<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های نگار</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_71753819</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-07 10:18:30</pubDate>
        <image>
            <url>https://files.virgool.io/upload/users/2802459/avatar/k07F51.jpg?height=120&amp;width=120</url>
            <title>نگار</title>
            <link>https://virgool.io/@m_71753819</link>
        </image>

                    <item>
                <title>انتهای جاده درختی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_71753819/%D8%A7%D9%86%D8%AA%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AC%D8%A7%D8%AF%D9%87-%D8%AF%D8%B1%D8%AE%D8%AA%DB%8C-mlvmdejvxwks</link>
                <description>داستان انتهای جاده درختی🌳🌳 قطار زندگی انسان واگن‌های پر از خاطره را دنبال خود می‌کشد. گاهی دلم می‌گیرد. برمی‌گردم به واگن‌های قدیمی. یادآوری  خاطرات دور، آنها که بودند. دیگر نیستند.شش، هفت سال داشتم شاید کمی بیشتر. آن روز هم صبح زود، وقتی  درختان خواب بودند. بیدار شدم. کوزه سفالی را روی شانه‌ام گذاشتم. می‌خواستم برای چای صبحانه از چشمه آب بیاورم. از میان درختان کوتاه و بلند می‌دویدم. روستای کودکی ام،  شگفت انگیزترین جای دنیا. با ترکیبی از سفیدی مه، سبزی بوته‌ها ، خزهای روی زمین و شبنم های که صورت برگ‌ها و تن خاکستری درختان را می‌شست. تا چشمه به صدای خش‌ خش برگ‌ها گوش می‌کردم و صدای دارکوب‌های پیچیده در دامنه کوه.چشمه آنجا بود. بعد پیچ جاده خاکی. نسیم خنکی از روی چشمه می‌گذشت. دستش را روی صورت و موهایم می‌کشید. موهای سیاهی که زیر نور خورشید رنگ طلایی به خود می‌گرفتند.می‌دویدم از زیبایی‌های روستایمان لذت می‌بردم.عطر نان گرم تازه، و گرمای خورشید که از میان درختان با من قایم باشک بازی می‌کرد. ناگهان در انتهای جاده خاکی کسی را دیدم. با لباس قهوه‌ای و ساک خاکی رنگ. پوتین‌هایش از نم زمین گلی شده بود. به سمتش دویدم. مرا که دید خندید. کلاهش را برداشت و دستی بر سر بی‌مویش کشید. چقدر قیافه‌اش مردانه‌تر به نظر می‌آمد. دستانم را باز کردم. سرش را خم کرد و هم قدم شد. دستم دور گردنش حلقه کردم. تازه دو ماه از سربازیش می‌گذشت. خواهر که باشی، همین قدر هم برای دلتنگی کافیست. سلامم را جواب داد. حالم را پرسید. روی زانو نشست و گفت:« آبجی گلم مثل همیشه می‌ری چشمه؟»سرم را به علامت آری تکان دادم. دستش را روی صورتم کشید. اما نگاهش به موهایم افتاد، خنده از لبانش رفت. با انگشتانش موهایم را نوازش کرد و هیچ نگفت. ناراحتی‌اش را فهمیدم. روی این مسئله حساس بود و من باعجله‌ای که داشتم فراموش کرده بودم.دوست نداشتم برادرم را ناراحت کنم.گفتم:«چیزی نمونده تا چشمه. کوزه رو پر کنم می‌رم خونه روسری می‌پوشم. آخه می‌دونی آب چای باید تازه باشه وگرنه بد مزه‌ میشه.» مادرم هر وقت غذا می‌پخت برایش آب می‌آوردم. گونه‌هایم را می‌بوسید و می‌گفت:« آب غذا باید تازه باشه. آب مونده مزه غذا رو خراب می‌کنه. حتی  غذای خوشمزه مامانو.»سرش را کمی کج کرد. به چشمانم خیره شد.تصویر صورتم درون مردمک قهوه‌ای رنگش افتاده بود. اما با روسری سفید گلدار. چقدر زیبا بودم. و این معنای زیبای  در نگاه برادرم  بود. دیگر چیزی نگفتم. گرچه راه کمی دور بود. برگشتم.‌ روسری که برایم سوغاتی آورده بود سر کردم. چهل سال از این خاطره می‌گذرد. من هنوز همان دختر شش، هفت ساله هستم که وقتی می‌خواهد از خانه بیرون برود. چادر سر می‌کند. مقابل عکس برادرش می‌ایستد و می‌گوید:« داداش ازم راضی که هستی؟»من خواهری هستم که لبخند رضایت برادر شهیدش که عاشق حجاب بود. برایش یک دنیا ارزش دارد.🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷پایان✍ خانیخاطره‌ای از  شهید جاوید الاثر حسین فضلی به زبان خواهر بزرگوارشان.شادی روح شهدا صلوات https://eitaa.com/nevisandehahttps://eitaa.com/nevisandehahttps://eitaa.com/nevisandeha</description>
                <category>نگار</category>
                <author>نگار</author>
                <pubDate>Sat, 27 Apr 2024 16:13:10 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>پدربزرگ جان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_71753819/%D9%BE%D8%AF%D8%B1%D8%A8%D8%B2%D8%B1%DA%AF-%D8%AC%D8%A7%D9%86-vkvos7k1j8t6</link>
                <description>پدربزرگ جان ❤️پدربزرگ خدا بیامرزم_خدا رفتگان همه را رحمت کند_ روز اول هر رمضان می‌آمد خانه ما. همیشه می‌گفت:« ماه رمضون تموم شد. یه روزش رفت دیگه چیزی نمونده.»در عالم کودکی و نوجوانی، همه ۲۹ روز رمضان که باید تا مدرسه می‌رفتم و برنی‌گشتم.جلوی چشمم صف می‌کشید. گشنگی، تشنگی، بی‌حالی و درس. با خودم می‌گفتم:« بابابزرگ، نفست از جای گرم میاد. کو تا تموم بشه. هنوز ۲۹ روز مونده.»یادش بخیر، عید فطر که خانه‌شان می‌رفتیم. روی پتوی پرز بلند سفید پلنگی می‌نشست. به متکای قرمز تکیه می‌داد. عصای چوبی‌اش را کنار دیوار می‌گذاشت و می‌گفت؛«ماه رمضون تموم شد.هم برای اونکه روزه گرفت هم برای اونکه خورد.»حالا بعد ۳۰ سال از آن ماه‌های مبارک، آهی می‌کشم، می‌گویم:« بابا بزرگ یادت به خیر. کجای ببینی اون ۲۹ روز که هیچ، ۳۰ تا رمضون گذشت. انگار واقعا یه روز بود.»پدر بزرگم برای خودش یک پا فیلسوف بود. حرف‌هایش حرف بود. نه از این حرفهای چندرقازی. حرف حساب. خشت نپخته برایش حکم آینه داشت. چیزهایی می‌دید که برای فهمیدنش، باید چند سال سپری کنی و آهسته، آهسته چند تار مو سفید. خط و نشان روی صورتت بیفتد. پشت هم پیراهن‌ها پاره کنی تا به عمق صحبت‌هایش برسی. یادت بخیر پدربزرگ جان.🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸🌸https://eitaa.co/nevisandeha✍ خانی</description>
                <category>نگار</category>
                <author>نگار</author>
                <pubDate>Wed, 20 Mar 2024 05:07:32 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معبری به آسمان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_71753819/%D9%85%D8%B9%D8%A8%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%A2%D8%B3%D9%85%D8%A7%D9%86-wd41x0gfsqwq</link>
                <description>داستان کوتاه 📝زودتر از دفعه‌های قبل برگشتیم. همه تعجب کرده بودند. حاجی به این زودی دل از امام رضا علیه السلام بکند؟اما خانه نرفتیم. حتماً دل حاج محمود کربلا می‌خواست که از حرم شاه عبدالعظیم سر درآوردیم. آن هم شب شهادت حضرت رقیه سلام الله علیها.آنجا هم حال و هوای حاجی، حال حرم امام رضا بود. گریه و نجوا.حاجی زیاد اهل حرف نبود. اما  حال دلش را می‌دانستم. از اشک‌ها و نگاهش. آخر زن که حرف دل شوهرش را نداند که زن نیست.دست به دامن سه ساله آقا شده بود. اما  برای من ودخترها یا خودش. حاجی که حاجتش را از امام رضا علیه السلام گرفته بود. شاید امضای حضرت رقیه سلام الله علیها را می‌خواست بگذارد پای دل ما. که رفتنش، نبودنش برای ما سخت نباشد. باید برای حاجی خوشحال می‌شدم اما دلم برای خودم کباب بود. آخر بدون حاجی سخت بود. خیلی سخت.اگر از پسش بر نیایم. کم بیاورم ؟ ایکاش حاجی برای من هم دعا میکرد.حتماً این کار را کرده بود. وقت برگشتن آرام بودم و آرزوی حاجی خواسته قلبی من.نزدیک ظهر ساک حاجی پشت در بود. او به سوریه رسیده بود، من به یقین. یقینِ شهادتش. می‌شود زندگیت مثل شهدا باشد اما رفتنت نه؟🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷🌷https://eitaa.com/nevisandeha🌹 شادی روح شهدا شاخه گل صلواتی هدیه کنیم.✍ خانی</description>
                <category>نگار</category>
                <author>نگار</author>
                <pubDate>Wed, 21 Feb 2024 08:47:57 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>معبری به آسمان</title>
                <link>https://virgool.io/@m_71753819/%D9%85%D8%B9%D8%A8%D8%B1%DB%8C-%D8%A8%D9%87-%D8%A2%D8%B3%D9%85%D8%A7%D9%86-pxjqnpgyohfz</link>
                <description>داستان 📝معبری به آسمان 🌌🌌داستان کوتاه درباره شهید مدافع حرم حاج محمود شفیعی جم نمی‌دانم این فکر کی و کجا به ذهنش رسید. آخر من که آنجا نبودم. همین فکر را می‌گویم. تأسیس گروه‌های جهادی در شهر پیشوا و فعالیت در مناطق محروم غرب کشور.شاید همان روزهای اول انقلاب که کودک بود. با چشمان کودکی‌اش همه چیز را می‌دید. آخر کنار پدر در همه تظاهرات شرکت می‌کرد. یا بعد از انقلاب، وقتی به بسیج پیوست، می‌خواست کاری برای مردم انجام دهد. شاید بعد از سربازی زمانی که وارد سپاه شد. هرچه بود و جرقه این کار کِی به فکرش خطور کرد، حتماً آرزویش در آن دخیل بوده. کدام آرزو؟ سربازی امام زمان (عجل الله) دیگر. مطمئنا همان آرزو باعث شد سالی دو بار حتی در روزهای عید، دست زن و بچه‌هایش را بگیرد. راهی کرمانشاه شود. بیل بزند. کارگری کند. هرکجا کاری بود. حاج محمود را آنجا می‌دیدی. بچه‌ها را دوست داشت. روی زانو می‌نشاند. بغلشان می‌کرد. با آنها صحبت می‌کرد. انگار سالهاست آنها را می‌شناسند. مثل یک پدر یا برادر بزرگتر. تنها چیزی که با آن غریبه بود، خستگی نام داشت.⚜⚜⚜⚜⚜⚜⚜⚜ادامه دارد...https://eitaa.com/nevisandeha🖋 خانی</description>
                <category>نگار</category>
                <author>نگار</author>
                <pubDate>Tue, 30 Jan 2024 17:54:55 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دیدار</title>
                <link>https://virgool.io/Sakkoo/%D8%AF%DB%8C%D8%AF%D8%A7%D8%B1-uyawsxq9mctf</link>
                <description>دوست داشتم ببینمت. سرم را می‌گرداندم تا انتهای کوچه‌های خم‌دار و سیم‌های سیاه مقابل چشمانم نگاهم به گنبدت بیفتد.اما نیفتاد.پارچه‌های بلند سفید نگذاشتند.‌پنهانش کرده بودند. ندیدم.دلم می‌خواست همان جا، خیلی جلو نه. میان جمعیت  نقطه‌ای که گنبد مطلایت دیده شد. بایستم، سیر نگاهش کنم.گنبد مرا یاد عظمتت می‌اندازد. یاد بزرگیت و کوچکی من.  یاد سایه سر بودنت. یاد پدر بودنت.چه شیرین بود. لحظه‌ای که دستم با زحمت به ضریحت رسید. خدا را شکر رسید. انگشتانم گره ضریحت شد. گره‌های کهنه درون سینه‌ام باز شد. کنار صحن نیمه کارِ «حضرت زهرا سلام الله علیها.»به یاد داری چقدر ایستادم تا زیر ناودان طلایی دو رکعت نماز بخوانم؟ از بس که شلوغ بود ماشاالله. قبل از نماز ظهر.دیدارمان ساعتی بود و خاطرش سال‌ها. چه خوش دیداری.می‌خواستم آخر کار حرف جدیدی بگویم. اما کلامی نیست جز دلتنگی و قرار دیدار دوباره، همین و بس.✍ خانیhttps://eitaa.com/nevisandeha</description>
                <category>نگار</category>
                <author>نگار</author>
                <pubDate>Mon, 29 Jan 2024 00:45:34 +0330</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>