<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های نرگس کریمی روانشناس</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_71368966</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 01:49:16</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/4872126/avatar/D3xG7t.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>نرگس کریمی روانشناس</title>
            <link>https://virgool.io/@m_71368966</link>
        </image>

                    <item>
                <title>من فقط خسته بودم، نه تنبل</title>
                <link>https://virgool.io/@m_71368966/kar-kochak-p1ifjasckkzd</link>
                <description>چند وقت بود که هیچ کاری از دستم برنمی‌آمد.صبح‌ها دیر از خواب بیدار می‌شدم. گوشی را برمی‌داشتم و بی‌هدف بین پیام‌ها، استوری‌ها و خبرها می‌چرخیدم. بعد با خودم می‌گفتم:«باز هم روزم خراب شد.»کارهایی داشتم که باید انجام می‌دادم.پیام‌هایی که باید جواب می‌دادم.تصمیم‌هایی که باید می‌گرفتم.اما هر بار که می‌خواستم شروع کنم، انگار چیزی درونم خاموش می‌شد.همه‌چیز سخت بود. حتی کارهای ساده.یک روز دوستم گفت:«تو خیلی تنبل شدی.»لبخند زدم، اما حرفش تا شب در ذهنم ماند. شاید راست می‌گفت. شاید من واقعاً تنبل شده بودم. شاید آدمی بودم که همیشه شروع می‌کند و هیچ‌وقت ادامه نمی‌دهد.آن شب مدت زیادی به سقف اتاق نگاه کردم.نه حوصله گریه داشتم، نه توان حرف زدن.فقط خسته بودم.گاهی مشکل، تنبلی نیستچند روز بعد، اتفاقی جمله‌ای خواندم:«گاهی ما تنبل نیستیم؛ فقط مدت زیادی قوی مانده‌ایم.»همان‌جا مکث کردم.حس کردم کسی بالاخره چیزی را گفت که من نمی‌توانستم توضیحش بدهم. من واقعاً نمی‌خواستم کارهایم را عقب بیندازم. دلم نمی‌خواست بی‌نظم باشم. دلم نمی‌خواست از آدم‌ها فاصله بگیرم.اما ذهنم خسته بود.بدنم خسته بود.حتی روحم انگار جایی برای نفس کشیدن نداشت.ما معمولاً خستگی جسم را جدی می‌گیریم. اگر کسی پایش درد بگیرد، از او انتظار نداریم بدود. اما وقتی ذهن کسی خسته است، به او می‌گوییم:«جمعش کن.»«اراده داشته باش.»«همه مشکل دارن.»در حالی که ذهن هم گاهی نیاز به استراحت دارد.شروع کوچکآن روز تصمیم نگرفتم زندگی‌ام را از نو بسازم.تصمیم نگرفتم آدم موفق و پرانرژی و همیشه مثبت باشم.فقط تصمیم گرفتم یک کار کوچک انجام بدهم.تختخوابم را مرتب کردم.همین.نه معجزه شد، نه ناگهان همه‌چیز خوب شد. اما برای چند دقیقه حس کردم هنوز می‌توانم کاری انجام بدهم. هنوز کنترل کوچکی روی زندگی‌ام دارم.روز بعد، فقط ده دقیقه پیاده‌روی کردم.روز بعدش، به یک پیام جواب دادم.بعدتر، یک لیوان آب بیشتر خوردم.کم‌کم فهمیدم شروع کردن همیشه نباید بزرگ باشد.گاهی نجات دادن خودمان از یک کار خیلی کوچک شروع می‌شود.با خودت مهربان‌تر باشما خیلی وقت‌ها با خودمان بدتر از هر کس دیگری حرف می‌زنیم.اگر دوستی به ما بگوید خسته‌ام، احتمالاً به او می‌گوییم:«استراحت کن، به خودت فشار نیار.»اما وقتی خودمان خسته‌ایم، می‌گوییم:«تو چرا این‌قدر ضعیفی؟»«چرا مثل بقیه نیستی؟»«چرا نمی‌تونی درست زندگی کنی؟»شاید اولین قدم بهتر شدن، این باشد که صدای درونمان را کمی آرام‌تر کنیم.همه‌ی ما روزهایی داریم که توانمان کم است. روزهایی که نمی‌توانیم بهترین نسخه‌ی خودمان باشیم. اما این روزها به معنی شکست نیستند. فقط نشانه‌اند؛ نشانه‌ای که می‌گوید باید بیشتر مراقب خودمان باشیم.آخرشامروز هنوز همه‌چیز عالی نیست.من هنوز گاهی عقب می‌اندازم. هنوز بعضی صبح‌ها سخت بیدار می‌شوم. هنوز بعضی روزها بی‌دلیل غمگینم.اما دیگر به خودم نمی‌گویم تنبل.می‌پرسم:«چی لازم داری؟»«از چی خسته‌ای؟»«چطور می‌تونم کمکت کنم؟»شاید همین تغییر کوچک، شروع یک حال بهتر باشد.چون گاهی ما به نصیحت احتیاج نداریم.به سرزنش هم احتیاج نداریم.فقط لازم داریم کسی، حتی اگر آن شخص خودمان باشیم، آرام بگوید:می‌فهمم خسته‌ای. بیا از همین‌جا شروع کنیم.</description>
                <category>نرگس کریمی روانشناس</category>
                <author>نرگس کریمی روانشناس</author>
                <pubDate>Wed, 10 Jun 2026 22:10:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مردی که همیشه خودش را اشتباه می‌دید</title>
                <link>https://virgool.io/@m_71368966/khod-kambini-iovhrhsvbo6a</link>
                <description>اولین بار کلاس سوم ابتدایی بود.خانم معلم اسمش را خواند تا بیاید پای تخته. دست‌هایش عرق کرده بود. جمع و تفریق ساده‌ای بود، اما وقتی گچ را گرفت، انگار همه‌ی عددها از ذهنش فرار کردند. چند نفر از ته کلاس خندیدند. یکی گفت:«باز این هیچی بلد نیست.»آن روز شاید فقط یک اشتباه ساده بود.اما برای او تبدیل شد به یک جمله‌ی همیشگی:«من به اندازه‌ی بقیه خوب نیستم.»سال‌ها گذشت. قد کشید، دانشگاه رفت، کار پیدا کرد. ظاهرش شبیه آدم‌های معمولی بود. حتی بعضی‌ها او را موفق می‌دانستند. اما درونش هنوز همان پسرِ پای تخته ایستاده بود.هر بار جلسه‌ای بود و باید نظر می‌داد، قلبش تند می‌زد.هر بار فرصتی برای پیشرفت پیش می‌آمد، اولین فکری که به ذهنش می‌رسید این بود:«حتماً یکی بهتر از من هست.»دوستانش او را باهوش می‌دانستند. رئیسش روی او حساب می‌کرد.اما خودش؟خودش همیشه نسخه‌ی کوچک‌تری از خودش را می‌دید.یک روز پروژه‌ی مهمی در شرکت مطرح شد. کسی باید مسئولیتش را می‌پذیرفت. سکوت سنگینی در اتاق افتاده بود. او ایده داشت، برنامه داشت، حتی شب قبل تا دیر وقت درباره‌اش فکر کرده بود. اما همان صدای قدیمی آرام گفت:«اگر خراب کنی چی؟»«اگر بفهمند آن‌قدرها هم که فکر می‌کنند خوب نیستی چی؟»خواست ساکت بماند. مثل همیشه.اما این بار اتفاق کوچکی افتاد.نگاهش به شیشه‌ی اتاق افتاد. تصویر خودش را دید. نه آن پسر کلاس سوم را. نه آن آدم مضطربِ در ذهنش را. مردی را دید که سال‌ها تلاش کرده، یاد گرفته، زمین خورده و بلند شده.برای اولین بار با خودش فکر کرد:«شاید داستانی که سال‌ها درباره‌ی خودم باور کرده‌ام، دقیق نباشد.»دستش را بالا برد.صدایش کمی لرزید، اما حرف زد.پروژه را به او سپردند.چند ماه بعد، همان پروژه بهترین نتیجه‌ی سال شد. همه تبریکش گفتند. او لبخند می‌زد، اما مهم‌ترین اتفاق بیرون نیفتاده بود؛ درونش افتاده بود.برای اولین بار فهمید آن صدای منتقد، حقیقت مطلق نیست. فقط یک صدای قدیمی است.صدایی که سال‌ها بدون پرسش قبولش کرده بود.خودکم‌بینی همیشه با شکست‌های بزرگ نمی‌آید.گاهی از یک خنده‌ی ساده شروع می‌شود.از یک مقایسه‌ی بی‌رحمانه.از یک جمله که زیادی جدی گرفته می‌شود.و سال‌ها طول می‌کشد تا بفهمیم:ما اشتباه نبودیم.فقط خودمان را از پشت یک آینه‌ی کج نگاه می‌کردیم.شاید تو هم جایی در زندگی‌ات هنوز پای همان تخته ایستاده‌ای.شاید هنوز فکر می‌کنی به اندازه‌ی بقیه نیستی.اما شاید…فقط شاید،وقت آن رسیده که داستانت را از نو بنویسی.</description>
                <category>نرگس کریمی روانشناس</category>
                <author>نرگس کریمی روانشناس</author>
                <pubDate>Mon, 08 Jun 2026 17:25:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی دلم می‌گیرد….</title>
                <link>https://virgool.io/@m_71368966/zananegi-niro-sqdtuepshltq</link>
                <description>گاهی اوقات، یک ابرِ خاکستری روی دلم می‌نشیند. حوصله‌ی هیچ‌چیز را ندارم؛ نه کار کردن، نه حرف زدن، نه حتی نفس کشیدنِ عمیق. فقط دلم می‌خواهد یک گوشه کز کنم و دنیا را نبینم. شاید تو هم این حال را بشناسی؛ انگار همه انرژی‌ات در یک حفره‌ی تاریک گیر کرده.دیروز دقیقاً همین حال را داشتم. همان حسِ سنگین، همان بی‌حوصلگی مطلق.به جای اینکه خودم را مجبور کنم که «باید مثبت باشی» یا «باید سخت کار کنی»، فقط یک جمله به خودم گفتم:«فقط برو ظرف‌ها رو بشور.»شاید مسخره به نظر برسد، اما وارد آشپزخانه شدم. شیر آب گرم را باز کردم. صدای آب، گرمایِ بخار روی صورتم و لمسِ صابون و لیوان‌های صیقلی…یک‌دفعه چیزی در درونم جابه‌جا شد.انگار با هر بشقابی که تمیز می‌کردم، بخشی از آن ابرِ خاکستری هم پاک می‌شد. من از ذهنِ آشفته‌ام بیرون آمدم و به «حسِ دست‌هایم» پناه بردم.آن لحظه بود که فهمیدم: گاهی برای بیدار کردنِ «انرژیِ زنانه‌مان»، نیازی به کارهای بزرگ نیست. ما فقط باید به بدنمان برگردیم.🌿تحلیل داستان👇👇👇 💌چرا ظرف شستن (یا کارهای ساده خانه) انرژیِ زنانه را زنده می‌کند؟زن بودن یعنی «جریان داشتن» (Flow). وقتی ذهنمان قفل می‌کند، ما در واقع در «انرژیِ مردانه‌ی کنترل‌گر» گیر افتاده‌ایم؛ یعنی می‌خواهیم همه چیز را تحلیل کنیم، با خودمان بجنگیم و خروجیِ عالی داشته باشیم. و وقتی نمی‌توانیم، کز می‌کنیم.اما وقتی سراغ کارهای ریتمیک، فیزیکی و ساده مثل ظرف شستن، گل‌کاری یا حتی تا کردنِ لباس‌ها می‌رویم، عملاً داریم:۱. از ذهن به بدن کوچ می‌کنیم: این همان “Grounding” یا اتصال به زمین است.۲. حسِ پیروزی‌های کوچک را می‌سازیم: یک سینکِ تمیز، یعنی یک «بله» به زندگی. همین «بله»ی کوچک، درِ انرژی‌های بعدی را باز می‌کند.دختر جان،هر وقت دیدی در خودت گم شدی، دنبالِ کارهای پیچیده نگرد. یک کارِ ساده‌ی فیزیکی انجام بده. بگذار دست‌هایت حرکت کنند تا قلبت دوباره شروع به تپیدن کند.تو با همین قدم‌های کوچک، دوباره به جریانِ زندگی برمی‌گردی.</description>
                <category>نرگس کریمی روانشناس</category>
                <author>نرگس کریمی روانشناس</author>
                <pubDate>Tue, 02 Jun 2026 00:15:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستانِ «پیرمردِ محتاج»</title>
                <link>https://virgool.io/@m_71368966/primates-mohtaj-tokq1skofalk</link>
                <description>رستوران شلوغ بود. صدای همهمه، خنده‌ها و برخورد قاشق‌ها با بشقاب‌ها، فضا را پر کرده بود. میانِ آن همه آدم که هرکدام در دنیایِ خودشان غرق بودند، صندلی‌ای خالی نبود. من هم کنارِ دخترکم نشسته بودم و به فکرِ ساده‌یِ گذراندنِ یک وعده غذایِ معمولی بودم.ناگهان، همه‌چیز در نظرم رنگِ دیگری گرفت. پیرمردی از میانِ جمعیت گذشت و درست بالای سرِ میزِ ما ایستاد. نه فریاد می‌زد، نه با اصرار آزار می‌داد؛ فقط نگاهش حرف می‌زد. گفت: «من محتاجم… غذا ندارم… می‌شه واسم یه چیزی بگیری؟»در جیبم ۵۰۰ هزار تومان بیشتر نبود. پولِ زیادی نبود، اما تمامِ داراییِ آن لحظه‌یِ من بود. پیرمرد گفت می‌خواهد تخم‌مرغ بخورد. همین. چیزی به سادگیِ خودِ زندگی.وقتی شماره کارتش را داد، برای چند ثانیه دنیا در همان رستوران متوقف شد. یک سویِ من، عقل بود که حساب و کتاب می‌کرد؛ و سویِ دیگرم، چیزی بود که انگار از جایِ دورتری فرمان می‌گرفت. ۲۰۰ هزار تومان را برایش کارت‌به‌کارت کردم. وقتی آن مبلغ از حسابم کم شد، چیزی در درونم جابه‌جا شد. پیرمرد رفت، اما سؤالی که در دلم کاشت، ماند: «چرا او بین این همه آدم، سراغِ من آمد؟»آن لحظه برای من، یک ملاقاتِ ساده نبود؛ یک تلنگر بود. پیرمرد، آینه‌ای بود که برای لحظاتی، منِ واقعی‌ام را به خودم نشان داد.تحلیل:برای شناختِ خود، کافی‌ست گاهی دل به دریا بزنیم و خود را در «عملِ انجام‌شده» قرار دهیم. وقتی از حصارِ «منِ کوچک» بیرون می‌آییم و بی‌چشم‌داشت می‌بخشیم، حقیقتِ وجودمان بیدار می‌شود. این همان لحظه‌یِ نابی است که روحمان را زنده می‌کند و حسی عمیق از آرامش و یگانگی به ما هدیه می‌دهد.(بر اساس واقعیت)</description>
                <category>نرگس کریمی روانشناس</category>
                <author>نرگس کریمی روانشناس</author>
                <pubDate>Mon, 01 Jun 2026 11:30:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان کوتاه: «سعید»</title>
                <link>https://virgool.io/@m_71368966/dastan-saeid-p8oxyorjthal</link>
                <description>سعید مدت‌ها بود که درگیر رابطه‌ای شده بود که آرام‌آرام او را از درون خسته می‌کرد.نه با یک دعوای بزرگ،نه با یک اتفاق عجیب،بلکه با زخم‌های کوچک و تکراری.هر بار که می‌خواست چیزی را توضیح بدهد،بحث به جایی می‌رسید که انگار خودش مقصر است.هر بار که ناراحت می‌شد،به جای فهمیده شدن، زیر فشار بیشتری می‌رفت.کم‌کم یاد گرفت سکوت کند،کمتر حرف بزند،کمتر واکنش نشان بدهد،فقط برای اینکه اوضاع بدتر نشود.اما بعضی سکوت‌ها آرامش نمی‌آورند؛فقط آدم را به درد عادت می‌دهند.سعید مدتی فکر می‌کرد اگر بیشتر صبر کند،اگر آرام‌تر باشد،اگر کمتر حساسیت نشان دهد،شاید همه‌چیز درست شود.اما حقیقت این بود که بعضی آدم‌ها از صبر تو،برای ادامه دادنِ همان رفتاری استفاده می‌کنند که تو را شکسته است.یک روز سعید فهمید مشکل فقط دعوا یا دلخوری نیست.مشکل این است که آدم در رابطه‌ای بماند که هر روزکمی از عزت‌نفسش را می‌گیرد،کمی از آرامشش را می‌برد،و کمی از خودش را خاموش می‌کند.او تازه فهمید که همیشه ماندن نشانه‌ی دوست داشتن نیست.گاهی رفتن،تنها راهِ نجات چیزی‌ست که از آدم باقی مانده.پایان‌بندی آموزنده**آدم نباید آن‌قدر صبر کند که به رنج عادت کند.بعضی رابطه‌ها درست نمی‌شوند؛فقط دیرتر آدم را خسته می‌کنند.**</description>
                <category>نرگس کریمی روانشناس</category>
                <author>نرگس کریمی روانشناس</author>
                <pubDate>Sun, 31 May 2026 20:10:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان کوتاه روانشناسی: «پیامِ پاک‌شده</title>
                <link>https://virgool.io/@m_71368966/dastan-ravanshenasi-uibcnblnh8dy</link>
                <description>نسترن اولین‌بار تصادفی دیدش.نه با چشم خودش… با لرزشِ عجیب دست‌های آرش وقتی گوشی را برعکس روی میز گذاشت.آن شب چیزی نگفت. فقط نگاه کرد که آرش چطور وسط حرف‌های معمولی، هر چند دقیقه یک‌بار صفحه را چک می‌کند، لبخند نصفه می‌زند، بعد انگار یادش می‌افتد نسترن روبه‌رویش نشسته، گوشی را دوباره خاموش می‌کند.نسترن تا قبل از آن، آدمِ «بازجویی» نبود.از آن‌هایی نبود که رمز بخواهد، یا گوشی را بگردد. همیشه می‌گفت: «اعتماد یعنی انتخابِ آرامش.»اما آن شب، آرامش از او انتخاب نشده بود.چند روز بعد، وقتی آرش در حمام بود، یک نوتیفیکیشن روی گوشی آمد؛اسمِ ذخیره‌شده، یک اسم معمولی بود.اما متنِ پیام معمولی نبود:«دلم برای بغل‌هات تنگ شده…»نسترن دستش یخ کرد.گوشی را گذاشت سر جای خودش، درست مثل کسی که به چیزی داغ دست زده باشد.قلبش می‌خواست داد بزند، اما مغزش فقط یک جمله تکرار می‌کرد:«یعنی چی…؟ یعنی واقعاً؟»آن شب روبه‌رویش نشست و گفت:ـ «آرش… من یه پیام دیدم.»آرش اول خندید. آن خنده‌ی کوتاه، مثل سپر.بعد گفت:ـ «چی؟ شوخی می‌کنی؟»نسترن با صدایی که خودش هم باورش نمی‌شد این‌قدر آرام است گفت:ـ «شوخی نیست. تو به یکی اجازه دادی این‌جوری باهات حرف بزنه.»سکوت افتاد. از آن سکوت‌هایی که همه‌چیز را بلندتر می‌کند.آرش گفت:ـ «هیچی نبوده. فقط… حرف بوده. اون روزا حالم خوب نبود.»نسترن همان‌جا فهمید.نه اینکه خیانت کرده یا نکرده…فهمید که مرحله‌ی اول شروع شده: کوچک کردنِ درد.آرش ادامه داد:ـ «تو که می‌دونی دوستت دارم. اصلاً به تو ربطی نداره. اون یه آدم بی‌خود بود…»نسترن گفت:ـ «اتفاقاً ربط داره. چون من توی این رابطه‌ام. و الان دارم حس می‌کنم امنیت ندارم.»آرش عصبانی شد:ـ «یعنی می‌خوای منو کنترل کنی؟»نسترن آن شب گریه نکرد.فقط رفت آشپزخانه، یک لیوان آب ریخت، و دید دستش می‌لرزد.با خودش گفت:«من از خودِ پیام این‌قدر نلرزیدم… از این لرزیدم که شاید فردا بگن من زیادی حساسم.»صبح، نسترن یک برگه گذاشت جلوی آرش.روی برگه سه خط نوشته بود:تماس با اون آدم باید قطع بشه؛ کامل.پنهان‌کاری تموم. نه رمز، نه پاک کردن، نه داستان نصفه.اگر می‌خوای بمونی، باید مسئولیتشو بپذیری؛ نه توجیه، نه مقصر کردنِ من.آرش نگاه کرد و گفت:ـ «این یعنی محاکمه.»نسترن گفت:ـ «نه. این یعنی نقشه‌ی ترمیم.محاکمه اون چیزیه که تو با دروغ، توی ذهن من راه انداختی.»چند روز اول سخت بود.آرش گاهی صادق بود، گاهی دفاعی.اما یک بار، وسط بحث، آرش مکث کرد و گفت:ـ «حق با توئه. من ترسیدم از دستت بدم… ولی به‌جاش کاری کردم که واقعاً از دستت بدم. من مسئولشم.»همان‌جا، نسترن برای اولین‌بار بعد از آن پیام، یک نفسِ بلند کشید.نه چون اعتماد برگشته بود…چون فهمید: ترمیم از جایی شروع می‌شه که حقیقت، قایم نمی‌شه.سه ماه بعد، رابطه‌شان مثل قبل نبود.اما عجیب‌تر این بود که «بدتر» هم نبود.فقط… واقعی‌تر شده بود.مثل ظرفی که ترک برداشته، اما حالا همه می‌دانند کجا باید با احتیاط دست بزنند.نسترن یک روز گفت:ـ «من هنوز بعضی شب‌ها می‌ترسم.»آرش گفت:ـ «می‌فهمم. من نمی‌خوام تو فراموش کنی. می‌خوام یه روز، یادت بیاد و دیگه نلرزی.اون روز یعنی من کارمو درست انجام دادم.»نسترن نگاهش کرد و فکر کرد:اعتماد، یک “حس” نیست…یک “رفتارِ تکرارشونده” است.و ترمیم، فقط برگشتنِ طرفِ خطاکار نیست؛برگشتنِ امنیت به جانِ کسی‌ست که شکسته.پایان.</description>
                <category>نرگس کریمی روانشناس</category>
                <author>نرگس کریمی روانشناس</author>
                <pubDate>Sun, 31 May 2026 13:01:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>از خودگذشتگی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_71368966/%D8%A7%D8%B2-%D8%AE%D9%88%D8%AF%DA%AF%D8%B0%D8%B4%D8%AA%DA%AF%DB%8C-wbycrwnb2thg</link>
                <description>بعضی آدم‌ها بلدند برای همه جا باز کنند،جز برای خودشان.حواسشان به خستگی دیگران هست،به دلخوری دیگران هست،به نیازهای دیگران هست،اما وقتی نوبت به خودشان می‌رسد، انگار یادشان می‌رود که آن‌ها هم انسانی با نیاز، خستگی، غم و حقِ استراحت‌اند.ما اسم این رفتار را خیلی وقت‌ها می‌گذاریم «فداکاری».از بیرون هم قشنگ به نظر می‌رسد؛آدمی که همیشه هست، همیشه کمک می‌کند، همیشه کوتاه می‌آید، همیشه خودش را کنار می‌گذارد تا کسی ناراحت نشود.اما حقیقت این است که هر از خودگذشتگی‌ای، نشانه‌ی سلامت روان نیست.گاهی پشت این مهربانیِ افراطی، یک ترس پنهان شده است:ترس از دوست‌داشتنی نبودن،ترس از طرد شدن،ترس از این‌که اگر «نه» بگوییم، دیگر پذیرفته نشویم.در این حالت، ما به دیگران کمک نمی‌کنیم چون فقط مهربانیم؛کمک می‌کنیم چون از دست دادنِ تأیید دیگران برایمان دردناک‌تر از نادیده گرفتنِ خودمان است.بدنه متن:از خودگذشتگی، وقتی سالم است که از «وفور» بیاید، نه از «فقدان».یعنی من آن‌قدر با خودم در صلح باشم، آن‌قدر حال درونی‌ام خوب باشد، که بتوانم چیزی هم به دیگری بدهم.نه این‌که از زخم خودم ببخشم، از کمبود خودم ببخشم، و از خستگی خودم خرج کنم.آدمی که همیشه خودش را آخر صف می‌گذارد، کم‌کم یاد می‌گیرد که دردش مهم نیست.خواسته‌اش مهم نیست.مرزش مهم نیست.و بعد، یک روز در میانه‌ی همین «خوب بودن‌ها» از خودش می‌پرسد:پس من کجای این زندگی‌ام؟مشکل اینجاست که جامعه هم اغلب این الگو را تشویق می‌کند.به کسی که همیشه فدا می‌شود، برچسب «نجیب»، «مهربان»، «بزرگوار» می‌زنند.اما کمتر کسی می‌پرسد این آدم، در خلوت خودش چقدر خسته است؟چقدر از خودش دور شده؟چقدر از گفتنِ یک «نه» ساده می‌ترسد؟مثال:زنی را تصور کن که همیشه برای همه در دسترس است.برای خانواده، برای دوستان، برای همکاران.وقتی کسی از او کمک می‌خواهد، حتی اگر توان نداشته باشد، باز هم می‌گوید «باشه».ظاهر ماجرا این است که او بسیار مهربان است.اما درونش پر از خشمِ فروخورده، خستگی و احساسِ دیده‌نشدن است.او به مرور نه‌تنها از دیگران دلگیر می‌شود، بلکه از خودش هم ناراحت می‌شود؛چون هر بار که برخلاف نیاز واقعی‌اش «بله» می‌گوید، در واقع دارد به خودش «نه» می‌گوید.جمع‌بندی:مراقبت از خود، خودخواهی نیست.مرز داشتن، بی‌عاطفگی نیست.«نه» گفتن، بی‌مهری نیست.گاهی سالم‌ترین شکلِ مهربانی، این است که اول یاد بگیریم با خودمان مهربان باشیم.شاید بلوغ روانی از جایی شروع می‌شود که دیگر برای دوست‌شما چطور؟تا حالا شده آن‌قدر به دیگران بها بدهید که خودتان را فراموش کنید؟فکر می‌کنید مرز بین مهربانی و خودفراموشی کجاست؟داشتنی بودن، خودمان را قربانی نمی‌کنیم</description>
                <category>نرگس کریمی روانشناس</category>
                <author>نرگس کریمی روانشناس</author>
                <pubDate>Wed, 27 May 2026 23:20:31 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نرگس کریمی | خودشناسی و روابط (جلسات آنلاین</title>
                <link>https://virgool.io/@m_71368966/%D9%86%D8%B1%DA%AF%D8%B3-%DA%A9%D8%B1%DB%8C%D9%85%DB%8C-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%DB%8C-%D9%88-%D8%B1%D9%88%D8%A7%D8%A8%D8%B7-%D8%AC%D9%84%D8%B3%D8%A7%D8%AA-%D8%A2%D9%86%D9%84%D8%A7%DB%8C%D9%86-zv5vfxlrsviz</link>
                <description>من نرگس کریمی هستم، همراه شما در مسیر خودشناسی، فردی، خانوادگی و روابط. جلساتم آنلاین برگزار می‌شود.رزرو و تعرفه:پیام در روبیکا: @naRges13kاطلاعات لازم: سن، موضوع کلی (۲-۳ خط)، ۲ زمان پیشنهادی.تعرفه‌ها (هزار تومان):۲۰ دقیقه: ۳۰۰۳۰ دقیقه: ۵۰۰۴۵ دقیقه: ۷۵۰۶۰ دقیقه: ۱۰۰۰⚠️ نکات مهم:ممنوع: مسائل جنسی و غیرحرفه‌ای.پیگرد قانونی: برای هرگونه مزاحمت یا پیام نامتعارف.فقط آنلاین: امکان مشاوره متنی یا حضوری وجود ندارد.</description>
                <category>نرگس کریمی روانشناس</category>
                <author>نرگس کریمی روانشناس</author>
                <pubDate>Mon, 25 May 2026 06:40:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چرا سر چیزهای کوچیک این‌قدر از هم دل‌خور می‌شیم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_71368966/%DA%86%D8%B1%D8%A7-%D8%B3%D8%B1-%DA%86%DB%8C%D8%B2%D9%87%D8%A7%DB%8C-%DA%A9%D9%88%DA%86%DB%8C%DA%A9-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D9%82%D8%AF%D8%B1-%D8%A7%D8%B2-%D9%87%D9%85-%D8%AF%D9%84-%D8%AE%D9%88%D8%B1-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%DB%8C%D9%85-swlcbll1tidb-swlcbll1tidb</link>
                <description>خیلی وقت‌ها دعواهای بزرگ از همین چیزهای به‌ظاهر ساده شروع می‌شن:جواب ندادن به پیامدیر رسیدنیه لحن سرد پشت تلفنیه شوخی که رو اعصاب می‌شینهاتفاق‌ها کوچیکن،اما توی ذهن ما تبدیل می‌شن به فکرهای بزرگ:«براش مهم نیستم.»«من رو جدی نمی‌گیره.»«هرچی من وقت و انرژی می‌ذارم، اون نمی‌ذاره.»یعنی مشکل فقط خودِ اتفاق نیست؛معناییه که براش می‌سازیم.چرا یه‌هو دعوا درمی‌گیره؟معمولاً این‌طوری پیش می‌ره:دل‌خور می‌شیم، اما به خودمون می‌گیم:«مسخره‌ست بخاطر این چیز کوچیک چیزی بگم…»طرف مقابل هم متوجه نمی‌شه، چون ما شفاف حرف نمی‌زنیم.این دل‌خوری‌های ریز، هی روی هم جمع می‌شن،بعد یه روز سر یه اتفاق خیلی کوچیک،همه‌شون با هم منفجر می‌شن.از بیرون، موضوع انگار «۱۰ دقیقه دیر رسیدن»ه،ولی در واقع، دردِ چند وقتِ آدمه که داره حرف می‌زنه.زیرِ دل‌خوری، چه پیامی قایم شده؟تقریباً همیشه یکی از این پیام‌هاست:«من رو نمی‌بینی.»«برات اولویت ندارم.»«حرف من جدی گرفته نمی‌شه.»«به اندازه‌ای که می‌دم، ازت نمی‌گیرم.»اگر بتونیم این پیام رو مستقیم‌تر بگیم،به‌جای جنگیدن سر جزئیات،درباره‌ی «اصلِ درد» حرف می‌زنیم.چطور بگیم دل‌خوریم، بدون قهر و دعوا؟یه قالب ساده که کمک می‌کنه هم خودمون آروم‌تر باشیم،هم طرف مقابل کمتر دفاعی بشه:وقتی …،من این‌طور حس کردم…،دوست دارم / نیاز دارمدفعه بعد این‌طوری باشه…مثال:«وقتی دیشب پیامم رو خوندی ولی جواب ندادی،من حس کردم برات مهم نیستم و ناراحت شدم،دوست دارم اگه خسته‌ای، فقط یه “بعداً حرف می‌زنیم” برام بذاری.»این مدل حرف‌زدن، فرق داره با:«تو همیشه من رو نادیده می‌گیری.»«تو هیچ‌وقت جواب درست نمی‌دی.»اون‌جا طرف مقابل حمله رو حس می‌کنه و می‌ره تو دفاع؛اینجا، احساس ما و نیازمون مطرح می‌شه، نه «برچسب» به شخصیتش.تو چطور؟حالا نوبت توئه:تو بیشتر سر چه چیزهای «به ظاهر کوچیکی» دل‌خور می‌شی؟معمولاً دل‌خوریت رو قورت می‌دی، دعوا راه می‌ندازی،یا می‌تونی آروم و واضح بگی چی اذیتت کرده؟«برام توی کامنت‌ها بنویس؛شاید از بین همین تجربه‌ها»،موضوع پست‌های بعدی هم دربیاد. نرگس کریمی🌱</description>
                <category>نرگس کریمی روانشناس</category>
                <author>نرگس کریمی روانشناس</author>
                <pubDate>Mon, 25 May 2026 04:30:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مسافران اتوبوس شماره۱۲ قسمت دوم:</title>
                <link>https://virgool.io/@m_71368966/%D9%85%D8%B3%D8%A7%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D8%A7%D8%AA%D9%88%D8%A8%D9%88%D8%B3-%D8%B4%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%87%DB%B1%DB%B2-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%AF%D9%88%D9%85-db3blledwxau</link>
                <description>قسمت دوم: صندلی خالی کنار پنجرهباد سرد، شیشه‌های مه‌گرفته‌ی ترمینال را می‌لرزاند.نرگس، بلیت را محکم توی دستش گرفته بود، انگار اگر رها می‌کرد، «تصمیمش» هم از دستش لیز می‌خورد و می‌افتاد لابه‌لای کف‌پوشِ خیسِ سالن.ساعت دیواریِ بزرگِ بالای سکو، عدد ۶ و ۴۵ را نشان می‌داد. هنوز پانزده دقیقه تا حرکت اتوبوس مانده بود؛ پانزده دقیقه‌ای که می‌توانست برگردد، می‌توانست زنگ بزند، می‌توانست بگوید:«اشتباه کردم، نمیام…»اما گوشی‌اش را روی حالت پرواز گذاشت.این بار می‌خواست حتی اگر پشیمان شد، راه برگشت را برای خودش سخت‌تر کند.چند لحظه چشم‌هایش را بست. صحنه‌ی دیشب مثل یک فیلم تکراری جلوی چشمش آمد؛مادرش که وسط آشپزخانه، دست‌های خیسش را محکم به هم می‌زد و می‌گفت:– «تو هیچ‌وقت عاقل نمی‌شی نرگس… دخترِ بیست‌و‌نه ساله، این وقت شب چمدون ببنده کجا بره؟ مردم چی می‌گن؟»و پدرش که از پشت روزنامه فقط یک جمله گفته بود:– «هر جور دوست داری، ولی من دیگه مسئولت نیستم.»این جمله، سال‌ها بود که در شکل‌های مختلفی به او گفته شده بود؛ در قالبِ سکوت، در قالبِ تهدید، در قالبِ مقایسه با دخترِ عمه‌ی مهسا که «هم شوهر کرده، هم دکترا می‌خونه، هم سر کار می‌ره و یه آه هم از دهنش درنمیاد».نرگس، بلیت را تا کرد، گذاشت داخل جلدِ چرمیِ قهوه‌ای که سال‌ها پیش خودش برای بیمارانش «فرم ارزیابی اولیه» تویش نگه می‌داشت.با خودش فکر کرد:«چقدر راحته برای دیگران برنامه‌درمانی نوشتن…اما برای خودت، حتی نمی‌تونی یک جمله واضح بگی که: چی می‌خوای؟»صدای مردی از بلندگو بلند شد:– «مسافران عزیز اتوبوس شماره دوازده، مسیر تهران – … لطفاً برای حرکت، به سکو شماره سه مراجعه کنید.»نرگس پلک زد.«اتوبوس شماره دوازده.»همان عددی که دیشب وقتی برای آخرین‌بار روی مبلِ اتاقِ مشاوره نشسته بود، روی ساعت دیواری دید؛۱۲:۱۲و به خودش گفته بود:«اگر واقعاً چیزی مثل نشانه وجود داشته باشه، شاید اینه…اتوبوس شماره ۱۲…ساعت ۱۲…۲ تا یک کنار هم…شاید وقتشه یک بار، فقط یک بار، خودم را انتخاب کنم.»سکو شماره سه، شلوغ بود. آدم‌ها با چمدان و کوله، هر کدام درگیر دنیای خودشان.نرگس چشمش به بدنه‌ی سفید اتوبوس افتاد؛ نوشته‌ی آبی‌رنگ روی شیشه جلویش:«۱۲ – تهران – شهر…»حروف بعدی در مه بخار گم شده بود.راننده، مردی حدوداً پنجاه ساله، با صورت آفتاب‌سوخته و لبخند نصفه، در را باز نگه داشته بود و بلیت‌ها را نگاه می‌کرد.وقتی نوبت نرگس شد، لحظه‌ای مکث کرد:– «تنهایی خانم؟»سری تکان داد:– «بله.»– «صندلی‌تون آخر اتوبوسه، کنار پنجره. اگر دوست داشتید وقتی همه سوار شدن، می‌تونم عوضش کنم بیارمتون جلوتر.»– «نه، همون خوبه. ممنون.»«صندلی کنار پنجره» همیشه برایش یک جور پناهگاه بود؛جایی که می‌شد بیرون را نگاه کند و وانمود کند که کسی حواسش به او نیست.داخل اتوبوس، بوی آشنای صندلی‌های مخمل تازه‌شسته، با بوی قهوه‌ی ارزانِ دستگاهِ ترمینال قاطی شده بود.نرگس چمدان کوچک را گذاشت بالا، روی قفسه‌ی فلزی، و روی صندلی شماره ۲۴ نشست.دست‌هایش را روی دسته‌های پلاستیکی گذاشت و نفس عمیقی کشید.«۲۴… دوازده ضربدر دو.»لبخند بی‌جانی روی لبش نشست.«ذهن وسواسی‌ام حتی الان هم دست از عددسازی برنمی‌داره.»کم‌کم مسافران دیگر هم سوار شدند.یک زن میانسال با روسری گل‌گلی، بغلش یک کیسه‌ی پارچه‌ای سبز، با چهره‌ای خسته اما مهربان، آمد و روی صندلی روبه‌روی نرگس نشست.جلوتر، یک پسر نوجوان با هدفون بزرگ، سرش توی گوشی خم شده بود و انگار جهان بیرون برایش وجود نداشت.ردیف سوم، سمتِ راهرو، مردی با کت طوسی و کیف چرمی سیاه، نگاهش مدام بین ساعت مچی‌اش و صفحه‌ی گوشی در رفت و برگشت بود؛ انگار از چیزی دیرش شده یا از چیزی جا مانده بود.و صندلی کنار نرگس هنوز خالی بود.راننده می‌خواست در را ببندد که ناگهان صدای دویدنِ کسی روی پله‌های اتوبوس بلند شد.در دوباره باز شد.دختری حدوداً بیست‌و‌دو-سه ساله، با کوله‌ای مشکی و موهای جمع‌شده شل‌خته زیر کلاه بافتنی طوسی، نفس‌نفس‌زنان گفت:– «آقای راننده ببخشید، شماره ۲۳ منم، نگااااه…»و بلیت تا‌شده‌اش را بالا گرفت.راننده لبخند زد:– «به سلامت خانم. فقط لطفاً دیگه برای نشونه‌هات، اتوبوس ما رو انتخاب نکن!»مسافران خندیدند.دختر با تعجب:– «نشونه‌هام؟»راننده با شوخی:– «هر دفعه دقیقه آخر می‌رسین، انگار تا وامون نشونه‌هاتون کامل نشه، حرکت نمی‌کنید.»دختر، گیج اما خندان، آمد داخل.چشمش دنبال شماره‌ی ۲۳ گشت.وقتی فهمید صندلی‌اش کنار نرگس است، یک لحظه فقط ایستاد و نگاهش کرد؛ انگار مطمئن نبود باید مزاحم سکوت او بشود یا نه.– «ببخشید، اینجا ۲۴ هست دیگه؟»– «بله، بفرمایید. ۲۳ کنارِ پنجره است.»– «شما اگر دوست دارید کنار پنجره بشینید، من می‌رم کنار راهرو… من تو حرکت، کمتر بیرون رو نگاه کنم بهتره.»نرگس برای چند ثانیه مکث کرد.حرفِ دختر، گیجش کرد:– «کمتر نگاه کنی بهتره؟»– «آره… هر بار بیرون رو نگاه می‌کنم، دلم برای جاهایی که نمی‌رم می‌سوزه.»چیزی توی دل نرگس تکان خورد.جمله را توی ذهنش زیرخط کشید؛ مثل یک جمله‌ی مهم وسط پرونده‌ی یک مراجع.– «نه، ممنون. من هم همین صندلی خوبم. شما بشینید کنار پنجره.»دختر با یک لبخند تشکرآمیز نشست. کوله‌اش را بغل گرفت و به شیشه تکیه داد، اما بیرون را نگاه نکرد؛ چشم‌هایش را بست.انگار خودش را آماده می‌کرد که یک فصل جدید شروع شود، حتی اگر ازش می‌ترسید.اتوبوس آرام از سکو جدا شد.ترمینال، خانواده‌ها، دست تکان دادن‌ها، همه به عقب رفت.نرگس نگاهش را از شیشه برداشت؛ حوصله‌ی دیدن «چیزهایی که جا می‌گذاشت» را نداشت.چند دقیقه گذشت. سکوتِ نیم‌بند اتوبوس، فقط با صدای موتور و گاهی سرفه‌ی یکی دو نفر، شکسته می‌شد.دختر کناری، بالاخره چشم‌هایش را باز کرد و با صدای آرامی گفت:– «ببخشید، می‌تونم یه سؤال بپرسم؟»نرگس کمی جا خورد:– «بفرمایید.»– «شما هم از چیزی دارین فرار می‌کنین؟ یا دارین به چیزی نزدیک می‌شین؟»سؤال، آن‌قدر مستقیم بود که نرگس را یاد اولین جلسه‌ی بعضی مراجع‌ها انداخت؛ آن‌هایی که یک‌راست می‌پرسیدند:«دکتر، من خوب می‌شم یا نه؟»یا«شما خودتون تا حالا افسرده شدین؟»– «فکر کنم… هر دوش.»– «خوش به حالتون… من همیشه یا فرار کردم، یا جا زدم. هیچ‌وقت وسطش نبودم.»– «اسمتون؟»– «رهام.»نرگس، اسم را دوباره توی ذهنش تکرار کرد.«رهام… کسی که خودش هنوز گیر است و اسمش رهام است.»ذهنِ بالینی‌اش، بی‌دعوت روشن شده بود.رهام ادامه داد:– «من یه‌بار برای مشاوره رفتم پیش یه خانمی…نرگس ناخودآگاه نفسش را در سینه حبس رهام ادامه داد:– «من یه‌بار برای مشاوره رفتم پیش یه خانمی… ولی وسط حرفاش، یه‌جایی خیلی قضاوتم کرد.همون لحظه دیگه نتونستم ادامه بدم.احساس کردم دارم بازجویی می‌شم، نه این‌که کمک بگیرم.بعدش، هر وقت می‌خواستم دوباره برم مشاوره، می‌گفتم: ولش کن، اونا فقط آدم رو می‌سنجن که ببینن چقدر خراب شده.»نرگس، نگاهش را از روی دست‌های درهم‌گرفته‌ی رهام برنداشت.این جمله، هزار بار در اتاق مشاوره‌اش، با شکل‌های مختلف، شنیده بود:«ترس از قضاوت شدن.»– «چی گفت که این حس رو پیدا کردی؟ یادت هست؟»رهام لحظه‌ای مکث کرد؛ به سقف اتوبوس خیره شد، انگار دنبال زیرنویس‌های یک فیلم قدیمی می‌گشت.– «گفتم توی رابطه‌هام همیشه جذب آدمایی می‌شم که یا در دسترس نیستن، یا نصفه‌نیمه‌ان.گفت: “خُب معلومه، خودت هم بلد نیستی آدم کاملی باشی، دنبال آدم کامل هم نمی‌ری.”لبخند زد، ولی…اون لبخندش خیلی تیز بود.»نرگس، بی‌اختیار ابروهایش در هم رفت.در ذهنش، سریع برچسب‌ها را کنار زد: «درمانگر بد، درمانگر خوب»…به‌جایش، روی احساس رهام تمرکز کرد.– «تو اون لحظه چی حس کردی؟»– «شرم.انگار… انگار تمام نقص‌هام رو گذاشته بود وسط میز.من همون‌جا دیگه هیچ‌چی نگفتم.فقط سرتکون می‌دادم که حرفاش تموم شه.بعدش دیگه برنگشتم.»نرگس با خودش فکر کرد:«چقدر راحت می‌شه با یک جمله، اعتمادِ یک آدم را برای سال‌ها از بین برد…و چقدر سخت می‌شه دوباره آن را ساخت.»اتوبوس وارد بزرگراه شده بود.نور کم‌رنگِ صبح، از کنار پرده‌ها به داخل می‌خزید.زنِ میانسالِ روبه‌روی آن‌ها، ذکر آرامی زیر لب می‌گفت.پسر نوجوان، هنوز سرش در گوشی بود؛ اما هر چند دقیقه، بی‌قرار پایش را تکان می‌داد.مرد کت‌طوسی، بالاخره گوشی را روی صندلی گذاشت و فقط به یک نقطه‌ی نامعلوم خیره شد.نرگس به رهام گفت:– «این‌که بعد از اون تجربه، باز هم تنهایی سوار یه اتوبوس شدی که بری دنبال تغییر… خودش شجاعته.»رهام لبخند نصفه‌ای زد:– «شجاعت… یا بی‌خیالیِ مطلق.»– «شاید ترکیبی از هر دو.ولی به‌هرحال، نشون می‌ده هنوز از خودت دست نکشیدی، هرچند ممکنه خودت متوجه نباشی.»رهام با کنجکاوی نگاهش کرد:– «شما… روان‌شناسین؟»نرگس مکث کرد.چند ثانیه طولانی، بین راست‌گویی و فرار از نقش، در رفت و برگشت بود.در نهایت، آرام گفت:– «آره.»– «اِ… حدس زده بودم.از نوع سوال پرسیدنتون معلوم بود.»یک لحظه، چیزی شبیه خجالت از صورت رهام گذشت.– «ببخشید، اگر از اول می‌دونستم، این‌طوری یک‌ریز حرف نمی‌زدم. الان حس می‌کنم دارم مجانی ایف… نه، ببخشید.»نرگس لبخند زد:– «آروم باش. ما الان دو تا مسافریم که روی دو تا صندلی کنار هم نشستیم.من این‌جا درمانگرِ تو نیستم.فقط… یک آدمم که دارم گوش می‌دم.»این جمله را که گفت، فهمید دارد تا حدی با خودش هم حرف می‌زند؛با آن بخشِ درونی‌اش که همیشه باید «نقش متخصص» را بازی می‌کرد و اجازه نمی‌داد صرفاً «آدم» باشد.رهام دوباره به شیشه تکیه داد، اما این‌بار، با گوشه‌ی چشم، بیرون را نگاه کرد.– «می‌دونید…من همیشه فکر می‌کردم اگر یه روز سوار اتوبوس بشم و برم، همه‌چی حل می‌شه.اما همین الان که دارم می‌رم، حس می‌کنم تمامِ ترس‌هام رو هم با خودم آوردم.»نرگس آرام گفت:– «ترس‌ها مثل سایه‌ان؛ جایی که نور هست، اونا هم هستن.فرار نمی‌کنن، ولی شکل‌شون عوض می‌شه.شاید این سفر برای تو، فقط عوض کردنِ شکل اون سایه‌ها باشه، نه حذف‌شون.»رهام با دقت به او خیره شد؛ انگار اولین‌بار بود کسی ترس‌هایش را این‌طور توصیف می‌کرد.– «شما چی؟ از چی می‌ترسین که نشستین صندلی ۲۴؟»سؤال، ساده نبود.آن‌قدر عریان بود که اگر نرگس هنوز همان آدم دو ماه پیش بود، احتمالاً با یک شوخی از زیرش در می‌رفت.اما حالا، ساکت ماند.چند ثانیه، فقط صدای موتور اتوبوس بود و نفس‌های رفت‌وبرگشت.– «من… از این می‌ترسم که…تمام عمرم را صرفِ خوب کردنِ حالِ دیگران کرده باشم،ولی وقتی برگردم عقب را نگاه کنم، ببینم خودم را جا گذاشتم.و از این‌که…شاید برای درست کردنِ خودم…دیر شده باشه.»رهام آهسته گفت:– «اوه… این دیگه از ترس‌های من سنگین‌تره.»هر دو کوتاه خندیدند؛ خنده‌ای که بیشتر شبیه یک اعترافِ مشترک بود تا شوخی.زنِ میانسال روبه‌روی‌شان، ناگهان از داخل کیسه‌ی سبزش یک ظرف کوچک بیرون آورد.– «بفرمایین، شیرینی خونگیه.سفره دیگه… آدم باید شیرینش کنه.»نرگس و رهام، هر کدام یک شیرینی برداشتند.شکرِ روی شیرینی، روی انگشت نرگس نشست؛ دقیقاً مثل لحظه‌ای که یک حقیقتِ تلخ، با یک حرکت کوچک، قابل‌تحمل‌تر می‌شود.زن با لبخند گفت:– «آدم هرجا می‌ره، خودش رو هم می‌بره.اگه خودت با خودت قهر باشی، هر شهری بری، یه غریبه اضافه می‌شه… خودت.»این بار، نرگس بود که جمله را در ذهنش زیرخط کشید.اتوبوس به تابلو بزرگ کنار جاده نزدیک شد:«تا شهر مقصد: ۲۷۰ کیلومتر.»نرگس به عدد خیره شد و با خودش فکر کرد:«۲۷۰ کیلومتر تا شهری که هیچ‌کس من را نمی‌شناسد.شاید…اولین جایی که مجبور نباشم نسخه بنویسم،فقط…خودم را بخوانم.»رهام زیر لب گفت:– «می‌دونین چیه؟ حس می‌کنم این اتوبوس، یه‌جور اتاق مشاوره‌ست که هیچ‌کدوم‌مون برای بودن توش، پول ندادیم،اما شاید هر کدوممون یه چیزی برای پرداختن داریم.یکی شرمش رو، یکی ترسش رو، یکی هم… گذشته‌ش رو.»نرگس نگاهش را از جاده گرفت و به داخل برگشت.پسر نوجوان، حالا بی‌صدا اشک می‌ریخت و با پشت دست، سریع پاک می‌کرد.مرد کت‌طوسی، پیامی را که نوشته بود، پاک کرد و گوشی را در جیب گذاشت.زن میانسال، به عکسِ دو بچه روی صفحه‌ی خاموشِ موبایلش خیره مانده بود.نرگس، به صندلی‌ها نگاه کرد و با خودش گفت:«شاید هر کدوم از این آدم‌ها، یک نسخه‌ی ناتمام از زندگی‌ان؛مسافرانی که هنوز نمی‌دونن مقصد واقعی‌شون کجاست…فقط سوار شده‌ن که از جایی که هستن، کمی دور بشن.»دستی نامرئی، درونش تکان خورد؛همان حسِ سال‌های اول دانشگاه، وقتی برای اولین‌بار فهمید روان‌شناسی فقط حفظ کردنِ اسم نظریه‌ها نیست،یک جور «دیدنِ آدم‌ها» است،ورای ظاهرشان.او، سال‌ها بود که دیگر آن نگاه را برای خودش خرج نکرده بود.اتوبوس، آرام در جاده پیش می‌رفت.نرگس، چشم‌هایش را بست و در دل گفت:«قسمت بعد، شاید، از خودم شروع کنم…نه از مراجع‌هایم، نه از خانواده، نه از ترس‌ها…از خودِ خودم.»و بی‌آن‌که بداند،داستانِ سفر اوتازه داشت از صندلی ۲۴شروع می‌پایان قسمت دومکرد.</description>
                <category>نرگس کریمی روانشناس</category>
                <author>نرگس کریمی روانشناس</author>
                <pubDate>Mon, 25 May 2026 03:50:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مسافرانِ اتوبوسِ شماره ۱۲؛ سفر به مقصدِ خودِ واقعی (قسمت اول)</title>
                <link>https://virgool.io/@m_71368966/%D9%85%D8%B3%D8%A7%D9%81%D8%B1%D8%A7%D9%86%D9%90-%D8%A7%D8%AA%D9%88%D8%A8%D9%88%D8%B3%D9%90-%D8%B4%D9%85%D8%A7%D8%B1%D9%87-%DB%B1%DB%B2-%D8%B3%D9%81%D8%B1-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D9%82%D8%B5%D8%AF%D9%90-%D8%AE%D9%88%D8%AF%D9%90-%D9%88%D8%A7%D9%82%D8%B9%DB%8C-%D9%82%D8%B3%D9%85%D8%AA-%D8%A7%D9%88%D9%84-ezpo40cywxni</link>
                <description>ساعت ۶ صبح بود. هوای سردِ پاییز با بوی تندِ گازوئیل و قهوه در فضای ترمینال پیچیده بود. اتوبوس شماره ۱۲ آماده حرکت بود و من، طبق عادتِ همیشگی، صندلی ردیف سوم را انتخاب کردم؛ جایی که هم تسلط خوبی به فضا داشته باشم و هم بتوانم در سکوت، خودم را به پنجره تکیه دهم.یکی‌یکی سوار می‌شدند. انگار هر کدامشان باری سنگین‌تر از چمدان‌هایشان را با خود به داخل می‌کشیدند.مرد میانسالی که صندلی جلو نشسته بود، هر دو دقیقه یک‌بار ساعتِ مچی‌اش را چک می‌کرد، پایش را به کف اتوبوس می‌کوبید و با حالتی عصبی به راننده نگاه می‌کرد که چرا حرکت نمی‌کند. با خودم فکر کردم: «چقدر اضطرابِ کنترل‌گری! انگار فکر می‌کند اگر ثانیه‌ها را مدیریت نکند، کل زندگی‌اش از هم می‌پاشد.»زنِ جوانی که کنار پنجره، سه ردیف عقب‌تر بود، هدفونش را تا آخر زیاد کرده بود. نگاهش به بیرون بود، اما چشم‌هایش جایی دیگر سیر می‌کرد؛ جایی که شاید دوست داشت در آن باشد، نه در این سفرِ اجباری. او یک «دیوارِ نامرئی» دور خودش کشیده بود.من فقط یک مسافر بودم، اما چشم‌هایم ناخودآگاه شروع کرده بود به تحلیلِ این آدم‌ها. به اینکه پشتِ این چهره‌های معمولی، چه قصه‌هایی از رنج، شکست یا ترس نهفته است.همان‌طور که اتوبوس از شهر خارج می‌شد و ساختمان‌ها جایشان را به جاده‌های خلوت و درختان پاییزی می‌دادند، حس کردم این فقط یک سفرِ تفریحی نیست. ما داریم از چیزی فرار می‌کنیم؛ شاید از خودمان.راننده بلندگوی اتوبوس را روشن کرد: «مسافران عزیز، مقصد ما روستای “مه‌گرفته” است. سفری که شاید کمی طولانی به نظر برسد، اما…»صدای راننده در سرم پیچید: «سفری به مقصد ناشناخته.»هنوز نمی‌دانستم این جاده قرار است چه حقیقتی را درباره‌ی من و این مسافران برملا کند. اما می‌دانستم وقتی به مقصد برسیم، هیچ‌کداممان آدم‌های صبحِ امروز نخواهیم بود.آیا تا به حال در سفرهای دسته‌جمعی، آدم‌های اطراف‌تان را «تحلیل» کرده‌اید؟ به نظر شما، کسی که مدام نگرانِ زمان است (مثل آن مرد)، از چه چیزی می‌ترسد؟</description>
                <category>نرگس کریمی روانشناس</category>
                <author>نرگس کریمی روانشناس</author>
                <pubDate>Fri, 22 May 2026 18:35:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>چطور در ۵ دقیقه اضطرابم را کم کنم؟</title>
                <link>https://virgool.io/@m_71368966/%DA%86%D8%B7%D9%88%D8%B1-%D8%AF%D8%B1-%DB%B5-%D8%AF%D9%82%DB%8C%D9%82%D9%87-%D8%A7%D8%B6%D8%B7%D8%B1%D8%A7%D8%A8%D9%85-%D8%B1%D8%A7-%DA%A9%D9%85-%DA%A9%D9%86%D9%85-s19tlksuzeh2</link>
                <description>۱-نگاه کردن به چیزی ثابتبه یک جسم روبه‌رو (مثلاً یک نقطه روی دیوار) نگاه کن.این کار مسیرهای عصبی فعال در «حالت اضطرابی» را آرام می‌کند و تمرکز را برمی‌گرداند.۲-بغل‌کردن خود (Self Hug)بازوها را دور خودت حلقه کن و ۱۵ ثانیه شانه‌هایت را آرام فشار بده.این حرکت هورمون‌هایی ترشح می‌کند که حس امنیت ایجاد می‌کنند.۳نام‌گذاری احساسبه خودت بگو:«الان مضطربم.»یا«ترس دارم.»وقتی احساس را نام‌گذاری می‌کنیم، مغز آرام‌تر می‌شود و شدت هیجان کمتر می‌گردد.</description>
                <category>نرگس کریمی روانشناس</category>
                <author>نرگس کریمی روانشناس</author>
                <pubDate>Fri, 22 May 2026 06:50:33 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نرگس کریمی | مشاوره فردی، خانوادگی و اجتماعی به‌صورت آنلاین</title>
                <link>https://virgool.io/@m_71368966/%D9%86%D8%B1%DA%AF%D8%B3-%DA%A9%D8%B1%DB%8C%D9%85%DB%8C-%D9%85%D8%B4%D8%A7%D9%88%D8%B1%D9%87-%D9%81%D8%B1%D8%AF%DB%8C-%D8%AE%D8%A7%D9%86%D9%88%D8%A7%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%D9%88-%D8%A7%D8%AC%D8%AA%D9%85%D8%A7%D8%B9%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%B5%D9%88%D8%B1%D8%AA-%D8%A2%D9%86%D9%84%D8%A7%DB%8C%D9%86-tjj4jdj6qa7q-tjj4jdj6qa7q-tjj4jdj6qa7q-tjj4jdj6qa7q</link>
                <description>سلام، من نرگس کریمی هستمفارغ‌التحصیل رشته روانشناسی و فعال در حوزه مشاوره و گفت‌وگوی حمایتی به‌صورت آنلاین.در جلساتم تلاش می‌کنم فضایی آرام، امن و محرمانه فراهم کنم تا بتوانید بدون قضاوت درباره دغدغه‌ها، احساسات و چالش‌های شخصی خود صحبت کنید. تمرکز اصلی من بر موضوعات زیر است:مدیریت استرس و نگرانیمسائل عاطفی و فردیبهبود کیفیت زندگی و تصمیم‌گیریگفت‌وگوی حمایتی و هم‌صحبتی در دوره‌های سخت زندگیازدواجطلاقتحصیلیهدف من کمک به شما برای رسیدن به آرامش ذهنی بیشتر و درک عمیق‌تر از شرایط زندگی‌تان است.اگر تمایل به دریافت مشاوره آنلاین دارید یا پرسشی دارید خوشحال می‌شوم در ارتباط باشید.</description>
                <category>نرگس کریمی روانشناس</category>
                <author>نرگس کریمی روانشناس</author>
                <pubDate>Fri, 22 May 2026 05:40:32 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>