<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های سارا حسینی‌نسب</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_71714305</link>
        <description>به برون‌‌ریزی با نوشتن می‌اندیشم به جای تمام حرف‌های نزده‌ام</description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-16 23:39:36</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/388075/avatar/eyxX4g.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>سارا حسینی‌نسب</title>
            <link>https://virgool.io/@m_71714305</link>
        </image>

                    <item>
                <title>پای شهر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_71714305/%D9%BE%D8%A7%DB%8C-%D8%B4%D9%87%D8%B1-ubwaiqcwh9xf</link>
                <description>به پایِ شهر می‌نشینی؛چون مهاجریکه پنبه‌یِ خیسِ آرزوهایش رابر دوش می‌کشد.شب‌ها، با عینکیکه از دست‌فروشی آشنا خریده‌ای،خیابان‌های سرخ را می‌خوانی.می‌گذاری بادسیاهیِ گونه‌ات را ببوسد.کاغذهای بی‌خطِ دفترت رابه درختی می‌چسبانیکه در بهارسرش را بریده‌اند.انگشتانتبی‌قرارِ گوش‌هایی‌ستکه چیزی نمی‌گویند.این روزهاانتظار از هیچ‌کس نداریجز کفش‌هایتکه از ریشه‌های درختساخته‌ای.✍🏼سارا حسینی‌نسب دوخته‌ای.</description>
                <category>سارا حسینی‌نسب</category>
                <author>سارا حسینی‌نسب</author>
                <pubDate>Sun, 31 May 2026 22:10:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مجموعه‌ داستان آسمان کیپ ابر</title>
                <link>https://virgool.io/@m_71714305/%D9%85%D8%AC%D9%85%D9%88%D8%B9%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D8%A2%D8%B3%D9%85%D8%A7%D9%86-%DA%A9%DB%8C%D9%BE-%D8%A7%D8%A8%D8%B1-pccikkc5vpoe</link>
                <description>مجموعه‌ داستان آسمان کیپ ابر از محمود حسینی‌زاد را تمام کردم. سیزده داستان داشت که با زبان منحصر به نویسنده نوشته شده بود. فرم هم چندان پیچیده نبود اما جالب و قابل‌تامل.داستان از آدمهایی می‌گفت که دیده نمی‌شدند یا آنطور که نشان می‌دادند نبودند. آدمهایی که غم داشتند و دردهایشان مخصوص خودشان بود. آدمهای درک نشده و تنیده در تنهایی خویش که آن‌قدرها هم رنج در خود بودن آزارشان نمی‌داد. نوعی اخت‌پذیری به دنیای آرام خود.کتاب بیست زخم کاری که از روی آن سریالی به همین عنوان ساخته شده است نیز از همین نویسنده است. وی مترجم کتاب‌های آلمانی نیز هست و همین تجربه‌ی او تأثیر زیادی بر شناخت فرم و شخصیت‌ها و داستانی‌پردازی موفق داشته است. سارا حسینی‌نسب </description>
                <category>سارا حسینی‌نسب</category>
                <author>سارا حسینی‌نسب</author>
                <pubDate>Tue, 31 Dec 2024 12:31:35 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>این جمعه</title>
                <link>https://virgool.io/@m_71714305/%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%AC%D9%85%D8%B9%D9%87-moqpaps6vocx</link>
                <description>موسیقی و جمعه صدای موسیقی می‌بردم به عالمی دیگر. ضرب مضراب‌ها روی سنتور حالم را جا می‌آورد. تازگی‌ها معاشرت با دیگران هم کیفورم می‌کند. هر دیگری، چسبناک و نچسب. از ملاقات با هر کدام‌شان چیزی می‌آموزم. خوابهای عجیب می‌بینم. صبح فراموششان می‌کنم. هوای سفر دارم. این اواخر مشتاق خاندن کتاب‌هایی‌ام که قبلن خاندمشان. تکرار، مفاهیم تازه‌تری را نشانم می‌دهد. دلم می‌خواهد بیشتر اوقاتم به نگاه کردن رفتار کودکان بگذرد. خنده و گریه‌هاشان. قهر و آشتی‌هاشان، خلاقیت در به‌کارگیری کلماتشان را به گوش جان می‌شنوم. برق نگاهشان هنگام تماشای انیمه را زیر نظر می‌گیرم و غوطه‌خوردن در دنیای واقعی و زیستن در خیال‌دنیای شیرینشان را می‌ستایم. دل‌تنگی‌شان برای اسباب‌بازی‌ها و عروسکها و دوستان خیالی‌شان حسادتم را برمی‌انگیزند. صدای موسیقی را بلند می‌کنم. و این‌گونه‌‌است که موسیقی از سنگینی‌ جمعه می‌کاهد.سارا حسینی‌نسب #روزنوشت</description>
                <category>سارا حسینی‌نسب</category>
                <author>سارا حسینی‌نسب</author>
                <pubDate>Fri, 22 Nov 2024 17:53:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>سه‌شنبه‌ها با نظامی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_71714305/%D8%B3%D9%87-%D8%B4%D9%86%D8%A8%D9%87-%D9%87%D8%A7-%D8%A8%D8%A7-%D9%86%D8%B8%D8%A7%D9%85%DB%8C-o4w0n93lqawg-o4w0n93lqawg</link>
                <description>سه‌شنبه‌ها با نظامی را دوست دارم.تصاویر سوررئالیستی کمتر دیده شده در هفت پیکر نظامی می‌تواند جایگزین بسیاری انیمیشن‌ها و فیلمهای بی‌محتوا باشد. تصاویری که حکیم نظامی با زبان شعر و با عناصر داستانی جذاب و آموزنده، پیش روی خواننده می‌گذارد. او را سرگرم کرده و با شخصیت‌ها همراه و با آنها همذات‌پنداری می‌کند. خواننده‌ فکر می‌کند؛ حالا که ماهان کوشیار از پس دیوها و دیو‌صفتان ( که در واقع دیوها و پلشتیهای وجود خودش بوده) برآمده است پس چرا ما نتوانیم. وقتی ما چنین شخصیت‌هایی داریم در اسطوره‌ها که با تاریکی و جهل مبارزه کردند و روشنایی را به ارمغان آوردند پس ما هم می‌توانیم در کارزار زندگی و با مشکلات مخصوص زمانه‌مان سربلند بیرون بیاییم.پس ما هم می‌توانیم حقیقت وجودی‌مان را بیابیم و هم‌سو با آن به جاودانگی برسیم.هر چند تلاش‌هایی هم برای شناساندن این کهن‌الگوهای بومی شده است همچون اجرای نمایشنامه ماهان کوشیار که رضا قاسمی آن را نوشت و در سال ۶۲ به اجرا درآورد و یا فیلمی سینمایی با اقتباس از داستان ماهان کوشیار به نامه مردی در سایه که علی مصفا و لیلا حاتمی در آن بازی کردند ولی به گمانم ادبیات غنی ما بیشتر از این چند نمایش باید نشان داده و شناسانده شود.گنبد ازرق و حکایت دختر مَلِک اقلیم پنجم را می‌خوانیم. چهارشنبه است. کلید واژه گمراهی است. شاه‌دخت مراکش داستان را برای بهرام گور تعریف می‌کند. به این بیت درخشان از منظومه‌ی هفت پیکر می‌رسیم:من سیه در سیه چنان دیدمکز سیاهی دیده ترسیدم.می‌اندیشم؛ عجیب نیست اگر آدم از سیاهی چشم خودش هم بترسد. یعنی آنقدر از دست غیر زخم خورده و رنج برده باشد که دیگر از سیاهی چشمان خود هم بهراسد.✍️ سارا حسینی‌نسب</description>
                <category>سارا حسینی‌نسب</category>
                <author>سارا حسینی‌نسب</author>
                <pubDate>Tue, 07 May 2024 22:49:15 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>تغییری کوچک</title>
                <link>https://virgool.io/@m_71714305/%D8%AA%D8%BA%DB%8C%DB%8C%D8%B1%DB%8C-%DA%A9%D9%88%DA%86%DA%A9-%D8%A8%D8%A7-%D8%AA%D9%85%D8%A7%D8%B4%D8%A7%DB%8C-%D9%81%DB%8C%D9%84%D9%85%DB%8C-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D9%87-%D8%B9%D8%B4%D9%82-yimyphatnmqk</link>
                <description>امروز غمگین بودم و هوای بهار کرختم کرده بود.از روزهای بلند دل خوشی ندارم. افسردگی فصلی من در بهار و تابستان است که روزها تمامی ندارند انگار. شب‌ها را که بیشتر دوست داشته باشی از کوتاه شدنشان دلت می‌گیرد. دست و دلت روزها به هیچ کاری نمی‌رود. خسته می‌شوی از روشنایی. همیشه چند نوع کتاب کنار دستم است که در فواصل روز و طبق حال و هوای آن لحظه‌ام آنها را می‌خوانم. یک رمان، یک کتاب نقد و مجموعه شعر و مجموعه داستان کوتاه. تا ساعت چهار چند صفحه‌ای از هر کدام خواندم. برنامه خواندن را انجام داده بودم اما دل و دماغ نوشتن نداشتم. ویس آموزشی که مدتی بود فرصت گوش دادنش پیش نیامده بود را هم گوش کردم. زمان نمی‌گذشت انگار. تازه ساعت پنج بود و هوا روشن. کلافه شروع کردم طول و عرض خانه را گز کردن. روز پیاده روی هم نبود که بیرون بزنم. معمولاً روزهایی که باشگاه می‌روم پیاده‌روی را فاکتور می‌گیرم. در همان قدم‌زدنهای داخل خانه بود که فکر تماشای فیلم افتاد به ذهنم. وسواسم در انتخاب فیلم باعث شد یک ربعی طول بکشد. همیشه نقدهایی که به فیلمها می‌شود کار انتخاب را راحت میکند. فیلمی از کیشلوفسکی ناجی کسالت و بی‌حوصلگی‌ام شد و بهتر از آن مضمون زیبایش، موتور نوشتنم را هم روشن کرد. بعد از تماشای آن شروع به معرفی‌اش کردم. با زبانی ساده و طبق چیزی که از آن درک کرده بودم و تحلیلی کوتاه بر آن نوشتم. بعد آرام آرام موضوع نوشتن را به صحبت‌هایمان در باشگاه و با دوستانم کشاندم. هوا تاریک شده بود و من با یک تغییر کوچک، روزم را ساخته بودم و از عذاب وجدان ننوشتن آن روز رها شده بودم.بهانه‌ می‌آوریکه بهار است و دچار کرختی فصلی شده‌ایدر جدال با منقد درون، برای تغییراتی کوچک فیلمی تماشا می‌کنینامش &quot;فیلمی کوتاه درباره عشق&quot; استکیشلوفسکی را تحسین می‌کنی و به نوشتن برمی‌گردی.✍️ اکرم‌حسینی‌نسب </description>
                <category>سارا حسینی‌نسب</category>
                <author>سارا حسینی‌نسب</author>
                <pubDate>Tue, 09 Apr 2024 21:22:20 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>گفت‌مانی کوتاه با سلین</title>
                <link>https://virgool.io/@m_71714305/%DA%AF%D9%81%D8%AA-%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-%DA%A9%D9%88%D8%AA%D8%A7%D9%87-%D8%A8%D8%A7-%D8%B3%D9%84%DB%8C%D9%86-puuucwcppxvl</link>
                <description>سال نو شده و رمان سفر به انتهای شب را دست گرفته‌ام.اوایل کتابم.سلین آورده:&quot;فقط زندگی است که به حساب می‌آید.&quot;و من می‌گویم:آقای نویسنده تو حق داری از جنگ بترسیو اعتقادی به آینده نداشته باشیتو حق داری زندگی را دوست داشته باشیاز صدای گلوله واهمه داشته باشی و دیوانه شوی.اکرم‌حسینی‌نسب </description>
                <category>سارا حسینی‌نسب</category>
                <author>سارا حسینی‌نسب</author>
                <pubDate>Tue, 02 Apr 2024 20:09:47 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>انسان و حیوان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_71714305/%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86-%D9%88-%D8%AD%DB%8C%D9%88%D8%A7%D9%86-b5ty0wvwjkmf</link>
                <description>کتاب انسان و حیوان صادق هدایت را خواندم و از انسان بودنم شرم کردم و نکته‌ای که از هدایت آموختم را در ذهن مرور کردم و نوشتم:شک دارم به مخلوقِ برتر بودنمدر حیاتی که درنده حیواناتقبل از شکاربا نیروی مغناطیسیطعمه‌شان را سِر می‌کنندتا درد را قبل مرگ حس نکنندحالا ما انسانتریم یا حیوانها.هدایت سال‌ها پیش، از همه جلوتر بود و به مضرات گوشت خواری آگاه.او معتقد است انسان ذاتن گیاه‌خوار است و چون میمون‌ها می‌تواند نیاز خود را از نباتات و گیاهان تأمین کند.نه فک و دهان آدمی توان جویدن گوشت را دارد و نه معده، طاقت هضمش را.خوردن لاشه و جسد حیوان مساوی است با وارد کردن میکروب و بیماری به بدن و دچار شدنش به انواع بیماری‌های جسمی و روحی.نمونه‌اش را هم می‌توان در ناراحتی روحی و خشم و بی‌قراری در آدمها دید.بیماری انسانهای مدرن. جنگ و خونریزی‌ها که بلای جان آدمهاست هم که بماند و گویی پایانی برایشان نیست.از نظر هدایت خوردن گوشت حیوانات و شکار بی‌رویه آنها آه این جانداران را به دنبال دارد که روزی گریبان آدمیان را می‌گیرد.و ما هر روز با وجود پیشرفت علم شاهد سربرآوردن انواع بیماری‌ها و اقسام سرطان‌ها هستیم که شاید ما را به نظریه صادق هدایت نزدیک می‌کند که ناعدالتی در حق حیوانات، محرومیت‌مان از سلامتی و زیستی سالم را به دنبال دارد.هدایت طبق تحقیقاتش و تأثیری که نابرابری در حق حیوانات روی او گذاشته به این رسیده که حیوانات درنده و گوشتخوار چون ببر و شیر و پلنگ، شکار را قبل از کشتن، سِر می‌کنند تا حیوان ترس نداشته باشد و کمتر هول و ولای مردن را بگیرد.صادق هدایت آنقدر به مسئله عدالت بین حیوان و انسان معتقد بود و برایش مهم، که آبونمان مجله‌های اروپایی حمایت از حیوانات شده بود و با علم به این موضوع نوشته‌هایش را متتشر کرد. او کتاب حیوان و انسان را در بیست و یک سالگی نوشت و چاپ کرد. در دورانی که هیچ کس بدین موضوع نمی‌اندیشید.✍️ سارا حسینی‌نسب</description>
                <category>سارا حسینی‌نسب</category>
                <author>سارا حسینی‌نسب</author>
                <pubDate>Mon, 15 Jan 2024 14:59:01 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>روز بزرگداشت حافظ</title>
                <link>https://virgool.io/@m_71714305/%D8%B1%D9%88%D8%B2-%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA-%D8%AD%D8%A7%D9%81%D8%B8-ddybyrrxfufd</link>
                <description>نشست صمیمانه عاشقان ادبیات به بهانه‌ی بیستم مهرماه روز بزرگداشت حافظ در مرکز صدا و سیمااستاد در پیامهایی از دانشجویانش دعوت می‌کند تا در نشست بزرگداشت حافظ شرکت کنند. دانشجویانی که حالا هر کدام در حوزه‌ای فعالند. یکی معلم است و دیگری شاعر و آن یکی نویسنده و ویراستار و مدرس و..... ولی هم‌چنان خود را شاگرد استاد می‌دانند و رابطه‌شان را چون دوستانی صمیمی و هم‌دل ادامه داده‌اند. دکتر زهرا عسگری استاد و پژوهشگر زبان و ادبیات فارسی تمام زندگی‌اش حول ادبیات می‌چرخد و بیان شیوا و منش ادیبانه‌اش دانشجویان بسیاری را از رشته‌های مختلف جذب رشته‌ی ادبیات فارسی کرده است. دیدار هرباره‌ی من با استاد عسگری که به گفته‌ی خودشان نه ملاقات‌های استاد و شاگردی که دوستانه است این حسِ ورزیدگی روح به واسطه‌ی هم‌نشینی با ادبیات را در ذهنم درباره‌ی ایشان تقویت می‌کند. لحظاتی به انتظار می‌ایستیم تا بقیه میهمان‌ها به ما بپیوندند. غروب نزدیک است و ابرهای بنفش و نارنجی بالای دانشگاه بین‌المللی قزوین خودنمایی می‌کنند.برگهای زرد و خشکیده داخل جوی با جریان آرام آب پیش می‌روند و معلوم نیست کجا آخرین ایستگاه‌شان باشد.استاد نگاهِ ساعتش می‌اندازد و می‌گوید؛ &quot;ما به سبک ژاپنی‌ها رسیدیم.&quot; دوستان یکی‌یکی می‌رسند.  به همدیگر معرفی می‌شویم. برخی‌شان را از قدیم می‌شناسیم و بعد از سال‌ها تجدید دیدار می‌کنیم، با بقیه هم آشنا شده و طرح دوستی می‌ریزیم. دقایقی مانده تا شروع برنامه و به پیشنهاد استاد از حافظ و بیت‌های پیچیده‌اش مثال می‌آوریم و نظر هر کدام درباره‌ی آن ابیات و مفهوم واقعی برخی کلمات مبهم را جویا می‌شویم. و به این نکته می‌رسیم که هر جایی می‌شود کلاس درس باشد اگر به واقع شیفته‌‌ی آموختن باشی.  زمان ضبط برنامه فرا می‌رسد و دکتر عسگری کلامشان را با خواندن این ابیات حافظ می‌آغازند؛ هر که شد محرم دل در حرم یار بماند وآنکه این نکته ندانست در انکار بماند از صدای سخن عشق ندیدم خوشتر یادگاری که در این گنبد دوّار بماند&quot;ایرانیان نظام اندیشگانی خود را در قالب شعر بیان کرده‌اند و در واقع سوغات اصلی ایران، کتاب است و شعر که معرّف فرهنگ و هویّت ایرانی است.&quot;و ادامه می‌دهند؛ حافظ صرفاً با ثبت یک کتاب در گنجینۀ ادب فارسی، شاعری تک‌اثر است که این موضوع نه تنها از وزن و ارزش این اثر نمی‌کاهد؛ بلکه نشان می‌دهد شعر حافظ آیینۀ وجودی اوست و همانطور که شاهنامه روایتگر روح فردوسی است، دیوان غزلیات حافظ نیز بسان عشق‌نامه‌‌ای، بی‌تردید نمایانگر خود خودِ واقعی حافظ است که از نقاب و نفاق و ظاهر و دروغ در امان است و ترجمانی است از اندیشه، باور، کردار و رفتار وی که گویی هنوز هم در هر دوره‌ای در میان ایرانیان  زیست می‌کند و در هر خانه و کاشانه‌ای مأوا دارد. اشعار حافظ گواه نامیرایی اوست که در جستجوی راز جاودانگی برآمد و آن را یافت و اینگونه سرود که:هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شده به عشقثبت است بر جریدۀ عالم داوم ماحافظ برای همگان عشق آرزو دارد؛ زیرا به باور او تنها عشق است که از  فرصت حیات آدم و آدمیان بر روی زمین، بر یاد عالم و عالمیان خواهد ماند و بی‌باکانه دل به این عشق می‌سپارد و چنین می‌سراید:از صدای سخن عشق ندیدم خوشتریادگاری که در این گنبد دوّار بماندبه تماشاگه زلفش دل حافظ روزیشد که بازآید و جاوید گرفتار بماند...دکتر عسگری مصاحبه‌‌ی جوانی مسلط به ۲۳ زبان زنده دنیا را مثال می‌زنند که وقتی مجری از او می‌خواهد یکی از این زبان‌ها را انتخاب کند و چیزی برای آن بخواند حافظ را انتخاب می‌کند و بیتی معروف از او می‌خواند: زاهد خلوت‌نشین دوش به میخانه شد از سر پیمان گذشت بر سر پیمانه شدکه نشان می‌دهد شعر حافظ فارغ از ساختار و فرم از لحاظ معنا نیز مخاطبان زیادی را به خود جلب کرده است.دکتر عسگری در ادامه‌ی گفتگو به خاطره‌ای اشاره می‌کنند و حس قدرشناسی ما را نسبت به بزرگان ادب پارسی برمی‌انگیزند:&quot;به یاد دارم دانشجویی از یکی از کشورهای غربی و پیشرفته به ایران آمده بود و پس از فراگیری این زبان دانشجوی دکتری با رویکرد مثنوی پژوهی بود که با همان لهجه شیرین میگفت تنها برای یک چیز شما مردم ایران را نمی‌بخشم و آن این است که شما زبان پارسی میدانید و مثنوی نمی‌خوانید! من مشقت زیادی کشیدم تا فارسی بیاموزم که بتوانم فارغ از ترجمه، توأمان در حوزۀ فرم و معنا شعر فارسی را بفهمم.&quot;به تعبیر استاد عسگری سخن حافظ مانند شعرش بی‌پایان است و به گفته‌ی گوته سخنش چون ابدیت بزرگ است و آغاز و انجامی ندارد و چون رودی ابدی است که هرگز متوقف نمی‌شود و به قول خود حافظ:گفتگو آیین درویشی نبودورنه با تو ماجراها داشتیم.در این نشست صمیمی از مفاهیم پر از عشق لسان‌الغیب گفته می‌شود و از تأویل اشعارش به مضامین گوناگون حرف به میان می‌آید که پاسخگوی نیاز روحی تمام قشر مردم است و نگاه انسان‌ساز این شاعر وارسته تحسین می‌شود که صدها نکته باریکتر ز مو در اندیشه و اشعارش وجود دارد. دکتر عسگری محبوبیت مثال زدنیِ حافظ در بیرون از مرزها و تأثیر‌پذیریِ اندیشمندان دیگر ملل از مضامین بدیع حافظ را مطرح می‌کنند چنان که شاعر بزرگ آلمانی &quot;گوته&quot; را به حیرت می‌اندازد و حافظ را &quot;شاعر شاعران&quot; می‌نامد و آرزو می‌کند کاش مریدی از مریدان حافظ می‌بوده. استاد عسگری در گفتگوشان به تجلی شخصیت حافظ در غزل‌هایش اشاره می‌کنند و آیینه تمام‌نمای خلوص و صدق و مهرورزی حافظ را به مخاطبان می‌نمایاند که ریشه در اندیشه‌ها و تأملات ناب فکری حافظ داشته و به یقین نشت کرده در شعرهایش و لاجرم ما را به این مضمون می‌رساند که این حرف دل است که بر دل می‌نشیند. بدون شک ذهن خلاق حافظ و خوی بی‌تزویر و رندانه‌‌اش او را به انسانی جاودان تبدیل کرده است و گویی شعرهایش را برای تمام دوران‌ها سروده است. در خلال نشست دکتر زهرا عسگری با یادآوری آداب مخصوص تفأل زدن بر کتاب حافظ، به نیت همه فالی می‌گیرند و با خوانش زیباشان دل‌ها را همراه اشعار حافظ روانه‌ی دیار عشق و مهرورزی و امید می‌کنند.استاد صحبت‌هایی هم درباره‌ی پیشینه‌ی نام‌گذاری روز بزرگداشت حافظ می‌کنند که روز بیستم مهرماه است و همینطور به اهمیت آموزش و تشویق کودکان و نوجوانان برای درک و فهم بیشتر اشعار حافظ می‌پردازند و به بهره‌گیری از گنجینه‌های ادبی و فرهنگی کشورمان اشاره می‌کنند و تعمیم دادن آموزه‌های این اندیشمندان به زندگی‌ افراد که یقیناً راه‌گشای برخی مشکلات خواهد بود. و از نظر ایشان این مهم میسر نمی‌شود مگر با شناساندن بهتر و ‌ بیشتر بزرگانی چون حافظ و بازگشت به اصالت ادبی جامعه‌مان.منتشر شده در روزنامه ولایت✍️ اکرم‌حسینی‌نسب</description>
                <category>سارا حسینی‌نسب</category>
                <author>سارا حسینی‌نسب</author>
                <pubDate>Mon, 13 Nov 2023 13:12:29 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>حکایتی از کافکا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_71714305/%D8%AD%DA%A9%D8%A7%DB%8C%D8%AA%DB%8C-%D8%A7%D8%B2-%DA%A9%D8%A7%D9%81%DA%A9%D8%A7-vsxf77yziups</link>
                <description>موش گفت: « آخ، دنیا هر روز تنگ‌تر می شود. اول چنان فراخ بود که وحشت می‌کردم. به راه خود ادامه دادم، خوشحال از این‌که سر‌انجام در دوردست‌ها، در سمت راست و چپ، دیواری دیدم. اما این دیوارهای دراز چنان به سرعت سر به هم می‌آوردند که چیزی نمانده به آخرین اتاق برسم و آن‌جا، آن‌گوشه، تله‌ای هست که رو به‌سوی آن می‌روم.» گربه گفت: « فقط باید مسیر خود را عوض کنی » و موش را بلعید. حکایت. فرانتش کافکا </description>
                <category>سارا حسینی‌نسب</category>
                <author>سارا حسینی‌نسب</author>
                <pubDate>Wed, 08 Nov 2023 14:18:51 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ادامه‌دادن</title>
                <link>https://virgool.io/@m_71714305/%D8%A7%D8%AF%D8%A7%D9%85%D9%87-%D8%AF%D8%A7%D8%AF%D9%86-olpkoyo8czwt</link>
                <description>سی‌امین روز مهر ماه است و بعد از بیدار شدن گلدان را پشت پنجره در حال آفتابگیری می‌بینم. چه زیبایی دارد این سبزیِ ریشه نهفته در خاک. و تلاش برای نپژمردن در این دنیای پُر‌ آشوب معنایی می‌شود هر چند کوچک برای ادامه‌دادن. دفترم را باز می‌کنم و می‌نویسم:گلدان تو بمان و سبز باش و آفتاب را ستایش کنما آدمهاآواره‌ی پرخاشیم و چیزی برای تحسین نداریمتنها ادامه می‌دهیم.✍️ اکرم‌حسینی‌نسب </description>
                <category>سارا حسینی‌نسب</category>
                <author>سارا حسینی‌نسب</author>
                <pubDate>Sun, 22 Oct 2023 12:45:07 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>همه‌ی این خالی‌ها</title>
                <link>https://virgool.io/@m_71714305/%D9%87%D9%85%D9%87-%DB%8C-%D8%A7%DB%8C%D9%86-%D8%AE%D8%A7%D9%84%DB%8C-%D9%87%D8%A7-hgtqudkwyy4o</link>
                <description>آسان نیست بغض دختری جوان را ببینی و هق‌هق گریه‌اش را بشنوی و آرام بمانی.اول طفره می‌رود از گلاییدن. سنگینی باری مضاعف روی دوشش را حس می‌کنی و از لبخند تصنعی‌اش که ذره‌ای احساس از آن نمی‌تراود پی به غریب‌حالی‌اش می‌بری.جرقه‌‌ی آلامی پنهان می‌شورانَدَش پس از جمله‌ای که ناخواسته بر زبان می‌رانی و ته‌رنگی از شماتت دارد؛&quot;چرا زودتر حرکت نکردی تا به قطار برسی، حواست کجا بود مترو را اشتباهی سوار شدی و حالا ناچاری به کنسل کردن نوبت تراپی‌ات.&quot;هم‌دردی با دختر دانشجو و بیان کردن واقعیاتِ این روزها که گم شده در اخبار جنگ و ناامنی و سلاخی‌ها، سیل اشک را جاری می‌کند بر چهره‌اش. و رگبار سوالها خون به گوشه‌ی چشمانش می‌دواند. تو می‌پرسی و او با دردی آشکار و با تمام ته‌مانده‌ی کلماتِ آن روزش پاسخت را می‌دهد. با همان بغضِ آزارنده و قلب‌کن.می‌گوید در دانشگاه هیچ جوان سالم‌روحی نمی‌بینی؛ هم‌اتاقی‌ام نیمه‌شبها با فریاد از خواب می‌پرد و گریه می‌کند و پریشانی‌اش نشت می‌کند بر دیواره‌های آینده‌ی نامعلوممان. همه را روانی کرده‌اند با این کارهاشان. بهترین استادمان را اخراج کرده‌اند و نزدیکترین دوستم را تعلیق. انگ اغتشاشگر رویشان است و زیر ذره‌بینمان گذاشته‌اند. برای پنج دقیقه تأخیر به خوابگاه تعهد می‌خواهند از ما. جنگ روانی راه انداخته‌اند و بی‌محابا وارد اتاق خوابگاه می‌شوند و به بهانه برداشتن صندلی‌های اضافه وسایلمان را زمین می‌ریزند.اواخر شب است و دختر، درمانده و پشت نقابِ آه‌های ممتد درمی‌آید:&quot;خیلی ناراحتم به تراپی نرسیدم.&quot;✍️ سارا حسینی‌نسب</description>
                <category>سارا حسینی‌نسب</category>
                <author>سارا حسینی‌نسب</author>
                <pubDate>Fri, 20 Oct 2023 22:24:22 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>داستان قصه‌های متروک</title>
                <link>https://virgool.io/@m_71714305/%D8%AF%D8%A7%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86-%D9%82%D8%B5%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D9%85%D8%AA%D8%B1%D9%88%DA%A9-omz2ytzaqkmo</link>
                <description>برخی قصه‌ها را می‌توان دید و شنید و سالها بعد درباره‌شان نوشت. البته اگر آن داستان‌ها آنقدر رخنه کرده باشند در ذهنت و روحت را مشغول آن ماجراها بدانی که بخواهی بنویسی‌شان. &quot;نقاش باغانی&quot; داستانی از هوشنگ گلشیری‌ست که بدون ذکر تاریخ در کتاب &quot;نیمه تاریک ماه&quot; آمده است و من را یاد برخی قصه‌های متروک مانده در ذهنم می‌اندازد که منتظر نوشته شدنند. حالا فردا روی کاغذ بیاورمشان یا هفته‌ی بعد یا ماه دیگر بسته به تلنگری دارد که در وقت خود می‌اندازَدَم به تور داستان‌سرایی. همیشه چشم‌انتظار این تلنگرها هستم. البته شاید خیلی‌ها موافق نشستن و منتظر ماندن نباشند و پافشاری بر غنیمت شمردن دم دارند اما به گمانم هر شیوه‌ای در زمان خود می‌تواند کارساز باشد. چه وقتی جمله‌ای در حین پیاده‌روی از کسی می‌شنوی و همان لحظه روی نیمکت می‌نشینی و با همان جمله داستانت را می‌آغازی و تا تمام کردنش آنجا می‌مانی و یا از دستی که گذاشتی‌اش در زلالی آب و خنکایش می‌بَرَدَت به کودکی و جوی آبی که از کنار خانه‌ی پدربزرگ می‌گذشت و طرح داستانی را می‌چینی و با خود قرار می‌کنی هر روز چند خطی بنویسی حتی اگر ثمری جز سیاه کردن صفحه نباشد. و چه چشم‌ به راه تابیدن نور، روی ایده‌ای کهنه بمانی و به وقتش طلوع کلمات را به تماشا بنشینی.۱۴۰۲/۷/۲✍️ اکرم‌حسینی‌نسب </description>
                <category>سارا حسینی‌نسب</category>
                <author>سارا حسینی‌نسب</author>
                <pubDate>Sun, 24 Sep 2023 23:33:56 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>آفت افتادن</title>
                <link>https://virgool.io/@m_71714305/%D8%A2%D9%81%D8%AA-%D8%A7%D9%81%D8%AA%D8%A7%D8%AF%D9%86-ttlbt9h1svso</link>
                <description>خشکیدی و من کلامی با تو حرف نزدمبرایت آواز نخواندمآهنگی نگذاشتمتو خشکیدی و من  در زردیِ نیامده‌ی پاییزافتادممن افتادم افتادمافتادمچون آفت که به میوه‌های تابستان می‌افتد و کمر باغ‌دار را می‌شکنددیگر نمی‌خواهم گیاهی جدید در گلدان بکارمپاییز در راه است و می‌ترسم  آفتی دیگر بیاید و این‌بار  باغ و باغبان را بخشکاند. ✍️ اکرم‌حسینی‌نسب </description>
                <category>سارا حسینی‌نسب</category>
                <author>سارا حسینی‌نسب</author>
                <pubDate>Mon, 18 Sep 2023 23:40:36 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مروری بر کتاب آنا کارینا از تالستوی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_71714305/%D9%85%D8%B1%D9%88%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A2%D9%86%D8%A7-%DA%A9%D8%A7%D8%B1%DB%8C%D9%86%D8%A7-%D8%A7%D8%B2-%D8%AA%D8%A7%D9%84%D8%B3%D8%AA%D9%88%DB%8C-xjnsa2cfeapt</link>
                <description>همانطور که « آنا کارنینا » را میخواندم و از روی آن کلمه برداری میکردم به هنر نویسندگی و شخصیت شناسی او می‌اندیشیدم.تالستوی شخصیت‌های داستانش را کاملاً می‌شناسد.به ظرافت‌های رفتاری‌شان اعم از کودک و بزرگسال، آگاه است.و این شناخت از تیزبیی و دقت در رفتار و کردار اطرافیان و محیط پیرامونش نشأت می‌گیرد.هیچ نکته‌‌ی ریزی از نگاه عمیق و تیزبین تالستوی دور نمی‌ماند و با خواندن رمان‌هایش به این باور میرسیم که چه گنجینه‌ی عظیمی از شناخت و معرفت را با نکته سنجی و سال‌ها یادداشت نویسی بدست آورده است.تالستوی در آنا کارنینا مردم روستا و نحوه‌ی داس زدنشان تا نحوه‌ی برداشت محصول و توصیف زیبایی‌های مزرعه و کشتزار و پاکی و بی‌آلایشی مردم روستا و محیط ناب و بکر آنجا را چنان ملموس در برابر دیدگانِ خواننده به تصویر می‌کشد که انگار خود در آن مکان حضور داریم و چنان جذب فضایی که تالستوی خلق و توصیف کرده می‌شویم که خود را قدم زنان در آن روستا و جنگل و مزرعه و گندم‌زار میبینیم. و یا هنگام صحبت‌های بین شخصیت‌ها خود را گوشه‌ای ایستاده و مستمع حرف‌های آنها میبینیم چنان که گاهی بر آن می‌شویم تا به وسط گفتگوی آنها بپریم و نظر و اندیشه‌مان را بر آنها تحمیل کنیم یا حضور خودمان را با ابراز عقاید و بیان کردن افکار خودمان نشان دهیم.نگاه تیزبین تالستوی و ذهن روشن و آگاه او در چند سطری که یکی از شخصیتهای رمان « ورونسکی » به بیزاری از خلقیات دوستش می‌پردازد برایم بسیار خواندنی و تأثیر گذار بود. آن زمانی که ورونسکی خودش را در آیینه رفتار دوستش می‌بیند و بازتاب آن را در شخصیت واقعی خود واکاوی و توصیف می‌کند.تالستوی با انسان شناسی و شخصیت شناسی مثال زدنی‌‌ و انتقال این دانش در هنر نویسندگی‌اش، ذهن آدمی را عیناً پیش چشم خواننده نمایش میدهد. خواننده‌ای که از پس جملات، خودش یا اطرافیانش را با تمام خصوصیات و رفتار و منششان پیش چشم میآورد و با آن همذات پنداری میکند.معمولاً قسمت‌هایی از هر کتابی که به نظرم نیاز به مرور کردن دارند را رونویسی میکنم و این کار به تثبیت فرم و محتوای نوشته‌ها در ذهنم، کمک زیادی می‌کند.بخشهایی از جلد اول آنا کارینا، صفحه؛ ۴۶۳« اما از همه مهمتر مصاحبت پرنس به آن سبب برای ورونسکی باری سنگین بود که ورونسکی ناخواسته در وجود او خود را می‌دید. و آنچه او در این آینه می‌دید خودپسندی‌اش را می‌آزرد. آنچه او می‌دید، تصویر مردی بود بسیار کم خرد و به غایت از خود راضی، اما بسیار تندرست و پاکیزه و جز این هیچ. حقیقت این بود که از جنتلمنی چیزی کم نداشت و ورونسکی نمی‌توانست این حقیقت را انکار کند. مردی خونسرد و آرام بود. پیش فرا دستان سر فرود نمی‌آورد و در برخورد با برابران رفتاری ساده و بی‌تکلف داشت و بر فرودستان با مهربانی تحقیرآمیزی فرو می‌نگریست.ورونسکی خود نیز درست همین طور بود و این احوال او را خصالی نیکو می‌شمرد. ولی در برابر پرنس فرو دست بود و از مهربانی تحقیرآمیز او بی‌زار و با خود می‌گفت؛ گاو بی‌شعور! یعنی من به راستی مثل او هستم؟ »✍️ اکرم‌حسینی‌نسب </description>
                <category>سارا حسینی‌نسب</category>
                <author>سارا حسینی‌نسب</author>
                <pubDate>Mon, 04 Sep 2023 13:05:48 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مرنج و مرنجان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_71714305/%D9%85%D8%B1%D9%86%D8%AC-%D9%88-%D9%85%D8%B1%D9%86%D8%AC%D8%A7%D9%86-fhwi80uxww7k</link>
                <description>وارد مغازه‌ی شیرینی فروشی می‌شوی.چهره‌ی همیشه عبوس فروشنده را پشت میزِ بزرگ و شلوغش می‌بینی. کامت را تلخ نمی‌کنی. لبخند میزنی. سلامی می‌کنی. جوابی نمی‌شنوی.نمیتوانی از خیر شیرینی‌های تازه و خوش‌مزه‌اش بگذری، اما از بدعنقی شیرینی فروش چرا.مدتهاست از چیزی نمی‌رنجی.می‌گویی؛ مگر این دنیا ارزش رنجیدن دارد؟مگر تفاوتِ خُلقیاتِ آدمها، رفتاری کاملاً طبیعی نیست؟جعبه‌ی خوش طرح و نقش شیرینی را در دست می‌گیری. از مغازه بیرون می‌آیی. در مسیر خانه به همسایه برمی‌خوری.جعبه‌ی شیرینی را که می‌بیند شروع به تعریف داستان زندگی شیرینی فروش می‌کند.همسایه می‌گوید؛ چند ماهی است از همسرش جدا شده. پدرش را هم به تازگی از دست داده.داستان زندگی‌اش را که می‌شنوی، برایش غُصه می‌خوری.از نرنجاندنش خوشحال می‌شوی و از نرنجیدنت، حس خوبی داری.با خودت می‌گویی؛هر بار که ببینمت، سلامی میکنم و به رویت لبخند می‌زنم، حتی اگر پاسخی نشنوم.نه میرنجم و نه میرنجانم.✍️ اکرم‌حسینی‌نسب </description>
                <category>سارا حسینی‌نسب</category>
                <author>سارا حسینی‌نسب</author>
                <pubDate>Sat, 02 Sep 2023 11:10:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>من انسانهایی می‌شناسم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_71714305/%D9%85%D9%86-%D8%A7%D9%86%D8%B3%D8%A7%D9%86%D9%87%D8%A7%DB%8C%DB%8C-%D9%85%DB%8C-%D8%B4%D9%86%D8%A7%D8%B3%D9%85-xktk0osifauv</link>
                <description>من انسانهایی می‌شناسم که عاریه گرفته‌اند از چشمه‌ساران زلالیِ نگاهشان را.من انسانهایی می‌شناسم که با لبخندشانپایان می‌دهند غم‌های آوار شده‌ی عالم رامن انسانهایی می‌شناسم که زمزمه‌شان نوای عاشقانه‌ی قمری‌هاستوقتی از هره‌ی بام با گردنهای خمیده به همدیگر می‌نگرند.من انسانهایی می‌شناسم که از پشتِ دلِ شیشه‌ای‌شانهزاران نُتِ &quot;دوستت‌دارم، دوستت‌دارم&quot; خوانده می‌شود.من انسانهایی می‌شناسم که عاشق گلها هستند و زبانشان را بلدند وقتی از هجمه‌ی حشرات نالانند.من انسانهایی می‌شناسم که نوازش دست‌های تب‌دارشان رمز بیداری هر عهدی‌ست طومار شده از هزاران سال پیش.من انسانهایی می‌شناسم که خودشان نیستندکه اگر باشند آوازه‌ی احساس‌‌شان گوش عالم را کر خواهد کرد.من انسانهایی می‌شناسم که زندگی‌ بدون آنها چیزی کم داردو آن همان عشق است.✍️ اکرم‌حسینی‌نسب </description>
                <category>سارا حسینی‌نسب</category>
                <author>سارا حسینی‌نسب</author>
                <pubDate>Tue, 22 Aug 2023 21:35:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کارهای به ظاهر ساده| اکرم‌حسینی‌نسب</title>
                <link>https://virgool.io/@m_71714305/%DA%A9%D8%A7%D8%B1%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%B8%D8%A7%D9%87%D8%B1-%D8%B3%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%A7%DA%A9%D8%B1%D9%85-%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86%DB%8C-%D9%86%D8%B3%D8%A8-a4jxnf2phlgq</link>
                <description>گاهی کارهای به ظاهر ساده همین جارو زدنِ زیر صندلی و جمع کردن تکه‌های نان بعد از خوردن صبحانه‌ و تماشای انتظار پرنده‌ها سُراندن دستمالِ نم‌دار، روی میز شیشه‌ایو کشیده شدن ردِ پنیرِ افتاده از لقمهچون باقی‌مانده‌‌یِ دودِ هواپیما در آسمانِ بدون ابرشستن فنجان‌های لک‌دار و پیش‌دستی‌های چرب پادشاهی خورشید و بخار و آسفالت و دود و غبار گرمای عطش‌‌آلود و اشتها کور‌کن مرداد ماه گرم‌کردن غذای شب‌مانده برای ناهارو دست‌نخورده ماندنِ دوباره‌اش می‌شود زندگی یا معنایش برای عادی جلوه‌دادن روزمرگی و ملالِ نفس‌گیرششاید تا آمدن فصلی دیگرپاییززمستانبهارو تابستان بعدی.✍️ اکرم‌حسینی‌نسب </description>
                <category>سارا حسینی‌نسب</category>
                <author>سارا حسینی‌نسب</author>
                <pubDate>Wed, 09 Aug 2023 20:09:41 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>صبح‌نوشت</title>
                <link>https://virgool.io/@m_71714305/%D8%B5%D8%A8%D8%AD-%D9%86%D9%88%D8%B4%D8%AA-s4z7fgfdzhv8</link>
                <description>موقع خوردن صبحانه که مثل همیشه نان و پنیر است و بیشتر از هر خوردنی دیگری می‌چسبد در حال گوش دادن به آهنگی ملایم هستیم. می‌گوید؛ &quot;خواستم برم خوابگاه برام قهوه‌ساز بخرین.&quot; با شنیدن این کلمه بوی قهوه می‌پیچد زیر دماغم و با وجودی که از قهوه بیزارم و خوردنش حالم را بد می‌کند، هوس نوشیدن آن را می‌کنم و یاد خوابی می‌افتم که نزدیکیهای صبح دیدم. خواب را برایش تعریف می‌کنم. می‌خندد و می‌گوید؛ &quot;می‌دونی، ما حتی در خوابهامون هم فقیریم.&quot;با خودم کلنجار می‌روم و معنای این جمله را واکاوی می‌کنم. پیش خود می‌گویم مطمئنا نظرش این است که ما در رویاهامان هم به حد ایده‌آل نمی‌رسیم. حالا حد ایده‌آل چیست و برای هر کس چه معنی می‌دهد. حد ایده‌آل توان هر فرد برای رسیدن به غایت خود است. مثلن نهایت آمال فردی، داشتن خانه‌ای از آن خود است، متراژش هم مهم نیست همین که چهار دیوارش از آن او باشد راضی‌ست. اما آرزوی فردی دیگر داشتن خانه‌ای دوبلکس با تمام امکانات است. بنابراین تفاوت در نوع نگاه ما انسانها و میزان و معیارمان برای رسیدن به اهداف و خواسته‌ها، مقدار تلاش‌مان را برای رسیدن به آن خواهش‌ها تعیین می‌کند. حالا یکی در این مسیر کم می‌آورد و عطایش را به لقایش می‌بخشد و دیگری تا آخر پیش می‌رود و با زمین‌خوردن‌های مکرر هم کوتاه نمی‌آید از آنچه در نظر دارد. البته بگذریم از بحران اقتصادی که حاکم است بر جامعه و طبق معمول مردم عادی‌اند که قربانی می‌شوند و روز به روز فقیر‌تر. و صد البته که این آرزوها  داشتن رفاه مادی و پیشرفت اقتصادی، تعیین کننده‌ی ادامه‌ی مسیر برای تحقق امیال دیگر است. میل به پیشرفت فرهنگی و هنری و ادبی و.... نمی‌دانم درست نتیجه‌گیری کردم از جمله‌ای که اول صبح شنیده بودم یا نه، در هر صورت همین کلنجار رفتن با جمله‌ها و برداشتی که در حد و اندازه‌ی سوادم از آنها می‌کنم برایم مهم‌اند. گاهی می‌شود در روزهای بعدی همین درگیری ذهنی منجر به کشف ایده‌ای می‌شود و یا در جایی دیگر‌ به درک درست‌تری از آن می‌رسم و نظریه پیشینم را اصلاح و یا تکمیل می‌کنم. بعضی اوقات هم آن موضوع را کلاً فراموش می‌کنم که نشان‌دهنده‌ی بی‌اهمیت بودن آن است. آخرین جرعه از چای شیرین را سر می‌کشم و به اتاق می‌روم. خوابی که دیده بودم را چون همیشه در یادداشتی کوتاه به عنوان صفحات صبحگاهی می‌نویسم و در پوشه‌ای ذخیره می‌کنم و باز این جمله را در ذهنم مرور می‌کنم که؛ &quot;ما حتی در خوابهامان هم فقیریم.&quot;✍️ اکرم‌حسینی‌نسب </description>
                <category>سارا حسینی‌نسب</category>
                <author>سارا حسینی‌نسب</author>
                <pubDate>Wed, 02 Aug 2023 12:52:34 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>یادداشتی بر کتاب &quot;باران وهم&quot; اکرم‌حسینی‌نسب</title>
                <link>https://virgool.io/@m_71714305/%DB%8C%D8%A7%D8%AF%D8%AF%D8%A7%D8%B4%D8%AA%DB%8C-%D8%A8%D8%B1-%DA%A9%D8%AA%D8%A7%D8%A8-%D8%A8%D8%A7%D8%B1%D8%A7%D9%86-%D9%88%D9%87%D9%85-%D8%A7%DA%A9%D8%B1%D9%85-%D8%AD%D8%B3%DB%8C%D9%86%DB%8C-%D9%86%D8%B3%D8%A8-zbricsohpp4s</link>
                <description>چند روز پیش ثمره‌ی نزدیک به دو سال تلاشم به بار نشست.کتابم به دستم رسید.دو سالِ تمام هر روز داستان نوشتم و کنار گذاشتم تا با فاصله‌ی چند ماهه دوباره سراغشان بروم و بازنویسی‌شان کنم. بار‌ها کلمات را از لپ‌تاپ حذف کردم و بسیاری داستان‌ها را از ترس قضاوت شدن برای دل خودم نوشتم و هرگز به انتشارشان فکر نکردم، تا بالاخره دست از کمال‌گرایی برداشتم و ده داستان از گنجینه‌ی خاطرات و مشاهداتم بیرون کشیدم و پر و بال دادم تا بشود ده داستان کوتاه که چند تایی از آنها را بیشتر دوست دارم.و حالا خرسندم از خدایی کردنم و خلق داستان‌هایی که شب‌ها و روزهای بسیاری را با آنها زندگی‌ کردم.وقتی دخترم را غرق خواندن کتابم دیدم خوشحال شدم چرا که مدتها بود کتابی جز کتاب درسی دستش ندیده بودم. و صدایش را بعد از تمام شدن هر داستان می‌شنیدم که از اتاقش فریاد می‌زد:_ مااامااااان.و وقتی به اتاقش می‌رفتم با بغض می‌گفت؛ مامان، لیلی کجا رفت؟چرا آخر داستان اینطوری تموم شد. ناراحت شدم. گریه‌ام گرفت.و پاسخ من این بود که:_ می‌تونی هر جور که دوست داری و بیشتر می‌پسندی به پایانش فکر کنی و آخر داستان رو با سلیقه‌‌ی خودت تموم کنی.وقتی نظر ویراستار کتابم را به عنوان اولین خواننده‌ی “باران وهم” پرسیدم ادعا کرد:_ داستانها اگر چه از منظری تلخ و تیره نوشته شده‌اند ولی چه می‌شود کرد که این تلخی‌ها جزو زندگی و واقعیات جامعه و روزگار ما هستند. در کل داستان‌ها کشش داشت و من پس از خواندن، مشتاق می‌شدم داستان‌ها را تا آخر دنبال کنم. حتی یکی از داستانها چنان تأثیری روی من گذاشت که به اطرافیانم بازخورد دادم. و این نشان می‌دهد که داستان‌ها خوب پرداخته شده‌اند.این کتاب اولین قدم من در مسیر پر پیچ و تاب داستان‌نویسی است و هر روز با تجربیات بیشتر قدم‌های محکم‌تری بر‌می‌دارم تا به ایده‌آل خودم نزدیک شوم و با دستانی پر و در حالی که حرفی برای گفتن در جهان داستان نویسی داشته باشم در این مسیر والا حرکت کنم.این روزها پیش خود می‌گویم باید از این پس جسور‌تر باشم و دست بردارم از عقب نشینی برای انتشار داستان‌هایی که از ترس قضاوت شدن کنارشان گذاشتم.باید خودم را به چالش بکشم و دنیای داستانهایم را گسترش بدهم. نوشتن و تمرین کردنِ هر روز را کنار نگذارم و دستم را همیشه گرم نگه دارم. سبکهای مختلف را امتحان کنم و از تجربه کردن هرگز نهراسم. به هر چیزی مثل طعمه نگاه کنم و آنها را ایده‌ی داستانی‌ام کنم. تا پس از آزمون و خطاهای گوناگون صدای خودم را پیدا کنم و به سبک و نثر منحصربفرد خود برسم.اکرم‌حسینی‌نسب✍️از یادداشت‌های قدیمی</description>
                <category>سارا حسینی‌نسب</category>
                <author>سارا حسینی‌نسب</author>
                <pubDate>Mon, 31 Jul 2023 15:27:19 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>لحظه‌های بی‌زمانی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_71714305/%D9%84%D8%AD%D8%B8%D9%87-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%A8%DB%8C-%D8%B2%D9%85%D8%A7%D9%86%DB%8C-cryhz3hwsokq</link>
                <description>لحظه‌هایی بی‌زمانیبعضی مکان‌ها بهشتِ بی‌زمانی محض‌اندو تو آنجااحساس جاودانگی داری با تمامی رنج‌هاکه گویی هیچ پایان روشنی برایشان نیستتو می‌پنداری خواهی ماندخواهی ماندبا همان دردهابا همان پریشانی‌ها که در هستی جریان داردو بیش از همه در جغرافیایی که پهناور است اما پناه نیستاما تو می‌ایستی  می‌ایستی  می‌ایستی و همان غوطه‌خوردن در لحظه‌‌های بی‌زمانی نیروی پایدارِ حیاتت می‌شود.✍️اکرم‌حسینی‌نسب</description>
                <category>سارا حسینی‌نسب</category>
                <author>سارا حسینی‌نسب</author>
                <pubDate>Fri, 21 Jul 2023 18:39:40 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>