<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های دختری از آن سو</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_70951328</link>
        <description>عزیزم ؛ این غم است که که مارا به یکدیگر محرَم میکند</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-04-14 09:55:14</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4786999/avatar/9bVIWS.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>دختری از آن سو</title>
            <link>https://virgool.io/@m_70951328</link>
        </image>

                    <item>
                <title>خاموشی دریا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_70951328/%D8%AE%D8%A7%D9%85%D9%88%D8%B4%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%DB%8C%D8%A7-chil7kilwynk</link>
                <description>از شعلهبه خاطر روشنایی  اش  سپاسگزاری کن،اما چراغدان را همکه همیشه صبورانه در سایه می ایستد،ازیاد مبر.گریه کنی اگرکه آفتاب را ندیده ایستاره ها را همنمی بینی.ماهی در آب خاموش است وچارپا روی خاک هیاهو می کند وپرنده در آسمان آواز می خواندآدمی،اماخاموشی دریا وهیاهوی خاک وموسیقی آسمان را در خود دارد.هنگامی کهدر فروتنی،بزرگ باشیم،بیش ازهمه به آن بزرگ نزدیک شده ایم.ممکناز ناممکن می پرسد:«خانه ات کجاست؟»پاسخ می آید:« در رؤیای یک ناتوان»رابیندرانات تاگور</description>
                <category>دختری از آن سو</category>
                <author>دختری از آن سو</author>
                <pubDate>Sat, 28 Feb 2026 09:07:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تکه تکه تا ابد + یک روز</title>
                <link>https://virgool.io/@m_70951328/%D8%AA%DA%A9%D9%87-%D8%AA%DA%A9%D9%87-%D8%AA%D8%A7-%D8%A7%D8%A8%D8%AF-%DB%8C%DA%A9-%D8%B1%D9%88%D8%B2-andkv5mnofm5</link>
                <description>چیزی نیست گاهی وقت ها فکر میکنم دارم دیوانه می‌شوم ، دارم راه میروم یک دفعه احساس میکنم باید بایستم و تکه پاره ها را جمع کنم ، تکه پاره های خودم را ، قلب شکسته تکه تکه شده ام را ، بعد با خود نفس راحتی می‌کشم و می‌گویم چیزی نیست به سرم زده! نمی‌دانی چقدر خوشحال می‌شوم وقتی تکه پاره‌هایم را پیدا می‌کنم.به هر حال آنها هارا به هم می‌چسبانم و مدتی سر جایشان میمانند . خیال میکنم تا ابد سر جا میمانند ، آنگاه دوباره از هم می‌پاشم ،و دوباره جمعشان میکنم ، آنها را به هم می‌چسبانم تا بعد چه پیش آید ، شاید قلبش را پیدا کنم ، دورم کند و آن شب باهم بمیریم ...Lune🌝</description>
                <category>دختری از آن سو</category>
                <author>دختری از آن سو</author>
                <pubDate>Fri, 27 Feb 2026 10:24:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فانوس شب 🕯️، بخش پنجم ( بخش آخر)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_70951328/%D9%81%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%B3-%D8%B4%D8%A8-%F0%9F%95%AF%EF%B8%8F-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D9%BE%D9%86%D8%AC%D9%85-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%A2%D8%AE%D8%B1-weqgwvpiogfj</link>
                <description>- عجله کن باید برویم فانوس-به کجا !؟- به هر جایی غیر از این سرزمین- اما کجا !؟- سوال نپرس فانوس میدانم به من دیگر اعتماد نداری میدانم که تورا مدتی طولانی رها کردم و عذابت دادم ، حالا برگشته ام که همه چیز را جبران کنم ، میتوانی به من فقط یک فرصت بدهی!؟- آری- پس برویمفانوس در دل نگران بود اما واقعا دیگر تحمل نبود بکتاش را نداشت تصمیم گرفته بود حرف های بکتاش را باور کند و بازهم به او اعتماد کند ، اما حیف که بیماریش به مجال اندکی داده بودخیلی سریع به طرف اسکله رفتند ، فانوس طوری دست های بکتاش را گرفته بود گویی بازهم می‌خواهد رهایش کند ، در آنجا بکتاش یک قایق برای ‌هر دویشان گرفت.موج دریا و خنکای باد به صورت فانوس میخورد ، بکتاش که طببابت خوانده بود از بیماری فانوس خبر داشت ، مدام به چشمان افسون نگاه میکرد- چقدر پر غمند- چه چیزی !؟-چشمهای زیبایت- شاید چون غم دیده اند- چرا!؟- چه چیزی چرا !؟- چرا اینقدر زیبایی!؟لبخندی به لب های فانوس نشست چقدر دلش تنگ شده برای روزهای خوششان ، چقدر سخت گذشته بود این مدت !؟ آیا میشود بیماری اش درمان میشد و زندگی خوبی با بکتاش داشته باشد!؟چشمانش پر از بغض شد دلش نمی‌خواست به حرف ها و دلیل های سنگدلانه بکتاش برای جدایی شان فکر کن این که چطور التماس میکرد که به خود واقعی اش برگردد و عوض نشود این که او ارزشمند تر از شخصی است که الان شده و نباید تغییر کند.- حالت خوب است فانوس !؟- خوبم ،اما اگر فکر کنم گریه ام خواهد گرفت .- پس لطفاً فکر نکن ، دلم نمی‌خواهد گریه ات را ببینمکمی گذشت و تلاطم دریا بیشتر شد و قطرات باران بر سرشان فرو ریخت من نم باران حال افسون را بهتر میکرد ، خیلی نگران آینده بود و نمی‌دانست چه میشود دوباره بغض به گلویش چنگ زد- چه میشود بکتاش!؟- جبران می‌شود آن روز ها که صبر کردن آسان نبود اما تو صبر کردی ...</description>
                <category>دختری از آن سو</category>
                <author>دختری از آن سو</author>
                <pubDate>Thu, 26 Feb 2026 18:28:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فانوس شب 🕯️، بخش چهارم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_70951328/%D9%81%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%B3-%D8%B4%D8%A8-%F0%9F%95%AF%EF%B8%8F-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%DA%86%D9%87%D8%A7%D8%B1%D9%85-a7lrhmprzw2j</link>
                <description>لای پلک هایش را به آرامی باز کرد و با برخورد نور آفتاب به چشمش چشمانش را ناخودآگاه بست ،‌‌ درد سرش بدتر شده بود و شروع کرد به سرفه های پشت سر هم و آن لخته های سیاه آری آنها ، او به زودی میکرد شکی در آن نبود ، اصلا شاید همین حالا مرده است !؟ اینجا کجاست !؟ به اطرافش نگاه کرد خانه ای بزرگ و دنج دید خبری از کلبه ویرانه خودش نبود ، اکنون چه میشد !؟ شخصی به آرامی قدم دراتاق نهاد و با دیدن افسون که حالا داشت از سر جایش بلند میشد قبل از متوجه شدن فانوس خود را کمی پشت در پنهان کرد و به چشمان درشت فانوس که حالا پر از بغض شده بود نگاه کرد و دلش ذربخت ، چقدر آن موقع ها وقتی او گریه میکرد قلبش می‌کشست ، حاضر بود زمین و زمان به هم بدوزد که قطره ای اشک از چشمان فانوس نریزد ، فانوسی که به خاطر کارهای خود بکتاش اشک ریخت- آری به خاطر خودم ! زمزمه را که گفت فانوس سریع پرید و هینی کشید - چه کسی پشت در است بکتاش به آرامی وارد شد -سلام فانوس دریایی من- بکتاش...اشک ها دانه به راه راه خود را به صورت فانوس باز می‌کردند و بکتاش با دیدن این صحنه دیگر نتوانست بغض خودش را کنترل کند و این بغض هزار ساله بکتاش که اورا سنگ کرده بود شکست و همچون کوهی ریزیش کرد و نهری از آن جاری شد نهری که از چشمان خسته اش می‌ریخت ، حالا آن دو بدون هیچ لمس و حرفی ساعت ها به هم نگاه میکردند و اشک می‌ریختند، شب شده بود و گریه ها تمامی نداشت ، انگار کلمات نمی‌توانست میزان این حجم دلتنگی را تحمل کند ، ناگهان بکتاش قدم به جلو گذاشت و محکم فانوس را در آغوش کشید ،فانوس حس کرد در امن ترین جای دنیا قرار دارد، درد مزمن سرش را فراموش کرده بود و حالا ، دل دل گفت حالا آماده ام که بمیرم ! بکتاش به چشمان فانوس نگاه کرد - خیلی سخت بود بکتاش - باد با شمع های خاموش کاری ندارد اگر بر تو سخت میگذرد بدان روشنی ،‌ فانوس دریایی من ...-</description>
                <category>دختری از آن سو</category>
                <author>دختری از آن سو</author>
                <pubDate>Thu, 26 Feb 2026 18:01:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فانوس شب 🕯️، بخش سوم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_70951328/%D9%81%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%B3-%D8%B4%D8%A8-%F0%9F%95%AF%EF%B8%8F-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%B3%D9%88%D9%85-q2kw0qgynzyk</link>
                <description>کم کم از جایش بلند شد و شروع به حرکت کرد دیگر نزدیک غروب بود باید به کلبه بر میگشتصدای جیر در کلبه مثل جیغ های بی پناهی اش بود و دلش را می‌ریخت ، کمی روی صندلی کهنه کلبه نشست و ازش خودش با دم کرده ای مثل چایی پذیرایی کرد ، دیگر وقت خواب بود ،دراز کشید و کم‌کم چشمانش گرم شد و به دنیای مطلق تاریکی فرو رفتبا نفس نفس شدیدی از خواب برخواست عرق سرد از تیغه کمر و پیشانی اش قطره قطره فرو می‌ریخت این چه خوابی بود که من دیدم !؟ آن چه کسی بود !؟بدنش پر از استرس شده بود و گلویش برای تکه ای آب التماس میکرد اما مگر در این کلبه آب پیدا میشد !؟ تمام خانه را جنون وار زیر و رو کرد تمامش را و چکه ای آب پیدا نکرد ،خسته و تشنه بر کف اتاق افتاد دیوانه وار‌جیغ میکشید و مدام تکرار میکرد- چیکار کنم چیکار کنمصدای نم نم باران بیرون آرامش میکرد-( نفس نفس )چقدر بارون خوبه (نفس نفس )چقدر قشنگهناگهان فکری به سرش زد- آره من اصلا حواسم نبود به بارونسریع و بی احتیاط خودش را به بیرون کلبه انداخت و دستانش را برای قطره ای آب به هم چسباند، حالا که سیرآب شده بود تازه فهمید چه کرده، با ترس سرش را این طرف و آن طرف چرخاند که اطمینان پیدا کند هیچ صبیکی نیست ،مطمعا که شد خود را به کلبه رساند و سریع قفل هرچند ناکارآمد را به در بست ، پشتش را که چرخاند ، نفس در شش هایش متوقف شد ، زمان ایستاده بود و او در چشمان صبیکی که معلوم نبود بر اثر کشتن چه نگون بختی خون از دهانش پاک نشده بود نگاه میکرد ، صبیک بی حرکت ایستاده بود ، فانوس دست برد که چیزی بردارد که از خود دفاع کنند اما صبیک فرز تر از این حرف ها بود و به سمتش حمله کرد و در یک دندان به گلوی فانوس فشرد ، لحظه های آخر بود که مدام به بکتاش فکر میکرد فهمید چقدر دلش برایش تنگ شده ،اشکی از چشم فانوس فرو افتاد و از ته قلب خدارا صدا زد ، نیزه ای از پشت به بدن صبیک فرو رفت او که بود !؟ چشمان فانوس بسته شد و دیگر چیزی نفهمیدعجب سیریکی است !همه مان خواهیم مرداین مسئله به تنهایی،باید کاری کند که یکدیگر را دوست بداریمولی نمیکند ...!«چالز بوکوفسکی»</description>
                <category>دختری از آن سو</category>
                <author>دختری از آن سو</author>
                <pubDate>Wed, 25 Feb 2026 17:17:02 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فانوس شب🕯️، بخش دوم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_70951328/%D9%81%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%B3-%D8%B4%D8%A8-%D8%A8%D8%AE%D8%B4-%D8%AF%D9%88%D9%85-absuc12wbwom</link>
                <description>به شانه ام زدی ک تنهایی ام را تکانده باشی !؟ به چه دل خوش کرده ای !؟ تکاندن برف از شانه های آدم برفی !؟بخش دوم : فانوس روشن استدانه های برف دانه به دانه و به نوبت روی موهای فانوس می‌ریختند و قلب شعله ورش را سرد و خنک میکردند ، او عاشق زمستان بود خاطرات خوشی از این سرما داشت، آیا دوباره روزی میشود که بخندد!؟ کمی به فکر فرو رفت و غرق شد در دریایی از رویا۱ سال قبل :- فانوس دریایی من چیکار می‌کنه!؟- دارم وسایلتو جمع میکنم- وسایل منو !؟- تو این گیر و دار و نفرین شدن همه مردم بهتره اینجا نباشی بکتاش نمی‌بینی همه مردم شهر شدن ، دیگه اجازه نمیدم بیشتر از این اذیت شی ، ضمنا خودت گفتی برای این که شوالیه شی نیاز داری بری اونجا منم دارم حمایتت میکنم- وای وای چه زبونی داری باشه ولی اگه میخوای نمی‌رم هاصدای جوش آمدن کتری روی آتش فانوس را به اکنون برگرداند ، زیر لب زمزمه کرد گفتی اگه میخوای نمی‌رم ها...دستان کوچک و ظریفش مشت شد و اشک ها راه خود را باز کردند- ولی تو رفتی ولی رفتیهق هقش کلبه را پر کرده بود چه کسی میداند که فانوس ۱۸ ساله چه چیزی داشت تجربه میکرد تک و تنها در میان این کلبه خونخوارپس از صرف کمی سوپ نصفه نیمه تصمیم گرفت تا هوا تاریک نشده به جنگل رود و کمی قدم بزند شاید چیزی برای خوردن یا کسی برای دیدن پیدا کند ، سنگ ریزه ها زیر پاهایش ساز می‌زدند و سکوت جنگل را می‌شکستند یک مرغ مقلد نیز روی شاخه درخت مدام سعی در تقلید ریتم آوای فانوس داشت که سبد به دست در جنگل قدم میزد و زمزمه میکرد- لالا لالا گل پونهگل زیبای بابونهبپوش از برگ گل پیرهن هوا سرده زمستونهلالا لالا گل چایی همه رفتند تو کجاییهمانطور که به چشمه یخ‌زده نزدیک می‌شد چیزی مثل باد از کنارش رد شد ، با ترس سر برگرداند و شخصی را دید که سریع خود را در دره پرت کرد و ناپدید شد ، فانوس بهت زده به مسیر شخص مرموز نگاه میکرد کنی بعد با صدای سنجاب کوچکی که سعی در جلب توجهفانوس داشت جلب شد سنجاب کاجی را به طرف فانوس گرفته بود تا رسم‌مهمان نوازی را به جا آورد ، فانوس هم که بدش نمیآمد مهمان کسی شود روی همان برف ها نشست ،‌اشک در چشمان فانوس دوباره جمع شد و طناب بغض دور گلویش پیچید ، اخیرا خودش هم نمی‌دانست چه مرگش شده ، هر چه میشد دلش میخواست گریه کند و سرش را در دیوار فرسوده کلبه بکوباند تا بمیرد ، سنجاب که انگار دانا تر از حتی خود فانوس بود ب ناراحتی روی شانه های فانوس نشست و سرش رو روی شانه اش گذاشتفانوس لبخند تلخی به این مهربانی سنجاب زد و یاد جمله ای افتاد که خیلی دوست داشت و زیر لب گفت- به شانه ام زدی که تنهایی ام را تکانده باشی !؟به چه دل خوش کرده ای !؟تکاندن برف از شانه های آدم برفی !؟</description>
                <category>دختری از آن سو</category>
                <author>دختری از آن سو</author>
                <pubDate>Wed, 25 Feb 2026 11:46:37 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فانوس شب🕯️</title>
                <link>https://virgool.io/@m_70951328/%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%DA%A9-%D8%BA%DB%8C%D8%B1-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AC%D8%A7%DB%8C%DB%8C-jcp7gufdiyln</link>
                <description>آن روزها آنقدر هر روز حالم بدتر میشد که دلم برای دیروز تنگ میشد ، عجیب است گمانم باید اوضاع روز به روز بهتر میشد اما برای من هر روز کابوسی بدتر از دیروز شده بود ، دست و پنجه نرم کردن با دیو درون یا با دیوهای بیرون !؟ کدام یک را این دخترک باید شکست میداد !؟بخش اول :طلوعی دیگر و بله صبح شده گمانم باید ترتیبش را میداد ، از تشک کهنه و فرسوده اش بلند میشود که مثل همیشه دچار سرگیجه میشود کمی خودش را با نان و مربا راضی نگه میدارد ،گوشه چشمش مدام به بیرون است ، مبادا سر برسند و ببعلندش.صدایی همچون خرخر حیوانی می‌شنود ، گوشه در کلبه را باز کرده و یک چشمش را روانه منظره میکند ،‌ناگهان زمان می‌ایستد این خون اوست که در رگهایش منجمد شده ، یکی از آن صبیک هاست یکی از آن هاست، دست و پا گم کرده در را می‌بندد و سراسیمه خود را به گوشه دیوار رسانده آنجا مچاله میشود صدا نزدیک و نزدیک تر میشود او دم کلبه است، اشک ها از چشم دخترک روانه می‌شود در کلبه به آرامی باز میشود و موجود از ریخت افتاده وارد میشود ، نوبت به نوبت رود از چشمان دخترک میریزد ، صبیک نابینا از بخت خوش دخترک کمی در کلبه پرسه می‌زند ، دستانش را سپر دهانش کرده مبادا صدایی از او سر بدهد و اورا به باد دهد ، کمی بعد صبیک خارج میشود ،-هوففف، نفسی آسودهمشغول انجام کارهای روزمره اش میشود از شستن همان یک تکه لباس و کمی برهنه ماندن و منتظر نور آفتاب ، تا با نگرانی جمع کردن فندق های گوشه درخت برای شام هرچند ناکافی ، شب که میشود فورا به کلبه برگشته و روی تشک می‌شنید، کتابی باز می‌کند پرواز کنخیلی عنوان این کتاب را دوست دارد ، کاش اونیز می‌توانست پرواز کند و از اینجا برود اما افسوس ، کم‌کم نور شمع ضعیف میشود این یعنی وقت خوابیدن است ، اما کدام خواب دخترک که عادی نیست ، او اکنون باید سردرد مزمنی که امانش را میبرد تحمل کند وقتی کوچک تر بود طبیب به او گفته بود که بیماری عجیب و لاعلاجی دارد و مجبور است تحملش کند به امید اینکه روزی برود ،مثل هرشب چند سرفه و یک لخته سیاه در دستمال ، شب را با فکر صبیک ها می‌گذراند و فردا و فردا های آن روز را مثل امروز ، دخترک به این منوال زندگی عادت دارد گاهی نامش را فراموش میکند ،اماده است صدایی بشنود گویی بدنش آماده هر گونه مبارزه با کل‌ نیرویش سپر به دست است ، امروز برف می‌بارد و اورا یاد خاطرات خوشش میندازد ، به راستی باید گریه کند بابت لحظات از دست رفته یا بخندد بابت تجربه آنها !؟سوال بی جوابیست( اقتباس از رمان دختری از آن سو اثر ناگابه )</description>
                <category>دختری از آن سو</category>
                <author>دختری از آن سو</author>
                <pubDate>Wed, 25 Feb 2026 10:04:07 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>