<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های ریحانه برفر</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_71105616</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 13:12:59</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/434294/avatar/6yAUuP.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>ریحانه برفر</title>
            <link>https://virgool.io/@m_71105616</link>
        </image>

                    <item>
                <title>نقاب</title>
                <link>https://virgool.io/Story-Writing-Corner/%D9%86%D9%82%D8%A7%D8%A8-i1bpkccobf9j</link>
                <description>برای آخرین بار بوسه ای بر گونه ی طفل شیش ماهه خود زد .وبا چشمان خیس اورا از خود جدا و برای هزارمین بار به خدا سپرد ش ، همین که از بخواب رفتن پسرش اطمینان حاصل کرد فورا شناسنامه و کارت ملی خود را در کیف جا  داد ،ساکش را در دست گرفت و آهسته از کنار کودکش گذر کرد .در را که پشت سر خود بست گویا جانش را در پشت آن در جا نهاده بود .او باید می رفت باید دل می کند از نازدانه اش تا بتواند رها شود و مانند کوه از او حمایت کند. ماندنش یعنی شکست .یعنی پذیرفتن عمری حقارت و ذلت از مرد ی که بویی از انسانیت نبرده بود .چیزی به آمدنش نمانده بود کشان کشان خود را به پشت مغازه خشک شویی که چند تا خانه پایین تر قرار داشت رساند .بعداز یک ربع ماشینش مقابل منزل توقف کرد و حمید از ماشین خارج و به سمت منزل رفت ، ماندن بیش از این جایز نبود فورا سوار بر تاکسی شد و آدرس را به رانند داد .سر بر شیشه گذاشت و لحظه ای به عقب برگشت به آن زمانی که مادرش زنده بود وبرای تأمین مخارج زندگی مجبور بود از صبح تا نزدیک شب برای مردم رخت و قالی بشورد و آخر شب پدر معتاد ش با زور کتک پول ها را از او می گرفت ،به زمانی که از خواب بیدار شد و برای همیشه مادرش اورا تنها گذاشت ، و پدری که بخاطر نداشتن پول دخترش را پیش کش مردی هوس باز کرد ،وآن مرد سوزاند و خاکستر کرد رویا و آرزوهای دخترک را و چه سخت است خیانت دیدن و دم نزدن ،چقدر درد دارد شب ها یت را پذیرای مرد و زنی کنی که تو را به چشم کنیز می دیدن وتو حق اعتراض نداشته باشی چون فروخته شده بودی .دخترم ...آدرس همینجاست گمانم.رسیدیماز ماشین خارج شدم و بعداز پرداخت پول تاکسی مقابل منزل اجر نمای روبه رو ایستادم .منزلی که باعث راه نجاتش شده بود .دکمه آیفون تصویر را فشار داد و بعد در با صدای نیکی روی پاشنه چرخید و در باز شد،اینجا منزل یکی از دوستان مادرش بود که بتازگی به دنبال پرستاری برای مادرش می گشت تا علاوه. بر پرستاری کنار او ساکن شود .یکهفته ای از فرارش می گذشت و او در همین هفت روز لحظه به لحظه از ندیدن کودکش جان می داد  .سرانجام عزم خودش را جذم کرد و درخواست طلاق داد ، پیرزن که شاهد حال خراب پرستارش بود. از نوه خود که وکیل حاذقی بود خواست دراین مسیر اورا کمک کند دادگاه به دلیل نداشتن عدم صلاحیت پدر و به دلیل آنکه کودک هنوز دوسال کمتر داشت فرزند را به مادرش سپرد،واکنون ساره با بخشیدن مهرش به راحتی توانست برای همیشه ازآن مرد دیو صفت  جدا شود ،از آن روز به بعد فصل جدیدی در زندگی ساره رقم خورد ساره در مدرسه شبانه روزی ثبت نام و غیر حضوری ادامه تحصیل داد .او با قبولی در کنکور و دریافت رتبه تک رقمی توانست در بهترین دانشگاههای تهران پذیرفته شود .پس از سالها تلاش  بی وقفه اکنون اوتوانسته بود دکتری بنام در بخش زنان یکی از بیمارستان های معروف شهر  خدمت کند.یک روز بطور اتفاقی زمانی که قصد داشت از بیمارستان به سمت  منزل باز گردد. در سالن  بیمارستان  چشمش به حمید افتاد .هرگز باورش نمی شد روزی دوباره او را ببیند .حسابی مو سفید کرده بود و دیگر از آن ابهت و جذبه اش خبری نبود  .با یه کت شلوار طوسی و موهای بلندی که با کش بسته بود و چشمانی که دلهره و ترس درآن بیداد و لبهای کبودی که مدام زیر دندان می کشید در سالن قدم می زدبعد از کمی پرس و جو متوجه شد ......این داستان ادامه. دارد.......</description>
                <category>ریحانه برفر</category>
                <author>ریحانه برفر</author>
                <pubDate>Sat, 01 May 2021 01:59:06 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فصل دوم (روزی،روزگاری)</title>
                <link>https://virgool.io/Story-Writing-Corner/%D9%81%D8%B5%D9%84-%D8%AF%D9%88%D9%85-%D8%B1%D9%88%D8%B2%DB%8C%D8%B1%D9%88%D8%B2%DA%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-dtn6pnowy2nw</link>
                <description> با وحشت چشم باز کردم و مانند ماهی بیرون   افتاد ه از تنگ آب دهانم را برای بلعیدن هوا ، باز و بسته می کنم چشمانم هنوز با ترس به نقطه تاریکی باز و گره خورده بود .بااینکه پاییز بود و هوا بشدت سرد،اما تمام بدنم خیس از عرق شده بود ،بعداز چند بار دم و باز دمی عمیق ،نگاهم روی کودک غرق در خوابم سر خود ،و لبخند نصف نیمه ای به این عروسک کوچکی که این روزها تنها خوشی و تنها هم دمم بود زدم .و آرام از کنارش فاصله گرفتم .آهسته پرده سالن را کنار زدم و به مسیر پله ها که نور مهتاب روشنش کرده بود خیره شدم .به یاد قسمتی از خوابی که چند لحظه پیش دیدم افتادم .و فورا برای فرار از خیال سرم را به طرفین تکان دادم .صدای قاری قرآن از مسجد که بلند شد کمی فقط لای پنجره را باز کردم تا هم صدای دلنشین مؤذن موقعه اذان را بشنوم و هم کمی از حرارت جسم گر گرفته ام کم شود ،یادش بخیر همیشه وقت نماز پدرم بالای سرم می نشست و با نوازش موها و صورتم مرا از خواب بیدار می کرد ، و چه شیرین بود قبل از طلوع آفتاب باهم مسافت زیادی را پیاده روی می کردیم و در نهایت با خرید یک نان سنگک برشته به منزل باز می گشتیم،و من اینگونه عاشق نماز های صبحی که پدرم بیدارم می کرد شدم. بعداز بستن پنجره و وضو گرفتن سجاده ام را از گوشه طاقچه برداشتم و قامت بستم .نمازم که تمام شد به سراغ کارتون های خالی گوشه سالن نگاه کردم دیروز بعداز کلی دوندگی توانسته بودم از طریق سایت یه کار در منزل پیدا کنم.کارش زیاد سخت نیست .بسته بندی میوه های خشکشده ،که دسمت مزد آن بستگی به اندازه کارو سرعت انجامش داره*********روزها بی رحمانه سپری می شدن و من تنها به امید کودکم صبورانه مقاومت می کردم ،و کم کم خودم رابا شرایط به وجود آمده وقف می دادم .منزلی که در آن ساکن بودم یکی از مناطق محروم نشین پایین ،شهر بود .و به قول پدر م میشد گفت دزد و لات،وپسران  بیکار بیشتر دیده می شدن.در این منطقه زندگی با همه سختی ها و نداری هایش بیشتر به دلم می نشست،اینکه همسایه ها هوای هم داشتن ،گاهی با پخش نذورات ،گاهی با برگزاری مراسم جشن عزا ،خلاصه انگار یه جورایی همه باهم فامیل بودن مهم نبود از کدام قومیتی هستن،مهم نبود طرف لباسش وصله خورده و کهنه باشه ،اینجا صمیمیت ،و زندگی جریان داشت،بشترینچیزی که منو خوشحال می کرد .صدای بازی بچه‌ها توی کوچه بود که احساس سرزندگی بهم انتقال میداد ،برخلاف خیلی از آدمهای اون بالا شهری  که به دنبال سکوتن و از سر صدای بازی بچه ها توکوچه فراری هستن،اینجا کسی کاری بهشون نداشت .و عصر که میشد صدای توپ بازی فریاد بچه ها تو کوچه بلند می شد ومن عاشق این سر و صدا ها و شادی کودکانه ای هستم که از پرتاپ توپ و گل زدن ها بالا و پایین می پرن ومن گاهی با لذت از پنجره شاهد بازی و هیاهوی انها می نشینم ، و ساعتی غرق می شوم در خاطرت پشت سر گذاشته کودکی هایم </description>
                <category>ریحانه برفر</category>
                <author>ریحانه برفر</author>
                <pubDate>Sat, 13 Mar 2021 03:10:54 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دخترک تنها</title>
                <link>https://virgool.io/@m_71105616/%D8%AF%D8%AE%D8%AA%D8%B1%DA%A9-%D8%AA%D9%86%D9%87%D8%A7-zkxgyrcvbajr</link>
                <description>هوا سرد بود، و کتی بجای عروسک پارچه ای یادگار مادرش ،درحالی که می لرزیدزانو هایش را در آغوش گرفته بود وبا چشمان نم دار و،وحشت زده به کنج تاریک انباری بجای که پنجره قرار داشت ذل زده بود .هق هق گریه اش خاموش شده بود و حالا بی صدا اشک می ریخت و در دل با خدای خیالی اش  سخن می گفت(خدا یا من از این انباری می ترسم جم می گفت بارها در اینجا مارهای بزرگ و موش های سیاه و زشت شکار کرده است،.پدرم همیشه می گوید اگر انسانی خطایی انجام دهد اورا نخواهی بخشی و اورا مجازات خواهی کرد،اما من کار خطایی نکرده ام.پس چرا ماری مرا بجای پسرش مجازات کرد و مرا در این اتاق انداخت )بازاتاق با صدای گریه های جانسوز. دخترک نیمه برهنه که درگوشه اتاق خاک گرفته نشسته بود شکسته شددرهمان لحظه صدای لگد محکم ماری به در و سپس الفاضی زشتی که کتی را مورد خطاب قرار میداد،بار دیگر قلب اورا درهم فشورد،و دخترک  از ترس دستان کوچکش را بر روی هم مقابل دهانش گرفت  تا صدایش به گوش ماری نرسد .وحشت زده از  اینکه مبادا ماری باز خشمگین شود و بجانش بیفتد به سکسه افتاد   .دردل با خود می گفت کاش پدر هرچه زود تر از منزل عمه الیزا بازگردد یقینا پدرش حرفهایش را باور می کرد و اجازه نمی داد تا آنجا بماند،او با وجود حسادت های ماری همیشه مرا درآغوش می گیرد.به امید باز گشت پدر سر بر زانوهای خود نهاد و کم کم مژگان خیسش بر روی هم افتاد. در خواب هراز گاهی هق می زدو گرم خوابی عمیق شد.در خواب ناز خودش را در آغوش مادرش هلن می دید ،که در لباسی فاخر و زیبا یی اورا از پشت آغوش خود گرفته و مشغول  بافتن گیسوانش است .دستان مادر را از پشت سرش در دست گرفت و بوسه ای بر آن نشاند و گفت مامان منو دوستم نداری؟مادر لبخندی شیرین زد درحالی که دست بر سرش می کشید گفت (مگر می شود مادری فرزندش را دوست نداشته باشد)جم می گوفت اگر مر ادوستم داشتی  هرگز رهایم نمی کردی  بری پیش خدا مادر بوسه ای برسر دخترکش نشاند  و اورا محکم در آغوش فشورد،در حالی که صورتش را باموهای طلایی رنگ کتی  نوازش می کردگفت:اینو فراموش نکن ،من همیشه و همه جا به یادت و مراقبت هستم.مادر منو هرگز تنها نگذار من از تنهایی و تاریکی می ترسم.اینجا مار و جانوران زیادی دارد مادر چرا جوابم را نمی دهی ....مادر کجا رفتی ؟....مادر..صدای قیژقیژ در کتی را از خواب شیرینیش دور کرد و وحشت زده نگاهش را به در دوخت .نگاهش که به چشمان خیس پدر افتاد ،پرواز کرد و جسم زخمی ودرد دیده اش را به آغوش پدر سپرد،مایکل که بی خبر شبانه به منزل بازگشته بود با شنیدن صدای تنها یادگار معشوقه اش ،به سمت انبار رفت و اورا با حالی زار یافت .آغوش بروی او گشود و آرام زمزمه کرد.دیگر هرگز تنهایت نخواهم گذاشت دلبرکم....و صورت سرد و رنگو و رو رفته،دخترک را بوسه باران کردپایان</description>
                <category>ریحانه برفر</category>
                <author>ریحانه برفر</author>
                <pubDate>Thu, 11 Mar 2021 01:51:43 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزی روزگاری</title>
                <link>https://virgool.io/Story-Writing-Corner/%D8%B1%D9%88%D8%B2%DB%8C-%D8%B1%D9%88%D8%B2%DA%AF%D8%A7%D8%B1%DB%8C-znogzvkxsyin</link>
                <description>دکمه های پالتو رو می بندم و پله های سرد و خیس حیاط را بالا می روم ،نگاهی به طبقه دوم می اندازم. پنجره ها همه با پرده ای ذخیم پوشیده شده بودن، پوزخندی می زنم و بند کیفم را در مشت می فشارم دست دراز می کنم وقفل در را پایین می کشم ،کوچه مثل همیشه در سکوتی ژرف فرورفته بود و تنها پیرمردمهربانی که نبش کوچه بقالی جمع جوری داشت دیده می شد که درحال نصب کردن توپ های رنگی پلاستیکی روی تیر برق جلو مغازه بود  .آسفالتهای خیس مرا به هوس می‌اندازد تا وسط  کوچه ودرمیان خانه هایی بادرب های رنگی قدم بزنم ذهنم را خالی ازهر خیانت و تنهایی که درسن 23لگی برسرم آمده بود دور کنم،کوچه که به پایان رسیدراهم را به سمت خیابان اصلی که فاصله کمی داشت  کج کردم ،گام هایم را بلندبرمیداشتم تا زودتر به مقصد برسم ،اسمان غرشی کرد و قطرات ریز باران بار دیگر برزمین فرود آمدن آخ که چقدر این روزهادلم لک زده برای کمی غرش کردن و نمکی باریدن اماگویا کویر چشمان م خیلی وقت است که دیگر خشکیده . این روزها گویا همه دست به دست هم دادن تا مرا به زانو در بیاورند  ،یک ماهی از رفتنش میگذرد و من دوروزی است که به هر کجا که فکرش را می کردم برای کاری پاره وقت سرزده بودم اما با وجود کودک شش ماهه ام مخالفت می کردن کاری باشرایطم پیدا نمی شد،ومن در این پاییز سردهمراه کودک شیر خواره ام دست از پادراز تر به خانه 65متری که جزئی از مهریه ام می شد باز می   گشتم،دیگر تحمل  این بغض سرکش برایم سنگین شده بود و بارها اجازه باریدن رااز من طلب می کرد ،اما نه هنوز برای پذیرفتن شکست خیلی زود بودبااینکه شانسی برای پیدا کردن کار نداشتم اما باز امید داشتم ،به روزنامه فروشی که رسیدم به قفسه روزنامه ها که کنار هم قرار داشت نگاهی انداختم و. روزنامه مورد نیاز را بیرون کشیدم و بعداز پرداخت مبلغ آن مسیرم را سمت خانه کج کردم .باید قبل از بیدار شدن یاسین برمی گشتم .صدای آلارم گوشی بلند شد دست داخل جیب کوچک کیفم که مخصوص گوشی همراه بود ،کردم .تصویر چهره همیشه خوشحال نگار که روشن خاموش شد بعد از مدتها لبخند ی بر لبم نشاند دکمه اتصال را فشارند سلام بانو چه عجب این افتخار رو نصیبمان کردین وجواب تماسمان را دادینشرمنده نگار جان خودت دیگه شرایط منو میدونی ،الانم دوروزه در به در دنبال کارم سرم حسابی شلوغه به خدا  ای با با هنوز از اون باغیرت خبری نشده؟ یعنی خدا میدونه اگر فقط دستم بهش برسه ....بسه نگار دوست ندارم راجبش حرفی بشنوم. آره خوب بهتره نشنوی همون طور که تا الان نشنیدی ،سرت داره کلاه میزاره....نگاررر ازت خواهش میکنم.باشه ،حالا کجا هستی؟فنقل خاله چطوره؟فنقل خوبه خوابش کردم اومدم بیرون روزنامه بخرم ،شایدخدا خواست فرجی شد فرجی شد کار پیدا کردمیه سر به دیوار بزن شایداونجا با شرایطت کار بودباشه حتما .ممنون که زنگ زدی .وقت کردی بیا سمتم باشه عزیزم مراقب خودتون باشید فعلا بای</description>
                <category>ریحانه برفر</category>
                <author>ریحانه برفر</author>
                <pubDate>Mon, 08 Mar 2021 15:30:23 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>