<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های مهرسا..  .</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_70158285</link>
        <description>دلم می خواهد با قلمم کلماتی را خلق کنم که فریادی برای سکوت هایی از ناامیدی باشد.</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 07:02:02</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2875446/avatar/RBmjBK.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>مهرسا..  .</title>
            <link>https://virgool.io/@m_70158285</link>
        </image>

                    <item>
                <title>شاید شب🖤</title>
                <link>https://virgool.io/@m_70158285/%D8%B4%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%B4%D8%A8%F0%9F%96%A4-qs3f0ebrvgdo</link>
                <description>تو دل تاریکی شب، وقتی دراز کشیده بودم و به گذشته فکر می کردم و از یک طرف دیگه فکر آینده از کنار مغزم جنب نمی خورد، پستی خوندم توی ویرگول... از کسی که برای عشقش نوشته بود.من همیشه از عاشق شدن ترسیدم و می ترسم. احساس می کردم و می کنم عشق برای من نیست یا تا الان کسی که واقعا بشه عاشقش بشم رو ندیدم.همیشه و هر زمانی یادمه که خودم تنها بودم، تنها جنگیدم و گریه کردم... یجورایی همه بودن ولی هیچ کس نبود. شب هایی رو تا صبح یادمه که دلم می خواست یکی زنگ بزنه یا پیام بده، باهم موفقیت هامون رو جشن بگیریم یا باهم برای شکست و دردامون گریه کنیم اما... دیدم نه. اون شبی که فکر می کردم به صبح نمیرسم، نه تنها که به صبح رسیدم بلکه قوی ترم بودم.            فکر می کردم این حال بده به ته میرسه،تموم میشه اما دیدم نه حال بد اصلا نه نداره:)دلم می خواست یه جا بنویسم... بعد از رسیدن به اونجایی که می خوام، فقط دلم یکی رو می خواد که با دوتا لیوان قهوه شب رو صبح کنیم، کتابامون رو بهم بدیم و دست تو دست هم خیابون هارو متر کنیم و اخرش کنارهم بعد از گذروندن یه عمر بمیریم.زندگی خیلی عجیبه اما، هنوز. از عاشق شدن میترسم، شایدم دلم نمی خواد کسی بیاد تو زندگیم که بعد ها بره:) اما اگه یروز اون طرف پیداش شد، براش از سهراب می خونم تا فروغ...                           از بزرگ علوی تا غم و اندوه صادق هدایت...               برایش از عشق می خونم،از دوست داشتن،از امنیت...ای یار ناشناس ،دوست داره تو نورا.میم🩵✨</description>
                <category>مهرسا..  .</category>
                <author>مهرسا..  .</author>
                <pubDate>Thu, 14 May 2026 01:11:53 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزانه نویسی بخش۳🦋</title>
                <link>https://virgool.io/@m_70158285/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C-%D8%A8%D8%AE%D8%B4%DB%B3%F0%9F%A6%8B-pkp4zn4pye5q</link>
                <description>من عاشق نوشتنم.                                              عاشق اینم که یک شخصیتی رو به وجود بیارم و بهش زندگی ببخشم.                                                      زمان هایی که داستان کوتاه می نوشتم،با شخصیت های داستان لحظه به لحظه زندگی می کردم.باهاشون می خندیدم،گریه می کردم،شاد می شدم و...من با ویرگول نزدیک سه سال پیش آشنا شدم،شروع کردم نوشتن و پست کردن تو ویرگول...                      اگر به پایین صحفه من برید پست های قدیمیم رو می‌بینید که در از غلط املایی و جمله بندی های ناقص و بهم ریختن،در واقع من می نوشتم و بعد از تموم شدن داستان و متن پستش می کردم.                 داستان های که اینجا نوشتم در واقع مثل پیش نویس بودن چون بعد ها توی اینستگرام،تلگرام(جدیدا تو بله و روبیکا)بهشون بال پر میدادم و به صورت کامل تر و اصولی تر باز نویسی می کردم داستان هارو...جدیدا دلم می خواد خودمونی تر یا به قوای عامیانه نویسی کنم،به همین دلیل ویرگول رو انتخاب کردم.     حقیقتا از دیشب شروع کردم روی یکی از داستان های قدیمیم کار کردن که به شدت مورد توجه قرار گرفته بود... 🥹حقیقتا امروز دلم خواست در باره نویسندگی(به صورت تفریح )بنویسم.                                                  حقیقتا داشتم فکر می کردم من کی عاشق کتاب خوندن شدم؟!                                                           و به این نتیجه میرسم که از برنامه کتاب باز سروش صحت توی شبکه نسیم( اگه اشتباه نکنم)شروع شد.  اون زمان خواهرم داشت کارشناسی می خوند و من کلا ده سال داشتم ،که شب ها می‌نشستیم پای برنامه کتاب باز.گاهی نمی فهمیدم که دارن در باره چه چیزی صحبت می کنند اما برام صحبت کردنشون،مدل نشستن،رفتار و... جالب بود.                                       همیشه دلم می خواست یک انسان با سواد و فرهیخته‌ای مثل آقای صحت،آقای شکوری و جدیدا خانم تینا پاکروان و خانم مهرسا شرع السلام باشم.برنامه جدید سروش صحت که نزدیک یک ساله داره تو پلتفرم فیلمو پخش میشه رو دنبال می کنم و جدا آدم های رو تو قسمت های جدید میبینم که نمیشناسم. وقتی در باره مسیر شغلی،هنری،ادبی خودشون صحبت می کنند غرق میشم ...                                   آخرین قسمتی که دیدم از اکنون قسمتی بود که حسن معجونی مهمون سروش صحت بود و به شدت برام جذاب بود.                                                       حقیقتا قسمتی که مجتبی شکوری مهمون اکنون بود هم جالب بود.                                                        این دو قسمت به شدت برام جذاب بود،طرز دیدشون نسبت به زندگی و تلاش کردن،شکست خوردن توی مسیر،ترسیدن،غمگین بودن و...  احساس می کنم از بس که نشستم پا چنین برنامه هایی،از یک جانشینی و تو گوشی گشتن خسته شدم و هر لحظه احساس می کنم زندگی کوتاه تر از اونی که به بطالت بگذره😂حقیقتا و واقعا خوشحالم ارتباطاتم رو محدود کردم و از آدم های قدیمی دور شدم.جدیدا بیشتر می خونم و می نویسم و فکر می کنم و نسب به حرف زدن با دیگران بی حوصله شدم.حقیقتا از مکالمه های روزمره بیزارم و به شدت صحبت در باره کتاب،آینده،هنر،فلسفه،فیلم های خفن،سیاست رو می‌طلبم😁        خوشحال میشم اگه دوست داشتید بنویسید که این روزا با این اتفاقات نه چندان خوب چطوری روزتون رو میگذرونید.                                                    «نورا.میم»</description>
                <category>مهرسا..  .</category>
                <author>مهرسا..  .</author>
                <pubDate>Mon, 11 May 2026 14:40:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزانه نویسی۲🌚</title>
                <link>https://virgool.io/@m_70158285/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C%DB%B2%F0%9F%8C%9A-izo5trq0eid3</link>
                <description>گاهی اوقات انسان دوست دارد رها باشد...              رها از تمام آنچه که دنیا بر دوش او گذاشته است. یک هفته می شود که با تمام افرادی که در ارتباط بودم ارتباطم را کم کردم و در زندگی ام بیشتر فرو رفتم.                                                                     رفتم نه برای اینکه بدانم آیا کسی متوجه نبودم می شود یا نه!رفتم تا خودم را پیدا کنم.                         این روزها احساس می کنم بیشتر دلم می خواهد خود واقعی ام را پیدا کنم.در خود می گردم،از آدم ها دور می شوم و به آینده فکر می کنم و از خودم می پرسم،من کی هستم؟!     انسان نیاز دارد تا دور شود،خودش را بشناسد،گذشته اش را زیر و رو کند و سینه ی زندگی را بشکافد و خودش را بیرون بکشد!                                    انسان های که همیشه می خندند،عاشق ارتباط گرفتن هستن و درکل بسیار اجتماعی هستند بیشتر نیاز دارند که تنها باشند که شامل همه آن افراد نمی شود اما من این گونه هستم.ناگهان تصمیم میگیرم و گوشی ام را خاموش می کنم و برای چند روز یا حتی یک ماه ،افراد و جهان درون گوشی را رها می کنم...ازم می پرسد:                                                    +چگونه دنبال خودت می گردی؟!                          پاسخ میدهم:                                                          -در کتاب ها و فیلم ها،گاهی میان کاغذ های سفید و افکارم.                                 +معنی زندگی چیست؟فلسفه ای دارد؟                    در چشمانش نگاه می کنم و می گویم:                     -فقط زندگی کن!تجربه کن اما مراقب باش همه چیز ارزش امتحان کردن ندارد...زندگی کوتاه تر از آن است که بعضی چیز هارا امتحان کنی زمانی که می توانی با دو چشمانت در اطراف ببینی!                      آخرشب،کتابم را از قفسه بیرون می کشند و نقد کتابی که تموم کردم را در سایت و کانال آپلود می کنم.کتابم را باز می کنم و به دنبال خودم میان واژه ها می گردم.شاید کتاب پیرمرد و دریا از قشنگ ترین کتاب های که باشه که خواندم.نورا:اگه علاقه بنویسندگی،شناختن نویسنده ها و مکتب های ادبی دارید این کتاب رو بهتون توصیه می کنم .پی دی آف این کتاب تو برنامه طاقچه و فیدبو موجوده🌜</description>
                <category>مهرسا..  .</category>
                <author>مهرسا..  .</author>
                <pubDate>Mon, 11 May 2026 01:00:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزانه نویسی😁</title>
                <link>https://virgool.io/@m_70158285/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3%DB%8C%F0%9F%98%81-u7owkqcsqidu</link>
                <description>امروز از اون روزاست که دلم می خواد دو لیوان چای بریزم و بشینم ساعت ها با یکی صحبت کنم... از اونجایی که به خاطر شرایط موجود با تمام افرادی که در ارتباط بودم (سراسر انرژی منفی )دور شدم ،حالا تنهایی به کتاب های توی قفسه کتاب خونه پناه بردم.نمیدونم اما عاشق دور شدن از آدما شدم.برای منی که عاشق اینم با آدم های جدید آشنابشم و بدونم زندگی رو چطوری می گذرونن،رویاشون چیه،اهدافشون چیه،عاشق شدن یا نه و در کل دوست دارم در باره گذر عمرشون بدونم(سر همین عاشق خوندن رمان و دیدن فیلمم)جای تعجب داره.درکل زندگی افتاده رو‌ دور دست انداز. کلا یک روز دوست دارم فلسفه زندگی رو بفهمم،هدف از به دنیا اومدن چیه؟سال ها درس خوندن،ازدواج کردن،بچه دار شدن و بعدش مرگ...فکر کنم فلسفه زندگی چیزی فراتر از ذهن من که فقط در دنیای کتاب ها و فیلم می گذاره:)(اینم اضافه کنم بنده،عاشق ادبیات،فلسفه،سیاست،هنر،در آخر روانشناسی و توسعه فردی هستم😁)دوست داشتید بیاید بله و یک لیوان چای دورهم بخوریم.@noora_20260</description>
                <category>مهرسا..  .</category>
                <author>مهرسا..  .</author>
                <pubDate>Sun, 10 May 2026 11:50:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>عشق؟!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_70158285/%D8%B9%D8%B4%D9%82-ebuawdkhgomz</link>
                <description>با خود عهد بستم عاشق نشوم! عشق مشرق باشد من مغرب... عهد بستم تا زمانش نرسد عاشق نشوم. درمیان این آشوب به دنبال فلسفه عشق می گردم... نه بدم آید از عشق و عاشقی،،،. من فقط دیگر توان ندارم. می نویسم برایت،از لحظه های که تنها بودم و دوام آوردم...آن لحظه که به خود آمدم و بلند شدم... دیدم آری،من در زیر تمام این ویرانه بودم و فقط در تلاش بودم، تکه تکه های این ویرانه را کنار بزنم و آنچه که از من باقی مانده را بردوش خود بی اندازم و کشان کشان ببرم... آری آن شب که سر بر شانه خود گذاشتم و گریستم،آن شب که با اشک هایم تکه تکه آن ویرانه را کنار هم قرار دادم عهد بستم عاشق نشوم. عاشق نشوم تا زمانی که کامل نشده باشم....میدانی،بارها تصورت می کنم.در خانه ای که برای خودمان است،در آشپز خانه ای که بوی چای زعفران پیچیده و کنار آن دو استکان چای کیک شکلاتی که صبح پخته ام خود نمایی می کند... صدای ویگن در خانه می پیچد،خانه ای سنتی با وسایل قدیمی...میدانی خسته ام عزیز نداشته ی من! دوست دارم فرار کنم از تمام افراد این دنیا و در گوشه ای برای خودم باشم... بنویسم،رویایم را زندگی کنم! نمایش نامه ام را بر روی صحنه ببرم،پشت میزم بنشینم و تمام کتاب های عاشقانه جهان را بخوانم ،تمام شعر های جهان را حفظ کنم و در این میان یک قلب چای گرم بنوشم... میدانی جهان کوچک است،همه چیز به نفع انسان است. به قول بی‌بی :برنامه خدا با برنامه ما فرق داره،بپذیر تلاش کن... خدا تو شر خیر قرار میده...آری،اگر سال ها بعد،زمانی که من توانستم به خود برسم.بیا یک دیگر را ملاقات کنیم.زمانی که من به خود رسیده ام! بیا یک آهنگ کلاسیک قدیمی بگذاریم و ساعت ها برقصیم و در آخر با دو فنجان چای بنشینیم و جریان زندگی را تماشا کنیم...دوست دار تو :نور ماه-میم</description>
                <category>مهرسا..  .</category>
                <author>مهرسا..  .</author>
                <pubDate>Sun, 10 May 2026 08:50:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کمک پوچ...</title>
                <link>https://virgool.io/SaintGeorge/%DA%A9%D9%85%DA%A9-%D9%BE%D9%88%DA%86-x9lco5b6ngje</link>
                <description>لباس هارا مرتب می کنم.                                                                                                                                            با صدای کوذکانه و خنده های از ته دل از فکر بیرون میام.                                                                                   سمت نشیمنگاه میرم.                                                                                                                                                 کودکانم را میبینم،سرگرم بازی هستن و من غرق بازی کردن آن دو می شوم.با صدای در سرم را بر می گردونم.همسرم با دو کیسه پر از خوراکی دم ورودی ایستاده و بچه ها در آغوش پدر غرق شده بودن و پدر آنهارا غرق بوسه کرده بود.آرام زمزمه می کرد:جانم هستیدااااا خانم دکتر و آقا مهندس.                                                                      چشمانم را میکیرم از این صحنه زیبا و به سمت آشپز خانه میرم و غذا را می کشم...                                                 موهای دخترکم را میبافم و غرق بوسه می کنم.گیسووانی که تا پایین زانو هستن را آرام نوازش می کنم و به قلبم که میان این گیسووان گرفتار شده خیره می شوم.                                                                                                            لباس های پسرکم را مرتب می کنم و موهایش را شانه میزنم.کوله هایشان را به دست می گیرم و ار خانه بیرون میزنیم.سر هردو را می بوسم و سخت در آغوش میگیرم.                                                                                                        پسرم سراغ دوچرخه و دخترک سراغ عروسک لباس پفپفی اش را میگیرد و من قول میدهم که امشب با بابا بریم بخریم.با ذوق وارد حیاط مدرسه می شون و من به سمت خانه میروم...پشت سرهم زنگ میزنم... یک بوق دو بوق سه بوق...هیچ ...                                                                                      بار دیگر صدای انفجار پیچید و قلبم دیگر نزد...                                                                                                              چادرم را به سر انداحتم و به سوی مدزسه دویدم.                                                                                                        آه مادر...مدرسه؟ویرانه ای بیش نبود تکه تکه های کودکان که جان یک مادر بودن به گوشه ای پرت شده بود.دخترکم را در آغوش گرفتم.گیسووانش را آب کشیدم و او خندید و من اورا بوسیدم. زخم سرش دست کوچک شکسته اش گیسووان آشفته حالش را بوسیدم.آرام در گوشش زمزمه کردم...داداشت برنگشته خونه اگه اون بالاس بگو مامان دل تنگه برگرد...                                                                                                                                                            موهایش را شانه زدم و بافتم و به قلبم که میا آن موهای خیس مانده بود خیره شدم و زیر لب                           زمزمه کردم:کمک رسید...با الله اکبر، دخترک را در قبر گذاشتن و من...من عروسک لباس پف پفی اش را در آغوشش جای دادم و پدرش...آه پدرش که با گل سری در دستش بالای قبر ایستاده بود و ماشین پسرک را محکم به سینه میفشرد...                            فریاد زد:جانم رفت جانت برود روزگار...تمام زندگی پدر شده بود پشت آن نیمکت های شکسته سوخته بنشیند و منتظر برگشت پسرک باشد...                        با فریاد تیم سرش را بر می گردوند،چشمان خیسش رانگ امیدواری میگرد اما...                                                             جز یک کوله و یک لنگ کفش چیزه دیگری از پسرک پیدا نشد...آری کمک رسید...                                                                                                                                                        برای آیندگان این مملکت کمک رسید.                                                                                                                          شهدای میناب...                                                                                                                                                           جنگ رمضان1404</description>
                <category>مهرسا..  .</category>
                <author>مهرسا..  .</author>
                <pubDate>Thu, 30 Apr 2026 14:01:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چیک چیک پاییز</title>
                <link>https://virgool.io/@m_70158285/%DA%86%DB%8C%DA%A9-%DA%86%DB%8C%DA%A9-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D8%B2-ln1ms3gekjho</link>
                <description>پاییز سر رسید،درختان برگ های خویش را با امید پرواز آنها از خود جدا کردن اما نمیدانستند که سقوط می کنند. برگ ها رقصان خود را به آغوش سرد زمین می سپردند و اگر شانس یارشان بود باد انهارا به دور دست ها می برد. پاییز بوی غم میدهد،بوی جدایی اجباری.....پاییز سر رسید.پرده های را می کشم که چشم هایم به باغ نخورد. صدای خش خش برگ ها به گوشم می رسد اما ضعیف...صدای فریاد های باران من را ازار می دهد. فریاد پسری است که به تازگی به بخش ما امده است.او دارو نمی خورد او اعتقاد دارد داروها اورا دیوانه می کنند او می گوید من دیوانه نیستم من فقط عاشق هستم،عاشق یک دختر مو کوتاه و چشم فندقی:)شب با صدای زمزمه های باران که شعر می خواند بیدار شدم... ای تو که همه هستی منی ای که تو فردای منی شب و روزم یکی شد فردایم فراموش شد تو بیا ای طلوع هستی که عاشقانه بنوازم برایت.پتو را دور خودم محکم تر پیچیدم...به سمتش رفتم و به او گفتم بیا بنشینیم و صحبت کنیم+بریم داخل باغ؟ -نه .... +چرا -اونو یادم میاره باران+اون کیه؟ -مرغ آمینم دیگه... +مگه توهم مرغ آمین داشتی؟ -نه په فقط تو داشتی +حالا چه شکلی بود؟ -موهاش کوتاه بود و فندقی چشماش همرنگ موهاش بود. می خندید مست می شدم گریه می کرد میمردم درد می کشید دردمیومد سراغم... اون رفت و من.... +دیوانه شدی. -اره +میفهمم -میدیدمش که داخل اتاق راه می رود اما الان رو برویم نشسته است به من و باران نگاه می کند و من با چشمای او مست می شوم ...-چشماش شراب کهنه است انگار که هربار می نوشم مست به تخت بسته می شوم.مرغ آمینم به کجا می روی چنین شتابان؟ برگ هارا ببین... پاییز است! دستم را بگیر برویم ولی عصر تهران را متر کنیم.لباس عروس نگاه کنیم و ان روزی که می خواهد بیاید و تو برای همیشه مال من شوی را تصور کنیم. دو فنجون چای بگیریم و کنار جدول بشینیم .دلبرم بیا دیگر... از سینه قبرستان برایم پیغام بفرست و بگو عاشقی... باران دیوانه باغ را طی می کند...باران می خواهد بمیرد مرغ آمینم. باران دیوانه است نمیدانم چرا من را با یک دیوانه یک جا نگه میدارند؟ می خواهم باران رو بفرستم پیشه عشقش گناه دارد... پسرک به باران حمله می کند باران را می کشید و دوتایی روی زمین میوفتند اما....پسرک همان باران است...پسرک خود و دختری که دوستش دارد را میدید ... پسرک گفت قابلی نداشت خوشبخت بشید باهم او هنوز نمی خواست بفهمد که خود باران است او خود را کسه دیگه ای میدید....او حالا زیر خربار ها برگ پنهان شده بود . اسمان اشک میریخت و برگ ها اورا در اغوش می گرفتند و به خاطر عشق پاکش اشک میریختند.</description>
                <category>مهرسا..  .</category>
                <author>مهرسا..  .</author>
                <pubDate>Sat, 05 Jul 2025 16:38:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>رویا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_70158285/%D8%B1%D9%88%DB%8C%D8%A7-hfba7uvfiwo5</link>
                <description>میدانی امشب خندیم، دیشب هم خندیدم حتی سه شب پیش هم خندیدم چون غمگین بودم، انگار خنده ام نجاتم میداد و من هر شب بلند تر از شب قبل خندیدم.                                                انگار می خواستم به دنیا ثابت کنم که ببین، بشنو، بفهم من قوی تر و پرو تر از اونم که به خوای زمینم بزنی...                                                                    حالا با اشک می رقصم، می رقصم و می رقصم و می رقصم، فریاد رهایی از غم میزنم.                       می خندم، می نویسم، جشن میگیرم اما سکوت می کنم. سکوت می کنم چون غم مرا وادار کرده به سکوت. اشک نمیریزم فقط لبخند میزنم.            می پرسید: چرا غمگینی می خندی؟     پاسخ میدهم: اگر نخندم باید خودم را دار بزنم...     می پرسد: مگر الان نباید اشک بریزی چون غمگینی؟                                                               پاسخ می دهم: وقتی شادی چرا اشک میریزی؟ مگر نمی شود آدم غمگین باشد و بخندد؟ میدانی انسان غمگین بیشتر از آدم شاد می خندد چون دردش را پنهان می کند.                                       او بلند می شود پیراهنش را می تکاند و سازش را از روی زمین بلند می کند...  شروع به نواختن می کند و من ماهرانه می رقصم، بر روی صحنه تئاتر تئاتری که گاهی نوجوانیم را یادم می اورد...           رویای هنری که به دست والدینم نابود شد و من، از جای دیگر رویایی جدید و قوی پیدا کردم، انگاه با درد با غم با زخم رسیدم. رسیدم و دیدم، خندیدم، اشک ریخت. حالا در ایتالیا روی صحنه می رقصم و زندگی گذشته ام را به یاد می اورم، رویای شیرین من. در انتهای سالن میشینم و به تئاتر نگاه می کنم، نقش هایی که من افریدم، انسان هایی که دارن میبینن چیزی را که من خلق کردم:)                     خودم را در نا امید ترین گوشه اتاق به یاد می اورم، اشک هایم را میبینم، زخم قلبم را تصور می کنم و فقط ان خواسته لعنتی تایید شدن، عشق دریافت کردن اما اون نداشتن ها شد راهی برای رسیدن به جایی که حال من هستم... </description>
                <category>مهرسا..  .</category>
                <author>مهرسا..  .</author>
                <pubDate>Fri, 04 Jul 2025 03:19:23 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>امید:)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_70158285/%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF-qiuc2ynenydy</link>
                <description>پرسید دوست داری بعد مرگت چه اتفاقی بیوفته؟    فکر کردم، نمیدونم فقط میدونستم می خوام حداقل بعد از مرگم آرامش داشته باشم.   ازم پرسید چه چیزی تو دنیا آزارم میده  فکر کردم، گفتم اشک ریختن بین انجام روتین تکراری روزانم.  ازم پرسید وقتی خسته ای چی کار می کنی، بدون فکر کردن جواب دادم ادامه میدم، اونقدر ادامه میدم که وقتی چشم باز می کنم رو تخت بیمارستانم.   پرسید این چه زندگی که تو داری؟ جواب دادم، یک جوون نبودی که کلی دوندگی کنی ولی نرسی، آرزو کنی و یکی دیگه به دست بیاره.  پرسید هنوز امید داری؟  جواب دادم انسان با همین امید زندس امید به بدست اوردن امید به دوباره خندیدن امید به دوباره دیدن. انسان با امید زندس. امید داشتن خیلی عجیبه. به خوام تعریفش کنم باید بگم: اونجایی که داری اشک میریزی برای شکستی که خوردی اون وسط برمیگردی به خودت قول میدی این آخرین شکسته پا میشی و دوباره ادامه میدی، قولت رو فراموش می کنی اما زندگی این قولی که دادی رو فراموش نمی کنه. یه جایی وسط اشک ریختن از شوق و خنده ی از ته دل میاد دستش رو میزاره روشنت میگه داداش دیدی امیدت رو نا امید نکردم، دیدی تلاشات نتیجه داد، دیدی کاری کردم سر قولت بمونی؟! زندگی همینه وسط خیابون اشک میریزی و فرداش بلند بلند همونجا می خندی، صبح یه امتحان رو خراب می کنی اما فردا نمره کامل رو میگیری، وسط ناامید شدن به حل یک مشکل خیلی عجیب همه چیز جور میشه. من به این میگم امید... امید زورش از هرچیزی بیشتره تو زندگی:) </description>
                <category>مهرسا..  .</category>
                <author>مهرسا..  .</author>
                <pubDate>Fri, 23 May 2025 08:08:27 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ولی عصر و درخت فرسوده</title>
                <link>https://virgool.io/@m_70158285/%D9%88%D9%84%DB%8C-%D8%B9%D8%B5%D8%B1-%D9%88-%D8%AF%D8%B1%D8%AE%D8%AA-%D9%81%D8%B1%D8%B3%D9%88%D8%AF%D9%87-uifjxfk4phw7</link>
                <description>   امروز تولدشه،روزی که اولین بار دیدمش.همیشه می گفت تو توی روز تولدم وارد زندگیم شدی پس هدیه ای از طرف خدایی.می گفت تورو باید بزارم روی سرم از بس که خوبی،هیچ وقت اجازه نمیداد کسی بهم بی احترامی کنه یا اشکم رو در بیاره اما .... باقیش بماند.  یکی از در خت های ولی عصر، درخت آرزوهامون بود.توی پاییز پیاده از انقلاب تا آزادی میرفتیم،مثلا یک پیاده رو را در نظر می گرفتیم و تا آخر میرفتیم. آخه میدونی،ما وقتی باهم بودیم زمان از دستمون در میرفت،پاهامون به خاطر پیاده روی های طولانی درد میگرفت جایی هم که کم میوردیم کنار جاده می نشستیم دوتا چایی زغالی یا لبو می گرفتیم و می خوردیم و خیلی بهمون می چسبید.آشنایی ما داخل ولی عصر بود،زیر یک درخت.دوتا آدمی که از زندگی بریده بودن و از همه چی ناراحت و اعصبانی بودن.خبر نداشتن سرنوشت چه چیزی براشون نوشته و آینده قراره چجور باشه.در دیدار اول دعواشون شد زیر همون درخت آرزوهاشون،دخترک قصه ی ما حواسش نبود و قهوه رو ریخت روی کت سفید پسرک.پسر به خاطر کثیف شدن لباسش ناراحت نشد اما اعصبانیتشو سر دخترک خالی کرد دخترک ترسید چشاش پر از بغض شد شماره پسر رو گرفت تا خسارت رو جبران کنه.پسرک عاشقش شد داخل بیست دقیقه.دخترک خسارت جبران کرد همون روز پسر اعتراف کرد.شب تولد پسر تا خود صبح باهم صحبت کردن.از اینجا عشقشون آغاز شد:)روزها گذشت،هردو بیشتر عاشق هم می شدن اما سرنوشت تصمیم گرفت جداشون کنه.پسرک با چشم های اشکی رو به دختر کرد و زمزمه کرد ازت متنفرم.دخترک شوک زده شد نمیدونست چی بگه یا چیکار کنه اما صحبت کرد.&lt;عشقت همین بود؟دوست داشتنت و بودنت تا همین جا بود؟&gt;پسرک سرشو انداخت پایین و گفت خاطر یکی دیگه رو می خوام دختر بدون هیچ حرفی از کافه زد بیرون کافه ای که کلی خاطره داشتن.پسر سرطان داشت نمی خواست دختر پاش بسوزه آخرای عمرش بود حالا می تونست راحت منتظر ازرائیل بشینه.خیابون ها طولانی تر،آسمان غمگین تر و درخت های ولی عصر فرسوده تر بودن.دخترک گل را روی مزار پسر گذاشت،خیلی دوست دارم بلندشو بگو همش شوخیه بگو می خوای بترسونیم ،چرا بلند نمیشی؟خیلی نامردی که جا زدی.امیدوارم دفعه ی بعد سرنوشت داستانمون رو زیباتر بنویسه. ولی عصر و درخت آرزوهاشون خم شده بود،زیر همون درخت نشست التماس میکرد به خدایی که باور داشت،خدایی که همه جا بود.یا برش گردون یا منو ببر پیشش:)دخترک رفت یعنی پرواز کرد به خوام بگم با خوردن ماشین در جا جونش از دست دادو رسید جایی که تمام لحظات دوری منتظر رسیدن به اونجا بود.دیدش به آغوش کشیدش بوش کرد و دست در دست هم به جایی که بدون هیچ سرنوشتی که به خواد جداشون کنه راه افتادن:)م.ا :داستان واقعی:)</description>
                <category>مهرسا..  .</category>
                <author>مهرسا..  .</author>
                <pubDate>Wed, 29 Jan 2025 16:50:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلی:)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_70158285/%D8%AF%D9%84%DB%8C-a3v5li7ywz5m</link>
                <description>لبخند زد.دور شد،یک شبه پیر شد.موهای سیاهش سفید شد،لبخندش محو شد.سیگاری شد،از همه دور شد و گم شد توی تنهایی بی انتهاش.نمی تونست باور کنه رفته،نمیتونست درک کنه که دیگه دستاشو لبخنداش صداش آغوشش رو دیگه نداره.اون رفته بود:)رفت تا اون خوب باشه،رفت تا اون راحت باشه.شب روز گذشت،ماه و سال گذشت.برنگشت،اون هنوز امیدوار بود،اون پیر شد.سالها گذشت اما اون نیومد،اما اون هنوز منتظر بود.سالها گذشت،همه گفتن فراموش کرده.پسرک پیر،در چایی خونه ای که برای اولین بار همو دیدن ساز میزد.گرما و سرما نداشت،امید داشت بر میگرده.آخه همیشه میگن قاتل به صحنه جرم برمیگرده؛اون قاتل خوشبختی و عمرش بود حتما بر می گشت.سی سال از زمانی که برای آخرین بار همو دیدن میگذره.روزی که پسرک میخواست رسیدبعد از سی سال انتظار،حالا او با کمری خمیده آمده بود.زندگی سختی را پشت سر گذاشته بودن.آخرای عمر پسرک پیر عاشق بود.پسر دختر را در آغوش کشید،دخترک اشک ریخت.پسرک زمزمه وار گفت باید به همه بگویم آمدی،اما حالا چرا؟من که سالها منتظرت بودم،چرا در جوانی نیامدی؟حالا چرا در بستر مرگم آمدی؟مرا ببین،من همان عاشق آواز خوانم.حالا صدایی نمانده که برایت به خوانم،من که دارم میروم اما زندگی زیبا نبود!همش انتظار بود،خواستن و نشدن بود.منکه دیدم یارم را دادن به دیگری،خوشبختی را برایمان بد خواستن.من که جان ندارد صدایم  که برایت به خوانم ،پس برایت می نویسم.چگونه این گونه شد ؟چگونه جدا شدیم از هم.   برایم بگو از آرزو های شیرینمان.برایم بگو از جوانی،جوانی ...                            نبودی ببینی انتظار چه سخته.عاشق بون و منتظر بودن چه درده.                  ندیدی خواستن نخواسته شدن چه بده.ندیدی غم تو چشمامو که هر بار اسمت میومد.    نبودی ببینی اونی که رد میشه شبیته چه درده:)من میروم اما تو عاشق بمان،سازم را بده جوانی عاشق که برایم بنوازد.بر سر مزارم بگو بنویسند،عشق از پا درش آورد.اما درد شیرینی بود این عشق.اون دنیا در جایی بهترهم دیگر را ملاقات می کنیم .دوستت دارم،گل نرگسبد شد میدونم،اما عاشقی سخته*سرباز بی پناه م.ا:)</description>
                <category>مهرسا..  .</category>
                <author>مهرسا..  .</author>
                <pubDate>Wed, 29 Jan 2025 16:48:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لیلی و مجنون،شیرین و فرهاد</title>
                <link>https://virgool.io/@m_70158285/%D9%84%DB%8C%D9%84%DB%8C-%D9%88-%D9%85%D8%AC%D9%86%D9%88%D9%86%D8%B4%DB%8C%D8%B1%DB%8C%D9%86-%D9%88-%D9%81%D8%B1%D9%87%D8%A7%D8%AF-p2dawyazzdkm</link>
                <description>آه لعنتی...یه دقیقه آروم باش.                                                                                                                                       چرا داری می خندی؟ *چرا نخندم؟  مگه مریض نیستی؟ *آره،اما نمردم که...                                                                                 به نظرت زندگی ارزش جنگیدن داره؟  *اگه نداشت من صدبار تا حالا خودم رو با پارچه های سفید اینجا که بوی الکل میدن حلق آویز کرده بودم...   یعنی زندگی ارزش جنگیدن داره؟  *آره،هرچیزی ارزش جنگیدن داره...اون همیشه می گفت برای هرچیزی به جنگ تا هیچ وقت حسرتش رو نخوری.  تا حالا حسرت خوردی؟  *حسرت...خب آره  حسرت چیرو خوردی؟  *برای موندنش نجنگیدم...    آها یعنی ارزش نداشت  *ارزشش بیشتر از جنگیدن من بود،گذاشتم بره  پس خودت چی؟  *من چی؟  یعنی خودت ارزش جنگیدن نداشتی؟   *بنظرت مرده متحرک نیاز به جنگیدن داره؟  آره،نیاز به جنگیدن داره... میدونی من دارم حسرت می خورم چرا بیشتر...... نخندیدم،چرا بیشتر در آغوش نکشیدم،چرا برای یه لحظه زندگی بیشتر نجنگیدم.من سرشار از حسرتم...حسرت هایی که تابد روی قلبم حک شدن    *منم پر از حسرتم...من دلم می خواست بیشتر بغلش کنم بیشتر تو گوشش بگم دوسش دارم بیشتر خیابون های شهر رو باهاش قدم بزنم....   خب چرا نموندی که درست کنی همه چیز رو؟  *اون با رفتن من شاد شد...او یک بار هم به دیدن من نیومد. صبر کن زخم روی گردنت رو تمیز کنم:)   روحم درد می کنه...قلبم مثل یک بچه که از مادرش دور شده باشه بی قراره....خستم مامان.                                    پارچه هارو به هم گره میزنم،نامه ای می نویسم رو تخت میزارم.بالای صندلی میرم با پای راستم به صندلی ضربه میزنم....روحم رو آزاد می کنم....صدای داد میاد، صدای خودشه که داره التماسم می کنه پاشم و تسلیم نشم اما من از ته اتاق دارم میبینم که چطور جسمم رو تکون میده و زار میزنه...او حالا داره برای من سوگواری می کنه؟ نامه ای که براش نوشتم رو دید ...سلام                                                                                                                                                                              امیدوارم چشمانت شاد باشه .خواستم صحبت کنیم معشوق من...                                                                  موهایم را کوتاه کردم در جعبه زیر تخت تیمارستان گذاشتم،بعد رفتنت همه به من ننگ دیوانه بودن زدند...من دیوانه نبودم فقط عاشق تو بودم:) قلبم دیگر نمی زند لبم دیگر نمی خندد صدایم دیگر در نمی آید دیگر موقع دیدنت ذوق نمیکنم...دیگر با شنیدن صدایت بال در نمی آورم....روزها تو این اتاق سرد و نمور منتظرت بودم...نیامدی.بارها و بارها کتاب لیلی و مجنون رو خوندم بارها به پرستار گفتم برایم آهنگ فرهاد رو پخش کنه به یاد روز هایی که تو خیابون باهم می خوندیمش....خاطراتت من رو زنده نگه داشته بود.دیر اومدی و من رفتم دیدار به قیامت فرهادم...        صدای دادهایش در تیمارستان پیچیده بود.                                                                                                                               مجنون بعد ار رفتن لیلی دیوانه شد،موهای لیلی را در آغوش می گرفت زار میزد...روز ها از پشت پنجره منتظر آمدن لیلی اش بود...مجنون نمی خواست باور کند لیلی دیگر نیست،کودک عاشقش نیست....شیرینش نیست که ببیند فرهادش دیوانه شده.... لیلی چه کشیدی و من متوجه نشدم،چه شنیدی که من نشنیدم. شیرینم تو هر روز هر ساعت پشت این پنجره های بلنده نرده دار که شبیه زندانه روی این صندلی چوبی که بوی نم میدهد منتظر آمدن من بودی؟فرهادت بمیره که نیامد به دیدنت،مجنونت جان دهد که نیامد.  من جان دهم که ندیدم و نشنیدم...لیلی و شیرین من روزها سپری می شوند ومن یک قدم به سمت تو بر میدارم...باور کن ایندفع زود تر می آیم.خدا نگهدار                &lt;فرهاد داستان ما&gt;                                                                                           </description>
                <category>مهرسا..  .</category>
                <author>مهرسا..  .</author>
                <pubDate>Fri, 05 Jan 2024 10:40:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>97زمستونی که بهار نشد</title>
                <link>https://virgool.io/@m_70158285/97%D8%B2%D9%85%D8%B3%D8%AA%D9%88%D9%86%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D9%87%D8%A7%D8%B1-%D9%86%D8%B4%D8%AF-hijdv62hjp7y</link>
                <description>زمستون،سرده،تاریکه...زندگی منم زمستونه.  سپیده دم شال و کلاه کردم که بروم به سویش،گل مورد علاقش رو گرفتم،کلی شکلات خوراکی گرفتم.سر راه آرایشگاه رفتم سر و رو تازه کردم،آخه دلبر خوشش نمیاد ریشام بلند باشه...                                                            دلبر...دلبرم،با ویالونم اومدم به دیدنت جای همیشگیمون...                                                                                        زیر درخت،روی صندلی چوبی قدیمی که سالهاست اینجاست،منتظرتم.                                                                                   بوی خاک نم دار،صدای باران،صدای دو مرغ عشق که تو آغوش هم دارن می خندن...میگم دلبر یه سوال،ما چند سالمونه؟چند سالمونه که هر بار مثل یک پیر مرد میشینم و به جوونا نگاه می کنم،به خندیدناشون به دل و قلوه دادناشون بعدشم بغض می کنم و اما هر بار اجازه شکستهشدن بهش نمیدم...هربار که میرم انقلاب،میرم ولی عصر،بغض می کنم،کمرم هر بار بیشتر خم میشه هر بار جون میدم تا برگردم...جون دادنمو نمیبینی؟خدامون که بی خیاله نو چرا،آخه تو چرا بی خیالی؟  چرا نیستی؟ویالونم رو از تو کیف در میارم،آهنگ مورد علاقش رو شروع می کنم زدن...                                                   مرا ببوس،مراببوس برای آخرین بار تورا خدا نگهدار که می روم به سوی سرنوشت..............................                               بعد از دوسال بغض شکسته شد،اشک هایش گونه هایش را نوازش می کردن و پایین می آمدن،برگ هاهم رقصان به زمین می افتادن.  سلام،خوبی؟       منم خوبم،دلم برات تنگ شده بود....     آره صندلی قدیمی هنوز زیره درخت عاشقا هنوز همونجا میشینن.... راستی ببین گل مورد علاقت رو اوردم دلبر.                                                                         دلبر میام پیشت دوباره مثل قبل دست تو دست هم راه میریم،روی زمین میشینیم و خیال پردازی می کنیم.دلبر قبول داری زود رفتی؟تو 24سالگی پیر شدم همه بهم میگن دو باره عاشق میشی،دوباره ازدواج می کنی و یکی بهتر از تو میاد تو زندگیم.....اینا عاشق نشدن که بفهمن چطور کل زندگیم شدی حتی با نبودنت خونه بوی تورو میده،سخته شبا میرم خونه تو نیستی که مسخره بازی خستگی رو از تنم بیرون کنی،نیستی با غذای شور شدت مست شیم از خنده...دوساله نیستی و من دوساله مرده متحرکم...هیچی رنگ و بو نداره.......قول میدم زودی بیام کنارت باید برم...می بوسمت خدافظ.زمستون زندگیم هیچ گاه بهار نشد...                                                                                                                             زمستان97 تهران...م.س81</description>
                <category>مهرسا..  .</category>
                <author>مهرسا..  .</author>
                <pubDate>Mon, 11 Dec 2023 16:34:26 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پاییز:)</title>
                <link>https://virgool.io/Sakkoo/%D9%BE%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D8%B2-nacptcl1cdjf</link>
                <description>یادم نمی آید دقیقا از کی شروع شد...اما یادم میاید عاشق پاییز بود.روی صندلی قدیمی چوبی ته پارک،زیر درخت.شال زرد، کلاه سفید ،صدای نم نم باران...ته خاطراتم مانند یک شی با ارزش در یک جعبه که روش نوشته شده هرگز باز نشود از این خاطرات نگه داری می کردم.صدای باران که به برگ درختان برخورد می کرد اورا به وجد می آورد،عاشق باران بود.موهای مشکیش که هربار می بافتشون آرزو می کردم با آنها دارم بزنند.سرکلاس همیشه میدیدمش خجالتی و آرام بود.نگاهم می کرد نگاهش می کردم و ریز ریز می خندید من مست می شدم از خنده های او.دل به دریا زدم تا اعتراف کنم...نگاهم کرد نگاهش کردم.لبخند زد و اعتراف کرد اوهم مرا می خواهد.رفتم خاستگاریش خوشبخت ترین مرد جهان بودم آن شب.لباس سفید با موهای مشکیش با لبخند همیشگیش وسط برگ های پاییزی توی باغ برای همیشه توی ذهنم هک شد.صدای بوق ماشین صدای جیغ و تاریکی مطلق بارها و بارها توی ذهنم تکرار شد مانند یک فیلم که بازیگر نقش اصلی خودم بودم...پاییز سر رسید،پنجره هارا بستم پرده هارا کشیدم تا پاییز را نبینم .پاییز را بدون آن نمی خواهم.برگ ها رنگی نیستن،باران زیبا نیست صندلی ته پارک بوی عشق نمیدهد،از رنگ زرد متنفرم و مشکی...هرچه می کشم از مشکی است.فروغ می گوید: برگ های آرزوهایم یکایک زرد می شدآفتاب دیدگانم سرد می شدآسمان سینه ام پر درد می شدناگهان توفان اندوهی به جانم چنگ می زداشگ هایم همچو باراندامنم را رنگ می زد........پاییز دیگر پاییز نشد.قبرستان برایم حکم خانه را دارد انگار او آنجا منتظرم است کسی که تمامش را پایم میگذارد.میدانم کنارم است میدانم میبینی می شنوی حس می کنی بدان که تنهام بعد از تو هیچی رنگ ندارد من ماندم و یک رنگ مشکی یک صندلی ته پارک یک شالگردن زرد که هر پاییز و زمستون دور گردنم است.فراموشت نمی کنم تا مرگم برسد....</description>
                <category>مهرسا..  .</category>
                <author>مهرسا..  .</author>
                <pubDate>Sun, 10 Dec 2023 19:29:04 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>