<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های شیر بالدار</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_70835511</link>
        <description>عاشق داستان نویسی و داستان خوندن</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 16:28:58</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2410630/avatar/4rVhTY.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>شیر بالدار</title>
            <link>https://virgool.io/@m_70835511</link>
        </image>

                    <item>
                <title>بقا: عصر زامبی ۳</title>
                <link>https://virgool.io/@m_70835511/%D8%A8%D9%82%D8%A7-%D8%B9%D8%B5%D8%B1-%D8%B2%D8%A7%D9%85%D8%A8%DB%8C-%DB%B3-hutuesdev2v4</link>
                <description>پیش فرمانده رفتیم از اولین برخورد احساس کردم با آدم موزماری طرفم. اما بین راه امیرمحمد شروع کرد به تعریف کردن از فرمانده:آره داش کاوه اون زن و دخترشو از دست داده. یه روز مرخصی اومده که یه واکر شیشه رو میشکنه و میاد داخل و زنش که تو آشپز خونه بوده رو گاز میگیره... آه چه موجودات کثافتی تا فکرشونو میکنم جیگرم آتیش میگیره... داشتم میگفتم زنش سریع تبدیل میشه و اون خشاب اسلحه رو کار میزاره و از ضامن در میاره و زنش و اون لعنتیو میکشه.... دخترش هم که داشته تو حیاط بازی میکرده جیغش بلند میشه و وقتی میرسه میبینه که ....سرشو پایین گرفت و با بغض گفت: ازون موقع دیگه اخلاقش خراب شده البته خراب خراب که نهیه جورایی گرفته شده .سکوت میکند با تعجب میپرسم: پس یعنی...._ همه ی کسایی که اینجان یا کسی را از دست دادن یا خونه زندگیشونو و پناه اوردن به این پایگاه.فرمانده: سربازی رفتی؟بله رفتم.خوبه پس اونقدرام که میگن صفر کیلو متر نیستی.چطور شد که مردم به این وضع افتادن؟نمیدونم ....نمیدونم..... امیدوارم کسی که این کارو کرده .... خب الان من باید چیکار کنم؟؟باید امتحان مرگ زندگی بدیامیر محمد از تعجب فریاد زد: مگه دیوونه شدی فرمانده هنوز نیومده میخوای بکشیش؟من پرسیدم: مگه چیکار باید بکنم؟به یک میدان گرد رسیدیم که دور تادورش پر از در بود و چند نفر جلو درها ایستاده بودند.فرمانده باصدای بلند گفت: افراد من دوستان من یک مرد جدید به ما ملحق شده و قبول کرده امتحان مرگ زندگی را بدهد. مردم تعجب کردند و شروع کردن به پچ پچ کردن به امیرمحمد گفتم: آقا امیر مگه این چه جور امتحانیه؟همینو میتونم بهت بگم که گاوت زاییده اینجا این امتحان برای بخشش افراد خطا کاره و اعدام این درا رو میبینی ... فرمانده به طرف امیر محمد آمد و گفت: بسه خودم توضیح میدم. یکی از این سلاحای سردو انتخاب کن اما چون تازه واردی میتونی دو این چاقو جیبی هم برا اینکه ازت خوشم اومد.به سلاح ها نگاه کردم و یک چکش و یک قمه برداشتم.انتخاب خوبی کردی. یکهو فرمانده با لگد مرا به داخل گودال پرت کرد.در ها باز شد و مردم به گوشه ای پناه گرفتن فرمانده فریاد زد: بجنگ!!!و یک تیر هوایی شلیک کرد‌.چند لحظه بعد صدای نعره هایی بلند به گوشم رسید و چند واکر وارد گودال شدند و به سمت من حمله کردند...واکر ها مردگان متحرک</description>
                <category>شیر بالدار</category>
                <author>شیر بالدار</author>
                <pubDate>Wed, 23 Aug 2023 14:07:05 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بقا:عصر زامبی۲</title>
                <link>https://virgool.io/@m_70835511/%D8%A8%D9%82%D8%A7%D8%B9%D8%B5%D8%B1-%D8%B2%D8%A7%D9%85%D8%A8%DB%8C-%D9%87%D8%A7%DB%B2-wnb0jo0tvgg4</link>
                <description>یکی از اون پست فطرت ها را دیدم ناگهان یک ماشین سمند به اون هیولا برخورد کردن و آسفالتو به خون کشید. مردی قوی بنیه که ماسک اکسیژن به صورت داشت در ماشین را باز کردو فریاد زد بدو بیا بالا. معطل نکردم پریدم تو ماشین و در را بستم. در ها را قفل کرد و راه افتاد از کوچه های فرعی میرفت که توجه کمتری بهمون بشه با سرعت خیلی بالا فکر کنم ۱۰۰_۱۲۰ کیلومتری میرفت. پیچید تو یه بن بست و ناگهان ایستاد. از پنجره بیرون رو نگاه کردم خونه ی بزرگ ویلایی و تمام حصار کشیده و مجهز به دوربین مدار بسته بود._همه چیز ازون روز لعنتی  شروع شد...نگاهی انداختم مرد ماسک را برداشت چهره ی خوش سیمایی داشت و صدای مردانه ی بسیار زیبا_اسمت چیه؟؟؟_اسمم؟؟ میتونی منو امیر محمد صدا کنی.اسم تو چیه؟؟_اسمم کاوه است.ممنون که نجاتم دادی._قابلی نداشت فقط دفعه ی بعد که باهاشون رو به رو شدی اگه نتونستی بکشیشون فرار کن وگرنه تیکه پارت میکنن.وارد خونه شدیم چندن نفر با اسلحه در حال نگهبانی بودند مردی با اسلحه ی AK-47 به بقیه دستور میداد. امیر محمد به او گفت:حج رضا یه بازمانده ی دیگه پیدا کردم.حج رضا نگاهی به من کرد و گفت خوب صفر کیلومتری یا بلدی تفنگ دستت بگیری؟؟؟_ها؟؟_پس فکر کردی همینجوری برای زنده موندن باید بخوری و بخوابی؟؟نخیر. باید تفنگ دستت بگیری شلیک کنی،بکشی تا کشته نشی و زنده بمونی حالا بگو بلدی یا نه؟؟_من تا حالا حتی اسلحه دستم نگرفتم چه برسه آدم بکشم!؟_ آقا امیر این صفر کیلو متر را ببر پیش فرمانده. تا یاد بگیره چطور بجنگه.وارد اتاق فرمانده شدیم. فرمانده مردی جوان بود که اثر زخم هایی روی صورتش داشت صورتش را از ته زده بود. و جای یک بخیه روی دستش بود نگاهی به سر تا پایم کرد. پوزخندی زد و گفت اول برو لباس بپوش بعد بیا پیش من. خجالت زده شدم از در اتاق بیرون آمدم که امیر محمد لباسی به سویم پرتاب کرد و گفت: بپوش که آبرومون را بردی. لباس را پوشیدم. گفت آ باریکلا شدی یه دسته گل چه تیپ دختر کشی!!! هر دو خندیدیم. او پسری شوخ بود. به سمت اتاق فرمانده رفتیم که ..... ادامه دارد..... </description>
                <category>شیر بالدار</category>
                <author>شیر بالدار</author>
                <pubDate>Thu, 11 May 2023 21:51:16 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بقا: عصر زامبی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_70835511/%D8%A8%D9%82%D8%A7-%D8%B9%D8%B5%D8%B1-%D8%B2%D8%A7%D9%85%D8%A8%DB%8C-ddbwvooh7ytb</link>
                <description>همه چیز از آن روز نحس شروع شد. موج وحشت تمام شهر را گرفته بود مامورین از مردم میخواستند که در و پنجره ها را با میخ ببندند و به هیچ قیمتی از خانه بیرون نیایند... صدای همهمه و فریاد بیرون از اتاق بود صدای شلیک، صدای نعره و کمک خواستند بعد از چند دقیقه همه چیز ساکت شد به اطراف نگاه کردم در اتاقی در بیمارستان بودم سرم بهم وصل بود. سرم را جدا کردم، از تخت پایین آمدم همه چیز به هم ریخته بود و شیشه ها شکسته بودند. در را باز کردم انگار آنجا متروکه بود خون و فشنگ همه جا ریخته بود. چند جنازه ی باد کرده و متعفن روی زمین بودند. ترسیدم سریع به طرف آسانسور رفتم اما از کار افتاده بود پله های راه پله را دو تا یکی پایین آمدم با منظره ای که دیدم میخکوب شدم کوه هایی از جنازه همه جا پر از خون بود ماشین ها در آتش شعله ور بودند اما انگار یکی سالم مانده بود. به طرف ماشین رفتم که صدای ناله ای را شنیدم به پایین نگاهی انداختم موجودی متعفن و مرده را دیدم که از کمر به دو نیم شده بود و با بدنی خونین به سمت من میخزید سریع سوار ماشین شدم و پا را روی گاز فشار دادم و تا چند کیلومتر آنطرف تر هم سر برنگرداندم زدم کنار. افکار به ذهنم هجوم آوردند چرا شهر،شهری که یک زمانی میشناختم الان به گورستانی تبدیل شده که یه سری مرده توش راه میرن؟؟؟ شده بود مثل آن فیلم های آخرالزمانی...نکند من شخصیت اصلی یک فیلم آخرالزمانی باشم چند دقیقه گذشت یکهو یادم آمد اگر شهر به این وضع افتاده سر خانواده ام چه بلایی اومده؟؟؟؟؟ اگه مرده باشن یا تبدیل به این موجودات شده باشن چه خاکی به سرم بریزم؟؟؟؟؟؟ ماشین را روشن کردم و به سمت خانه راه افتادم در بین راه زامبی هایی را میدیدم که به من زل زدند با خودم گفتم عجب شانسی آوردم که اینا نریختن سرم یکهو عین چی دویدن دنبالم منم دنده عوض کردم و با سرعت رفتم انقدر رفتم که گمم کردن از دور مناره های مسجد محل را دیدم. داشتم نزدیک میشدم از مسجدی که همیشه توش غلغله  اما الان متروک شده بود گذشتم پیچید تو کوچه که یه زامبی مثل اجل سر رام سبز شد منم خوردم بهش موقع برخورد جیغ گوش خراشی کشید و تمام جلو ی ماشین را خونی کرد گاز دادم رسیدم به خونه آمدم در را باز کنم دیدم کلید را تو بیمارستان جا گذاشتم چاره ای نداشتم جز اینکه در را بشکنم وارد که شدم دیدم خونه را جارو کشیدن و کمدا خالیه خیلی ناراحت و نگران شدم نکنه بلایی سرشون اومده باشه؟؟؟ پکر اومدم بیرون که یکی ازون پست فطرت ها را دیدم ناگهان... ادامه دارد.</description>
                <category>شیر بالدار</category>
                <author>شیر بالدار</author>
                <pubDate>Fri, 21 Apr 2023 21:56:25 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>