<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<rss version="2.0">
    <channel>
        <title>نوشته های Maria salimi</title>
        <link>https://virgool.io/feed/@m_71798994</link>
        <description></description>
        <language>fa</language>
        <pubDate>2026-06-10 12:58:12</pubDate>
        <image>
            <url>https://static.virgool.io/images/default-avatar.jpg</url>
            <title>Maria salimi</title>
            <link>https://virgool.io/@m_71798994</link>
        </image>

                    <item>
                <title>تلفن های تکراری</title>
                <link>https://virgool.io/@m_71798994/%D8%AA%D9%84%D9%81%D9%86-%D9%87%D8%A7%DB%8C-%D8%AA%DA%A9%D8%B1%D8%A7%D8%B1%DB%8C-galguyfflunu</link>
                <description>تو‌کلاس بودیم چن باری تلفنش زنگ خورد و‌اخرش با یه حالت نیمه کلافگی جواب داد و یه بله ی کشدار گفت ،اما انور خط یه صدای نحیف اما پر حس ،بلند گفت قربونت بشم دخترم کجایی ،؟خوبی؟؟نه اون کشدار بودن بله و‌نه اون کلافگی صدا رو مامانه تاثیری نداشت .......یادم افتاد دوساله تو هیچ یک از کلاسام شماره مامانم نمیفته  و تو این دوسال منم که بارها بهش زنگ میزنم و جوابی نیست ...خیلی وقتها شمارشو میگیرم تو‌اون چن تا بوقی که میزنه تا قطع شه من میگم قربونت برم مامان جونم چقدر کم دارمت...همین ...خیلی وقتا بوق قطع میشه اما من حرفام هنوز ناتمومه........</description>
                <category>Maria salimi</category>
                <author>Maria salimi</author>
                <pubDate>Sat, 17 Dec 2022 06:34:11 +0330</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>کوچ</title>
                <link>https://virgool.io/@m_71798994/%DA%A9%D9%88%DA%86-hmsconhn8xvs</link>
                <description>صاحبخونه ای داشتم قاضی بازنشسته بود و تو پروفایلش نوشته بود هیچی بهتر ازاین نیست که دادخواه مظلومان باشی ،چن وقتی از اجاره ام نگذشت که یه شب زنگ زد و گفت اون جای پارک که دو‌واحد قبلا پارک میکردین حالا باید سه تا همسایه پارک کنن ،شوکه شده بودم مگه داریم خلاصه دو‌سه ماه یا من جا نمیشدم یا دو تای دیگه چن بارگفتیم جناب قاضی بیا خودت ماشین مارو پارک کن فرمودن من نوکر شما نیستم فقط بدانید باید سه تا اونجا جا کنین خودتون….زنی رو‌می شناسم سالهاست درگیر کارهای قانونی با همسر روشنفکر دانشگاه علم‌وصنعتی شه و اخرش فعلا نتونسته حقشو بگیره ،،و مادری که هیچ حقی نداره تو سیستم آموزشی و‌قانونی نداره و‌….و …و…و‌باز هم و …دختری که بسیار موجه سر هیچی کشته شد و‌همه اومدن گفتن خودش مرد میخاست مقاومت نکنه ،،اصلا مشکل از خودشو .دارم فک میکنم هر کدوم از ما داریم متد جمهوری اسلامی رو در ابعاد ریز و درشت و هر جا که بتونیم اجرا می کنیم و …دو‌دسته شدیم یا زور می گیم یا مثل من بعد چن‌ماه پارک کردن تو‌کوچه و راه حل‌های دیگه از اون خونه دارم جمع میکنم برم و البته این وسط مسط ها بی تفاوت ها هم‌کم‌نیستن که به مرور به جمع قربانیان میپوندند ….نمیدونم جمع کنم برم یا یه ملافه سفید بکشم روم و کوچ کنم از این دیار غریب و سخت</description>
                <category>Maria salimi</category>
                <author>Maria salimi</author>
                <pubDate>Sun, 18 Sep 2022 17:36:02 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>مهسا امینی</title>
                <link>https://virgool.io/@m_71798994/%D9%85%D9%87%D8%B3%D8%A7-%D8%A7%D9%85%DB%8C%D9%86%DB%8C-mosaexocbza1</link>
                <description>از دیروز دارم کم کم اسباب و‌اثاثیه خونه روجمع  میکنم که نم نم از این خونه هم برم .توی این چن سال چن باری کوچ کردم و هربار جای بهترو قشنگ تری رفتم اما نمیدونم چرا بغض ریزی ته همه اینا بوده و هست…نشستم یه نفسی بکشم به محض باز کردن اینستا با خبر فوت مهسا امینی فروپاشیدم ،نمیدونم مهسا وقت کرد خوب تهرون رو بگرده یا نه؟؟نمیدونم روز چندم سفرش ورق برگشت…اما یه چیزی رو خوب میدونم تو همون بیست و اندی سالگی اش فهمیده بود ایران حتی برای  زنده موندن جای سختیه و برای زنان خیلی سخت تر …اینجا حقوق اولیه ی زیستن ،لباس پوشیدن ،رقص و‌اواز. هنر،ازدواج کردن و جدا شدن ،اجاره کردن ،جراحی کردن ،سفر کردن ،کنار فرزندانت بودن،کارکردن  و حتی مردن در گرو امضای مردان است حال این مردان چگونه با این حق مسلم و‌صدالبته نابرابر ‌وظالمانه ،برخورد میکنن بسی جای حرف داره …چه باید کرد؟؟؟من فکر میکنم ما زنان جسورانه ایستادیم و می ایستیم اما غم انگیز اینجاست نمیدانیم مردانمان از این حق مسلم نابرابرشان به نفع یا بر علیه مان استفاده خواهند کرد؟؟؟‌دوباره به مهساها فکر میکنم و‌چمدان هایی پر از امید و نشاط که میانه های راه نابود شدن و بغض هایی که تا ابد در گلو ماندند و در شادی ها و‌غم‌ها سو‌سو‌ زدن….آهی می کشم و قطره اشکی … </description>
                <category>Maria salimi</category>
                <author>Maria salimi</author>
                <pubDate>Fri, 16 Sep 2022 14:49:29 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ثریا</title>
                <link>https://virgool.io/@m_71798994/%D8%AB%D8%B1%DB%8C%D8%A7-fkji95wrmus1</link>
                <description>ثریا از من دو‌سالی کوچکتر بود ،با دستهای خوشگل و‌کوچیکش ،قلاب به دست نخ های رنگی رو بهم گره میزد و به قالی نقش و رنگ میداد ،دار قالی ازش خیلی بزرگ‌تر و بلندتر بود و اون مثل یه فرشته ی کوچولو با گیسوهای کمندش وسط دار قالی ،بچگی می‌کرد و هرازگاهی قلنج کمرشو میشکست تا نفسی تازه کنه .اون صدای قلنج مثل صدای چرخ ‌فلک تو شهربازی بود و به جای تاب بازی از سکوی وسط دار می پرید پایین تا دستی به آب بزنه خیلی وقت ها اگه لفتش میداد صدای مامانش در میومد که ثریا مشتری منتظره باید اخرماه تحویل بدی ،شاید کمی از چروک های زندگیمونو باز شه .ثریا بارها بهم گفته بود پشت دار قالی ،پشت به همه ی دنیا ،با نخ و قلاب و ..قلنج شیطنت می کنه ..و اما با کلی خواهش از مامانم چن دفعه تو روز میرفتم پیشش و میپریدم  پشت دار و شروع میکردیم باهم حرف زدن ،حواسمون به مشتری و‌چروک و چرک ها هم بود که مبادا ترک بردارد شیشه امیدشون …وسط اون همه چیز ،ثریا از عاشقیش برام میگفت و اینکه دلش دیگه دل نیست و نفسش تند تند میزنه ،مامانش هم که هر روز رج و گره های دار رو میشمرد تا کمی خونه بوی گوشت مرغ و برنج زعفرانی بگیره ،فهمیده بود این دار قالی سر دراز دارد،ثریا بی تاب تر و دنیا سرسخت تر و بی رحم تر ،،،ما از اون شهر کوچ کردیم اما واقعا تکه ای از قلب من پیش ثریا بود بعد یه سال برگشتم ببینمش و بپرم سر دار و از عاشقی اش بشنوم ،در زدم مادرش محزون و پریشون بود ،قبل اینکه چیزی بگه سردی و غم از در خونه منو خفه کرده بود ،خواهرش پرید بغلم و گفت بریم بیرون حرف بزنیم باورم نمیشد ثریا نبود و برای همیشه رفته بود …خواهرش گفت عاشقیش رسوایی به پا کرده همه فهمیده بودن که نه یه دل که صد دل عاشق شده و …ما هم تاب اینهمه بدبختی رو‌نداشتیم ،مجبورش کردیم سم بخوره  و ‌خودشو   و‌مارو از این بی ابرویی نجات بده …دیگه چیزی نمی شنیدم دار و سم و رنگ و تن بی جان ثریا ،کر و کورم کرده بود …چرااااواقعا چرااااا…الان که بعد بیست و اندی سال مینویسم میفهمم جهان چرا های زیادی رو بی پاسخ گذاشته ….دخترم :مامانننننن؟؟؟من:جانم دخترم؟دخترم :میخوام با دوستام برم باشگاه انقلاب ،چی بپوشم خوشگل‌تر باشم اخه من از یکی شون خوشم میاد ..من :…..…….</description>
                <category>Maria salimi</category>
                <author>Maria salimi</author>
                <pubDate>Sun, 04 Sep 2022 11:22:25 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>دستانم</title>
                <link>https://virgool.io/@m_71798994/%D8%AF%D8%B3%D8%AA%D8%A7%D9%86%D9%85-okmpwg0njums</link>
                <description> تو خانواده های ایرانی بخصوص ترکها ،الویت  زندگی و‌کار به تمیزی بی حد وحصر خونه گره خورده بود و جوری بوی تمیزی تو وجودم نشسته بود که بای دیفالت باید حسش میکردم ،اینکه شرایط چی بود و چطور بود مهم نبود مهم اون بوی ترکیبی که ثمره ی ترکیب هر چی مواد شوینده بود،،،دستام وفادارانه می سابیدند و اخ نمی گفتن ،منم خیلی لطف میکردم بهشون ،یک کرم نسبتا مناسب قیمت اونم اگر یادم نمیرفت میزدم .گاهی دستامو نگاه میکردم و حس میکردم پیرتر از خودم هستن ،میخاستم یه هماهنگی بین خودم و دستام ایجاد کنم و یه حالی بدم ،،تتو بزنم،ماساژ برم و ……اما میدونستم کافی نیستن ..از اون روز حدود شش سال میگزره و من با بوم و رنگ و قلم دستامو نوازش میکنم …شاید بزرگ‌ترین قدردانی که تونستم ازشون بکنم این بود که اینبار فرصت بدم بجای وایتکس و‌شوما ،با رنگ‌و بوم بوی آفرینش رو از خودشون متصاعد کنن ،،،،</description>
                <category>Maria salimi</category>
                <author>Maria salimi</author>
                <pubDate>Mon, 29 Aug 2022 10:02:27 +0430</pubDate>
            </item>
                    <item>
                <title>ضربه مقدس</title>
                <link>https://virgool.io/@m_71798994/%D8%B6%D8%B1%D8%A8%D9%87-%D9%85%D9%82%D8%AF%D8%B3-azlr0k1fhvi6</link>
                <description>ضربه مقدس از زور خشم محکم سرمو کوبیدم به پنجره،مثل همیشه عادت داشتم چیزی نگم ،ضربه محکمی بود ،انگار چیزی در من جابجا شد ،آرام بودم اما انگار در زمان سفر میکردم ،یک لحظه تمام اون سال‌های مشترک زیستن و عواطف مادرانه و قوانین زن ستیزی  جلو چشمام رژه کنان رد شدن و من…من بیرون زدم ،تا پارک ملت خیلی مصمم راه می رفتم با سایه ای از احساسات پیچیده ،…با صدای بلند گفت م‌لعنتی ها بعدا فکری به حالتون میکنم ولم کنین الان فقط باید برم و رفتم….. از قدیم گفتن برای هر رفتی آمدی هست ،اره بخودم آمده بودم ،در اواخر دهه سوم زندگی ام گویا بی پرواتر از آن بودم که حساب کتاب و عدد و رقم ترمز منو‌ بکشه،سالها از آن آمد و رفت گذشته و اینکه چقدر مسیر سخت و غیر قابل پیش بینی بود به کنار،اما اعتراف میکنم در بهترین سال‌های زندگی ام زیست میکنم ،ساعت های زیادی برای کیف کردن از تنهایی هام دارم ادمها ,کتابها ،فیلم ها ،خنده ها و اشک  های زیادی رو تجربه کرده و میکنم و رفتنی های زیادی رو انتخاب کردم ،رها کردنشون رو …اما در تمامی  اینها خودمو رو سفت چسبیدم‌خیلی سفت،تمرکزم رو‌گذاشتم روی آموزش ،من بودم و شاگردانم و کلی واژه و کلمه به زبان ظاهرا بیگانه ،اما عمیقا غرق شدن در فرهنگ و ساختار و‌گرامر انگلیسی  کمکم ‌کرد حتی درست تر فارسی حرف بزنم و این انگیزه ای شد از عمق بخشیدن به این زبان، در کنار آدم‌های مشتاق تر از خودم از من آدم جدید تری ساخته ،این روزها در شلوغ ترین  جای وطنم با یه سه پایه و گوشی با کلی آدم‌های متفاوت از جاهای مختلف  دنیا به زبانی مشترک ،زیست میکنم و اعتراف میکنم قلبم قبل از کارم ،تمام اون ادمها و لحظه هارو حس میکنه …دلتنگشون میشم و حتی بهد از اتمام دوره هاشون بی خبر از هم نیستیم ..گاهی جای اونهایی که رفتن یکم درد میکنه ….همین </description>
                <category>Maria salimi</category>
                <author>Maria salimi</author>
                <pubDate>Wed, 24 Aug 2022 11:39:18 +0430</pubDate>
            </item>
            </channel>
</rss>