
                <description>توی این بلبشوی کنکور و تایم کمی که دارم اصرار خانواده باعث شد دو روز یه سفر مختصر و کوتاه داشته باشم .خیلی جالبه روز تولد دوست صمییم رو یاد رفته بود وقتی تو وسط های راه رفتن بودیم یادم افتاد که فردا تولدشه به قدری از خودم دلزده شدم که نگو . اصلا این فراموشی رو پای بی معرفتی یا مهم نبودن نذارین خدا میدونه چیا تو مغزم میگذره که حتی تازگیا ادرس خونمون رو هم اشتباه میکنم کلی از درس عقب افتادم و استرسم به قدری زیاد شده که هورمون هام بازم شدیدا بهم ریخته .... اصلا اوضاع خوبی نیس و نمیپسندم ولی مگه چاره ای هم جز صبر و تلاش هست ؟...</description>
                <category>raha</category>
                <author>raha</author>
                <pubDate>Sun, 14 Jun 2026 19:10:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چجور آدمیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_69815031/%DA%86%D8%AC%D9%88%D8%B1-%D8%A2%D8%AF%D9%85%DB%8C%D9%85-qysfzkhc6uqg</link>
                <description>یه لحظه به فکرم رسید درباره چیزی که الان هستم یا فکر میکنم که هستم بنویسم . دختری که 29 روز مونده تا تولد 21 سالگی یعنی بیست سال از عمرم تموم شده و فک کنم قراره یه سال دیگه هم تمدید بشم...الان دختریم با یه کوله بار پر از خستگی و افسردگی با ذهن فعال که یه ثانیه هم بدون فکر سر نمیکنه و البته تحت درمان توسط یه رواپزشکدختریم که نزدیک به دو ماهه پیج اکسسوری زدم و دارم کارای هنری درست میکنم و میفروشم البته که با کلی چالش از سمت خانواده و جامعه . و خب نمیدونم چرا این چند روز سفارشاتمون انقدری کم شده که انگار اصلا دیگه نیستیم .دروغ چرا نگرانم میکنه اخه اصلا دوست ندارم اینقدر سریع با کله بخورم زمین مخصوصا که بخاطر راه انداختن و نگه داشتنش کلی با خانوادم کشمکش داشتمدختریم که رژیم غذاییش رو تغییر داده و داره فست فود رو از غذاش کم میکنهدختریم که داره رقص جدید یاد میگیره و پیاده روی میکنه تا وزنش متعادل بمونهدختریم که ژورنال نویسی میکنه و تازگیا هم سر از وبلاگ نویسی در اوردهدختریم که داره زبان اینگلیسی میخونه به امید اینکه مدرک بگیره دختریم که مدیتیشن میکنه و شده روزی چند بار هم از خدا بابت داشته هاش تشکر میکنه / ارامشش رو حفظ میکنه و کمتر عصبی میشهداره با ادمای جدیدی اشنا میشه و سعی داره دایره ارتباطی بهتری رو برای خودش بسازه کسی که داره یاد میگیره از خودش و حقش در مقابل ادما دفاع کنه و شخصیتش رو حفظ کنه داره سعی میکنه نه گفتن رو یادبگیرهدختری که میخواد به خودش برسه و زیبا تر و شاداب تر از هر وقت دیگه ای پا به این سنش بذارهدختری که میخواد جلسات لیزرش رو ادامه بده و به یکی دیگه از اهداف امسالش تیک بزنهدختری که میخواد برگرده به اوج خودش و راهی رو که نصفه نیمه رها کرده بودرو ادامه بدهو مهم تر از همه دختری که داره یاد میگیره عشق مال هرکسی نیس و چجوری باید روی زخم های قدیمی مرهم بذاره و به خودش تکیه کنهبنظرت چقدر دیگه و چه چیزای دیگه ای رو هم این دختر باید به زندگی خودش اضافه کنه که بهش حس ارزشمندی بیشتری بده ؟؟؟</description>
                <category>raha</category>
                <author>raha</author>
                <pubDate>Tue, 09 Jun 2026 18:01:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تولدم نزدیکه &lt;&lt;&lt; یادت میمونه؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_69815031/%D8%AA%D9%88%D9%84%D8%AF%D9%85-%D9%86%D8%B2%D8%AF%DB%8C%DA%A9%D9%87-%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AA-%D9%85%DB%8C%D9%85%D9%88%D9%86%D9%87-wnkvsyitethk</link>
                <description>چیزی تا تولدم نمونده ولی ذوقی ندارم . راستش الان دارم بابامو درک میکنم که چجوری این همه سال حتی یادش هم نمیموند که تولدشه . سنم داره جدی میشه و دریغ از یه کوچولو امیدمیخوام حرف انگیزشی بزنم و بگم میخوام یه ادم جدید رو به دنیا معرفی کنم بشم یه نسخه جدید از خودم ولی نمیتونم دروغ کار خوبی نیستمامان میگفت برات تولد بگیریم ولی امیدوارم نگیرن . فرض کن چند ساعت باید جلو کسایی که مرده و زندت فرقی براشون نداره و سالی یه بار حالتو نمیپرسن باید با لب خندون وایسم و تظاهر کنم خوشحالم و مدادم از اینکه ممکنه حرف دربیارن بترسم . یادش بخیر تا یه سال پیش ارزوم یه تولد قشنگ و بزرگ بود که همه دورم جمع بشن ....بیخیالشما اگه یادت موند 17 تیر بیا بهم تبریک بگو قراره 21 سالم بشه 😊همینم داشته باشم برام کافیه </description>
                <category>raha</category>
                <author>raha</author>
                <pubDate>Fri, 05 Jun 2026 16:24:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کام بک به گذشته...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_69815031/%DA%A9%D8%A7%D9%85-%D8%A8%DA%A9-%D8%A8%D9%87-%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA%D9%87-eduxpfoefttg</link>
                <description>دارم سعی میکنم به کارام نظم بدم به همشون برسم ادم مفیدی واسه زندگیم باشم درس بخونم کار کنم زبان بخونم رفتارمو درست کنم و باعث شور و نشاط خونه بشم . هرروز صبح که بابا منو با لباس کار میرسونه کتابخونه و از دردی که این اواخر افتاده به تنش بهم میگه حالم بد میشه . خدایا یعنی میشه یه روز خوبم ما ببینیم از اون روزایی که میفهمی یه تغییر خوب و واقعی توی زندگیت به وجود اومده یه معجزه یه روزنه امید یه مسیر جدید میترسم نتونم دختر خوبی براشون باشم نتونم شادشون کنم نتونم توی زندگیشون تاثیر گذار باشم . دلم میخواد مامان بخنده بابا ارامش داشته باشه ولی نمیتونم نمیتونم چیزایی که خودم ندارم رو به کس دیگه ای بدم انگار اصلا مهم نیست که نیتت چقدر درست و پاک باشه یه چیزایی شیره جونت رو میمکن و خالی تر از همیشه رهات میکنن.دیروز دکتر تو کتابخونه نبود و نشد برم برای دستگاه . اخه میدونی روزی 20 دقیقه یه دستگاهی که اسمشو نمیدونم به سرم میبندن / شادی و ارامشی رو بهم میده که مدت هاس نداشتم میترسم معتاد بشم و برعکس درمانم نشم واسه همینه از دیروز حالم اصلا خوب نیس انگار احساسات درونم غلیان میکنن فقط گریم میگره سر یه لبخند یه حرف یا حتتی یه فکر خیلی کوچیک از گذشته میدونی اصلا انگار دیگه نمیتونم خسته شدم یا نمیدونم بی غیرت و بی اراده شدم / هرچی زور میزنم نمیتونم درسامو برسونم و خیلی از برنامه ای که مشاور بهم داده عقبم بنظرت اخه انصافه ؟ الانم که من دارم زور میزنم شروع کردم اینجوری بشم ؟ هرچی میخونم هرچی وقت میذارم هرچی میخوام درست تر و مفید تر بخونم هیچی یادم نمیمونه و این خیییلیییی برام درد اوره ....بچه های کتابخونه هم کم کم برام عادی شدن دغدغه هاشون و کاراشون دیگه مثل روز اول برام عجیب نیست ولی همچنان باز هم باهاشون ارتباط نمیگیرم احساس میکنم اینجوری انگار قراره به زحمت های بابا و امیدواری مامان خییانت کنم .... احمقانه س نه ؟ هنوزم که هنوزه با اینکه بخاطر افسردگی دارم از دستگاه استفاده میکنم ولی بازم روتن زندگیم مثل قبله مگه اینجوری ادم میتونه درمان بشه ؟ تا وقتی که خودم جز اولویت های اخر خودمم چیزی تغییر نخواهد کرد و نمیدونم بلاخره کی قراره خودمو لایق دوست داشته شدن و ارزشمند بودن ببینم </description>
                <category>raha</category>
                <author>raha</author>
                <pubDate>Fri, 05 Jun 2026 11:52:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی درد قشنگیست که جریان دارد ...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_69815031/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D8%AF-%D9%82%D8%B4%D9%86%DA%AF%DB%8C%D8%B3%D8%AA-%DA%A9%D9%87-%D8%AC%D8%B1%DB%8C%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF-dz1kc5cndu3w</link>
                <description>دیروز یه برنامه جدی از مشاورم گرفتم یعنی منی که نمیتونم بیشتر از سه ساعت بخونم باید بیارم رو 8/10 ساعت هرورز مطالعه داشته باشم . مخصوصا که هرروز یه برنامه جدید برای نهایی ها ابلاغ میکنن . الحمدالله تکلیفشون با خودشونم مشخص نیس اصلا عین خیالشون هم نیست که کلی جوون دارن تو استرس همین تاریخا زندگی میکنن .مشاورم بهم گفت مطمئن نیستم امسال قبول بشی یا نه ولی اگه خوب که نه عالی بخونی و زورتو بزنی شاید یه جای امیدواری به وجود اومد . تقریبا سه ماه وقت مونده که یا ماهش صرف امتحانات میشهخب دیگه چه میشه کرد کل سالو با استرسی که ادمای دیگه برام رقم زده بودن گذروندم و خودم تنها چیزی بودم که بهش فکر نمیکردم و الان این شده نتیجه همه اونا یا بهتر بگم هیچ نتیجه ای نداشته جز عقب موندگی فرسودگی افسردگی و زمان کممن اهل نفرین کردن نبودم و نیستم ولی یه نفر رو از ته دل و بار ها نفرین کردم اگه خدا اونو به حال خودش بذاره یعنی یه جای کار میلنگه شاید اصلا عدالتی وجود ندارهاون ادمی که زندگیمو پر از خاکستر کرده / خاکستر ارزوهام عمرم شادیم ادمای درست و زندگی اروم و آزادی ... کسی که باعث شد از نفس کشیدن خودم سیر بشم و نخوام زنده بمونمبنظرت اصلا میشه همچین ادمی رو بخشید ؟میخواستم یه کمک دست داشته باشم که این خاکستر هارو تمیز کنم یه زندگی جدید بسازم ولی حقیقتا تمیز کردن خاکستر های یکی دیگه وظیفه هیشکی نیسالان منم و دنیای خاکستریم و یه دسته جارو تمیزش میکنمو تبدیلش میکنم به جای خوب واسه زندگینمیدونم راجع این خاکستر هایی که درست شده برام بنویسم یا نه بذارم بمونه همونجایی که بوده؟</description>
                <category>raha</category>
                <author>raha</author>
                <pubDate>Wed, 03 Jun 2026 12:08:46 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دختری که میخواست بره</title>
                <link>https://virgool.io/@m_69815031/%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D9%85%DB%8C%D8%AE%D9%88%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D8%A8%D8%B1%D9%87-czxpjoifqs4u</link>
                <description>امروز اون دختری که وسایلشو جمع کرده بود رفت .نگاهش ناراحتی نداشت ولی پشیمونی چرا /سعی میکرد به روی خودش نیاره که چخبره ولی قافل از اینکه همه بچه های اینجا میدونستن . کسی ابراز ناراحتی براش نکرد بی تفاوت بودن و بعضی ها خوشحال / چه میشه کرد دست داره میچرخه و گویی یه روزی  قدرت دست اون بود و امروز تهی دست... رفتم پیش دکتر تا درمورد اتفاقی که تازه برام افتاده بود و شدیدا اذیتم میکرد حرف بزنم که دیدم حالش گرفتس نتونستم نادیده بگیرم و ازش پرسیدم که چیزی شده ناراحتین ؟انگار خیلی سر حال نیستین؟   اخه همیشه لبخند روی لباشه و این برای خیلیا توی اینجا احساس امنیت و خوشی رو فراهم میکنه و اینجوری بود که من شدم شنونده و اوشون گوینده .... ظاهرا مشکل درمورد اون دختر بود و انجا بود که فهمیدم ماجرا از چه قراره . ظاهرا دختر خانوم قصه ما خبرچینی کرده بود و کنارش از قوه تخیلش هم استفاده کرده بود و گند همشون باهم در اومده بود . مخلص کلام خانوم حرف اینو برای اون میبرده و حرف اونیکی رو به اضافه نظرات خودش به این و جوری شده بود که همه به جون هم افتاده بودن ....دکتر حق داشت ناراحت باشه چون حرف اصلی رو از زبون اون زده بود و این برای کسی که شخصیت قابل قبول و بالایی داره مطمئنن سنگینه واسه همین اخراجش کرده بود دختر خانوم قصه ما با سن کمی که داشته کل یه ساختمون رو بهم زده بوده که به مرور تبعات دیگه هم داشته ./ ولی جدی فارق از همه این حرفا واقعا این کارا از ذات بد نشئت میگیره یا اشتباه از روی نادانی ؟ همش با نقشه س یا فقط قصد دیده شدنه ؟</description>
                <category>raha</category>
                <author>raha</author>
                <pubDate>Mon, 01 Jun 2026 17:25:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جون بکن شاید زنده موندی :)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_69815031/%D8%AC%D9%88%D9%86-%D8%A8%DA%A9%D9%86-%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%B2%D9%86%D8%AF%D9%87-%D9%85%D9%88%D9%86%D8%AF%DB%8C-uhrqafpyhx1z</link>
                <description>گاهی با یه طناب گاهی با یه تیغه تیز یا یه مشت از رنگی ترین قرص های دنیا .....ولی دردناک تر از همه ی اینا با یه فکر یه غم یه آشفتگی توی گوشه تاریک از اتاق با صورتی خیس ...همه ی اینا انواع جالبی از مردن یا کشتن یه ادمه .اکثر ادما اولی هارو نهایت حماقت و ضعف میدونن و اعتقاد دارن آدمی باید با اون چند مورد اخر به زندگیش ادامه بده . میگن باید قوی باشی نباید درمقابل هیچ کدوم از این عذاب های جان گداز دنیا کوتاه بیای باید زورتو بزنی .تو چی /تو به کسی که خسته شده از همه ادما و این دنیا چی میگی؟چه قبول کنی چه نکنی عمده قشر توی همه جوامع رو ضعیف ها و کم توان ها تشکیل دادن اونایی که به نون شبشون هم محتاج میشن و اما اون طرف ماجرا رو یه بخش خیلی کوچکی از ادمای ثروتمند تشکیل دادن همونایی که همه ی کارای روزمرشون به دست همین ناتوان ها اداره میشه همونایی که پولشون نتیجه بالا رفتن و رد شدن از کلی ادمای پایین تر از خودشون شده یا حداقل توی نسل های قبل از خودش انجام شده و بهش ارث رسیده که ما بهشون میگیم قشر الماس / باز برگردیم به همونایی که میخوان خوب زندگی کنن ولی هرورز میجنگن که بلکه بتونن زنده بمونن . نتیجه همه ی زور زدن هاشون میشه دادن خدمات به همون قشر الماس که زندگی اونا راحت بگذره که اموراتشون روی غلتک بیوفته . اصلا تا الان به این فکر کردی اگه هیچ ادم نیازمندی نباشه که مجبور باشه هر کاری رو انجام بده چی میشه ؟کسی رفتگری نکنه کارگر ارزون توی چهارراه نباشه کسی زباله جمع کن نباشه کسی مجبور نباشه بخاطر سیر کردن شکم بچش بشه نظافتچی توالت خونه پولدارتر از خودش .همه غرورشون رو میشکنن که بقا پیدا کنن که فقط زندگی کنن.باشه اصلا حق باشما ادم باید تلاش کنه سختی بکشه که پیشرفت کنه بزرگ بشه . ولی اصلا حساب کردی که از این همه ادم که ایقدر ضعیف و شکنندن چند تاشون میشن همون ادم بزرگه که ارزوشو دارن؟ اکثرن عمرشون رو صرف میکنن به این نتیجه برسن ولی اخرش کوتاهی زمانشون باز هم نمیذاره چون مگه عمر مفید ادمی چقدره که از زیر صفر شروع کنه و به صد برسه اونم با همه این سختی ها چالش هایی که هروز یه تیکه از وجودشونو با خاک یکسان میکنه . مگه چند نفر اینقدر میتونه قوی باشه خوش شانس باشه که هم برای نون شبش جون بکنه و هم بخواد پیشرفت بکنه اونم با تمام صداقت و پاکی که ممکنه مگه قشر الماس دلشون میاد از خودشون کم کنن و اجازه بدن کسای دیگه ای هم طعم زندگی رو بچشن .نه نمیکنن چون قدرت شیرینه هیچکس دلش نمیاد خودشو کوتاه کنه تا قد بقیه هم بلند بشه / چرا ؟ چون اینجوری ممکنه هم قد بشن یا رقیب پیدا کنن پس عقل سالمش این حکم رو میکنه که فقط به نفع خودش کار کنه .....</description>
                <category>raha</category>
                <author>raha</author>
                <pubDate>Mon, 01 Jun 2026 12:25:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>طرد شدن</title>
                <link>https://virgool.io/Sakkoo/%D8%B7%D8%B1%D8%AF-%D8%B4%D8%AF%D9%86-lukjgvme0a5b</link>
                <description>خیلی چیزا دوست دارم بنویسم مثلا یکیش درمورد حسیه که موقعه مواجه شدن با طرد شدن بهم دست میده. وقتی یه جایی توی یه جمعی نشستی و یکی بهت میگه میشه تنهامون بذاری یا وقتی داری حرف میزنی و بهت بی توجهی میشه یا حتی وقتی داری چیزیو درمورد اتفاقی که برات افتاده تعریف میکنی بابت کاری که کردی و پشیمونی کمک میخوای درستش کنیو به جای درک شدن بهت غضب میکنن و بعدش بازم طرد میشی .گاهی حتی پول هم نمیتونه نظر ادما رو عوض کنه . بابت صحبت با تراپیست هزینه میدی و بعدش بازم همون ادم هم تورو بد جلوه میده .... اخه یکی نیس بگه تو دیگه چرا ادم حسابی . منی که از بی کسی اومدم پیش رو چرا باید دچار شرم های دیگه ای هم بکنی ؟گاهی ادم میمونه که به کی چی بگه خوبه درسته مگه میشه همه ادما برای حرف زدن نامناسب باشن ؟من اومده بودم همین حس هامو برطرف کنم ولی بیشتر از قبل دارم باهاش مواجه میشم و این اصلا برام جالب نیس مگه قرار نبود همه چی رو به بهتر شدن بره/ اینا اصلا حرف هایی نیست که دوست داشته باشم بزنم همش با خودم میگم از این به بعد فقط راجع چیزای خوب حرف بزنم بنویسم ولی بازم انگار چشمم تلخی هارو میبینه و جدا میکنه امروز یکی از دخترای کتابخونه وسیله هاشو جمع کرده که بره دقیق دلیلش رو نگفت ولی انگار یه حاشیه هایی اینجا به وجود اومده که باعث این اتفاقه .نمیدونم خودش خواهان رفتن شده یا بیرونش کردن . درهر صورت اتفاق خوبی نیس . به نظر دختر خوب و مهربونی میومد درسته چند جمله بیشتر باهاش مراوده نداشتم من از دور خیلی به رفتارهای بچههای اینجا توجه کردم درسته ارتباط نداشتم باهاشون و اینم باعث شد نظرم درموردشون بی طرف باشه . من خیلی کتابخونه رفتم محیط های مختلفی رو دیدم ادمای متفاوت از هر لحاظ ولی بچه های اینجا رفاقتشون  خیلی ظاهری تر از اونی بود که نشون میدن . همدیگه رو خیلی راحت به هیچی میفروشن در حالی که مدت زیادی هم هست که همو میشناسن . پول بی ادبشون کرده و اکثرا خیلی گستاخانه رفتار میکنن برعکس کتابخونه قدیمی خوم . وقتی یکی ناراحت بود وگریه میکرد دورش میکردیم وقتی یکی غذا نمی اورد یکی دیگه مهمونش میکرد .اتفاق از جایی که افتاده بود بروز نمیکرد و کلی چیزای دیگه .... درسته دعوا و بحث هم پیش میومد ولی خب دا رنگ و بوی دیگه ای داشت . دارم عادت میکنم و برام جالبه که با قشر متفاوتی اشنا بشم و مراوده کنم </description>
                <category>raha</category>
                <author>raha</author>
                <pubDate>Sun, 31 May 2026 15:10:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>احساست نسبت به ادما</title>
                <link>https://virgool.io/@m_69815031/%D8%A7%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D8%B3%D8%AA-%D9%86%D8%B3%D8%A8%D8%AA-%D8%A8%D9%87-%D8%A7%D8%AF%D9%85%D8%A7-viw2v1xbzx4c</link>
                <description>شده تا حالا بابت نداشته هات ناراحت بشی ؟بابت حس هایی که تجربه نکردی کارایی که نکردی ؟یا بابت چیزایی که میدونی خیلی بیشتر از بقیه به تو میاد ولی نداریش ؟میدونم به هر حال حس خوبی نمیتونه باشه و فکر کنم هر ادمی با هر سطح اجتماعی یا فرهنگی حداقل یه بار تجربه ش کرده . مگر ادمایی که از لحاظ روحی و روانی و شایدم معنوی توانایی زیادی دارن که درمورد اون نظری ندارم .من ادم حسودی نیستم البته از اون نوعش که هر لحظه نسبت به همه حسادتش بر اگیخته بشه نیستم وگرنه دختر جماعت ذاتن حسودن نسبت به کسی که دوست دارن وسیله هاشون و حتی احساساتشون نسبت به کسی ...ولی بازم یه وقتایی درون خودم احساس بدبختی و ناتوانی میکنم مخصوصا وقتی با یه دسته ادمای متفاوت روبه رو میشم ادمایی که تعریفشون از زندگی به قدری متفاوته که تو نمیتونی راست و دروغش رو متوجه بشی  . درسته لحظه ایه ولی بازم درست نیست . خودمم میدونم که این کمبود عزت و اعتماد بنفس منو نشون میده ولی چه کنم خب دچارشم گاهی وقتا دونستن درد درمان رو به ارمغان نمیاره فقط پذیرش رو سخت تر میکنه ...  راه حلی براش هست ؟ نمیدونم الان وقتی به ادما نگاه میکنم بیشتر هورمون هارو درنظر میگیرم . اینکه رفتارشون توی این زمان و مکان یا حتی خواسته هاشون و نیازهاشون مبناش چه درصدی از چه هورمونی میتونه باشه .کمتر کسی دیدم که عاقلانه منطقی و ارامش ذاتی داشته باشه بقیه ما صرفا داریم نقشش رو بازی میکنم که هرازگاهی هم موفق به تموم کردنش هم نمیشیم . افسوس بابت همه کوتاهی ها همه ی کمبود ها همه نداشته ها همه نیاز ها و غصه ها همه دردها همه زخم ها از گذشته و ادما ...... با نوشتن هم تمومی نداره خود شما ادما رو با چه عیاری میسنجین ؟ دارایی هاشون یا سن و تجربه شون ؟یا شایدم دلایل دیگه دارینخلاصه که کمبود هارو شاید بشه جبران کرد ولی لذتی که توی سن خاصی میتونست برات به ارمغان بیاره رو نه 🫠</description>
                <category>raha</category>
                <author>raha</author>
                <pubDate>Sat, 30 May 2026 10:50:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چقدر شکرگذار باشم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_69815031/%DA%86%D9%82%D8%AF%D8%B1-%D8%B4%DA%A9%D8%B1%DA%AF%D8%B0%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D9%85-rsbiq7hzg9kh</link>
                <description>4 روز پیش یه پست نوشتم درمورد حسادت و حسی که نداشته هامون ممکنه بهمون بده ولی نتونستم منتشرش کنم که امروز وقتی میخواستم یه چیز جدید بنویسم دیدم به عنوان پیش نویس ذخیره شده ولی خیلی درمورد منتشر کردن یا نکردنش دودل بودم همون روزی که با تمام وجود کمبود و نداری رو حس میکردم و توش غرق شده بودم و کلا چشمم چیزایی که داشتم رو نمیدید یا خیلی کوچیک میدید یهو گوشیم توی دستم خاموش شد بدون اینکه اصلا نیتی به روشن شدن داشته باشه .اولش گفتم بازیش گرفته هنگ کرده درست میشه ولی وقتی به یه تعمیراتی نشون دادم گفت یا باید فلش بخوره یا شایدم هاردش دارفانی رو ودا گفته . نمیدونی چه حالی داشتم . برای گوشی ناراحت نبودم ولی برای اطلاعاتی که توش داشتم خیلی . کل 5 سالی که این گوشی رو داشتم لحظه به لحظه زندگیم همه اون عکس و اسکرین هایی که میتونست اگه یه روزی به مشکل خوردم منو نجات بده همه خاطراتم چه تلخ چه شیرین همش از بین رفت . داشتم به هزار چیز فکر میکردم به کارایی که کاش انجام میدم و کارایی که کاش نمیکردم دنبال مقصر هم میگشتم ولی چه کسی بهتر از خودم .بدون هیچ دلیل منطقی گوشیم از دستم رفت / بعد هزار مکافات و فلش زدن که درست شد اومدم رمز جدید روی گوشیم بذارم باورت میشه ده ثانیه بعد از رمز گذاشتن یادم رفت و بازم گوشیم خاموش شد / باورم نمیشد مغزم ی رمز رونتونسته نگه دارههه و من موندم و یه گوشی دوباره از دست رفته این بار دیگه برای اطلاعات ناراحت نبودم فقط خداخدا میکردم که درست بشه و بتونم ازش استفاده کنم باورت میشه فاصله بین این دو حس چند ساعت بیشتر نبود ....کنار همه اینا وقتی پنجشنبه برای ثبت نام کنکور رفتم و بهم گفتن اگه سیمکارتی که به اسم خودت هست نباشه نمیشه و هیچ جایی هم باز نبود پیگیرش بشم کم مونده بود سکته کنم و دوروز تمام هم با فشار نشدن این گذروندم تا ایکه سه ساعت مونده به تموم شدن مهلت ثبت نام رمز ورودم یادم افتاد اونم توی روستا و دور از اینترنت و کافی نت اصلا همه چی عالی بود شرایط برای یه سکته قلبی ریز مهیا بود همش داشتم خدا خدا میکردم که برسم به شهر اطلاعاتم درست باشه به مشکل نخورم و دیدم چقدر بیشتر از چیزی که من فکرشو میکردم ممکنه محتاج باشم به یه کمک به یه لطف به چیزای خیلی کوچیک توی زندگیم که خیلی وقتا به چشم نمیان /فقط توی زندگی من نیس هممون خیلی وقتا چشامو چیزایی که داریمو نمیبینه یا شایدم نمیخواد که ببینه یه رمز که اگه اون موقعه بخاطر کارای دانشگاه دوستم مجبور به حفظ کردنش نمیشدم یه عکس که اگه بخاطر نبودن گوشی خودم مجبور به انداختنش بایه گوشی دیگه نمیشدم یه ادم که اگه یه بخشش توی خیلی ماه های گذشته اتفاق نمیافتاد و اون نمیموند یه بحث کوچیک درمورد شرایطم که توش قرار گرفتم اگه هرکدوم اتفاق نمی افتاد شاید من حالاحالا ها نمیتونستم از این گند خودمو بالا بکشم خلاصه کاشکی شکرگذار باشیم کاشکی شاد باشیم کاشکی همگی به دنیای پیری که هزار برابر ما میدونه اعتماد کنیم و انقدر منعطف باشیم که توی این طوفان های کوچیک . بزرگ نشکنیم </description>
                <category>raha</category>
                <author>raha</author>
                <pubDate>Sat, 30 May 2026 10:50:08 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تفاوت هامون:)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_69815031/%D8%AA%D9%81%D8%A7%D9%88%D8%AA-%D9%87%D8%A7%D9%85%D9%88%D9%86-dstsvjveucrg</link>
                <description>یکی بهم گفت نوشتن ذهن رو اروم میکنه باشه درست ولی خروار ها پیچییدگی که با نوشتن ممکنه فقط یکم منظم تر بشه دقیقا چیو میتونه حل کنه؟ بذار بگم هیچی . تبریک میگم تو الان یه ذهن درگیر داری که افکارش طبقه بندی شده ولی همچنان سنگینیش روی دوش توعه مگر اینکه باز هم فکر کنی و درگیر بشی و شاید راه حلی برات به ارمغان اورد . بگذریم اصلا موضوع بحث ما این نیست روز دوم کتابخونه ... تقریبا همه چی عادیه و روال کم کم داره دستم میاد به جز اینکه پسرای 19-20 سالشون توی یه گوشه کوچیک اشپزخونه که ازقضا تنها جاییه که دوربین نمیگیردش دارن سیگار و ویپ میکشن به بابا هاشون زنگ میزنن و طلبکارانع درمورد پولی که هنوز به حسابشون ریخته نشده صحبت میکنن دخترا کنارشون وایمیسن و مکالمه های بی سر و ته به وجود میاد بعدشم که یکم تخله شدن توی اتاق مشغول بازی نر تخته میشن ...البته که به ماچه من یه تصمیماتی دارم اونا هم یه چیزای دیگه البته اینکه من یکی دو سال ازشون بزرگ ترم هم ممکنه تاثیر گذار بوده باشه چون با تجربه ترم البته شاید درس هم میخونن مشغول هم میشن ولی خب دا کمتر از تفریحاتشون به چشم میاد . من ترجیح میدم سرم تو کار خودم باشه درس و ناهار و استراحتم رو تا حد امکان تنها باشم و هم صحبت نشم نمیدونم درسته یا نه ولی میدونم این بهم حس بهتری میده /متاسفانه یا خوشبختانه سطح دغدغه هامون زمین تا اسمون فرق میکنه ولی من هنوز درگیر محدودیت های جالب خانوادمم .اونایی که خودم تصمیم میگیرم هرچقدرم که سخت باشه مشکلی ندارم ولی اونای دیگه یه جاهایی تا مرز دیونگی هم منو میکشونن / منیکه الان تفریحم پیدا کردن مشتری برای کانال و محصولاتمونه و روزای تعطیلم دارم سفارشات رو انجام میدم و ته رفت و امدم شده حول محور این کارا باز هم هزار بار باید اجازه بگیرم . میدونم صلاحمو میخوان و میخوان مراقبم باشن ولی کاش لااقل همراهیم کنن هش نخواستم تنها برم بیام جلومو هم دیگه نگیرن .استرس من ماهی سه تومن کتابخونه و امکان قبول نشدنمه که پیش بابام شرمنده بشم مال اینا کافه رفتن و خریدن ویپ جدیده .اون وابستگی که نسبت به مامان درموردش حرف زدم الان جاشو داده به بی حسی و اهمیت ندادن انگار همینکه یکم از یکی فاصله مکانی میگیرم یا چند بار به مشکل میخوریم همش میریزه پایین .نمیدونم خاصیت خوبی هست یا نه ولی من دارمش بدون  توجه به نسبت اون شخص با من خلاصه که قرار بود امروز بریم با حنانه دنبال یه غرفه دار برای فروش محصولاتمون ولی مامان گفت نمیشه بابات میخواد بیاد دنبالت / افرین دختر خوب بشین خوراکی هاتو بخور ماشینای مشکی خیابون رو از پشت پنجره بشمور تا بابات بیاد دنبالت </description>
                <category>raha</category>
                <author>raha</author>
                <pubDate>Sun, 24 May 2026 18:30:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ادامه بدم ؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_69815031/%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%A8%D8%AF%D9%85-j6bnjazeumeo</link>
                <description>آیا واقعا سرنوشت وجود داره ؟ یعنی یه چیزی هست که رو پیشونیمون نوشته شده و قراره محقق بشه ؟ یا نه زندگی صرفا نتیجه تصمیماتیه که از عقل ناقص آدمی سرچشمه میگیره ؟ تو خودت به چی اعتقاد دار ی؟من نمیدونم نمیدونم همه اشتباهاتم بخشی از سرنوشتم بوده و باید تجربه میکردم تا یه چیزایی رو درک کنم و یادبگیرم یا نه تاوان حماقت هامو دادم خلاصه که الان دارم بخاطر همه اونا هرروز میرم پیش دکتر هر روز از دستگاه های متفاوت استفاده میکنم بلکه عملکرد ذهنم بشه شبیه یه ذهن معمولی /البته که دغدغه فقط این نیست و کلی چیزای دیگه هم کنارش باید هندل کنم . درس و کنکور /کار و پول / خانواده / اوضاع اقتصادی نابسامان خانواده و شرایط جنگ / گذشته تلخ / اینده مجهول و کلی چیزای دیگه .امروز روز اول کتابخونه رفتنم بود و نصف شهریه رو پرداخت کردم و نصف دیگه که به عهده خودمه هنوز مونده یکم استرس دارم که چیکار کنم ولی میرسه امیدوارم که برسه حساب کتاب کارمون اونجوری که پیش بینی کرده بودم نشد و کلی جای خالی موند و اونجوری که میخواستم تو دستم پول نموند و این ناراحتم میکنه ولی یه روزنه کوچیک به وجود امده و ممکنه خوب باشه . یه غرفه دار بابت کارامون پیام داده و فردا عصر میریم باهاش حرف بزنیم ببینیم اگه قبول بکنه خوب میشه یکم جلو میوفتیم / برام دعا کن باشه ؟کار ادمو خسته نمیکنه ولی ناامیدی و سر به سنگ خوردن چرا </description>
                <category>raha</category>
                <author>raha</author>
                <pubDate>Sat, 23 May 2026 22:40:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روز کاری</title>
                <link>https://virgool.io/@m_69815031/%D8%B1%D9%88%D8%B2-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DB%8C-jgq0iqqhmeyk</link>
                <description>میخواستم برم کتابخونه ولی منصرف شدم . کلی کار نکرده داشتم بعد صبحونه و یه دوش مختصر رفتم خونه دوستم حنانه . اخه یه مدتیه متریال های کارمون پیش اونه / خیالم راحته چون کارارو میرسونه سرشم گرم میشه اخه تازگیا حالش خیلی خوب نیست دستش درد نکنه یه ناهار زدیم و نشستیم پای کار /هفت ساعت تموم داشتیم طرح های مشتری هارو انجام میدادیم . روز پر باری بود کلی کار تموم کردیم و اخر سر که حساب کتاب کردم سود خالص کارمون شد یه تومن / بد نیست خداروشکر خیلی خوشحال شدم اگه خوب پیش بره میتونه بهتر و بیشتر از اینم بمونه اولین سرمایه ای که گذاشتیم دونفری با هم 800 شد ولی الان نزدیک 6 تومن سرمایه داریم خوبه مگه نه؟درسته خیلی ریزه اینده خاصی هم براش پیش بینی نمیکنیم ولی اگه با این روال پیش بره شاید تا یه ماه دیگه نفری دو تون ماهانه بمونه البته شاید / الانم که پولا دست حنانه س راستش خیلی روم نمیشه ازش بگیرم هرچند پول کاریه که کردم و منتی نداره ولی این خجالت نمیدونم برای چیه بیشتر دغدغم برای این ماهه که پول کتابخونم رو درست کنم یا بهتر بگم برای این دوره /توکلم به خداس میدونم خدا میرسونه نیتم خیره عملم خیره مسیری که توش هستمم خوبه خدا هم خودش گفته حرکت از تو برکت از من .درمورد وابستگیم به مامان که این تازگیا درست شده و من اصلا ازش استقبال نمیکنم / بیشتر نگران مامانم چون ممکنه من دیگه سرم شلوغ بشه و تایم کمی تو خونه باشم و این اذیتش میکنه امروز خیلی خسته شدم ولی از اینکه کار مفیدی انجام دادم و خستم  خوشحالم / خستگی بابت کاری که ثمره داشته واقعا شیرینه گذشته از اون شاید امشب بتونم راحت بخوابم . البته قبل خوابیدن هم باید پست های کانال رو ادیت کنم و زماندار بذارمشون چون فردا به امید خدا میرم کتابخونه برای درس و کار و زندگیم .الهی این اندک نور امیدی که زنده نگهم داشته رو ازم نگیر کمکم کن دلم از نور وجودت سر ریز بشه تویی که اینو میخونی از اینکه هستی ممنونم (::</description>
                <category>raha</category>
                <author>raha</author>
                <pubDate>Fri, 22 May 2026 23:42:30 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>هوای بارونی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_69815031/%D9%87%D9%88%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%88%D9%86%DB%8C-r9imorfubrwh</link>
                <description>امروز صبح با خستگی و بی میلی زیادی از خواب بیدار شدم . میخواستم بازم یخوابم نه به خاطر اینکه خوابم میومد - فقط دلم نمیخواست یه روز دیگه رو شروع کنم . بیدارشدم اتاقمو مرتب کردم وقتی میخواستم مامان رو بیدار کنم که یادش بندازم باید بریم دکتر یادم افتاد باید بخندم چهرمو درست کنم و نذارم حسی که دارم نمایان بشه . اخه مامان تازگیا زیادی روی من حساس شده ناراحتی های منو زیادی به دل میگیره و این برای من عذاب اوره چون انگار مجبورم درد دل دو نفر روو خوب کنم .رفتیم مطب دکتر - دکتر نبود و با مامان یه ساعت توی کتابخونه اونجا نشستیم .تا اینکه دکتر اومد و رفتیم مطبش یه صحبت کوتاه باهم داشتیم و قرار شد من با مامان برنگردم و برم توی کتابخونه که طبقه پایین مطب دکتر بود - یه وحشت عجیبی افتاد به دلم هیچی نیاورده بودم چطوری تا شب میتونستم دووم بیارم .بچه های اونجا پر از شادی و تفریح بودن .چطوری بگم خیلی راحت بودن ارامش عجیبی داشتن شاید ظاهرشون اینطور بود ولی ازشون بوی پول میومد معلوم بود که ماهی 3 تومن براشون عددی نیس چون هیچ احساس مسئولیتی نسبت به هزینه ای که کرده بودن نداشتن همش سرو صدا و برنامه برای استخر رفتن . یکیشون داشت گیم میزد یکی اهنگ میخوند یکی نرتخته بازی میکرد . کلا همه چی دیدم جز درس خوندن راستش اگه قضیه دستگاه نبود نمیرفتم احساس خیلی بدی دارم میدونی انگار شرمساری داره خفه م میکنه . از وجود خسته پدرم از روح ازرده مادرم و امیدهای دور خواهرم شرم دارم . شرمم نسبت به خودمه -اینکه چرا کاری ازدستم برنمیاد براشون انجام بدم -خدا میدونه چقدر از کلمه کاش متنفرم - کاش اینطور نمیشد کاش بیشتر بود کاش اروامش داشتم کاش خانوادم دغدغه کمتری داشتن . همش یه بغض توی گلومه یا نه توی گلوم نیست توی قلبم دارم احساسش میکنم . ظهر بخاطر اینکه با دخترای اونجا هم سفره نشم و از غذاشون نخورم رفتم بیرون گفتم یه ساندویچ برای خودم میگیرم بعد نظرم عوض شد و گفتم بذار نودلیت بگیرم رفتم فروشگاه و خریدم موقعه برگشتن بارون شدیدی گرفت راهمو گم کردم اصلا نفهمیدم چی شد ولی سر از ناکجا اباد در اوردم . اخه اصلا اونجا هارو نمیشناختم خدامیدونه چقدر دلم برای خودم سوخت میخواستم بشینم یه گوشه دل سیر گریه کنم ولی تو اخرین لحظه خودمو جمع کردم افتادم تو راه درسته خیلی خیس شدم ولی راهمو پیدا کردم و رسیدم به مقصد . افرین به من مگه نه؟ اصلا انگار که نه انگار 20 سالمه  دنیای کثیفیه و من الان به پدرم حق میدم که اینقدر نگرانم باشه . گم شده بودم خودم احساس میکردم که چهرم داره حال بدمو داد میزنه گوشیم خاموش شده بود ویه روز تمام شده بود که چیزی نخورده بودم  بارون هم امون نمیداد در حالی که احساس میکردم کم مونده از حال برم هر نرخری که منو میدید یه تیکه بهم مینداخت . من اینجوری نبودم با قوی بودم ولی الان شکننده شدم. نمیدونم از کی بگم از چی بگم چقدر بگم بلکه دلم اروم بشه بلکه جواب یکی دو تا از سوالامو پیدا کنم شایدم اصلا سوالای من جواب ندارن . خدا کنه دستگاه اعتیاد اور نباشه اخه نمیخوام وابسته باشم .چون دکتر میگفت یه نفر هست که الان مدتهاس بعد از دوره درمانش خودش میاد برای دستگاه و میگه حالمو خوب میکنه . درست میگه حال ادمو خوب میکنه ولی حالی که با دستگاه زدن خوب بشه مگه چقدر ارزش داره ؟ تا کی میشه ادامه داد ؟یعنی منم باید حال خوبمو تا اخر عمرم مدیون یه دستگاه باشم ؟فردا صبح بازم میرم کتابخونه تا ببینم با تجهیزاات چجوری میشه برام دعا کنین </description>
                <category>raha</category>
                <author>raha</author>
                <pubDate>Thu, 21 May 2026 20:10:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چی در انتظارمه؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_69815031/%DA%86%DB%8C-%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%A7%D8%B1%D9%85%D9%87-kup3a13qwo41</link>
                <description>بعد از کلی کشمکش با خودم امروز صبح تصمیم گرفتم سایه خانوم گربه نازمو واگذار کنم .توی دیوار اگهی گذاشتم و طولی نکشید که نفر پیدا شد در عرض یه ساعت همه چی تموم شد . من حیون خونگی زیادی تا الان نگه داشتم ولی دروغ چرا تا الان به هیچکدومشون اینقدر وابسته نشده بودم هنوز تو شوک رفتنشم . باورت میشه حتی دلم نمیاد ظرف غذاشو از گوشه اتاقم بردارم ولی خب اون لیاقت بودن توی جای ارومتر و با ثبات تری از اینجا رو داشت . کاش منم گربه بودم و صاحبم همینقدر به فکرم بود و با وجود دلبستگی خودش به رفتن و شاد بودن من رضایت میداد   و اما اون طوفان توی ذهنم . درست طبق انتظارم هرروز شدید  تر و دست و پا گیر تر از گذشته میشه برام . یعنی کسی هست که مثل من باشه ؟ اون چجوری دارع با این حالش کنار میاد ؟ اونم مثل من دنبال یه راه نجاته یا پذیرفته و داره به زندگیش ادامه میده؟روانشناسم یه لیست از یه سری درصد های جالب بهم داد که بعد از یه دستگاه متفاوتی که روی سرم گذاشته بود نوشته بود . افسردگی 65درصد / پیش فعالی 48 درصد/ وسواس فکری 78 درصد/ پرخاشگری 50 درصد /و یه چیز دیگه هم بود که یادم نمیاد . اعداد جالبیه مگه نه ؟ اون موقعه بود که بهم گفت تو با این درصد ها حتی زندگی درست هم نمیتونی داشته باشی چه برسه به کنکور و موفقیت . احساس کردم اون موقعه بود که همچی معنا پیدا کرد همه اون فراموشی ها گوشه گیری ها ناتوانی ها اصلا انگار مثل اب همه چی برام زلال و شفاف شد . میخوام از فردا برم دنبال دستگاه و ادامه درمان برام دعا کن خوب پیش بره .راستی نگفته بودم کنار همه این چیزا وقت کردم و با دوستم یه کانال باز کردیم برای اکسسوری های دست ساز مرواریدی کنارش دارم کانفیگ هم تبلیغ میکنم .کارمون خوبه رونق گرفته با توجه به تایم دو هفته ای 270 تا عضو داریم و سفارشات خوبی هم میگیریم ولی فعلا تا اینجاش سودی به دستمون نرسیده . روی پول اینکار برای دکتر رفتنم حساب کردم . دلم روشنه همه چی داره پشت سر هم چیده میشه ولی هدف و سرانجامش معلوم نیس و در اخر : خدایا ازت ممنونم که اروزمم داره شب میشه و تموم میشه راستش دیگه خسته شده بودم </description>
                <category>raha</category>
                <author>raha</author>
                <pubDate>Wed, 20 May 2026 20:00:45 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>طوفان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_69815031/%D8%B7%D9%88%D9%81%D8%A7%D9%86-uksu8psva00l</link>
                <description>گاهی با خودم فکر میکنم اینهمه دراما اونم پشت سر هم تا کی قراره ادامه داشته باشه .جسمم سالمه چهرم سر جاشه درسته دارم لاغر میشم ولی این خیلی هم توجه کسی رو جلب نمیکنه .راستش نمیخوامم که جلب کنه ولی خستم احساس میکنم مثل اقیانوسیم که ظاهر شاداب و ارومی داره ولی در عمق وجودش تلاطم ها دارن دونه دونه ماهی ها رو میکشن .به نظرت ماهی های درون من چی میتونن باشن ؟شاید در وهله اول امید و ارزوم بعد ارامش توان و بعد کم کم روحم که داره ذره ذره گم میشه .واقعا چیکار میشه کرد .شاید واقعا من ادم ضعیفیم راستش اصلا نمیخواستم بپذیرمش ولی وقتی تراپیستم هم گفت که دارم ضعیف عمل میکنم فهمیدم واقعا مشکل از درون منه .ذهنم شده میدان جگ - جنگی که تا چند روز پیش فکر میکردم تموم شده ولی همش بخاطر دستگاهی بود که هرروز 15 دقیقه به سرم بسته میشد . درواقعه من کاری نکرده بودم همش بخاطر اون بود اون همه ارامش خیال و تونایی که احساس میکردم درونم زنده شده . یعنی من قدرتم از یه دستگاه کمتره ؟یعنی ذهن من اینقدر ضعیف و ناتوان شده؟ نمیدونم .ولی هزینه ای که بابت اون دستگاه میدادم خیلی زیاد بود .واسه همین دکترم بهم پیشنهاد داد ماهی 3 تومن بدم هم از کتابخونه استفاده کنم هم مشاور هم اینکه پیشش باشم و خیلی چیزای دیگه رو بهم یاد بده و دستگاهم هرروز برام بذاره . البته ناگفته نماند که هزینه هر بار دستگاه و یه صحبت کوتاه 750 میشد . به عبارتی اگه هر روز فقط برای دستگاه تا یه ماه میخواستم برم تقریبا 15 میلیون در کمترین حالت برام تموم میشد . اگه واقعا تاثیر دستگاه رو حس نمیکردم بیخیالش میشدم ولی نه نمیتونم نمیخوام بخاطر ماهیی 3 تومن زندگی و اینده رو از خودم بگیرم . خب ضعیفم ولی اگه کمک نگیرم قوی نمیشم له میشم . تازه این وسط خیلی چیزای دیگه رو هم میتونم حل کنمبابا و مامان الان تو فشار مالین و من اینو خوب میدونم واسه همین تصمیم گرفتم به اونا بگم 1500 قراره ازم پول بگیره و باقیشو خودم جور کنم نمیدونم تصمیم درستیه یا نه ولی این برام راحت تره نمیخوام دو مرتبه به خاطر من تو فشار بیوفتن . همینکه ازم حمایت کنن و ببرن وبیارنم برام کافیه .از طرفی بخاطر هزینه های اضافی تازه به وجود اومدم مجبورم گربم رو واگذار کنمم . نمیخوام نه اونو اذیت کنم نه خودم یه مشکل دیگه داشته باشم . خدا میدونه چقدر دوستش دارم ارومم میکنه خیلی باهم کنار میایم درسته یه وقتایی اون منو چنگ میزنهه و من پرتش میکنم ولی خب بودن کنار همو دوست داریم . الانم خانوم خانوما بغلم خوابیده . احساس میکنم قراره خیلی دلتنگش بشمهمیشه ادعام میشد که چرا ادما بااینکه ازشرایط زندگی خودشون مطمئن نیستن یه بچه به دنیا میارن ولی انگار الان یکم درک کردم . کاش ولی بازم حیون خونگی رو به بچه ترجیح بدن لااقل عمر این کمتره اینده خاصی رو هم انتظار نمیکشه ولی ادمیزاد پر از پیچیدگیه . من خودم به این نتیجه رسیدم که نه روحی و نه اجتماعی الان اصلا امادگی داشتن یه موجود زنده وابسته یا ادم کنار خودم رو ندارمراسته که میگن هرکی فقط از داشته هاش میتونه ببخشه . من وقتی عشق به خودم رو ندارم وقتی به خودم اعتماد ندارم وقتی زندگی خودم رفاه نداره چطور میتونم برای یکی دیگه هم همچین چیزایی رو رقم بزنمو در اخر : خدایا ازت ممنونم ممنونم که هستی ممنونم که راهنمای منی هرچند که من خر و نفهمم هرچند که منظورت از هر اتفاق پیش اومده رو نمیفهمم شرمنده .....</description>
                <category>raha</category>
                <author>raha</author>
                <pubDate>Tue, 19 May 2026 21:21:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بلاخره...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_69815031/%D8%A8%D9%84%D8%A7%D8%AE%D8%B1%D9%87-fx3lfx5eubng</link>
                <description>مدتهاست که تو ذهنمه یه وبلاگ بزنم ... هیچ ایده ای هم ندارم که قراره به کجا برسه ولی انجامش دادم خیلی چیزا هست که درموردش میخوام بنویسم شاید هیچوقت نظر هیچ کسیو جلب نکرد ولی بنظرم تلخی های چشیده شده زندگیم ارزش یه بار نوشته شد رو داشته باشن . شاید بشه یه شروع شایدم برعکس یه پایان </description>
                <category>raha</category>
                <author>raha</author>
                <pubDate>Sat, 02 May 2026 13:40:34 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>