<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های الیزابت بنت👒💌🏛️</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_71435773</link>
        <description>می‌گویند زیبا می‌نویسم و زیباگوش میدهم...
نویسنده✍🏼📜
دانشجوی روانشناسی👩🏼‍🎓🧠
عکاس 📸و رویا پرداز</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 06:04:36</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/3488695/avatar/3sajve.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>الیزابت بنت👒💌🏛️</title>
            <link>https://virgool.io/@m_71435773</link>
        </image>

                    <item>
                <title>جایی حوالی اواسط 20سالگی💌🍷</title>
                <link>https://virgool.io/@m_71435773/%D8%AC%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D8%AD%D9%88%D8%A7%D9%84%DB%8C-%D8%A7%D9%88%D8%A7%D8%B3%D8%B7-20%D8%B3%D8%A7%D9%84%DA%AF%DB%8C-zobqsfokbmnp</link>
                <description>هوا بهار است پنجره باز است و من همان ادمِ بی طاقت همیشگی دست از کتاب های حجیم روانشناسی برداشتم و کش و قوسی به بدن تکه تکه شده  ام از درد میدهم تکه تکه از ساعت های طولانی نشستن و طولانی تر از  آن سرکار بودن را ...به بغل می‌خوابم و باد از لایه پنجره ی نیم باز اتاقم پاهایم را نوازش میکند، موهای بلندم که حالا تا کمرم رسیده روی صورتم پخش می‌شودمیخندم به یاد ان دختر شر و پر از شیطنت 15سال پیشهمان دختر مو کوتاه با آن صورت گرد و لباسهای همیشگی اش «تاب و شلوارک لی»خیلی یادم نمی‌آید لباس های دخترانه و پیرهن های رنگارنگ و چین‌ و واچین پوشیده باشم همیشه هم بازی و هم سن هایم پسر بودندو  من رئیس همه ی آنهابه آن دختر پر جنب و جوش و زبان درازِ نترس فکر میکنم با یاداوری همه ی آن شیطنت ها میخندم.حالا بزرگ شده ام خیلی بزرگتر از آن دختر ۷.۸ساله ی پر سروصدا که هرجا بود دردسر هم آنجا بودکه هرجا بود مجراها هم بود حالا بزرگ شدمسالهاست شاغلم و تک به تک آرزوهای نوجوانی و کودکیم را خودم برآورده کرده ام من باهمین دست های کوچک و ظریف🪷حالا بزرگ شدم و کارشناسی ام تمام شده استروانشناسی می‌خوانم و هنوز چیزی نشده صدایم میزنند «خانم دکتر »، بچه های بیمارستانِ سلامت و مطب استاد را میگویم!به لبخند زیبا و متین گوشه لب استاد فکر میکنم که هربار به من یادآور‌میشود که از ترم اولِ تو، بحث و صحبت راجبت در دفتر اساتید گرم بود و برای همه ما این دختر دوست داشتنی باهوش جالب و مطرح بودو من هربار بعد از این حرفها میخندم و به خودم می بالم از فرط خوشحالی که نصیب من است.سالها گذشت و من هنوز خیلی به تو شبیهم زهرا زهرای ۱۵سال قبل...هنوز میخندم ،شطینت میکنم ،هرجا من باشم سروصدا هست و دردسر هایم تمامی ندارندهنوز گاهی تنهایی تمام حاصل زندگیم استتنهایی که مطلق نیست اما خلائی به جا مانده از سالهای سیاه گذشته است...و بااین حال تو هستی و تمام چاله های زشت و پوشالی را پوشانده ای و لبخندت و نگاهت و دستانت و بودنت هدیه ای برای جبران همه تلخی هاستتو هستی و من در کنار تو حالا شده ام آن دختر طناز با لباس های رنگی و پیراهن  چین دار و یقه های دوست‌داشتنی با موهای لخت و بازِ همیشگی تو هستی و بودنت زهرای همیشه خندان را وصل می‌کند به آن دختر شاد گذشته ها در جایی که لطافت معنی بودن هستی هاست و گونه های بیرون زده ام هنگام خندیدن گواه آن کوچولوی بامزه ی دور است🌝</description>
                <category>الیزابت بنت👒💌🏛️</category>
                <author>الیزابت بنت👒💌🏛️</author>
                <pubDate>Tue, 09 Jun 2026 12:06:59 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جام جهانی و گوجه سبز☁️⚽</title>
                <link>https://virgool.io/@m_71435773/%D8%AC%D8%A7%D9%85-%D8%AC%D9%87%D8%A7%D9%86%DB%8C-%D9%88-%DA%AF%D9%88%D8%AC%D9%87-%D8%B3%D8%A8%D8%B2%EF%B8%8F-bvzu29pkcltp-bvzu29pkcltp</link>
                <description>این روزها شاید تنها دلخوشی دنیا برایم جام جهانی روبه رو باشدانتظار کشیدن برای شب‌هایی که قرار است دوباره پرتابم کنند وسط کودکی و نوجوانیِ پرشورم.همان سال‌هایی که دنیا برایم در دو چیز خلاصه می‌شد:پرسپولیس و رونالدودو چیز بی‌ربط به هم، که من در ذهنم آن‌قدر به هم وصلشان کرده بودم که حالا فقط می‌شود به آن روزها لبخند زد؛روزهایی که اگر کسی وارد اتاقم می‌شد، فکر می‌کرد پسری آنجا زندگی می‌کند.از پوسترهای چسبیده به دیوار گرفته تا تقویم‌ها و سالنامه‌هایی که با طرح‌های فوتبالی‌شان برایم حکم گنج را داشتند. حالا که هیچ‌چیز سر جای خودش نیست، دست‌کم جام جهانی می‌تواند مرا برگرداند به همان سال‌های خوب؛سال‌هایی که هنوز تنها نشده بودم،وقتی خواهرهای بزرگ‌ترم هنوز در خانه بودند و خانم خانه ی خودشان نشدند.فرش را روبه‌روی تلویزیون کوچک گوشه اتاق پهن می‌کردیم.کولر پنجره‌ای با آن صدای همیشگی‌اش روشن بود، آن‌قدر بلند که نمی‌گذاشت ده درجه اول صدای گزارشگر را درست بشنویم.آخر بابا خوب بود و باید سکوت می‌کردیم.بابا بدخواب و حساس بود؛ کوچک‌ترین و نوری بیدارش می‌کرد برای همین خواهر بزرگ‌ترم، همان که تمام کارهای پسرانه خانه روی دوشش بود، چهارپایه را می‌آورد و شیشه‌های در را با کاغذ می‌پوشاند تا هیچ نوری بیرون نرود و امتیاز فوتبال دیدن آن شب را از دست ندهیم.ساعت از نیمه‌شب گذشته بود.یک چشمم خواب بود و چشم دیگرم توپ را دنبال می‌کرد؛توپی که در آن تاریکی و خواب‌آلودگی، گاهی نمی‌فهمیدم زیر پای چه کسی‌ست.گوجه‌سبز می‌خوردیم و یواشکی ریزریز می‌خندیدیم. نمی‌دانم چه کسی گل می‌زد،فقط یادم هست بی‌صدا فریاد می‌کشیدیم و شادی می‌کردیم. خواهرم از حرص پشت سر هم آب می‌خورد.ساعت نزدیک دو بامداد بود که ناگهان در، آرام باز شد.همه خشکمـان زد.نگاه‌های ترسیده‌مان به در ماند؛نکند پدر باشد.نکند خواب خسته‌اش را خراب کرده باشیم.در کمی بیشتر باز شدو فهمیدم مادر است.با لبخند، آرام وارد اتاق شد؛نان و پنیر و سبزی بدست داشت لقمه ای برایم گرفت وگفت:«خوابم نبرد… بازی چیشد؟»بازی چیشد؟»</description>
                <category>الیزابت بنت👒💌🏛️</category>
                <author>الیزابت بنت👒💌🏛️</author>
                <pubDate>Tue, 26 May 2026 17:40:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بابا لنگ دراز عزیزم🪄</title>
                <link>https://virgool.io/@m_71435773/%D8%A8%D8%A7%D8%A8%D8%A7-%D9%84%D9%86%DA%AF-%D8%AF%D8%B1%D8%A7%D8%B2-%D8%B9%D8%B2%DB%8C%D8%B2%D9%85-oamf0fzfmtir-oamf0fzfmtir</link>
                <description>بابا لنگ دراز عزیزم فارغ از هرچه در پایان اتفاق می‌افتد من در مسیر ،  روزهای زیادی را خوشحال بودم روزهای بسیاری را با لبخند بیدار شدم و با لبخند خوابیدم از ما فقط یک دانشکده باقی ماند که در سکوت و خلوت و معماری اش ؛ نقش و نگار و قدو قامت مارا به خاطره ها پیوست خواهد داد میدانم که درخت ها نام ما را هرگز فراموش نخواهد کرد و عشق و لحظات نسل های زیادی را در خاطراتشان نگه خواهد داشت ...امروز اولین روز از خرداد ماه است و من ماه هاست که از اهواز دلبندم جدا شدم اما میدانم! خوب میدانم این روزها مرا به کجا خواهد بردبه خرداد گرمِ دیوانه کننده ای که همه باهم برای چیدن توت عرق از پیشاندی میچکاندیم و خنده بر لب می آوردیمو خورشیدی که با نامهربانی هرچه تمام برما می‌تابید و می‌سوزاندمزه ی شیرین و ملس توت های چیده شده از درخت های بلندِ محوطه‌ ی ممنوعه هنوز در کامم رقص دلنشین برپا میکنندو من هم در هول هوای آن روزهای پرخنده سرودِ شادی سر میدهم در قلبی که حالا مدت هاست کارش شده ضبط و ثبت خاطره هامن نام هارا از خاطرم نخواهم برد مثل آن درخت بزرگ وسط دانشکده ی تو و آن کلاسِ همیشه برای ما در آخرین راهرو ادبیات....بابا لنگ دراز عزیزم فارغ از تمام جدایی ها من از بابت همه چیز خوشحالم من از بابت لحظه های پر ذوق جوانی ام خوشحالم</description>
                <category>الیزابت بنت👒💌🏛️</category>
                <author>الیزابت بنت👒💌🏛️</author>
                <pubDate>Fri, 22 May 2026 14:33:58 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یه بلیط به مقصد جنوب</title>
                <link>https://virgool.io/@m_71435773/%DB%8C%D9%87-%D8%A8%D9%84%DB%8C%D8%B7-%D8%A8%D9%87-%D9%85%D9%82%D8%B5%D8%AF-%D8%AC%D9%86%D9%88%D8%A8-lzpjukg2p7hj</link>
                <description>ساعت هفت صبح بدنم آلارم بیداری میدهد و نور وحشتناکِ بیرون از پنجره‌ی اتاقم همه جا را روشن کرده درجایم وول میخورم و به ساعت نگاه میکنم که هفت  وسی صبح را نشان میدهد، انگار یک تنظیم سیستمی درون بدنی دارم که ساعت زیستی ام را اینگونه کوک کرده « هر روز ساعت هفت نیم صبح »بااینکه باید ساعت ده در محل کارم حاظر شوم اما نمی‌توانم بیشتر از این روی تخت بمانمبلند می‌شوم و مسواک میزنم و صورتم را با فوم شست و شویی که نفس های آخرش را میکشد می‌شورم لیوان آب ولرمی می‌نوشم و بی هدف به روبه خیره میمانماز خانه ی غرق سکوت تا باد وحشتانک بیرون و صدای هوهویی که از پشت پنجره میشد شنید چشم برداشتم ،دلم میخواست روزم را با ورزش شروع کنم اما مطمعنم با ۵۶کیلو وزن باد من را بغل خواهد کرد و به ناکجا خواهد بردجلوی تلویزیون لم میدهم و شبکه های بی محتوای رومخ را بالا پایین میکنم گوشی را میگیرم و اینترنت را روشن میکنم و روبیکا اولین چیزی است که میبینمش حرصم درمی آید و ترجیح میدهم بروم و برای هزارمین بار در این سه ماه اسکرین شات هایم را مرور کنم ساعت نه نیم میشود و با های هوی فراوان مغنعه ام را می‌پوشم ،ضد آفتاب و تینت همیشگی ام را روی صورتم پخش میکنم ،نان پنیر گردویی که هولهولکی درست کردم را گاز میزنم و آن جزوه ی گنده ی لعنتی آسیب شناسی روانی را با خودم حمل میکنم .باد تند تر شده است،اردیبهشت ماه است و اینجا هنوز سرد است من دلم برای جنوب گرم تنگ شده است گوربابای سرما و خنکی و هرچه که در اهواز نیست گاز آخر را از نون پنیرم میزنم و به تو فکر میکنم که حالا در مسیر رفتن به محل کارت هستی درحالی که قطره های عرق روی جای جای بدنت مسابقه دو راه انداخته اندو میدانم که لیموناد به دست داری.هرزآگهی جرعه ای مینوشی و هزار لعنت می‌فرستی  به اردیبهشت اهواز که آغاز ورود به جهنمِ گرماست.  قیافه درهم رفته ات را تصور میکنم و خنده ی خودم را که به شانه ات ضربه میزنم و میگویم به قول جک«ترش ترین لیمویی که زندگی بهت میده رو تبدیل کن به چیزی شبیه لیموناد»و تو کلافه غر میزنی که این دیدگاه و احساس و مسخره بازی هایم را بگذارم برای بعد از شهریور.اما مهم نیست و من هم به دل نمی‌گیرم چون بعد از اینکه کوچکترین هوای خنکی به تو می‌رسد لیوان را پر از یخ میکردی ،و یک نوشیدنی را با لبخند برایم می آوردی...سویشرتم رامحکم دورخودم میپیچم و به رفت آمد هرروزم از اینجا تا جنوب فکر میکنم و این مرور خاطرات برایم پر خرج تر از همه بلیط هاییست که باید داد</description>
                <category>الیزابت بنت👒💌🏛️</category>
                <author>الیزابت بنت👒💌🏛️</author>
                <pubDate>Mon, 18 May 2026 14:30:49 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شکوفه دادن 🌱</title>
                <link>https://virgool.io/@m_71435773/%D8%B4%DA%A9%D9%88%D9%81%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%AF%D9%86-%F0%9F%8C%B1-qqkt2abnylvf</link>
                <description>چند روزی می‌شود تصمیم گرفته‌ام اردیبهشت را تماشا کنم؛،به  این بهارتماشا  و به خواب‌هایم ساعت‌های طولانی بدهکارم روزهایم آن‌طور که دلم می‌خواهد نیست. نه می‌توانم هر کاری را که دوست دارم انجام دهم، نه به هر جا که دلم می‌خواهد بروم، و نه آن‌قدر که نیاز دارم، برای خودم باشم. فعلاً باید به چسبیدن به شغلم ادامه دهم، تا مبادا از رؤیاهایی که در ذهنم پرورانده‌ام، دور شوم.سعی می‌کنم ناهارم سالم باشد و شامم را بسیار کمتر کنم؛ دو ماهی‌ست که پرخوری عصبی سراغم آمده، انگار بدنم تلاش می‌کند چیزی را جبران کند که خودم از او دریغ کرده‌ام.اما با وجود همه‌ی این‌ها، دست‌کم می‌توانم از بهار لذت ببرم.مسیر کار تا خانه را پیاده می‌آیم و هر بار خیابان تازه‌ای را برای پیچیدن انتخاب می‌کنم؛زیر سایه‌بان درخت‌های توت سفید قدم می‌زنم و خنکی‌اش را مهمان تن خسته‌ام می‌کنم.بعضی روزها، بستنی‌ای می‌خرم و گاهی با گل‌های پیاده‌رو هم‌صحبت می‌شوم، انگار که رازی را با آن‌ها در میان می‌گذارم.از سربالایی مسیر، نفسم می‌گیرد و گلویم تنگ می‌شود.می‌ایستم تا نفسی تازه کنم. به راه باقی‌مانده نگاه می‌کنم، روی نیمکت سبزی که آن‌طرف‌تر پیدایش کرده‌ام می‌نشینم. بند کفشی را که نمی‌دانم از کی باز شده، محکم می‌بندم، انگار که دارم برای ادامه‌ی راه آماده می‌شوم.درست است؛ شاید روزهایم دلخواه نباشند،اما هنوز بلد هستم راه بروم،سایه پیدا کنم،مکث کنم،و دوباره ادامه بدهم.و فعلاً، همین کافی‌ست.</description>
                <category>الیزابت بنت👒💌🏛️</category>
                <author>الیزابت بنت👒💌🏛️</author>
                <pubDate>Fri, 15 May 2026 22:30:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آدم اتفاقی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_71435773/%D8%A2%D8%AF%D9%85-%D8%A7%D8%AA%D9%81%D8%A7%D9%82%DB%8C-ae0cvrrzqvcp</link>
                <description>کلاسِ ساعتِ ششِ عصر  تمام شد و انگار احساس خفگی وتنهایی و یک جور بدحالیِ کش‌دار، تمام جانم را بلعیده بود. نه دلِ رفتن به خانه را داشتم، نه توانِ سرِ کار رفتن را.مدتی بود برای خودم پناهگاهی پیدا کرده بودم؛ پایینِ پل سفید، روبه‌روی کارون، روی تخته‌سنگی بزرگ که برای تنِ ظریف و کوچکم امن‌ترین جای جهان بود. جایی برای نشستن، خیره شدن، و پناه بردن به خلوتی کوتاهکوله‌ام را با هر دو بند روی شانه‌هایم انداخته بودم و دست به چانه، به منظره‌ی روبه‌رو خیره ماندم. نگاهم میان سرخیِ آسمان و انعکاس نور بر تنِ کارون در رفت‌وآمد بود. بندِ آل‌استارم از پیاده‌روی طولانی شل شده بود. خم شدم که آن را سفت کنم،  همان لحظه بی‌اختیار زیر لب گفتم:«داشت در آن عصرِ پاییزی، زمان می‌ایستاد…»لبخند کمرنگی روی لبم نشست.  یادِ آن پسرِ اتفاقیِ زندگی‌ام افتادم؛کسی که هنوز هم نمی‌دانم از کجا آمد تا، به قول خودش، فقط یک چیز را درست کند:حالِ مرا.حالِ بدِ قلبِ زخمیِ آن دخترِ همیشه‌خندانِ پرانرژی را.هر شب، چه می‌خواستم و چه نمی‌خواستم، برایم شعر می‌فرستاد.یک شب از فروغ،یک شب از سهراب،و شبی هم از کاظم بهمنی.شعری که با صدای خودش خواند، و همان‌جا برای همیشه در حافظه‌ی قلبم ماند.دفترِ ممنوعه‌ی همیشه‌تهِ کیفم را بیرون آوردم و شروع کردم به نوشتن:داشت در آن عصرِ پاییزی زمان می‌ایستادداشت باران در مسیرِ نا دوان می‌ایستادبا لبی که کاربردِ اصلی‌اش بوسیدن استچای می‌نوشید و عطرِ استکان می‌ایستاد…»خنده‌ای که از دلِ آرام‌گرفته‌ام به لب‌هایم رسیده بود، دوست‌داشتنی بود.آن لحظه را دوست داشتم؛خودم را هم در آن لحظه دوست داشتم.پشت سرم دو پسرِ سرباز، پشت به جمعیت و رو به کارون نشسته بودند و گیتار می‌زدند. صدای سازشان با شعرخوانیِ آرامِ من درهم می‌آمیخت و روی آب می‌لغزید. می‌خواندند:«مثلِ کشتی زیرِ دریا، نه می‌مونوم نه می‌میروم…و من به دست‌های درهم‌گره‌خورده، به سرهایی که آرام به شانه‌ی هم تکیه داده بودند، به تمام چیزهایی که آدمی مثل من برای  لازم دارد، نگاه می‌کردم.بعد به تو فکر کردم.به پسرِ پُررویِ کلاسِ مهندسی.همان که حالا دیگر همه می‌دانستند دلش گیرِ دختری طناز، اهلِ شعر و اهلِ ادب، در دانشگاهی دیگر افتاده بود . بی‌پروا از این دلدادگی حرف می‌زد و هیچ ابایی نداشت.همان پسری که بالاخره سرش را از لابه‌لای کتاب‌های استاتیک و معادلات خشک بیرون آورده بود و حالا دربه‌درِ عشقی شده بود که میانِ چشم‌های پرحجب‌وحیای من خانه کرده بود.می‌دانستم که برایش پا پیش گذاشته‌اند، می‌دانستم که دنبال راهی‌ست برای رسیدن، دنبال شعری که مرا در خودش حل کند، دنبال عکسی که در چشم من معنا بگیرد و حالا تمام هم خوابگاهی هایش پا پیش گذاشته بودند و برایش هرکاری می‌کردند که فقط بشوداما من،من وقت می‌خواستم.وقت برای دوست داشتنِ این پسرِ اتفاقیِ نمی‌دانم از کجا پیدا شدهاین پسرِ شبیه به عشق‌های لابه‌لای دفترِ کاهیِ پانزده‌سالگی‌ام.احساساتم را، شبیه لیزیِ غرور و تعصب که در من ریشه داشت، حتی در آینه هم عیان نمی‌کردم. هرچه بود، در همان لبخندِ ریزِ گوشه‌ی لبم پنهان می‌ماند؛ لبخندی که می‌آمد تا آشوبِ افکارم را آرام کند و به بی‌قراری‌هایم سر و شکل بدهد.و بعدها، خیلی بعدترها، فهمیدم عشق آن‌همه که می‌گویند رنج نیستعشق، آسان‌تر کردنِ رنج‌هاست.لبخندِ بی‌دلیلِ گوشه‌نشینِ چشم‌هاست،و آن کجیِ دوست‌داشتنیِ لب ها...همان روز، همان عصرِ پاییزی کنار کارون، چیزی آرام در من جابه‌جا شد.انگار فهمیدن همیشه یک لحظه است؛لحظه‌ای که هیچ‌کس انتظارش را ندارد.وقتی فقط صدای گیتار روی آب موج می‌زندو تو از میانِ شلوغیِ شهر، در سکوتی مخصوصِ خودت حل می‌شوی.در دفترم نوشتم، اما کلمه‌ها مثل همیشه کم می‌آمدندصدای کارون بلندتر می‌شد.باد، گوشهایم را و مغنعه ای که روی گردنم افتاده بود را نوازش می‌کرد.و من برای اولین‌بار حس کردم شاید…شاید خیلی از ترس‌هایم شکل واقعی نداشت.شاید فقط سایه‌هایی بودند که روی دیوارِ زندگی‌ام افتاده بودندو من آنها را «حقیقت» خیال کرده بودم.همان‌جا، همان لحظه، بی‌صدا اعتراف کردمکه بودنِ او در ذهنمنه آزارم می‌دهد ،نه می‌ترساندم.برعکس…یک جور آرامِ ناشناخته در من می‌کارد؛آرامی که نمی‌دانستم با آن چه کنم.سرم را بالا گرفتم.غروب داشت می‌رسید به آخرین دقیقه‌هایش،و شهر آرام آرام چراغ‌هایش را روشن می‌کرد.اما چیزی در من تازه روشن شده بودچیزی که سال‌ها خاموشش کرده بودمتا قوی بمانم،تا عاشق نشوم،تا زخم‌های قدیمی‌ام را دوباره ورق نزنم.کوله‌ام را بستم و از روی تخته‌سنگ بلند شدم.اما در همان لحظه، موبایلم لرزید. پیام او بود.نه شعر، نه جمله‌ای سنگین،.فقط یک خط سادهاگه می‌تونستم الان بیام کنار کارون، فقط می‌نشستم بهت نگاه می‌کردم. همین.»و من…من از سادگیِ آن جملهبیشتر از تمام شعرهایی که فرستاده بود،چیزی را فهمیدم.فهمیدم بعضی آدم‌هابا خودِ بودن‌شان عشق‌اند، نه با کلمه‌ها.با سادگی‌شان آمده‌اند،و با همان سادگی در قلبت جا می‌شوند.راه افتادم سمت پل.قدم‌هایم آرام‌تر شده بود،انگار زمین نرم‌تر از همیشه زیر پایم بود.باد خنکِ رود به صورتم خوردو من برای اولین‌بار در مدت‌هاحس کردم نه خسته‌ام، نه بی‌کس، نه غمگین ...فقط ، فقط کمی عاشقم.نه آن عشق‌های هولناک و پرهیاهو،نه عشقِ ترسناکِ نوجوانی،نه عشقِ زخمیِ سال‌های قبل…این یکی آرام بود. بی‌ادعا.پخته.و شبیه آمدنِ آهسته‌ی پاییز،وقتی کسی متوجه نمی‌شوداما برگ‌ها کم‌کم رنگ عوض می‌کنند.به پل که رسیدم، ایستادم،نگاهم را انداختم روی کارونو آرام زیر لب گفتم: «شاید وقتش رسیده، دختر…همان لحظهبرای اولین‌بار از آینده نترسیدم</description>
                <category>الیزابت بنت👒💌🏛️</category>
                <author>الیزابت بنت👒💌🏛️</author>
                <pubDate>Tue, 12 May 2026 21:20:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نرگسِ من🌼</title>
                <link>https://virgool.io/@m_71435773/%D9%86%D8%B1%DA%AF%D8%B3%D9%90-%D9%85%D9%86%F0%9F%8C%BC-kyh5doprocol</link>
                <description>هنوز عطر آن گل نرگس در میان صفحه‌های کتاب محبوبم مانده..جایی لابه‌لای کلمات، جایی که بوی کاغذ و خاطره با هم قاطی می‌شوند و هر بار که کتاب را باز می‌کنم، انگار زمستانِ همان روز دوباره از لای برگ‌ها بیرون می‌ریزد.خوب به یاد دارم؛ بهمن‌ماه بود، و سرمای کلافه‌کننده‌ی زمستانِ اوایلِ جوانی.در یکی از محبوب‌ترین کلاس‌هایم بودم: کلاس عکاسی؛کلاسی که برای من فقط درس نبود، یک جور تماشا کردنِ دنیا با چشم‌های دقیق‌تر بود.استاد از خطوط و نقاط طلایی می‌گفت و من به رنگ دیوار پشت سرش نگاه می‌کردم؛از عکس‌هایی که ثبت کرده بود می‌گفت و من همراه ماهی‌های پیراهن شلوغ و پلوغش شنا می‌کردمانگار هر حرکت دستش یک قاب تازه می‌ساخت و هر جمله‌اش یک نور نرم روی ذهن من می‌نشاند.همیشه از توجه به جزئیات خوشم می‌آمد.از این‌که آدم‌ها را نه فقط با حرف‌هایشان، که با مکث‌ها، رنگ‌ها، صداها و حتی بی‌حوصلگی‌های کوچکشان بشناسم.شکل‌ها و خط‌های بی‌معنایی را در دفتر مقابلم می‌کشیدم که صدای ویبره‌ی گوشی‌ام درآمد.به‌خاطر دیر آمدن، جرأت خروج و جواب دادن نداشتم.اما دلم طاقت نیاورد.با شرمندگی از جایم بلند شدم، وگفتم:جانم؟ـ جانت بی‌بلا، اتفاقی افتاده که به کمکت نیاز دارم.دلشوره‌ی شدیدی گرفتم. یعنی چه شده بود؟همین نیم‌ساعت پیش کنار هم بودیم؛رفته بودیم گیت و آنجا غروب را تماشا کرده بودیم، و نامه‌های رنگی برای هم نوشته بودیم.از ارکا نوشیدنی خنک و سردم را سفارش دادم و او قهوه‌ای که من همیشه دوستش نداشتم؛با دلهره گفتم:ـ اتفاقی افتاده؟گفت: آره، پایین مؤسسه که نشسته بودیم روی صندلی روبه‌رو، کیف پولم رو جا گذاشتم. لطفاً برو بیارش و پیش خودت نگهش دار تا بیام و ازت ببرمش با من‌من کردن، نمی‌دانستم دارم چه کار می‌کنم.فقط پله‌ها را یکی‌دوتا کردم و خودم را رساندم به درِ مؤسسه؛جایی که هوا سردتر بود،  کیف پولش را می‌توانستم ببینم؛با تپش قلب شدید و نفسی که به شماره افتاده بود، به سمتش رفتم.اما چیزی که می‌دیدم فقط یک کیف پول نبود.گل نرگسی بود که روی کیف قرار داشت؛ساده، بی‌ادعا، اما آن‌قدر عزیز که انگار همه‌ی زمستان در یک ساقه جمع شده بود.دستم را به سینه‌ام فشار دادم و چند بار کوبیدم تا حالم جا بیاید .نه فقط از نفس‌نفس، که از شوقِ غافلگیر شدن.بعد دیدم دستی مرا به سمت خودش کشید و بوسه‌ای را مهمانِ سرم کرد؛همان‌جا، میان شلوغی و رفت‌وآمد و نگاه‌های سرسریِ آدم‌ها، یک‌جور آرامشِ خصوصی بین ما رد و بدل شد.مشتی به قفسه‌ی سینه‌اش زدم و با دلخوریِ خنده‌دار، در حالی که هنوز نفس‌نفس می‌زدم، گفتم:ـ خیلی نامردی.قدش را هم‌قدمِ من کرد و گفت: ـ چرا؟ تو که عاشق نرگسِ زمستونی.دستم را به سمت دسته‌ی نرگسم بردم و بوی بهشتی‌اش را توی وجودم رها کردم؛بویی که نه فقط از گل، که از یادآوریِ یک لحظه‌ی دوست‌داشتنی می‌آمد.دسته را به سمتش گرفتم و  با لبخند بامزه ای گفتم توم بو کن.دستش را آورد جلو.گل هنوز روبه‌رویش بود، اما دستانش تغییر مسیر دادند با دو دستش سرم را گرفت و بویید؛ـ گل من اینجاست.خنده‌ی بلندی کردم؛ از آن خنده‌هایی که آدم را سبک می‌کند و دلش را گرم. با گله‌مندی گفتم:ـ مردم می‌بیننننن.گفت:ـ خب ببینن؛ عشقِ قشنگ، دیدن هم داره.</description>
                <category>الیزابت بنت👒💌🏛️</category>
                <author>الیزابت بنت👒💌🏛️</author>
                <pubDate>Tue, 12 May 2026 20:35:09 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>فصل موندگار🥂</title>
                <link>https://virgool.io/@m_71435773/%D9%81%D8%B5%D9%84-%D9%85%D9%88%D9%86%D8%AF%DA%AF%D8%A7%D8%B1%F0%9F%A5%82-fkfq7purdois-fkfq7purdois</link>
                <description>آذر ماه بودیک روز سرد و بارانی در دل اهوازِ زیبا ،سومین ترم از دانشگاهم بود و به رسم هر امتحان خوشحال از جلسه بیرون آمده بودم ، هنوز مزه ی بایکتی که از بوفه خریدم و همراه یک کافی خوردم زیر زبانم حس میکنم ،دانشگاه را به مقصد قراری که با چند تا از بچه ها چیده بودیم ترک کردم !باید به  آنها شیرینی میدادم، و انتخابمان در آن روز خوردن آش در یکی از آش فروشی های گلستان زیر  نم نمِ بارانِ پاییز بود ...خیلی خوب ؛ شور و شوق، و عشق و علاقه ،و حال خوبی که از آن دو «زوج »گرفته بودم  را به یاد دارم...به یاد دارم که چطور بودند و چه می‌کردند و چه می‌گفتند . آنقدر احساس بزرگی داشتند که در همان دیدار اول هم میشد این را فهمید.از آن روز، دنیا برای ما رنگ دیگری گرفت. صمیمی شدیم، کنار هم بودیم، در دلِ جوانی و شعفِ دانشجویی، روزگار را با هم می‌گذرانیم آن خنده ها ،همخوانی آهنگ ها در ماشین ،قارچ سوخاری های گرمی که دم در خوابگاه می‌خوردیم تا مبادا ساعت از نه بگذرد و  درگیری با حراست اتفاق بیفتد ،من هنوز هم عکس های لب کارونمان را دارم شب های چهارتایی گیت بوستان و قدم زدن و خندیدن...ناهار های بدمزه سلف و آن دورهم نشستن و خوردن  در دفتر خانوم انجمن در آن گرمای مهلک و دیوانه کننده ،نشستن در کلاس خالی  ۲۱۳و منتظر تمام شدن کلاس بچه ها..من هیچوقت اولین دیدارمان را  در پشت دانشکده ی مهندسی در آن روز ابری فراموش نمی‌کنم ...ولی حالا انگار آن فصلِ درخشان، تمام شده باشد.زندگی جدی شد آدم‌ها، آرام و بی‌صدا، از هم جدا شدند.زندگی جدی شدی و عشق در گوشه و کنار ماند ...میدانی من فکر میکنم خاطره ها از سرنوشت جدا عمل میکنند !سرنوشت تمام می‌شود ،جدا می‌کند، و از هم میپاشاند اما خاطر ها مثل یک یارِ وفادارِماندگار ،می‌مانند#هیچوقت قرار نیست این رو بخونید و ببینید برای همین نوشتم که توی قلبم  همیشه پررنگ بمونید هرچند جدا هرچند دور .درختِ قشنگِ دانشکده ی اقتصاد</description>
                <category>الیزابت بنت👒💌🏛️</category>
                <author>الیزابت بنت👒💌🏛️</author>
                <pubDate>Sat, 09 May 2026 00:50:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کوچه بن بست🦋🪞</title>
                <link>https://virgool.io/@m_71435773/%DA%A9%D9%88%DA%86%D9%87-%D8%A8%D9%86-%D8%A8%D8%B3%D8%AA%F0%9F%A6%8B%F0%9F%AA%9E-xfdrw7ssmecq</link>
                <description>دست در دست هم، گام‌هایمان را با ریتمِ آرامِ کوچه‌ها هماهنگ می‌کردیم. چشم‌هایمان بی‌هدف اما با اشتیاق، روی تراشه‌های سنگِ دیوارها، نقش‌ونگارهای معماریِ قدیمی و تبارِ سنگ‌ها می‌چرخید. هر ساختمان برای ما قصه‌ای می‌گفت.رفتیم و رفتیم، تا اینکه سنگینیِ پایانِ مسیر را زیر پاهایمان حس کردیم؛ رسیده بودیم به انتهای کوچه. او سرش را با شیطنتِ خاصی کج کرد، به سمت من مایل شد و با آن لبخندِ گوشه‌به‌گوشه، گفت: «عه... دیدی؟ بن‌بسته!»در آن لحظه، تمامِ جهان در چشمان او خلاصه شد. آن برقِ عاشقانه و آن کجیِ شیرینِ لبخندش، چنان در من نشست که ناخودآگاه لبخندی پهن بر لبانم نقش بست. دستم را از دستش جدا کردم، با حرکتی که انگار در حالِ مرزبندیِ دنیای خودمان بود، دست‌به‌سینه به سمت جلو رفتم و گفتم: «می‌دونی؟ من عاشقِ کوچه‌های بن‌بستم...»کمی مکث کردم و با انگشتانم به گل‌های کاغذی که مثلِ یک ردای سبز و صورتی و لطیف، تمامِ دیوارها را در آغوش کشیده بودند، اشاره کردم: «من عاشقِ این حریمی‌ام که اینجا وجود داره. عاشقِ این که می‌تونی آرامش رو از دور تماشا کنی.»صدایم آرام‌تر شد، انگار داشتم با خودمان نجوا می‌کردم: «این احساسِ امنیت، این حسِ تملک و واقعی بودن... دقیقاً مثل این می‌مونه که تو دو تا خونه داشته باشی. انگار دنیا کمی آرام‌تر می‌چرخه، انگار همه چیز کندتر و عمیق‌تر از همیشه می‌گذره.»در آن سکوتِ شیرین، او دیگر حرف نمی‌زد؛ فقط به داستان‌هایی که پشتِ شیشه‌های نیمه‌باز خانه پنهان بود فکر می‌کرد و به زمزمه‌هایِ بی‌صدای گلدون‌های گوشه بالکن، که انگار داشتند رازهایِ عشقِ ما را در گوشِ باد می‌گفتند، گوش می‌سپردبرای من کوچه های بن بست مثل یه حریمی است «جایی برای فرار از هیاهویِ بی‌پایانِ مسیرها؛ جایی که آدم می‌تواند بدون ترس از گم شدن، خودش باشد.»</description>
                <category>الیزابت بنت👒💌🏛️</category>
                <author>الیزابت بنت👒💌🏛️</author>
                <pubDate>Thu, 07 May 2026 17:38:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>طهران📝</title>
                <link>https://virgool.io/@m_71435773/%D8%B7%D9%87%D8%B1%D8%A7%D9%86%F0%9F%93%9D-ms31cwf6bbpo</link>
                <description>دراز میکشم و به سقف خیره میشم باید بلندشم به گلدون ها آب بدم باید بلندشم و به برگ هایی که چشم امید به من بستن رسیدگی کنم .برای خودم میخونم (نمیدونی تو که عاشق نبودی چه سخته مرگ گل برای گلدون )آهنگ قایق کاغذی از ابی لیلتز رو برای هزارمین بار پلی میکنم و به دنبال جوونیم تو دهه ۵۰میگردم و با ضرب دست همراهش تکرار میکنم که:«قایق کاغذی رو آب داره می‌ره من نگاش میکنم و گریه م می میگیره .قایق کاغذی می‌ره و می‌دونم که برای گریه کردن دیگه دیره...»به زمستون در تهران ۱۳۳۶فکر میکنم به غم زیبا و همیشه خفته ی تهران .به ادبیات فکر میکنم ادبیات باشکوه انگستان و درکنارش ادبیات مغموم ایران .. اره من اون کسی ام که باید ادبیات بخونه و رازش رو‌ تو سینه ش نگه داره و فراموش نکنم که چه اتفاقی افتاد برای قلب شاعرها.اره من زنده م !برای اینکه نگهشون دارم.به دهه ۵۰دیوانه کننده فکر میکنم ای کاش من کسی بود که جوانی ام در کوچه های تهران قدیم یا بهتره بگم طهران سپری می‌شد .به ترجمه های دستی ۱۳۷۳فکر میکنم و اون خودکاری بیکِ دوست داشتنی و بوی کاغذ های داغِ تازه پرینت شده.به لیوان چایی که میشد در ولیعصر بارانی نوشید فکر میکنم درحالی که نسخه های جدید و چاپی فروغ را به دست دارم و به گوش دادن آهنگ های ویگن و کوروش از رادیو و قایم‌کردن عکس معشوق توی فلاپی های کم حجم و گل های خشک شده ی لایه دفترچه خاطراتی که پر از غم و اندوه زندگیست ....ولی فقط فکر میکنمو حالا باید بلندشم و به زندگی در ۱۴۰۵ادامه بدم...قایق کاغذی دوباره پلی شد :«زندگیم کتاب مثنوی نبودهمن از روزی که دنیا رو شناخته بودم زندگیم یه تیکه کاغذ پاره بوده که ازش قایق کاغذی ساختم»پل طبیعت _تهرانِ جدید </description>
                <category>الیزابت بنت👒💌🏛️</category>
                <author>الیزابت بنت👒💌🏛️</author>
                <pubDate>Wed, 06 May 2026 11:00:39 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>وقتی که اینجایی💌📸</title>
                <link>https://virgool.io/@m_71435773/%D9%88%D9%82%D8%AA%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%A7%DB%8C%D9%86%D8%AC%D8%A7%DB%8C%DB%8C%F0%9F%92%8C%F0%9F%93%B8-p29xtdbl0gel</link>
                <description>روی نیمکتِ کنارِ آخرین درخت نشسته بودم و کتابِ دزیره را بدست داشتم.باد ورق هایش را یکی یکی کنار میزدولی نگاه خیره ی من به جلو بود ،کلاغ ها آسمان آبی آن روز را سیاه کرده بودندعکس چاپی ات را از لای کتاب بیرون کشیدم و به این فکر میکردم که چقدر دوست ترت دارم از هر لحظه ی نزدیکی و به شعر نزارقبانی فکر میکنم که میگوید : اگر دوری تورا عاشق نکند پس تو واقعا عاشق نبودی ،چون عشق به نزدیکی معشوق نیست! عشق آن است که هرگاه از دیدگانمان غایب شوند،اشتیاقشان در دل ما زنده شود.آری عشق همین لحظه های دوری و تمنای نزدیکیستتنِ دور از مَنَت هم مرا به فکر خاطراتت باهممان می‌بردجایی در حوالی غروب نوزدهمین روز از پاییزیا دانشگاهیِ که حالا دانشکده به دانشکده شاهد شیداییِ جوانیمان بود .تو نیستی و من به تکرار و مرور روزهای خوبمان لحظه ها را میگذرانم و هرجای جدیدی که میروم به امید دیدار تو درشبهای مهتابی تابستان است که شعله های دلتنگی ام را خاموش و کم سوز نگه میدارممن تو را در قطرات ریز بارانی که به گونه ام می افتد میبینم ،در رقص برگهای روبه رو ،در طلوع نوری که از پنجره ی روبه خیابان اتاقم به چشمهایم می‌تابد و بوسه کنان من را به سمت زندگی هل میدهدمن تورا در آن خیابانِ پر از شکوفه گیلاس میبینم ،درسفیدی درخت سیب و ماه شب چهارده ای که امشب استتورا هرلحظه و هرجا میبینم ،میشنوم و میبویمو این حسِ شوقِ عشق را هیچ فاصله ای از من نمی‌تواند بگیرد...شب‌های اهواز</description>
                <category>الیزابت بنت👒💌🏛️</category>
                <author>الیزابت بنت👒💌🏛️</author>
                <pubDate>Wed, 06 May 2026 00:00:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شهرِ جدیدِ زندگی💌🪴</title>
                <link>https://virgool.io/@m_71435773/%D8%B4%D9%87%D8%B1%D9%90-%D8%AC%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D9%90-%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C%F0%9F%92%8C%F0%9F%AA%B4-gq2cerxiq8am</link>
                <description>اینجا همه چیز آماده است تا من زندگی کنم. کوچه هایی با نام دلبرانه و معماری شاعرانه، از بنفشه و یاس تا گلبهار و سپیده .از زمستانی که سفید پوش بردرختان کاج و شاخه های خشکیده گذشت تا بهاری که ...بهاری که زبانم را لال کرداولین بار بود که دراین23سال زندگی ام در کوچه هایی با درختان شکوفه گیلاس قدم میزدممثل جین چشمانم را بستم و بویی را استشمام کردم که در گذشته لابه لای کتابهایم جست و جو میکردمو تصاویری را دیدم که آنه شرلی هربار برایم تعریف میکرددرخت شکوفه سیب را لمس کردم و برایش بوسه های دلسچب فرستادم من هم توانستم در کوچه سپید خوشبختی قدم بگذرام...وقتی که پنجره ی اتاقم رو به آخرین کوچه از این شهر باز میشد و درختی که شاخه ای تیکده از آن با وزش باد سهمی از من میشد...باران های بی صدایی که تمام شهر را خیس می‌کردند گویی اینجا باران هم بیصدا می‌باردتنی که خیس بود و صورتی که خندان ...اینجا می‌شود شاعر تر بودمیشود زیبا تر بودقوی تر بوداینجا شهر استراحت است و شهرِ من نیست ولیبرای شاعر تر شدنبرای تجربه تمام حس هایی که در کتاب ها خواندم و در فیلم ها دیدم و در خیالاتم نوشتم  باید آرام تر قدم بگذارم و همه چیز را ببینم ببویم بشنوم...#همین حالا و درحالی که قطرات ریز باران شیشه را پرکرده دلم میخواست این حس را بنویسمبهارِجوانی🪴آخرین کوچه این شهر تو بارون🌧️</description>
                <category>الیزابت بنت👒💌🏛️</category>
                <author>الیزابت بنت👒💌🏛️</author>
                <pubDate>Tue, 05 May 2026 12:40:44 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>جایی که جا موندم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_71435773/%D8%AC%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%DA%A9%D9%87-%D8%AC%D8%A7-%D9%85%D9%88%D9%86%D8%AF%D9%85-abwj6vamj1gy</link>
                <description>بهترین کاری که در آن عصر سرد زمستانی کردم پوشیدن بارونی مشکی ام بود. باران مهمان تن پوشیده ی من شد..در مسیر پیاده رو آهسته قدم برمی داشتم و به زیباییِ قطراتی که آوای خوش زمستان را تکرار کنان برایم زمزمه می‌کردند گوش میسپردم...لبخندِ غمگینِ روی لبهایم کمرنگ تر نمیشد تا اینکه برای ورود به کتابفروشیِ همیشه محبوبم مجبور به ترک تماشای باران گوش نواز شدم .پله هارا یکی یکی طی میکردم و از صحنه صحنه ی دیوار های ورودی، که مملو از هنر و دست های ورزیده بود چشم برنمیداشتم اولین مقصدم در این عصرِ طناز، فروغ بود . نمی‌توانستم از «ایمان بیاوریم به اغاز فصل سردش »بگذرم دست های یخ زده ام را که از سرمای دی ماه اهواز به خود میلرزیدند در جیب کاپشنم فرو کردم و از بین کتاب هایش دنبال کتابی با همان نام می‌گشتم کلکسیونی از فروغ و این تمام ذوق و خوشحالی من بود برای آمدن و سر زدنِ همیشگی به کتابفروشی های گوشه و کنار شهر.پیدایش کردم از لابه لای ی آن جشن باشکوه، بیرون کشیدمش و صفحاتش را ورق زدم صدایی در گوشم گفت :در شهری که دیوارهایش از سکوت و برف پوشیده‌اند،مانده‌ام میان فصل‌ها، جایی که گرمای عشق فراموش می‌شود.زنان در میان کوچه‌ها، خاطره‌ی خورشید را در قاب‌های خاکستری جست‌وجو می‌کنند،و صدای زنگی دور، یادآور روزهایی‌ست که پنجره‌ها هنوز نفس می‌کشیدند.اما در دلِ همین سردی، نشانه‌ای از آغاز هست؛مانند دانه‌ای کوچک که زیر برف آرام رشد می‌کند،یا نوری مردد که از پسِ ابرها سرک می‌کشد و می‌گوید:«هنوز باید زیست، هنوز باید امید داشت.»پس ایمان بیاور،به روزی که دوباره باد بوی شکوفه‌ها را می‌آورد،و زمین پس از این خواب طولانی، از نو زندگی را به خاطر می‌آورد.تحمل برگشتن به صدایی که شنیدم را نداشتم  چشمانم را بستم و چند نفس عمیق پشت سرهم کشیدم  کتاب را در قفسه و سرجایش گذاشتم و خیلی زود از آنجا فاصله گرفتم اشتباه کردم حتما اشتباه کردم .باید میرفتم سراغ آنا کارینا کتاب بعدی که در لیستم بود دستی کشیدم تا از میان کتاب ها انتخابش کنم اما دستی دیگر آن را بیرون کشید به نشانه ی اعتراض برگشتم و با چشم هایی که هرگز نباید روبه رو شدم. صفحه ی اول را باز کرد و باسری که پایین بود گفت «هر کس قلبِ خودش را می‌شناسد، اما هیچ‌کس نمی‌تواند قلبِ دیگری را بشناسد.»پس اشباه نمیکردم خودش بود  یقه اسکی سفید و بارونی مشکی همراه شلوار مشکی و کفش سفیده براقش ته ریش بلندی داشت  برعکس هرروز و هر زمان از گذشته اینجا چه میکرد ؟ به سمت خروجی حرکت کردم که با شنیدن اسمم متوقف شدمدرست ۲۴۵روز بود که این صدا را نشنیده بودم درست ۲۴۵روز! +گاهی اوقات آدم ها. لایق بخشیده شدن نیستند -اما گاهی اوقات هم بخشش کار آدم های لایقه  پوزخندی زدم .با گلوی فشرده شده گفتم میشه بری و روزی هزار بار آهنگ آدما از گوگوش رو گوش بدی؟ سرش رو انداخت پایین و گفت یادته اون عشق رسوا یادته ؟ اون همه دیونگی ها یادته ؟ از در ورودی خارج شدم باران خیلی تند تر شده بود برایش میمردم و بعد از این همه روز هنوز ذره ای از احساس شکست خورده ام کم نشده بود  اما اشک های بی جوابم و سوال های دفن شده و روزهای برباد رفته ام دیگر نمی‌توانند پذیرای عشقی مرده باشند  در قلب من روزی کسی بود و حالا جنازه ی دفن شده ی او در گوشه ای غمزده برای همیشه باقی خواهد ماند عشق برگشته برای من عشق خوبی نخواهد شد  و رفته ی بی‌جواب همان بهتر که برنگردد صورتم از باران خیس شده بود و اشک های خشک شده ام از درون قلبم می‌گریستند با خودم تکرار کردم:چون برگِ خشکی که از شاخه می‌برید.نبودنت، سایه‌ای سنگین کشیده بر دل،و قصه‌ی ما، ناتمام مانده در اوجِ حل.هر گوشه از شهر، تو را فریاد می‌زند،با هر نفس، یادِ تو را تازه می‌کشد.دیروز، نفس‌های گرمت بود و امشب،سکوتی سرد، که می‌لرزاند مرا از تب.بگو کجا رفتی، ای چراغِ خاموشِ شب؟که بی‌تو، هر فانوسِ دیگر، بی‌اثر است.مانده‌ام با گیسوانِ خاطره در باد،و بغضِ عشقی که جا مانده در این یاد. #توی پست بعدی حرفهای آقا پسر رو می‌خونیم 🫠💔</description>
                <category>الیزابت بنت👒💌🏛️</category>
                <author>الیزابت بنت👒💌🏛️</author>
                <pubDate>Sun, 26 Apr 2026 18:50:06 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یک آرومِ معمولی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_71435773/%DB%8C%DA%A9-%D8%A2%D8%B1%D9%88%D9%85%D9%90-%D9%85%D8%B9%D9%85%D9%88%D9%84%DB%8C-icq8cojhhcvt</link>
                <description>گاهی فکر می‌کنم باید یک نویسنده معمولی بشم تا چیزمعمولیی از من بمونه، نه قراره پر از ماجراهای عجیب باشه، و نه اونقدر موندگار که تا قرن ها تو کتابخونه ها زندگی کنم .من بیشتر دلم می‌خواد مثل یک دفترچهٔ ساده باشم که کسی روی میز تحریر، یا کنار تختش می‌ذاره. چیزی که توش آدم‌هایی باشن با زندگی‌های کوچیک و صادقانه، آدم‌هایی که هیچ‌وقت تاریخ نمی‌سازه و هیچ قصه‌ای دورشون افسانه نمی‌چینه.آدمی که روی ایوون می‌شینه و با حوصله قهوه‌اش رو هم می‌زنه، بعد به دونه‌های کف خامه نگاه می‌کنه و بدون اینکه  بدونه، آخرین نفسش رو همون‌جا می‌کشه. یا زنی که بعد از شستن موهاش، حوله رو دور سرش می‌پیچه، می‌شینه کنار پنجره و دست‌هاش رو روی شیشهٔ سرد می‌ذاره و خیره می‌شه به درختی که برگ‌هاش دونه‌دونه داره می‌ریزه، و درست در همون نگاه آرام، خاموش می‌شه.برای من قصه ها چیزی جز ادامهٔ زندگی نیستن؛ مثل وقتی که چراغ اتاق خاموش می‌شه اما پنجره هنوز بازه و باد پرده رو تکون می‌ده. شاید برای همین هم دلم می‌خواد فصلی داشته باشم دربارهٔ همین معمولی های بی‌سروصدا، انگار هیچ مرگی نمی‌تونه دست روی شونهٔ کسی بذاره که از زندگی سهم خودش رو گرفته، حتی اگر سهمش همین شستن ظرف‌ها یا نگاه‌کردن به آسمون عصر باشه.</description>
                <category>الیزابت بنت👒💌🏛️</category>
                <author>الیزابت بنت👒💌🏛️</author>
                <pubDate>Thu, 26 Feb 2026 14:17:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صدسال نوری💫</title>
                <link>https://virgool.io/@m_71435773/%D8%B5%D8%AF%D8%B3%D8%A7%D9%84-%D9%86%D9%88%D8%B1%DB%8C%F0%9F%92%AB-seftrenrj29e</link>
                <description>ردِ نور نارنجیِ خیابان شکل‌های عجیبی روی دیوار اتاقم کشیده و وزشِ ملایمِ باد پرده را آرام کنار می‌زند؛انگار می‌خواهدحرفی بزند… چیزی بگوید.از خداخواسته، کوچک‌ترین فرصت را غنیمت شمردم؛باد را نشانه گرفتم و گفتم و گفتم و گفتم…سرم را تا آخر در بالش فرو بردم.ساعت سه‌ونیمِ صبح است:چند لحظه پیش کارهایم را تمام کردم و طبق رسم هر شب، هر لحظه‌ی دلتنگی، گوشی به دست شدم و شروع کردم به دیدن عکس‌ها و مرور خاطره‌هایی که فقط دو هفته از پایان‌شان می‌گذرد،اما برای منمعادلِ چندین سالِ نوری‌ست.می‌دانی؟دلم برای وقت‌هایی که فاصله‌ی محل کارمان فقط یک پله بود تنگ شده؛برای یک «بستنی قدس»،برای پنج دقیقه‌های دزدیده‌شده،برای قرص‌ها و داروهای تمام‌نشدنی،برای فقط دست تکان دادن و رد شدنو لبخندی که کنار نمی‌رفت؛و یعنی: «هی رفیق من خوبم… فقط دلم برای صورتت تنگ شده بود.»می‌دانی دلم برای خستگیِ ده شب با تو تنگ شدهوقتی مسیرِ یک‌دقیقه‌ای را با هم راه می‌رفتیمو در همان زمانِ کم آن‌قدر می‌خندیدیمکه یادم می‌رفت شش ساعت سرِ پا بوده‌ام.دلم برای دانشگاهِ با تو،بوفه با تو،کلاس‌های مشترک با تو تنگ شده…برای سوار شدنِ اتوبوس و خطِ واحد با هم،رفتن به نادری، پل سفید، خانه ماپار،فلافل‌فروشیِ همیشگی‌مان،خریدهای ماهانه،کتاب‌فروشی رفتن،کافه رفتن و هر بار همان شیکِ همیشگی را سفارش دادن …دلم برای کشفِ پاییز اهواز ،جشن های دوتایی بعد از هر ترم ،فوتبال دیدن هامون تو دانشکده اقتصاد ،تأتر رفتن،سینمای دانشجویی و گوجه سبزهایی که از عمو گوجه ای دم در سینما می‌گرفتیم تنگ شده ،دلم برای همه ی بلک مجیک های ۹۰تومنی تو اوجِ گرمای اهواز ،دلم برای لب ساحلی کارون نشستن و ایستگاه پل سیاه رو کشف کردن تنگ شده ،دلم برای گیت،صبحونه های راه آهن ،بارون های بی چتر ،دوچرخه سواری های روزای ابری و آرکا دلم برای همیشه پیاده راه رفتنمون تنگ شده و تنگ میمونه دلم برای غروب هایی که نشد با تو تماشا کنم و تنهایی همه رو با عشق نگاه کردم تنگ شده دلم برای همه‌ی عکس‌هایی که می‌گرفتیم،خنده‌هامون، خاطره‌هامون،و همه‌ی روزهای خوب‌مونکه فقط من می‌دونم و توو جز قلبِ شادمون هیچ شاهدی ندارهتنگ شده.دلم برای دبیرستانِ پرحاشیه‌مون،اون دورانِ پردل‌وجرأت،اون روزهای پر از غفلتتنگ شده…و تنگ می‌مونهبا توهمه‌چیز اتفاق افتاد.و این یعنی شهر جون گرفت خیابون ها اسم پیدا کردنو منتو ساده‌ترین لحظه‌هاخوشبختی را لمس کردم.و اینچیزی نیست که زمان ازمن کم یا دورش کنه...#از طرف کوتاه به بلنداز من بگیر</description>
                <category>الیزابت بنت👒💌🏛️</category>
                <author>الیزابت بنت👒💌🏛️</author>
                <pubDate>Tue, 17 Feb 2026 03:57:42 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مادر🖤🥀</title>
                <link>https://virgool.io/@m_71435773/%D9%85%D8%A7%D8%AF%D8%B1%F0%9F%96%A4%F0%9F%A5%80-utbotnl9apeg</link>
                <description>آه از این بهمن سرد و تاریکبهمنی که حایل شد میان من و تو تا روز قیامت ...عزیزِ از دست رفته ام امشب و در این ساعتِ خونین درست در شانزدهمین سالگردِ پر کشیدنت هستم !لحظه هایی که برایم تلخ و سخت می‌گذرند و یادآوریی که زمانم را غمگین و غمزده میکند...!می‌دانی ؟!من همیشه داغدارِ نبودنت خواهم ماندداغدار برای هرلحظه و هرحسی که کنار تو هرگز تجربه نخواهم نکرد ،برای زیستنی که در کنار تو سهم من نشد ...من همیشه دختر زرنگ و درس‌خوانی بودمنفر اول کلاس بودمنفر اول مدرسهحتی نفر اول منطقهتو اما دست خط من را هم ندیده ایتو هیچگاه از من املا نگرفتیدرس نپرسیدیتو کارنامه امتحاناتم را هم ندیدیتو هیچ زمان در روز بارانی منتظر من نماندیروز انتخاب رشته ام نبودیشبِ کنکورماولین روز دانشگاهماولین شبی که از سرکار برگشتماولین حقوقم را که گرفتمشبی که از ذوق نخوابیدمشبی که از گریه امیدی به صبح نداشتمتو عکسهای من را هیچوقت تماشا نکردی ؟!برق چشم هایم را !تو هیچ ندیدی!هیچ نبودیتو هیچکدام را نبودی !از تو گله دارم ،بسیار هم گله دارماما شاید تو هم همین نامه را برای خدا بنویسی و گله کنی که چرا ؟!که چرا جدایم کردی از دخترک تنها هفت ساله ام!که چرا فرصت زندگی درکنار او را به من ندادی ؟!که چرا اجازه ندادی بردن او به مدرسه را تجربه کنم؟یاد دادنِ جمله مادر نان آورد را با او تکرار کنم؟!شبی که انشا های زیبا می‌نوشت و منطقه به منطقه می‌رفت و تحسین میشد چرا این فرصت را ندادی که ایستاده تشویقش کنم ؟!وقتی که غم داشت ،کم داشت ،من را نیاز داشت ؛ای کاش رحمی میکردی و بخاطر شب‌هایش من را به او می‌بخشیدی...!برای تمام ای کاش ها و چراهایی که شاید تو روزی ،شبی ،وقت هنگامی با خدا زمزمه کردی، گله هایم را میگذارم برای بعد ...اما برای تمام گله مندی های بی جوابِ خودم تا ابد عزدار و داغدار می‌مانم#روحت شاد مادرِ بهشتیِ من1388/11/12🕊️🥀🖤00:00</description>
                <category>الیزابت بنت👒💌🏛️</category>
                <author>الیزابت بنت👒💌🏛️</author>
                <pubDate>Sun, 01 Feb 2026 00:10:17 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دانشجوی اهواز🌴💌🌅🌻</title>
                <link>https://virgool.io/@m_71435773/%D8%AF%D8%A7%D9%86%D8%B4%D8%AC%D9%88%DB%8C-%D8%A7%D9%87%D9%88%D8%A7%D8%B2%F0%9F%8C%B4%F0%9F%92%8C%F0%9F%8C%85%F0%9F%8C%BB-ytthjussuvhz</link>
                <description>بهم گفت دانشگاه که تموم شد چی تا همیشه یادت میمونه؟! برام سخت نبود جواب دادن به این سوال  لبخند زدم و گفتم بلوار! وقتایی که بعد از کلاسها می‌رفتیم بلوار نادری پیاده میشیدم و فلافل های کثیف و دوغ آبعلی می‌خوردیم.بعدش همه باهم رو چمن های خیس ساحلی شرقی می‌نشستیم و کارونِ ابری رو‌نگاه میکردیم!وقتی که توی آنتراک بین کلاس ها می‌رفتیم لشکر اباد و سمبوسه های فلفلی و قارچ سوراخی دونگی میخردیم و مسیر طولانی از  دانشگاه چمران رو تا ایستگاه اتوبوس پیاده می‌رفتیم و میخندیدیم و میخندیدیم و میخندیدیم...زمستونِ سومین ترم دانشگاه ،غروب هایی که تو مسیر برگشت تماشا می‌کردم و پل سفیدی که همیشه برای من شکوهِ دیگه ای داره🌄🫠آه از پل سفید که توی هر لحظه ای برای من رویاییه از شب ها و صبح های مه آلود تا بارون و تگرگ های دوست داشتنی اش...از غروب هایی که قبل از کلاس عکاسی می‌رفتم و تماشا می‌کردم!روبه رویم پل نادری ،پلA(همان پل کابلیِ اهواز )،پشت سرم پل سیاه و آبشاری که پرتلاطم می‌جوشد و میخورشد،و انعکاس همه ی نور ها و عظمت و معماری زیبایی که روی آب میغلتد!همه ی آدم هایی که می‌گذرند ،از عاشق ها ودلشکسته ها و رهگذارها تا من که می‌دیدم و می‌نوشتمشان..!از درس هایی که با لذت گوش میدادم و با ذوق  می‌خواندم،از خستگی بعد از دانشگاه و رفتن به سرکار و خوابیدن های ده شب ..از تلاش و تلاش و تلاش از دانشگاه برایم بهترین خاطرات باقی می‌ماند از کتاب های قطور روانشناسی که همیشه به دست داشتم تا  کتاب های کلاسیکی که هر هفته یکی از هم‌کلاسی هایم برایم می آورد  از آش های روز بارانی ،بازی های دست جمعی  شب های بی خوابی و قهوه های امتحانی از تولدها و سورپرایز ها از دورهمی های پراز خنده از پرسه زدن لابه لای کتاب های کتابخانه مرکزی ،کتابفروشی رشد و کتاب یابِِ پر از حافظه .از گرمای ۶۰درجه و لیموناد های دست به دست شده ی بعد از آخرین کلاس از رقص و پایکوبی در سرویس دانشگاه بعد از ۱۰ساعت درس و خستگی من همه ی اینهارا در گوشه ای نگه میدارم  گوشه ای امن برای بهترین خاطرات چهار سال جوانی ام  دانشجوی اهواز بودن ، قشنگترین هدیه جوانی ام به من بود  و کارون زیباترین عشق و امید را به من تقدیم کرد آنجایی که نمی‌دانستم آنجایی که نمی‌خواستم و مدام از همان روزهای اول دانشگاه تا آخرین روزهای عمرم این آهنگ از رضا یزدانی در تمام روحم تکرار می‌شود که میگوید :توی پاییز مجاور ،وسطای ماه آذر شد قرارمون که باهم بزنیم به سیم آخر 🍂🌉🌅💓</description>
                <category>الیزابت بنت👒💌🏛️</category>
                <author>الیزابت بنت👒💌🏛️</author>
                <pubDate>Tue, 27 Jan 2026 18:03:50 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روزای آخر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_71435773/%D8%B1%D9%88%D8%B2%D8%A7%DB%8C-%D8%A2%D8%AE%D8%B1-eujm760zj8th</link>
                <description>می‌دانی زیاد اهل گفتن از خودم نیستم،دنیای رویایی ام‌را در اختیار دیده ها می‌گذارم اما :دنیای سخت و کُشننده ی واقعی ام جز من بیننده ای ندارد .شاید قطعی اینترنت و فعالیت نکردم در  آنلاین شاپِ کوچکم ، بعد از چهار سال استئفا از کارم و دوری دوماه ام از خانه و خانواده م ، رفتن از اهوازِ قشنگم به یک شهر دیگه شاید ترس و دلهره و عذابی که می‌دانم در انتظار من است، شاید اتاقی که مدت ها بدون من خالی و سرد شده و خواب های پریشانم از شدت دلتنگی برای مادرم, پدرم و خواهری که مدام باهم در جنگ و جدالیم باعث شد اینبار از خودم بنویسم انقدر همه چیز باهم قاطی شده که نه خوشحالیم زیاد است و نه غمگینی ام بیش از حد آنقدر همه چیز سخت و سرد و تاریک شده که دفترم جایی برای سیاه شدنِ بیشتر ندارد آنقدر خستگی از حد خارج شده که در اتاق درمان همراه مراجعه کننده ها گریه میکنم پشت تلفن مدام گوشی را روی بیصدا میگذارم تا صدای گریه هایم را نشوند یکی از دختر ها به من گفته بود که کمکش کردمدستم را محکم گرفت و میخواست ببوسد من مات و مبهوت ماندم که چطور میشود خودت ذره ذره در نیستی حل بشوی و کسِ دیگری را از قعر دریاها بکشی بیرون ،خشک کنی لباس زیبا بپوشانی و رهایش کنی به راه زندگی ...نمیدانم شاید در این لحظه از زندگی ام این تنها و تنهاوتنها ستون و نگهدارننده ام بود که اینهمه زمین خوردم و نیوفتادم!چیزی تا پایان این روزها نمانده روزهایی که امتحانات ترم آخر امانم را بریده چیزی تا رفتن نماندهاما حتی رفتن به خانه خوشحالم نمی‌کندگفته بودم که دارم از اهواز قشنگم میروماهواز زیبای منو این بخش بزرگی از غم من خواهد بود شهری که عشق ،ازادی ،زیبایی ،امید و تمام خاطرات زیبای دانشگاهم را به من هدیه داد شهری که با قلبی خوشحال روزی به او باز خواهم گشت.نویسنده بلاخره از خودشم نوشت طولانی شد و عامیانه و به دور از قلبم رویاییم اما واقعی و داغه داغ  بعد از امتحان نوروساینس ،تو نماز خونه ی سرد..</description>
                <category>الیزابت بنت👒💌🏛️</category>
                <author>الیزابت بنت👒💌🏛️</author>
                <pubDate>Mon, 26 Jan 2026 11:23:24 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ملکه برفی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_71435773/%D9%85%D9%84%DA%A9%D9%87-%D8%A8%D8%B1%D9%81%DB%8C-vlot5nqvkjae</link>
                <description>برای من از دل قصه ها رویایی نوشته شد،نمیدانم شاید هم نویسنده اش خودم بوده ام،آخر هیچ زندگی این چنین در رویاهای دوست داشتنی غلط نمی‌زند فقط یک نویسنده ی خیال بافِ تسلیم نشدنی می‌تواند بدینگونه زخم بخورد و با لبخند خونی بلند شود ، دامن چین چینی اش را بپوشد گل هایش را ببویَد ،غروب را از پشت پنجره ی روبه خیابان تماشا کند و برای عشقِ نامه هایش ،بوسه های آتشین بفرستد آری عزیزکم فقط از من برمی آید  این شکستن و این بلندشدن ،این زمین خوردن و این نیافتادن .شکوهِ پاییز برایم زمستان تازه ای به همراه داشت  در جایی که زندگیی نو به من هدیه داد زندگی که در ولع رسیدن به آنم...راستی به تو قول دادم همه چیز را رویایی ببینم اما هنوز برای تو از آن شب برفی چیزی نگفتم ؟!بیا کنارم تا برایت بگویم، وقتی که دانه های ریز برف روی پلکم می‌نشستند ،من مثل ملکه برفی در آن شب می‌درخشیدم و تمام تنم در بلورها می‌رقصید،به تو گفته بودم رویا چیز کمی نیست و برای هرکسی نیز نیست ؛آری عزیزم آخر هرکسی که نمی‌داند جاده ی سپیِد خندان به کجا ختم می‌شود</description>
                <category>الیزابت بنت👒💌🏛️</category>
                <author>الیزابت بنت👒💌🏛️</author>
                <pubDate>Mon, 26 Jan 2026 10:49:40 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داشت در یک عصر پاییزی زمان می ایستاد</title>
                <link>https://virgool.io/@m_71435773/%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-%D8%AF%D8%B1-%DB%8C%DA%A9-%D8%B9%D8%B5%D8%B1-%D9%BE%D8%A7%DB%8C%DB%8C%D8%B2%DB%8C-%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86-%D9%85%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D8%AF-ud4geuhff9dg</link>
                <description>دستهایم را میان دست هاش نگه داشت و با لبخند به چشم های خمارم نگاه میکرد،خنده هایش،خنده هایش همان جرعه ی غرور من بود ،همان شعری که می‌جوشد و می‌روید.خنده اش هیچ کمرنگ نمیشد .با یکی از دست هایش هردو دست مرا محکم نگه داشتو با آن یکی موهایم را کنار زد ،خب عزیزکم میگفتی ؛بگو برایم .از برق دلنشین پشتِ این مستِ چشم بگو ،بگو که در مسیر آمدن چه دیدی ؟غروب صورتی همراه با رگه های طناز یا جدول های تازه رنگ شده ی مسیر خیابان ،گلفروشی های کوچک یا خانواده ی گنجشک ها ،بگو که بازهم برای هزار و چندمین بار از پل سفید و پرنده هایش عکسهای باصفا گرفتی و خودت را فرزند قلب کارون دانستی .دست هایم را از دستش کشیدم و روی قلبم گذاشتمروی اولین صندلی که در آن نزدیکی ها بود نشستم و گفتم :اعتراف کناعتراف کن که تو آرزوی برآورده شده ی آن دفتر کاهی ۱۵سالگیم هستیچیزی تورا از آن صفحات بیرون کشیدهمگر میشود همه چیزت عین همان عشقی باشد که می‌خواستم،چشم هایم‌را بستم و گفتم ؛این زمستان سخت هم به پایان می‌رسد مهربان منو من به دشتِ سپیدِ قاصدک خواهم رسیدجایی که همراه با رویاهای دنیای خیالیم قدم میزنمدر کوچه های خلوت و بن بست در جایی که شعر معنا میگیرد،من میروم و میروم و میرومبه تو فکرمیکنمتوبه گفته بودی همیشه این ذوق با تو بماندومیماند،به تو گفته بودم کتابی خواهم نوشت کم حجم با وزن گزاره هایی حجیم به یاد شب های روشن ،موش ها و آدم ها و نمایشنامه های شکسپیر !لبخند دندونی زدم و گفتم این بداهه ای بود که تو مسیر اومدن گفتمدستم را کشید و توی آغوشش نگهم داشت :-تو خودت هدیه ای ،هدیه ی یک روز بداهه در یک عصر پاییزی...</description>
                <category>الیزابت بنت👒💌🏛️</category>
                <author>الیزابت بنت👒💌🏛️</author>
                <pubDate>Mon, 26 Jan 2026 10:34:12 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>