<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های محمد رمضانی</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_70459986</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-15 10:26:55</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>محمد رمضانی</title>
            <link>https://virgool.io/@m_70459986</link>
        </image>

                    <item>
                <title>قطار ، شیرگاه ، آبشار گزو (قسمت دوم)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_70459986/%D9%82%D8%B7%D8%A7%D8%B1-%D8%B4%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%A2%D8%A8%D8%B4%D8%A7%D8%B1-%DA%AF%D8%B2%D9%88-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-levx2j0y9kad</link>
                <description>سلامشیرگاه و در کل منطقه سواد کوه واقعا منطقه جالب و عالی برای طبیعت گردی و سفر هست. این اندازه از مناطق دیدنی مثل پلنگ دره ، هفت آبشار یا آبشار تیرکن ، جنگلهای لفور و آبشار گزو  در یک محدوده واقعا جای تعجب و خوشبختی داره و همین موضوع باعث شد تا  بارها و بارها به این منطقه سفر کنم. سعی می کنم تجربه اون سفرها رو هم بنویسم.قبل از شروع سفر از همکارم که آبشار و امامزاده گزو رو بهمون معرفی کرده بود شماره موبایل راننده ای به نام آقای حسینی رو گرفته بودیم تا ما رو به امامزاده برسونه . وقتی که به ایستگاه قطار شیرگاه رسیدیم به آقای حسینی زنگ زدیم و باهش قرار گذاشتیم . یک پیکان تاکسی قدیمی داشت . یادمه آدم خوش مشرب و خنده روی بود.سعی میکنم تو سفرهام در حد امکان با مردم محلی اون منطقه ارتباط داشته باشم. مثل همین سفر آبشار گزو با وسیله نقلیه آنها تردد کنم یا اگر با خودروی خودم سفر می کنم در مسیر مردم محلی رو سوار کنم و هر چند کوتاه باهاشون هم صحبت بشم. با اینکار هم بیشتر با فرهنگشون آشنا میشم و هم اطلاعات خوبی از منطقه و مکان های کمتر شناخته شده به دست میارم.آبشار استثنایی و منحصر به فرد گزو درون جنگلهای لفور واقع شده . از شیرگاه با طی کردن جاده بابلکنار به منطقه لفور و دریاچه سد لفور (سد البرز) میرسید. دریاچه سد خودش به تنهایی می تونه یک هدف عالی برای سفر و طبیعت گردی باشه. دریاچه ای رو  چندین جزیره کوچک در دل جنگل. فوق العاده است . اگر قایق بادی داشته باشید می تونید برید وسط دریاچه و کلی کیف کنید .اطراف دریاچه هم می تونید به راحتی محل مناسب برای کمپ کردن و حتی شب مانی پیدا کنید.در حین عبور از کنار دریاچه آقای حسینی کلی داستان در مورد زیر آب رفتن اون منطقه هنگام آبگیری سد و جابجایی امامزاده های داخل مسیر آبگیری و تلاش محلی ها برای پیدا کردن گنج هایی که فکر می کردند در اون محل دفن شده برامون تعریف کرد.جاده خاکی از دریاچه به سمت جنگل رو ادامه میدید و درون جنگل زیبای لفور با درختانی با تنه هایی کاملا استوانه ای و بسیار بلند میشید . با اینکه در مسیر دو راهی های زیادی وجود داره و تابلو برای پیدا کردن مسیر به سمت امامزاده به اندازه کافی وجود داره. علاوه بر این چون امامزاده محل پر رفت و آمد و یک جور تفریحگاه برای مردم محلی هم هست می تونید از افرادی که در راه میبینید مسیر رو به راحتی پیدا کنید.به دلیل محافظتی که توسط محیط زیست از جنگل میشه در مسیر ایست بازرسی هم وجود داره.با توجه به خاکی بودن و ناهموار بودن مسیر بیشتر از یک ساعت طول میکشه تا به امامزاده برسید. نزدیک امامزاده هم یک آبشار کوچک قرار داره که اگر بارندگی مناسب بوده باشه و در فصل مناسب سفر کرده باشید دیدنش خالی از لطف نیست .فکر می کنم با احتساب توقفات نزدیک به سه ساعت زمان برد تا از ایستگاه قطار به امامزاده برسیم. وقتی که به امامزاده رسیدیم با آقای حسینی برنامه فردا رو هماهنگ کردیم. با توجه به اینکه زمان عبور قطار از ایستگاه شیرگاه 8 شب بود قرار گذاشتیم که فردا ساعت پنج عصر ایشون بیایند دنبالمان.ساختمان امامزاده یک بنای چوبی قدیمی مستطیل شکل بلند هست و محوطه امامزاده تقریبا بر روی بلندی قرار دارد به طوری که اشراف خوبی به جنگلهای اطراف داره. به جرات می تونم بگم که میشه ساعت ها به دیوار امامزاده تکیه داد و غرق منظره فوق العاده پیشرو شد.اطراف امامزاده چندتا اتاق چوبی قدیمی جهت اسکان افرادی که برای زیارت مراجعه می کنند وجود داشت که میشد با هماهنگی متصدی امامزاده کرایه کرد. در سفرهای بعدی دیدم که چندتا اتاق جدید دیگه هم ساخته شده که به نسبت مرتبتر و تمیز تر بودند.البته ما چون چادر همراه خودمون داشتیم و می خواستیم از فضای جنگل استفاده کنیم در محوطه اطراف امامزاده چادر زدیم و شب رو تو چادر گذروندیم.باید این نکته رو هم در نظر گرفت که آخر هفته ها و ایام تعطیل با توجه به میزان جمعیت شاید مکان مناسب حتی برای چادر زدن هم به راحتی پیدا نشه.صبح که از چادر بیرون اومدیم تا حرکت به سمت آبشار رو شروع کنیم با یک گراز به همراه چندتا توله اش که بدون هیچ واهمه ای داشتند تو زباله های دنبال غذا می گشتند مواجه شدیم. که به نظرم این میزان احساس امنیت برای حیوانهای وحشی جنگل نسبت به انسان اصلا جالب نیست و باعث آسیب رسیدن به اکوسیستم و طبیعت میشه.برای رسیدن به آبشار باید در حدود 45 دقیقه مسیر سرپایینی از امامزاده به سمت آبشار رو تو دل جنگل طی کنید.پاکوب مشخص هست ولی هر از چند گاهی با افرادی که دارند از ابشار برمیگردند مسیر رو  چک کنید بهتره.وقتی به آبشار نزدیک میشید صدای اون رو میشنوید ولی نمی تونید ببینیدش. به دلیل اینکه آبشار درون یک تو رفتگی هلالی شکل بسیار زیبا قرار گرفته تا وقتی که تقریبا به پای آبشار نرسیده اید نمی تونید اون رو کامل ببینید و عظمت و زیباییش رو درک کنید.ارتفاع آبشار در حدود 48 متر هست و از اطرافش خزه های زیبایی آویزان هست. من آبشارهای زیادی رو تو ایران دیدم مثل آبشار لاتون ، شوی ، شیرآباد و... ولی به نظرم آبشار گزو یکی از زیباترین آبشارهای ایران هست و اکثر مواقع توصیه ام به دوستانی که می خوان طبیعت گردی رو شروع کنند همین آبشار گزو هست.یادم میاد از بچگی تو بعضی از کارتون ها نشون میداد که پشت آبشارها به یک غار مخفی راه داره. ما هم به یاد کودکی رفتیم پشت آبشار . فضایی رو تصور کنید که پشت به تخته سنگ ایستادید و روبروتون حجم عظیمی از  آب پایین میریزه.  تجربه فوق العاده بود .حدود ساعت 3.5 - 4 بود که به سمت امامزاده حرکت کردیم تا به قرار ساعت پنجمون با آقای حسینی برسیم.اگر درست خاطرم باشه ساعت عبور قطار از ایستگاه شیرگاه به سمت تهران حدود ساعت 8 شب بود. و ما حدود یک ساعتی زودتر به ایستگاه قطار رسیدیم. با توجه به قدیمی بودن ایستگاه قطار شروع کردیم به کنجکاوی کردن. خوشبختانه مسئول ایستگاه جوان پرحوصله و مثبتی بود. بهمون در مورد نحوه سنتی کنترل حرکت قطارها در مسیر توضیح داد و اینکه علی رغم مجهز شدن به امکانات  ارتباطی به روز مثل تلفن و ویدئو کنفرانس ، چطور همین شیوه سنتی قدیمی قابلیت اطمینان بیشتری داره.سیستم خیلی ساده ای داشتند. یک میله فلزی کوچکی داشتند که مسئول ایستگاه به لوکومتیو ران میداد و اون ملزم بود که اون میله خاص رو به مسئول ایستگاه بعد تحویل بده . تا موقعی که اون میله به دست مسئول ایستگاه نمیرسید به هیچ وجه اجازه حرکت به قطار در مسیر مخالف رو نمیداد . البته با جزییات بیشتر.مسئول ایستگاه آرم پهلوی که با خط زیبا کنار ریل قطار حک شده بود رو بهمون نشون داد و جالب بود که بعد از این زمان طولانی و حرکت قطارهای زیاد ، نوشته تقریبا واضح باقیمانده بود.از دور صدای قطار به گوشمون رسید و اماده شدیم برای سوار شدن به قطار. سوار شدن از یک ایستگاه کوچک بین راهی برای من تجربه جذابی بود. احساس غرور میکنی با خودت میگی قطار با این عظمت فقط برای ما چندتا آدم توی ایستگاه توقف کرده. </description>
                <category>محمد رمضانی</category>
                <author>محمد رمضانی</author>
                <pubDate>Tue, 20 Sep 2022 00:00:37 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قطار ، شیرگاه ، آبشار گزو (قسمت اول)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_70459986/%D9%82%D8%B7%D8%A7%D8%B1-%D8%B4%DB%8C%D8%B1%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%A2%D8%A8%D8%B4%D8%A7%D8%B1-%DA%AF%D8%B2%D9%88-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-pbhb1gqsvkxp</link>
                <description>سلامفکر میکنم سال 86 بود. با چندتا از بچه ها می رفتیم کتابخونه ملی برای کنکور فوق لیسانس مثلا درس بخونیم. مثل خیلی ها فکر می کردیم تنها راه پیشرفت و موفقیت از دانشگاه و بعدش مهاجرت و این جور چیزها میگذره.الان رو نمیدونم اون زمان کتابخونه قوانین عجیب غریبی داشت. مثلا اینکه به دانشجوهای زیر ترم 7 لیسانس اجازه عضویت نمی داد و یا اینکه دانشجوهای لیسانس حق ورود به تالار اصلی رو نداشتند و چندتا قانون دیگه.یکی دیگه از این قوانین این بود که تو محوطه کتابخونه با اینکه خیلی هم بزرگ بود نمی شد سیگار کشید.من خودم سیگاری نیستم ولی برای استراحت با بچه ها میامدیم درب اصلی کتابخونه که سیگار بکشند.اونجا شده بود پاتوق. با چند نفر دیگه هم اونجا آشنا شدیم. یه آقای خوشتیپی هم بود که بهش می خورد چند سالی از ما بزرگتر باشه. دقیق یادم نمیاد چطور سر حرف باهاش باز شد ولی فهمیدم اهل سفر و طبیعت گردی هست.به ناشیانه ترین حالت ازش پرسیدم &quot; آقا سفر کجا بریم&quot; و اون به حرفه ای ترین حالت جواب داد &quot;با قطار برو شیرگاه. به اندازه کافی جا برای گشتن وکیف کردن پیدا می کنی&quot; اون زمان اصلا تجربه طبیعت گردی نداشتم. ولی اینکه آدم با قطار بره شمال برام خیلی جذاب بود و توی ذهنم موندگار شد.تقریبا از این موضوع سه سال گذشت یک روز تو شرکت یکی از همکارام داشت در مورد زیبایی های یک آبشار و امامزاده حوالی شیرگاه به اسم آبشار گزو صحبت می کرد . یاد جمله آقا خوشتیپه افتادم. به حمید برادرم که از قضا تو شرکت با هم همکار بودیم و یاشار همکار دیگه ام که از قضا بعدا شد برادر خانمم پیشنهاد دادم با قطار بریم شیرگاه. و جوابشون هم مشخص بود. مسافرت با قطار همیشه حال و هوای خاص خودش رو داره . همسفر بودن با چندتا غریبه تو یک کوپه و روبروی هم نشستن. اوایل سفر سعی می کنی حتی باهاشون چشم تو چشم نشی و خودت رو بر هر نحوی سرگرم کنی ولی یک کم کی میگذره و سر صحبت باز میشه ، شنیدن داستان زندگی و خاطراتشون تبدیل میشه به یک سفر دیگه تو دل اون سفر.حالا به این جذابیت ها ، سفر با یک قطار قدیمی و مسیر رویایی رو هم اضافه کن .وقتی سوار قطار شمال میشی قشنگ میری تو دل تاریخ ، به حداقل 70-80 سال قبل و چه چیزی از این جذاب تر که با این قطار از دل جنگل عبور کنی. اوایل مسیر تا گرمسار شاید مسیر جذابیت خاصی نداشته باشه ولی از جایی که به سمت فیروزکوه تغییر مسیر میده کم کم زیبایی های مسیر خودنمایی می کنه. بعد از ایستگاه زرین دشت میرسیم به ایستگاه مهاباد. اگر درست خاطرم مونده باشه تو این ایستگاه قطار متوقف میشه و یک لوکوموتیو دیگه به قطار اضافه میشه تا بتونه شیب زیاد مسیر رو طی کنه.از اینجا به بعد بهتون قول میدم که دیگه نمیتونید روی صندلیتون بشینید . چون تا به خودتون بیایید میبینید کنار پنجره قطار ایستاده محو زیبایی های مسیر هستید و دارید با خودتون داستانها و افسانه هایی که در مورد این مسیر شنیده اید رو مرور می کنید. از این که این مسیر ریلی رو رضا شاه برای خدمت به مردم ایران ساخت یا اون جوری که تو کتابای درسیمون میگه به خاطر خوش خدمتی به انگلیسی ها یا وقتی که از روی پل ورسک که به نظر من شاهکار مهندسی و معماری دوران خودش بوده رد میشید یاد مهندس سازنده پل می افتی که قرار بود موقع عبور اولین قطار با خانواده اش زیر پل باشه . به کارگرانی فکر می کنید که چطور تو اون زمان فقط با ابزارهای ابتدایی سه خط طلا رو ساختند.از دل جنگل وارد تونل ها میشید و دوبار تونل. من حس آدمی رو داشتم که می تونه پرواز کنه و در آسمان از ابری به ابر دیگه بره.می تونید مثل من به واگن انتهایی برید و اگر شانس داشته باشید و آخرین درب قطار باز باشه و دقایقی بیرون قطار حض دنیا رو ببرید و از اکسیژن خالص و بوی جنگل سر مست بشید.بلاخره رسیدیم به شیرگاه ، یک شهر کوچک قبل از قائمشهر. از قطار پیاده شدیم و انگار وارد یک لوکیشن فیلم سینمایی مربوط به سال های دور شدیم . اگر اشتباه نکنم ساعت نزدیک به دو ظهر بود و سفرما با قطار نزدیک به شش ساعت طول کشیده بود و باید هرچه زودتر تا قبل از تاریکی هوا خودمون رو میرسوندیم به امامزاده.ادامه دارد ......</description>
                <category>محمد رمضانی</category>
                <author>محمد رمضانی</author>
                <pubDate>Fri, 09 Sep 2022 21:30:37 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>اسالم ، خلخال ، دانشگاه شهید بهشتی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_70459986/%D8%A7%D8%B3%D8%A7%D9%84%D9%85-%D8%AE%D9%84%D8%AE%D8%A7%D9%84-%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%DA%AF%D8%A7%D9%87-%D8%B4%D9%87%DB%8C%D8%AF-%D8%A8%D9%87%D8%B4%D8%AA%DB%8C-g8hjecwuoxox</link>
                <description>سلامامشب از ساناز پرسیدم از بین سفرهای زیادی که رفتیم برای نوشته دومم کدوم سفر رو بنویسم. گفت اسالم به خلخال.پرسیدم چرا. گفت نسبت به بقیه بکر تر و سنگین تر و پرماجرا تر بود. من هم این سفر برام ماندگارتر بود . شاید به خاطر اینکه این اولین سفری بود که ساناز تنها اومده بود، بدون داداشش.راستش رو بخوایید به خاطر سنگینی این برنامه قرار نبود هیچ کدوم از دخترای گروه بیان . ولی یکی از پسرا ها سادگی کرده بود و دقیقا همین جمله من رو به دوست دخترش گفته بود و خوب اون هم به بقیه دخترا و احتمالا می تونید حدس بزنید که نتیجه چه خواهد شد.همشون خواستند که بیان.همه احتمالا اسم جاده اسالم به خلخال رو شنیدید.هم به خاطر زیبایی ها مسیر و هم اینکه بارها تو اخبار اعلام کرده که به علت مه جاده مسدود هست.ولی برنامه طبیعت گردی و جنگل نوردیش فرق می کنه . یعنی برعکس میشه از خلخال به اسالم. به خاطر اینکه مسیر سرپایینی پیمایش بشه و فشار کمتری بیاد.برای این سفر طبق معمول به راننده مینی بوس پایه مون (آقای غیبی) زنگ زدم. ما رو باید می برد خلخال و یا اگر بخوام دقیق تر بگم روستای اندبیل - محل شروع پیمایش- پیاده می کرد و خودش می رفت پایین ، حوالی اسالم تا ما فرداش بهش برسیم.صبح از تهران راه افتادیم و حوالی عصر رسیدیم خلخال . چون هیچ کدوممون تا به حال این مسیر رو نرفته بودیم گفتیم بریم دنبال راهنما. پرسون پرسون ادرس یه بلد راه رو تو یه قهوه خونه گرفتیم. رفتم باهاش صحبت کردم . گفت اتفاقا شانس اوردید فردا دارم یه گروه از بچه های دانشگاه بهشتی رو می برم شما هم دنبال ما بیایید. قرار گذاشتم صبح اول مسیر روستای اندبیل.رفتیم روستای اندبیل تا اتاق کرایه کنیم و شب رو همونجا بمونیم. روستای جالب و باصفایی هست. یه چندتایی کلبه هست که زیرش مغازه جگرکی و کبابی هست و روشون یک یا دو تا اتاق.رفتم یکی از اتاق ها رو ببینم و برای شب کرایه کنم. دو تا اتاق داشت. به نظرم کوچیک می اومد. به صاحبش گفتم ما پونزده نفریم. به نظرت تو این دو تا اتاق هممون جا میشیم. با لهجه غلیظ ترکی گفت پونزده نفر که چیزی نیست من اینجا ده نفر هم جا دادم. تو عمرم اینجوری متقاعد نشده بودم.صبح شد و آماده شدیم برای حرکت. هر چی منتظر شدیم راهنمایی که دیروز هماهنگ کرده بودیم نیومد. چون قبلا مسیر رو مطالعه کرده بودم می دونستم مسیر به این صورت هست که از روستای اندبیل یه سربالایی تقریبا تندی رو در حدود 1 ساعت باید بری و از اونجا به بعد مسیر سرپایینی توی جنگل شروع میشه و بعد از حدود هشت ساعت پیاده روی توی شیب تقریبا تند میرسیم به روستای نوا و شب رو میشه اونجا موند.با خودم گفتم با توجه به توانایی نه چندان زیاد بعضی از بچه ها این مسیر سربالایی رو میریم و یک مقدار جلو می افتیم تا  اون موقع راهنما هم بهمون میرسه و بقیه مسیر رو با اون میریم.مسیر سربالایی رو رفتیم و وقتی به انتهاش رسیدیم با صحنه ای مواجه شدیم که تا آخر عمر فراموش نمی کنم. دریایی بیکران از ابر بر روی جنگل.قابل توصیف نیست . هر کدوم از بچه ها یک جا ولو شدند و غرق زیبایی اون محیط شدند. بعد از مدتی که به خودمون اومدیم دیدم ابرها دارن میرن پایین. برای فرار از افتاب و گرمای هوا و با توجه به معلوم بودن پا کوب و مسیر ، به بچه ها گفتم که مسیر سرپایینی رو شروع کنیم . باز با این توجیه که ما آرومتر میریم تا راهنما بهمون برسه.مسیر فوق العاده بود فوق العاده . فراتر از اون چیزی که ازش خونده بودم و تصور می کردم.زل زدن یه سنجاب تو چشمات و سریع فرار کردنش ، عبور یک دسته اسب از بین جنگل توی مه. عالی بود عالی به نظرم سفرها رو نمیشه توصیف کرد. حس و حالش  منحصر به خود اون آدمی هست که داره تجربه اش می کنه.مسیر رو ادامه دادیم تا رسیدیم به جایی که ظاهرا سیل پاکوب رو با خودش برده بود. تقریبا سه چهار ساعتی رو اومده بودیم و اصلا حواسمون نبود که قرار بود با راهنما این مسیر رو بریم.به خاطر شیب زیادی که پایین اومده بودیم منطقی نبود که مسیر رو برگردیم. یک مقدار منتظر موندیم تا راهنما بیاد ولی خبری نشد.تصمیم گرفتیم که محلی که سیل برده رو دور بزنیم تا دوباره پا کوب رو پیدا کنیم. قاعدتا مسیر طولانی تر و سخت تر میشد.هوا کم کم رو به تاریکی می رفت جنگل هم که ذاتا زودتر تاریک میشه و از اون چیزی که نگرانش بودم اتفاق افتاد. چندتا از بچه ها که تجربه کمتری داشتند و علی رغم مخالفتم اومده بودند دچار مشکل شدند.اصولا باید نکات خاص کوله کشی تو مسیرهای طولانی و شیبدار رو رعایت کرد تا فشار کمتری به نفر بیاد. مثل نوع کوله ، مقدار وزنی که حمل میشه ، نحوه بستن کوله ، استفاده از باتوم ، نوع تغذیه که انجام میشه و موارد دیگه.قرار شد بچه ها کمی استراحت کنند ولی من و محسن (برادرم) سریعتر بریم تا به روستا برسیم و ببینیم می تونیم وسیله یا قاطر هماهنگ کنیم . تا خواستیم راه بیوفتیم ساناز گفت من هم باهت میام. الکی مخالفت کردم ولی خوب با من و محسن راه افتاد. کیفم حسابی کوک شد. تا اون موقع خیلی تحویلم نمی گرفت و با هم کل کل زیاد داشتیم ولی شروع خوبی بود.رسیدیم به روستای تقریبا مخروبه. ولی خوشبختانه تو یکی از خانه ها هنوز یک خانواده زندگی می کردند. با مرد خانه صحبت کردم . یکی از همون خونه های مخروبه رو برای شب مانی در اختیارمون قرار داد. البته بابتش ازمون پول هم گرفت!!!!منتظر شدم تا بقیه بچه ها هم رسیدند. وقتی که بچه ها رو اسکان دادیم با پیرمرد راه افتادیم به سمت روستای نوا تا برای فردا صبح نیسان هماهنگ کنیم و بقیه مسیر رو با ماشین بریم.بعد از حدود نیم ساعت رسیدیم به روستای نوا که قرار بود ظهر به اونجا برسیم.تا وارد روستا شدیم چند نفر دورم رو گرفته اند و گفتند خدا رو شکر که پیدا شدید.من گفتم شما از کجا فهمیدید که ما گم شده بودیم ؟ گفتند مگه شما جز بچه دانشگاه شهید بهشتی نیستید!!!!! </description>
                <category>محمد رمضانی</category>
                <author>محمد رمضانی</author>
                <pubDate>Thu, 01 Sep 2022 01:14:05 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>