<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های رویا کریمی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_70262460</link>
        <description>جایی برای دلنوشته های قلب من،برای چشمان خمار تو!</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 22:33:44</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3362078/avatar/c37odT.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>رویا کریمی</title>
            <link>https://virgool.io/@m_70262460</link>
        </image>

                    <item>
                <title>خودش را فراموش کرده بود🪶</title>
                <link>https://virgool.io/Sakkoo/%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%B4-%D8%B1%D8%A7-%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4-%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%87-%D8%A8%D9%88%D8%AF%F0%9F%AA%B6-fc0bjhwi9pqh</link>
                <description>عادت داشت از هر چیزی عکس بگیرد...مثل مستند سازان حرفه ای،همیشه دوربین موبایلش مجهز بود برای عکس گرفتن از درخت ها و پرنده ها و آسمان و رعد و برق،گل ها و شکوفه ها و لبخند پر مهر مادر،حوض آبی حیاط و چای خوش رنگ مهمانی و اقامه بستن پدر برای نماز...از تسبیح هفت رنگ مادر بزرگ تا برگ های خشک شده ی پاییزی و گربه ی ناز کنار خیابان و آن نوازنده ی هنگ درامی که برای چند دقیقه حال دلش را خوب کرده بودند...از همه چیز و همه کس عکس داشت،حتی از ناگوار ترین لحظات زندگی،مثل گچ پای شکسته ی بچه ی فامیل که پر از رنگ و طرح بود و عکس های یهویی دوستان هم دانشگاهی که در بدترین حالت ممکن بودند...زنده بود به ثبت لحظات...به ثبت خاطرات...حالا که از آن سال ها گذشته و یک آلبوم پر از عکس های مختلف و رنگارنگ دارد،دلش برای خودش می‌سوزد...خودش را در آینه نگاه می‌کند و خطوط افتاده کنار چشمش را می‌شمارد...هیچوقت نشده بود که یکبار هم که شده محض رضای خدا،دوربینش را سمت خودش بچرخاند و از صورتش عکس بگیرداز خودش و آسماناز خودش و دستان مادراز خودش و آغوش گرم پدراز خودش و آن طبیعت دل نوازاصلا از خودش،و آن مدل مو و آرایش جدیدی که به پیراهنش می‌آمد...انگار کسی به او یادآوری نکرده بود که برای ثبت لحظات شیرین،باید خودش هم نقشی داشته باشد...کسی به او نگفته بود که چقدر عکس هایش با وجود خودش زیباست...حالا او مانده بود و آلبومی از خاطرات کهنه،که هیچ رد پایی از او به جای نگذاشته بودند...مثل عکاسی که تنها وظیفه اش فشار دادن دکمه ی دوربین است و باید از هر چیز و هر کس،بجز خودش،خاطره ثبت کند...رویاکریمی✍️🏻</description>
                <category>رویا کریمی</category>
                <author>رویا کریمی</author>
                <pubDate>Fri, 26 Jul 2024 19:44:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حیف بودی واسه دور بودن...!🥀</title>
                <link>https://virgool.io/@m_70262460/%D8%AD%DB%8C%D9%81-%D8%A8%D9%88%D8%AF%DB%8C-%D9%88%D8%A7%D8%B3%D9%87-%D8%AF%D9%88%D8%B1-%D8%A8%D9%88%D8%AF%D9%86-uaj2tw7cfhkv</link>
                <description>میترسم انقدر دیر بشه...انقدر دیر بیای که دیگه یادم رفته باشه بودنت چه شکلیه...میترسم یهو به خودم بیام ببینم غرق شدم تو لحظه‌هایی که خودم ازت ساختم و ببینم اون چیزی که من ساختم با اون چیزی که هستی فرق داره...یه شبایی میشینم به روزایی که دیوونگی میکردیم فکر میکنم و مرور میکنم طرح لبخندتو که قوس میداد به خط یکنواخت زندگیم...به غروبایی فکر میکنم که انقدر مست نگاهت میشم که یادم میرفت توی قهوه‌م شکر بریزم و همونجوری تلخ جرعه جرعه با شیرینی نباتِ حرفات می‌نوشیدمش...اولین برف زمستون رو یادت میاد؟!قاب گرفتم اثر انگشتاتو روی شیشه وقتی که دلت میخواست از پشت اون شیشه‌ی چند میلی متری،دونه‌های آب شده روی تنش رو لمس کنی...میترسم انقدر دیر بیای،انقدر دیر بشه که دیگه گل‌های پشت پنجره عادت کنن به نبودنت،به سیراب نشدن از نورِ عمق چشمات که شبای تیره و تار زندگیم رو نورانی میکردن...رفتن مال تو نبود،بود؟!اصلا بهت نمیومد...با &quot;بودن&quot; قشنگ تر بودی...وقتی بودی بیشتر میخواستمت...آخه بعضیا حیفن واسه دور بودن،واسه نبودن!تو باید باشی،که چراغ های خونه رو یکی یکی به خاطر بودنت روشن کنم...باید باشی تا امید دست بندازه پشت پلکای خستم و چشمام رو ،رو به آسمون گرگ و میش اول صبح باز کنه...تو از اون آدمایی هستی که باید باشی،تا یه نفر مثل من،برای ادامه دادن ساعتا و دقیقه‌های عمرش یه بهانه‌ی محکم و پر و پا قرص داشته باشه...تو؛خیلی حیفی واسه دور بودن...-رویاکریمی✍️🏻✨️</description>
                <category>رویا کریمی</category>
                <author>رویا کریمی</author>
                <pubDate>Wed, 10 Jul 2024 13:57:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سیب سرخ|داستانی✨️</title>
                <link>https://virgool.io/@m_70262460/%D8%B3%DB%8C%D8%A8-%D8%B3%D8%B1%D8%AE%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%DB%8C%EF%B8%8F-ryp7d8cqgkyg</link>
                <description>پس از سال‌ها دلش بند شده بود دایی نصرت!این را بین پچ‌پچه‌هایِ خانم جان و مادرم،وقتی سیب‌هایِ سرخ را در حوض میشُستند شنیدم...و فکر می‌کردم که شاید &quot;دل بستن&quot; شدن را همین تغییر مزاجِ ناگهانی دایی نصرت می‌دانند...صبح‌ها وقتی با غرولندهای مادر،گیج و خواب‌آلود،به حیاط میرفتم تا دست و رویی با آن آبِ یخ زده‌یِ تُوی حوض بشویم،می‌دیدمش...که چطور سلانه سلانه پله‌هایِ زیر زمین را بالا می‌آید و با لبخند گشادی بر لب‌هایش آسمانِ رنگ پریده‌یِ صبح را تماشا می‌کند...و فکر می‌کردم که این آسمانِ بدون آفتاب و یخ زده،چه جذابیتی می‌تواند برایش پیدا کرده باشد که اینطور مشتاقانه به تمایشایش می‌ایستد؛انگار که به تابلویِ استاد فرشچیان می‌نگرد.و شاید &quot;دل بستن&quot; را همین لبخند‌های بی دلیل ولی عمیقِ دایی نصرت می‌گفتند...وقتی ظهرها گرسنه و خسته از دنبال کردنِ سگِ تربیت شده‌ی سرهنگ مزدک،به خانه می‌آمدم و پای کُرسی می‌نشستم می‌دیدمش که به جای روزنامه‌های سیاسی،کتابی با جلدِ زیبایِ چرمی به دست دارد و چیزهایی شبیه یک شعر زمزمه می‌کند و چهره‌اش گاهی مثل یک شکوفه،باز می‌شود و بعضی از چیزها را گوشه‌ی کتاب‌هایش به خطِ خوش می‌نویسد و فکر می‌کردم که شایددور شدن از سیاست و روی آوردن به عالم شعر شاید همان &quot;دل بستن&quot; باشد...شب‌های جمعه که قوم و خویش به منزل‌مان می‌آمدند و دور هم می‌نشستیم و آقا بزرگ برای‌مان از روزهای قدیم نقل میکرد و شاهنامه می‌خواند،می‌دیدمش که کنج‌ترین گوشه از جمع نشسته و به گوشه‌ای خیره شده...گاهی دستمالِ دور دوزی شده‌یِ ابریشمی را از جیبش یواشکی در می‌آورد و بو می‌کِشدَش...و فکر می‌کردم که شاید،دوری از جمع و خلوت گزینی و حواس پرتی‌هایِ گاه و بی‌گاهِ دایی نصرت مِن‌بابِ همان &quot;دل بستن&quot; است...می‌دیدمش که شب‌ها تا دیر وقت به ماه خیره می‌شود و نمی‌خوابد...می‌دیدم که عصرها،حسابی به خودش می‌رسد و عطر زده از خانه بیرون می‌زند و هر وقت برمی‌گردد،یک راست می‌رود سمتِ زیرزمین و چند ساعتی بیرون نمی‌آید...می‌دیدمش؛که زمین تا آسمان فرق می‌کند با آن دایی نصرتِ قدیم،که دقیقه به یک‌بار اخم‌هایش توی هم گره خورده و تنها چیزی که از دهانش بیرون می‌پَرَد همان جمله‌هایِ روزنامه‌ها و صحبت از نظام و مردم است...حالا بعد از سال‌ها،حالا که دیگر دایی نصرت پیشِ ما نیست،می‌فهمم دلیلِ آن رفتارها را...می‌فهمم که &quot;دل بستن&quot; یعنی چه...حالا که خودم هم مثل دایی نصرت،صبح‌ها که از خواب بیدار می‌شوم، با عشق به آسمان نگاه میکنم و لبخند میزنم...قهوه‌ام را تازگی‌ها تلخ میخورم و دیگر خبری از شکر نیست ولی به مزاجم خوش می‌آید...بی دلیل و با دلیل به در و دیوار و عالم و آدم لبخند میزنم و حسِ زندگی درونم جولان می‌دهد...جایِ روزنامه،این روزها از نزار قبانی و محبوب‌ش می‌خوانم و ابیاتِ قشنگ‌ش را به یاد کسی گوشه‌ای از کتاب‌هایم می‌نویسم...وقتی دیگران گرمِ دورهمی و اختلات هستند،گوشه‌ترین جایِ خانه می‌نشینم و دسته‌ی بافته شده‌یِ موهایِ کسی را بو می‌کِشم...شب‌ها خیره به ماه‌م و عصرها تیپ‌زده از خانه به قصدِ دیدارِ کسی بیرون می‌روم و وقتی برمیگردم،یک راست می‌روم سمت اتاقم...من،که در طولِ عمر دقیقه‌ای یک‌بار،اخم هایم توی هم گره خورده بود و تنها چیزی که از دهانم بیرون می‌پَرید،حرف از جامعه و نظام بود،حالا زمین تا آسمان فرق کرده‌ام...آن روسری سرخِ گلدار را که روی مو‌هایِ لَختش،می‌کشد و می‌نشیند رو به رویم می‌فهمم...آخ که چه می‌کشید دایی نصرت در آن چند ساعت که خود را در زیر زمین حبس می‌کرد...می‌دانم که مثل من،می‌نشسته و به یار فکر می‌کردهبه همان دَمِ کوتاهی که با او گلستان کرده...همچون من،که به پیچ و تابِ موهایِ موج دارَشبه چشمانِ سیاه و زیبایَشبه شیرینی قندِ لب‌هایِ دلفریبَشبه قرصِ کاملِ رویَشو حرف‌هایِ شکَّرین‌ش فکر میکنم و می‌فهمم که &quot; دل‌بسته&quot; ات شده‌ام...</description>
                <category>رویا کریمی</category>
                <author>رویا کریمی</author>
                <pubDate>Fri, 05 Jul 2024 20:02:53 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>