<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های آسا</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_71596748</link>
        <description>اللهم عَجِلِ الوَلیکَ الفَرَج</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 10:09:36</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/338809/avatar/xesMJx.jpeg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>آسا</title>
            <link>https://virgool.io/@m_71596748</link>
        </image>

                    <item>
                <title>حضرت یوسف</title>
                <link>https://virgool.io/@m_71596748/%D8%AD%D8%B6%D8%B1%D8%AA-%DB%8C%D9%88%D8%B3%D9%81-yb0wwh2ixcyq</link>
                <description> ?ﺑﺮﺍﺩﺭﺍﻥ ﯾﻮﺳﻒ ﻭﻗﺘﯽ می‌خوﺍﺳﺘﻨﺪ ﯾﻮﺳﻒ ﺭﺍ ﺑﻪ ﭼﺎﻩ بیفکنند، ﯾﻮﺳﻒ ﻟﺒﺨﻨﺪﯼ ﺯﺩ!? برادرانش ﭘﺮﺳﯿﺪﻧﺪ: ﭼﺮﺍ می‌خندﯼ؟! ﺍﯾﻨﺠﺎ ﮐﻪ ﺟﺎﯼ ﺧﻨﺪﻩ ﻧﯿﺴﺖ!? ﯾﻮﺳﻒ ﮔﻔﺖ: ﺭﻭﺯﯼ ﺩﺭ ﻓﮑﺮ ﺑﻮﺩﻡ ﭼﮕﻮﻧﻪ ﮐﺴﯽ ﻣﯽﺗﻮﺍﻧﺪ با ﻣﻦ ﺍﻇﻬﺎﺭ ﺩﺷﻤﻨﯽ ﮐﻨﺪ، ﺑﺎ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﺮﺍﺩﺭﺍﻥ ﻧﯿﺮﻭﻣﻨﺪﯼ ﺩﺍﺭﻡ! ﺍﯾﻨﮏ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﻫﻤﯿﻦ ﺑﺮﺍﺩﺭﺍﻥ ﺭﺍ ﺑﺮ ﻣﻦ ﻣﺴﻠﻂ ﮐﺮﺩ، ﺗﺎ ﺑﺪﺍﻧﻢ ﮐﻪ &quot;ﻧﺒﺎﯾﺪ جز خدا ﺑﻪ ﻫﯿﭻ ﺑﻨﺪﻩﺍﯼ ﺗﮑﯿﻪ ﮐﺮﺩ.&quot;?الَیْسَ اللهُ بِکافٍ عَبْدِه❓ﺁﯾﺎ ﺧﺪﺍﻭﻧﺪ ﺑﺮﺍﯼ ﺑﻨﺪﮔﺎﻧﺶ ﮐﺎﻓﯽ ﻧﯿﺴﺖ؟✨ﺳﻮﺭﻩ ﺯﻣﺮ، ﺁﯾﻪ۳۶</description>
                <category>آسا</category>
                <author>آسا</author>
                <pubDate>Sat, 18 Sep 2021 01:15:23 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ای عزیز فاطمه بیا..</title>
                <link>https://virgool.io/@m_71596748/%D8%A7%DB%8C-%D8%B9%D8%B2%DB%8C%D8%B2-%D9%81%D8%A7%D8%B7%D9%85%D9%87-%D8%A8%DB%8C%D8%A7-zhn9mzwr2a3f</link>
                <description>ای کاش می شد با تو قرآن سر بگیرم در آسمانی با نگاهت پر بگیرم.. ای کاش می‌ شد امشب ای قرآن ناطقدست شما را جای قرآن سر بگیرم..ای کاش در تقدیر من امشب نویسنددست تو را یک شب به چشم تر بگیرمتقدیرم ای کاش این شود با تو محرمده روز روضه بر تن بی سر بگیرم..# عَجِلِّ اوَلیِکَ الفَرَج# یا ابا صالح المهدی# یا صاحب الزمان </description>
                <category>آسا</category>
                <author>آسا</author>
                <pubDate>Tue, 14 Sep 2021 17:30:18 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تلنگر ❗</title>
                <link>https://virgool.io/@m_71596748/%D8%AA%D9%84%D9%86%DA%AF%D8%B1-vuqqk6yibvne</link>
                <description>زندگی سخت نیستزندگی تلخ نیستزندگی بالا و پایین داردگاهی آرام و دل‌نوازگاهی سخت و خشنگاهی شاد و گاهی پر از غمزندگی را باید احساس کردمهم اینست که بدانیخداوند نه رهایت کرده و نه فراموش... ❤️وَالضُّحَىٰ ﺳﻮﮔﻨﺪ ﺑﻪ ﺍﺑﺘﺪﺍی ﺭﻭﺯ [ ﻭقتی ﻛﻪ ﺧﻮﺭﺷﻴﺪ ﭘﺮﺗﻮ ﺍﻓﺸﺎﻧﻲ ﻣﻰ  ﻛﻨﺪ ] ?وَاللَّيْلِ إِذَا سَجَىٰ ﻭ ﺳﻮﮔﻨﺪ ﺑﻪ ﺷﺐ ﺁﻥ ﮔﺎﻩ ﻛﻪ ﺁﺭﺍم ﮔﻴﺮﺩ.  ?مَا وَدَّعَكَ رَبُّكَ وَمَا قَلَىٰ ﻛﻪ ﭘﺮﻭﺭﺩﮔﺎﺭﺕ ﺗﻮ ﺭﺍ ﺭﻫﺎ ﻧﻜﺮﺩﻩ ﻭ ﻣﻮﺭﺩ ﺧﺸﻢ ﻭ ﻛﻴﻨﻪ ﻗﺮﺍﺭ ﻧﺪﺍﺩﻩ ﺍﺳﺖ .یا صاحب الزمان ?</description>
                <category>آسا</category>
                <author>آسا</author>
                <pubDate>Tue, 14 Sep 2021 17:11:50 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>شکر نعمت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_71596748/%D8%B4%DA%A9%D8%B1-%D9%86%D8%B9%D9%85%D8%AA-a5ky5wviyqem</link>
                <description>هيچ وقت از خودمون پرسيديم قيمت يه روز زندگی چنده⁉️ما که قيمت همه چيز رو با پول میسنجيم،تا حالا شده از خدا بپرسيم:❗️قيمت يه دست سالم چنده⁉️يه چشم بی عيب چقدر می ارزه⁉️چقدر بايد بابت اشرف مخلوقات بودنمون پرداخت کنيم⁉️قيمت يه سلامتی فابريک چقدره⁉️و خيلی سؤال ها مثل اين...❓❓❓❓ما همه چيز را مجانی داريم و شاکر نيستيم...⛔️⚠️یادمون نره خدارا برای تمام نعمت هایی که داده شکر کنیم ✅✅</description>
                <category>آسا</category>
                <author>آسا</author>
                <pubDate>Sat, 11 Sep 2021 21:27:03 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>بخاطر هرچه که به من دادی و ندادی ممنون</title>
                <link>https://virgool.io/@m_71596748/%D8%A8%D8%AE%D8%A7%D8%B7%D8%B1-%D9%87%D8%B1%DA%86%D9%87-%DA%A9%D9%87-%D9%85%D9%86-%D8%AF%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%D9%88-%D9%86%D8%AF%D8%A7%D8%AF%DB%8C-%D9%85%D9%85%D9%86%D9%88%D9%86-eqvnnxgmbmm0</link>
                <description>گنجشکی به خدا گفت: «لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی‌هایم بود و سر پناه بی کسی‌ام. تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟ چه می‌خواستی از لانه محقرم؟ کجای دنیا را گرفته بود؟!‌» خدا در جواب گفت: «ماری در راه لانه‌ات بود. تو خواب بودی، باد و باران را گفتم لانه‌ات را واژگون کند، آنگاه تو از کمین مار پر گشودی!!!» چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو ندانسته به دشمنی‌ام برخواستی! خدایا به داده و نداده و گرفته‌ات شکر. که داده‌ات نعمت و گرفته‌ات امتحان و نداده‌ات حکمت است. خدایا به داده و نداده و گرفته‌ات شکر. که داده‌ات نعمت و گرفته‌ات امتحان و نداده‌ات حکمت است.خدایا شکرت خدایا! به اندازه تک تک قطرات خونم، به اندازه تمام قطرات آب در جهان، به اندازه تمام موجودات زنده ی دنیا، ازت ممنونم. </description>
                <category>آسا</category>
                <author>آسا</author>
                <pubDate>Wed, 02 Jun 2021 21:20:28 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خدایا شکرت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_71596748/%D8%AE%D8%AF%D8%A7%DB%8C%D8%A7-%D8%B4%DA%A9%D8%B1%D8%AA-ewxy8ohsiux3</link>
                <description>«قارون» هرگز نمی دانست که روزی ، کارت عابر بانکی که در جیب ما هست از آن کلیدهای خزانه وی که مردهای تنومند عاجز از حمل آن بودند ما را به آسانی مستغنی میکند.و «خسرو» پادشاه ایران نمی دانست که مبل سالن خانه ما از تخت حکومت وی راحت تر است.و «قیصر»که بردگان وی با پر شترمرغ وی را باد می‌زدند، کولرها و اسپلیتهایی که درون اتاقهایمان هست را ندید.و «هرقل» پادشاه روم که مردم به وی بخاطر خوردن آب سرد از ظرف سفالین حسرت میخوردند ، هیچگاه طعم آب سردی را که ما می چشیم نچشید.و «خلیفه منصور» که بردگان وی آب سرد و گرم را باهم می آمیختند تا وی حمام کند ، هیچگاه در حمامی که ما براحتی درجه حرارت آبش را تنظیم میکنیم حمام نکرد.بگونه ای زندگی می‌کنیم که حتی پادشاهان عصر هم اینگونه نمی زیستند اما باز هم موقعیت خود را لعنت میکنیم و هر آنچه دارائیمان زیاد میشود تنگدست تر میشویم خدایا قدرت شکرگوئی در حرف و عمل را به ما عنایت فرماخدایا شکرت بخاطر تمام چیز هایی که به من دادی ا</description>
                <category>آسا</category>
                <author>آسا</author>
                <pubDate>Wed, 02 Jun 2021 14:09:51 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پارچه سیاه-2</title>
                <link>https://virgool.io/Story-Writing-Corner/%D9%BE%D8%A7%D8%B1%DA%86%D9%87-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%87-2-yrdphsvdhz5k</link>
                <description>سعی کردم به طرف آن دکمه ی سفیدِ غول پیکر خیز بردارم. باز هم آن نور ها را دیدم که به طرفم می آمدند، اما اینبار بجای اینکه دور بدنم بپیچند، برایم جاده ای ساختند که تا نزدیکی آن دکمه ی سفید ادامه داشت.قدم بر آن جاده نهادم و در کمال تعجب و ناباوری، آن جاده سفت و محکم بود و من راحت توانستم بر سر آن قدم بردارم. دکمه ی سفید زیاد از من فاصله نداشت و با هر قدمی که به سمتش بر می داشتم هیجانِ درونم بیشتر می شد. بالاخره به پایان جاده و نزدیکِ آن دکمه ی سفید رسیدم. دستم را بالا آوردم و میخواستم لمسش کنم ولی کسی دستم را گرفت و گفت:《این کار رو نکن.》سرم را برگرداندم و دختری را دیدم که لباس، چشم ها و موهایش به رنگِ آبیِ روشن بود و دو بالِ بزرگ بر روی شانه هایش داشت که آنها نیز به رنگِ آبیِ روشن بودند._ تو کیستی؟+ مهم نیست من کی هستم، تو نباید اون دایره ی سفید رو لمس کنی._ چرا؟_ چون...تا خواست به من توضیح دهد نور هایِ سفیدی از دلِ تاریکی بیرون آمدند و به او حمله کردند و در حالی که داشتند به دورش می پیچیدند فریاد زد: 《لمسش نکننننننن》ادامه دارد</description>
                <category>آسا</category>
                <author>آسا</author>
                <pubDate>Sun, 30 May 2021 21:36:48 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پارچه سیاه_1</title>
                <link>https://virgool.io/@m_71596748/%D9%BE%D8%A7%D8%B1%DA%86%D9%87-%D8%B3%DB%8C%D8%A7%D9%871-fef6y8qcmmpk</link>
                <description>پارچه ی سیاهی بر روی زمین پهن کردم و بر روی آن دکمه ی سفیدی نهادم. از توی جامدادی ام بطری اکلیلِ سفید را در آوردم و مقداری از آن را بر روی پارچه ی سیاه پاشیدم. به آن پارچه سیاه چشم دوختم. انگار چشم های من هم مانند آن دکمه ی سفید به پارچه دوخته شده بود. ناگهان متوجه چیزی شدم؛ آن پارچه سیاه و اکلیل ها و دکمه ی رویش داشتند تغییر اندازه می دادند و بزرگ و بزرگ تر می شدند، اما کمی که دقت کردم، دیدم من دارم کوچک می شوم و به درون آن پارچه سیاه سقوط می کنم. چشمانم را بستم، نمی دانستم در آن لحظه چه باید می کردم. بعد از گذشت چند لحظه که فهمیدم دیگر در حال سقوط نیستم چشمانم را باز کردم، ولی اصلا انتظار دیدن چنین چیزی را نداشتم. وسط زمین و آسمان شناور بودم و هر جا را که می نگریستم، اکلیل های سفید غول پیکری را می دیدم که به من چشمک می زدند. ناگهان احساس سرمای عجیبی به من دست داد و رفته رفته شدید تر می شد. در دل به خود بد و بیراه می گفتم که چرا همچین لباس نازکی پوشیده بودم. هر لحظه هوا سرد تر می شد و من بیشتر به خود می پیچیدم. ناگهان در کمال ناباوری دیدم نورهایی از هر سو به سمتم می آیند و دور من می پیچیدند. میخواستم خود را از بند آن نورها رها کنم ولی قبل از اینکه این کار را انجام دهم، از من دور و در دلِ سیاهی شب ناپدید شدند و من دیگر سرما را احساس نمی کردم. آن نور ها بارانی ای خیلی بلند از جنس نور بر من پوشانده بودند. حالا که دیگر سرما را احساس نمی کردم بهتر می توانستم اطرافم را ببینم. در کنار آن اکلیل های غول پیکر دکمه ی سفید بسیار بزرگی قرار داشت، ولی برخلاف اکلیل ها هیچ نوری از خود نداشت. ادامه دارد</description>
                <category>آسا</category>
                <author>آسا</author>
                <pubDate>Sat, 29 May 2021 16:17:08 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زمین پاک</title>
                <link>https://virgool.io/@m_71596748/%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86-%D9%BE%D8%A7%DA%A9-ydxf6tyv2sfr</link>
                <description>میلیون ها و یا شاید هم میلیارد ها سال از تولدت میگذرد! دقیق نمی دانم، ولی این را می دانم که این روزها حال خوبی نداری و این حال بد تقصیر ما انسان هاست؛ ما انسان هایی که با ندانم کاری هایمان در حال نابود سازی تو هستیم. قطع درختان، رها کردن زباله در طبیعت، شکار حیوانات، آلوده کردن آب دریاها، ساختن کارخانه  و استفاده از ماشین های تک سرنشین، که منجر به آلودگی هوا می شود و غیره و غیره و غیره که اگر بخواهم همشان را نام ببرم قطعا زمان زیادی می برد. ما داریم با دست های خودمان جایی را که در آن زندگی می کنیم را از بین می بریم، با اینکه خودمان این را می دانیم، ولی اهمیتی به این موضوع نمی دهیم. نابودی زمین یعنی نابودی انسان ها. چرا وقتی همه ی این ها را می دانیم، باز هم ادامه می دهیم؟ باز هم به نابود سازی زمین، به نابود سازی خودمان ادامه می دهیم؟اما هنوز کسانی هستند که بجای آلوده کردن طبیعت، زباله های رها شده در آن را جمع آوری کرده و برای بازیافت به کارخانه های بازیافت زباله می برند. شاید اگر بیشتر ما ها بجای ریختن زباله در طبیعت، آنها را جمع آوری می کردیم، الان جنگل ها و پارک ها و دریا و... اینقدر آلوده و کثیف نبودند و وضع طبیعت ما اینگونه نبود. به امید روزی که همه‌ی انسان ها اهمیت طبیعت را درک کرده و از آن محافظت نمایند.طبیعت را پاک نگه داریم</description>
                <category>آسا</category>
                <author>آسا</author>
                <pubDate>Wed, 21 Apr 2021 01:47:57 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>خطای دید</title>
                <link>https://virgool.io/@m_71596748/%D8%AE%D8%B7%D8%A7%DB%8C-%D8%AF%DB%8C%D8%AF-ei5z70bwhndf</link>
                <description>سلام ،  امروز می خوام عکس هایی به شما نشان دهم که نشان دهنده ی خطای دید ما است و تصاویر با چیزی که ما می بینیم فرق دارد.۱۸۰ درجه بچرخانید (تصویر را بر عکس کنید. )تصویر را 180 درجه بچرخانید (تصویررابر عکس کنید)تصویر را ۱۸۰ درجه بچرخانید (تصویر را بر عکس کنید. )تصویر را ۱۸۰ درجه بچرخانید (تصویر را بر عکس کنید. )تصویر را ۱۸۰ درجه بچرخانید (تصویر را بر عکس کنید. )تصویر را ۱۸۰ درجه بچرخانید (تصویر را بر عکس کنید. )امیدوارم از دیدن این عکس ها لذت برده باشید شاد و پیروز باشید</description>
                <category>آسا</category>
                <author>آسا</author>
                <pubDate>Tue, 06 Apr 2021 21:34:25 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>منتظرتانیم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_71596748/%D9%85%D9%86%D8%AA%D8%B8%D8%B1%D8%AA%D8%A7%D9%86%DB%8C%D9%85-dda2bzfcmlfv</link>
                <description>سلام آقا!بیش از 12 قرن است که منتظرتانیم.ای فرشته آسمانی، ای امام دوازدهم، همه ی ما منتظر ظهور شما هستیم.آن روز که شما ظهور کنید، چشمه ها، رودها، رودخانه ها و دریا ها از آمدنتان به جوش و خروش می افتند.آن روز که شما ظهور کنید، تمام درختان در سرتاسر زمین از فرط شادی شکوفه می دهند و گل ها، بیشتر از همیشه خود را می آرایند. آن روز که شما ظهور کنید، خورشید بیشتر از همیشه می درخشد و آنگاه آسمان، از فرط شادی خواهد گريست. آن روز که شما ظهور کنید، تمام پرندگان، چه بر روی زمین و چه در آسمان، نغمه ی شادی سر می دهند.و اما ما انسان ها...بعضی از انسان ها فقط به زبان می آورند که منتظر ظهور شما هستند  ولی در عمل جور دیگری رفتار می کنند.برای مثال بعضی افراد به راحتی دروغ می گویند یا به راحتی تهمت می زنند، غیبت می کنند، مال مردم می خورند و به راحتی آبروی مسلمانی را می برند و قضاوت می کنند و تظاهر می کنند دوستار اهل بیت اند.مولای من، آقای من، می دانم شما از همه ی این گناهان بیزارید. خودتان نظر لطفی کنید به قلب همه ی انسان ها که از گناهان دوری کنند تا زمینه ی ظهور هرچه زودتر برای شما فراهم شود. </description>
                <category>آسا</category>
                <author>آسا</author>
                <pubDate>Sat, 03 Apr 2021 19:00:31 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>زندگی یعنی زمین</title>
                <link>https://virgool.io/@m_71596748/%D8%B2%D9%86%D8%AF%DA%AF%DB%8C-%DB%8C%D8%B9%D9%86%DB%8C-%D8%B2%D9%85%DB%8C%D9%86-isknwc5x74nz</link>
                <description>من خاطرات زیادی از این جنگل دارم. تمام درختان، دوستان دوران بچگی من هستند. از وقتی که از وقتی که از این منطقه رفتم، این اولین باریِ که به اینجا میام. با تمام جان و دلم این جنگل و درختان را دوست دارم. همیشه دوست داشتم جایی که در بچگی، در آن زندگی می کردم را به پسرم نشون بدم.پسر: مامان مادر: جانمپسر: اینجا خیلی قشنگه، خوشبحالتون که اینجا زندگی می کردید .مادر: در عوض ما اینجا تلویزیون و پارک نداشتیمپسر: درسته ، راستی مامان، یه سوال، چرا اون درخته برگ نداره ولی بقیه درختا برگ دارن؟مادر: چون اون درخته خشک شده. پسر: یعنی چی؟مادر: یعنی اینکه دیگه نمی تونه نفس بکشه.پسر: یعنی مرده؟مادر: آره. پسر: پس چرا هنوز ایستاده؟مادر: درختا وقتی میمیرن نمی یفتن، تا یکی بیاد اونا رو قطع کنه.پسر: پس چرا وقتی بابام مرد افتاد روی زمین؟مادر: چون ما با درختا خیلی فرق داریم. پسر: چه فرقایی؟مادر: درختا بیشتر از آدما عمر میکننبا اینکه آدما اونا رو قطع میکنن، ولی بازم درختا، لطفِ شونو از ما دریغ نمی کنندرختا وقتی میوه هاشون خراب در میاد، بازم برای تولید ميوه سالم تلاش می کنن، ولی بعضی از  آدما، ممکنه وقتی تو یک کاری شکست بخورند، نا امید و دلسرد بشن.پسر: مامان، اگه آدما درختا رو قطع کنن چی میشه؟مادر: درختا اگه نباشن، ما به سختی می تونیم نفس بکشيم، اگه درختا نباشن، ما دیگه نمی تونیم ميوه هایی مثل، سیب و انار و پرتقال و خیلی از ميوه های دیگه رو بخوریم.پسر: مامان، آدما اينا رو میدونن؟مادر: بله می دونن، ولی بازم درختای زیادی رو قطع می کنن.پسر: یعنی می گین اگه درختا نباشن زمین نابود می شه؟مادر: نابود نمی شه ولی، زندگی کردن روی زمین سخت میشهپسر: اوهوم، مامان، فکر کنم فهمیدم روز درختکاری رو برای چی گذاشتن.</description>
                <category>آسا</category>
                <author>آسا</author>
                <pubDate>Fri, 02 Apr 2021 00:03:48 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>نوروز در تاجیکستان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_71596748/%D9%86%D9%88%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%AF%D8%B1-%D8%AA%D8%A7%D8%AC%DB%8C%DA%A9%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-ueivggrdc1ng</link>
                <description>عید نوروز برای مردم تاجیکستان،مخصوصا بدخشانیان،عید ملی اجداد است و از آن به عنوان رمز دوستی و زنده شدن کل موجودات یاد می کنند و این ایام به عید بزرگ معروف است. مردم تاجیکستان مخصوصا بدخشانیان  در ایام عید نوروز خانه را پاک کرده و به اصطلاح خانه تکانی می کنند، همچنین ظروف خانه را کاملا شسته و تمیز می کنند تا گردی از سال کهنه باقی نماند و برابر رسم دیرینه نوروز، قبل از شروع عید نوروز بانوی خانه وقتی که خورشید به اندازه یک سر نیزه بالا آمد دو جارو را که سرخ رنگ است و در فصل پاییز از کوه جمع آوری کرده اند و تا جشن نوروز نگه داشته اند در جلوی خانه راست می گذارند. چون رنگ سرخ برای این مردم رمز نیکی و پیروزی و برکت است. پس از طلوع کامل خورشید هر خانواده ای سعی دارد هر چه زودتر وسایل خانه را به بیرون آورده و یک پارچه قرمز را بالای سر در ورودی بیاویزند که این یعنی همان رمز نیکی و خوشی ایام سال را در داخل خانه مرتب چیده و با بازکردن در پنجره به نوعی هوای نوروزی و بهاری را که معتقدند حامل برکت و شادی است وارد خانه نماید. عید نوروز برای مردم تاجیکستان،مخصوصا بدخشانیان،عید ملی اجداد است و از آن به عنوان رمز دوستی و زنده شدن کل موجودات یاد می کنند و این ایام به عید بزرگ معروف است. مردم تاجیکستان مخصوصا بدخشانیان  در ایام عید نوروز خانه را پاک کرده و به اصطلاح خانه تکانی می کنند، همچنین ظروف خانه را کاملا شسته و تمیز می کنند تا گردی از سال کهنه باقی نماند و برابر رسم دیرینه نوروز، قبل از شروع عید نوروز بانوی خانه وقتی که خورشید به اندازه یک سر نیزه بالا آمد دو جارو را که سرخ رنگ است و در فصل پاییز از کوه جمع آوری کرده اند و تا جشن نوروز نگه داشته اند در جلوی خانه راست می گذارند. چون رنگ سرخ برای این مردم رمز نیکی و پیروزی و برکت است. پس از طلوع کامل خورشید هر خانواده ای سعی دارد هر چه زودتر وسایل خانه را به بیرون آورده و یک پارچه قرمز را بالای سر در ورودی بیاویزند که این یعنی همان رمز نیکی و خوشی ایام سال را در داخل خانه مرتب چیده و با بازکردن در پنجره به نوعی هوای نوروزی و بهاری را که معتقدند حامل برکت و شادی است وارد خانه نماید.  کهنه باقی نماند و برابر رسم دیرینه نوروز، قبل از شروع عید نوروز بانوی خانه وقتی که خورشید به اندازه یک سر نیزه بالا آمد دو جارو را که سرخ رنگ است و در فصل پاییز از کوه جمع آوری کرده اند و تا جشن نوروز نگه داشته اند در جلوی خانه راست می گذارند. چون رنگ سرخ برای این مردم رمز نیکی و پیروزی و برکت است. پس از طلوع کامل خورشید هر خانواده ای سعی دارد هر چه زودتر وسایل خانه را به بیرون آورده و یک پارچه قرمز را بالای سر در ورودی بیاویزند که این یعنی همان رمز نیکی و خوشی ایام سال را در داخل خانه مرتب چیده و با بازکردن در پنجره به نوعی هوای نوروزی و بهاری را که معتقدند حامل برکت و شادی است وارد خانه نماید. در این سرزمین پختن شيريني مخصوص و غذاهاي متنوع جزء رسم و رسوم این ایام است، همچنین برگزاري مسابقاتی از قبیل، تاب بازی، تخم مرغ بازی، کبک جنگی، خروس جنگی، بزکشی، کشتی محلی نیز در این ایام به شادی آن می افزاید و یکی از غذا های این ایام &quot;باج&quot; نام دارد، در این غذا کله پاچه گوسفند را با گندم پخته و دیگران را با آن مهمان می کنند.</description>
                <category>آسا</category>
                <author>آسا</author>
                <pubDate>Wed, 24 Mar 2021 19:00:30 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آمار بازدید پست‌های من در سال ۹۹</title>
                <link>https://virgool.io/@m_71596748/%D8%A2%D9%85%D8%A7%D8%B1-%D8%A8%D8%A7%D8%B2%D8%AF%DB%8C%D8%AF-%D9%BE%D8%B3%D8%AA-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D9%86-%D8%AF%D8%B1-%D8%B3%D8%A7%D9%84-%DB%B9%DB%B9-psieq9eww0fx</link>
                <description>در طول تاریخ از اعداد استفاده کردیم تا اغلب داد و ستد کنیم و آن‌چیزی که شمردنی است را بشماریم. برای هر عدد واحد درست کردیم تا عددهای زندگی قاطی نشوند و از اعداد، شفاف‌تر استفاده کنیم؛ مثلا وقتی می‌گوییم ده هزار تومان به پول اشاره داریم و وقتی می‌گوییم ده هزار بلیط به بلیط!روز به روز که در زندگی جلو‌تر رفتیم عددها فرقی نکردند ولی این واحدها بودند که زیاد شدند. واحد کریپتو، واحد اصله درخت، واحد فاصله و …«واحد» یک توافق عمومی است برای شمردن؛ تا همانطور که گفتم شمردن‌ها قاطی نشود. مشاهده افراد دارای ثروت (اجتماعی یا مالی) به من ثابت کرده اینکه چه چیزی را بشماریم از اینکه چطور بشماریم مهم‌تر است. هرکس با واحد خاصی مسائل زندگی را می‌شمارد. اینطور به نظرم آمده که مشخص کردن واحد یعنی مشخص کردن اینکه من در زندگی برای چه چیزهایی ارزش قائلم و می‌خواهم چه چیزهایی را در زندگی بشمارم. https://cdn.virgool.io/annual-report/1399/j9yjayzys7x1-tjVsF.mp4 اعدادی که بدون واحد ثبت کردمبه ویدیویی که ویرگول برایم ساخته که نگاه می‌کنم میبینم که در سال ۹۹، من در مجموع ۵,۶۰۹ کلمه در ویرگول نوشتم و منتشر کردم و مخاطبین، پست‌های من را ۱۴۷ مرتبه پسندیدند و  ۱۱۶ بار هم نظر خود را روی پست‌های من به اشتراک گذاشتند. در سال ۹۹، ۶۲ نفر در ویرگول من را دنبال کردند تا پست‌های بعدیم را بخوانند. این اعداد نشان میدهند من کاری کرده‌ام. هرکدام به واحدی وصل هستند. از خودم می‌پرسم من کدام واحد را شمارش کرده‌ام؟ کدامیک از واحدهای بالا از همه برای من مهم‌تر است؟ ادامه ویدیو را می‌بینم.آمار از اثر بیرونی می‌گویندطبق آمار پست‌های من ۶۰۷ بار خوانده شدند و ۲۸,۲۳۲ ثانیه صرف مطالعه آنها شده است، که با توجه به جمعیتی که در ایران به اینترنت دسترسی دارند، ویرگول به من می‌گوید که توانستم  ۰/۰۰۰۳۸۷۰۵۸ ثانیه، سرانه مطالعه دیجیتال کشور را بالا ببرم.از طرف دیگر ویرگول به من می‌گوید که اگر قرار بود پست‌هایم را چاپ و به دست تک تک خوانندگان برسانم باید ۹۳۷ کاغذ مصرف می‌کردم.آن عددهای کوچک ابتدای ویدیو حالا تبدیل شده‌اند به عددهای بزرگ به اینکه من جلوی مصرف این تعداد کاغذ را گرفتم یا به اینکه من  ۰/۰۰۰۳۸۷۰۵۸ ثانیه، سرانه مطالعه دیجیتال کشور را جابه جا کرده‌ام. واحد این عددها برای من ملموس‌تر است.واحد نوشتن چیست؟همه عددهای بالا و همینطور اثر بیرونی که روی خوانندگان و همینطور در مقیاس بزرگتر طبیعت و جامعه اطرافم گذاشتم اعدادی هستند که من دوستشان دارم و به آنها افتخار می‌کنم. اگر چنین ویدیویی دست شما نیز رسید به شما بابت تک تک اعداد تبریک می‌گویم.اثر هر نوشته تا حدودی معلوم است، اگر بنویسید جلوی قطع درخت را می‌گیرید، به سرانه مطالعه کشور اضافه می‌کنید و خوانندگانی جذب می‌کنید که شما را از طریق نوشته‌هایتان می‌شناسند و …به نظرم می‌رسد که نوشته‌های من و شما واحد ندارند ولی اثر بیرونی دارند.</description>
                <category>آسا</category>
                <author>آسا</author>
                <pubDate>Tue, 23 Mar 2021 02:27:18 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دلتنگتم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_71596748/%D8%AF%D9%84%D8%AA%D9%86%DA%AF%D8%AA%D9%85-dfqedcitl4c4</link>
                <description>دلتنگتم دلتنگ خندیدنت،دلتنگ صحبت کردنت،دلتنگ نصیحت کردنت،دلتنگ بوسیدنت،حاضرم تمام دار و ندارمو برای یک لحظه دیدنت بدمای کاش این یک کابوس بود ، ای کاش یک روز بیدار می شدم و تو رو میدیدم که توی آشپزخانه مثل همیشه مشغول صبحانه درست کردنی ، بعد بهت میگفتم: مگه از پیشمون نرفته بودی؟تو هم بگی: برم ؟ چطوری میتونم بچه ها و نوه هامو تنها بزارم؟اما میدونم این اتفاق هیچوقت نمیفتههر سال همین موقع ها ، سفره هفت سین پهن کرده بودی و همه ی بچه ها و نوه هات مهمون خونت بودناما امسال....امسال...امسال اولین سالی ست که پیشمون نیستی خیلی دلم واست تنگ شده،  هر جا که هستی امیدوارم خوشحال باشیمادربزرگ عزیزم سال نوت مبارک ???</description>
                <category>آسا</category>
                <author>آسا</author>
                <pubDate>Sun, 21 Mar 2021 14:56:25 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>امید</title>
                <link>https://virgool.io/@m_71596748/%D8%A7%D9%85%DB%8C%D8%AF-ayqecf4z6o9b</link>
                <description>تنها بازمانده یک کشتی شکسته توسط جریان آب به یک جزیره دور افتاده برده شد، او با بیقراری به درگاه خداوند دعا می کرد تا او را نجات ببخشد، او ساعت ها به اقیانوس چشم می دوخت، تا شاید نشانی از کمک بیابد اما هیچ چیز به چشم نمی آمد.سر آخر نا امید شد و تصمیم گرفت که کلبه ای کوچک خارج از ساحل بسازد....تا از خود و وسایل اندکش بهتر محافظت نماید ، روزی پس از آنکه از جستجوی غذا برگشت، خانه کوچکش را در آتش یافت ، دود به آسمان رفته بود،  بدترین چیز ممکن رخ داده بود او عصبانی و اندوهگین فریاد زد: خدایا چگونه توانستی با من چنین کنی؟صبح روز بعد او با صدای یک کشتی که به جزیره نزدیک می شد از خواب برخاست، آن می آمد تا او را نجات دهد.مرد از نجات دهندگانش پرسید: چطور متوجه شدید که من اینجا هستم؟آنها در جواب گفتند: ما علامت دودی را که فرستادی،  دیدیم.</description>
                <category>آسا</category>
                <author>آسا</author>
                <pubDate>Fri, 19 Mar 2021 21:55:00 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آرزو ی درخت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_71596748/%D8%A2%D8%B1%D8%B2%D9%88-%DB%8C-%D8%AF%D8%B1%D8%AE%D8%AA-qz3qj6tqqto7</link>
                <description>درختی گفت: دوست دارم درختی در بهشت باشم.خدا آرزوی درخت را شنید و گفت: بیا! درخت خواست بالا رود اما نتوانست. برای بالا رفتن سنگین بود.فرشته ی خدا به درخت گفت: برگ و بار زیادی داری ، خودت را مثل باد سبک کن تا بالا بیایی. درخت ، میوه هایش را به آدم ها داد.شاخه هایش را به آتش داد تا بچه‌های سرما زده را گرم کند.ریشه هایش را به زمین بخشید.سبک شد و مثل باد بالا رفت تا به بهشت رسید.نویسنده: محمدرضا شمس</description>
                <category>آسا</category>
                <author>آسا</author>
                <pubDate>Sat, 13 Mar 2021 13:20:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کتاب را دوست دارم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_71596748/%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%B1%D8%A7-%D8%AF%D9%88%D8%B3%D8%AA-%D8%AF%D8%A7%D8%B1%D9%85-zjne16iagynp</link>
                <description>
وقتی کتاب را باز میکنم از این دنیا پر میکشم و به دنیای رنگارنگ و شیرین دیگری میروم. کتاب را دوست دارم چون در دنیایی که در آن غیر ممکن ها ، ممکن می شوند.هر کتاب رنگ و بویی دارد ، من تا الان   بیشتر از 500 تا کتاب خوندم ولی حتی ، یکی از آنها ، شبیه به دیگری نبود وقتی کتاب را باز میکنم چنان در آن غرق میشوم که صداهای اطراف را نمی شنوم . شما را نمی دانم؟ ولی من اینجوری هستم.جون میده روش لم بدی و کتاب بخوانیمن آرزوم اینه که یک روزی یک نویسنده  ماهر بشم و یک عالمه کتاب بنویسم ، کتاب هایی که همه از خواندن آنها شاد بشوند </description>
                <category>آسا</category>
                <author>آسا</author>
                <pubDate>Tue, 27 Oct 2020 23:05:06 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>