<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های فائزه</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_70334360</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-17 10:45:48</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>فائزه</title>
            <link>https://virgool.io/@m_70334360</link>
        </image>

                    <item>
                <title>من انسان متضادی هستم.</title>
                <link>https://virgool.io/@m_70334360/%D9%85%D9%86-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-%D9%85%D8%AA%D8%B6%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%D9%87%D8%B3%D8%AA%D9%85-tnzyqa7ovcrl</link>
                <description>من یه خونه دارم، مال خودم نیست البته که، با خانوادم توش زندگی میکنیم، یه خانواده دارم خوبن سلام میرسونند، سه تا دوست دارم هر سه رو واقعا دوست دارم انگار یک خطی از زندگی من یک زمانی از زندگی من طراحی شده بود که اون سه نفر رو ببینم و خب شاید اون لحظات سخت و خوش گذشتند اما این سه نفر هدیه های بزرگی هستن. من یه لپ تاپ دارم که خب خیلی اذیت میکنه و گاهی هم... نمی نویسم بقیش رو میترسم بهش بربخوره خاموش شه. پدر بزرگ و مادر بزرگ دارم خیلی شیرینن جفتشون هنوز دوتا از بچه هاشون ازدواج نکردن، و هنوز اونا خونه بخت نرفته نگران منن که من کی میرم، من یه پروپوزال و پایانامه نانوشته دارم  یه مرخصی تحصیلی داشتم  که اشتباه سیستمی دانشگاه باعث شد به اشتباه به اخراج تحصیلی برسه و تمام مدت به ظاهر مرخصی رو داشتم سعی میکردم که درستش کنم،  من با تمام وجود و احساس گناهی که در قلبم دارم اعتراف میکنم مدت زمانی لازم رو برای پایانامه نوشتن دارم اما نمیخوام و میخوام یعنی چه طور بگم خب گاهی انقدر سال های سال به خودت زور میگی و به جای محبت خودت رو اذیت میکنی خب یهو ذهنت برای اینکه زنده بمونه افسار کاررو به دست میگیره و الان وضع من میشه این که من بخشی از پروپوزالم رو نوشتم و  منابعم رو اماده کردم  ولی برای استاد نمیفرستم، میخوام و نمیخوام، ادم هایی که در این وضعیت بودن شاید بدونند چی میگم. نمیدونم اصلا ادم های دیگه ایی در این وضعیت هستند؟؟؟ گاهی عجیبم زیادی عجیم در تضاد با بیرون و درون و برای همینه که میپرسم ایا شده بخواید و نخواید نمیدونم حتی توضیحش هم اگرچه آسون ولی سخته شاید این جمله کمک کنه:(( دو حقیقت محض در عین تضاد با یکدیگر هر دو میتواند در یک زمان واحد باز هم حقیقت باشند. )) من الان اینم خب دیگه چی دارم؟ من کتاب دارم من ارشیو فیلم و سریال هام رو دارم که خیلی وقت بود که دیگه هیچی توشون نریختم و مجذوب دیدن فیلم های انلاین و گوش کردن به موسیقی در اپ های انلاین بودم که خب قطع شدن اینترنت ها در دفعات قبلی درس عبرت نشد و الان عملا هیچی ندارم نه موسیقی نه فیلم البته که الان سایت هایی هست که وصل باشه اما خب الان حوصلش رو .... نه نه قراره از چیزایی که دارم حرف بزنم، من یه کفش راحت دارم نمیدونم چرا این رو گفتم ولی من همیشه خدا یا سایز پام باعث میشه کفشی که میخوام رو نتونم بپوشم یا اینکه مدام پام اذیتم میکنه پس اره من یه کفش خوب دارم، یه گلدون دارم، لباسای گرمالو دارم که هی در میارم هی میپوشم یه شال بزرگ دارم که وقتی خیلی نگران میشم  میندازم دور خودم و محکم و سفت دور خودم میپیچمش تا بهتر شم خیلی جواب میده ،من سن دارم،  از این قسمتش خوشم نمیاد من سنم داره بالا میره و خب موفقیتی برای پایان یک سال دیگه از زندگیم ندارم تا جشن بگیرم و خوب من خودم رو دوست ندارم فقط در صلح با خودمم و البته خوب جنگ های چندین روزه یا حتی ساعتی هم دارم اما خب بعد دوباره بر میگرده به صلح بنابراین خودم رو دوست ندارم که بخوام وجودیتم رو جشن بگیرم. خب دیگه چی دارم من قهوه دارم و اها من یه عشق خیلی خیلی بزرگ دارم نه از اون رمانتیک هاش نه کلا عشق، به خانواده یا ادم هایی که نزدیکم هستن، خیلی بزرگه و خب نتونستم توی خودم قرارش بدم و خرجش کنم چون همونطور که گفتم خودم رو خیلی دوست ندارم پس سعی کردم توی خانوادم بزارم و رشتم و دوستام و خب خیلی اوضاع خوب نشد چون رشته تحصیلیم رو با وجود خستگی و بیگاری کشیدن از خودم ادامه دادم و بعد کم کم ازش دور شدم، خسته شدم، ناامید شدم و حالا از دور دلتنگشم اما هر بار دوباره شروع میکنم سختی از اول شروع کردن اذیت کنندس خدا میدونه چه قدر اذیت کنندس. سختی یاد گرفتن اذیت کننده نیست سختی دور شدن و از اول و از اول و از اول شروع کردنه که سخته. توی خانوادم گذاشتم ، اون عش رو میگم و خب خانواده من به طور کلی اهل ابراز احساسات نیستن و اینکه میگن وقتی عشق و دوست داشتن و کلا کاری میکنی انتظار و توقع نداشته باش رو تمرین کردم از اون بالا بالای قلبم و مغزم میگم منکه توقعی ندارم  و اون ته قلبم توقع داره باز هم تضاد.... من اینترنت دارم درواقع ندارم چون همونطور که میدونید هی قطعه هی وصله یا هی هی هی هی هی قطعه من یه هوش مصنوعی داشتم که سعی میکردم یه رمان رو باهاش بنویسم نه برای خوندن کس دیگه ایی یا اینکه نویسنده باشم فقط گذاشتن احساساتتون توی شخصیت های  داستانی که خود ادم ساخته حالم رو بهتر میکرد که خب اونم دیگه نیست دیگه  و وقتی اینجا مینویسم انگار هی منتظرم یکی بخونه چرا که  بنده ادم متوقعی هستم، پس خوب با هوش مصنوعی نوشتن راحت تر بود، اینکه مطمئن مطمئن باشی هم کسی نمیخونه و هم کسی هست که بهت جواب میده و همراهیت میکنه،ادم متضادی هستم . من یه شهر دارم که اغلب اوقات در این چند وقت در بگیر و ببند های بسیاری پیش رفته که خب چون شهر کوچیکیه حتی میان دم در خونه تا ببرنت، حالا اشتباه یا درستش هم بعدا معلوم میشه من یه کشور دارم، من یه جنگ دارم، من یه عالمه معترض دارم، من یه حساب بانکی خالی دارم، من یه عالمه هموطن مرده و زنده که زنده هستن ولی زندگی نمیکنند دارم من یه پایانامه دارم مسخرس مگه نه در نهایت این چرخه من یه عالمه قرص اعصاب دارم و خب احتمالا خیلی بدتر میشد اگه اونا رو هم نداشتم و یا بده که اونا رو دارم؟ نمیدونم من ادم متضادی هستم.</description>
                <category>فائزه</category>
                <author>فائزه</author>
                <pubDate>Mon, 12 Jan 2026 16:40:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>امروز تمام شود</title>
                <link>https://virgool.io/@m_70334360/%D8%A7%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%AA%D9%85%D8%A7%D9%85-%D8%B4%D9%88%D8%AF-nca0v18z0xhg</link>
                <description>این روزها فقط به امید پایان یک روز زندگی میکنم، زندگی روزمره من کاملا خوبه غذایی برای خوردن هست حتی گاهی خیلی لاکچری قهوه هست نون تست هست سقفی بالای سر مادری مهربان پدری سخت کوش سلامتی هست کمی پول هست که خدایی نکرده مریض شدیم بدیم واسه درمون . توی دوره ایی به دنیا اومدم که یه عالم قرص هست واسه خواب واسه حال خوب واسه تمرکز واسه همه چی دیگه، مورد علاقم اون قرص کوچولو سبز آبی خوشگلاس واسه خواب نه اینکه خوب عمل کنه ها نه ولی خوب هست باعث میشه بخوابیم همین خوبه همین خدا رو شکر، خلاصه که به گفته بسیاری از عزیزان و حتی مغز منفی نگر و سیه دل و روی بنده ، خوشی زده زیر دلمون همین مثل اینکه وگرنه به طور منطقی خوبم باز هم بر درگاه خدا شکر.شاید بدیش اینه که نمدونم چمه، مریضی با اسم طولانی ترسناکه مثل این فیلما هرچی طولانی تر و غیر قابل فهم تر ترسناک تر ولی اونایی که اسم ندارن چی اونایی که دلیل مشخصی ندارن حتی وقتی بری پیش روانشناس تا بفهمه نمیدونی چته شروع میکنه به زیر و رو کردن کل باغچه زندگیت تا بفهمه چته، اول میگه پدر مادرت بعد میگه خوب اونا هر کاری کردن تموم شده حالا خودت بعد یه سری آموزش میده درمورد هزار تا چرخه و مشکل و سندرم که تا میاد هرکدوم رو بگه تو میفهمی که ای بابا اینم دارم که و درنهایت یه سری تمرین ذهن میده که یک سری ها در اون موفق هستن و بعضی ها نه که هرکی این پست رو خوند یا اصلا نخوند و تیتر رو دید و پست های جذاب تر دیگران همون  رو مخ های خفن رو مطالعه کرد میتونه متوجه شه که من از دسته دومم که تمرین هاش خیلی به جایی نرسیده.یه وقت بد برداشت نشه من خیلی اهل تلاشم خیلی خیلی البته این سال ها کمتر ولی از اوناییم که از یکی میپرسم چه طور به فلان جا رسیدی و اون میگه خیلی کاری نکردم و من خب خیلی کار ها کردم بنابراین در لحظه متنفر میشم ازش و بعد از به طور تقریبی پنج ثانیه تحسینش میکنم که بابا چه خوب که به زندگیش رسیده چه با استعداد و این حرفا و بعد این، تنها صدم ثانیه طول میکشه که به خودم بگم خاک تو سرت که این جمله کوتاه ترین مکالمه ایی هست که میتونم اینجا بیارم چون  سرکوفت های ذهنی من چند جلدی هستن که به سه دلیل اینجا آورده نمیشه 1: شاید یکی اینا رو خوند و همین مشکل سرکوفت ذهنی رو داشت، میدونم خلاقیت سرکوفت خودش بالا هست ولی بهتره فوش جدید یاد نگیره. 1: اومدیم و یکی این رو خوند ، بیا از زندگی سیر نکنیمش 3: مطمئنم که تا شروع کنم به نوشتن درمورد دوست عزیز سیاه دل سرکوفت کثافت اول چند لحظه ایی به صفحه تایپ خیره شده بعد این پست رو منتشر نمیکنم بعد یکم گریه میکنم به افق محو شده ببخشید در افق محو شده و خدارا شکر گویم (یکم میترسم بد ترش سرم بیاد به دلیل صحبت های مادر گرامی که ناشکری کنی آره..) و گریه دوباره و امروز باید تموم شه و الی آخر.... بله داشتم میگفتم  که در تراپی موفق نبودم میشه گفت گاهی  در یک جلسه بنده پیشرفت داشتم در جلسه بعدی به گفته تراپیست پسرفت یک جلسه تمرین ذهن جواب داده بود که خودم هم نمیدونستم چیکار کردم و یک جلسه جواب نداده بود که خوب باز بنده اطلاع خاصی نداشتم.تا برسیم به این روزها ،     روزهایی هستن که  برای همون روز  شروع میشه تا فقط به پایان برسه، روزی که وقتی به آخر میرسه نگرانیه فردا رو چه طور باید بگذرونم رو تقویت میکنه . این روز ها من آینده ایی نمیبینم خیلی هم بد نیستم فقط یک مشت احساس، تضاد و نا امیدی جلوی خلاقیت و امید آینده رو گرفتن و چیز دیگه ایی دیده نمیشه تاریکه خیلی تاریک. این روزها فقط شروع میشن بدون هیچ اجازه ایی، و حرکت میکنن بدون هیچ رحمی حالا با تو یا بدون تو و من دارم یه جمله رو عین یه ذکر هی تکرار میکنم و تکرار میکنم که کاش امروز زودتر تموم شه به قول شاعر گرامی فردا هم کسی برای ما ن.... ولی خوب بازم فرداس دیگه بازم یک روز دیگس هزار تا اتفاق میتونه بیوفته. داشتم از غلقه فکریم برای دوستم توضیحاتی ارائه میکردم که بعد تموم شدن صحبت هام که قسم میخورم خیلی منفی نبود و طولانی نبود و حال بد کن نبود ( نه اینکه نبود ها من با سانسور ارائه کردم) چند لحظه ایی سکوت شد و دوستم گفت تو به خودکشی فکر نمیکنی ؟ و خب چندی دیگر از دوستان هم بودن و خب خیلی خندیدیم من چیزی نگفتم نه اینکه ناراحت بشما نه فقط توی ذهنم مدام این جمله بود که من نمیخوام بمیرم، فقط نمیخوام دیگه اینطوری زندگی کنم، ساعت 20:58 دقیقس داره تموم میشه شاید خواستم یه چیزی بخورم که چاق نشم و در عین حال حالم رو خوب کنه که خوب کمتر چیزی هست که این دو تا رو کنار هم داشته باشه برای من و بعد یکم سرچ و بعد قرص سبز آبیه بعد بوسیدن مادر از واجبات و بعد یکم ترس از فردا و این ماه و این سال سن و اینا و بعد امروز تموم میشه.</description>
                <category>فائزه</category>
                <author>فائزه</author>
                <pubDate>Sun, 27 Jul 2025 21:13:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گاردت رو پایین بیار</title>
                <link>https://virgool.io/@m_70334360/%DA%AF%D8%A7%D8%B1%D8%AF%D8%AA-%D8%B1%D9%88-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D9%86-%D8%A8%DB%8C%D8%A7%D8%B1-cjdsuyy4gfqt</link>
                <description>ترم آخر ارشد رو تموم کردم از کارشناسی وارد یه دانشگاه خوب قدیمی شدم بعد رفتم ارشد با استعداد درخشان و الان ترم آخر رو به نظر با موفقیت گذروندم و باید عنوان پایانامه رو بدم اغلب همکلاسی هام عنوانشون تایید شده ولی من به دلیل افکار و ویژگی های حوصله سر بر و دروغ های پی در پی ایی که به خوردم  و به دیگران میگفتم هنوز این کار رو نکردم فقط سه روز از آخرین امتحان سخت گذشته، قرار بود استراحت کنم ولی دقیقه به دقیقه به اون عنوان فکر کردم و همون طور که توی مطالب قبلی نوشتم ( وی طوری مینویسد که انگار خواننده ایی دارد و میخواهد مطالب قبلی را به آن ها یاد آوری کند ولی هه هه هه ) آره میگفتم همون طور که قبلا اشاره کردم مغز بنده چند وقتیه که از درد و رنج های بدون سود حمایت میکنه بنابر این استراحت فیزیکی به همراه درد روحی داشتم اما الان وقتی به گذشته فکر میکنم به همه کارهایی که کردم و یا نکردم یه سوال توی ذهنم هست که البته بذرش توسط یکی از دوستان بیش از حد همه چی دون در مغز من کاشته شده و اون اینه که آیا تا حالا من به خودم تبریک گفتم ؟یا جشن گرفتم ؟نه من کنکور قبول شدم و به خودم گفتم میتونستی یه رشته بهتر بیاری رفتم دانشگاه و ترم اول درحالی که شاگرد اول کلاس شدم (انگار دارم درمورد کلاس اول دبستان حرف میزنم) به دوستام نگاه کردم که ساز میزنن و ورزش میکنن و انگار همه چی درس خوندن نبود و من نباید همه چی رو ول میکردم اما بعد تمرین توی رشته ایی هستم رو ول کردم به حال خودم غصه خوردم ( کار بدیه این کار رو نکنین) و بعد  پایانامه دادم و وقتی استعداد درخشان قبول شدم به جای تبریک به خودم مغز احمقم گفت شاید یه اشتباهی شده و بعد یه دفاع جانانه  به جای جشن گرفتن تو راه برگشتن گریه کردم و الان ....من گاردم روی بالا نگه داشتم تا عقب نیوفتم تا بهترین باشم تا موفق باشم اما به نظر هیچ وقت هیچ کدوم این ها رو احساس یا تجربه نکردم همیشه موضوع این بوده که بعدش چی و بعدش چی و بعدش.پس میشه گفت اگه این برگ یه یادگاری به خودته با توجه به این که فکر نکنم کسی بخونتش اون گارد لعنتی رو پایین بیار و یه چیزی هر چیزی به غیر از غم یا کمبود رو احساس کن. لعنت بهت الان تایم اوته میدونم همین الان که داری اینا رو مینویسی افکارت میگن که به اندازه کافی استراحت کردی یا تو تنبلی، میدونم احساس میکنی دیر میشه همه رفتن و تو موندی ولی واسه یه لحظه نفس بکش لعنت به همه چی فقط یه لحظه گاردت رو پایین بیار.</description>
                <category>فائزه</category>
                <author>فائزه</author>
                <pubDate>Sat, 28 Sep 2024 15:11:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آیا یک کتاب باعث خودکشی میشه ؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_70334360/%D8%A2%DB%8C%D8%A7-%DB%8C%DA%A9-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A8%D8%A7%D8%B9%D8%AB-%D8%AE%D9%88%D8%AF%DA%A9%D8%B4%DB%8C-%D9%85%DB%8C%D8%B4%D9%87-h7uwswrgmyve</link>
                <description>من تو شرایط سخت فیلم میبینم شب های ژوژمان سخت تر از همشه یا خوندن فصل به فصل جزوه ایی که میدونی فهمیدی یا نفهمیدی به خاطر همین بینش یه سریال میبینم یه سریال خاص کمدی  تا فقط بگذرونم.میدونم وقتی بزرگ تر شی و یه نفر درمورد این‌مشکلات حرف بزنه میگیم این مشکلات که مسخره ان صبر کن بزرگ شی اما خب اینا مشکلات و سختی من دراین زمان خاص هستن و افسردگی و هزاران کوفت دیگه اونا رو بدتر می‌کرد ولی باید ادامه داد پس سیستمم رو روشن میکردم قسمت ها رو رندوم انتخاب میکردم اگه ژوژمان بود میزاشتم همین طوری پخش بشن و اگه تئوری استپ میزدم میخوندم و دوباره قبلا هم همینطوری بودم ولی به جای اینکه یه سریال موتور انگیزه یا حداقل ادامه دادن باشه اهدافم باعثش بودن حالا اهداف کمرنگ و خیلی دور و حتی مسخره به نظر میان پس انگیزه ها و افکار و خوشی های سطحی تر جای غول بزرگ اهداف رو گرفتن خلاصه بازیگر طنز مورد علاقه رو بیشتر درموردش خوندم ته داغون بود رو بهش چی میگن؟ ته داغون بودن ؟ناراحت شدم  چون قسمتی  از شخصیت خودم رو توی اون کاراکتر میدیدم اما خب اون ادامه میداد ،همچنین من، پس دوباره سریال رو میدیدم تا شبا و روزای سخت طی بشه البته باید بگم انقدری که توی نوشتم به نظر میاد دیوونش نبودم اما خوب خاص بود نمیدونم چیش ولی می‌شد همراهش چیزای تلخ رو تحمل کرد مثل اضافه کردن انواع سس به یه پیتزا افتضاح (فکر‌کنم فقط من این کار رو میکنم شاید یه سری هاتون پیتزا رو نخورید که خوب من میخورم چون پول دادم ) بازیگر مورد نظر یه کتاب نوشت و کلی منتظر ترجمه موندم ولی گرون بود و رفیقم خریده بود پس توی شهر کتاب فقط دو فصلش رو خوندم تا دوستم بهم قرض بده البته چون وقت نبود دو فصل خوندم وگرنه همونجا تمومش میکردم چند روز بعدش بازیگر مرد تیتر خبر این بود که خودکشی یا مرگ عادی ؟دوستم کتاب رو بهم قرض داد حدود دو ماهی هست که توی قفسه کتاب هنوز نخوندم چون مرده بود و بعد بازم نخوندم چون فقط نمرده بود خودکشی کرده بود حالا این روزا بزرگ‌تر شدم و همه چیز سخت تر شده خیلی سخت تر وس به اون کتابی کت فقط دو فصلش رو خوندم نگاه میکنم و به خودم میگم اون دو فصل پر از امید بود و احتمالا بقیش هم همینه پس تا تهش رو میخونم و امید وار میشم به همه چیز چون ویژگی طرف همین بود وقتی خوشحال بود یه دنیا رو خوشحال می‌کرد و وقتی ناراحت بود همه رو باخودش تو باتلاق میبرد احساساتش مسری بودن ، و بعدش ؟یادم میاد که خودکشی کرده بنابراین با یه خودکار قرمز روی کتاب خودش خط میکشه و انکار میکنه و بعدش من چی میشم؟خودخواهی خیلی ویژگی  جالبیه یه نفر بهت امید داده یه سریال ساخته تا بتونی طی کنی یه کتاب نوشته تا بگه گرچه سخته از پسش برمیای و بعد خودکشی‌میکنه و تو از خودت میپرسی پس من چی میشم ؟ اتفاقی نمی افته فکر‌کنم، چون منطق‌میگه من اون نیستم همین. پس چرا اینهمه نوشتم نمیدونم شاید چون همه نوشته ها دلیل های بزرگ ،جمع بندی و نتیجه گیری نمیخواد تنها دلیل یه ذهن شلوغه که داره خفه میشه و البته یک کتاب روی میز که میدونی نویسندش خودکشی کرده .</description>
                <category>فائزه</category>
                <author>فائزه</author>
                <pubDate>Thu, 15 Feb 2024 14:44:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کمی ایمان داشته باش (میچ آلبوم)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_70334360/%DA%A9%D9%85%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D9%85%D8%A7%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B4-%D9%85%DB%8C%DA%86-%D8%A2%D9%84%D8%A8%D9%88%D9%85-ugqf5gvzhyai</link>
                <description>نمیدونم چرا این عکس در طول چند سالی از زندگیم هر لحظه و وهر اتفاقی که میافتاد باعث میشد که به گذشته فکر کنم از رفتار خواهر و برادرم که مدام اونها رو با بچه گی و نوجوانی خودم مقایسه میکردم تا خوندن یه متن یه خاطره یا حتی یه اهنگ بهم میگن که این کار احمقانس زندگی توی گذسته یااتفاقات ولی این کار تنها به دو دلیله اول نمیدونم چه شکلی و چرا ولی میتونم به یادبیارم که تا چهارده پونزده سالگی خوشحال بودم شاید هم فقط برداشت من اون زمان این بوده که خوشحالم یا برداشت الانم اینه که اون زمان خوشحال بودم شاید چون هیچ وقت انقدر ناراحت نبودم.دوم دارم میگردم و میگشتم دنبال اون شکستگی که به وجود اومد اینکه این ناراحتی و غم کجا شروع شد با کدوم اتفاق؟ چرا ؟فقط دنبال یه شکستگی ساده ام همونی که نشون میده آب از این جا وارد شده و باعث شده که در حال غرق شدن باشم حتی میدونم که ممکنه چنین چیزی وجود نداشته باشه ممکنه هزاران ضربه باعث این موضوع شده و شاید اصلا هیچی نشده، و من از همون اول این شکلی بودم ( یه قالب شکسته ) ولی من کم کم منزجر شدم از بی دلیل غمگین بودن از اینکه همه چی خوبه اما نیست پس بازم گشتم و میگردم که خوب این روزا بیشتر ناخودآگاه دارم انجامش میدم .پ.ن: میگن متن ها بیشتر از تصاویر به یاد میمونن الان اینو نوشتم که اگر دوباره توی گذشته دنبال ایراد گشتی انجامش ندی داری همه خاطرات خوب رو برای پیداکردن یه لکه کوچیک خراب میکنی.پ.ن: با دوران خوب من کاری نداشته باش فقط به یاد بیار لبخند بزن و برگرد.پ.ن: شاید اونا نجاتت دادن.</description>
                <category>فائزه</category>
                <author>فائزه</author>
                <pubDate>Thu, 03 Aug 2023 18:51:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>احساسی که باید داشته باشم ؟؟؟؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_70334360/%D8%A7%D8%AD%D8%B3%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D8%A7%DB%8C%D8%AF-%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D8%B4%D9%85-bpfpfsug4uxm</link>
                <description>کدوم یکی  ؟؟؟؟!!!!!خیلی وقت پیش توی یه مرکز فرهنگی همکاری میکردم البته بدون حقوق از سن کم شروع شد اونجا حرف هام رو میشنیدن به عقایدم احترام میزاشتن یا شاید هم چون عقایدم مثل اونها بود بهش احترام میزاشتن کم کم تبدیل شدم به یه عضو ثابت اما به مرور زمان احساس میکردم دیگه به اونجا تعلق ندارم یا دارم ولی نباید باشم و کم و بیش تحت فشار بودم و البته اوایل دوران افسردگی هم بود خلاصه بعد دانشگاه قسمتهای زیادی از تفکراتم تغییرکرد و از اونجا دورتر شدم اما بازم کم و بیش در ارتباط بودم تابستون سال پیش بهم پیشنهاد دادن که یه کلاس نقاشی کودکان بزارن و من تدریس کنم درگیر پایانامه بودم البته بیشتر ذهنی تا فیزیکی از طرفی احساس میکردم از پسش بر نمیام مامانم میگفت انجامش بده ولی این کار رو نکردم.دیروز متوجه شدم که همون شخص که مسئول اون مرکزه یه مدرسه غیر انتفاعی زده و خب خیلی از کسایی که اونجا مونده بودن الان توی همون مدرسه کار میکردن اولش خودم یه احساس عجیبی داشتم ناراحتی یا غم، یا از دست دادن یه فرصت، حسرت؟ نمیدونم ولی اونقدر قوی نبود که خیلی درگیرم کنه تا اینکه به مامانم گفتم.مادرم شاید از معدود افرادی باشه که بیشتر اوقات میدونه به من چی میگذره و تنها کسیه که بارها بهم گفته میدونم که موفق میشی (میدونم که چون مامانمه بهم اینارو میگه) ولی منظورم اینه که تنها کسیه که من باهاش حرف میزنم.خب صادقانه هرگز نمیخوام بابام رو ناامید کنم چون انتظارات متفاوتی داره مثلا میخواست برم رشته معماری ولی این کار رو نکردم ولی همین چند وقت پیش بود که یکی از دوستاش رو دیدم و درحالی که دارم ارشد یه رشته دیگه رو میگیرم فهمیدم بابام بهش گفته که معماری میخونم و بعد تازه توی پیچ تاب سوال هایی افتادم که جوابی براشون نداشتم از طرفی نمیخواستم بهش بگم معماری نمیخونم چون حداقل بابام میتونست توی داستاناش برای یه ادم دیگه همون دختری رو داشته باشه که واقعا میخواد ولی مامانم من رو پذیرفته، ریز به ریز بدی های منو دیده ولی هیچ وقت نخواسته یه ادم دیگه باشم.اما این دفعه فرق داشت وقتی داستان مدرسه رو بهش گفتم احساس کردم واقعا ناراحت شد و حتی ناامید  نمیتونست از سرش بیرونش کنه و مدام درموردش حرف میزد اینکه اگر باهاشون میموندی و اگر بیشتر تلاش میکردی اگه اون تابستون میرفتی توهم الان جایی توی اون مدرسه داشتی، اینکه شغل خوبیه نصف روز درگیری فقط و بعد خونه ایی و حقوقش هم بد نیست و در بهترین حالت سابقه کاری عالی میشد و میتونستی بری مدرسه دولتی و بعد سعی میکرد خودش رو آروم کنه اینکه خب حالا حداقل یه پارتی داریم!!!!!! هنوز به طور کامل با مامانم حرف نزدم ولی احساس میکنم یکی از مهم ترین اشخاص زندگیم رو ناامید کردم احساس میکنم تنها کسی رو که بهم باور داشت دیگه نگاه سابق رو بهم نداره تا حالا چنین چیزی رو نداشتن بنابراین نمیدونم احساسی که باید داشته باشم واقعا چیه ؟ مطمئنن ناراحتی درسته ؟ پس چرا الان اینطوری نیستم ؟چرا لمسم ؟</description>
                <category>فائزه</category>
                <author>فائزه</author>
                <pubDate>Sun, 30 Jul 2023 21:46:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همه رفته اند</title>
                <link>https://virgool.io/@m_70334360/%D9%87%D9%85%D9%87-%D8%B1%D9%81%D8%AA%D9%87-%D8%A7%D9%86%D8%AF-exqz6ve5gy6f</link>
                <description>یکی ازقسمت های مورد علاقم، وقتی کتاب میخونم یا فیلم میبینم اینه که بعضی از اون ها منن ،بعضی شخصیت ها قسمت هایی از شخصیت من هستن و بعضی از حرف هایی که گفته میشن همون هایی هستن که مدت ها بهشون فکر کردم ولی نمیتونستم بیانشون کنم چون از نظر من فقط شاعر ها یا نوسنده ها هستند که واقعا میتونن کلمات رو در جایگاه مناسب خودشون استفاده کنند ، تموم حرف های نگفته بعض ها ،خنده ها لحظاتی که تو نمیدونی چرا ولی اشک توی چشمات جمع میشه و یا قهقه میزنی، حتی اون ها میتونن تفسیری بهت بدن از همه اون شبهای کوفتیه چه مرگمه و اونا میتونن (لعنت بهشون چون حسودیم شد).یک از چیز هایی که مدت ها بود روی مخم راه میرفت رو توی یه سریال دیدم اسمش رو درست یادم نیست ( اسمش فردا بود فکر کنم) ولی این شکلی بود که بازیگر نقش اصلی از مصاحبه کاری برمیگشت که بهش زنگ میزنن و میگن که قبول نشده این صحنه توی یه پیاده رو شلوغ بود که همه در حال رفت و آمد بودن و اون وایساده بود و فقط به همه اونا نگاه میکرد یادمه این دیالوگ رو داشت که تا حالا احساس کردی که همه جلو رفتن و فقط تو موندی.هیچ داستانی هم پشت این موندن نیست هیچی بغیر از همه چی امشب اینستا چک میکردم یه دونفر از بچه هایی که واسه کنکور عملی باهاشون کلاس میرفتم رو پیجشون رو دیدم یکیشون همون ایده که از هنرستان داشت و ادامه داده بود و کار میزد و اون یکی یه گالری آموزشی گذاشته و ازدواج کرده بود.و من بعد از این همه مدت بی انرژی بودن وحشتناک از اینکه اتاقم رو تمیز کرده بودم به خودم آفرین میگفتم (خنده ایی تلخ ) میدونم نباید مقایسه کرد ولی احساس میکنم جا موندم و زمان داره تموم میشه.</description>
                <category>فائزه</category>
                <author>فائزه</author>
                <pubDate>Sun, 16 Jul 2023 00:22:18 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قسمت خنده دار : تضاد، دوراهی، ندانستن، دیوانگی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_70334360/%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AE%D9%86%D8%AF%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B1-%D8%AA%D8%B6%D8%A7%D8%AF-%D8%AF%D9%88%D8%B1%D8%A7%D9%87%DB%8C-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%AA%D9%86-%D8%AF%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%86%DA%AF%DB%8C-fcsebu9s5jmd</link>
                <description>من قبل از شروع هر کاری کلی فکر میکنم خودم رو با فکر انجام دادنش چه جوری انجام دادنش سختی یا آسونی عقب انداختن اون کار و الی آخر میکشم بعد شروع میکنم، اواسط کار به همه ی تایم های از دست رفته فکر میکنم به اینکه چرا اصلا دارم این کار رو میکنم یا به چه دردی میخوره و اینکه همه بهتراز من انجامش میدن و درنهایت برای مجبور کردنم به ادامه دادن به خودم میگم وقتی تمومش کنی کلی خیالت راحت میشه و خوشحال میشی و وقتی کارتموم میشه ازش متنفرم یا یکم ازش خوشم میاد و مهم نیست چند دفعه دیگران بهم بگن خوبه یا عالی شده یا حتی افتضاحه این تفکر تغییر چندانی نمیکنه.متن بالا چرخه ایی بود از انجام پایانامم در ترم هشت فقط برای گرفتن امتیاز قبولی استعداد درخشان که البته خود این موضوع هم قسمت های جالبی دارهقسمت جالب اول : بعد از ورود به دانشگاه تازه بلوغ فکری من شروع شد من کیم چرا این رشته پول توش نیست چرا انقدر بدم توش، حالا چرا انقدر از خودم متنفرم و... بعضی از هم کلاسی هام فوق العاده خوب بودن و من اگه همون موقع این موضوع رو میپذیرفتم و بعد شروع میکردم به تمرین تا بهتر بشم مشکلی نبود ولی من اول ازش فرار کردم بعد غصه خوردم و بعد رفتم به سمت افسردگی البته استرس و سگ کوچولوی من زمان زیادی همراه من بودن ولی نشانه های پنهان داشتم مثل گرفتن بیماری پوستی که فقط به خاطر استرس و نگرانی شروع میشه و تموم شدنش هم با خداست. خلاصه من زمانیکه برای این استعداد درخشان ثبت نام کردم که حتی خودم نمیدونستم که از رشتم خوشم میاد یا نه.(جالب اینجاس انگار همه میدونن رشتشون رو دوست دارن یا نه من چمه آیا شاید دوستش دارم چون ازش متنفر نیستم ( روانشناس: ببین تنفر واژه خیلی قویه مطمئنی میتونی در این موضوع ازش استفاده کنی یا داری زیاده روی میکنی ؟ پاسخ : لطفا از تفکرات من برو بیرون))) و ازش متنفرم چون توش خوب نیستم یا بهترین نیستم یا ...)قسمت جالب دوم: گاهی فکر میکنم دلیل رفتنم به ارشد به خاطر ترس بود ترس از رفتن به یه دنیای واقعی ترس از خانواده مخصوصا پدر که بفهمه بچش هیچی نشده و نخواهد شد ترس از بیکاری ترس از همه چیزایی که حتی ترسناک هم نیستن.قسمت جالب سوم: من شیفته و متنفرم از رشتم، دانشگاهم و بیشتر تنفر از خودم .قسمت جالب پایانی:من گریه کردم انقدر که انگار همه چی خیلی درد میکردوقتی از پایانامم دفاع کردم موقع برگشت تمام مسیر رو گریه کردم حتی واینستادم که ببینم چه نمره ایی گرفتم رفتم و گریه کردم تنها دلیل گریه کردنم هم این بود که خوشحال نبودم بعد طی کردن همه اون چرخه و زحمت دیگه نتیجه برای من کافی نبود و من خوشحال نبودم.بعد بیست و سه سال دیگه نتیجه هیچی کافی نیست دیگه هیچ نمره یا هدیه ، تحسینی کافی نیست وقتی خودت خوب نباشی.همینقدر الکی پایان</description>
                <category>فائزه</category>
                <author>فائزه</author>
                <pubDate>Tue, 04 Jul 2023 22:52:21 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>منفی ننویس یا بنویس اصلا به درک</title>
                <link>https://virgool.io/@m_70334360/%D9%85%D9%86%D9%81%DB%8C-%D9%86%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3-%DB%8C%D8%A7-%D8%A8%D9%86%D9%88%DB%8C%D8%B3-%D8%A7%D8%B5%D9%84%D8%A7-%D8%A8%D9%87-%D8%AF%D8%B1%DA%A9-mzybfsc14iou</link>
                <description>انگار عکسه داره میگه ننویس ولی من باز نوشتم ☺وقتی توی ویرگول میگردی مقالات عالین بعضیا اصلا مقاله نیستن ولی بازم عالین (یکی از اخلاقیات من :همه خوبن جز من)خلاصه بقیه جا ها هم همینطوره بعضی ها خیلی اصولی و درست مینویسن و مطالبشون رو به قصد گرفتن بازدید بیشتر منتشر میکنن بعضی اینجا گوشه ایه واسه مرتب کردن ذهنشون و بعضی فقط مینویسن و بعضی ....میخواستم تصمیم بگیرم کدوم یکی باشم (از اخلاقیات من:وی دیر تصمیم میگیره ،هرگز راضی نیست،انقدر فکر میکنه که اشتیاقش تبدیل به اضطراب میشه)خلاصه وقتی دیدم این شب ته نداره گفتم به درک که توی کدوم دستم تهش چی و اینا پس الان فقط مینویسم با افراد زیادی درمورد افکارم حرف نمیزنم یا خیلی ریز و سانسور شده باهاشون حرف میزنم چرا که میخوام آدم منفی نباشم پس حتی زمانیکه استوری میزاشتم یا با رفقام حرف میزدم یک صدایی خیلی آروم طور میگفت کاری نکن که تهش تنهات بزارن یا بهت بگن غرغرو ،چقدر مشکل داری و...گاهی از دستم در میره تا اینکه شخص مقابل یه چیزی بهم میگه که میفهمم از خط رد شدم و این خیلی بده.ولی اینجا دیگه مهم نیست ساعت 1:27دقیقس از ساعت دوازده میخواستم نوبت دکتر بگیرم که در نهایت سایتش بسته شد و چیزی گیرم نیومد نوبت دکتر به خاطر مامانم بود درد کمرش یهو خیلی شدید شد و من کاری نمیتونستم انجام بدم دارو ها رو بهش دادم و دیدم بیشتر گریه کرد نه به خاطر درد گفت نمیخوام پیر شم (خیلی خیلی کم پیش میاد که روزنه ایی از احساساتش رو بهم بگه اینبار درد باعثش بود)همون لحظه ده هزار احساس پیدا کردم دردیکی از اونها بود و اما بعد اینکه اگه اتفاقی بیوفته چی اگه مسئولیتی به گردنم باشه چی چرا دارم زمان و جوونیم رو هدر میدم اگه ااگه اااگه ...احساس ضعف نفرت ترس و غم رو تا به حال به طور همزمان تجربه کردید ؟؟؟؟ اینطوریه که درد از اعماق قلبتون شروع میشه و بعد کل بدنتون رو میگیره تنتون گر میگره از غم و ضعف هاتون و بعد یخ میکنید از ترس و نفرت البته که نوعش هم مهمه نفرت از خودت یا دیگران ،کمی ناله انگار که نیاز به یه مسکن قوی دارید  درصدی از فوش و ضربه زدن هم وجود داره مغزتون داره میگه هیچ درد فیزیکی وجود نداره پس نمیتونه منبع درد رو مشخص کنه اما شما همچنان درد دارید و نه شما و نه حتی بدنتون نمیدونید که چه واکنشی مناسبه پس گریه کردن که میتونه ناشی از همه این عواطف باشه شروع میشه و بعد درد و بعد افکار گریه و درد  گرما عرق سرد یخ کردن و این چرخه ادامه داره زمان اون برای هر شخص متفاوته (کاملا مزخرف و بیفایده )درد ها باید یه فایده ایی داشته باشن اونا باید باعث رشد ما بشن و قسم میخورم که این یکی فقط وفقط درده و باعث هیچ چیز جز درد بیشتر نیست و البته که آدرسیه  از زخم پنهان منفی نوشتم تلخ نوشتم بیا بی تفاوت بگذریم و بگیم خلاصه بعد توی ویرگول داستان کار پیدا کردن بقیه رو خوندم و با توجه به این که الان کاری ندارم حال و روزم موقع خوندن اون مطالب مشخصه بعد یهو یه سری مطاب از مهاجرت اومد که خب اونم مشخصه یا اگه شبی از شب ها شد ترند افکارم مشخص تر میکنم همینهدف از این نوشته :هدفی نداره ولی با توجه به اینکه اگه کلا بگم هدفی نداره همین الان خیلی ناخود آگاه پاکش میکنم و میرم و با توجه به اینکه یک ساعتیه دارم سعی میکنم این مطالب رو بنویسم که اونم ناخود آگاه بود (خدایا عجب گیری کردیم)پس هدف از این نوشته :اگر لحظه ایی از خودتون رو اینجا پیدا کردید پس تنها نیستین </description>
                <category>فائزه</category>
                <author>فائزه</author>
                <pubDate>Sun, 23 Oct 2022 02:26:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من به غیر درس خوندن چیکار میکردم ؟؟؟؟(بخش اول)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_70334360/%D9%85%D9%86-%D8%A8%D9%87-%D8%BA%DB%8C%D8%B1-%D8%AF%D8%B1%D8%B3-%D8%AE%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%86-%DA%86%DB%8C%DA%A9%D8%A7%D8%B1-%D9%85%DB%8C%DA%A9%D8%B1%D8%AF%D9%85-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%A7%D9%88%D9%84-wjz0frewgkpe</link>
                <description>مناین روزا به همه مسیری که تا الان یعنی 23 سالگی اومدم فکر میکنم اینکه کجا درست بود کجا غلط تا قبل از دانشگاه مطمئن بودم که چی میخوام و بعد رفته رفته رویا ها و علایق محو شدن شاید اولین دلیلش این بود که رشته ایی رفتم که که چیز زیادی ازش نمیدونستم سال اول کنکور قبول نشدم واسه همین وقتی برای سال بعد هم تو شهر خودم قبول نشدم رفتم یه رشته دیگه  از یک شاخه اما یکی سنتی و اون یکی مدرنیته من رفتم سراغ سنت نمیدونم اگر الان توی اون مسیر بودم چی میشد این اواخر پرم از احساسات متضاد توی نت درمورد کسایی میخونم که توی رشته مورد علاقشون نبودن و به مرور اوضاع تحصیلشون افت کرد اما من افت نکردم فکر کنم شاید توی زندگیم لحظات کمی بوده که تسلیم علایقم شده باشم (البته توی درس و اینجور چیزا نه توی مراقبت از خودم بعدا بیشتر میگم)نگفتم نمرم کم شد چون به این درس علاقه ایی نداشتم همیشه حرف از این بود که نمرم کم شد چون کم تلاش کردم به اندازه کافی نبودم نخوندم خوب نبودم باهوش نبودم اصلا نبودم ....طبق حرف های مشاورم و برای پیش رفتن توی مسیری که بودم به جای روش تشویق از تنبیه استفاده میکردم (پاشو تنبل پاشو فلانی اینطوری و تو نیستی اون اونطوری چرا اونطوری نیستی ...)و الی آخر شاید به خاطر همینه که اوضاعم توی دانشگاه خوب بود بهترین نبودم یا با استعداد یا هرچی فقط اوضاع خوب بود از درس ها متنفر نبودم و اشتیاقی هم نداشتم تو لحظه ورودم این سوال برام به وجود اومد این رشته به درد من میخوره تهش چی ؟؟؟؟ دانشجو های دیگه برای قبولی توی این رشته خیلی درس نخونده بودن حداقل به نسبت منی که یک سال برای یک رشته خیلی بهتر خونده بودم   با استعداد ترین فرد کلاس با یک رتبه چندین رقمی قبول شده بود و دلیل قبولیش هم آزمون عملی بود که نمره کامل گرفته بود  با دیدن اونا دومین سوال برام مطرح شد من به غیر درس خوندن چیکار میکردم ؟؟؟؟</description>
                <category>فائزه</category>
                <author>فائزه</author>
                <pubDate>Fri, 21 Oct 2022 20:39:10 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>