<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های آن پسر.</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_70686462</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 09:19:06</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>آن پسر.</title>
            <link>https://virgool.io/@m_70686462</link>
        </image>

                    <item>
                <title>داستان کوتاه تاکسی بنفش 3/3</title>
                <link>https://virgool.io/@m_70686462/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D8%AA%D8%A7%DA%A9%D8%B3%DB%8C-%D8%A8%D9%86%D9%81%D8%B4-33-n02nsu2zrlkd</link>
                <description>تاکسی بنفش 3/3لینک قسمت اول:https://vrgl.ir/9urQ9مرد پشت صندلی راننده گفت به بیرون نگاه کنمن هنوز خیره بودم به اشکال روی سقف چند مثلث که هرکدوم هزاران ستاره در خود جای دادن و ستاره ها پراکنده چشمک میزنند...ایندفعه  زد روی دست منگفت به بیرون نگاه کنبه جنگل اطراف نگاه کردم، پرتوی نوری بنفش مدام از لای درخت ها عبور میکرد، درخت هایی در کمتر از یک دقیقه رشد میکردن، خشک میشدن و دوباره رشد میکردن، دور درخت ها پوشیده بود از قارچ های نورانی با پرتو های بنفش کمی دورتر موجوداتی ابی رنگ در جنگل حرکت میکردندخودم رو میدیدم در لا به لای درخت ها، همچنان شاد در دنیای کودکی احساس کردم یک روز در زندگی من اومده بود بدون اینکه بفهمم این اخرین روزه، حس میکنم از اون روز دیگه هیچی بهتر نشد فقط همه چیز رو به نابودی رفت احساسات، عواطف و بیشتر از هرچیزی خود من.صدای خنده های من بیرون ماشین به گوشم میرسید،  هزاران صدا از بیرون به گوش میرسید،به نورانی ترین قسمت جنگل خیره شدم، تاکسی سرعتش رو کم کرد، خودم رو کنار درخت چناری روبروی دختری که سال ها پیش میشناختم میدیدم که در احاطه قارچ های بنفش صحبت میکردیم ایستاده روی چمن های پارک .... :ببین این که ما الان اینجاییم یعنی شانس اینو داریم هیچوقت از همدیگه جدا نشیم ، دستامو سفت بگیر، فشار بده، مدت زیادی هست احساس اینو داشتم که من روی طناب دارم راه میرم می فهمی؟الان، الان بیشتر از هروقتی این احساس رو دارم،  میدونی چون من بیشتر از هروقتی احساس میکنم خودمم، تو حس علاقه ای نسبت به خودم ساختی اونقدر منو بالابردی از این ارتفاع پرت شم هیچ چیزی ازم نمیمونه، میفهمی چی میگم؟ قبل تو من دنبال این بودم که نباشم، دنبال بهونه بودم واسه نبودن اینکه الان تو زندگیم احساس معنا میکنم اینکه احساس ادم بودن دارم و اینکه من بعد از اشنایی با تو از مرگ میترسم، اینکه یک روز برسه این حس لذت کنار تو بودن تموم بشه،این احساس زندگی که تو به من بخشیدی باعث میشه از تو بترسم بیشتر از هرچیزی،از بلاهایی که میتونی با کوچک ترین جملات سر من بیاری ، من کنار تو بیشتر از همیشه شکنندم و در مقابل بقیه ی افراد بیشتر از همیشه قدرت دارم، من از این حسی که تماما به یک نفر وابسته هست میترسم. و در کنارش بیشتر از همیشه ارامش دارم، من حتی این ترس و پارادوکس ترس و ارامش رو دوست دارم، دوستت دارم پیشم بمون ، میشه؟ برای همیشه؟دخترک دستام رو محکم فشار میدهدر لحظه در چند نقطه جنگل ایستاده ظاهر میشه و به تندی از همه جا محو میشهخودم رو در حال سقوط میبینمقارچ ها به ارومی نور خودشون رو از دست میدهندزمان به سرعت گذشت دخترک رفت.پیرمرد و مرد راننده همچنان بی تفاوت به کل اتفاقات در حال جریان بیرون از ماشین مشغول صحبت بودندپسر پشت صندلی راننده بی تفاوت به کل دنیا به ساعت خیره شده بودبه یکدیگر نگاه کردند،غرور اجازه نمیداد نزدیک شوند.پس از هم دور شدند.و این شروعِ تمام شدنِ صمیمیتشان بود.#پونه_مقیمیصدای خنده های پیرمرد ذهن منو از منظره بیرون پرت میکنه+زندگی جالبی برای تماشا کردن ندارمراننده شروع به صحبت کرد: ببین پسر این شغل ماست برامون مهم نیست کی هستی، چیکار کردی، اینجا برای قضاوت دور هم جمع نشدیم، گاهی اونقدر زندگی خسته کننده میشه ادم دلش میخواد برگرده به گذشته و بعضی اتفاقات رو دوباره رقم بزنه اما همچین چیزی حداقل تا الان امکانش نیست پس ما به رویاها سفر میکنیمخیره شدم به شیشه رویا هایی رو می دیدم که بر باد رفتن ، رویاها برباد رفتنشون چقدر تلخ و ترسناک بود این تکراراحساس کردم که پس از هرکدوم از این وقایع دیگه هیچ میلی به ادامه دادن نداشتم عجیب ترین قسمت ماجرا این بود با غریبه هایی مواجه میشدم که بیشتر از هرکسی آشنا میشدند و به سرعت از همیشه غریبه ترپسر پشت صندلی راننده گفت بهای بدست اوردن بعضی چیز ها ، از دست دادن چیز هایی باارزش هست خودتو میبینی اون گوشه ی اتاق چه تلخ نشستی؟ بعضی وقتا بهای بدست اوردن روحی بزرگ از دست دادن با ارزش ترین چیز هاست و وقایع روی هر فرد تاثیرات مختلفی میذاره تو باید تصمیم بگیری پس از هرچیزی به چه سمتی بری ، وقتی سمباده ای روی سنگی کشیده بشه این تویی که تصمیم میگیری صاف بشه ،  شکل دایره یا یک اثر هنری، در هرصورت عمر رو به جلو حرکت میکنه و اتفاقات تلخی در مسیر تو قرار میگیرهدر نهایت این تویی که تصمیم میگیریچه چیزی از اون اتفاقات بیرون بیایو دوباره بی تفاوت به ساعت زل زد اسپینوزا در کتاب اخلاق خود می گوید:به محض اینکه ما تصویر روشن و دقیقیاز عواطف خود رسم می کنیم،عواطف در حال رنج، از رنج کشیدن بازمی ایستند!پس از 8 ساعت رانندگی:از خیره شدن به خاطرات خسته شدمدر اخرین لحظه نگاهی انداختم به خودم، بالای پشت بوم درحالی که بلند بلند صدای گریه پیچیده بودبه این فکر میکردم شاید من بیشتر از هرچیزی از خودم متنفر بودم در این 17 سال زندگی که حرف های راننده دایره افکارم رو پاره کرد بی توجه به حوادثی که بیرون درحال جریان بود از ابتدا حرف میزد+ببین من دارم بهت میگم ما سال هاست اینکار رو داریم انجام میدیم هیچکس از بدو تولد ذات کثیفی نداشته شاید حتی پتانسیلشو داشته نه از درون خودش بلکه از اطرافیان ولی همه سفید بدنیا اومدن ، صفر صفر ، کی میتونیم برگردیم؟پیرمرد گفت کافیههمان شب ساعت 10:20 دقیقه:به ساعت نگاه کردم دقیقه ای تکان نخورده بود و حتی ثانیه شمار تکان نمیخوردپسر پشت صندلی راننده کمی مانده به مترو از ماشین پیاده شدنگاهی بی تفاوت به من انداخت و گفت:تازه سفر تو شروع شدهماسکش رو درآوردبرای اولین بار به لباس هاش دقت کردملباس های من تنش بود و چهره ی من رو داشت حقیقتا او خود من بود که به هیچ یک از اتفاقات دیگر حسی نداشتپیاده شدماسک مشکی رو روی صورتم زدم و دوباره خیره شدم به ساعتخیلی عجیب ثانیه ای تکان نمیخوردصد متر جلوتر نور گوشی مردی درحال چشمک زدن بودماشین ایستادبا دیدن قیافه ی شخص خشکم زدپسر چشم خرماییگفت:صد متری سینمانویسنده: آن پسرk.o</description>
                <category>آن پسر.</category>
                <author>آن پسر.</author>
                <pubDate>Fri, 16 Sep 2022 12:02:47 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان کوتاه تاکسی بنفش 2/3</title>
                <link>https://virgool.io/@m_70686462/%D8%AA%D8%A7%DA%A9%D8%B3%DB%8C-%D8%A8%D9%86%D9%81%D8%B4-23-itfdr1ghfzc8</link>
                <description>تاکسی بنفش 2/3لینک قسمت اول:https://vrgl.ir/9urQ9تاکسی:فضای این ماشین رو دوست دارم نور سقف بنفشه که فضای داخل رو فانتزی کرده مخصوصا الان که شبه دلم میخواد هیچوقت به مقصد نرسمجدا از بدنه این داخل خیلی تروتمیزه...+ سال ها پیش سیبی چیده شد، افسانه ها میگن ادم اون لحظه کل وقایع دنیا رو دید که در پی چیده شدن اون سیب اتفاق افتاد میلیون ها قتل، خونریزی، جنگ، بدبختی، میلیون ها به دار کشیدن، شکست های عشقی و درد های عاطفی، اما من میگم دروغه ادم اگر اون لحظه کل این وقایع رو میدید قطعا سکته میکرد یا اونقدر دیوونه میشد که کل موهای سرشو با دست بکنه اخر اونقدر با سنگ بزنه تو سر خودش تا از خونریزی بمیره رئیس نه اینکه بخواد شروعی باشه بر آغاز این چرخه، درست نمیگم رئیس؟مرد راننده خطاب به پیرمردی که صندلی جلو نشسته بود حرف میزد و پیرمرد هیچ پاسخی نمیدادمردی هم قدو قواره ی من با ماسکی مشکی پشت راننده نشسته بود ، راننده مردی بود غوز دار شاید حدود سی سال سن داشت اما انگار هزار سال یک تکه پشت این فرمون رانندگی کرده و پیرمردی که رئیس خطابش میکردند کتی مشکی به تن کرده بود، خیلی متشخص بنظر میرسید+ رئیس خودشه؟ پیرمرد سر تکان دادماشین دوباره ایستاد و مردی کنار شیشه پرسید-اجازه هست؟و سوار شد-راستش من فکر میکردم این داستان بالاخره تموم میشه+راننده: از این کار خسته شدی؟-نه پول خوبی داره+راننده: بخاطر پول کار میکنی؟- در نهایت همه چیز به پول برمیگردهانگار تنها شخص غریبه در تاکسی من بودماحساس ترسی داشتم اما چیزی به انتهای مسیر نمونده بودگفتم همینجاستراننده توقف کرد گفت حیف شد که باهات اشنا نشدیمگفتم اوقات خوبی داشته باشید و کرایه رو به سمتش گرفتمگفت میدونستی که ما تو کار مغزیم؟ و شخص تازه سوار شده دستمالی جلوی صورت من گرفت نگاهی به نور بنفش انداختم که کم کم تار میشد، چشم هایم ارام بسته شدبیداری:صدای ماشین واقعا ازار دهنده بود خیره شده بودم به سقف ولی هیچ احساس ترسی در من نبوداشکال هندسی خاصی روی سقف جا به جا میشدن، چند مثلث دایره و تعدادی شکل که هیچ سر درنمیاوردم چی هستن رو به روم انگار کل درخت ها در حال اب رفتن بودن، احساس عدم تعلق به جسمم رو داشتم، اینکه دارم از فاصله ای بسیار دور از خودم به همه چیز نگاه میکنممرد کنار من زد رو شونم گفت حالت خوبه؟راننده گفت: همیشه این مرحله زمان میبرهاحساس میکردم اینا همش خواب و خیاله من از اون ماشین پیاده شدم ، کرایه رو پرداخت کردم و الان رو کاناپه گرفتم خوابیدم و دارم رویا میبینم-نه این ی خواب نیست ، فقط این واقعه رو قبول کن ، سعی کن لذت ببریپیرمرد برای اولین بار حرف زد، شخص سومی که باعث بیهوشی من شد دیگه داخل ماشین نبود و من خودم رو اونقدر دور از جسم میدیدم دور از شخصی میدیدم که داخل ماشین نشسته بود و بیهوشش کرده بودن، روح من اونقدر وصل شده بود به روح هستی که کل دنیا رو در خودم حس میکردم،همیشه باید خودمان را گول بزنیم، ولی وقتی می‌آید که آدم از گول زدن خودش هم خسته میشود.!گجسته دژ صادق هدایت</description>
                <category>آن پسر.</category>
                <author>آن پسر.</author>
                <pubDate>Fri, 16 Sep 2022 11:55:15 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تاکسی بفنش داستان کوتاه 1/3</title>
                <link>https://virgool.io/@m_70686462/%D8%AA%D8%A7%DA%A9%D8%B3%DB%8C-%D8%A8%D9%86%D9%81%D8%B4-13-aepias3cbz8t</link>
                <description>تاکسی بنفش 1/3وقتی با درد در حافظه نگه داشتن یا گاهی فراموشی رویداد ها ، حتی کوچک ترین اتفاقات آشنا شدم، سعی میکنم کلمات رو تا جایی که ممکنه یادداشت کنم، این شد که  دفترچه یادداشت من پر شده از جملات، گاها امار بیهوده، فحاشی و حس نفرت به هر موجود زنده ای که توانایی صحبت کردن داره، بعضی اوقات فکر میکنم کمی جلوتر از این پیش برم مغز من، مغز من واقعا کشش اینهمه اتفاقات رو نداره ولی درهرصورت این شیره ی ذهنی باید با تخلیه رو کاغذ گرفته شه تا به جسم نزنه، وقتی مدت کوتاهی دست از یادداشت برمیدارم تصور خالی کردن ده ها گلوله به سمت مغزم رو دارم، این شد که سعی میکنم همه چیز رو یادداشت کنم،تا بتونم همچنان ادامه بدم.این رو امروز مینویسم که جدیدا علاقه پیدا کردم به استفاده از شعر و متن های ادبی وسط یادداشت هام دارم، پناه میبرم به ادبیات از تمامی تاریکی های دنیا و خود.سری یادداشت های قبل مرگپسر چشم خرمایی عصبیگفت : پیلی را آوردند بر سر چشمه‌ای که آب خورد ،خود را در آب می‌دید و می‌رمیداو می‌پنداشت که از دیگری می‌رمد ، نمی‌دانست که از خود می‌رمد!#مولاناساعت 10 شب:سرم رو محکم فشار دادم حس میکردم داره آخرین ذرات روح از تنم خارج میشه، دوران تلخی که بودن یک درد بود، و نبودن هزار درد، درتمام این دوران تاریک چیزی تاریک تر از هر لحظه که پیش رو بود وجود نداشت، هر روز این افکار از درون من رو متلاشی میکرد و از بیرون اونقدر فشار روم بود که گاهی اسمم رو فراموش میکردم، الان فقط باید برگردم.ایستگاه آخر خلوت ترین ایستگاه مترو توی شهر ما،اینجا فقط من هستم و مامورای نه چندان خوش روی مترو، در فاصله بیست ثانیه در های قطار باز میشه من کل این مسیر رو حفظ شدم پله برقی هارو رو بالا رفتم...نیاز دارم که دور شم از هر موجود زنده ای برای چند ماه انگار هیچوقت زنده نبودم جوری خط بخورم انگار هیچوقت نبودم یا برم تو جنگل زمانی وجود نداشته باشه تو ارامش شب کنار آتیش خیره به ماه و روی موسیقی جنگل، ی وقتایی میاد تو زندگیم که بعید میدونم یکساعت بعد حتی بتونم نفس بکشم،زدم تو سر خودم، اخر این افکار منو میکشه.معمولا می‌گویند كسانیكه در سايه مرگ زندگى مى كنند يا زندگى كرده اند، در هر كارى كه انجام مى دهند، شيرينى لذت بخشى به وجود مى آورند ...سه روز برای دیدنهلن کلرکل این راه رو های خروج از مترو رو حفظ شدم 61 قدم به سمت چپ و 21 قدم به راست حتی درز های درو دیوار رو بلدم انگار سرگرمی نمونده نشستم تعداد کاشی های راهی که میرم رو حفظ شدم از دور میبینم یکی از لامپ های آخر راهرو سوخته این فضای تاریک انتهای راهرو رو دوست دارم انگار از بدو تولد دل من با تاریکی خو گرفته از روز بیزارم، اه از تابستون شبی وجود نداره، روشنایی کل طول روز رو احاطه کرده و تو این ساعت تاریکی محدود هم که هست رمقی نمونده برای بیداری به انتهای راهرو که رسیدم و از پله ها رو خیلی آروم رو به بالا رفتم، هیچوقت حس عجله مردم در مترو رو درک نکردم همه انگار دارن از چیزی فرار میکنند اما از یک زمان به بعد احساس کردم دیگه هیچ چیزی منتظر من نیست یا حتی هیچ چیزی نمونده که بخوام ازش فرار کنم یا بخوام یخاطرش عجله داشته باشم، کل اتفاقات در بدترین موقع روی سر من خراب میشوند بعد از بیست و هفت سال سن چیزی نمونده بود بخوام از دست بدم مگر تاریکی روحمدر انتظار تاکسی:رسیدم به خیابون اصلی حدود 20 دقیقست اینجا علاف شدم حتی یک ماشین توقف نکرده از من ادرس بپرسه، این تاکسی های اینترنتی دیگه کل شهرو گرفتن تو کوتاه ترین مسیر پول خون پدرشونو میگیرن مگر اینکه بری تو خط های اصلی تاکسی اونجا واقعا هالو فرضت میکنن هرچقدر تیپ ترو تمیز تری داشته باشی کرایه ی بیشتری میگیرننور چراغ موبایل رو به حالت چشمک زن درآوردمماشین شخصی صد متری  من ایستاد و شخصی رو پیاده کرد ، و دوباره به من که رسید توقف کرد.گفتم صد متری سینماجهنم یعنی وابستگی به قضاوت دیگران..افراد بسیاری در جهنم به سر میبرند،چون سخت وابسته به داوری دیگرانند.ژان پل سارتر</description>
                <category>آن پسر.</category>
                <author>آن پسر.</author>
                <pubDate>Fri, 16 Sep 2022 11:46:42 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آرام چشم هایش بسته شد</title>
                <link>https://virgool.io/@m_70686462/%D8%A2%D8%B1%D8%A7%D9%85-%DA%86%D8%B4%D9%85-%D9%87%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D8%A8%D8%B3%D8%AA%D9%87-%D8%B4%D8%AF-klfprwkdbwk4</link>
                <description>پسرک تلو تلو خوران به سمت درخت بید حرکت کرد ، به درخت چیزی نمانده بود که در اخرین قدم به زمین افتاد ، هیچ دردی حس نمیکرد ، بدنش را جمع کرد خیره به پرتو های نور ماه بین کرم های شبتاب در گرگ و میش سه صبح میان سکوت شب انگار زندگی برای او یک شوخی مضحک بودبا دهانی که به سختی تکان میخورد با خود زمزمه کرد : تلخ تلخ تلخ... سهم من... در واپسین لحظه ارامش روح هستی را در خود حس کرد.آرام ، چشم هایش بسته شد.</description>
                <category>آن پسر.</category>
                <author>آن پسر.</author>
                <pubDate>Thu, 08 Sep 2022 22:24:19 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>