<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Without Borders</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_70787739</link>
        <description>تراوش های یک ذهن خاموش نشدنی :/</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-18 06:30:41</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/569736/avatar/QaUdLV.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>Without Borders</title>
            <link>https://virgool.io/@m_70787739</link>
        </image>

                    <item>
                <title>نجات دهنده...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_70787739/%D9%86%D8%AC%D8%A7%D8%AA-%D8%AF%D9%87%D9%86%D8%AF%D9%87-y4k4nrfvn4yg</link>
                <description>سلام :)از آخرین باری که اینجا نوشتم نمی دونم چند ماه می گذره؟6 ماه!5 ماه؟!! شایدم 4 ماه!!!نمی دونم...اما باید بگم توی مرحله ای از زندگی به نام &quot;زندان کنکور&quot; حبس شدم که دلیل نبودنم و ننوشتنم بودن در این زندان بود:/آره، راستش برای من کنکور درست مثل یک زندان سرد و نمور و تاریکه، با صداهای وحشتناکی که نصف شب سر و کلشون پیدا می شه. زندانش مثل یک طونل دراز و تنگه، که تهش یک نقطه کوچیک نور پیداست و برای رسیدن بهش فقط چند ماه وقت دارم! تمام این مدت، صبح تا شب، اول ماه، وسط ماه و آخر ماه، موقع ناهار، صبحانه، شام، تمام فکرم این بوده که چطوری برسم به اون نقطه نور و خودمو از بند این زندانی که توش افتادم نجات بدم. می دونید رسیدن به نور و تموم شدن این تاریکی برای من کلید شروع مسیر جدید زندگیمه. همون مسیری که برای رسیدن بهش لحظه شماری می کنم، شبا با تصورش سر مست می شم، از فکر و خیال کردن در موردش خوابم نمی بره.آره زندگی من تازه بعد از رسیدن و بدست آوردن اون نوره که شروع می شه. و توی تمام این مدت که نبودم، داشتم دست و پا می زدم برای رسیدن بهش. هزار بار زمین خوردم ولی هر بار پُررو تر و سمج تر از قبل بلند شدم و رفتم به سمتش. این روزا نفسام به شماره افتاده و مسیر هم به انتهاش. و حالا این منم که تعیین می کنم که بعد از رسیدن به نور و گذشتن ازش چی در انتظارم باشه! آزادی و رهایی! یا قُل و زنجیر دوباره! پر از حس های مختلفم، وحشت استرس غم رنج تنهایی بی دفاعی نرسیدن نشدن نتونستن کلافه بودن تمام اینا توی وجودم نفوذ کردن و ذره ذره دارن نابودم می کنن. انگار هر چی به آخرای زمان باقی مونده نزدیک می شم هر کدوم از اینا توی وجودم چند برابر می شن. انگار قراره اونقدری میزانشون زیاد بشه که حَل بشم داخلشون. می دونید الان دیگه تنها چیزی که برام مهمه، ثابت شدن خودم به خودمه. اینکه ثابت کنم تونستم و از پَسش بر اُمدم، برم جلوی آینه به چشای خودم خیره بشم و بگم دیدی تونستی؟؟ دیدی آخرش رهایی و آزادی بود؟ دیدی قوی تر از اون چیزی بودی که فکر می کردی؟؟ آره، این روزا دارم تلاش می کنم که خودم رو به خودم ثابت کنم، به خودم ثابت کنم که فکرایی که در مورد خودم می کنم درست نیست، دارم اشتباه می کنم و می تونم از پسش بربیام. درسته این روزا تبدیل شدم به کسی که واژه امید براش هیچ معنایی نداره، مُدام داره سعی می کنه به خودش ثابت کنه که نمی تونه،و هر فرصتی رو برای تحقیر کردن خودش غنیمت می شماره. کسی که فکر می کنه که تنها مرگه که می تونه کلید آزادیش از این زندان باشه. اما می خوام دست خودمو بگیرم، جای اشک روی گونه هاشو پاک کنم، بغلش بگیرم و در گوشش فریاد بزنم &quot;تو از پسش بر می یای دختر جان&quot; آره، از پسش بر می یای...ببرمش جلوی آینه و بگم ببین نجات دهنده تو اینجاست. نگاه کن،  اون خودتی، خودِ خودت. پس بیا با خودت مهربون تر باش، دست خودتو بگیر و دوسش داشته باش. کمکش کن، کمکش کن این مسیری که شروع کرده رو تموم کنه. تلاش کن آخرش بشه همون چیزی که می خواد. چون تو تنها نجات دهنده ای :) &quot;تو از پسش بر می یای دختر جان &quot;+این روزا خیلی خیلی تحت فشار روحی و جسمیم تنها دلیلی که باعث شد اینجا بنویسم، دلتنگی برای اینجا بود :)) ازتون می خوام به هر روشی که بهش اعتقاد دارین برام دعا کنید بتونم خوب تمومش کنم. پیشاپیش ممنونم ازتون. دهم خرداد هزاروچهارصد. ساعت 22:18 دوشنبه.</description>
                <category>Without Borders</category>
                <author>Without Borders</author>
                <pubDate>Mon, 31 May 2021 22:39:58 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خرس های قطبی خانه ما!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_70787739/%D8%AE%D8%B1%D8%B3-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%82%D8%B7%D8%A8%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%87-%D9%85%D8%A7-hnpju01abaws</link>
                <description>عکس از اولین خرس قطبی بیدار شده خونمون ? راستش رو بخواین با تموم شدن بهمن و شروع شدن اسفند کار من می شه روزی چندین بار چک کردن خرس های قطبی خونمون:/یعنی یه طوری من اینا رو ساعتی چک می کنم که قشنگ نصف وقتم صرف همین کار می شه و اگه خونمون عاری بود از هر نوع گونه ای از خرس قطبی های دلبر من ده تا قدم جلو تر از الانم بودم :))))) من عاشق بهارم، و متنفر از زمستون، از نظر من هوا نباید هیچ وقت سرد باشه بلکه باید یه طوری گرم باشه که ما مثل کره داخل ظرف روی حرارت از شدت دمای زیاد ذوب بشیم!!!! هیچی برام دلچسب تر از نور خورشید نیست، کلا روزا من اینطوریم که دوصفحه می خونم بعد بدو بدو می رم تو حیاط تا هم آفتاب بگیرم و هم ببینم امروز خرس های قطبی چند درصد رشد کردن، چند تا شکوفه جدید اضافه شده، آیا مورچه ها بازم به شکوفه ها حمله کردن یا نه! اگه حمله کرده باشن لونه رو پیدا می کنم و با تکه تکه کردن یک قطعه نون کنار لونه سعی می کنم حواسشون رو پرت کنم تا سمت شکوفه ها نرن، تازه حواسم هست نون رو خیلی دور از لونه نریزم که باعث صرف انرژی بیشتری بشه براشون :/در تمام این لحظات که غرق خوشی و شادی می شم ته دلم حواسم پیش کنکوره، استرس می یاد سراغم، همش فکر می کنم کاش سال بعد  بهار، نه کرونا باشه نه من کنکوری و به درجه دانشجویی ترفیع پیدا کرده باشم تا بتونم تمام وقت در خدمت چک کردن درصد رشد خرس های قطبی خونه باشم. :(راستش این روز ها گوشه گیر تر و آدم گریز تر از هر وقتی شدم وحتی دلم نمی خواد حرف بزنم، میزان ارتباطم با آدم ها خلاصه می شه توی گروه خانوادگی که عمیقا عاشقشونم و با دنیا عوضشون نمی کنم. میزان ارتباطم با دوستام صفره و عملا هیچ دوستی ندارم :/علاقه ای هم ندارم برای برقراری ارتباط با آدم های جدید. این روز های باقی مونده سال رو دارم به هدف های سال بعدم فکر می کنم، این که سال بعد قراره چه کنم تا شود آنچه باید بشود؟؟ وقتی به جمعبندی برسم همینجا ازش می گم براتون. بقدری هم بی انگیزم که حتی خبری از خرید لباس عید هم نیست و هیچی نخریدم. البته منظورم خرید حضوری نیست چون من در یک سال گذشته فقط 4 بار رفتم داخل شهر که یکبار بخاطر ثبت نام کنکور و یکبارم بخاطر خرید کتاب کنکور بوده، اون 2 بارم یادم نمی یاد ولی قطعا کار مهمی بوده که رفتم :/(بمیری کرونا) خلاصه که حتی حوصله خرید آنلاین رو هم نداشتم، هرچند پاندمی منو تبدیل به پروردگار خرید آنلاین کرد ولی خب انگیزه و حوصلش نبود. الانم در حالی که دیگه روی صندلی میز تحریرم دراز کشیدم و فقط سرم پیداست دارم براتون کلمه های رو پشت سر هم ردیف می کنم :) گفتم حداقل بیام اینجا بنویسم چون دیگه خیلی شبیه انسان های اولیه شدم و رفتم توی غار تنهاییم و عملا با هیچ کس ارتباط ندارم (به جز همون گروه خانوادگی). این شد که الان اینجام :)))))) خواستم بیام اول نوشته به تقلید از این اینفلوئنسر های اینستاگرام  بگم وااااااای مرررررسی که تو این مدت که نبودم حواستون بهم بود و دنبالم بودین که چشمم خورد به تعداد دنبال کننده هام و کلمههای توی مغزم خشک شدن :///ولی خیلی بدهههه که هیچ دوستی ندارم که وقتی خبری ازم نبود، یه خبری ازم پیدا کنه!!!!! خلاصه امیدوارم در این لحظات ملکوتی آخر سال و البته ملکوتی و عرفانی تر خانه تکانی هنوز سالم باشین؛ هم خودتون و هم رابطتون با مادر خانواده، و اگه آلودگی هوا، سیل، زلزله، سقوط هواپیما، بهمن، و کرونا هنوز گیرتون ننداخته از خونه تکونی جان سالم به در ببرید:////هفدهم اسفند هزارو سیصدو نود و نه ساعت 19:30 یک شنبه </description>
                <category>Without Borders</category>
                <author>Without Borders</author>
                <pubDate>Sun, 07 Mar 2021 19:35:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>قطار در حال حرکت...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_70787739/%D9%82%D8%B7%D8%A7%D8%B1-%D8%AF%D8%B1-%D8%AD%D8%A7%D9%84-%D8%AD%D8%B1%DA%A9%D8%AA-si6vs3ygxdpl</link>
                <description>‌ چند ساعت قبل داخل کامنت های یکی از فیلم های یوتوب خوندم که نوشته بود :&quot;قطار در حال حرکت رو همیشه سنگ می زنن، قطاری که وایسته که سنگ زدن نداره.&quot;خوندن همین جمله کافی بود تا من سرمست بشم از خوشحالی؛ اینکه صبر کنم و باز هم درد و رنج حاصل از برخورد این سنگ ها رو به خودم تحمل کنم.ایمان بیارم به مسیرم و درست بودنش.خوشحالم که هیچ وقت راکد نبودم، نیستم و نخواهم بود.فکر می کنم تنهایی بخشی از ذات ماست.و نیروی پذیرش تنهایی سبب می شه ما بخش های دیگه خودمون رو بشناسیم.من آدم تنهایی پسندیم؛تنهایی درس خوندن، تنهایی فیلم دیدن، تنهایی قدم زدن، تنهایی آشپزی کردن و حتی تنهایی خوابیدن!و زمانی حاضر می شم این حصار تنهایم رو بشکنم ودر انجام دادن این کار ها باکسی شریک بشم که بدونم طرف مقابل حداقل 70 درصدی شبیه من باشه.اگر غیر این باشه بازده من در انجام تمام این کار ها دچار یک روند کاهشی می شه و باعث نارضایتی من از خودم می شه. (قبلا تجربش کردم و بهم ثابت شده.)از اون جایی که تنها ارتباطم این روز ها خلاصه می شه در خانواده پس تمام این کار ها رو به تنهایی انجام می دم و نهایت لذت و بازده رو تجربه می کنم.و باید بگم که عمیقا خوشحالم. :)باید بگم این تنها بودنِ و تصمیم گرفتنم برای دوری از آدم ها جز خانوادم باعث شده دیگه کم تر از قبل درد این سنگ هایی که بهم برخورد می کنن رو احساس کنم، و از تصمیمی که گرفتم کاملا راضیم.اصلا یکی از دلایلی که شروع کردم به نوشتن در &quot;ویرگول&quot; همین بود.چون تنها بودم و احتیاج داشتم که بنویسم، پرحرفی کنم و با آدم هایی که من رو نمی شناسن تعامل داشته باشم.اینجا هویت من رو نوشته هام می سازن،اینکه کی هستم و طرز فکرم چیه‌؛اینکه دیگه کسایی که می شناسنم، نوشته های منو به خودشون ربط نمی دن و مجبور نیستم توضیح بدم و توجیح کنم!خواستم دوباره بگم خوشحال می شم که اینجا برام کامنت می ذارین و نظرتون رو در مورد تراوش های ذهن افسار گسیخته من بیان می کنین :))حقیقتا شما برام حکم لنگ کفش در بیابان رو دارین.البته باید بگم که از این نظر که من حتی با یک کامنت از سمت شما کارخونه قند سازی توی دلم شروع به فعالیت می کنه. ://پس خودتون رو از من دریغ نکنین. :) با این وجود حتی نمی تونم منکر این هم بشم که من گاهی اوقات عاشق و دلتنگِ بودن در جمع می شم و دلم برای مهمونی هایی که صدا به صدا نمی رسه پَر می شکه.کلا مدلم اینطوری که هم خدا رو می خوام، هم خرما رو!!!من دوست دارم تحت هر شرایطی و برای انجام هر کاری به خودم تکیه کنم و متنفرم از کسایی که از دیگران به عنوان ماشین بر آورده کردن آرزو هاشون استفاده می کنن.همیشه دوست دارم اون آدمی باشم که موقع گرسنگی می ره دنبال درست کردن قرمه سبزی نه نمیرو!!آدمی که صبر می کنه، زمان می ذاره، سختی می کشه و گرسنگی رو تحمل می کنه و در آخر حاصل دست رنج خودش رو با لذت می خوره؛نه کسی که برای فرار از گرسنگی سریع ترین  و آسون ترین راه ممکن رو انتخاب می کنه. (امیدوارم درست منظورمو رسونده باشم.)می خوام بگم خیلی وقت ها برنده شدن مهم نیست، مهم اون تلاشی هست که به خودمون ثابت کنیم ما تلاش کردیم ولی خب با هزار تا اتفاق دیگه که دست ما نبود برنده نشدیم.مهم اینه که دنبال لقمه آماده نباشیم؛اگه هزار بار زمین خوردیم باز برای هزارویکمین بار بلند بشیم و دوباره تلاش کنیم برای رسیدن به آرزو هایی که سال ها باهاشون زندگی کردیم و نذاریم که به زباله دان تاریخ بپیوندن و بعدا با حسرت برای خودمون یادآوری کنیم.آره رفیق اگه این روزا خسته شدی اشکالی نداره، بلند شو و دوباره تلاش کنشاید بعد از این پیچ رسیدی به همون جایی که دنبالشی.باید بهونه ها رو بذاری کنار و فقط شروع کنی، بهونه ها فقط ساخته ذهن خود مان، برای توجیح کردن و کاستن عذاب وجدان خودمون.گاهی وقت های خیلی زود دیر می ‌شه.فرصت ها رو از دست ندیم...بیست و دوم بهمن هزارو سیصدو نود و نهساعت 21:28 چهارشنبه.</description>
                <category>Without Borders</category>
                <author>Without Borders</author>
                <pubDate>Wed, 10 Feb 2021 21:49:03 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پله پله تا؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_70787739/%D9%BE%D9%84%D9%87-%D9%BE%D9%84%D9%87-%D8%AA%D8%A7-ohus0m6zdxho</link>
                <description>بنظر من کار بیخودی می تونه باشه که در مورد نظرات خیلی گذشته آدم ها بحث کنیم‌؛ چون اساس ذات انسان تغییرِ....اینکه همیشه دنبال جستجو کردن درست ترین راه ها بر اساس زندگی خودش و تجربیاتشِ.خود من قبل ترها به یک سری چیز ها عقیده داشتم که اگر همین الان کسی همچین عقیده ای داشته باشه و با من در میون بذاره قطعا نقشه قتل طرف رو سه بار متوالی مرور می کنم و با یک اقدام کیش و مات گونه طرف رو برای همیشه از صفحه روزگار محو می کنم :////خلاصه می دونید می خوام بگم خیلی خوبه که ما مثلا درخت سیب نیستیم که همیشه یک میوه بدیم و دائما می تونیم سطح آگاهی خودمون رو بالا ببریم و دیدگاهمون تغییر کنه و بریم سمت مسیر درست.من قبل تر ها وقتی کاری رو نمی تونستم انجام بدم یا با شکست مواجه می شدم فقط مونده بود که کوکب خانوم زن همساده عمو وسطیم رو مقصر جلوه بدم برای توجیح کردن خودم :)))))ولی یک روز تصمیم کبری گرفتم و نشستم درست و حسابی فکر کردم، تجزیه و تحلیل کردم و به این نتیجه رسیدم که  آدمی که الان هستم با هر موقعیتی حاصل تک تک انتخاب های کوچیک و بزرگ خودمِ و به هیچ کس جز خودم نمی تونم شکایت کنم؛ چون خودم کردم که لعنت بر خودم باد!!!!قدرت تفکر، انتخاب و اختیار باعث تمایز ما با سایر مخلوقات شده پس اگه شرایطی دارید که ازش راضی نیستید بهتر مثل قبلا من نباشید و به کوکب خانوم های همساده کاری نداشته باشید به جاش کاغذ و قلمتون رو بردارید و علت رو پیدا کنید و مشکل رو از ریشه حل کنید و سعی کنید در هر مرحله از زندگی با استفاده درست از داشته ها و دانسته هاتون بهترین تصمیم رو بگیرین. حالا نمی دونم این قسمت رو که می خوام بگم تا چه اندازه درست می تونه باشه و من صرفا دارم نظر شخصیم رو می گم اونم از اولین تجربه شکست خوردنم.بله اولین شکست من در زندگی چیزی نبود به جز &quot;کنکور جان&quot;برای من نگرفتن نتیجه دلخواه در کنکور بزرگترین شکست زندگی بود.ولی بعدا به این نتیجه رسیدم اگه سال اول قبول شده بودم و رفته بودم دانشگاه با خیلی از آدم های درجه یک و فوق العاده ای که الان آشنا شدم هرگز برخورد نمی کردم.قبول نشدن توی کنکور باعث شد عمیق تر خودم رو بشناسم و لایه های درونی خودمو کشف کنم.آشنا شدن با آدم های درجه یک باعث رشد من شد و حتی شناخت علایق و استعداد های شکوفا نشدم!مسیر درست و واقعی زندگیم رو من بعد از تجربه قبول نشدن توی کنکور پیدا کردم و در حال حاضر دارم تلاش می کنم که ارزش زندگی و فرصتی که بهم داده شده رو به بهترین شکل ممکن بدونم و از مسیر درست منحرف نشم.در حال حاضر اصلا قبول نشدن توی کنکور رو برای خودم شکست نمی دونم و اتفاقا الان به عنوان نقطه عطف زندگیم ازش یاد می کنم...انگار برام یک جور زنگ خطر بود؛ حتی باعث شد که دیگه اصلا در بند حرف و نظرات دیگران نباشم و دیگه برای حرف هر تازه به دوران رسیده ای اندازه یک اقیانوس گریه نکنم (اگه دریاچه ارومیه دوباره خشک شد همین جا کامنت بذارین زود خودمو می رسونم:/) و سعی کنم با عقلم درست ترین تصمیم رو در هر برهه زمانی بگیرم.باشد که همگی رستگار شویم.و من الله توفیق:)+عکس رو خودم گرفتم :) هجدهم بهمن ماه هزارو سیصدو نود و نهساعت 20:50 شنبه</description>
                <category>Without Borders</category>
                <author>Without Borders</author>
                <pubDate>Sat, 06 Feb 2021 21:04:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فرشته بال شکسته اونا....</title>
                <link>https://virgool.io/@m_70787739/%D9%81%D8%B1%D8%B4%D8%AA%D9%87-%D8%A8%D8%A7%D9%84-%D8%B4%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D9%87-%D8%A7%D9%88%D9%86%D8%A7-acu8xeeyzam9</link>
                <description>یه هفته ای می شه که چیزی ننوشتم... ولی بذارید یه چیزی بگم براتون!!! دیشب که رفته بودم خونه مادر بزرگم طبق معمول حرف دانشگاه شد؛ بعد مامانم می گفت آره فلانی منو دیده گفته دختر من فلان رشته قبول شده و شروع کرده تعریف از فرشته بال شکستش. اتفاقا خالمم گفت آره منم فلان فامیل رو دیدم اونم همینا رو در مورد بچش می گفته... حالا می دونید من نمی دونم کی دیگه قراره تموم بشه این سوال ها که بچه تو چی قبول شده؟ کی ازدواج می کنه؟ کی بچه می یاره!؟ کی می ره دانشگاه؟ کی می میره :/؟؟ کی مرض کی درد کی کوفت؟ (ببخشید یهو عصبانی شدم) ولی می خوام بگم خدایی پرسیدن این سوال ها اوج بی‌شعور بودن طرف رو نشون می ده. کاش قبل از اینکه این سوال ها رو بپرسیم از بقیه، قبلش از خودمون بپرسیم دونستن جواب این سوال ها چه تاثیری توی روند زندگی ما داره؟؟؟ اصلا چیزی به دانسته های ما اضافه می کنه؟؟؟ اصلا چرا ما باید سوال هایی رو بپرسیم که مربوط می شه به زندگی شخصی آدم هاا؟؟؟؟ حالا بعضی ها هم هستن یه طوری وقتی می رسن به مامان من از بچه هاشون و دانشگاه و این چیزا تعریف و تمجید می کنن انگاری سقف آسمون باز شده این فرشته های متولد شده اینا آمدن رو زمین بعد بالشون شکسته دیگه نتونستن برن موندن کنار ما بدبخت بی چاره ها:///////////خلاصه که حال آدم رو بهم می زنن با این تعریف و تمجید هاشون و همیشه هم یک مشت دروغ شاخ دار می گن، واقعا قابل درک نیست برام، کاش دوره این آدم ها تموم بشه. کاش دست فرشته های بال شکستشون رو بگیرن دوتایی با هم برن همون آسمون ما رو هم اینجا روی زمین تنها بذارن :///خلاصه که اینطوری هاست. هوا هم امروز یه طوری بهاری شده آدم دلش می خواد همین الان جمع کنه بره سیزده بدر :))))))) ولی می دونید من امسال رتبم خیلی خیلی خوب می شه من می دونم مطمئنم که دیگه این بار می شه همونی که من می خوام، آخ که چقدر خوبه تصور روز های آینده :) وضعیت درس هام هم خوبه خداروشکر و منم هر روز فاصلم با دایره راحتی زیاد و زیاد تر می شه :))) حالم خیلی خوبه خیلیییییییی..... +می دونم موقع نوشتن زیادی پریدم این شاخه و اون شاخه ولی دلم برای نوشتن تنگ شده بود...... دهم بهمن هزار و سیصد و نود و نه ساعت 14:11 جمعه </description>
                <category>Without Borders</category>
                <author>Without Borders</author>
                <pubDate>Fri, 29 Jan 2021 14:14:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خشت اول!</title>
                <link>https://virgool.io/@m_70787739/%D8%AE%D8%B4%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-tnkbrvrlxnxp</link>
                <description>تا پایان بهمن 99 فقط 27 روز دیگه مونده و تا شروع ثبت نام کنکور سراسری 1400 فقط 9 روز دیگه ://چند روز پیش یه پستی می خوندم توی اینستاگرام در مورد &quot;خارج شدن از دایره راحتی&quot; نوشته بود خارج شدن از دایره راحتی خیلی برای ما چالش برانگیزه. برای کاهش وزن و رژیم گرفتن باید از خوردن غذا هایی که دوست داریم صرف نظر کنیم. برای راه اندازی و شروع یک کسب و کار جدید باید تحمل شکست و مشکلات نادیده شدن رو داشته باشیم. یا اصلا چرا جای دوری بریم خود من برای قبولی توی رشته ای که می خوام باید صبح زود بیدار بشم، بیشتر از 8 ساعت درس بخونم، دور فضای مجازی رو خط بکشم، رفتار و اشتباهات گذشته رو تکرار نکنم و خیلی چیز های دیگه... ولی می دونید ما معمولا از انجام دادن کارهایی که به نفعمون هستند فرار می کنیم؛ چون باید رنج زیادی رو متحمل بشیم و از دایره راحتیمون خارج بشیم. حالا این ما هستیم که تصمیم می گیرم برای رشد و پیشرفت کردن از دایره راحتیمون خارج بشیم و سبک رفتارمون رو تغییر بدیم یا نه!!!! آبراهام مازلو روانشناس معروف و نظریه پرداز سلسله مراتب نیاز ها هم گفته :&quot;انسان در هر موقعیتی فقط دو گزینه پیش رو دارد، یا قدم به جلو بگذارد و رشد را تجربه کند یا قدم به عقب بردارد و امنیت را تجربه کند.&quot; 2 روز پیش که اول بهمن بود پشت میزم نشسته بودم و داشتم توی دریای افکار ذهن افسار گسیختم شنا می کردم که یهو افسار گسیخته جانم این قسمت از آهنگ هایده رو با صدای زیاد پخش کرد! &quot; ای که تویی همه کسم/ بی تو می گیره نفسم اگه تو رو داشته باشم /به هر چی می خوام می رسم&quot; بعد دیدم عههه این تیکه از آهنگ انگار قشنگ در وصف وجنات رشته دلخواه من سروده شده باشه. دیگه عزمم را جزم کرده و شروع کردم به بدو بدو کردن به سمت رشته دلخواه تا هنوز دیر نشده:))به خودم گفتم ببین بچه جان باید خشت اول رو راست بِنهی چون اگر کج بِنهی دیوارت تا ثریا کج می شه و یهو به خودت می یای و می بینی شد آنچه نباید می شد :)))))) این بود که 2 روز قبل چیزی ننوشتم چون در حال خارج شدن از دایره راحتی و راست گذاشتن خشت اول بودم! +از نوشتنم توی این صفحه 5 روز می گذره ولی باید بگم توی همین چند روز عاشق اینجا شدم؛ مخصوصا وقتایی که نوتیف می یاد که کامنت گذاشتین یا نوشته ها لایک شدن. اصلا ته دلم شهرام شب پره شروع می کنه به خوندن ای قشنگ تر از پریا...سوم بهمن هزارو سیصد و نود و نه ساعت 13:38 جمعه </description>
                <category>Without Borders</category>
                <author>Without Borders</author>
                <pubDate>Fri, 22 Jan 2021 13:42:04 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بلند شو دختر جان...</title>
                <link>https://virgool.io/@m_70787739/%D8%A8%D9%84%D9%86%D8%AF-%D8%B4%D9%88-%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1-%D8%AC%D8%A7%D9%86-lkwpxyvd9a9e</link>
                <description>دیروز برخلاف قولی که داده بودم مثل تمام روز های قبل هیچ کاری انجام ندادم ‌‌؛ هیچ کاری.... دیروز و تمام دیروز های قبل، از خودم فراری بودم، از قول های عملی نشده، از کار های انجام نشده،. از تلاش های نکرده، از درس های نخونده، از صبر های نداشته، از امید های نا امید شده... گریه کردم، عصبانی شدم، پاچه بقیه رو گرفتم، خودمو یه آدم شکست خورده و بی مصرف خطاب کردم و با گفتن جمله تو چقدر زشتی دیگه طبق عادت برای شانه زدن موهام جلوی آینه نرفتم.و بلاخره که چی؟؟؟ دی هم تموم شد واز فردا وارد بهمن می شیم، فرصت خوبیه برای شروع دوباره، برای هزارمین بار بلند شدن و تلاش کردن، اما تلاش مستمر نه تلاش چند ساعته و چند روزه. تلاش مستمر تا خود شب 10 تیر ماه 1400. تلاش مستمر برای رسیدن به صفحه اصلی زندگیم و شروع روزای خوب.... باید تمام اشتباهات گذشته رو بنویسم روی کاغذ و یکی یکی خط بزنمشون  تا دیگه تکرار نشن. تغییر کردن سخته ولی من از پسش بر می یام می دونم که سال بعد 29 دی ماه دیگه من پشت کنکوری نیستم بجاش پیشوند دانشجوی فلان رشته می یاد می شینه قبل اسمم...... راستش زندگی بعد از کنکور و قبول شدن توی رشته ای که می خوام اونقدری قشنگه که حتی همین الان هم از تصورش اشکم در می یاد...دوتا راه بیشتر نیست برام اول اینکه یا اندازه آرزوم تلاش کنم دوم اینکه یا اندازه تلاشم آرزو و خب فکر می کنم واضح باشه که انتخاب من کدومِ:)))))سی ام  دی هزار و سیصد و نود نهساعت 10:45 صبح سه شنبه</description>
                <category>Without Borders</category>
                <author>Without Borders</author>
                <pubDate>Tue, 19 Jan 2021 10:47:28 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>افسار گسیخته</title>
                <link>https://virgool.io/@m_70787739/%D8%A7%D9%81%D8%B3%D8%A7%D8%B1-%DA%AF%D8%B3%DB%8C%D8%AE%D8%AA%D9%87-brx4thir4lan</link>
                <description>سلاماز اون جایی که من اگه ننویسم می میرم تصمیم گرفتم از امروز اینجا بنویسم. بنده صاحب یک ذهن بی‌شعور و وراج هستم که هیچ وقت خدا خاموش نمی شه و موقع خوابیدن مصبیت ها می کشم از دستش تا افسارشو بگیرم دستم:///حتی همین الان هم ساکت نمی شه تا من بفهمم چی می خواستم بنویسم. آهان می خواستم بگم این روز ها اصلا زندگی رو دوست ندارم، میزان رضایتم از خودم منفی صدِ. راستش این زندگی و تلاشی که دارم براش می کنم با ایده آل های ذهن افسار گسیختم هیچ جوره جور در نمی یاد و اگه به همین روند ادامه بدم به زودی شاهد کیش و مات شدن خودم تو صحنه زندگی خواهم بود اونم برای دومین بار :(((بخاطر همین فکر کردم شاید نوشتن توی این صفحه و اشتراک گذاشتنش با بقیه باعث بشه که من به خودم بیام و این قورباغه رو قورت بدم و صفحه اصلی زندگیم شروع بشه. همون روز هایی که دارم برای رسیدن بهشون لحظه شماری می کنم و قراره بشن نقطه پرتاب من به سمت رویا و آرزو هام.به همین جهت به خودم قول می دم که بلا خره امروز یه کاری بکنم یه حرکتی اونم از نوع درست حسابیش.خلاصه که خیلی خوشحالم برای متولد شدن اینجا جایی که بتونم راحت بنویسم، روزی ده تا پست بذام و از هر دری حرف بزنم. بیست ونهم دی هزار و سیصد و نود و نه ساعت 10:05 صبح دوشنبه</description>
                <category>Without Borders</category>
                <author>Without Borders</author>
                <pubDate>Mon, 18 Jan 2021 10:17:31 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>